زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۲۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴ ق.ظ

جهاد اکبر در روزگار ما

منابع آبمان رو به اتمام است و ترس به دلِ همه (و بالاخره مسئولین هم) افتاده که قرار است چه بر سر این سرزمین بیاید.

مصرف انرژی مان آنقدر بالاست که برخی اروپائیان فکر می کنند ما دربهشت زندگی می کنیم که اجازه داریم اینقدر مصرف کنیم.از گاز بگیرید تا بنزین و حتی الکل صنعتی!

آنقدر زباله تولید می کنیم که کسی حریفمان نمی شود.نسبت بازیافت مان به اندازه زباله هایمان هم که به پشه ای می ماند در مقابل کوه دماوند.

آمار تصادفات و وحشی گری در جاده هایمان حرف اول را می زند و اگر کسی ادعایی در این زمینه داشته باشد فوراً زیرش میگیریم.

خلاصه اینکه در هر زمینه ای تا شورش را در نیاوریم دلمان آرام نمیگیرد.

این نق و نوق ها تکراری است و جالب اینجاست که ما در نق و نوق هم شورش را درآورده ایم.همه ما منتقد وضع موجود هستیم و خود را هم بیرون از دایره ی نقد شوندگان می دانیم.درست مانند آن مثال معروف راننده ها که معتقدند هشتاد درصد مردم بد رانندگی می کنند ولی صد در صد راننده ها خودشان را جزو بیست درصد می دانند!

*

در وسط این معرکه ، سوالی که خیلی زیاد به آن پرداخته می شود(البته عده زیادی هم هستند که اصلاً این سوال هم برایشان پیش نمی آید) این است که "چه کاری باید انجام دهیم؟"

خوب طرح های مختلفی هم ارائه می شود و برنامه و بودجه برایش در نظر میگیرند و الی آخر.

راستش را بخواهید من فکر می کنم اصلاً ما در حدی نیستیم که آن سوال را از خودمان بپرسیم(منظورم "چه کاری باید انجام دهیم؟" است). به نظرم سوال مهم و بزرگ ما باید این باشد که "چه کاری انجام ندهیم؟".

دقیق محاسبه نکرده ام(چون بلد نیستم) ولی با یک حساب سر انگشتی هم می شود فهمید که اگر هر کداممان(منظورم همان هایی است که ادعا داریم و جزو دسته ی منتقدان هستیم) در روز فقط یکی از گند هایی که می زنیم را نزنیم یا کمتر بزنیم، جهشی فوق العاده در گند زدایی خواهیم داشت.

اشتباه نکنید منظورم این نیست که هر روز یکی از گندهایمان را ترک کنیم(که ترک عادت موجب مرض است).منظورم این است که از میان گونه های مختلف گند زدن هایمان،فقط یکی را امروز نزنیم.فردا می توانیم دوباره همان گند را بزنیم ولی فردا باید گند دیگری را برای نزدن انتخاب کنیم!.

فکر می کنم حتی اگر به اندازه ای که برای عوض کردن عکس های احمقانه ی پروفایل هایمان وقت می گذاریم(مخصوصاً برای کمپین کردن های احمقانه تر)، برای گند نزدن هایمان وقت بگذاریم،تغییر عظیمی را تجربه خواهیم کرد.

امروز از بقالی پلاستیک نگیرم.به یک نفر که دارد از فرعی بیرون می آید راه بدم(بدون اعمال شاقه)، شیر آب را کمی زودتر ببندم،یک روز بدون ماشین بروم سرکار،امروز به یک نفر اعتماد کنم، روبروی در باز یخچال درس های تصمیم گیری و انتخاب را مرور نکنم، یکی از چراغ هایی که تاثیر زیادی روی روشنایی خانه ندارد را خاموش کنم(سوزن که نخ نمیکنم!)، وقتی لپ تاپ لعنتی را برای ساعتی لازم ندارم هایبرنیتش کنم،لباس راحت توی خونه الزاماً به معنای زیر شلواری راه راه گشاد و زیر پیرهن دونفره نیست و می تواند کمی کلفت تر ولی باز هم راحت باشد، زیر دوش صدای لعنتی ام را توی سرم نیندازم و با شجریان بر سر اجرای گوشه چهار گاه رقابت نکنم.ادامه اش را خودتان بروید جلو.

به بعضی از این مسخره بازی ها می گویند "اصلاح الگوی مصرف". اصلاح الگوی مصرف نیاز به شق القمر ندارد که با دهان باز، منتظر مسئولین بمانیم تا برایمان طراحی اش کنند. همان مسئولین هم در روز یک گند کمتر بزنند کفایت می کند.

خلاصه اینکه ،عزیزانم بیائید دسته جمعی کمپین "خفه شویم" راه بیندازیم و با خودمان عهد ببندیم که فقط یک از گند های روزانه مان را نزنیم.به این کار می گویند "جهاد اکبر".

 

پی نوشت: لطفاً به خواننده های فرهیخته ی عزیزم بر نخورد،مخاطب این متن خودم بودم و امثال خودم و به شما هیچ ربطی نداشت.

 

۶ نظر ۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۵ ق.ظ

چند مزیت مهارت خندیدن به خود

در مطلبی که در اینجا(+) نوشته بودم کمی در مورد مهارت خندیدن به خود صحبت کردیم.

همانطور که در آن مطلب اشاره شد فکر می کنم این مهارت، مهارت ارزشمندی است.بنا به خواسته یکی از دوستانم،چند مورد از مزایای این مهارت را که به ذهنم میرسد اینجا لیست می کنم:

  • فکر می کنم اولین خاصیت این کار این است که باعث می شود گاهی از دل زندگی در جریانمان خارج شویم و از دور به آن نگاهی بیندازیم. معمولاً وقتی در بطن زندگی روزمره هستیم،به دلایل مختلف، نمی توانیم فاصله بگیریم و از دور به خودمان نگاه کنیم.
  • این کار باعث می شود سنگینی "فشار محوری" زندگی کاهش یابد.فشاری که گاهی خودمان خیلی بیشتر از محیط به آن دامن می زنیم.با قوانین سفت و سخت ذهنمان،که گاهاً از آنها آگاه هم نیستیم.
  • این مهارت کمک می کند که ذهن انعطاف پذیر تری داشته باشیم.وقتی قبلاً تمرین کرده ایم و یاد گرفته ایم به خودمان بخندیم، با دیدن و فهمیدن چیز های تازه ای که با دانسته های قبلیمان در تناقض هستند و می توانند افق تازه ای روبروی چالش هایمان باز کنند، راحت تر هستیم و احتمالاً پذیرنده تر خواهیم بود.
  • غیر از کاهش فشار محوری،و کمی شبیه به آن، این کار باعث می شود که استرس کمتری داشته باشیم.بسیاری از ما ممکن است کمال گرا باشیم که به نظرم استرس زاست.فکر میکنم تجربه ی خندیدن به خود،می تواند در کاهش این استرس ها موثر باشد.
  • به نظرم این کار می تواند تواناییِ برخاستن بعد از باخت را در ما تقویت کند و باعث تسهیل آن شود.
  • این مهارت کمک می کند که در رها کردن هدف هایی که مصداق "کوبیدن دیوار به جای در" هستند توانمند تر شویم.
  • کمک می کند کمتر تعصب کورکورانه داشته باشیم.ربط دادنش با خودتان.
  • و فکر می کنم کمک می کند که انسان تر شویم و به زمین نزدیکتر.

 

پی نوشت: فکر نمی کردم بتوانم انقدر دلیل برایش بتراشم!

 

۰ نظر ۲۶ مهر ۹۶ ، ۰۱:۴۵
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۸ ق.ظ

سوال دان

"سوال دان" چیزی شبیه "نمکدان" است!

فکر میکنم همیشه پرسیدن سوال خوب، از یک جواب خوب مهم تر بوده و هست.

فکر میکنم ارزش یک سوال خوب،بارها بیشتر از چندین  جواب خوب است.

فکر می کنم سوالاتی که از خودمان می پرسیم تاثیر بسیار بیشتری از سوالاتی که از دیگران می پرسیم،روی مدل ذهنی و نگرش ما دارند.

فکر میکنم بوده اند بزرگانی که همه ی زندگی شان را صرف یافتن یک سوال کرده اند. و بزرگان دیگری هم بوده اند که تمام زندگی شان را وقف کار کردن روی پاسخ یا پاسخ های یک سوال کرده اند.

بگذریم.اهمیت سوال پرسیدن و ارزش سوال خوب پرسیدن را احتمالاً همه ما می دانیم.

*

البته به نظرم میرسد شباهت "سوال دان" با "نمک دان" که آن بالا گفتم،چیزی فراتر از وزن و قافیه است.

سوال خوب،اگر در حال پختن آش خوشمزه ای در زندگی مان باشیم،مانند نمک،می تواند طعم و مزه غذا را بهتر یا حتی دگرگون کند. اگر هم زندگی مان مانند زخمی چرکین برایمان باشد،سوال خوب ،باز هم مانند نمک، درد و رنج زیادی را به زخم مان تحمیل خواهد کرد ولی در اکثر مواقع باعث بهبود زخم مان خواهد شد.

با میانمایگان کاری نداریم.آنها نه زخم چرکین دارند و نه در تدارک آش خوشمزه برای زندگی هستند.نمک بیشتر احتمالاً فقط "شور" شان می کند.

*

داشتم فکر می کردم که کار خوبی است اگر در مورد مهمترین سوال هایی که ممکن است  با ارزش ترین سوال های زندگی مان هم باشند،فکر کنم.

طبیعتاً بسیاری از سوال هایی که از خودمان می پرسیم منحصر به زندگی خودمان هستند ولی به نظرم سوال های مهمی هم هستند که در زندگی همه ما معنا دارند.(منظورم سوالات فلسفی ای از قبیل : از کجا آمده ام  و به کجا می روم نیست!)

در این مسیر قطعاً به کمک نیاز دارم.لطفاً اگر می توانید کمک کنید،کمکتان را دریغ نکنید.شاید زیر این مطلب جای مناسبی برای همفکریمان باشد.شاید با کمک هم توانستیم لیستی چند تایی از بهترین سوالاتی که باید از خودمان بپرسیم را استخراج کنیم.استخراج را از آن جهت می گویم که درست مانند استخراج الماس از معادن، ما هم خوب است سوالات مان را از معدن زندگی خودمان استخراج کنیم.یا اگر استخراجش هم از معدن دیگری بوده،ما در زندگی مان تجربه اش کرده باشیم.به عبارتی صیقل خورده خودمان باشد.

 

در کنار صفحه اصلی وبلاگ،یک دسته بندی جدا گانه هم برای این پست در نظر می گیرم که دسترسی و پیدا کردنش در آینده آسان باشد.

اگر در مورد سوالتان هم کمی توضیح بنویسید خیلی بهتر است ولی اگر ننوشتید هم مهم نیست،اصل سوال اهمیت بیشتری دارد.بزرگ و کوچکی سوال هم به نظرم اهمیت ندارد.

 

مدتی صبر می کنم تا اگر دوستانی که به اینجا سر می زنند حوصله داشتند و برای تدوین این سوالات کمک کردند،با همفکری هم این بحث را به جایی برسانیم.شاید به درد همه ما بخورد.شاید هم نخورد.به هر حال فکر میکنم صرفِ قدم گذاشتن در مسیرش  ارزشمند است.

در مطلب قبلی ام سوالی را مطرح کردم که برای شروع آنرا زیر همین پست دوباره می آورم.

 

پی نوشت: در آینده نه چندان دور (اگر عمر و فرصتی بود) می خواهم با کمک مطالبی که از متمم یاد گرفته ام،لیست سوالاتی که در حوزه کسب و کار باید از خودم بپرسم را تدوین کنم.طبیعتاً در نوشتن هر بیزینس پلانی باید به سوالات مهمی در مورد کارمان پاسخ دهیم ولی قرار نیست همه سوالات مهم ما در این قالب جا بگیرند.کار سختی ست و امیدوارم از عهده انجامش بربیام.

۵ نظر ۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۸
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۲ ق.ظ

چرا خودکشی نمی کنید؟

چرا خود کشی نمی کنید؟

سوال عجیبی به نظر می رسد اما من فکر می کنم باید این سوال را  هر چند وقت یکبار از خودمان بپرسیم.

چند وقت یکبارش هم  بستگی به آدمش دارد.

 

از جواب های سطحی که بگذریم، به نظرم جواب دادن به این سوال می تواند تاثیر غیر قابل تصوری روی زندگی و مسیرمان داشته باشد.

با اینکه می دانم که دارم افراط می کنم ولی گاهی فکر میکنم(یا بهتر است بگویم حدس میزنم) همه ی آنهایی که سرشان به تنشان می ارزیده،خود آگاه یا نا خودآگاه ،حتی برای یکبار هم که شده این سوال را از خودشان پرسیده اند.

فکر نمی کنم بتوانیم به سرعت و سادگی به خودمان جواب دهیم. ممکن است جواب های ما در برهه های زمانی مختلف  تغییر کنند و حالات مختلف دیگر.

مطمئن نیستم ولی شاید جوب این سوال بتواند نقش ستاره قطبی را در مسیرمان ایفا کند.(البته اگر فکر می کنید به آن نیاز دارید!)

 

پی نوشت:لطفاً اگر جوابی برایش پیدا نکردید خودکشی نکنید.ممکن است فردا جوابی برایش داشته باشید.

 

۲ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۰۱:۲۲
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۶ ق.ظ

یاد بگیریم به خودمان بخندیم

گوردون آلپورت (روانشناس) معتقد بود که :

بیمارانی که یاد می گیرند به خود بخندند، به احتمال زیاد در مسیر درمان قرار گرفته اند.

 

اینکه بیمار روانی به چه کسی گفته می شود، خودش ماجرایی طولانی است. راهنمای تشخیصی ای به نام DSM وجود دارد که منبع مورد استفاده روانشناسان است.

با وجود این، کم نیستند روانشناسانی که اطلاق اسم بیمار روانی به طیف گسترده ای از بیماران را قبول ندارند و نقد های جدی ای به آن مطرح می کنند. نمونه ی دوست داشتنی آنها دیل آچر است که کتابی در همین زمینه نوشته است.

 

به هر حال کاری ندارم که خودتان را بیمار می دانید یا نه. باور خود من این است که اگر بخواهیم طبق DSM دنبال نشانه های بیماری روانی در خودمان بگردیم، می توانیم لیست بلند بالایی تهیه کنیم.برخی تحقیقات هم نشان داده اند که روانشناسانی که در مطب هایشان نشسته اند، پتانسیل بالایی در تهیه این لیست برای افراد سالم دارند. بگذریم.اصلاً بحثم مطرح کردن این حرف ها نبود.

*

نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه. برای مدت های مدیدی با جدیت خاصی، یک رفتار خاص را از خودمان نشان داده ایم، یا هدف خاصی را به شدت دنبال کرده ایم.مدتی که از آن میگذرد و یاد آن رفتار یا هدفمان می افتیم، از ته دل به خودمان می خندیم.

یا به عنوان مثال، وقتی عادت یا رفتاری را که خودمان هم می دانیم اشتباه است در شرایطی احساسی و هیجانی از خودمان بروز می دهیم ولی بعد از آن خودمان از آن عادت یا رفتارمان خنده مان می گیرد.

فکر می کنم مهارت خندیدن به خود ، مهارت ارزشمندی است.

تقریباً هر وقت توانسته ام به برخی رفتار ها و عادات و افکار خودم بخندم، نتایج و پیامد های خوبی برایم داشته است.(خودمانی بگویم: بعضی وقتها آنقدر لذتبخش است که هیچ چیز دیگری نمی تواند جایش را بگیرد!)

اگر تا به حال امتحانش نکرده اید، لطفاً راحت باشید!.امتحانش کنید.ضرری ندارد.لازم نیست همیشه با یک قیافه قمر در عقرب و اخمو که انگار خیلی جدی و مهم هستیم! به خودمان و رفتار و افکار و اهدافمان نگاه کنیم.می توانیم گاهی از ته دل به خودمان بخندیم.

 

مثلاً اینطوری:

 

 

اگر نتوانستید، اینطوری هم قبول می کنیم:

 

پی نوشت: این مسئله آنقدر جدی و مهم بود که ویکتور فرانکل،روانشناس برجسته و کار بلد، روش درمانی ای بر پایه آن بنا کرد : قصد متضاد.(Paradoxical Intention)

پی نوشت بعدی: در زبان کردی ضرب المثلی وجود دارد که نشان می دهد نیاکان کرد ما قبل از آلپورت و فرانکل،از این روش آگاه بوده اند ولی متاسفانه به دلیل بی ادبی بودن این ضرب المثل از نوشتن آن در اینجا معذورم!

 

۱ نظر ۲۳ مهر ۹۶ ، ۰۲:۰۶
سامان عزیزی
شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۱ ق.ظ

تفاوت شانس ریاضی با شانس خرافی

فرض کنید بعد از مدتها که ماشینتان را عوض کرده بودید و اتفاقاً همین دیروز هم برده بودیدش کارواش و باران هم نیامده بود! ،یکی از اقوام همسن و سالتان را در خیابان دیدید و مجبور شدید سوارش کنید.بعد از گپ و گفت های دوستانه و پرسیدن احوال فک و فامیل از هم، پیاده اش می کنید و ماشینتان را در پارکینگ با دقت خاصی پارک می کنید!.

فردا صبح ، سرحال و قبراق بیدار می شوید و بعد از مراسم صبحگاه، عازم محل کارتان می شوید. دارید خرامان خرامان رانندگی می کنید که ناگهان یک از خدا بی خبرِ نا راننده، چنان به شما می کوبد که زبانم لال! اول احساس می کنید مرده اید و از بالا دارید به ماجرا نگاه می کنید. به هر حال پیاده می شوید و باقی ماجرا را هم که همگی می دانیم.

بعد از ظهر  دارید به این قضیه فکر می کنید و دنبال دلیل تصادفتان می گردید، چون جایی در اعماق مغزتان باور ندارید که تصادف،تصادف است و باید دلیل دیگری هم داشته باشد. نمی شود که کسی از من بپرسد که چرا تصادف کردی و من فقط بگویم که به هر حال تصادف است دیگر،پیش می آید. مخصوصاً مادر بزرگ، که اصلاً با این دلایل قانع نمی شود.

احتمالاً تا اینجای داستان، خودتان آن دلیل دیگر را ساخته اید و به ذهنتان آمده است.(اگر نیامده که برایتان خوشحالم و نیازی به خواندن ادامه این مطلب ندارید).

کم کم یادتان می آید که بعله، دیروز یکی از فوامیل همسن و سالتان را سوار کردید. یاد خاطراتتان با فامیلتان می افتید و با خودتان می گوئید که "فلانی از اول هم چشم نداشت موفقیت منو ببینه" و ادامه نشخوار های ذهنی.

 

 اینجا باید کسی باشد و بگوید: خب برادر من،خواهر من، به خودت یه زحمت بده و برو آمار تصادفات داخل شهری رو بگیر. هر جور حساب کنی باید تا الان هم چند بار بیشتر تصادف میکردی.چرا زمین و زمان رو به هم میدوزی تا یکی یا چیزی رو پیدا کنی که این تصادفت رو بهش ربط بدی.تافته ی جدا بافته که نیستی. تو هم یک مولکولی میان کلونی مولکول ها که آمارشان را می گیرند!

*

چرا اینطوری هستیم؟

به نظر میرسد که مغز ما برای اینکه احساس آرامش و آسایش کند ،نیاز دارد داستانی ساده،سریع ، علت و معلولی و قابل پذیرش بسازد. اگر نسازد مجبور است تلاش بیشتری بکند،سرچ کند،بازیابی کند،تحلیل وارزیابی کند و انرژی مصرف کند.از آنجا که منابع انرژیش هم محدود است با هر ترفندی شده می خواهد انرژیش را نگه دارد و مصرفش نکند.

بگذریم.دلیلش را احتمالاً همه شما بهتر از من می دانستید.

*

به نظرم تفاوت مهم شانس ریاضی با شانس خرافی در ذهن ما در یک کلمه است: داستان.

حالا اگر "جذاب" را به آن چسبانید که فبهالمراد.

می دانیم که داستان ها اول و انجامی دارند،معنایی قابل قبول به ما می دهند، سر و ته دارند و میانه ی مغز ما با آنها بسیار خوب است.اصلاً دوستان "جون جونی" هستند.

می دانم،این را هم در کتابها خوانده بودید و می دانستید.

 

خوب اگر می دانستید چرا در ماجرای اول بحثمان،آن داستان دیگر را هم ساختید؟

نگران نباشید.سرزنشی متوجه شما نیست.همه ما ماشین داستان سازی هستیم.

*

احتمالاً با بحث "اختیار حداقلی" آشنا هستید.

هر دو شیوه نگاه کردن به شانس، نقش تصادف را برجسته می کنند و ما را پا در هوا نگه می دارند و نقش اختیار و اراده مان را تضعیف می کنند.

به عبارتی چه خوشمان بیاید و چه نیاید، در مقابل شانس و احتمال و در مصادیق آنها، اختیار و اراده ما نقش ناچیزی دارد. اما فکر می کنم نکته مهم این است که  در داستان های خرافی از شانس، اختیار و اراده ما خیلی بیشتر از داستان های تقریباً غیر قابل تحمل شانس ریاضی برای مغزمان، تضعیف می شود.به عبارتی این داستان ها ما را منفعل تر می کنند و به جای اینکه سوگیری مغز ما را به سمت "کنش و اقدام" ببرند، ما را به سمت "واکنشی بودن" هدایت می کنند.

حداقل در داستان شانس ریاضی، می توانیم برویم و آمارها و احتمالات را هم بررسی کنیم و بعد از محاسبه و با در نظر گرفتن آن، برنامه ریزی و تصمیم گیری کنیم.به هر حال بهتر از این است که به موهومات ربطش بدهیم.

از ساختن خدایان و اساطیر یونان بگیرید تا توجیه های مادر بزرگ برای اتفاقات مختلف، نسل بشر هر وقت چیزی را نمی فهمیده ،ماشین داستان سازیش را به کار می انداخته و نعمت آسایش ذهنی را برای خودش و هم نوعانش به ارمغان می آورده است.

اما امروز موارد بسیاری هستند که ما نسبت به آنها جهل مطلق نداریم ولی هنوز که هنوز است داستان های شانس خرافی، بیشتر برایمان جذابیت دارند و بر اساس آنها دستگاه فکری مان را می چینیم.

لطفاً برای مصداق یابی این موضوع جای دوری نروید.مثال اول این پست،مثال "تابلویی"بود،با کمی دقت و توجه می توانید مثال های غیر تابلو زیادی پیدا کنید. بیائید با خودمان فکر کنیم که ما چقدر از این داستان ها برای خودمان و اتفاقات زندگی مان در ذهن داریم؟

اغراق نکرده ام اگر بگویم که بیشترین تعجب های زندگیم را از کسانی کرده ام که چکش علمی فکر کردن و روش علمی دانستن،همیشه دستشان بوده و هرجا توانسته اند بر سر دیگرانش کوفته اند ولی وقتی بهشان نزدیک تر شده ام دیده ام که عجب داستان های نابی از شانس خرافی برای تعریف کردن دارند!

 

پی نوشت: در اینجا لازم می دانم برای مادر بزرگ های عزیزمان اعاده حیثیت کنم. مادر بزرگ ها اگر بیشتر توجیه هایشان بر پایه شانس خرافی بود، نمی شود بهشان خرده گرفت چون واقعاً از چیز های دیگر و دلایل دیگر بی خبر بودند.سرزنشی اگر هست متوجه من و هم نسل های من است که خیلی چیزها را می دانیم(و فقط می دانیم!) ولی باز هم بسیاری از داستان هایمان،آگاهانه یا ناآگاهانه، بوی خرافه می دهد.(و خودم را هم از این تعجب کردنها مستثنی نمی دانم)

پی نوشت بعدی: امیدوارم منو ببخشید که در این پست در مورد این مسئله ی پیش پا افتاده و بدیهی صحبت کردم،باز هم امیدوارم کمی به من حق بدهید چون گاهی همین مسائل پیش پا افتاده کار دست ما و جامعه مان می دهند و فکر میکنم در نهان خانه ی دلِ بسیاری از ما،جای مطمئنی دارند(یعنی در خلوتمان و نه جلوتمان).

 


_ خرافات (جمع واژه عربی خرافه) به معنی اعتقاد غیرمنطقی و ثابت نشده به تأثیر امور ماورای طبیعت در امور طبیعی و به عبارت دیگر، هر نوع پندار عجیب برای مردم عوام است. معمولاً خرافات ریشه در گرایش‌های درونی یا باطنی در زندگی بشر داشته‌اند و به مرور تبدیل به خرافه شده‌اند. آنچه مورد اتفاق فیلسوفان است این است که هیچ تعریف مشخص و همه پسندی دربارهٔ خرافه وجود ندارد و تعریفی که از خرافه به معنای امر موهوم در ذهن مردم است بسیار نا مشخص و گنگ به نظر می‌رسد(از ویکی پدیا)

 

خرافات . [ خ ُ ] (ع اِ) حکایتهای شب . (منتهی الارب ). ج ِ خُرافَه . (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از قاموس ). در تداول فارسی ، سخنان پریشان و نامربوط. (برهان قاطع). سخنان بیهوده و پریشان که خوش آینده باشند. (از غیاث اللغات ). سخنان خوش پریشان . (از شرفنامه ٔ منیری ). تُرَّهات . (مهذب الاسماء).موهومات . انیاب اغوال . (یادداشت مؤلف ) : 

از او مشنو سخنهای خرافات 
کز آن آید ترا در آخر آفات .

ناصرخسرو.

(از لغتنامه دهخدا)

۰ نظر ۲۲ مهر ۹۶ ، ۰۱:۳۱
سامان عزیزی
جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۸ ق.ظ

تهوع سارتر

معمولاً سعی می کنم بعد از خواندن هر کتابی، اگر امکان پذیر باشد، یک صفحه در مورد آن بنویسم. این کار را به این صورتی که گفتم از محمد رضا شعبانعلی یاد گرفته ام. قبل از اینکه از این روش استفاده کنم، کتاب هایی را که می خواندم خلاصه می کردم یا از بخش هایی از آن یادداشت برداری می کردم. 

هنوز عادت یادداشت برداری ام را حفظ کرده ام اما نوشتن یک صفحه در مورد یک کتاب، فواید زیادی برایم داشته است. فوایدش را نمی گویم و امیدوارم خودتان این کار را انجام دهید و نتایجش را ببینید.

*

کتاب "تهوع" ژان پل سارتر را چند سال پیش برای دومین بار خواندم. یک صفحه ای را که در موردش نوشتم اینجا می گذارم.

 

 

 

- توصیفی موشکافانه و دقیق از واقعیات و اتفاقاتی که برای آنتوان روکانتن رخ می دهد. گفتگوهای درونی، خیالات و توهمات او که گاه مرزی میان آنها و واقعیات، قابل تشخیص نیست.

- توصیفات و توضیحات بی هدف، بی سر و ته، فقط توصیف! .برای عریان کردن زندگی.

- بیان تفاوت "ماجرا" و "واقعیات" از نظر سارتر جالب است:

ماجرایی در زندگی ندارم، ماجرا ها هیچ گاه اتفاق نمی افتند. آنچه اتفاق می افتد(واقعیات) اتفاق افتاده است و وقتی که ما نقل شان می کنیم،آنها را تبدیل به ماجرا می کنیم (ماجرایی که آغاز و انجامی دارد، در حالی که واقعیاتی که اتفاق می افتند،آغاز و انجامی ندارند و لحظات، پی در پی می آیند و بدون وقفه می روند)

 

-روکانتن به دنبال نظمی قابل اتکا می گردد (زندگی قابل پیش بینی!)

- بحث وجود (بود) و جوهر (ماهیت) از دید سارتر : ما اول فقط "وجود" داریم و با گذشت زمان است که دارای "جوهر" (ماهیت) می شویم.

-روکانتن،انگیزه ادامه زندگی را در هنر می یابد...

*

پی نوشت: نمی دانم صفحه ام کوچک بوده که انقدر کم نوشتم! یا اینکه سارتر،در این رمان، چیز زیادی برای گفتن به من نداشته است.

 

۲ نظر ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۱:۳۸
سامان عزیزی

 

احتمالاً شما هم مثل من، کسانی را دیده اید که چند ماه یا چند سال از وسیله ای مانند موبایلشان استفاده می کنند که تقریباً تمام تنظیمات آن هنوز روی "تنظیمات کارخانه" است. همان حالت Default یا پیش فرض.

مثلاً زنگ موبایلشان هنوز همانی است که از روز اول بوده، کیفیت عکس ها همان کیفیتی است که شرکت سازنده به عنوان پیش فرض قرار داده و مثال هایی از این دست. اینها همان هایی هستند که هیچ گاه گزینه ی Personalize را از منوی تنظیمات موبایلشان انتخاب نکرده اند.

در مقابل این دسته از افراد، کسانی هم هستند که بدون مطالعه دفترچه راهنما یا هر توضیح دیگری، مستقیماً سراغ دل و روده موبایشان می روند و آنقدر تنظیماتش را دستکاری می کنند که مجبور به ریست فکتوری می شوند! .اینجا با این دسته کاری نداریم تا در زمان مناسب سراغشان برویم. فعلاً با دسته اول کار داریم که در مطلبی که قرار است در موردش صحبت کنیم شباهت زیادی با بسیاری از ما انسان ها دارند.

 

*

 

 

کمی به دو تصویر بالا نگاه کنید.

وقتی به تصویر سمت چپ نگاه می کنید ضربان قلبتان افزایش می یابد.حتی پیش از آنکه متوجه شوید چه چیز موجود در این عکس ترسناک است،ضربان قلبتان سریع تر شده بود.پس از چند دقیقه ممکن است تشخیص داده باشید که اینها چشمان فردی دچار ترس است.چشمان سمت راست با لبخندی مختصر کشیده شده اند و خوشحالی را نشان می دهند و هیچ حس هیجانی ای به وجود نمی آورند.(البته کیفیت عکس ها چندان مناسب نیست-این تصویر را از کتاب تفکر،سریع و کند کانمن برداشته ام).

در یک آزمایش ،این تصاویر به افرادی که در حال انجام دادن اسکن مغز بودند نشان داده شد.هر تصویر به مدت کمتر از 0.02 ثانیه نشان داده شده و هیچ یک از افراد به صورت خودآگاه نمی دانستند که تصاویر چشم را دیده اند اما یک قسمت از مغزشان بدون تردید می دانست: آمیگدالا (amygdala) که نقش محوری به عنوان "مرکز تهدید" مغز را به عهده دارد. تصاویر مغز،واکنش های شدید را در مورد تصویر تهدید کننده ای که بیننده متوجه آن نشده است نشان داد.

اتفاق مشابهی سبب می شود چهره های خشمگین(تهدید بالقوه) سریع تر و کارآمد تر از چهره های خوشحال مورد پردازش قرار گیرند. برخی پژوهش ها نشان داده اند که چهره ای خشمگین در میان انبوهی از چهره های خوشحال به سرعت مشخص می شود اما چهره ای خوشحال در جمع چهره های خشمگین شناسایی کردنی نیست.

به نظر میرسد که مغز ما (و دیگر حیوانات) طوری طراحی شده است که اخبار بد را در اولویت قرار می دهد. این به آن معنا نیست که ما نشانه های غذا یا دوستی را تشخیص نمی دهیم، به این معنی است که تهدیدات جایگاه بالاتر و اولویت بیشتری دارند و باید هم چنین باشد(جهت زنده ماندن و بقا).

این اولویت به حدی است که مغز، حتی به تهدیدات نمادین هم بسیار سریع واکنش نشان می دهد. کلمات دارای بار احساسی به سرعت توجه را جلب می کند و کلمات بد(جنگ، جرم) سریع تر از کلمات خوب(صلح، عشق) سبب جلب توجه می شوند.

روانشناسی به نام پل رازین نشان داده است که یک سوسک می تواند گیرایی خواستن یک کاسه ی توت را به طور کامل از  بین ببرد اما یک توت نمی تواند با یک کاسه سوسک هیچ کاری انجام دهد!

خلاصه ی پژوهش ها در این حوزه نشان می دهد که برای مغز ما "بد قوی تر از خوب است".

شاید بتوان اینطور گفت که : ما ژنتیکاً بد بین هستیم. توجه ما بیشتر به سمت بد ها جلب می شود. بد ها را سریع تر و دقیق تر پردازش می کنیم.تخصص ما در دیدن نیمه ی خالی لیوان است.

*

برگردیم به مثال موبایل. 

به نظر میرسد که "تنظیمات کارخانه" ما انسان ها بر روی بدبینی تنظیم شده است(که لازمه بقا و حیاتمان بوده اند)، اما با توجه اینکه روند تغییر "تنظیمات کارخانه" ی مغزمان، نسبت به تغییرات شرایط و محیط زندگی مان، بسیار کندتر است، فکر میکنم لازم داشته باشیم تا خودمان هم کمی روی تسریع این روند تاثیر بگذاریم و به اصطلاح ،تا جایی که امکان دارد این تنظیمات را دستکاری کنیم.

با توجه به اینکه ما دقیقاً شبیه موبایل ها نیستیم! و داخل تنظیماتمان بخشی به نام personalize تعبیه نشده است که به سادگی بتوانیم تنظیماتمان را دستکاری کنیم، نیاز داریم تا با صرف تلاش و تمرین و ممارست، تا جایی که می توانیم روی تنظیمات اولیه خودمان تاثیر بگذاریم. 

طبیعتاً فعلاً نمی توانیم در بسیاری از تنظیماتمان دست ببریم(فعلاً را از آن جهت می گویم که پیشرفت های علم ژنتیک آنقدر سرعت پیدا کرده اند که هیچ بعید نیست در سال های نه چندان دور،بتوانیم در منوی تنظیماتمان، دسترسی آسانی به بخش personalize داشته باشیم) و شاید در موارد زیادی اصلاً لزومی هم نداشته باشد و همان تنظیمات برایمان بهترین گزینه باشند، ولی برای زندگی در دنیای امروز، احتمالاً لازم است روی تعدادی از این تنظیمات کار کنیم. 

فکر میکنم با توجه به این توضیحات و توان کم ما برای اثر گذاری روی این کد های ژنتیکی، اولین قدم برای شروع فرآیند کندِ اصلاح، آگاه شدنمان از این تنظیمات است.

آگاه بودن به این مسئله، حداقل تاثیری که دارد این است خواهیم دانست که مغز مان، توجه و اولویتش با سرعت بسیار بالایی به سمت مسائل منفی سوگیری دارد، بنابراین لازم است در برخی ارزیابی ها و قضاوت ها و تصمیم گیری هایمان، در مقابل این سرعت مقاومت کنیم و مسیر کند تری را برای ارزیابی و قضاوت و تصمیم گیری در این حوزه ها در پیش بگیریم.

فکر می کنم، یکی از اصلی ترین تفاوت هایی که انسان ها را از همدیگر متمایز می کند، میزان تلاش و تاثیرگذاری شان، در دستکاری کردن این تنظیمات اولیه خودشان است.

 

پی نوشت: در تدوین این مطلب، از کتاب "تفکر،سریع و کند" دنیل کانمن کمک گرفته ام.

پی نوشت بعدی(برای دوستان متاهل): جان گاتمن که دانشمندی شناخته شده در زمینه روابط زناشویی است، متوجه شده است که موفقیت بلند مدت یک رابطه، بیشتر به اجتناب از جنبه های منفی بستگی دارد تا به دنبال جنبه های مثبت بودن.(او تخمین می زند که رابطه ای با ثبات نیاز دارد که رفتار خوب از رفتار بد، دست کم به نسبت پنج به یک بیشتر باشد- به عنوان مثال، احتمالاً بسیاری از ما تجربه روابط دوستانه ای را داشته ایم که سالها زمان برده است ولی با یک حرکت بد نابود شده باشد)

 

۲ نظر ۲۰ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۲
سامان عزیزی
دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۰ ق.ظ

زوربای یونانی

"زوربای یونانی" نام فیلمی به کارگردانی مایکل کوکوپانیس است.آنتونی کوئین (حمزه خودمان!) هم در آن بازی می کند.

 

 

نیکوس کازانتزاکیس، رمانی به همین نام دارد که این فیلم برگرفته از آن کتاب است.

اگر رمان  زوربای یونانی را خوانده باشید، احتمالاً مانند اکثر فیلم هایی که بر اساس رمان ها ساخته می شوند، کمتر از خواندن رمان،از دیدن فیلم لذت خواهید برد.

با اینکه به نظر من هم این فیلم،فیلم خوش ساختی نیست، ولی فکر می کنم توانسته تا حدی در انتقال مفهومی که کازانتزاکیس مد نظر داشته،موفق عمل کند.

 

اگر کتاب "گزارش به خاک یونان" را که قبلاً با هم مرور کردیم (+)، خواندید، فکر میکنم تماشای این فیلم، بعد از آشنایی با کازانتزاکیس، خالی از لطف نباشد.

در ضمن این فیلم محصول سال 1964 است.

رمان" زوربای یونانی" توسط چندین مترجم(از جمله محمد قاضی و محمود مصاحب) به فارسی هم ترجمه شده است.

 

 

۲ نظر ۱۷ مهر ۹۶ ، ۰۰:۳۰
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۳ ق.ظ

اعتراف به فکری اشتباه برای من

پیش نوشت بیربط: ظرف یکساعت گذشته حداقل سه بار از واژه اعتراف استفاده کرده ام و با تیتر این مطلب می شود چهارمی(جهت اطلاع روانکاو درونم!)

 

اصل مطلب:

مدتیست دارم به این فکر میکنم که یک دسته جدید به طبقه بندی موضوعی ام اضافه کنم:  کتاب هایی برای نخواندن.

می خواستم کتاب هایی را که خوانده ام و از نظرم ارزش خواندن نداشته اند معرفی کنم. فارغ از معروف بودن یا نبودنشان.پر فروش بودن یا نبودنشان.فارغ از هر چیزی غیر از نظر خودم.

می خواستم معرفی شان کنم و توضیح بدهم که چرا ارزش خواندن ندارند. شاید جلو اتلاف وقت انسان دیگری را گرفتم و الی آخر (این الی آخر در اینجا به معنی سایر مزیت هایی است که می توانم برای توجیه کارم بتراشم)

بعد از مدتی، دلایلی پیدا کردم که نباید این کار را بکنم. از میان آن دلایل ،شاید بد نباشد این یکی را بگویم :

هنوز به اندازه ای کتاب نخوانده ام که به خودم اجازه چنین کاری را بدهم.

 

پی نوشت: تعیین این "اندازه" هم برای خودش معضلی است.به نظرم یکی از مهمترین فاکتور های تعیین این اندازه، در این فقره، زمان است.شاید بهتر بود می گفتم "افق زمانی". همان افق زمانیِ تفکر سیستمی.

و احتمالاً افق زمانی این اندازه، بزرگتر از افق زمانی عمر من باشد!

پی نوشت بعدی: فکر میکنم، معرفی "کتاب هایی برای خواندن" هم، از زیر تیغ آن دلایلم گریزی نداشته باشند، ولی چه کنم که دلم کوچک است و نمی تواند در این مورد،سلبی فکر کند!

 

۱ نظر ۱۶ مهر ۹۶ ، ۰۰:۴۳
سامان عزیزی