زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۵۰ مطلب با موضوع «روانشناسی» ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ

نگاه امنیتی به خود

احتمالاً این جمله را زیاد شنیده باشید(البته امیدوارم تجربه اش نکرده باشید) : اقدام علیه امنیت ملی.

کشورهای زیادی هستند که نگاه شان به مسائل مختلفی که با آن مواجهه می شوند، امنیتی است. به عبارتی، رفتار های مختلف مردم آن کشور یا سایر کشورها را ابتدا(و گاهی صرفاً) با نگاه امنیتی تعبیر  و تفسیر می کنند.

مثلاً اگر به کشوری مانند ترکیه! نگاه کنید می بینید که ظرف دو سال گذشته، شدت این نوع نگاه، در آن بیشتر از ده سال اخیر شده است. چند هزار کارمند در سازمان های مختلف، به خاطر نگاه امنیتی دولت از کار برکنار شده اند. روزنامه نگاران زیادی راهی زندان شده اند چون حرف ها و گزارشات شان به اقدام علیه امنیت ملی تعبیر شده است، پاکسازی های مختلفی در سطح کشور انجام شده است و الی آخر.

رنج نوشت: چه پیشوند مسخره ای است این "پاکسازی" وقتی که قبل از واژه هایی ناپاک و کثیف و غیر انسانی قرار می گیرد.و چه ترکیب زشتی می سازد.

 

طبیعتاً حفظ امنیت ملی، یکی از وظایف مهم هر دولتی است و فکر می کنم هر عقل سلیمی ضرورت آن را درک می کند اما نگاه امنیتی به همه چیز و صرفاً با نگاه امنیتی تعبیر کردن هر نوع رفتاری در جامعه، یک آفت خانمان سوز برای هر کشوری است، که اگر خانمان سوز تر از بی توجهی به امنیت ملی نباشد از آن کمتر نیست.

همین نگاه امنیتی است که برای حفظ امنیت عده ای(و به اسم امنیت ملی)، همه را در دو دسته ی اصلی "خودی" و "غیر خودی" قرار می دهد. و غیر خودی هر چه بگوید و هر چه بکند، به اقدام علیه امنیت ملی تفسیر می شود.یا سمت اردوغان هستی(که خودی حساب می شوی) یا سمت فتح الله گولن(که غیر خودی). حالت دیگری ندارد.حتی به جنازه ات هم با همین تفکیک نگاه می کنند.

فکر می کنم یکی از پیامد های مهم نگاه امنیتی، جلوگیری از حرکت به سمت توسعه یافتگی است. با نگاهی به جغرافیای جهان، مصداق های زیادی برای این جمله خواهید یافت.

 

قصدم پرداختن به تحلیل سیاسی نیست که نه علاقه ای به آن دارم و نه سوادی. با خودم فکر می کردم که شاید بشود از نگاه امنیتی حکومت ها که ملموس و قابل مشاهده تر است استفاده کرد و آنرا با "نگاه امنیتی به خود" مقایسه کرد.

به نظرم شباهت های زیادی می توان در نگاه امنیتی به خود و نگاه امنیتی حکومت ها یافت.

اگر بخواهم از عینک این مقایسه استفاده کنم احتمالاً می شود این نتیجه را گرفت که :

نگاه امنیتی به خود یکی از موانع بزرگ "توسعه فردی" است.

وقتی که نگاه امنیتی به خودم داشته باشم، هر نوع اتفاق یا رفتاری را در دنیای اطرافم به عنوان تهدیدی برای هویتم (و آنچه به عنوان یک تصویر از خودم برای خودم ساخته ام) تعبیر خواهم کرد. این عینک خاصیت مخربی که دارد این است که خط بطلانی بر سایر عینک های ممکن می کشد. فرصت های زیادی را برای رشد و توسعه ی فردی از من می گیرد. باز بودن نسبت به تجربه ها و آموخته های جدید را از من می گیرد و من را در باتلاق محصورم بیشتر فرو خواهد برد.

مدیری که هر نوع اعتراض یا نقدی را به اقدامی علیه شخصیت و عملکرد و موجودیتش تعبیر می کند. کارمندی که هر نقدی بر گزارشش را تهدیدی برای هویتش می بیند. پدری که هر نافرمانی فرزندش را توهینی بر بت پدر بودنش تفسیر می کند.نویسنده ای که هر حمله ای بر قسمتی از نوشته اش را با پاتکی شدیدتر پاسخ می دهد و الی آخر.

البته این نمونه ها نمونه های افراطی این نگاه هستند(به قول نسل جوانتر ،نمونه های تابلویی هستند).فکر می کنم با کمی دقیق شدن در برخی رفتار هایمان می توانیم نشانه های نگاه امنیتی به خودمان را پیدا کنیم و اگر تشخیص دادیم که در آن حوزه، این نگاهِ صرفاً امنیتی ،مناسب و مفید نیست،فکری برایش بکنیم تا مانعی برای توسعه ی فردیمان نباشد.

نمی خواهم از دلایل بوجود آمدن نگاه امنیتی به تفصیل صحبت کنم ولی به نظر میرسد که یکی از دلایل برجسته ی آن، پائین بودن عزت نفس است.و با همین استدلال! می شود نتیجه گرفت که با تقویت عزت نفس،شدت نگاه امنیتی کاهش می یابد.

تشخیص نگاه امنیتی به خودمان کار ساده ای نیست ولی شاید اگر تصویر حکومت های با نگاه امنیتی را در گوشه ی ذهن داشته باشیم،کمک کند تا ساده تر بتوانیم برخی رفتار های امنیتی خودمان را تشخیص دهیم. چون برخی از این رفتار ها چنان پیچیده شده اند و ذهنمان در پنهان کردنشان چنان چیره دست شده که بعید است به راحتی دم به تله بدهند.

 

۰ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۵
سامان عزیزی
سه شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

سه تفسیر متفاوت از happiness از زبان ملکیان

یکی از معلم های عزیزم(مصطفی ملکیان)، در سخنرانی ای که در رونمایی از کتاب "سیاست شادکامی" داشتند بحثی را در مورد تفسیر های مختلفی که از مفهوم شادی و شادمانی می شود داشت مطرح کردند که در این مطلب سعی میکنم قسمتی از آن بحث را که فکر می کنم برای همه ی ما مفید است به صورت مختصر و با کمی تغییرات(در جهت خلاصه کردن آن) خدمتتان نقل کنم.

 

زندگی کامروایانه یا زندگی آرمانی یا زندگی کمال مطلوب، چیزی است که احتمالاً همه ی ما در پی آن هستیم و آرزویش را داریم.و کسی که زندگی اش کامروایانه است را انسان کامروا می نامیم. در واقع کسی که آرزوهایش را محقق کرده و به خواسته های درونی اش رسیده است را کامروا می نامیم.

در زبان انگلیسی، برای مورد خطاب قرار دادن این انسان کامروا، از ریشه های  Happy استفاده می شود.می گویند که او Happily زندگی می کند یا زندگی اش Happiness دارد.

ایشان توضیح می دهند که کسانی که در مورد کامروایی و انسان کامروا می نویسند، ممکن است از سه نگاه و تصور مختلف به آن بنگرند.لذا برخی مواقع دو نویسنده در مورد Happiness می نویسند و تصور خواننده هم این است که هر دو نویسنده در مورد یک چیز صحبت می کنند، در صورتی که چنین نیست.(درست مثل بحث "شیر" و "شیر".آن یک شیر است اندر بادیه و الی آخر).

بنابراین وقتی که می خواهیم کتابی در مورد کامروایی بخوانیم یا پای صحبت کسی در این زمینه بنشینیم، بهتر است ابتدا تشخیص دهیم که نویسنده یا گوینده، کدام تفسیر از کامروایی را مد نظر دارد.

 

سه تفسیر متفاوت از زندگی کامروایانه وجود دارد:

1- تفسیر تقدیر گرایانه

تفسیر تقدیر گرایانه می گوید که زندگی کامروایانه داشتن به بخت و اقبال آدمی بستگی دارد.اگر انسانی کامرواست به این معنی است که خوش اقبال بوده است. متفکران زیادی از یونان و روم باستان گرفته تا عصر حاضر از این نظریه طرفداری کرده اند. این متفکران معتقدند که خوش اقبالی و بداقبالی تو ،به خود تو بستگی ندارد بلکه وابسته به این است که هستی چه اوضاع و احوالی را برای تو پدید بیاورد.

بنابراین با تفسیر تقدیر گرایانه، کامروایی یا Happiness را باید به خوش بختی ترجمه کرد.چرا که فقط بخت و اقبال انسان است که کامروایی یا نا کامروایی او را رقم می زند.

رابرت سولومون و برنارد ویلیامز از جمله طرفدارن این دیدگاه در عصر حاضر هستند.

 

2- تفسیر لذت جویانه

این تفسیر می گوید که میزان لذتی که عاید هر فرد می شود،عامل تعیین کننده کامروایی اوست و ناکامروایی نیز از میزان الم و رنجی است که نصیب انسان می شود. در واقع کامروا کسی است که بیشترین لذت ممکن را در زندگی برده باشد و ناکامروا کسی است که بیشترین الم ممکن را در زندگی برده باشد.

مطابق این نظریه، بهترین ترجمه برای Happiness ،خوشی است.شخص کامروا کسی است که در زندگی خود، خوش است.

 

3-تفسیر انسان گرایانه

این تفسیر می گوید که انسان کامروا، کسی است که زندگی ای درخور یک انسان داشته باشد. بنا به این تفسیر، اگر به گونه ای زندگی کنیم که سزاوار انسان است، کامروا خواهیم شد. برای کامروایی، آن چیزی را که تنها انسان مستحق آن است را باید وارد زندگی خود کنیم. به عبارت دیگر، اگر موهبت یا مواهبی هست که مختص انسان است، باید آن(ها)را وارد زندگی خود کنیم تا کامروا شویم.

جرمی بنتام، ۹ معیار برای اندازه گیری خوشی(لذت) تعیین کرده بود و آن ها را سنجه ای برای زندگی خوش معرفی کرده بود. جان استورات میل، با اینکه دیدگاه کلی بنتام را پذیرفته بود، اما یک نقد اساسی داشت که راه او را از استاد خود تا حدودی جدا کرد و آن جمله ی معروف را گفت:

“یک سقراط نا شاد، بهتر از یک خوک شاد است.”

اگر سخن بنتام درست باشد، مسلما یک خوک شاد، بر یک سقراط ناشاد ترجیح دارد. چرا که یک خوک شاد، زندگی ای سرشار از لذت دارد، اما یک سقراط نا شاد، زندگی ای خالی از لذت دارد. استورات میل می گوید که یک سقراط اگر نا شاد هم باشد واجد موهبت خاصِّ انسانی است ولی یک خوک، هر چقدر هم که شاد باشد، موهبت خاصِّ انسانی را ندارد، و چون موهبت خاصِّ انسانی به موهبت خاصِّ خوکی رجحان دارد، یک سقراط ناشاد، بهتر از یک خوک شاد است.

بنابراین اگر یک انسانی بتواند مثل سقراط زندگی کند، اما نا شاد باشد و زندگی او کمبود لذت داشته باشد، ترجیح دارد که مثل خوک زندگی کند، اما زندگی او سرتاسر پر از لذت باشد. جان استورات میل می گوید که مسئله ی آدمیان، فقط مسئله ی لذت و الم نیست، بلکه مسئله ی آن ها این است که چقدر انسان اند. البته که اگر بتوان آن انسانیت را با لذت هم همراه کرد که عالی است، اما اگر بین انسانیت و لذت تعارضی ایجاد شد، آدمی باید به دنبال آن انسانیت برود، نه لذت.

این تفسیر، تقدیر و لذت را در کامروایی، بی نقش می داند، بلکه انسانی زیستن را معیاری برای کامروایی می داند.

در این تفسیر، مصطفی ملکیان  Happiness را به بِهروزی ترجمه می کند.

 

اگر مورد اول را به بخت و اقبال بسپاریم!، برخی از تفاوت های دو دیدگاه دیگر را می توانیم اینطور لیست کنیم:

- خوشی، به خوشنودی ما از زندگی بستگی دارد اما بهروزی به لیاقت انسان نامیدن ما بستگی دارد.

- خوشی به خواسته های انسان توجه می کند ولی بهروزی به نیاز های ما توجه می کند.(نیاز چیزی است که اگر یک ارگانیزم(گیاهی،جانوری یا انسانی) از آن محروم شود، بقای کمی و کیفی آن ارگانیزم به خطر می افتد اما در صورت نرسیدن به خواسته چنین نیست و فقط لذت و الم دخیلند یعنی یا لذت نمی برد یا الم می برد اما بقای او به مخاطره نمی افتد)

خواسته، چیزی است که ما از آن باخبریم(یعنی می دانیم چه می خواهیم و از آن آگاهیم) اما نیاز،چیزی است که ممکن است از آن باخبر نباشیم و به آن آگاهی نداشته باشیم.(من دلم بستنی می خواهد(خواسته ای از آن باخبرم). من سرطان خون دارم و علائمی هم مشاهده نکرده ام و به تشخیص و درمان نیاز دارم(نیازی که ممکن است به هر دلیلی از آن آگاهی نداشته باشم))

بنابراین ما در تشخیص خواسته ها نیازی به متخصص نداریم ولی در تشخیص نیاز ها به متخصص نیاز داریم.

در طول تاریخ متفکران و متخصصان زیادی بوده اند که در مورد اینکه ما چه نیاز هایی داریم سخن گفته اند و تا به حال به وفاق کاملی در این زمینه نرسیده ایم. اما برخی از متفکران بر این باورند که ما چهار نیاز اساسی داریم که عبارتند از حقیقت طلبی(راستی)، جمال جویی(زیبایی)، خیر خواهی(خیر) و عشق و دوستی.

 

پی نوشت: برای دسترسی به متن کامل سخنرانی می توانید به این صفحه مراجعه نمائید.

 

۰ نظر ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۱
سامان عزیزی

اگر قصد مطالعه ی این مطلب را دارید، ممنون می شوم اگر قبل از آن به این مطلب نگاهی بیندازید (+) که مقدمه ای است بر همین مطلب.


 

دن اریلی همراه با یکی از همکارانش،آزمایشی را ترتیب دادند تا به بررسی نقش هنجارهای اجتماعی و هنجارهای بازار در انگیزش افراد بپردازند.

وظیفه ی شرکت کنندگان در این آزمایش بسیار ساده بود.آنها قرار بود که پشت کامپیوتر بنشینند و دایره هایی را که در سمت چپ صفحه نمایش ظاهر می شدند با ماوس بگیرند و داخل مربعی که در سمت راست صفحه قرار داشت بکشند(دراگ کنند).

زمان هر کس پنج دقیقه بود.

شرکت کنندگان به سه دسته تقسیم شدند. به یک دسته گفته شد که در ازای این پنج دقیقه تلاش،پنج دلار گیرشان می آید(یعنی یک دستمزد خوب)، این مبلغ برای دسته ی دوم ده سنت بود(یعنی دستمزد ناچیز) و با دسته ی سوم صحبتی از پول به میان نیامد.در واقع این کار به عنوان یک درخواست اجتماعی با دسته ی سوم مطرح شد.

میانگین تعداد دایره هایی که این سه گروه در عرض پنج دقیقه تلاش جابجا کردند به این ترتیب بود:

دسته ی اول(پنج دلاری ها): 159 دایره

دسته ی دوم(ده سنتی ها): 101 دایره

در واقع، بنا بر انتظار، پول بیشتر باعث شده بود که شرکت کنندکان انگیزه بیشتری پیدا کنند و تلاش بیشتری به خرج دهند(یعنی حدود 50درصد بیشتر)

فکر می کنید نتیجه در گروه سوم چطور بود؟

آنها به طور میانگین 168 دایره کشانده بودند. به عبارتی حتی از پنج دلاری ها هم انگیزه بیشتری داشتند و تلاش بیشتری به خرج دادند.

 

این آزمایش به روش های دیگری هم انجام شده است و نتایج تقریباً همان ها بوده اند.مثلاً یکبار انجمن بازنشستگان آمریکا از برخی وکلا درخواست می کند که در ازای ساعتی 30دلار(دستمزدی ارزان و ناچیز برای وکلا) به بازنشستگان نیازمند، خدمات ارائه کنند. پاسخ وکلا منفی بود. اما زمانی از آنها خواسته شد که به رایگان به بازنشستگان نیازمند خدمات ارائه دهند به طرز چشمگیری پاسخ مثبت دادند.

 

نکته ی مهمی که در مورد تقسیم بندی هنجارها باید مد نظر داشته باشیم این است که وقتی پای هنجارهای بازار به میدان باز می شود، هنجارهای اجتماعی به سرعت از میدان به در می شوند و بازگرداندن دوباره شان به همان میدان یا ناممکن می شود یا بسیار سخت و دشوار.

مثلاً دو پژوهشگر مهد کودکی را در یکی از کشورهای خاورمیانه مورد بررسی قرار دادند تا ببینند آیا جریمه کردن والدینی که برای بردن کودکان شان دیر می کنند، بازدارنده ی مناسبی هست یا نه؟

قبل از اعمال جریمه، والدینی که دیر می کردند، خوشان را بخاطر این تقصیر مقصر می دانستند و تلاش می کردند در دفعات بعدی سر وقت به مهد کودک برسند.ولی بعد از اعمال جریمه و با به میان آمدن هنجارهای بازار، دیگر این احساس را نداشتند. در واقع حالا که برای تاخیرشان پول پرداخت می کردند به دلخواه خود تصمیم می گرفتند که دیر کنند یا نه؟

اما نکنه جالب داستان اینجاست که وقتی چند هفته بعد، مهد کودک جریمه ها را لغو کرد، والدین به هنجارهای اجتماعی و احساس تقصیر بازنگشتند و تاخیر ها مقداری بیشتر هم شد.

این است دن اریلی ما را نصیحت می کند که وقتی کسی را به رستوران دعوت کرده اید یا هدیه ای برای کسی گرفته اید،مطلقاً به قیمت ها اشاره نکنید.مثلاً اگر بسته ای شکلات برای کسی هدیه گرفته اید، فقط یک بسته شکلات به او هدیه دهید و نه یک بسته شکلات سی هزار تومانی!

 

توصیه ای که دن اریلی برای کسب و کار ها دارد این است که ما باید به خاطر بسپاریم که نمی توانیم هر دو شیوه را با هم داشته باشیم.

ما نمی توانیم یک لحظه با مشتریان مثل خانواده رفتار کنیم و لحظه ی بعد که برایمان مناسبتر یا پرفایده تر باشد، با آنان رفتاری غیر شخصی و مبتنی بر هنجار های بازار داشته باشیم.

در واقع او توصیه می کند که اگر بر این باورید که لازم است جدی و بی رحم باشید، پول خود را اصلاً بابت اینکه به شرکت تان وجهه ی خوشایندی بدهید دور نریزید. در چنین شرایطی به این جمله ی ارزشمند ساده تکیه کنید: بگوئید چه عرضه می کنید و در عوض توقع چه چیزی را دارید.

بدین ترتیب با توجه به اینکه شما هیچ هنجار یا توقع اجتماعی را ایجاد نکرده اید، چیزی هم برای زیر پا گذاشتن وجود ندارد.خلاصه اینکه می گویند کار دوستی بر نمی دارد.

رفتار با کارکنان شرکت هم مشابه همین است. در یک زمینه خاص،نمی توانیم همزمان با هر دو هنجار جلو برویم.

اما در کنار همه ی اینها،نباید یک چیز را فراموش کنیم و آن اینکه پول، اغلب اوقات گران ترین راه انگیزه دادن به افراد(و از جمله خودمان) است.هنجار های اجتماعی نه تنها ارزان ترند، بلکه غالباً کارآمد تر نیز هستند.

مثلاً در نمونه اول مطلب قبلی(+)، شما در ازای دریافت چه مقدار پول حاضر بودید کارهای خدماتی شرکت را برای دو روز انجام دهید؟ آیا اصلاً حاضر می شدید که در ازای هر میزان پول این کار را قبول کنید؟

 

پرواضح است که ذات کسب و کار ها بر اساس هنجارهای بازار شکل گرفته است و باید اینطور هم باشد، اما فکر می کنم چه در برخورد و تعامل با مشتریان و چه در تعامل با کارکنان، می توانیم در برخی حوزه ها به سمت استفاده از هنجارهای اجتماعی حرکت کنیم.این کار نه تنها انگیزه بیشتری در مشتریان و کارکنان ایجاد خواهد کرد بلکه کمک می کند تا فضای تعاملی ما، انسانی تر شود و محیط مناسبتر و کاراتری برای همه ی طرف ها فراهم شود.

به نظر می رسد که استفاده از هنجارهای اجتماعی در محیط کار، نیازمند تلاش های آگاهانه ی بیشتری از جانب مدیران و مسئولان کسب و کار هاست. اگر توقع دارید که کارکنان تان در برخی موارد، در چارچوب این هنجار ها کاری انجام دهند، نیازمند این هستید که خودتان هم در همین چارچوب کاری انجام دهید یا در همین چارچوب جبران کنید. مثلاً اگر یکی از کارکنان شرکت در موقع یک بحران، از زمان خانواده اش می زند و تمام انرژی اش را برای شرکت می گذارد، پاسخش فقط پرداخت اضافه کار نیست بلکه شما هم باید در موقع بحران های او به کمکش بیائید و مایه دلگرمی اش باشید.

 

پی نوشت( در ادامه پی نوشت مطلب قبلی): همانطور که احتمالاً خودتان حدس زده اید، اشتباه من این بود که آن دو پروژه را که در قلمرو هنجارهای اجتماعی تعریف کرده بودم،  با دخیل کردن جریمه و پاداش، به قلمرو هنجارهای چُرتکه ای کشاندم. بعد از مدتی که دیدم کار از کار گذشته، و بازگرداندن آن پروژه ها به میدان هنجارهای اجتماعی تقریباً ناممکن است لاجرم چاره را در آن یافتم که با تغییر مبلغ تشویقی و جریمه(یعنی کاری که همه بلدند!) انگیزه کارشناسان را بیشتر کنم.وضعیت بهتر شد ولی هیچ وقت به خوبی قبل از وارد شدن پول به موضوع،نشد.

 

۳ نظر ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۵
سامان عزیزی

فرض کنید که کارمند خدماتی شرکتی که در آن کار می کنید دو روز به مرخصی رفته است.

شما طی این دو روز، سعی می کنید اول وقت که به شرکت رسیدید چای را بار بگذارید.سر راه هم نان تازه گرفته اید و در انتهای وقت اداری، سری به آشپزخانه می زنید و احیاناً اگر بی نظمی یا به هم ریختگی ای دارد مرتبش می کنید.خلاصه طی این دو روز هر کاری که از دستان بر می آید انجام می دهید که امور داخلی شرکت مشکلی نداشته باشد.

برحسب اتفاق، در روز دوم،مدیرتان این کار ها را می بیند و از دور لبخند ملیحی هم تقدیمتان می کند.

آخر وقت تلفنتان زنگ می خورد و مدیرتان پشت خط، با لحنی دوستانه از شما می خواهد که به اتاقش بروید.

وقتی وارد اتاق می شوید،به گرمی از شما استقبال می کند و یک پاکت را هم روی میز می گذارد و می گوید:

امروز دیدم که شما چقدر در این شرکت احساس مسئولیت می کنید.با اینکه این کار هیچ ربطی به شما نداشت و جایگاه تان هم طوری است که دیگران باید این کارها را برایتان انجام دهند ولی به خوبی به من و دیگر همکارن نشان دادید که مفهوم "شهروندی سازمانی" چه معنایی می دهد. واقعاً از شما ممنونم. نمیدانستم چطور این لطفتان را جبران کنم، این بود که تصمیم گرفتم این هدیه ناقابل را به پاس این حرکت ارزشمندتان تقدیم کنم هرچند که ناقابل است و در مقابل لطف شما ناچیز است.

شما هم توضیح می دهید که به خاطر هدیه و پاداش این کار را نکرده اید و صرفاً می خواستید در این دو روز، شرکت دچار بی نظمی نشود و از این قبیل توضیحات.

در نهایت با اصرار مدیرتان مجبور می شوید که پاکت را بردارید.

در راه بازگشت به خانه، پاکت را باز می کنید و می بینید مدیرتان مقداری پول برایتان داخل پاکت گذاشته است.

چه فکری می کنید؟ و چه احساسی به شما دست می دهد؟

 

اگر احساسی که دارید یک احساس منفی است، لطفاً کمی وقت بگذارید و به چرایی آن فکر کنید.(اگر احساستان مثبت است که هیچ. می توانید با خیال راحت ادامه مطلب را مطالعه فرمائید)

 

دن اریلی در کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر، از مارگارت کلارک،جادسن میلز و آلن فیسک نقل می کند که "ما همزمان در دو دنیا زندگی می کنیم. یکی که در آن هنجارهای اجتماعی برپاست و دیگری که در آن هنجارهای بازار حکم می رانند.

هنجارهای اجتماعی دربر گیرنده ی درخواست های دوستانه ای است که افراد از یکدیگر می کنند. به من کمک میکنی این مبل را جابجا کنم؟ در عوض کردن تایر به من کمک می کنی؟ و غیره.

هنجارهای اجتماعی در سرشت اجتماعی ما و نیاز ما به اجتماع نهفته اند. معمولاً صمیمانه و مبهم هستند.نیازی به بازپرداخت آنی وجود ندارد. ممکن است شما به همسایه تان برای جابجایی اثاثیه کمک کرده باشید ولی این به آن معنا نیست که او هم فوراً سراغتان بیاید و اثاثیه شما را جابجا کند!

ولی دنیای دوم، که قلمرو هنجار های بازار است، تفاوت بسیار دارد. هیچ چیز صمیمانه و مبهمی در آنجا نیست. مبادلات صریح اند.دستمزد، قیمت،اجاره بها، نرخ بهره و هزینه فایده. این گونه روابط بازار الزاماً شریرانه و رذیلانه نیستند. در واقع آنها نیز شامل خود اتکایی،نوآوری و خودمداری هستند ولی متضمن فایده های قیاس پذیرند و به دستمزد ها منجر می شوند."

 

او اشاره می کند که تا زمانی که هنجارهای اجتماعی و هنجار های بازار را در مسیرهای جداگانه ای نگه داریم، زندگی به خوبی پیش می رود. اما دردسر از جایی آغاز می شود که این دو با هم تلاقی می کنند.

در مثال بالا هم چنین اتفاقی رخ داده است.

شما در قلمرو هنجارهای اجتماعی آن کارها را انجام داده اید ولی مدیرتان با دادن آن پاکت به شما، هنجارهای اجتماعی را در تداخل با هنجارهای بازار قرار داد. احتمالاً اگر فقط به یک تشکر صمیمانه بسنده می کرد، مسئله هنوز در قلمرو هنجارهای اجتماعی باقی مانده بود.

 

اما این تفکیک کردن و شناختن این دو دنیا، چه آموزه هایی برای ما دارد؟

در مطلب بعدی به کمک دن اریلی به این موارد اشاره خواهم کرد.

 

پی نوشت: اگر دوست دارید به نمونه ی دیگری هم فکر کنید که کمی پیچیده تر باشد، شاید این مورد بد نباشد:

 

چند سال پیش در برنامه های ماهیانه ی تیم فروش شرکت تغییراتی اعمال کرده بودم. به این ترتیب که در کنار برنامه و هدف کلی هر کدام از کارشناسان فروش، دو پروژه کوچک هم تعریف کرده بودم. اجرا و پیگیری این دو پروژه نیازمند توجه و تمرکز و کمی فکر کردن بود و طبق برآورد هایم، زمان زیادی را از کارشناسان نمی گرفت ولی در مقابل نتایج خوبی را برای خودشان رقم می زد.

از آنجا که هر چیزی که احتیاج به فکر کردن داشته باشد برای ما انسان ها سخت و دشوار است! ،در برخی ماه ها کارشناسان شرکت از عهده ی اجرایی کردن این دو پروژه ماهیانه بر نمی آمدند.

در انتهای هر ماه و شروع ماه بعد،جلسه ای برگزار می شد و به بررسی عملکرد و نتایج برنامه های ماهیانه می پرداختیم. از آنجا که همکاران فروش می دانستند که این دو پروژه برای من اهمیت زیادی دارند(و از دلایل این اهمیت هم آگاه بودند)، اگر موفق به انجامش نشده بودند معمولاً دچار احساس شرمندگی می شدند و در ماه بعد تلاش مضاعفی برای تحقق آن دو هدف انجام می دادند.

بعد از مدتی از این احساس شرمندگی ها به ستوه آمدم و تصمیم گرفتم مکانیزمی تشویقی-تنبیهی برای انجام این دو پروژه در نظر بگیرم. برای موفقیت در انجام هر کدام از پروژه ها Xمقدار تشویقی در نظر گرفتم و در صورت عدم تحقق آن 1/2X جریمه(یعنی نیم ایکس).

دو سه ماهی اوضاع بر وفق مراد پیش رفت و خودم هم کم کم در جلسات تحلیل فروش شرکت نکردم و کار تحلیل را مدیر فروش و تیمش ادامه می دادند.

بعد از این دو سه ماه که آمار ها را بررسی می کردم،متوجه شدم که تعداد عدم تحقق های دو پروژه، بعد از کاهش محسوس، شروع به افزایش چشمگیری کرده است که حتی از دوره های قبل از طراحی مکانیزم! بیشتر است.

 

چه اتفاقی افتاده بود؟

تقریباً از این مسئله مطمئن بودم که تیم فروش به خوبی اهمیت این پروژه ها را درک کرده است(و چند ماه بعد مطئن تر هم شدم که واقعاً همینطور بوده است).

توبیخ کردن های من هم آنقدر وحشتناک نبودند که الان با نبودشان چنین تاثیری بر عملکرد تیم فروش بگذارند.

عوامل فنی هم تحت کنترل بودند.

 

۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۴
سامان عزیزی
شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ

سه مورد از اشتباهات من در مذاکره هایم

به تازگی تصمیم گرفتم که کتاب "پنجاه و سه اصل مذاکره" ی لیگ تامپسون(با ترجمه ی محمدرضا شعبانعلی و آرش قبایی) را مجدداً مرور کنم.

بعد از مرور، نشستم و یک ارزیابی از خودم در مورد میزان رعایت کردن یا نکردن  این اصول در مذاکره هایم انجام دادم.

تعدادی از این اصول را آگاهانه یا ناآگاهانه رعایت کرده ام و تعدادی دیگر را رعایت نکرده ام.

به نظرم رسید که در میان "رعایت نکرده ها"، سه مورد از آنها بودند که اگر می دانستم و رعایت می کردم(یا حداقل بیشتر رعایت می کردم)،ممکن بود مذاکره های به مراتب موفق تری می داشتم.

سه اصلی که در مذاکره هایم رعایت نکردم و امروز از رعایت نکردنشان پشیمانم:

 

1-توجه به منافع و اهداف دیگران به جای توجه و تاکید بر مواضع دیگران

در بسیاری مواقع ،توجه بیش از حد به مواضع باعث می شود که از توجه به منافع طرف مقابل غافل شویم. تاکید و تمرکز بر مواضع ممکن است کیک مذاکره را کوچکتر کند در حالی که توجه به منافع می تواند زمین بازی مذاکره را وسیع تر کند و کمک می کند تا بتوانیم راه حل های بیشتری برای توافق و تامین منافع طرفین پیدا کنیم.

نویسنده کتاب مثال ساده و زیبایی را از مری پارکر فالت(از نوابغ مدیریت) نقل می کند و هرچند که  فضای مذاکرات تجاری ممکن است پیچیده تر و تشخیص منافع در آنها سخت تر باشد،اما برای درک تفکیک این دو مورد می تواند الهام بخش باشد:

دو خواهر بر سر تصاحب یک پرتغال دعوا و مشاجره داشتند. آنها رفتاری بسیار سختگیرانه و رقابتی را در پیش گرفتند. در نهایت به این توافق رسیدند که پرتغال را از وسط به دو نیمه تقسیم کنند. سپس، یکی از خواهر ها آب نصفه پرتغال خود را گرفت و پوستش را دور ریخت. خواهر دیگر پوست نصفه پرتغالش را گرفت و برای درست کردن یک دسر استفاده کرد و خود میوه را دور انداخت!

 

مثال ساده ایست اما وقتی موضوعات پیچیده تر می شوند، معمولاً فراموش می کنیم که به اهداف و منافعِ پشت موضع گیری ها توجه کنیم.

یکی از راه هایی که می تواند احتمال مطرح کردن منافع را توسط طرف مقابلمان بالاتر ببرد این است که خود ما پیش قدم شویم و منافع مان را آشکار کنیم و به تشریحشان بپردازیم.برخی مطالعات نشان داده اند که این کار می تواند احتمال آشکار کردن منافع توسط دیگران را تا 21درصد نسبت به حالت عادی افزایش دهد.

 

2-در مورد همه ی موضوعات،همزمان مذاکره کنید و نه یکی پس از دیگری

به نظرم احتیاج به توضیح بیشتر ندارد و ذکر چند مزیت آن کفایت می کند:

- احتمال موضع گیری  سریع توسط طرفین کم می شود

- طرفین مجبور می شوند خواسته های خود را اولویت بندی کنند

- امکان ارائه ایده هایی بهتر در قالب بسته های پیشنهادی را افزایش می دهد

 

3-اصل تقویت رفتار

با وجود اینکه مطالعاتی هم در این زمینه داشتم ولی فکر می کنم بسیار کمتر از آنچه می توانستم از این اصل استفاده کرده ام.

بحث تقویت رفتار همان است که از سگ پاولوف شروع شد و با کبوتر های اسکینر ادامه پیدا کرد و امروز در گیمیفیکیشن هم جایگاه ویژه ای دارد.

استفاده های مثبت و منفی زیادی از اصل تقویت رفتار می شود اما در سمت مثبت آن و تا جایی که از خط قرمز ارزش هایم رد نمی شدم هم از آن استفاده نکردم.

 

۰ نظر ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۱
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

در شباهت برخی افراد با خبرگزاری ها

دوستی دارم که هر وقت با مشکلی در کارهایش مواجهه می شود سراغم می آید و موضوع مورد نظر را با توضیحات و جزئیات کامل برایم تشریح می کند. با وجود اینکه بعد از رفع مشکلات یا فراموش کردنشان، بارها همدیگر را می بینیم صحبتی در مورد سایر جنبه های مثبت زندگیش نمی کند. حتی اگر مشکلاتی که قبلاً صحبتشان بوده، رفع شده باشند، حرفی از آنها هم به میان نمی آورد.

یکبار به خودش هم گفتم که حس خبرگزاری ها را به من می دهد. انگار همه جا سیاه و تیره و تار است و فقط اتفاقات ناگوار در دنیا می افتند. شاید برای خبرگزاری ها قابل توجیه باشد که اینگونه رفتار کنند. به هر حال،از نظر آنها اتفاقات مثبت نمی تواند توجه مخاطب را جلب کند و نام و نان آنها وابسته به گزارش اتفاقات منفی است.

 

نمی دانم چرا برخی از ما، فقط یک نیمه از زندگی مان را در معرض تماشای دیگران(غالباً دوستان و نزدیکان) قرار می دهیم.

و در بسیاری از موارد(لطفاً صفحات شخصی در شبکه های اجتماعی را از این آمار حذف کنید!.بحث من در دنیای غیر دیجیتال است)، آن نیمه، نیمه ی منفی ماجراست.

البته افرادی هم هستند که در سرِ دیگرِ طیف قرار می گیرند(یعنی فقط اتفاقات مثبت را در معرض تماشا می گذارند).آنها هم حس خبرگزاری به من می دهند(از نوع خبرگزاری های داخلی در بخش اخبار درون مرزی. علی الخصوص در دوره دولت ا.ن!)

 

آیا تا به حال به این فکر کرده اید که - آگاهانه یا ناآگاهانه - چه چیزهایی را به دوستان خود می گوئید؟

سهم اتفاقات مثبت(خوب) و منفی(بد) در خبرگزاری شما چگونه است؟

اگر جواب این سوال را در مورد خودتان می دانید، شاید بد نباشد به "چرایی" آن هم فکر کنید.

امشب داشتم به جواب این سوالات در مورد خودم فکر می کردم.گفتم با شما هم در میان بگذارم.

 

۳ نظر ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ق.ظ

بی جنبه ی درون ما

هراری، در کتاب  "انسان خردمند"(با ترجمه خوب نیک گرگین)، آنجا که به بحث ابزارهای سنگیِ اولیه ی ساخت بشر می رسد، بحث جالبی را مطرح می کند. او در مورد یکی از کاربردهای این ابزار های سنگی می گوید:

"یکی از مرسوم ترین کاربردهای ابزار های سنگیِ اولیه، شکستن استخوان برای دستیابی به مغز استخوان بود."

اگر فکر می کنید که بشر صرفاً بخاطر پی بردن به خواص و ارزش غذایی مغز استخوان، دنبالش راه افتاده بود، سخت در اشتباهید!.با عینک امروز نمی شود به تحلیل زندگی آن روزهای نیاکانمان بپردازیم. بهتر است ادامه داستان را از زبان هراری بشنویم:

" برخی محققان بر این باورند که این نخستین جا پای محکم ما بود. همانطور که دارکوب ها متخصصِ شکار حشرات از میان تنه ی درختان هستند، انسان های اولیه هم در بیرون کشیدن مغز استخوان مهارت پیدا کردند. اما چرا مغز استخوان؟

خب، تصور کنید که شاهدید که یک گله شیر، زرافه ای را تکه پاره می کنند و می بلعند. با شکیبایی منتظر می مانید تا کارشان تمام شود. اما هنوز نوبت شما نرسیده است. چون بعد از شیرها، کفتارها و شغال ها می آیند و شما هم جرئت ندارید موقع مرده خوری مزاحم آنها شوید. وقتی که دیگران کارشان تمام شد، تازه شما و دار و دسته تان، در حالی که با احتیاط کامل به چپ و راست نگاه می کنید، به خود اجازه می دهید به سراغ آنچه باقی مانده است بروید.

این کلید فهم تاریخ و روانشناسی ماست. تا همین اواخر، جنس انسان همواره جایگاهی در میانه ی(در ترجمه کتاب قید شده: "جایگاهی مرکزی".ولی به نظرم رسید که "میانه"واژه مناسبتری باشد) زنجیره غذایی را به خود اختصاص می داد. در طول میلیون ها سال، انسان مخلوقات کوچکتر را شکار می کرد و آنچه می توانست برای خود گرد می آورد و در تمام این مدت، طعمه شکارگران بزرگتر می شد. فقط همین 400هزار سال پیش بود که چند گونه ی انسانی به طور منظم شروع به شکار طعمه های بزرگ کردند، و فقط همین صد هزار سال پیش بود که -با ظهور انسان خردمند- بشر ،خود را به راس زنجیره غذایی رساند.

این جهش چشمگیر از میانه به راس، عواقب سنگینی داشت. دیگر جانداران راس هرم، مثل شیر و کوسه، این مسیر را به تدریج ظرف میلیون ها سال طی کردند. این به اکوسیستم اجازه می داد تا با برقراری موازنه، مانع از آن شود که شیرها و کوسه ها اختلال های جدی ایجاد کنند. شیرها که درنده تر شدند، غزال ها نیز سریع تر می دویدند، کفتارها بهتر همکاری می کردند و کرگدن ها تندخو تر می شدند. اما انسان، برعکس، با چنان سرعتی به راس هرم صعود کرد که اکوسیستم فرصت نیافت خود را تطبیق دهد.

علاوه بر این، انسان هم نتوانست خود را سازگار کند. برترین حیوانات شکارگرِ زمین، موجودات با عظمتی هستند. میلیون ها سال برتری موجب شده است سرشار از اعتماد به نفس باشند. در مقابل، انسان خردمند ، بیشتر به دیکتاتوری های پیزُری شبیه است. ما که در گذشته ای نه چندان دور، یکی از آوارگان علفزارهای استوایی بودیم، پر از ترس و نگرانی درباره ی موقعیت خود هستیم و همین ما را دوچندان بی رحم و خطرناک می کند.  انبوه فجایع تاریخی، از جنگ های خونین گرفته تا فجایع زیستبومی، پیامد های این جهش پرشتاب بوده است."

 

احتمالاً وقتی که حدود 32000سال پیش، نیاکانمان در غار اشتادل، این مجسمه عاجی را می تراشیدند و سرِ شیر را بر پیکر نحیف خودشان می گذاشتند، می خواستند تصویری خیالی از خودشان بسازند برای غلبه بر ترس و نگرانی و عقده حقارتِ ناشی از این جهش پرشتاب تطبیق نایافته! (البته این را از خودم درآوردم.شما در حد یک شوخی به این تفسیر نگاه کنید.ولی اگر به هراری دسترسی دارید این تفسیر را به گوشش برسانید شاید در ویرایش بعدی کتابش از آن استفاده کند:) )

 

داشتم فکر می کردم که چه مصادیق فراوانی از این جهش های پرشتابِ تطبیق نیافته را می توانیم در زندگی های شخصی خودمان پیدا کنیم. جهش های پرشتابی که بدون تطبیق با سیستم هایی که درونمان و دور و برمان هستند،رقم می زنیم بدون آنکه اعتماد به نفس(و البته عزت نفس) لازم را برای این جهش ها در خودمان ایجاد کرده باشیم.

شاید مدیرانی را دیده باشید که به اتفاقی(غیر از شایستگی) ، بر راس هرم یک سازمان نشسته اند و برای حفظ این جایگاه ، به هر زور و زری که شده می خواهند لباس آن جایگاه را بر تنشان کنند. به هر تخریب و ویرانگری دست می زنند چون خودشان و اطرافیانشان نتوانسته اند یا فرصت نکرده اند که با این جهش پرشتاب تطبیق پیدا کنند.

 

احتمالاً شوپنهاور هم نگران این جهش های پرشتاب بوده که چنین جمله ای گفته است:

"اگر کسی را که خو و منش گدایی دارد بر اسب بنشانند، حیوان را آنقدر می تازاند تا بمیرد"

 

به نظر میرسد که این جهش های پرشتاب همیشه در مقیاس های مختلف در زندگی بشر حضور داشته اند و دارند.

اصطلاحاتی مثل  بی جنبه، تازه به دوران رسیده، جَو گیر،نو کیسه و غیره،و معادل هایشان در زبان های دیگر،  احتمالاً در مقیاسی کوچکتر برای توصیف همین مسئله به وجود آمده اند.

 

ما چند جهشِ پرشتابِ تطبیق نیافته در زندگی مان داشته ایم؟آیا می توانیم پیامد هایشان را ببینیم؟آیا در زمان این جهش ها، خطرناک تر از قبل نشده بودیم؟

 

پی نوشت: قبلاً هم تحت تاثیر کتاب انسان خردمند ،مطالبی نوشته بودم.(+)، (+)، (+) .

نمی دانم بعد از دوبار خواندن این کتاب ،کی می توانم از این کتاب دل بِکنم . فعلاً که نتوانسته ام!

 

۲ نظر ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۲۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ

سیزده مولفه ی زندگی آگاهانه از دید براندن

زندگی آگاهانه، از نظر ناتانیل براندن(نویسنده کتاب روانشناسی عزت نفس)، اولین رکن از شش رکن اصلی عزت نفس است.

به اعتقاد او "آگاهی" بالاترین تجلی زندگی است و زندگی آگاهانه را اینطور معرفی می کند:

زندگی آگاهانه یعنی داشتن توجه به همه ی آن چیزهایی که روی اعمال،مقاصد، ارزش ها و هدف هایمان اثر می گذارند. یعنی اینکه بر اساس آنچه می بینیم و می دانیم رفتار کنیم.

براندن برای زندگی آگاهانه تعدادی ویژگی در نظر می گیرد که در اینجا لیست آنها را با هم مرور می کنیم:

 

1-داشتن ذهن پویا و به دور از انفعال

2-توجه به زوایای مختلف شادی و نشاط(هم ذهنی و هم جسمی)

3-توجه به لحظه اکنون

4-توجه به واقعیت های زندگی و فرار نکردن از آنها

5-تمیز دادن واقعیت ها از تعابیر و احساسات

6-دانستن اینکه در کجای مسیر اهداف و برنامه هایمان هستیم ،بدانیم کجا موفق و کجا ناموفق هستیم.

7-تشخیص اینکه آیا اعمال و رفتار من با هدفی که دارم همخوانی دارد؟

8-توجه به شاخص ها و بازخوردهای محیطی، و در صورت نیاز توانایی اصلاح مسیر و چگونگی حرکت

9-درک کردن موانع و مشکلاتی که در مسیر مان قرار می گیرند و مواجهه ی فعالانه با آنها

10-متعهد بودن به آموختن به عنوان راه و روش زندگی و آمادگی برای بررسی دوباره فرضیه های کهنه

11-بپذیریم که ما هم اشتباه می کنیم و از اشتباهاتمان فرار نکنیم

12-توجه داشتن به دنیای پیرامون و نیروهای مختلفی که در محیط زندگی ما هستند(مانند محیط اجتماعی-فرهنگی،محیط اقتصادی و غیره)

13-توجه به واقعیت های درونی(مانند احساسات ،آرزوها و انگیزاننده ها)

 

پی نوشت: فکر می کنم اگر نگاهی به این مولفه ها بیندازیم، می توانیم بسیاری از آنها را نه تنها در سطح فردی بلکه در سطح سازمان ها و بزرگتر از آن در سطح حکومت ها هم معتبر بدانیم.

 

۰ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۸
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۷ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۱۷ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش دوازدهم و پایانی(چند توضیح)

بخش های قبلی این نوشته:

*

راستش را بخواهید زمانی که مطلب اول این بحث را می نوشتم اصلاً به فکر ادامه آن نبودم و قصدم فقط نوشتن همان مطلب بود اما بعد از پایان آن نوشته احساس کردم باید یکی دو مطلب دیگر هم در موردش بنویسم و این بود که پرانتز را باز کردم و نوشتم "مقدمات" (!).

هر چه که جلوتر رفتم دیدم که به این زودی نمی شود این بحث را جمع کرد.بنابراین سراغ منابعی که قبلاً خوانده بودم یا در حال مطالعه شان بودم رفتم تا با کمک آنها به جمع و جور کردن تیتر پرطمطراق مدیریت خشم بپردازم.

اگر دقت کرده باشید بعد سومین یا چهارمین مطلب بود که یک پی نوشت به بخش اول اضافه کردم و منابعی را که احتمال دادم از آنها استفاده خواهم کرد در آن نوشتم. هر چند که در این چند مطلبی که در این رابطه نوشتم از همه ی آن منابع استفاده نکردم ولی چون احساس کردم که ممکن است در نوشته هایم تحت تاثیر خوانده هایم از آن منابع باشم ،گفتم همه آنها را قید کنم.

به هر حال مطمئنم که در حدود نیمی از مطالب و بخش های مدیریت خشم، به طور مستقیم تحت تاثیر آن منابع بوده ام(که احتمالاً بخش های قابل اتکا تر نوشته ها هستند) و  نیم دیگر حاصل تجربه های شخصی کوچکم و چیزهایی است که از خودم درآوردم (که بخش های غیر قابل اتکای نوشته ها هستند).

 

باور من بر این است که ما انسانها، اگر به دنبال زندگی سالم و سعادتمندانه و رضایتمندانه هستیم، ناگزیریم که به فکر مدیریت کردن صحیح خشم مان باشیم و من هم در همین مسیر قرار دارم.به نظرم می رسد که در طی این مسیر دستاورد های زیادی نصیبمان خواهد شد.

درباره خشم و مدیریت خشم می شود حدود پانزده تا بیست مطلب دیگر هم نوشت(البته فاعل جمله مجهول نیست!). از بررسی دیدگاه های مختلف به خشم گفت. از تفسیر ها و باور های رایج و غلطی که در مورد مدیریت خشم وجود دارند و پایه و اساس درستی ندارند و بیشتر شبیه خرافه و شبه علم هستند. از اینکه چه چیزهایی خشم نیستند و ما ممکن است به اشتباه، آنها را خشم بدانیم.اینکه خشم چه ارتباطی با سایر هیجانات ما دارد. آیا سایر احساس های ما(مثلاً حسد) قابل تبدیل به خشم هستند؟، خشم تحت تاثیر چند مورد از هیجانات ماست و این تاثیر چطور خودش را نشان می دهد، چرا خشم یکی از هفت گناه کبیره است؟ ،اینکه برخی دیدگاه ها در مورد خشم،چگونه بر مسئول بودن ما درباره آن سرپوش می گذارند و القا می کنند که ما در برابر خشم موجوداتی بی اراده و ذلیل هستیم. می توان از وضعیت جامعه امروزمان گفت و به آسیب های ناشی از خشم و پرخاشگری در آن پرداخت، از وضعیت شبکه های اجتماعی و نحوه بروز خشم مان در آنها سخن گفت و الی آخر.

 

اما فکر می کنم ادامه دادن این سلسله بحث ها، هم از حوصله و دانش من خارج است که در حال تمرین نوشتن و وبلاگ نویسی هستم و هم از حوصله ی دوستانی که لطف می کنند و نوشته های من را می خوانند.از طرفی بررسی علمی تر این موضوعات به یک جای علمی تر مانند متمم نیاز دارد. و بر اساس درس هایی که در متمم دیده ام احتمال می دهم قسمت هایی از بحث های علمی این موضوع را در محتواهای آتی متمم خواهیم دید.(هر چند که قبلاً چند درس محدود هم در این زمینه منتشر شده اند).

 

در نهایت امیدوارم دوستان خوبم از بیش از حد ادامه پیدا کردن این سلسله بحث ها تا اینجای کار، خشمگین نشده باشند :)

و به زور و زحمت هم که شده چیز مفیدی از لابلای بحث ها برای خودشان بیرون کشیده باشند.

و من الله توفیق.

 

۰ نظر ۰۷ دی ۹۶ ، ۰۱:۱۷
سامان عزیزی
يكشنبه, ۳ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۱۲ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش یازدهم(معرفی یک کتاب)

اگر بخش های قبلی این نوشته را مطالعه نکرده اید فکر می کنم بد نباشد قبل از مطالعه این مطلب نگاهی به آنها بیندازید (در سمت چپ این صفحه و در بخش طبقه بندی موضوعی می توانید به آنها دسترسی داشته باشید)

*

کتابی که قصد دارم خدمتتان معرفی کنم کتاب "ارتباط بدون خشونت" نوشته ی مارشال روزنبرگ است که با ترجمه (خوب) آقای کامران رحیمیان در بازار موجود است.

هر چند که این کتاب به طور کامل بر روی مدیریت خشم تمرکز ندارد و ارتباط ما با خودمان و دیگران را هدف قرار داده است ولی فکر می کنم برای کسانی که مدیریت خشم جزو دغدغه های آنهاست می تواند بسیار مفید و موثر باشد.

روزنبرگ در این کتاب به معرفی و تشریح یک فرآیند چهار مرحله ای که آنرا فرآیند NVC می نامد می پردازد (Non Violent Communication).

این چهار مرحله عبارتند از:

1-مشاهده بدون ارزیابی

2-تشخیص و بیان احساس ما از مشاهده

3-تشخیص اینکه این احساس با کدام یک از نیاز های ما مرتبط است

4-مطرح کردن تقاضا ی مشخص مان.

نمونه ای از کاربرد این چهار مرحله را در یک مثال ساده که از خود کتاب انتخاب کرده ام می توانید ببینید:

" فلیکس، وقتی من دو جفت جوراب مچاله شده زیر میز و سه تای دیگر کنار تلویزیون می بینم خیلی عصبانی می شوم. این اتاق متعلق به همه است و من به نظم بیشتری نیاز دارم. ممکن است جوراب هایت را در اتاق خودت یا سبد لباس های کثیف بذاری؟"

البته این فقط یک مثال ساده است و برای به کار بردن این فرآیند در موقعیت های پیچیده تر نیازمند آشنایی بیشتر با این چهار مرحله هستیم.مثلاً ممکن است  در برخی موقعیت ها تشخیص "احساس" مان به این سادگی نباشد یا در بعضی شرایط به سختی بتوانیم بفهمیم که احساسی که داریم به کدام نیاز ما مرتبط است.

علاوه بر بررسی دقیق این چهار مرحله، روزنبرگ مواردی را که به نظر او، مانع اجرایی شدن این فرآیند می شوند را توضیح می دهد.مواردی مانند: قضاوت های اخلاقی، مقایسه کردن های مختلف، و انکار مسئولیت.

در یکی از فصول کتاب،بحث بسیار جالب و خواندنی ای در مورد "همدلی" وجود دارد که در آن با کلیشه هایی که ما در مورد همدلی آموخته ایم متفاوت است و کمک مان می کند تا بتوانیم بهتر و سازنده تر با خودمان و دیگران همدلی کنیم.

یکی از مزایای بزرگ این کتاب این است که صرفاً روی ارتباط ما با دیگران صحبت نمی کند بلکه بخش قابل توجهی از مطالب و آموزه های آن در مورد ارتباط ما با خودمان است.

*

اما مطالبی که در اینجا موضوع بحث ماست در فصل دهم کتاب به آن پرداخته شده است با عنوان "ابراز کامل خشم".

با وجود اینکه نمی توان این فصل را از سایر فصول کتاب جدا کرد و به طور مستقل به آن پرداخت ولی سعی می کنم قسمتهایی از این فصل را که با بحث مدیریت خشم مرتبط است در اینجا نقل کنم و امیدوارم این سرنخ ها مقدمه ای شوند برای مطالعه ی این کتاب.

- رفتار دیگران ممکن است تحریکی برای احساس ما باشد اما دلیل آن نیست(تمایز محرک ها از علت)

- ما غالباً رفتار دیگران را به عنوان دلیل خشم خود می دانیم، در فرهنگی که از گناه به عنوان وسیله ای برای کنترل مردم استفاده می کنند چنین عادتی به سادگی شکل می گیرد.

- آنچه دیگران می کنند هرگز علت چگونگی احساس ما نیست.

 

- خشم نتیجه ی تفکر بیگانه ساز از زندگی است که از نیاز ها جدا افتاده است و نشان می دهد به جای آنکه بر نیاز های تحقق نیافته تمرکز کنیم برای تحلیل و قضاوت افراد، به ذهن مان مراجعه کرده ایم.

- ابراز کامل خشم، آگاهی کامل بر نیاز را می طلبد.

-از خشم به عنوان ندایی بیدار کننده استفاده کنیم.

- علت خشونت این اعتقاد است که دیگران منشا رنج و عذاب ما هستند و لایق تنبیه اند.

- مردم هرچه بیشتر سرزنش و قضاوت بشنوند بیشتر حالت دفاعی و پرخاشگری می گیرند و به نیاز های بعدی ما کمتر توجه خواهند کرد.

و در نهایت مراحل ابراز خشم را در چهار قدم به این صورت تشریح می کند:

1-صبر کردن و نفس کشیدن

2-شناسایی قضاوت های ذهنی خودمان

3-شناسایی نیاز های خود

4-ابراز احساسات و نیاز های محقق نشده

البیته روزنبرگ پیشنهاد می کند قبل از مرحله چهارم با خودمان "همدلی" کنیم(که همانطور که در بالا اشاره شد در بخش جداگانه ای شیوه ی انجام آنرا توضیح می دهد)

در هر صورت فکر می کنم اگر به فکر مدیریت خشم تان هستید حیف است که خواندن این کتاب را از دست بدهید.مخصوصاً به نظرم میرسد که خواندن این کتاب برای کسانی که سبک غالب شان در مواجهه با خشم به سمت سرکوب سوگیری دارد می تواند بسیار مفید باشد.

*

مطلب پیشنهادی برای مطالعه:

صفحه معرفی این کتاب در متمم

 

۱ نظر ۰۳ دی ۹۶ ، ۰۲:۱۲
سامان عزیزی