زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۲۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۰ ق.ظ

مروری بر گزارش به خاک یونان-بخش پایانی

لینک سه بخش قبلی مرور کتاب گزارش به خاک یونان:

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

 

اگر بخواهم صادق باشم و چون این کتاب را دوست دارم الکی از آن تعریف نکرده باشم، باید بگویم این کتاب از آن کتاب هایی نیست که بعد از خواندنش مغزتان سوت بکشد و بگوئید عجب کتاب فوق العاده ای.هیجان زده نخواهیم شد و نمی توانیم بگوئیم فرمانِ هیدرولیکِ زندگی مان به سمت دیگری چرخیده است!

کازانتزاکیس قلم زیبا و توانمندی دارد اما فکر می کنم آموزنده ترین چیزِ این کتاب برای من، تماشای سفر ذهنی کازانتزاکیس است.نمایش سیر تطور فکری یک انسان جستجوگر،که به نظر من، کازانتزاکیس به زیبایی از عهده ی آن برآمده است.

به اندیشه هایی که او مطرح می کند کاری ندارم بلکه منظورم تشریح این دگرگونی های روحی است.کمتر نویسنده ای را خوانده ام که به این خوبی و صداقت،تغییر مسیر هایش را به قلم در آورده باشد.بیشترین تمرکز اندیشه ها در این کتاب روی مسیح،بودا و لنین است.کازانتزاکیس در نهایت هر سه را رها می کند ولی برای خواننده آشنا و غیر آشنا با این سه اندیشه،نکات خوب و آموزنده ای دارد. هر چند این سه اندیشه در کتاب محوریت دارند ولی صفحات نسبتاً کمی از کتاب را به خود اختصاص داده اند.

در نهایت فکر میکنم کتاب "گزارش به خاک یونان" ارزش خواندن دارد و از آن کتاب هایی است که حیف است خوانده نشود.

 

به هر حال امیدوارم اگر این کتاب را نخوانده اید، با خواندن این مرور ها،ترغیب شده باشید که در لیست کتابهایتان قرارش دهید تا سر فرصت بخوانیدش و اگر خوانده اید از مرور این پاراگراف ها راضی باشید!

اما ادامه مرور:

 

زمانی که در بستر بیماری بوده،جدال های درونی اش ادامه پیدا می کنند که بد نیست به یکی از صداهای درونی اش گوش دهیم:

در اوقات دیگر،این صدا هیس کنان و طنزآلود بر می شد: "قصدت چیست از پلنگانه راه رفتن و ندا در دادن که در پی انجام دادن محال هستی و آیینی را باور داری که در برابر دلخوشکنک ها سر تسلیم فرود نمی آورد.اما در تمام این احوال دزدانه در آن میکده های امید-کلیساها-مست می شوی، در پیشگاه ناصری به سجده می افتی و دست به دعا بر می داری که "خداوندا نجاتم ده"؟ یکه و تنها به راه شو! پیش برو! به پایان برس.آنجا مغاک را خواهی یافت.نگاهش کن. همه خواست من از تو این است: نگریستن به مغاک بدون آنکه وحشت زده شوی،همین و دگر هیچ.خودم این کار را کردم،اما ذهنم فرو ریخت.تو ذهنت را استوار و تزلزل ناپذیر نگهدار.از من فراتر برو"

 

بودا.این دیو،دمبدم فریاد می زد:"آرزو شعله است،عشق شعله است،فضیلت و امید و من و تو و بهشت و جهنم شعله اند.تنها و تنها یک چیز،روشنایی است: چشم پوشی از شعله. شعله هایی که تو را می سوزانند،برگیر.آنها را برگیر و به روشنایی مبدلشان کن.آنگاه روشنایی را خاموش کن!"

 

در جایی،اندرزمان می دهد که

همواره به اندرزی که ساعات تاریکی برایمان می آورند،عقیده بسته ام.مسلماً،شب عمیق تر و مقدس تر از روز سبکسر است.شب به حال انسان دل می سوزاند.

 

یکبار داستانی از سن ترزا را نقل می کند

یک روز  راهبه های صومعه او را دیدند که با ولع کبک بریانی را به نیش می کشد.راهبه های ساده دل به تهمت زدن پرداختند،اما سن ترزا خنده کنان گفت: "هنگام عبادت،عبادت کنید و هنگام کبک خوردن،کبک بخورید!" او خود را با جان و دل تسلیم کردارهایش می کرد و با ولعی یکسان روح و جسمش را خوراک می داد.

 

درباره روابطش چنین می گوید:

تماس مستقیم با انسان ها را همواره ملال آور یافته بودم.خوشحال می شدم که در حد توان خویش به آنها کمک کنم،اما از دور.همه را دوست می داشتم و با آنان همدلی می کردم،اما از دور. هر گاه نزدیک می آمدم،محال بود که بتوانم زمانی دراز آنان را تحمل کنم.آنان نیز همین احساس را داشتند و جدا می شدیم. من عشقی پر شور به تنهایی و سکوت دارم.می توانم ساعت ها به آتش یا دریا خیره شوم،بی آنکه نیاز به مصاحب دیگری داشته باشم.

 

تعریف او از عدم:

... هر چند که چنین دنیایی وجود ندارد،چون من می خواهم به وجود خواهد آمد.آن را می خواهم، در هر تپش آن را آرزو می کنم.دنیایی را باور دارم که وجود ندارد.ام ابا  باور داشتن آن،خواهمش آفرید. هر چه را با قدرت کافی آرزو نکرده باشیم، "عدم" می نامیم.

 

و تعریفی از آزادی!

در ایستگاه،ایتکا منتظرم ایستاده بود.مرا که دید،خندید: " به دام افتاده ای،ولی نترس.دام بزرگی است. هر چه داخل آن راه بروی،میله هایش را پیدا نمی کنی.معنای آزاد بودن همین است. خوش آمدی!"

 

خون آشام ترین و گوشتخوار ترین جانوران کدام است؟ ایمانی نو. گیاهخوار ترین جانوران کدام؟ ایمانی که کهنه شده است.

 

لیکن بهتر آنکه در مرز های انسانی بایستیم، تنها در درون این مرزی هاست که می توانیم کار کنیم و وظیفه ی خویش را انجام دهیم.بهتر آنکه ورای آنها نرویم که به لبه می رسیم.زیرا مغاک در لبه دهان گشوده است و چه بسا قالب تهی کنیم.بودا، آن رند بزرگ،همو که به دمی دنیا را ناپدید می کند،با لبخند آرام و زهرآگینش، بر لبه ایستاده است.اما ما نمی خواهیم که دنیا ناپدید شود. باز نمی خواهیم که مسیح، دنیا را بر دوش گیرد و آن را به آسمان منتقل کند. می خواهیم که دنیا زندگی کند و همین جا در کنارمان بستیزد. آن را دوست می داریم، درست همانگونه که کوزه گر، خاک کوزه اش را دوست می دارد و آن را می خواهد.ماده ی دیگری نداریم که با آن کار کنیم. بر روی هرج و مرج، مزرعه ی استوار دیگری نداریم که در آن بذر بپاشیم و درو کنیم.

 

و باز در مورد "کلمه" اینطور می گوید:

صوفی تشنه ای دلوش را در چاه افکند تا آب بکشد و بنوشد. دلو را بالا کشید.پر از طلا بود. آن را دور ریخت. دلو را دوباره در چاه افکند و بالا کشید.پر از نقره بود. آن را دور ریخت. گفت: "پروردگارا، می دانم که معدن گنجی،اما کمی آبم بده تا بنوشم.تشنه ام". دوباره دلو را در چاه افکند و آب بالا کشید و نوشید. کلمه بایستی چنین باشد. بی زیب و زیور.

 

اما افسوس که راه دیگری برای انتقال این "اه" به بشریت نداریم- تنها تکه ی جاودانگی در ما.واژه ها! واژه ها! افسوس که برای من رهایی دیگری در میانه نبود. چیزی بجز بیست و شش سرباز سربی-بیست و شش حروف الفبا- در اختیار نداشتم. گفتم: اعلام بسیج کامل می دهم، لشکری گرد می آورم و با مرگ نبرد می کنم.

خوب می دانم که مرگ شکست ناپذیر است. اما ارزش انسان نه در پیروزی که در تلاش برای پیروزی نهفته است. این را نیز که دشوار تر است می دانم: حتی در تلاش برای پیروزی نهفته نیست.ارزش انسان تنها در یک چیز نهفته است: دلیرانه زندگی کردن و مردن، و تن به پذیرش پادافره(مکافات-مکافات بدی-سزای گناه) ندادن.و این اصل سوم را نیز که باز دشوار تر است می دانم : یقین داشتن به نبود پادافره نباید ما را دلسرد کند، بلکه باید از شادی و غرور و مردانگی سرشارمان سازد.

 

و در پایان می گوید:

سه گونه روان وجود دارد و سه گونه نیایش.

1-خداوندا، کمانی در دستان توام، مرا می کش، مهل تا بپوسم

2-خداوندا،چندانم مکش اما، که بشکنم

3-خداوندا،چندانم بکش تا بشکنم.باری چه باک از شکستنم.

انتخاب کن!

 

 

 

۲ نظر ۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۰:۵۰
سامان عزیزی
جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۳ ب.ظ

از تفاوت های سیاست مدار و دانشمند

تفاوت سیاستمدار و دانشمند در این است که

دانشمند، پرسش های زیادی دارد

اما سیاستمدار،پاسخ های بسیاری را از حفظ است.

در دنیای امروز،

مدرسه ها و نظام آموزشی،بیشتر سیاستمدار می سازند تا دانشمند.

شاید علت همین باشد که مدیریت امروز،زندگی های امروز

و عشق ها و دوست داشتن های امروز،تا این حد سیاسی هستند.

 

هنر پرسیدن را فراموش کرده ایم،

اینکه سوال من برای من مهم است و سوال تو برای تو،

اینکه قرار نیست هر پرسشی پاسخی داشته باشد،

اینکه تفاوت من و تو، به اندازه تفاوت پرسش هایمان است،

اینکه تفاوت اقتصاد های توسعه یافته با اقتصاد های عقب مانده،

در سوال هایی است که مردمشان در خلوت از خود و در جمع از یکدیگر می پرسند،

امیدوار باشیم که روزی در دنیایی دیگر زندگی کنیم که

بتوان سوال ها را بلند گفت و پاسخ ها را دل یافت،

نه اینکه پاسخ ها با صدای بلند گفته شوند و سوالها،

با ترس و تردید در دل های ما بمانند.

 

محمد رضا شعبانعلی

 

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۳
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ق.ظ

پرسش و پاسخ هایی پیرامون تفکر نقادانه

قبلاً در این مطلب(+) کمی در مورد کمرنگ بودن تفکر نقادانه در جامعه خودمان صحبت کردیم.امروز مصاحبه ای از ریچارد پاول در مورد تفکر نقادانه را می خواندم که سرکار خانم خدیجه حسینی زحمت ترجمه آنرا کشیده اند.گفتم شاید بد نباشد آنرا اینجا هم بازنشر کنم.

 

تفکر نقادانه؛ پرسش‌ها و پاسخ‌های بنیادین 

نویسنده: ریچارد پاول (Richard Paul)

مترجم: خدیجه حسینی 

چکیده

در این مصاحبه که در مجله‌ی تفکر (شماره‌ی ماه آوریل، سال 1992) منتشر شده است، ریچارد پاول تفکر نقادانه و موضوعات پیرامون آن را به اختصار شرح می‌دهد. تعریف تفکر نقادانه، اشتباهات رایج در ارزیابی آن، رابطه‌ی آن با مهارت‌های ارتباطی، اعتماد به نفس، یادگیری گروهی، ایجاد انگیزه، کنجکاوی، مهارت‌های شغلی برای آینده و ...

 

پرسش: تفکر نقادانه برای یادگیری مؤثر و داشتن زندگی پربار ضروری است. ممکن است لطفاً تعریف خودتان از تفکر نقادانه را ارائه دهید؟

پاول: اولاً از آنجا که تفکر نقادانه را می‌توان به‌گونه‌های مختلف و البته سازگار با هم تعریف کرد، نباید برای هیچ‌کدام از این تعاریف وزن و اعتبار زیادی قائل شد. تعاریف در بهترین حالت نقش داربست را برای ذهن ایفا می‌کنند. در این صورت، این تعریف می‌تواند تا حدودی چارچوبی ذهنی به دست ما دهد: تفکر نقادانه عبارت است از فکر کردن درباره تفکر (هنگامی که تفکر می‌ورزید) با این هدف که تفکر خود را بهبود بخشید و کیفیت آن را ارتقاء دهید. دو نکته در اینجا حیاتی است:

1) تفکر نقادانه، تفکر تنها نیست، بلکه تفکری است که پیشرفت و تکامل اندیشه‌ورزی آدمی را در پی دارد.

2) این پیشرفت و تکامل محصول مهارت در استفاده از معیارهایی است که شخص به وسیله آنها باورها و عقاید مختلف را به نحوی شایسته مورد سنجش و ارزیابی قرار می‌دهد. به‌طور خلاصه، تفکر نقادانه عبارت است از اصلاح و تکامل اندیشه‌ورزی از طریق به کار بستن اصول و قواعد سنجش باورها.

خوب اندیشیدن عبارت است از بکار بستن اصول و قواعدی در اندیشه‌ورزی‌مان تا تفکر خود را به سطح عالی یا دست‌کم فراتر از تفکر عوامانه‌ای که در آن خبری از قواعد و ضوابط عقلانی نیست- ارتقاء دهیم. گستره‌ی تفکر نقادانه مطابق تلقی حداقلی آن عبارت است از «معیارهای عقلانی».

بیشتر معلمان نیاموخته‌اند که چگونه باید افکار و اندیشه‌ها را با استفاده از معیارهایی ارزیابی کرد؛ در  واقع طرز تفکر خودِ معلمان اغلب بی‌قاعده و ناسنجیده است، و حکایت از آن دارد که معیارهای عقلانی هنوز ملکه‌ی ذهن‌شان نشده است.

 

پرسش: می‌توانید در این مورد مثالی بزنید؟

پاول: قطعاً، یکی از مهم‌‌ترین کارهایی که معلمان به‌طور معمول باید انجام دهند - و البته لازمه‌ی تفکر قاعده‌مند نیز همین است - تمایز نهادن میان استدلال‌ورزی و برخورد شخصی است. اگر داریم تلاش می‌کنیم تا خوب اندیشیدن را به دیگران آموزش دهیم، از دانش‌آموزان نمی‌خواهیم که دربارة چیزها به سادگی حکم صادر کنند؛ از آنها می‌خواهیم تا سعی کنند برمبنای شواهد و دلایل خوب، واقعیت‌ها (حقایق) را کشف کنند. تفاوت میان این دو اغلب برای معلمان روشن نیست. بسیاری از آنها نوشته یا گفتاری از دانش‌آموز را که شیوا و روان و بذله‌گویانه و سرگرم‌کننده است، نشانه‌ی تفکر خوب او می‌دانند. مولفه‌های استدلال خوب برای اغلب آنها ناشناخته است. از این رو حتی هنگامی که دانش‌آموزی فقط در حال حکم صادر کردن درباره‌ی چیزها است و به هیچ وجه در پی کشف حقایق و ماهیت چیزها نیست، شور و نشاط و جلوه‌فروشی و زبان‌بازی او را معادل استدلال خوب محسوب می‌کنند.

این موضوع به دنبال یک ارزیابی در ایالت کالیفرنیا آشکار شد. در این ارزیابی معلمان و آزمون‌گیران یک مقالةه‌ی دانشجویی را از لحاظ استدلالی بودن به‌عنوان «دست‌آوردی استثنایی» ارزیابی کردند، در حالی‌ که به هیچ وجه استدلالی در آن دیده نمی‌شد؛ مقاله در واقع چیزی بیش از طرح مشتی مدعای بی‌دلیل و واکنش‌های احساسی و شخصی در برابر عقاید مخالف نبود.

معلمان و آزمون‌گیران ارزیابی‌کننده توجه نمی‌کردند که دانشجوی نویسندة مقاله از داوری‌اش با دلایل و شواهد پیشتیبانی نکرده، موضوع را در پرتو معیارها تحلیل ننموده، و شواهدی را که داوری‌اش را به وضوح تأیید کنند جمع‌آوری نکرده است. دانشجو به جای این کارها:

- مطالبی احساسی و عاطفی را مطرح کرده است.

- بدون هیچ شواهدی پاره‌ای ادعاهای مشکوک را عنوان نموده است.

- انواع و اقسام ترجیحات شخصی را به میان کشیده است.

ظاهراً معنای تفکر سنجش‌گرانه یا پاره‌ای مفاهیم اساسی مانند معیار، شاهد، دلیل و حکمِ مبتنی بر دلایل خوب برای معلمانِ ارزیابی‌کننده روشن نبوده تا بتوانند فرق میان اینها را متوجه شوند.

نتیجه این بود که یک مقالة دانشجویی بسیار ضعیف و بی‌ارزش در نشریه‌ای معتبر در سطح ملی به نمایش درآمد و بدین طریق موجب گمراه شدن تعداد بیش از یکصد و پنجاه ‌هزار معلمی شد که این نشریه را می‌خوانند.

 

پرسش: آیا این می‌‌تواند اشتباهی باشد که به ندرت اتفاق می‌افتد، و لزوماً نشان‌دهنده‌ی دانش معلمان نباشد؟

پاول: من فکر نمی‌کنم اینطور باشد. بگذارید روشی را پیشنهاد کنم که با آن می‌توانید مدعای مرا مورد آزمون قراردهید. اگر با برنامه‌های مربوط به مهارت‌های تفکر آشنایی دارید، با یک فرد آگاه و مطلع پرسش «گوشت گاو کجاست» را مطرح کنید؛ یعنی «برنامة مورد نظر کدام ضوابط و معیارهای عقلانی را مطرح می‌کند؟» فکر می‌کنم شما ابتدا خواهید دید که آن شخص منظور شما را نمی‌فهمد و گیج می‌شود و سپس وقتی منظورتان را توضیح می‌دهید، به گمانم متوجه خواهید شد که آن شخص نمی‌تواند به درستی و روشنی سخنی درباره‌ی این معیارها و ضوابط بگوید. برنامه‌های آموزش مهارت‌های تفکر بدون اصول و قواعد عقلانی موجب بدآموزی می‌شوند. برای مثال یکی از برنامه‌های عمده از معلمان می‌خواهد تا دانش‌آموزان را تشویق به استنتاج و استفاده از تمثیل (قیاس) کنند، اما نمی‌گوید چگونه باید به دانش‌آموزان یاد داد تا نتیجه‌گیری‌های خود را ارزیابی کنند و قوت و ضعف تمثیل‌ها (قیاس‌ها)یی را که به کار برده‌اند بسنجد. این خطا است. هدف این نیست که به دانش‌آموز کمک کنیم تا هرچه بیشتر استنتاج کند، بلکه باید استنتاج درست را به او آموخت، قرار نیست دانش‌آموز تا می‌تواند از تمثیل و قیاس استفاده کند، بلکه باید تمثیل‌ها و قیاس‌های مفید و خردمندانه را پیش بکشد.

 

پرسش: راه‌حل‌ این مسئله چیست؟ چگونه می‌توان آن را – به‌عنوان یک مشکل علمی- حل کرد؟

پاول: خوب، با شعار و ترفند و با روش‌های استعجالی نمی‌توان این مسئله را حل کرد. فقط با توسعه‌ی کیفی نیروی آموزش در درازمدت و کمک به معلمان- در طی دوره‌ای طولانی- برای کار کردن بر روی طرز تفکر خودشان می‌توان مشکل را حل کرد.

معلمان باید بیاموزند که قواعد و معیارهای عقلانی کدامند، چرا دانستن و به‌کار بستن آنها ضروری است، و چگونه باید آنها را به دانش‌آموزان یاد داد. به تازگی وزارت امور خارجه در هاوایی چنین برنامه‌ی درازمدتی را برای آموزش تفکر نقادانه پی‌ریزی کرده است. این یکی از مدل‌هایی است که می‌توان آن را دنبال کرد. به‌علاوه، انجمن ملی آموزش تفکر نقادانه دقیقاً بر روی آموزش معیارهای تفکر متمرکز شده است. من امید دارم که در نهایت، در اثر کوشش‌هایی از این دست، بتوانیم در بهبود کیفی و عمق دادن به تفکر دانش‌آموزان پیشرفت کنیم. کیفیت و سطح آموزش تفکر نقادانه در حال حاضر بسیار پایین است.

 

پرسش: اما در حوزه‌ی آموزش ملاحظات فراوانی وجود دارد، نه فقط یکی، و نه فقط در تفکر نقادانه، بلکه مهارت‌های ارتباطی، حل مسئله، تفکر خلاقانه، یادگیری گروهی، اعتماد به نفس، و از این قبیل امور. حوزه‌های مختلف آموزشی چگونه قرار است به مجموعه‌ی کاملی از این نیازها بپردازند؟ چگونه می‌توانند همه‌ی آنها و نه فقط یکی‌شان را – صرف نظر از میزان اهمیت آن- در نظر داشته باشند؟

پاول: همه‌ی سخن در همین جا است. هر امر ضروری برای تعلیم و تربیت، از ضرورت‌های دیگر برای تعلیم و تربیت پشتیبانی می‌کند. فقط هنگامی که چیزهای خوب در تعلیم و تربیت را به‌گونه‌ای سطحی و نادرست بنگریم، در نظرمان بی‌ربط جلوه می‌کنند و مجموعه‌ای از اهداف جداگانه و مسائل متفرقه به نظر می‌رسند. در واقع هر برنامه‌ی خوب طراحی شده در تفکر نقادانه نیازمند گنجاندن همه‌ی مهارت‌ها و توانایی‌هایی است که شما در بالا به آن اشاره کردید. بنابراین تفکر نقادانه صرفاً مجموعه‌ای از مهارت‌های جدا از مهارت‌های ارتباطی، حل مسئله، تفکر خلاقانه، و یادگیری دسته‌جمعی نیست، و حتی اتکای به نفس نیز در آن نقش مهمی دارد.

 

پرسش: ممکن است لطفاً دلیل آن را توضیح دهید؟

پاول: ابتدا تفکر نقادانه را در نظر بگیرید. ما هنگامی نقادانه می‌اندیشیم که دست‌کم یک مسئله برای حل کردن داشته باشیم، بنابراین اگر شخص در صدد حل مسئله‌ای نباشد، آن‌طور که باید و شاید نقادانه نمی‌اندیشند. اگر مسئله‌ای در کار نباشد، نقادانه اندیشیدن موضوعیت و فایده‌ای ندارد. عکس آن نیز درست است. حل مسئله به شیوه‌ی غیرنقادانه نیز نامفهوم است. راهی برای حل مؤثر و کارآمد مسائل نیست مگر این‌که شخص درباره‌ی ماهیت مسائل و چگونگی حل آنها نقادانه بیندیشد. پس مسیر ما به سوی یافتن راه ‌حل یک مسئله، تفکر نقادانه است نه چیز دیگر. افزون بر این، تفکر نقادانه، چون معطوف به حل مسئله است، تفکرمان درمورد موضوع را بازسازی و نوسازی می‌کند، و چون تفکر ما همیشه محصول منحصر به فرد عقل‌ورزی‌ها، نظرات و تجربه‌های خودمان است، طبعاً «آفرینشی» جدید، در پی خواهد داشت. اندیشیدن به‌طور خلاصه نوعی آفرینش ذهنی است، و چنانچه به نحوی قاعده‌مند در تجربه‌ی ما حضور داشته باشد، به معنای واقعی آفرینشی جدید است. و هنگامی که به ما کمک می‌کند تا مسائلی را حل کنیم که پیش از این از عهده‌ی حل آنها برنمی‌آمدیم، بدون شک وصف «خلاقانه» شایسته‌ی آن است.

تولید اندیشه و آزمودنِ آن با هم ارتباطی عمیق دارند. در تفکر نقادانه ما ایده‌ها و تجربه‌ها را به وجود می‌آوریم و شکل می‌دهیم تا بتوانیم آنها را برای حل مسائل، تصمیم‌گیری‌ها و در صورت لزوم ارتباط مؤثر با دیگران مورد استفاده قرار دهیم. تولید، شکل‌دهی، آزمودن، ساختاربندی، حل مسئله و ایجاد ارتباط، فعالیت‌های مختلف و بی‌ربط یک ذهن آشفته نیستند بلکه اموری به هم پیوسته از چشم‌اندازهای مختلف می‌باشند.

 

سؤال: مهارت‌های ارتباطی در اینجا چه جایگاهی دارند؟

پاول: پاره‌ای از ارتباط‌ها سطحی و پیش پا افتاده‌اند، چنین ارتباطاتی واقعاً نیاز به آموزش ندارند. همه‌ی ما می‌توانیم در یک گفتگوی کوتاه شرکت کنیم و سخنان بی سر و ته را به میان آوریم، و نیاز به هیچ مهارتِ پیچیده‌ای نداریم تا این کار را نسبتاً خوب انجام دهیم. در خواندن، نوشتن، صحبت کردن و گوش دادن است که آموختن مهارت‌های ارتباطی تبدیل به جزئی ضروری از اهداف تعلیم و تربیت می‌شود. اینها چهار شکل از ارتباط هستند که آموزش آنها در برنامه‌ی تعلیم و تربیتی ضروری است، زیرا هریک از آنها شیوه‌ای از عقل‌ورزی و استدلال محسوب می‌شوند. هرکدام از این چهار شکلِ‌ ارتباطی درگیر مسائلی می‌شوند. هرکدام با ملزومات تفکر نقادانه به تمام و کمال می‌رسند. موضوعِ به ظاهر ساده‌ی خواندن یک کتابِ با ارزش را برای مثال در نظر بگیرید. نویسنده افکار و اندیشه‌های خود را در کتاب مطرح کرده، پاره‌ای نظرات را برگرفته و به نحوی آنها را شرح و بسط داده است. کار ما به‌عنوان خواننده این است که منظور و مراد نویسنده را به عباراتی دیگر ترجمه کنیم که بتوانیم بفهمیم. این یک فرآیند پیچیده است که هر قدمِ آن تفکر نقادانه را می‌طلبد.

- هدف کتاب چیست؟

- نویسنده چه چیزی را می‌خواهد اثبات کند؟

- کدام موضوعات یا مسائل مطرح شده‌اند؟

- کدام اطلاعات، تجربیات و شواهد مطرح شده‌اند؟

- برای سامان‌دهی این اطلاعات و تجربه‌ها از کدام مفاهیم استفاده شده است؟

- نویسنده درباره‌ی جهان هستی چگونه می‌اندیشد؟

- آیا طرز تفکر او تا آنجا که می‌توانیم از منظر خود بدان بنگریم، موجه است؟

- خودِ نویسنده دیدگاه خود را چگونه توجیه می‌کند؟

- چگونه می‌توانیم از منظر او بنگریم تا آنچه را که گفته بفهمیم؟

همه‌ی اینها انواعی از پرسش‌ها هستند که یک خواننده‌ی نقاد مطرح می‌کند و خواننده‌ی نقاد در این معنا کسی است که می‌کوشد تا با متن کنار بیاید.

بنابراین اگر کسی خواننده، نویسنده، سخنگو یا شنونده‌ی نقادی نباشد، در واقع به هیچ وجه خواننده، نویسنده، سخنگو یا شنونده‌ی خوبی نیست. انجام هرکدام از اینها به نحو احسن به معنای تفکر نقادانه، و در عین حال، حل مسائل خاصِ ارتباطی، و در نتیجه برقراری ارتباط مفید و مؤثر است.

ارتباط برقرار کردن به‌طور خلاصه همواره داد و ستدی است میان دست‌کم دو طرز تفکر. در خواندن، همان‌طور که گفتم، طرز تفکر نویسنده و خواننده در میان است. خواننده‌ی نقاد طرز تفکر نویسنده را به طرز تفکر و تجربه‌ی خودش ترجمه (یا بازسازی) می‌کند. این کار مستلزم تلاش‌ عقلانیِ مضبوط و روشمند است. نتیجه‌ی نهایی، آفرینشی جدید است؛ تفکر نویسنده اکنون برای اولین بار در ذهن خواننده موجود است و این کار آسانی نیست.

 

پرسش: اعتماد به نفس چطور؟

پاول: اعتماد به نفسِ معقول ناشی از یک نوع خوداتکایی موجه است، همان‌طور که خوداتکایی نیز ناشی از شایستگی، توانایی و موفقیت واقعی است. اگر کسی بدون هیچ دلیل خوبی درباره‌ی خودش احساس خوبی داشته باشد، چنین کسی یا متکبر و خودپسند است (که مطمئناً مطلوب نیست)، یا حسِ خطرناکی از اعتماد به نفسِ بی‌جا دارد. نوجوانان، برای مثال، گاهی چنان درمورد خودشان خوشبین هستند که دچار توهم شده و گمان می‌کنند که می‌توانند در حالت مستی بدون هیچ خطری رانندگی کنند یا می‌توانند مواد مخدر مصرف کنند ولی از خطراتش ایمن باشند. آنها اغلب درباره‌ی شایستگی‌ها و توانایی‌های خود زیاده از حد خوشبین هستند و نسبت به محدودیت‌ها و نقص‌های خود بسیار ناآگاهند. تمایزی دقیق نهادن میان خوداتکاییِ معقول و احساس کاذبِ اعتماد به نفس نیازمند تفکر نقادانه است.

 

پرسش: و در آخر، یادگیری گروهی چگونه ارزیابی می‌کنید؟ این نوع آموزش چه جایگاهی دارد؟

پاول: یادگیری گروهی فقط هنگامی مطلوب است که مبتنی بر تفکر نقادانه‌ی قاعده‌مند باشد. بدون تفکر نقادانه، یادگیری دسته‌جمعی به احتمال زیاد منجر به بدآموزیِ دسته‌جمعی می‌شود. این تفکر بدِ گروهی است که تفکر بد در آن به اشتراک گذاشته می‌شود و اعتبار پیدا می‌کند. فراموش نکنید، غیبت (و شایعه) نیز شکلی از یادگیری گروهی است. شستشوی مغزی گروهی شکلی از یادگیری گروهی است، خنده‌ی عصبی دسته‌جمعی هم شکلی از یادگیری گروهیِ سریع است. ما پیش‌داوری را به صورت گروهی می‌آموزیم، تنفرها و ترس‌های اجتماعی، کلیشه‌های ذهنی و تنگ‌نظری را نیز همین طور فرامی‌گیریم. اگر در دل این فراگیری گروهی تفکر نقادانه‌ی قاعده‌مند را وارد نکنیم، همرنگِ جماعت می‌شویم و این درست نقطه‌ی مقابل تعلیم و تربیت، دانش و بصیرت است.

بنابراین بسیاری اهداف آموزشیِ مهم وجود دارند که به تفکر نقادانه گره خورده‌اند، درست همان‌طور که تفکر نقادانه عمیقاً به آنها گره می‌خورد. اساساً مسئله در مدارس این است که ما چیزها را از هم جدا می‌کنیم، به آنها جداگانه می‌پردازیم و در نتیجه برخوردمان با مسائل خطا از آب درمی‌آید و سرانجام سر از نگاهی سطحی به اموری درمی‌آوریم که درک درست و عمیق از آنها برای تعلیم و تربیت ضروری است.

پرسش: یکی از اهداف مهم تحصیلات باید ایجاد فضایی باشد که حسِ کنجکاوی کودک را برانگیزد و قدرت تخیل او را افزایش دهد. معلمان چه کاری می‌توانند بکنند تا این جرقه را در ذهن کودک بزنند و در طول دوران تحصیل آن را زنده نگهدارند؟

پاول: اول از همه، ما کنجکاوی کودک و علاقه‌ی او به پرسش‌گری را با آموزش معلم‌محورانه‌ی سطحی و تصنعی از بین می‌بریم. کودکان کم سن و سال مرتب می‌پرسند: چرا؟ چرا این و چرا آن؟ ولی ما خیلی زود این کنجکاوی را با پاسخ‌های توخالی و ساده‌انگارانه، و تلاش برای ساکت کردن پرسش‌کننده (به جای پاسخ مناسب در برابر منطقِ پرسش) سرکوب می‌کنیم. در هر حوزه از معرفت، هر پاسخی پرسش‌های تازه‌ای را برمی‌انگیزد، به‌طوری که هرچه بیشتر علم می‌آموزیم، بیشتر می‌فهمیم که نمی‌دانیم. فقط افرادی که دانش کمی دارند، دانش خود را کامل و فراگیر به حساب می‌آورند. اگر درباره‌ی تقریباً هریک از پاسخ‌هایی که به صورت سرسری و ساده‌انگارانه به کودکان می‌دهیم عمیقاً می‌اندیشیدیم، می‌فهمیدیم که به بیشتر پرسش‌های آنها در واقع پاسخی مناسب و قانع‌کننده نداده‌ایم. بسیاری از پاسخ‌های ما چیزی نیست جز تکرار آنچه خودمان در کودکی از بزرگسالان شنیده‌ایم. ما آموزه‌های نادرست و سوءِ فهم‌های والدین خود را به آنها منتقل می‌کنیم. ما چیزی را که شنیده‌ایم می‌گوییم، نه آنچه می‌دانیم. ما به ندرت‌ با پرسش‌گری‌های فرزندانمان همدلی و همراه می‌شویم. به ندرت به نادانیِ خود اعتراف می‌کنیم، حتی در برابر خودمان. چرا باران از آسمان (به زمین) می‌بارد؟ چرا برف سرد است؟‌ الکتریسیته چیست و چگونه از سیم برق عبور می‌کند؟ چرا پاره‌ای از مردم انسان‌های بدی هستند؟ چرا شر وجود دارد؟ چرا جنگ رخ می‌دهد؟ چرا سگ من بایست می‌مُرد؟ چرا گل‌ها شکوفه می‌زنند؟ آیا ما واقعاً پاسخ‌های درستی برای این پرسش‌ها داریم؟

 

پرسش: کنجکاوی در کودک چگونه شکوفا می‌شود و چه نقشی در تفکر نقادانه دارد؟

پاول: کنجکاوی اگر بخواهد شکوفا شود باید در فضای پرس و جو و اندیشه‌ورزی پرورش یابد. کنجکاوی اگر به حال خود گذاشته شود مانند بادبادک بدون دنباله اوج می‌گیرد، یعنی در واقع درست به طرف پایین سقوط می‌کند! کنجکاوی عقلانی یکی از ویژگی‌های مهم ذهن است، اما نیاز به ویژگی‌های دیگری نیز دارد تا با آنها به کمال برسد. کنجکاوی نیازمند شجاعت، صداقت و پشتکار  و تواضع عقلانی (علمی)، و اعتماد به عقل است.

و در آخر، کنجکاوی عقلانی فی‌نفسه ارزشی ندارد و هدف نیست. کنجکاوی ارزشمند است چون راه به دانش، فهم و بصیرت می‌برد؛ چون می‌تواند کمک کند ذهن‌مان را بازتر، عمیق‌تر و تیزتر کنیم، از ما انسان‌هایی بهتر و برخوردارتر می‌سازد. برای رسیدن به این اهداف، ذهن باید از کنجکاو بودنِ صرف فراتر رود، ذهن باید علاقمند به کار و تلاش باشد، طعم سردرگمی و ناکامی را بچشد، با محدودیت‌ها روبرو شود، بر موانع غلبه کند، نسبت به دیدگاه‌های دیگران گشوده باشد و آمادگی پذیرش نظراتی را داشته باشد که بسیاری از مردم آنها را تهدیدآمیز تلقی می‌کنند. به بیان دیگر اگر محیطی را بوجود نیاوریم که در آن ذهن‌های دانش‌آموزانمان بتوانند ارزش کار عقلانیِ سخت را بیاموزند، تلاش برای قالب‌ریزی کردن و تشویق کودکان به کنجکاوی سودی ندارد. ما به دانش‌آموزانمان آسیب می‌زنیم اگر بگوییم همه‌ی آنچه نیاز داریم کنجکاوی مهارگسیخته است و گمان کنیم فقط با کنجکاوی دانش به آسانی به سوی ما می‌آید.

کنجکاوی چه سودی دارد اگر ندانیم پس از آن چه باید کرد یا چگونه آن را ارضا نمود؟ ما می‌‌‌توانیم محیط لازم برای نظم، قدرت، لذت، و کار تفکر نقادانه را فقط با مدل‌سازی از آن برای دانش‌آموزان ایجاد کنیم. آنها باید ببینند که ذهن‌های ما معلمان هم مشغول کار است. ذهن‌های ما باید ذهن دانش‌آموزان را با پرسش‌ها تحریک کنند؛ پرسش‌هایی که اطلاعات و تجربیات را به چالش بگیرد؛ پرسش‌هایی که مطالبه‌ی دلایل و شواهد می‌کنند، پرسش‌هایی که دانش‌آموزان را به بررسی تعبیرها و نتایج و پیگیری پایه و اساس آنها می‌کشاند؛ پرسش‌هایی که به دانش‌آموز کمک می‌کنند تا فرضیات خود را کشف کند، پرسش‌هایی که دانش‌آموز را برمی‌انگیزد تا لوازمِ افکار و اندیشه‌های خود را تا آنجا که ممکن است دنبال کنند، عقاید خود را به آزمون بگذارند، نظرات خود را تکه تکه (تجزیه و تحلیل) کنند، به چالش بکشند و به جدّ دربارة آنها بیندیشند. در این فضای جدی و موشکافانه‌ی عقلانی است که کنجکاوی طبیعی به بالندگی می‌رسد.

 

پرسش: آیا برای دانش‌آموزان ما مهم است که اعضای فعال و پرکارِ نیروی کار باشند؟ مدارس چگونه می‌توانند دانش‌آموزان را آماده‌ی‌ مواجه شدن با این چالش بکنند؟

پاول: ویژگی اساسی دنیایی که امروز دانش‌آموزان وارد آن می‌شوند تغییرات دائمی و شتاب‌آمیز است؛ دنیایی که در آن اطلاعات تکثیر و به سرعت کهنه و قدیمی می‌شوند؛ دنیایی که در آن نظریه‌ها دائماً بازسازی و بازاندیشی می‌شوند؛ جایی که شخص نمی‌تواند با تنها یک روش تفکر گلیم خود را از آب بیرون بکشد؛ جایی که شخص باید دائماً عقاید و نظرات خود را با عقاید و نظرات دیگران سازگار کند؛ جایی که شخص باید نیاز به دقت و وسواس نظری را درک کند؛ دنیایی که در آن مهارت‌های شغلی باید دائماً به روز رسانی و کامل‌تر شوند. ما قبلاً هرگز مجبور به مواجهه با چنین دنیایی نبوده‌ایم. آموزش و پرورش پیش از این هرگز مجبور به آماده کردنِ دانش‌آموزان برای چنین تغییرات دائمی، غیر قابل پیش‌بینی و پیچیده  نبوده است. ما معلمان و مربیان اکنون در خط مقدم این جبهه هستیم.

- آیا مایل هستیم در روش‌های تدریس خود به نحوی بنیادین بازاندیشی و تجدیدنظر کنیم؟

- آیا ما آماده‌ی مواجه شدن با چالش‌های قرن 21 هستیم؟

- آیا علاقه‌ای به آموختن مفاهیم و ایده‌های جدید داریم؟

- آیا تمایل به آموختن معنای جدیدی از نظم – آن‌گونه که به دانش‌آموزانِ خود یاد می‌دهیم - هستیم؟

- آیا مایل هستیم روی آراء و عقاید خودمان سخت‌گیری و دقت نظر به خرج دهیم تا به دانش‌آموزان یاد دهیم که همان‌گونه دقت نظر و سخت‌گیری را بر روی عقاید و نظرات خودشان اعمال کنند؟

- و به طور خلاصه آیا علاقه داریم متفکران نقادی شویم به‌گونه‌ای که چه بسا الگویی از همان چیزی بشویم که دانش‌آموزانمان باید بشوند؟

اینها چالش‌های بنیادینی در پیش روی حرفه‌ی ما معلمان است. آنها از ما کاری را می‌خواهند که از نسل قبلی معلمان چنین چیزی مطالبه نمی‌شد، تازه آن دسته از ما که مایلند این هزینه را بپردازند، مجبورند پهلو به پهلوی معلمانی تدریس کنند که حاضر نیستند این هزینه را بپردازند. همین کار ما را دشوارتر می‌کند، اما از هیجان، اهمیت و پاداشِ آن چیزی کم نمی‌کند. تفکر نقادانه قلب بازسازی و اصلاح آموزشِ به معنای درستِ آن است. بگذارید امیدوار باشیم که بسیاری از ما تحمل و بصیرت درک این واقعیت و تغییر زندگی خود و مدارس‌مان مطابق با آن را خواهیم داشت.

منبع: متن این مصاحبه برگرفته از کتاب زیر، اثر ریچارد پاول است:

How to prepare students for a rapidly changing world

پی نوشت: لینک این مقاله در سایت نیلوفر: (+)

پی نوشت بعدی: نقشه راه درس های تفکر نقادانه در متمم (+)

 

۲ نظر ۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۵
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۷ ق.ظ

مروری بر گزارش به خاک یونان-بخش سوم

پیش از این در دو پست جداگانه به مرور قسمت هایی از کتاب "گزارش به خاک یونان" نوشته نیکوس کازانتزاکیس پرداختیم.اگر تصمیم به مطالعه این مطلب دارید شاید بد نباشد اول نگاهی هم به دو بخش قبلی بیندازید.

بخش اول

بخش دوم

 

کازانتزاکیس بجز کتاب گزارش به خاک یونان(که جزو آخرین نوشته های اوست)، کتاب های دیگری هم دارد که بعضاً از این کتاب معروف تر شده اند. "آخرین وسوسه مسیح" و "مسیح باز مصلوب" از جمله این کتاب ها هستند.غیر از کتاب هایش(از جمله: "سن فرانسیس(سرگشته راه حق)"، آزادی یا مرگ"،"زوربای یونانی" و "مار و نیلوفر") نمایش نامه ها و سفرنامه هایی هم به تالیف در آورده است. او ترجمه های زیادی به یونانی انجام داد و تعداد زیادی از آثار برجسته را ترجمه کرده است.چنین گفت زرتشت نیچه،آثار هومر و دانته و گوته،آثار چارلز داروین و شکسپیر از جمله ترجمه های او هستند.

من چند مورد از کتاب های او را خوانده ام ولی فکر می کنم بهترین اثری که از او خوانده ام، همین گزارش به خاک یونان است.البته این نظر من است و اهالی ادبیات و کتاب، معمولاً نظری غیر از این دارند.

مترجمان بسیار خوب و بنامی زحمت ترجمه ی کتاب های کازانتزاکیس را کشیده اند که محمد قاضی، صالح حسینی و غلامحسین مصاحب از جمله آنها هستند.

بعید می دانم در این پست هم به پایان این مرور برسیم و احتمالاً در پست دیگری بخش های پایانی کتاب را با هم مرور خواهیم کرد.

 

کازانتزاکیس و خانواده اش بعد از اینکه کرت مورد حمله و تهاجم قرار گرفت به جزیره ناکسوس می روند و اقامت در آنجا را اینطور توصیف می کند:

این جزیره صفا و آرامش عظیمی داشت.همه جا توده های بزرگ خربزه،هلو و انجیر بود و دریایی آرام بر گردش.به ساکنان جزیره نگاه کردم.چهره هاشان مهربان بود.هیچ وقت از ترکان یا زلزله به وحشت نیفتاده بودند و چشمانشان بر آتش نبود. اینجا آزادی شوق آزادی را خاموش کرده بود.زندگی چون ورقه ای آب بی جنبش که با وجود تلاطم گاه به گاهی، هیچ گاه طوفان حسابی به پا نکرده بود، جریان داشت. در اطراف که قدم می زدم، اولین هدیه ای که متوجه اش شدم، امنیت بود. امنیت و چند روز بعد، ملالت.

 

در همین جزیره بوده اند که شبی پدرش او را با خود به باغی می برد تا چیزهایی به او بگوید

مدتی لب به سخن نگشود.وقت برگشتن که رسید،ایستاد و گفت: "در کرت انقلاب به درازا خواهد کشید.من به آنجا بر می گردم.سزاوار نیست که برادران مسیحی ام بجنگند و من اینجا در باغ ها گردش کنم.باید بروم.تو هم نباید فرصت را از دست بدهب.می خواهم برای خودت مردی بشوی"

دوباره ساکت شد،گامی چند برداشت و دوباره ایستاد:

می فهمی؟ یک مرد.یعنی مفید به حال سرزمینت. افسوس که نافت را برای درس و مشق و نه اسلحه بریده اند.ولی متاسفانه کاری نمی شود کرد.راه تو این است.آن را دنبال کن.می فهمی؟ درس بخوان تا کرت را در راه کسب آزادی یاری کنی.هدف تو باید این باشد والا مرده شور تحصیل را ببرند. معلم،کشیش یا سلیمان حکیم نمی خواهم بشوی.روشن شد؟ من تصمیم خودم را گرفته ام.تو هم تصمیم خودت را بگیر.اگر از راه سلاح یا قلم نتوانی کرت را یاری کنی،بهتر است دراز بکشی و بمیری.

 

تصمیمش را می گیرد و همه ی تلاشش را می کند تا در مدرسه فرانسویان شاگرد اول شود و می شود. بعد از مدتی  از روی فرهنگ لغت فرانسوی یک فرهنگ لغت یونانی تدوین می کند که ماه ها روی آن وقت می گذارد. بعد از تمام کردنش آنرا پیش مدیر مدرسه و ناظم مدرسه می برد تا در مورد کارش نظر بدهند.از زبان خودش بشنویم:

وقتی تمام شد با غرور آنرا نزد پی یر لورن،مدیر مدرسه بردم.او کشیش دانشمندی بود.کم حرف بود و چشمان خاکستری رنگ،لبخندی تلخ،ریش پهن نیمه سفید داشت.فرهنگ لغت را در دست گرفت،آن را ورق زد،از روی تحسین به من نگاه کرد و دستش را،گفتی به علامت تقدیس،بر سرم گذاشت.گفت:"کرتی جوان،کاری که کرده ای نشان می دهد روزی آدم مهمی خواهی شد.تو آدم خوشبختی هستی که در این سن و سال راهت را یافته ای.پژوهش، راهت این است.عنایت پروردگار شامل حالت باد"

آکنده از غرور سراغ معاون مدرسه،پی یر للیور،رفتم. کشیشی خوب چریده و شوخ و شنگ بود.می خندید و شوخی های رکیک تعریف می کرد و با ما بازی می کرد.تعطیلات هفته به یکی از باغ های اطراف مدرسه ما را به گردش می برد.همه با هم کشتی می گرفتیم،می خندیدیم،میوه می خوردیم،روی چمن ها غلت می زدیم و خستگی تمام هفته را از تن به در می کردیم.

بنابراین با شتاب سراغ پی یر للیور رفتم تا شاهکارم را به او نشان بدهم.او را در حیاط مدرسه یافتم.گل های زنبق را آب می داد.فرهنگ لغت را از من گرفت و ورق به ورق آن را نگاه کرد.هر چه بیشتر ورق میزد،قیافه اش برافروخته تر می شد.ناگهان آن را بلند کرد و به صورتم پرت کرد.فریاد زد:" خجالت نمی کشی؟ تو یک پسر بچه ای یا ریش سفید لرزانک؟ این کار پیرمردها چیه که وقتت را روی آن تلف کرده ای؟ به جای خنده و بازی و تماشای دختران، مثل یک پیر خرفت می نشینی و فرهنگ لغت ترجمه می کنی! یالله گم شو که قیافه ات را نبینم! از من داشته باش که اگر این راه را دنبال کنی،هیچ وقت به جایی نمی رسی! یک معلم بیچاره ی گوژپشت و عینکی می شوی. اگر به راستی کرتی هستی، این فرهنگ لغت لعنتی را بسوزان و خاکسترش را برای من بیاور.آن گاه در حق تو دعای خیر می کنم.خوب فکر هایت را بکن. حالا برو گمشو!"

سراپا گیج برگشتم.حق به جانب که بود؟ تکلیفم چه بود؟ کدام یک از دوراه درست بود؟ این پرسش سالها عذابم داد و زمانی که سرانجام به راه درست پی بردم،موهایم سفید شده بود. روحم میان پی یر لورن و چی یر للیور در نوسان بود.به فرهنگ لغت نگاه می کردم که واژه های یونانی با خط قرمز ریز در حاشیه آن نوشته شده بود و از یادآوری نصیحت پی یر للیور دلم می شکست.نه، من شهامت سوزاندن و بردن خاکسترش را برای او نداشتم.سال ها بعد، وقتی سرانجام به موضوع پی بردم،آن را در آتش افکندم.اما خاکسترش را جمع نکردم، چون پی یر للیور مرده بود.

 

با دو نفر از دوستانش "انجمن دوستان" را اهدافی عالی تشکیل می دهند و کتاب و بیانیه ای هم می نویسند و بعد از مدتی یک ناشر پیدا می کنند تا چاپش کند:

ماکولیس، در حالی که دست نوشته ها لوله می کرد گفت:" بچه ها،بارک الله.این خط و این هم نشان که روزی به نمایندگی مجلس برگزیده خواهید شد و مردم ما را نجات خواهید داد.در این صورت چرا به نیروها نپیوندید؟ من هم بیانیه صادر می کنم. یالله دست بدهید!"

اما من ابا کردم و گفتم:" تو فقط به فکر بیچاره ها هستی.ما به فکر همه هستیم.هدف ما بزرگتر است"

ناشر،رنجیده خاطر پاسخ داد:" ولی ذهن شما کوچکتر است. تصور می کنید ثروتمند ها را هم می توانید با خود همرای کنید؟ مثلی است معروف که : زنگی به شستن نگردد سفید. از من داشته باشید که آدم ثروتمند وضعش رو به راه است و نمی خواهد چیزی را دگرگون کند، نه خدا ،نه کشور و نه زندگی مرفه خود را. در این صورت هر چه می خواهید دَرِ  آدم کر را بزنید. خروس های جوان من، شما بیایید با بیچاره ها شروع کنید،با آنها که رو به راه نیستند، با مظلومان، و الا، سراغ ناشر دیگری بروید.به من می گویند: آقای پرولتاریا."

 

جایی می گوید:

هر انسانی در کارزار با دشمن،هیئت او را به خود می گیرد. کارزار با خدا، حتی به قیمت نابودی ام،مرا شادمان می ساخت.او برای آفریدن دنیا، گل بر می گرفت، من کلمات را بر گرفتم.او انسان ها را آفرید که می بینیم بر روی زمین می خزند.و من، با هوا و تخیل، ماده های سازنده ی رویا، انسان های دیگری با روح بیشتر سرشته می کنم.انسان هایی که در برابر تاراج زمان مقاومت می کنند.در حالی که انسان های خدا می مردند، انسان های من زنده می ماندند.

اکنون، با یادآوری این غرور شیطانی، احساس شرم می کنم.اما آن وقت جوان بودم و جوانی یعنی ویران کردن دنیا، و در انداختن طرحی نو.

 

جایی در مورد تمدن و تمدن ها اینطور می گوید که:

تمدن در لحظه شروع ورزش،آغاز می شود. مادام که زندگی در تلاش برای بقاست-تا خود را از آسیب دشمن ایمن دارد و بر روی زمین باقی بماند- تمدن متولد نمی شود.تمدن لحظه ای به دنیا می آید که زندگی از نیازهای ابتدایی اقناع شده و در کار پرداختن به اندکی فراغت است.

این فراغت چگونه به کار برده شود، در میان قشرهای گوناگون اجتماعی چگونه تقسیم شود، چگونه تا حد غایی افزوده و پالوده شود؟ بر حسب چگونگی حل این مسائل، می توان ارزش و جوهر تمدن هر نژاد و دوره ای را داوری کرد.

 

و یک بار که در بیابان ها سیر می کرده،عابدی توصیه ای به او می کند که :

اینجا، در بیابان، همه ی صداها شنیده می شود. مخصوصاً دو صدا که تمایز آنها مشکل است.صدای خدا و صدای شیطان.فرزندم،مواظب باش.

 

و در جایی دیگر تحت تاثیر نیچه چنین می گوید:

نه، انسانی که در امید بهشت و ترس از جهنم است،نمی تواند آزاد باشد. شرم بر ما باد اگر همچنان در کار مست شدن در میخانه های امید و ترس باشیم. چه سال ها که زیسته و این را نفهمیده بودم! لازم بود پیامبر وحشی بیاید و چشمانم را باز کند!. تا کنون،اداره ی کامل دنیا را به خدا سپرده بودیم.آیا امکان داشت که نوبت انسان برای به دوش کشیدن مسئولیت-نوبت ما برای آفریدن دنیایی مخصوص خودمان،با عرق جبینمان- فرا رسیده باشد؟ 

به زودی در پست دیگری این مرور را ادامه خواهیم داد.

 

 

۰ نظر ۱۲ مهر ۹۶ ، ۰۰:۳۷
سامان عزیزی
يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۲۷ ب.ظ

"بنمای رخ" با خطی زیبا

 

پی نوشت: خط زیبا هم نعمتی است که من بهره زیادی از آن نبرده ام.اما خداوند لطف کرد و نعمت لذت بردن از تماشای خط زیبا را از من دریغ نکرد. این خط نوشته از کارهای فهیمه مهدیان است. به مرور کارهای دیگری از او را اینجا خواهم گذاشت.گفتم شاید شما هم از دیدن خطی زیبا خوشحال شوید.

راستی هشتم مهر ماه هم در تقویم ما، به عنوان روز مولانا نامگذاری شده است.کسی که در طول زندگی ام وقتی به سراغش رفته ام، بارها حالم را خوب کرده است.

 

 

۰ نظر ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۷:۲۷
سامان عزیزی
شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۱ ق.ظ

مروری بر گزارش به خاک یونان-بخش دوم

در این مطلب(+) قسمت هایی از کتاب گزارش به خاک یونان، اثر نیکوس کازانتزاکیس را  مرور کردیم.امشب قسمت های دیگری از این کتاب را با هم مرور می کنیم.

غالباً جایزه نوبل بردن، شهرت برندگان این جایزه را چند برابر می کند و اگر نوبل ادبیات باشد، قطعاً احتمال خوانده شدن آثار آن نویسنده را بیشتر و بیشتر می کند. به طور کلی مغز ما انسان ها، وقتی تائید فرد یا اثری را از شخص یا اشخاص ثالثی می بیند، ارزش گذاری اش نسبت به آن فرد یا اثر، با حالتی که این تائید را ندیده است، بسیار متفاوت می شود. 

ظاهراً غالب اوقات هم، برای مغز ،معتبر بودن یا نبودن،صاحب نظر بودن یا نبودن این شخص یا منبع ثالث اهمیتی ندارد! و نفس همین تائید برایش کفایت می کند.

با این اوصاف،شاید جایزه نوبل  در میان این همه منبع بی اعتبار و کم اعتبار،  وزن نسبتاً مناسب و قابل قبولی داشته باشد(شاید هم اینگونه نباشد و این هم خطایی باشد از جمله همان خطاهای مغز ما).حداقل در مورد نوبل ادبیات برای چند نوبل برده، برای من اینطور بوده است.به عبارتی چون نوبل برده بودند آنها را خواندم ولی از خواندنشان پشیمان نیستم.

در سال 1957 که آلبر کامو نوبل ادبیات را برد، کازانتزاکیس با یک رأی کمتر پشت سرش بود. و همین نبردن نوبل را شاید بتوانیم به عنوان یکی از دلایل کمتر شناخته شده بودن کازانتزاکیس در نظر بگیریم. هر چند ممنوع کردن یکی از کتاب هایش توسط کلیسا، اثر نبردن نوبل را تا حدی برایش خنثی کرد!

چند وقت پیش داشتم به این فکر می کردم که احتمالاً کار خوبی خواهد بود اگر نفرات دوم و سوم جوایز نوبل را هم -حداقل در حوزه ادبیات- بشناسم و آثارشان را بخوانم ولی بعداً متوجه شدم که نامزد های جایزه نبرده را پنجاه سال بعد اعلام می کنند!

بگذریم و سراغ مرور گزارش به خاک یونان برویم.

 

کازانتزاکیس در جاهای مختلفی، رنج را ستوده و از آن به عنوان راهنما یاد می کند از جمله در اینجا:

هر پدری با سپردن بز بچه اش به معلم می گفت:" آقا معلم،استخوان هایش مال من است و گوشتش مال تو.شلاقش بزن تا برای خودش آدمی بشود".و او هم با بیرحمی شلاقمان می زد.همه ما،از معلم و شاگرد، منتظر روزی می ماندیم که این کتک ها از ما آدمی بسازد.بزرگ تر که شدم و نظریه های انسان دوستانه ذهنم را به گمراهی افکند،این شیوه تعلیم را وحشیانه می خواندم. ولی با بهتر شناختن ماهیت انسان، ترکه ی مقدس پاتروپولیس (معلم کلاس اول کازانتزاکیس) را دعا می کردم و هنوز هم دعا می کنم.همین ترکه بود که یادمان داد در راه عروج از حیوانیت به انسانیت، بزرگ ترین مرشد، رنج است.

 

در مدرسه درس "تاریخ مقدس" را دوست داشته و اینطور توصیفش می کند:

"تاریخ مقدس" موضوع مورد علاقه ام بود.قصه ی پریانی بود عجیب. پر از ظرایف با مارهایی که حرف می زدند،طوفان ها و رنگین کمان ها،دزدان و آدم کشان، برادر،برادر می کشت.پدری می خواست تنها پسرش را سر ببرد. خداوند هر دو دقیقه یک بار دخالت می کرد و سهم کشتارش را انجام می داد.آدم ها، بی آنکه پایشان تر شود،از دریا می گذشتند.

 

و یک بار درسی از یکی از همسایه هایشان می شنود که فراموشش نمی کند:

شنیدم که همسایه مان می گفت:"فقیر کسی است که از فقر می ترسد.من از فقر نمی ترسم"

 

در جایی می گوید:

آزادی نخستین خواست بزرگم بود.دومین خواست، که تا به امروز در وجودم نهفته است و عذابم می دهد،خواست برای تقدس بود. قهرمان و قدیس با هم. الگوی متعال بشر چنین است. حتی در دوران کودکی ام این الگو را بر فراز سرم در آسمان نیلگون ثبت کرده بودم.

و در جای دیگری داستانی از این خواست ها تعریف می کند:

روزی در دبستان در کتاب الفبا خواندیم که طفل خردسالی در چاه افتاده بود.آنجا شهر شگفت انگیزی یافته بود با کلیساهای تذهیب کاری، باغ های پرگل و ریاحین، مغازه های پر از کیک،آب نبات و تفنگ عروسکی. ذهنم آتش گرفت. دوان دوان به خانه رفتم و کیفم را به داخل حیاط پرت کردم و خود را به لبه ی چاه انداختم تا به داخل آن بیفتم و وارد شهر افسانه ای شوم. مادرم در کنار پنجره مشرف به حیاط نشسته بود و موهای خواهر کوچکم را شانه می زد.همین که چشمش به من  افتاد،جیغی زد و در همان حال که پا بر زمین می کوفتم تا خیز بردارم و به چاه دربیفتم،کمرم را گرفت.

 

وقتی از اصالت و یگانگی زندگی می گوید:

سال ها سپری شده اند.کوشیدم تا بر هرج و مرج تخلیم پلی از نظم بزنم. اما این جوهر، جوهری که به هنگام کودکی ام غبارآلود چهره می نمود،همواره به صورت قلب حقیقت خود را به من نشان داده است. این وظیفه ی ماست که ورای سوداهای فردی خویش، ورای عادت های راحت و دلچسب، فراتر از وجودمان، هدفی برای خود تعیین کنیم و با خوار شمردن خنده،گرسنگی،حتی مرگ،شب و روز تلاش کنیم تا به آن هدف برسیم.رسیدن به هدف نه. روح خودستا، به محض رسیدن به هدف خویش، در فاصله ی دورتری قرارش می دهد. نه رسیدن به هدف،که هیچگاه توقف نکردن در عروج.فقط در این صورت است که زندگی به اصالت و یگانگی دست می یابد.

 

در یکی از سال های کودکی اش، در زمان برداشت محصول، بارانی سیل آسا می آید و همه محصول شان طعمه سیل می شود.از میان ناله و گریه همسایگانشان عبور می کند و خودش را به در خانه باغشان می رساند:

فریاد زدم:"پدر،انگور ما از بین رفته است"

در حالی که در آستانه در،بی حرکت ایستاده بود و سبیلش را می جوید پاسخ داد:" ما که از بین نرفته ایم.خفه شو!"

آن لحظه را هیچگاه فراموش نکردم.تصور می کنم که در بحران های زندگی ام درسی عظیم به من آموخت.همواره پدرم را به یاد می آورم که آرام و بی حرکت بر آستانه ی در ایستاده بود،بی آنکه ناسزا بگوید،تهدید کند یا گریه کند.بی حرکت به تماشای مصیبت ایستاده و در میان تمام همسایه ها به تنهایی غرور انسانی اش را حفظ کرده بود.

 

در توصیف حالش در زمانی که ترکان عثمانی به شهرشان حمله می کنند و کوچه به کوچه و خانه و خانه مشغول خون ریختن بودند چنین می گوید:

تابستان گذشته که به ده رفته بودم تا شاهد مرگ پدربزرگ باشم، با یکی از خالوهایم در بوستان خوابیدم. خود را به دست خواب سپرده بودم که ناگهان در پیرامونم صدای قرچ قرچ شنیدم. وحشت زده،پهلوی خالویم خزیدم.پرسیدم:"این سر و صدا چیه.من می ترسم" خالویم،خشمگین از اینکه بیدارش کرده بودم،پشت به من کرد و گفت:"بچه شهری، به خواب برو.مگر تا حالا چنین صدایی به گوشت نخورده است؟ خربزه ها دارند بزرگ می شوند". در این روز هم،همچنان که پدرم به من دیده دوخته بود، احساس می کردم دلم بزرگ تر می شود و صدا می دهد.

 

درباره نویسنده و نوشتن اینطور می گوید:

نویسنده، سرنوشتی ظالم و تلخ دارد.چون ماهیت کارش او را وادار به استخدام واژه می کند تا جوشش درونش را به سکون تبدیل کند.هر واژه ای صدفی سخت است که نیرویی بزرگ و انفجارآلود در خورد نهفته دارد.برای یافتن معنایش، باید بگذاری در درونت مانند بمبی منفجر شود و از این راه روحی را که زندانی کرده است،آزاد سازد.

یک بار خاخامی بوده که همواره،پیش از رفتن به کنیسه برای نیایش،وصیت می کرده و اشک آلود با زن و فرزندانش وداع می گفته است.آخر نمی دانسته است که پس از نیایش آیا زنده می ماند.به قول خودش:"وقتی کلمه ای را،مثلاً اسم خدا، بر زبان می آورم، این کلمه قلبم را خرد می کند.وحشت زده می شوم و نمی دانم آیا می توانم به سوی کلمات بعد،"بر من رحمت آور"، خیز بردارم."

چه می شد اگر کسی می توانست شعری را این گونه بخواند، یا واژه "کشتار" را، یا نامه ای از زنی را که دوست می دارد، یا این "گزارش" را که وصف حال انسانی است که بسی در زندگی مبارزه کرد و با این همه دستاوردی بس اندک داشت.

و در جایی از نحوه تربیت پدرش چنین می گوید:

سرانجام به راز رفتار خشن پدرم پی برده بودم.او روش "پداگوژی نو" را به کار نمی بست.او دنباله رو روشی دیرینه و بی رحم بود.تنها روشی که می تواند نژاد را حفظ کند. گرگ ،بچه ی نخست زاده ی خود را یاد می دهد شکار کند و بکشد و از طریق کلک یا مردانگی از تله بگریزد.حوصله و سر سختی خودم را که همواره در اوقات خطیر در کنارم ایستاده اند، به "پداگوژی" خشن پدرم مدیونم. نیز اندیشه های تسلیم ناپذیری را که اکنون در پایان عمرم بر من حکم می رانند و حاضر به قبول تسلای من از خدا یا شیطان نمی شوند، به این خشونت مدیونم.

 


پداگوژی :پداگوژی . [ پ ِ گ ُ ] (فرانسوی ، اِ) (از یونانی پِدُس ، کودک و آگوژِ رهبری ) علم تعلیم و تربیت اطفال . دانش ِ آموزش و پرورش نوجوانان که شامل تعلیم و تربیت اخلاقی ، علمی و بدنی آنان میشود.(فرهنگ دهخدا)
 

۰ نظر ۰۸ مهر ۹۶ ، ۰۰:۲۱
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۸ ق.ظ

پنجره ای به وسعت زندگی

در پست قبلی، عکسی را گذاشته بودم که گفتم از نظر خودم دوست داشتنی ترین عکسی است که تا به حال گرفته ام.گفتم که این عکس برایم تداعی گر معانی و چیزهای زیادی است.

یکی از معانی ای که آن عکس برایم دارد، نقش آن پنجره است. پنجره ای که  اعماق ذهن تاریکم را به روی روشنایی روشن می کند. نگاه و چشم انداز تازه ای را برایم می گشاید.چشم اندازی که ممکن است در نگاهت به زندگی و مناظر آن، تغییری اساسی به وجود بیاورد.

راستش را بخواهید،در طول زندگی ام ،از برخی کتاب ها که بگذریم، انسان های معدودی هستند که نقش آن پنجره را برای ذهن و فکرم داشته اند.یکی از آن انسان های عزیز، معلمم محمد رضا شعبانعلی است. معلمی که در چهار سال شاگردی کردنش، آنقدر روی فکر کردنم تاثیر گذاشته که خودم هم باورم نمی شود.

 

امروز، بدون هیچ مناسبتی! ،دلم می خواهد عزیز ترین عکسی را که گرفته ام، با همه وجود، تقدیمش کنم.

 

پی نوشت: و نسخه غیر دیجیتال آنرا می گذارم برای روزی که دوباره چشمم به دیدنش روشن شود.

۰ نظر ۰۶ مهر ۹۶ ، ۰۲:۱۸
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۵ ق.ظ

عکسی که خیلی دوستش دارم

 

این عکس را  سال 86 گرفته ام. سایتی که برای موضوع پایان نامه ی معماری ام انتخاب کرده بودم نزدیک به روستای اورامان در کردستان بود. برای انتخاب مصالحی که قرار بود در اجرای طرح به کار برود، عکس های زیادی از روستاهای آن منطقه گرفته بودم و اورامان را برای مرحله آخر گذاشته بودم.

ساعت حرکتم را طوری تنظیم کردم که اول صبح برای برداشت های آخر از سایت اصلی، آنجا برسم و بعد از آن به سمت اورامان بروم. 

کارم با سایت که تمام شد به سمت جاده عبوری اورامان رفتم که بتوانم وسیله ای پیدا کنم که من را به آنجا برساند. حدود نیم ساعت منتظر ماندم، حتی یک ماشین هم از آنجا رد نشد.

از آن نقطه ای که من ایستاده بودم تا اورامان، نزدیک پانزده کیلومتر راه بود. راهی که باید از یکی از بلندترین کوه های آن محدوده می گذشت. آفتاب هم، رحم و شفقتش را از یاد برده بود و با تمام زورش داشت می تابید!

شاید یکی از معدود پیاده روی های عمرم باشد که بیشتر لحظاتش را با وضوح زیادی به خاطر دارم. بطری آبم خالی شده بود و چند برابرش را هم عرق جبین بر زمین ریخته بودم. تصمیم گرفتم از همه مسیر عکس برداری کنم.

خلاصه کنم.داستانش طولانی است. بعد از گشت و گذاری در کوچه پس کوچه های اورامان، ظاهراً این منظره زیبا منتظرم بود.

از میان تمام عکس هایی تا به حال گرفته ام، این عکس را از همه شان بیشتر دوست دارم.

این عکس برایم،تداعی گر چیزهای زیادی است.چیز هایی که از آن روز و آن مسیر برایم فراتر رفته اند.

 

۱ نظر ۰۵ مهر ۹۶ ، ۰۱:۰۵
سامان عزیزی
سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۶ ق.ظ

تفالی به نیچه!

دیوان حافظ به دست گرفتن و تفال زدن(tafa ol) در فرهنگ ما بوده و کم و بیش هست. فکر میکنم این کار را بیشتر از دو یا سه بار انجام نداده باشم، آن هم برای سرگرمی. دو سه بار را هم، برای احتیاط گفتم وگرنه فقط یکبارش را به یاد دارم.نه الزاماً به این دلیل که دوست نداشتم،بیشتر به این دلیل که فراموش کرده بودم که گاهی می شود به حافظ هم تفالی زد!

فکر می کنم اوایل دوره راهنمایی (کلاس ششم الان) بودم (انصافاً نظام آموزشی ما هر چه کم و کسر داشت،یک فایده خوب هم برایمان باقی گذاشت. نمی دانم اگر وقتی می خواهیم به گذشته و کودکی مان آدرس بدهیم، اگر از سال های تحصیلی استفاده نمی کردیم باید چه کار می کردیم!. این همه از نظام آموزشی مان گلایه می کنیم،گفتم این بار کمی تحویلش بگیرم!). یک شب پدرم دنبال شعری میگشت که چیز زیادی از آن در خاطرش نمانده بود ،مخصوصاً اول و آخر بیت را!. من هم از سر شوخی گفتم بگذار تفالی بزنم و برایت پیدایش کنم. چشمهایم را بستم و به رسم فالگیران کمی بازی درآوردم و صفحه ای را باز کردم. "جل الخالق!"، یکراست رفته بودم سراغ همان شعر گمشده پدرم.

برای اینکه مطمئن شوم که این استعداد خارق العاده را دارم یا نه از پدرم خواستم شعر دیگری انتخاب کند تا برایش پیدا کنم، البته با همان روش جل الخالق. این بار، دیگر داغیِ مغزم فروکش کرد، چون داستان خوشایند توانایی خارق العاده اش را در عرض چند دقیقه نابود کرده بودم. (دارم به این فکر می کنم که اگر فاصله تصمیم و عمل با نتایج و پیامد های آن، همیشه آنقدر کوتاه بود،مغز فرصتی برای داستان سازی پیدا نمی کرد و  دیگر  از بسیاری از خطاهای تصمیم گیری مان هم خبری نبود!)

 

 

ظاهراً این میل به تفال زدن هنوز در من مانده است  و فقط ظاهرش عوض شده. چند کتاب در کتابخانه ام دارم که چند بار آنها را خوانده ام، اما هر از گاهی سراغ یکی از آنها می روم و به سبک تفالی(به سکون "ی" بخوانیدش)، صفحه ای باز می کنم و می خوانم و کمی در مورد خوانده هایم فکر می کنم.

چنین گفت زرتشتِ نیچه یکی از این کتاب هاست.امشب سراغش رفتم و صفحه ای از آنرا باز کردم و خواندم. بعد با خودم فکر کردم که " برادر من،حالا که وبلاگی داری و توش می نویسی،از این تفال هات استفاده کن که وبلاگت بروز بشه!". این بود که گفتم نتایج تفال امشب را خدمت شما هم عرضه کنم:

 

"همچون باد باشید آن گاه که از غار کوهستانیِ خویش برون می جهد. او می خواهد به نوایِ نایِ خویش برقصد و دریاها در زیرِ ضربِ گام هایش می لرزند و می جهند.

آن که خَران را بال می دهد و ماده شیران را می دوشد. درود بر چنان جانِ نیکِ بی عنان که بسان طوفان بر تمامیِ امروز و تمامی غوغا فرا می رسد.

آن که دشمنِ همه ی تاجِ خار بر سران است و سر به جیب فروبردگان و همه ی برگ های پژمرده و گیاهانِ هرزه.درود بر چنان جانِ وحشی،نیک،آزاد و طوفانی، که بر مرداب ها و محنت ها چنان می رقصد که بر روی چمن!

آن که بیزار است از هرزه سگانِ غوغا و همه ی زاد-و-رودِ ناسازِ محنت آلودِ آنان. درود بر آن جانِ آزاده جانان، طوفانِ خندانی که در چشمانِ همه ی سیاه بینان و دُمل آگینان غبار می دمد.

ای انسان های والاتر! بدترین چیز در شما این است که همه چنان که باید رقص نیاموخته اید. رقصی از روی خویشتن به فراسوی خویشتن! چه باک از این که شما ناکام گشته اید!

 

هنوز چه ها که می توان کرد! پس بیاموزید که بر خویشتن از فراسوی خویشتن خنده زنید! برکشید دل های خویش را، ای رقّاصانِ خوب.بالا و بالاتر! و خوب خندیدن را از یاد مبرید.

برادران، این تاجِ مردِ خندان، این تاجِ گُلِ سرخ را من به سوی شما می افکنم.من خنده را مقّدس خوانده ام.ای انسان های والاتر، خندیدن بیاموزید."

 

از چنین گفت زرتشت نیچه.ترجمه داریوش آشوری.

 

۱ نظر ۰۴ مهر ۹۶ ، ۰۱:۵۶
سامان عزیزی
دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ق.ظ

چگونه زندگی را قابل تحمل تر کنیم؟

 

هر روز بیشتر به این واقعیت پی می برم که زندگی را نمی توان تحمل کرد مگر دیوانگی چاشنی آن باشد

نیچه(واپسین شطحیات)

 

 

۰ نظر ۰۳ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۹
سامان عزیزی