زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
سه شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۲ ق.ظ

پول،پول بیشتر،پول بازم بیشتر و از این حرفها!

پیش نوشت: این پست حاوی مطالب پراکنده و بعضاً آشفته و نظرات شخصی در مورد پول است.خودم آنرا در دسته ی مزخرفات قرار داده ام.لطفاً قبل از مطالعه به این موضوع توجه داشته باشید.

مطالب مرتبط و مفید تری که فکر می کنم به جای این پست می توانید مطالعه کنید:

دن گیلبرت و نگاهی به شادمانی

کارگاه زندگی شاد

سخنرانی دن گیلبرت در تد(راز شاد زیستن)

 


یکی از روزهای اردیبهشت سال هشتاد و یک بود.حدود ساعت شش صبح از خونه زدم بیرون و به جای سالن مطالعه ی کتابخونه عمومی شهر مریوان-که بخاطر هوای خوب بهاری ،یک ماهی میشد با یکی از دوستانم تصمیم گرفته بودیم به جای اتاق خوابمون،اونجا درس بخونیم و برای کنکور آماده بشیم-پیاده راه افتادم سمت دریاچه زریوار. آفتاب تازه دراومده بود و هوای تازه ی صبح رو که با عبور از روی دریاچه، مرطوب و دل انگیز شده بود محکم و عمیق میدادم توی شُش هام و محکمتر هم میدادم بیرون!

چیزی در درونم آزارم میداد و چنان می جوشید که این هوای مرطوب و لطیف هم آرومش نمی کرد.همچنان که به دریاچه نزدیک می شدم، راهمو کج کردم و به سمت کوه پشت دریاچه رفتم.وسط های این کوه بلند یه چشمه ی کوچک و زیبا بود که تصمیم گرفتم خودمو اونجا برسونم.

می خواستم قبل از اینکه ملت سرازیر بشن به دریاچه برای پیاده روی صبحگاهی، جایی رو پیدا کنم که تنهای تنها باشم و دور از هیاهوی شروع روز جدید. یک ساعت بعد کنار چشمه ی کوچکم نشسته بودم و از دور به دریاچه ی خاکستریِ آروم خیره شده بودم.

 

پدر من کارمند بود.بعد از فراز و نشیب های زیادی که در سال های جوانیش طی کرده بود تصمیم گرفته بود که یک زندگی معمولی رو شروع کنه و به کارمند شدن رضایت داده بود. وضعیت مالی خانواده ما یک وضعیت متوسط و معمولی بود. اموراتمون تا حدی می گذشت مثل خیل زیادی از خانواده هایی که دور و برمون بودند.اونطور نبود که هر چیزی که بخوایم برامون فراهم باشه(که چیزهای زیادی هم نمی خواستیم) و اونطور هم نبود که همیشه در حسرت چیزهایی که می خواستیم بمونیم.اگه چیز بیشتری نسبت به چیزهایی که معمول بود می خواستم، معمولاً باید صبر می کردم.اگه چیز کوچکی بود ،گاهاً با پس انداز پول تو جیبی هام می تونستم بهش برسم و اگر چیز گرانتری بود، بابا بعد مدتی معمولاً برام تهیه اش می کرد مگر اینکه مشکلی پیش می اومد یا خواسته با توان مالی ما تناسب نداشت.

چند روز قبل از اون چشمه نشینی بالا!، خیلی اتفاقی متوجه ی موضوعی شده بودم که تا اون زمان از چشمم پوشیده مونده بود یا شاید منِ احمق ناخود آگاه و سبکسرانه چشممو روش بسته بودم.اینکه بخشی از خواسته های ثانویه ی(به تقلید از تحریم های ثانویه بلاد کفر عرض می کنم) ما(من و خواهرم) در طول این سالها به قیمت چشم پوشی پدرم (و گاهی مادرم) از خواسته های اولیه ی خودشون تامین شده بود.

خیلی اتفاقی متوجه شدم که پدرم چهار ساله برای خودش کفش نخریده. دو جفت کفش داشت که یکیش برای زمستون بود(که در سال دو سه ماه استفاده می شد) و یکی برای بقیه ی فصول.تازه فهمیده بودم که چرا بابام انقدر به کفش هاش میرسه و دائماً در حال تمیز کردن و واکس زدنشونه. تازه فهمیده بودم که برای خریدن کامپیوتری که من می خواستم(که اگه بخوام منصف باشم،واقعاً لزومی به خریدنش نبود.کامپیوتر رو در حالی خریدم که تعداد کل کسانی که در مریوان کامپیوتر داشتن به تعداد انگشت های دو دست نمیرسید) از چه چیزهایی گذشته که اگر اختیار تصمیم گیریش با من بود و خبر داشتم هرگز قبول نمی کردم.

پدرم آدم کم حرفی بود .توی رابطه ی من و پدرم بحث پول و بحث های مالی همیشه در حاشیه بودن و بیشتر بحث های ما بجز اتفاقات روزمره حول بحث های مهم تر زندگی(البته از نظر من و پدرم:) می چرخید. گاهی اولویت ها رو هم نادیده می گرفت که در کنار لذت و افتخاری که از این کارش(که فقط من ازش خبر داشتم و همکار نقشه بردارش توی اداره)بهم دست می داد، ته دلم حرصم هم می گرفت که چرا بابام اولویت ها رو تشخیص نمیده.(البته به خیال خودم).

پدرم کارشناس ثبت بود و همراه همکار نقشه بردارش معمولاً توی روستاهای اون مناطق ماموریت می رفتند.منم بارها برای کمک به برداشت و نقشه برداری همراهشون رفتم.هر وقت میدید که کشاورزی توان مالی نداره از حق کارشناسی خودش میگذشت و گاهی همکار جوانترش هم همین کار رو میکرد و کارهایی از این دست که گاهی فشار مالی ما رو بیشتر می کرد.(چند سال پیش بنابر اتفاقی،یک کارشناس ثبت رو در تهران دیدم.وقتی ماشین زیر پاش رو دیدم گفتم عمراً تو کارشناس ثبت باشی!.حتماًشغل دیگه ای هم داری).

بگذریم.دوباره دارم به بیراهه میرم.

از کنار چشمه بلند شدم در حالی که با خودم عهد کرده بودم که انقدر پولدار بشم که خودم و خانواده م هیچ مشکلی رو که بشه با پول حلش کرد احساس نکنن.

در عالم نظر و با توجه نوع تربیتم،باورم بر این بود که پول چیزی نیست که با اون بتونی خوشبختیتو تضمین کنی.بین نزدیکانمون هم کسانی رو داشتیم که شاهدی بودن برای این باور.

تصمیمی که اون روز گرفتم به نوعی پشت کردن به این باور بود.اون روز به این نتیجه رسیده بودم که منحنی پول و خوشبختی چیزی شبیه این منحنیه:

 

گذشت و من رفتم دانشگاه.قرار بود معماری بشم در حد میرمیران(معمار برجسته ایرانی) که با کشیدن چند طرح، به همه ی عددهایی که توی ذهنم داشتم برسم.بعد تارگتم رو بگذارم روی امثال لوید رایت و زاها حدید و فرانک گری.

یک ویش لیست تهیه کرده بودم که عکس خونه ها و ویلاها و ماشین هایی که دوست داشتم بهش پیوست شده بود.حیف که چند سال پیش همه شونو ریختم دور بجز عکس بنز شاسی بلندی که دلم نیومد!.الانم هر چی گشتم عکسشو(که از روزنامه بریده بودم) پیدا نکردم.(مدیونید اگر فکر کنید تحت تاثیر فیلم "راز" و کتابهای آبکی ای که پشتیبانیش میکردن این کار رو کردم:)

 

*

غروب یکی از روز های آبان ماه هشتاد و چهار. چند روزی مسیر میرمیران شدنمو رها کرده بودم و برای تازه کردن دیدارم با خانواده برگشته بودم مریوان.بلیطم ساعت هشت شب بود به مقصد تهران.جمع و جور کردم و بابا منو رسوند ترمینال.نمی دونم از توهم بود یا واقعاً چیز دیگه ای بود، موقع خداحافظی محکم بابامو بغل کردم و ول کنش نبودم.به هر حال راه افتادم و رفتم.صبح لعنتیِ روز بعدش خبر رسید که قلب نازنینِ بابام دیگه توان پمپاژ خونش رو نداشته و ترجیح داده ساکت و آروم سر جاش بمونه.

پدرم ترکمون کرده بود.باورم نمیشد که انقدر زود پشتم خالی شده باشه.ماه های زیادی از این اتفاق گذشت ولی همه ی تمرکز من هنوز هم روی اون خداحافظیِ یکباره از زندگی بود.

وضعیت منحنی پول و خوشبختی در اون دوره و برای من:

*

مسئولیتم سنگین تر شده بود.حالا دیگه غیر از جای خودم باید تا حدی جای پدرمم پر می کردم.نشستم و سعی کردم یک برآورد واقع بینانه از مسیر میرمیران شدنم،داشته باشم.علی رغم اینکه سه نفر از اساتید معماریمون(که خودشون جزو معماران مطرح کشور بودن) امید زیادی بهم داشتن و حظ وافری از طرح هام می بردن ولی طبق برآوردم، نمی تونستم منتظر میرمیران شدنم بمونم. به کار بازرگانی و تجارت علاقه داشتم و فکر می کردم خرده استعدادی هم دارم، این بود که در کنار کار معماری و شهرسازی ،شروع کردم به کار بازرگانی.داخلی و خارجی(با عراق). دو سال بعد کسب و کار خودمونو(همراه دو نفر از دوستانم) استارت زدیم.احساس کردم که این مسیر میتونه مسیر کوتاه تری باشه.منظورم از کوتاه تر، یه مسیر حدوداً پنج تا ده ساله بود،چون مسیر میرمیران شدنم رو پانزده تا بیست ساله برآورد کرده بودم.

کم کم تونستم پول بیشتری دربیارم و با گذشت زمان بیشتر هم میشد.بعد از مدتی متوجه شدم که وضعیت منحنی پول و خوشبختی(یا برای من،همون رضایت) در این دوره از زندگیم می تونه چیزی شبیه این باشه:

به عبارتی، متوجه شدم که نقشی که پول در این دوره از زندگیم داره بازی میکنه اینه که ،در کل نمیگذاره سطح رضایتم از حدی پائین تر بیاد و البته کمکی هم نمیکنه که سطح رضایتم بالاتر بره. انگار توی یه جایی این روند متوقف شده بود و قفل کرده بود.

می تونستم مسائل و مشکلاتی رو از زندگی خودم و خانواده و اطرافیانم کنار بزنم که اگر پول نداشتم یا نمیشد یا به سختی می شد.در واقع حسش مثل حس این بود که یه آدمی کنارت باشه که از نبودنش رنج بکشی ولی در عین حال در کنارش بودن هم حال خوب و خوشی نصیبت نکنه.

*

بعدها که با دن گیلبرت آشنا شدم،فهمیدم که این نمودار یک نقطه ی اوجی هم باید داشته باشه!. یعنی در روند صعودی منحنی در گذر زمان، به یک جایی میرسی که پول بیشتر، بیشترین خوشبختی ممکن رو بهت میده.

گاهی با خودم فکر می کردم که آیا میشه کاری کرد که همیشه در حوالی نقطه ی S باقی بمونی.یعنی قبل از اینکه وارد سرازیری منحنی بشی بتونی کاری کنی که همون حوالی بمونی!

منحنی دن گیلبرت و نقطه ی توهمی S:

مطالعات دن گیلبرت نشون داده که ما باید بین "شادی"  با "شادمانی" تفاوت قائل بشیم.شادی، احساس زود گذریه(مثلاً از چند دقیقه تا حداکثر چند ماه).مثل وقتی که ماشین جدید خریدین و تا مدتی،ممکنه شادی و رضایت زیادی رو تجربه کنید.اما شادمانی احساس ماندگار تریه.شاید بشه گفت رضایت درازمدت.

دن گیلبرت معتقده که ما برآورد غلطی از میزان شادمانی خودمون در آینده داریم.میتونیم شادی رو برآورد کنیم(مثلاً ممکنه بتونیم میزان شادی ای رو که از خرید یه خونه ی رویایی بهمون دست میده برآورد کنیم) ولی برآورد درستی از اینکه چند ماه بعد از خرید این خونه چقدر شادمان و راضی هستیم و اینکه این خونه روی رضایت کلیِ ما از زندگی چقدر تاثیر داشته، نداریم.

بعضی ها معتقدند که تجربه ها نقش بیشتری در شادی و شادمانی ما دارن نسبت به چیزهایی مثل خونه خریدن. به نظر منم درسته ولی فکر می کنم که "تجربه" ها هم از نوسان رنج و ملال در امان نیستند(رنج ناشی از نداشتن چیزی یا تجربه ای و ملال ناشی از تکراری و یکنواخت شدن اون چیز یا تجربه).در واقع ،درسته که در سلسله مراتب شادمان کردن ما در جایگاه بالاتری قرار دارن ولی در اصل مسئله تاثیر قابل توجهی نمیگذارن.

از این غافل گیر کننده تر،تحقیقات دنیل کانمنه که میگه احساس شادمانی ما از زندگی به میزان زیادی وابسته به چیزهاییه که به خاطر میاریم. در واقع خودِ تجربه کردن ها نقششون کمتر از خاطراتیه که بعداً ازشون به خاطر میاریم.

از طرفی مغز ما استاد تحریف کردنه.اکثر خاطرات ما تحریف شده هستن.

در کل میشه گفت که : برآوردمون از آینده و میزان شادمانی و رضایت از اون دچار خطاهای جدی است.از طرفی یادآوری خاطره هامون دچار تحریف و خطاهای زیادیه که این هم در احساس شادمانی و رضایتمون نقش مهمی داره(چه مثبت چه منفی). معلوم نیست این وسط باید دلمون رو به چی خوش کنیم! آیا بچسبیم به زمان حال و فریم های زندگی؟

*

برگردیم به بحث پول.

نکته ای که فکر می کنم در رابطه ی ما با پول خیلی مهمه، اینه که توقع ما از پول چیه؟

همونطور که بالاتر خدمتتون عرض کردم، من توقع خیلی زیادی از پول نداشتم و ممکنه همین مسئله هم باعث شده باشه که منحنی من در یک دوره ای یک افت نسبی رو تجربه کنه.

در مورد قسمت های انتهایی منحنی، نظر من اینه که شیب منحنی ما از جایی به بعد دیگه صعودی نخواهد بود بلکه موازی با محور افقی پیش خواهد رفت. حالا ممکنه با تجربه ها و چیزهای دیگه، که میشه با پول تامین شون کرد به نوسان کردن ادامه بده.یعنی خط صاف نخواهد بود و زیگزاگ به پیش خواهد رفت.

بنابراین منحنی پول-رضایت، تا امروز برای من چیزی میشه شبیه شکل زیر:

سوالی که مدتیه ذهنمو به خودش مشغول کرده اینه که ،وقتی تاثیر پول در سطح رضایتت شده این مقدارِ کم، آیا ارزششو داشته یا نه؟

نمی تونم به سادگی به این سوال جواب آره یا نه بدم.پول برام مهم بوده ولی هیچ وقت نتوسته اولویتم باشه.از طرفی مسیر پولی ای که طی کردم دستاوردهای جانبی دیگه ای هم داشته که به نظرم از خود پول خیلی با ارزش تر هستن.

در دوره کنونی، که من نمی تونم به سبک زندگی جدِ خوراکجو-شکارگرم برگردم و ببینم سبک اون رضایت بیشتری بهم میده یا سبک های دیگه، و تا حد زیادی در چارچوب های زندگی مدرن گرفتار هستم، سوال مهمتر اینه که نقش و جایگاه پول در این دوره، روی سطح رضایت ما از زندگی چقدره؟ تا چه حد ارزششو داره که روی پول درآوردن بیشتر تمرکز کنیم؟ تا کی باید به این روند ادامه بدیم؟ عوامل دیگه ای که روی سطح رضایت از زندگی تاثیر گذارن چه چیزهایی هستند؟ اثر اونها در مقایسه با پول چقدره؟ و سوالاتی از این دست که من هم هنوز برای تعیین ادامه مسیرم با اونها دست به گریبانم.

گاهی با خودم فکر می کردم که شاید پائین بودن ارزش پول برای من، ناشی از این بود که نتونسته بودم به اون میزانی که می خوام داشته باشم و شاید یکی از دلایلی که قسمتی از زندگیمو صرف پول درآوردن کردم ثابت کردن این مسئله به خودم بوده که می تونم به همون اندازه به دست بیارم ولی در مقابل چیزهای با ارزش تر ازش صرف نظر کنم!

تحقیقات زیادی هستند که نشون دادن انسان های با درآمد بیشتر ،احساس خوشبختی بالاتری رو نسبت به کم درآمد تر ها تجربه می کنن.در مورد جوامع هم همین تحقیق صورت گرفته.یعنی جوامع ثروتمند تر از جوامع فقیرتر خوشبختی بیشتری رو تجربه می کنند(بجز یکی دوتا استثنا مثل هند، که طبیعتاً این استثناها نمی تونن قاعده رو به طور کامل زیر سوال ببرن). اما نکته مهم اینه که این تحقیقات چیزی جز همبستگی این دو متغییر رو به ما نشون نمیدن.در واقع هیچ دلیل مستندی برای این نداریم که پول عامل خوشبختر بودن این انسانها یا جوامع بوده.

 

پی نوشت یک: مطمئناً به این مسئله توجه دارید که در این پست صرفاً در مورد پول صحبت کردیم و به نقش سایر عوامل در احساس خوشبختی و رضایت توجهی نداشتیم.

پی نوشت دو: راستش خیلی حرفهای دیگه هم در این مورد باقی مونده که نتونستم در این پست جاشون بدم.اصلاً نمی دونستم که جای مطرح کردنشون اینجا هست یا نه؟

پی نوشت سه: اگر بخوام یک نتیجه گیری اجباری! از این پست بکنم می تونم بگم که پول مهمه ولی نه اونقدر که ما فکر می کنیم. کاری به تحقیقات ندارم اینو از زندگی خودم میگم. کسی که زندگی در یه زیرزمین خیلی کوچیک در کنار خیل عظیمی از سوسک ها رو تجربه کرده(و ناشاد نبوده) ودر مقاطعی  تجربه زندگی ملال آور به اصطلاح لاکچری رو هم از سر گذرونده. امروز میدونم که نمی خوام پیش سوسک ها برگردم ولی همزمان میدونم که از این زندگی معمولی ای که در حال حاضر در پیش گرفتم هم چیز بیشتری نیاز ندارم.به قول اون دوست فیلسوفمون، چیزهای زیادی در این دنیا هستند که من هیچ احتیاجی بهشون ندارم. فعلاً دارم به این سبک جلو میرم تا ببینم چی میشه! :)

 

نظرات  (۶)

۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۴۹ الهام فیض الهی
آدم هرچقدر هم گرسنه باشه، در این حد که حتی به خوردن حشرات هم رو بیاره اگه با یخچال پر مواجه بشه بالاخره یه جایی سیر میشه و رضایتش تامین میشه و زندگی کردن مدام تو یخچال در کنار خوراکی ها قرار نیست همچنان باعث بیشتر شدن رضایتش بشه. حتی ممکنه چاق و مریض بشه. باید از یخچال بره بیرون که نیازهای دیگه خودشون رو نشون بدن و پی برطرف کردنشون باشه و دوباره به تدریج به ماکز رضایت برسه و دوباره.... 
به نظرم آدمهایی که در مجموع احساس خوش بختی بیشتری میکنن کسانی هستن که وقتی سطحی از رضایتشون برطرف شد سوزنشون گیر نمیکنه و میرن پی مورد بعدی. نه اینکه غذا خوردن یا پول دراوردن رو متوقف کنن اما همیشه یه مورد جدید هست که باید پر بشه. مثلن پول دراوردی حالا بری تاثیرگذار باشی و باعث بشی بقیه بهتر زندگی کنن. 
..

 تو زمین زندگی ادما یه عالمه بطری مدرج خالی هست وقتی مدام سرت گرم پر کردن یکی از بطری ها باشه محتوای اون بطری خودت و بقیه بطری هات رو میبلعه. 

همینجوری دوست داشتم بنویسم اینا رو :) فکرامو بلند گفتم. 
پاسخ:
سلام الهام خانم.
خوب کردی که فکرهاتو بلند بلند گفتی.این خوشحالم میکنه که چیزی رو که دوست داری اینجا می تونی بنویسی.
منم همه اینها گوشه ی ذهنم بود وقتی می نوشتم.توی این زمینه خیلی حرف داشتم و دارم(صرفاً حرف،نه نصیحت و نه نتیجه) ولی دیدم نمیشه خیلی هاشو اینجا نوشت.این بود که از خیرش گذشتم.

۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۷ الهام طهماسبی
با سلام

منم تو زندگیم به نتیجه گیری شما رسیدم که پول مهمه ولی نه اونقدر که ما فکر می کنیم یعنی فکر میکنم پول شرط لازمه خوشبختیه  اما کافی نیست . بنظر من احساس خوشبختی کردن شاید یه جورایی به اولویت ها و ارزش هامون بستگی داره و به نگاه ما به زندگی.
 پی نوشت: اولش جوری گریه ام گرفت الخصوص لحظه ی خداحافظی دیگه عقل از سرم گرفت. خیلی خوشحالم که راه خودتون رو ساختید همین یعنی خوشبختی
پاسخ:
سلام الهام خانم.
از لطفتون ممنونم.
امیدوارم من و شما و همه ما، مسیری رو بسازیم و در مسیری قرار بگیریم که قلبمون سرشار از رضایت و حال خوب باشه
۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۹ فواد انصاری

پست خیلی خوبی بود رفیق. روسو میگه "آنچه زندگی را غیر قابل تحمل میکند عموما زیاده روی در خود زندگی است" . خیلی خوبه که آدم اولویتهاش رو بدونه برای من سلامت جسمی و  روحی و خانواده اولویتش خیلی بالاتر از پول و شغل و ... است و تا جایی دنبال پول میرم که اولویت هام رو تامین کنه و به اونها ضربه نزنه. یعنی حاضر نیستم سلامتیم رو به خطر بندازم یا زندگی خانوادگیم رو به خاطر حرفه ام یا
پول به خطر بندازم. آدمها با هم فرق میکنه ولی همین که بهش فکر کنیم ببینیم که از زندگی چی میخوایم خیلی خوبه

پاسخ:
ممنونم فواد جان.
 اولویت های منم چیزی شبیه تو هستن.یعنی خانواده و سلامتش اولویت خیلی بالاتری نسبت به شغل و دستاوردهاش داره. البته چیزهای نسبتاً زیادی هستن که اولویتش از شغل و پول برای من بالاتره.
به هر حال و به قول تو خوبه که هر چند وقت یکبار بشینیم و بهشون فکر کنیم.
این پست هم فقط به مسئله پول توجه داشت.در واقع در عین اینکه نمیشه جداش کرد از سایر مسائل، و مجزا بهش نگاه کرد تلاش من این بود که تاحدی مستقل بهش نگاهی بندازم.
سلام. آقای عزیزی زندگی در کنار خیل عظیمی از سوسکها یعنی چی؟ :)
پاسخ:
یعنی خیل عظیمی از سوسک ها دیگه :)
با دو تا از دوستانم یه خونه کوچیک گرفته بودیم توی یکی از مناطق قدیمیتر تهران.زیر زمین بود و کنار موتورخونه.
یکی از همخونه ای هام یه شب تا صبح نشسته بود و فقط سوسک کشته بود.صبح جنازه68 تا سوسک رو تحویل ما داد.
البته ما یه زندگی مسالمت آمیز باهاشون داشتیم.تنها خواسته من از سوسک ها این بود که وقتی خوابم مزاحمم نشن.آخه وقتی خوابم آدم دیگه ای میشم!میزدم له شون میکردم بعداً دردسر میشد.
امیدوارم توضیحاتم کافی بوده باشه:)
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۴۴ وحید نصیری
سامان عزیز سلام
یک مطلب بی ربط : نمی دونم چرا یک مدت دوست داشتم مطالب دوستان رو بخونم ولی کامنتی نذازم ( البته به نوعی دلیلش رو می دونم !)
ولی خوب گاهی باید این کامنت رو گذاشت مخصوصا وقتی مطلب / سایت / نویسنده رو دوست داشته باشی.

واقعا با حرفات موافقم و گرجه من هنوز به اون مرحله ای از کفایت پولی ! ( کلمه دیگه ای پیدا نکردم ) نرسیدم ولی شاید عحیب باشه براتون که علی رغم دست و پنجه نرم کردن با این موضوع ولی به ویژه از دوران ورود به دانشگاه به این نتیجه رسیدم که پول همه چیز نیست و ای کاش که به صورت بای دیفالت پول رو همه داشتن و بزرگترین دغدغه ام همین trade off بین چقدر و چگونه پول در آوردن  و چیزهای دیگر است.
به عبارت بهتر من به نوعی موافق نظر کریستین بوبن هستم که انسان با پول در آوردن فرصت زنده مان را می خرد.
انسان با پول در آوردن می تواند بعضی فرصت های شادی کردن ( آنهایی که پول را به نوعی نیاز دارند مثل ماشین ، سفر ، تفریح ، درمان و... )رو بخره ولی فرصت شادمانی و رضایت در جای دیگری غیر از خاستگاه پولی خوابیده. ( که دن گیلبرت به صورت مطالعه علمی به این موضوع پرداخته)
ولی این هم هست که میزان ظرفیت و تقاضای ذهنی فرد چه جوری باشه. اگر فقط پول برایت ملاک باشه چه بسا احساس رضایت هم کنی و الا خیلی آشفته خواهی بود.
دو نکته آخر :
اولا یکی نیست یقه ما رو بگیره که عزیز جان شما چند سالته و چه کاره حسنی که این همه بالا منبری در جواب می گم 25 ساله هستم از کرج تازه کجاش رو دیدی که یه منبر دارم شاه نداره ( سایت حقیر رو می گم )
دوم سامان جان این پستت مثل برخی پست های دیگرت یکجورایی به ذهنم تلنگر زد که یک مطلبی بنویستم که در تکمیل یا در گفت و گو با این مطلب باشد و دغدغه های ذهن پکستنی خودم را بنویسم ولی ....
در آخر می خوام بگم به بزرگی ات این پرحرفی و خودمانی نویسی من را ببخش.

سرحال باشی و راضی
پاسخ:
سلام وحید جان.
اول اینکه، با کامنت یا بی کامنت اینجا خونه ی خودته.هر وقت که اسم تو رو می بینم کلی ذوق می کنم که دوست با سواد و درجه یکی مثل تو اینجا میاد.

وحید به نظر من توی این موضوع و خیلی از موضوعات دیگه در زندگی، اندیشه و نگرش ما نقش تعیین کننده رو داره. و صد البته که داشتن یک نگرش و مدل ذهنی مفید، می تونه زندگی بسیار غنی تری برای ما بسازه. اینه که حتی اگه به قول خودت هنوز به اون کفایت پولی که مد نظرت هست نرسیده باشی، باز هم این مدل ذهنی توه که چراغ راهت خواهد بود توی این مسیر.
به هر حال،به نظر میرسه که همونطور که در بحث توسعه یافتگی برای جوامع مطرح میشه که توسعه ی اقتصادی دارای اولویت بسیار بالایی هست برای ساختن پایه های دیگر توسعه، فکر می کنم که در مورد توسعه ی فردی هم میشه این قید رو گذاشت که ثروت آفرینی و خلق ثروت(و نه صرفاً پول)، یکی از پایه های مهم باشه.و طبیعتاً همونطور که خودت اشاره کردی، توسعه ی اقتصادی همه چیز نیست و فقط بخشی از این مسیره. ولی متاسفانه در جامعه ما و ظاهراً بسیاری از جوامع دیگه، در مقیاس فردی، و به دلیل نداشتن نگرش و مدل ذهنی غنی و مفید، بسیاری از افراد در همین مرحله می مونن و درجا میزنن،غافل از اینکه صرف منابع بیشتر برای تمرکز همیشگی بر به دست آوردن ثروت و پول، چیز خیلی بیشتری عاید اونها نمی کنه و احتمالاً در لحظات پایانی زندگی شون،حسرت های زیادی برای مسیر طی شده خواهند داشت.

و نکته آخر اینکه: سن فقط یه عدده:) چه این عدد کوچیک باشه و چه بزرگ. چیزی که برای من ارزشمنده و ارزش توجه کردن داره، مدل ذهنی پشت اون عدده که ربطی به خود عدد نداره. چه بزرگ عدد هایی که مدلی پوچ و توخالی پشتشون بوده و هست و چه کوچک عددهایی(مثل تو و صدرا و صادق و علی اختری) که آدم از مدلشون حظ میبره و کلی چیز مفید یاد میگیره.
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۸ احسان کارگزارفرد
سامان عزیز سلام.
امروز توفیق خوندن این پستت حاصل شد;)
فارغ از اینکه بخوام نظرم رو راجع به پول و سطح خوشبختی بهت بگم بیشتر دوست دارم بهت بگم که نوشته هات امضا دارن. من با خوندن نوشته شما بین نویسنده های دیگه با احتمال 80درصد به بالا می تونم تشخیص بدم که کدوم نوشته متعلق به توئه. این خیلی خوبه که صاحب سبکی. می دونی نوشته هات رنگ و بوی خودت رو داره. 
سخته برای من که پست هات رو بخونم و کامنت نذارم. 
پاسخ:
سلام احسان جان.
از لطف و محبتت ممنونم.
نمی تونم خوشحالیم رو از بازخوردی که دادی ازت پنهان کنم.مخصوصاً وقتی این بازخورد از طرف دوستی مثل تو باشه.
به هر حال امیدوارم امضایی که گفتی و محتوای نوشته ها، امضا و محتوای خوب و مفیدی باشه برای دوستانی که بخشی از وقتشونو برای خوندن پست های اینجا میگذارن.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی