زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۱۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

اگر قصد مطالعه ی این مطلب را دارید، ممنون می شوم اگر قبل از آن به این مطلب نگاهی بیندازید (+) که مقدمه ای است بر همین مطلب.


 

دن اریلی همراه با یکی از همکارانش،آزمایشی را ترتیب دادند تا به بررسی نقش هنجارهای اجتماعی و هنجارهای بازار در انگیزش افراد بپردازند.

وظیفه ی شرکت کنندگان در این آزمایش بسیار ساده بود.آنها قرار بود که پشت کامپیوتر بنشینند و دایره هایی را که در سمت چپ صفحه نمایش ظاهر می شدند با ماوس بگیرند و داخل مربعی که در سمت راست صفحه قرار داشت بکشند(دراگ کنند).

زمان هر کس پنج دقیقه بود.

شرکت کنندگان به سه دسته تقسیم شدند. به یک دسته گفته شد که در ازای این پنج دقیقه تلاش،پنج دلار گیرشان می آید(یعنی یک دستمزد خوب)، این مبلغ برای دسته ی دوم ده سنت بود(یعنی دستمزد ناچیز) و با دسته ی سوم صحبتی از پول به میان نیامد.در واقع این کار به عنوان یک درخواست اجتماعی با دسته ی سوم مطرح شد.

میانگین تعداد دایره هایی که این سه گروه در عرض پنج دقیقه تلاش جابجا کردند به این ترتیب بود:

دسته ی اول(پنج دلاری ها): 159 دایره

دسته ی دوم(ده سنتی ها): 101 دایره

در واقع، بنا بر انتظار، پول بیشتر باعث شده بود که شرکت کنندکان انگیزه بیشتری پیدا کنند و تلاش بیشتری به خرج دهند(یعنی حدود 50درصد بیشتر)

فکر می کنید نتیجه در گروه سوم چطور بود؟

آنها به طور میانگین 168 دایره کشانده بودند. به عبارتی حتی از پنج دلاری ها هم انگیزه بیشتری داشتند و تلاش بیشتری به خرج دادند.

 

این آزمایش به روش های دیگری هم انجام شده است و نتایج تقریباً همان ها بوده اند.مثلاً یکبار انجمن بازنشستگان آمریکا از برخی وکلا درخواست می کند که در ازای ساعتی 30دلار(دستمزدی ارزان و ناچیز برای وکلا) به بازنشستگان نیازمند، خدمات ارائه کنند. پاسخ وکلا منفی بود. اما زمانی از آنها خواسته شد که به رایگان به بازنشستگان نیازمند خدمات ارائه دهند به طرز چشمگیری پاسخ مثبت دادند.

 

نکته ی مهمی که در مورد تقسیم بندی هنجارها باید مد نظر داشته باشیم این است که وقتی پای هنجارهای بازار به میدان باز می شود، هنجارهای اجتماعی به سرعت از میدان به در می شوند و بازگرداندن دوباره شان به همان میدان یا ناممکن می شود یا بسیار سخت و دشوار.

مثلاً دو پژوهشگر مهد کودکی را در یکی از کشورهای خاورمیانه مورد بررسی قرار دادند تا ببینند آیا جریمه کردن والدینی که برای بردن کودکان شان دیر می کنند، بازدارنده ی مناسبی هست یا نه؟

قبل از اعمال جریمه، والدینی که دیر می کردند، خوشان را بخاطر این تقصیر مقصر می دانستند و تلاش می کردند در دفعات بعدی سر وقت به مهد کودک برسند.ولی بعد از اعمال جریمه و با به میان آمدن هنجارهای بازار، دیگر این احساس را نداشتند. در واقع حالا که برای تاخیرشان پول پرداخت می کردند به دلخواه خود تصمیم می گرفتند که دیر کنند یا نه؟

اما نکنه جالب داستان اینجاست که وقتی چند هفته بعد، مهد کودک جریمه ها را لغو کرد، والدین به هنجارهای اجتماعی و احساس تقصیر بازنگشتند و تاخیر ها مقداری بیشتر هم شد.

این است دن اریلی ما را نصیحت می کند که وقتی کسی را به رستوران دعوت کرده اید یا هدیه ای برای کسی گرفته اید،مطلقاً به قیمت ها اشاره نکنید.مثلاً اگر بسته ای شکلات برای کسی هدیه گرفته اید، فقط یک بسته شکلات به او هدیه دهید و نه یک بسته شکلات سی هزار تومانی!

 

توصیه ای که دن اریلی برای کسب و کار ها دارد این است که ما باید به خاطر بسپاریم که نمی توانیم هر دو شیوه را با هم داشته باشیم.

ما نمی توانیم یک لحظه با مشتریان مثل خانواده رفتار کنیم و لحظه ی بعد که برایمان مناسبتر یا پرفایده تر باشد، با آنان رفتاری غیر شخصی و مبتنی بر هنجار های بازار داشته باشیم.

در واقع او توصیه می کند که اگر بر این باورید که لازم است جدی و بی رحم باشید، پول خود را اصلاً بابت اینکه به شرکت تان وجهه ی خوشایندی بدهید دور نریزید. در چنین شرایطی به این جمله ی ارزشمند ساده تکیه کنید: بگوئید چه عرضه می کنید و در عوض توقع چه چیزی را دارید.

بدین ترتیب با توجه به اینکه شما هیچ هنجار یا توقع اجتماعی را ایجاد نکرده اید، چیزی هم برای زیر پا گذاشتن وجود ندارد.خلاصه اینکه می گویند کار دوستی بر نمی دارد.

رفتار با کارکنان شرکت هم مشابه همین است. در یک زمینه خاص،نمی توانیم همزمان با هر دو هنجار جلو برویم.

اما در کنار همه ی اینها،نباید یک چیز را فراموش کنیم و آن اینکه پول، اغلب اوقات گران ترین راه انگیزه دادن به افراد(و از جمله خودمان) است.هنجار های اجتماعی نه تنها ارزان ترند، بلکه غالباً کارآمد تر نیز هستند.

مثلاً در نمونه اول مطلب قبلی(+)، شما در ازای دریافت چه مقدار پول حاضر بودید کارهای خدماتی شرکت را برای دو روز انجام دهید؟ آیا اصلاً حاضر می شدید که در ازای هر میزان پول این کار را قبول کنید؟

 

پرواضح است که ذات کسب و کار ها بر اساس هنجارهای بازار شکل گرفته است و باید اینطور هم باشد، اما فکر می کنم چه در برخورد و تعامل با مشتریان و چه در تعامل با کارکنان، می توانیم در برخی حوزه ها به سمت استفاده از هنجارهای اجتماعی حرکت کنیم.این کار نه تنها انگیزه بیشتری در مشتریان و کارکنان ایجاد خواهد کرد بلکه کمک می کند تا فضای تعاملی ما، انسانی تر شود و محیط مناسبتر و کاراتری برای همه ی طرف ها فراهم شود.

به نظر می رسد که استفاده از هنجارهای اجتماعی در محیط کار، نیازمند تلاش های آگاهانه ی بیشتری از جانب مدیران و مسئولان کسب و کار هاست. اگر توقع دارید که کارکنان تان در برخی موارد، در چارچوب این هنجار ها کاری انجام دهند، نیازمند این هستید که خودتان هم در همین چارچوب کاری انجام دهید یا در همین چارچوب جبران کنید. مثلاً اگر یکی از کارکنان شرکت در موقع یک بحران، از زمان خانواده اش می زند و تمام انرژی اش را برای شرکت می گذارد، پاسخش فقط پرداخت اضافه کار نیست بلکه شما هم باید در موقع بحران های او به کمکش بیائید و مایه دلگرمی اش باشید.

 

پی نوشت( در ادامه پی نوشت مطلب قبلی): همانطور که احتمالاً خودتان حدس زده اید، اشتباه من این بود که آن دو پروژه را که در قلمرو هنجارهای اجتماعی تعریف کرده بودم،  با دخیل کردن جریمه و پاداش، به قلمرو هنجارهای چُرتکه ای کشاندم. بعد از مدتی که دیدم کار از کار گذشته، و بازگرداندن آن پروژه ها به میدان هنجارهای اجتماعی تقریباً ناممکن است لاجرم چاره را در آن یافتم که با تغییر مبلغ تشویقی و جریمه(یعنی کاری که همه بلدند!) انگیزه کارشناسان را بیشتر کنم.وضعیت بهتر شد ولی هیچ وقت به خوبی قبل از وارد شدن پول به موضوع،نشد.

 

۳ نظر ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۵
سامان عزیزی

فرض کنید که کارمند خدماتی شرکتی که در آن کار می کنید دو روز به مرخصی رفته است.

شما طی این دو روز، سعی می کنید اول وقت که به شرکت رسیدید چای را بار بگذارید.سر راه هم نان تازه گرفته اید و در انتهای وقت اداری، سری به آشپزخانه می زنید و احیاناً اگر بی نظمی یا به هم ریختگی ای دارد مرتبش می کنید.خلاصه طی این دو روز هر کاری که از دستان بر می آید انجام می دهید که امور داخلی شرکت مشکلی نداشته باشد.

برحسب اتفاق، در روز دوم،مدیرتان این کار ها را می بیند و از دور لبخند ملیحی هم تقدیمتان می کند.

آخر وقت تلفنتان زنگ می خورد و مدیرتان پشت خط، با لحنی دوستانه از شما می خواهد که به اتاقش بروید.

وقتی وارد اتاق می شوید،به گرمی از شما استقبال می کند و یک پاکت را هم روی میز می گذارد و می گوید:

امروز دیدم که شما چقدر در این شرکت احساس مسئولیت می کنید.با اینکه این کار هیچ ربطی به شما نداشت و جایگاه تان هم طوری است که دیگران باید این کارها را برایتان انجام دهند ولی به خوبی به من و دیگر همکارن نشان دادید که مفهوم "شهروندی سازمانی" چه معنایی می دهد. واقعاً از شما ممنونم. نمیدانستم چطور این لطفتان را جبران کنم، این بود که تصمیم گرفتم این هدیه ناقابل را به پاس این حرکت ارزشمندتان تقدیم کنم هرچند که ناقابل است و در مقابل لطف شما ناچیز است.

شما هم توضیح می دهید که به خاطر هدیه و پاداش این کار را نکرده اید و صرفاً می خواستید در این دو روز، شرکت دچار بی نظمی نشود و از این قبیل توضیحات.

در نهایت با اصرار مدیرتان مجبور می شوید که پاکت را بردارید.

در راه بازگشت به خانه، پاکت را باز می کنید و می بینید مدیرتان مقداری پول برایتان داخل پاکت گذاشته است.

چه فکری می کنید؟ و چه احساسی به شما دست می دهد؟

 

اگر احساسی که دارید یک احساس منفی است، لطفاً کمی وقت بگذارید و به چرایی آن فکر کنید.(اگر احساستان مثبت است که هیچ. می توانید با خیال راحت ادامه مطلب را مطالعه فرمائید)

 

دن اریلی در کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر، از مارگارت کلارک،جادسن میلز و آلن فیسک نقل می کند که "ما همزمان در دو دنیا زندگی می کنیم. یکی که در آن هنجارهای اجتماعی برپاست و دیگری که در آن هنجارهای بازار حکم می رانند.

هنجارهای اجتماعی دربر گیرنده ی درخواست های دوستانه ای است که افراد از یکدیگر می کنند. به من کمک میکنی این مبل را جابجا کنم؟ در عوض کردن تایر به من کمک می کنی؟ و غیره.

هنجارهای اجتماعی در سرشت اجتماعی ما و نیاز ما به اجتماع نهفته اند. معمولاً صمیمانه و مبهم هستند.نیازی به بازپرداخت آنی وجود ندارد. ممکن است شما به همسایه تان برای جابجایی اثاثیه کمک کرده باشید ولی این به آن معنا نیست که او هم فوراً سراغتان بیاید و اثاثیه شما را جابجا کند!

ولی دنیای دوم، که قلمرو هنجار های بازار است، تفاوت بسیار دارد. هیچ چیز صمیمانه و مبهمی در آنجا نیست. مبادلات صریح اند.دستمزد، قیمت،اجاره بها، نرخ بهره و هزینه فایده. این گونه روابط بازار الزاماً شریرانه و رذیلانه نیستند. در واقع آنها نیز شامل خود اتکایی،نوآوری و خودمداری هستند ولی متضمن فایده های قیاس پذیرند و به دستمزد ها منجر می شوند."

 

او اشاره می کند که تا زمانی که هنجارهای اجتماعی و هنجار های بازار را در مسیرهای جداگانه ای نگه داریم، زندگی به خوبی پیش می رود. اما دردسر از جایی آغاز می شود که این دو با هم تلاقی می کنند.

در مثال بالا هم چنین اتفاقی رخ داده است.

شما در قلمرو هنجارهای اجتماعی آن کارها را انجام داده اید ولی مدیرتان با دادن آن پاکت به شما، هنجارهای اجتماعی را در تداخل با هنجارهای بازار قرار داد. احتمالاً اگر فقط به یک تشکر صمیمانه بسنده می کرد، مسئله هنوز در قلمرو هنجارهای اجتماعی باقی مانده بود.

 

اما این تفکیک کردن و شناختن این دو دنیا، چه آموزه هایی برای ما دارد؟

در مطلب بعدی به کمک دن اریلی به این موارد اشاره خواهم کرد.

 

پی نوشت: اگر دوست دارید به نمونه ی دیگری هم فکر کنید که کمی پیچیده تر باشد، شاید این مورد بد نباشد:

 

چند سال پیش در برنامه های ماهیانه ی تیم فروش شرکت تغییراتی اعمال کرده بودم. به این ترتیب که در کنار برنامه و هدف کلی هر کدام از کارشناسان فروش، دو پروژه کوچک هم تعریف کرده بودم. اجرا و پیگیری این دو پروژه نیازمند توجه و تمرکز و کمی فکر کردن بود و طبق برآورد هایم، زمان زیادی را از کارشناسان نمی گرفت ولی در مقابل نتایج خوبی را برای خودشان رقم می زد.

از آنجا که هر چیزی که احتیاج به فکر کردن داشته باشد برای ما انسان ها سخت و دشوار است! ،در برخی ماه ها کارشناسان شرکت از عهده ی اجرایی کردن این دو پروژه ماهیانه بر نمی آمدند.

در انتهای هر ماه و شروع ماه بعد،جلسه ای برگزار می شد و به بررسی عملکرد و نتایج برنامه های ماهیانه می پرداختیم. از آنجا که همکاران فروش می دانستند که این دو پروژه برای من اهمیت زیادی دارند(و از دلایل این اهمیت هم آگاه بودند)، اگر موفق به انجامش نشده بودند معمولاً دچار احساس شرمندگی می شدند و در ماه بعد تلاش مضاعفی برای تحقق آن دو هدف انجام می دادند.

بعد از مدتی از این احساس شرمندگی ها به ستوه آمدم و تصمیم گرفتم مکانیزمی تشویقی-تنبیهی برای انجام این دو پروژه در نظر بگیرم. برای موفقیت در انجام هر کدام از پروژه ها Xمقدار تشویقی در نظر گرفتم و در صورت عدم تحقق آن 1/2X جریمه(یعنی نیم ایکس).

دو سه ماهی اوضاع بر وفق مراد پیش رفت و خودم هم کم کم در جلسات تحلیل فروش شرکت نکردم و کار تحلیل را مدیر فروش و تیمش ادامه می دادند.

بعد از این دو سه ماه که آمار ها را بررسی می کردم،متوجه شدم که تعداد عدم تحقق های دو پروژه، بعد از کاهش محسوس، شروع به افزایش چشمگیری کرده است که حتی از دوره های قبل از طراحی مکانیزم! بیشتر است.

 

چه اتفاقی افتاده بود؟

تقریباً از این مسئله مطمئن بودم که تیم فروش به خوبی اهمیت این پروژه ها را درک کرده است(و چند ماه بعد مطئن تر هم شدم که واقعاً همینطور بوده است).

توبیخ کردن های من هم آنقدر وحشتناک نبودند که الان با نبودشان چنین تاثیری بر عملکرد تیم فروش بگذارند.

عوامل فنی هم تحت کنترل بودند.

 

۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۴
سامان عزیزی

انقلاب علمی انقلابی در دانش نبوده است، بلکه بیش از هرچیز انقلاب در نادانی بوده است. کشف بزرگی که انقلاب علمی را به راه انداخت ،فهم این بود که انسان پاسخ مهم ترین سؤالات خود را نمی داند.

سنت های معرفتیِ پیشامدرن مثل مسیحیت و آیین بودا و آیین کنفوسیوس ادعا می کردند که همه ی چیزهای مهم را درباره ی جهان می دانند.

یووال نوح هراری

 

توضیح: منظور از انقلاب علمی، روندی است در حدود سال های 1500 میلادی آغاز شد و عده ای معتقدند که نه تنها سرنوشت بشر بلکه سرنوشت تمام هستی در کره ی زمین را رقم زد.

 

۰ نظر ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۵
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

اگر در اطرافمان "کتاب نخوان" داریم

در مورد کتاب نخواندن و دلایل احتمالی آن صحبت های زیادی گفته شده و شنیده ایم. در اینجا قصد ندارم به تکرار آنها بپردازم.

ظرف چند سال گذشته، برای ترغیب بعضی از اطرافیانم به کتاب خواندن، کار کوچکی انجام دادم که تقریباً در اغلب مواردی که امتحان کردم و در مراحل اولیه، از آن جواب گرفتم(بجز یک مورد!).

گفتم شاید بد نباشد به دوستانی که دغدغه ی این کار را دارند پیشنهادش کنم.

شرط اول انجام این کار این است که شناخت نسبتاً خوبی از فردی که قرار است کتابی را به او پیشنهاد کنیم داشته باشیم. دغدغه هایش را بشناسیم.نیاز ها و اولویت هایش را تا حدی بدانیم.

حالا اگر بر اساس شناخت نسبی مان از طرف مقابل، کتابی را مطالعه کرده ایم که فکر می کنیم خواندنش می تواند برای او مفید باشد، می توانیم کار را شروع کنیم:

یک برگ کاغذ بر می داریم و یک نامه مختصر برای او بنویسیم و در آن نامه به این موارد اشاره کنیم:

- محتوای این کتاب شامل چه چیز هایی است

- شما چه چیز هایی از این کتاب یاد گرفتید که به نظرتان مفید بودند و به کارتان آمدند یا می آیند

- حتماً به مواردی که فکر می کنید جزو دغدغه ها و نیاز های او هستند و این کتاب پاسخی برای آنها دارد، به صورت ضمنی اشاره کنید.

فقط لطفاً در بیان فواید کتاب مورد نظر، اغراق نکنید و به همان موارد بالا اکتفا کنید.

همین.

 

این کار ممکن است آن فرد را کتاب خوان نکند ولی تجربه ی مفیدی از کتاب خواندن نصیبش خواهد کرد که احتمالِ کتاب خوان شدنش را افزایش می دهد.

همانطور که می فرمایند" معتاد مجرم نیست، بیمار است"، در مورد کتاب نخوان ها هم می توانیم از همین جمله الگو بگیریم!

اینکه با طعنه و انتقاد، یا با توصیه های کلی(مثل اینکه کتاب خواندن خیلی خوب است و دنیای جدیدی به رویت باز می کند) یا هدیه دادن یک کتاب، بخواهیم کسی را که کتاب نخوان است به سمت کتاب بکشانیم، بعید می دانم تاثیر چندانی داشته باشد.(و اعتراف میکنم خودم هم همه این کارها و بیشتر از این کارها!  را کرده ام)

مطمئناً توجه دارید که این پیشنهاد و قدم کوچک، برای کتاب نخوان ها ست.برای معرفی یک کتاب به کسی که اهل یادگیری است و کتابخوان است اشاره ای بس است.هر چند که انجام این کار برای او هم مفید است.

یکبار برای مشتریان شرکتمان، کتابی را تهیه کردیم(حدود پانصد نسخه) و همین کار را برای آنها هم انجام دادیم.برای قشری که چندان کتاب خوان نبودند، آمار مطالعه کردن آن کتاب و بازخورد هایش، فراتر از انتظار بود.

 

پی نوشت: اگر از دانش فروش و بازاریابی هم سر رشته دارید، می توانید از آموزه های آن برای این کار(یعنی معرفی و پیشنهاد کتاب)، بهترین بهره را ببرید.
پی نوشت بعدی: فکر می کنم انجام این کار، فقط برای طرف مقابل مفید نیست بلکه فواید زیادی برای خودمان هم دارد.از جمله مرور آموخته ها و کمک به توجه کردن به عملی کردنشان.

 

۰ نظر ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی
شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ

سه مورد از اشتباهات من در مذاکره هایم

به تازگی تصمیم گرفتم که کتاب "پنجاه و سه اصل مذاکره" ی لیگ تامپسون(با ترجمه ی محمدرضا شعبانعلی و آرش قبایی) را مجدداً مرور کنم.

بعد از مرور، نشستم و یک ارزیابی از خودم در مورد میزان رعایت کردن یا نکردن  این اصول در مذاکره هایم انجام دادم.

تعدادی از این اصول را آگاهانه یا ناآگاهانه رعایت کرده ام و تعدادی دیگر را رعایت نکرده ام.

به نظرم رسید که در میان "رعایت نکرده ها"، سه مورد از آنها بودند که اگر می دانستم و رعایت می کردم(یا حداقل بیشتر رعایت می کردم)،ممکن بود مذاکره های به مراتب موفق تری می داشتم.

سه اصلی که در مذاکره هایم رعایت نکردم و امروز از رعایت نکردنشان پشیمانم:

 

1-توجه به منافع و اهداف دیگران به جای توجه و تاکید بر مواضع دیگران

در بسیاری مواقع ،توجه بیش از حد به مواضع باعث می شود که از توجه به منافع طرف مقابل غافل شویم. تاکید و تمرکز بر مواضع ممکن است کیک مذاکره را کوچکتر کند در حالی که توجه به منافع می تواند زمین بازی مذاکره را وسیع تر کند و کمک می کند تا بتوانیم راه حل های بیشتری برای توافق و تامین منافع طرفین پیدا کنیم.

نویسنده کتاب مثال ساده و زیبایی را از مری پارکر فالت(از نوابغ مدیریت) نقل می کند و هرچند که  فضای مذاکرات تجاری ممکن است پیچیده تر و تشخیص منافع در آنها سخت تر باشد،اما برای درک تفکیک این دو مورد می تواند الهام بخش باشد:

دو خواهر بر سر تصاحب یک پرتغال دعوا و مشاجره داشتند. آنها رفتاری بسیار سختگیرانه و رقابتی را در پیش گرفتند. در نهایت به این توافق رسیدند که پرتغال را از وسط به دو نیمه تقسیم کنند. سپس، یکی از خواهر ها آب نصفه پرتغال خود را گرفت و پوستش را دور ریخت. خواهر دیگر پوست نصفه پرتغالش را گرفت و برای درست کردن یک دسر استفاده کرد و خود میوه را دور انداخت!

 

مثال ساده ایست اما وقتی موضوعات پیچیده تر می شوند، معمولاً فراموش می کنیم که به اهداف و منافعِ پشت موضع گیری ها توجه کنیم.

یکی از راه هایی که می تواند احتمال مطرح کردن منافع را توسط طرف مقابلمان بالاتر ببرد این است که خود ما پیش قدم شویم و منافع مان را آشکار کنیم و به تشریحشان بپردازیم.برخی مطالعات نشان داده اند که این کار می تواند احتمال آشکار کردن منافع توسط دیگران را تا 21درصد نسبت به حالت عادی افزایش دهد.

 

2-در مورد همه ی موضوعات،همزمان مذاکره کنید و نه یکی پس از دیگری

به نظرم احتیاج به توضیح بیشتر ندارد و ذکر چند مزیت آن کفایت می کند:

- احتمال موضع گیری  سریع توسط طرفین کم می شود

- طرفین مجبور می شوند خواسته های خود را اولویت بندی کنند

- امکان ارائه ایده هایی بهتر در قالب بسته های پیشنهادی را افزایش می دهد

 

3-اصل تقویت رفتار

با وجود اینکه مطالعاتی هم در این زمینه داشتم ولی فکر می کنم بسیار کمتر از آنچه می توانستم از این اصل استفاده کرده ام.

بحث تقویت رفتار همان است که از سگ پاولوف شروع شد و با کبوتر های اسکینر ادامه پیدا کرد و امروز در گیمیفیکیشن هم جایگاه ویژه ای دارد.

استفاده های مثبت و منفی زیادی از اصل تقویت رفتار می شود اما در سمت مثبت آن و تا جایی که از خط قرمز ارزش هایم رد نمی شدم هم از آن استفاده نکردم.

 

۰ نظر ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۱
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

دیوارهای زندان

هراری در کتاب انسان خردمند ،پدیده ها را در یک تقسیم بندی سه گانه قرار می دهد.

نوع اول  "پدیده ی عینی" ، که مستقل از درک و آگاهی انسان ها و باورهایشان، وجود دارد. او "رادیواکتیویته" را مثال می زند که یک اسطوره نیست بلکه یک پدیده عینی است. مدتها قبل از اینکه ما به وجودش پی ببریم و کشفش کنیم وجود داشته است.

کسی نمی تواند ادعا کند که "من به رادیواکتیویته باور ندارم". در واقع این حرف یک حرف بی معنی و فاقد اعتبار است.

یا هر نمونه ی عینی دیگری.(مثل اینکه کسی بگوید من به سنگ یا رودخانه یا سیب باور ندارم)

 

نوع دوم "پدیده ی ذهنی" است. چیزی که وجودش وابسته به آگاهی و باورهای هر فرد است. این پدیده ،وقتی می تواند تغییر کند یا از بین برود که باورهای فرد دگرگون شود.

مثلاً فرض کنید که من معتقد باشم که فرد بسیار دانایی هستم و جزو استثنائات عالم به شمار می روم(به عبارتی توهم دانایی زده باشم!). این باور من، ممکن است بعد از مدتها و با سنجش تصمیم ها و رفتار و عملکردم،متزلزل شود و تغییر کند یا سرم در جایی به سنگ بخورد و متوجه شوم که باورم نادرست بوده است. به عبارتی ممکن است سرِ عقل بیایم و از این توهم دست بردارم. در این صورت، می توانم بگویم که  این "پدیده ذهنی" ،دیگر وجود ندارد.

هر باور ذهنی دیگری هم، می تواند مصداقی برای "پدیده ذهنی" باشد به شرطی که فقط در ذهن و باور و اعتقاد شما باشد.

 

نوع سوم "پدیده ی بین الاذهانی" است، که در شبکه ی ارتباطی ای وجود دارد که آگاهیِ ذهنیِ بسیاری از افراد را به هم پیوند می دهد.

در این حالت، اگر کسی عقاید خود را تغییر دهد یا حتی بمیرد، اهمیت چندانی ندارد و پدیده بین الاذهانی به زندگی خود ادامه می دهد، مگر اینکه اکثر افراد حاضر در این شبکه بمیرند یا باورشان را تغییر دهند.

به نظر میرسد پدیده های نوع سوم، حاصل به هم پیوستن انسان ها در حدود هفتاد هزار سال پیش هستند.زمانی که انسان ها شبکه های ارتباطی شان را با کمک تخیلات و خیالپردازی هایشان گسترش دادند.

این پدیده ها می توانند تاثیرات عظیمی بر جهان بگذارند. بسیاری از قدرتمند ترین نیروهای پیش برنده ی تاریخ، بین الاذهانی هستند، مثل قانون،پول، خدایان، ملت ها و فرهنگ ها و ادیان.

 

هراری در ادامه، مثال های جالبی از پدیده های بین الاذهانی مطرح می کند:

" به عنوان مثال، پژو دوست خیالیِ مدیر عامل شرکت پژو نیست(منظورش این است که پژو  به عنوان یک پدیده ذهنی(شرکت سهامی یا مسئولیت محدود یا انواع دیگر شرکتها)، فقط در ذهن و باور یک نفر(مدیرعامل) نیست). این شرکت در تخیل مشترک میلیون ها نفر وجود دارد. مدیر عامل به وجود این شرکت باور دارد، هیئت مدیره نیز به آن باور دارند، همانطور که وکلای شرکت، منشی ها، تحویلداران بانک، کارگزاران بورس،نمایندگان فروش، از فرانسه تا استرالیا، همه به وجود آن باور دارند. اگر مدیرعامل به تنهایی ناگهان اعتقاد خود را به وجود شرکت از دست بدهد، او را به سرعت به نزدیکترین آسایشگاه روانی می برند و شخص دیگری را به جای او می نشانند.

به همین شکل، دلار و حقوق بشر و ایالات متحده ی آمریکا در تخیل مشترک میلیاردها نفر وجود دارند و فرد واحدی نمی تواند وجود آنها را تهدید کند"

 

اما راه تغییر این نظم های خیالیِ بین الاذهانی چیست؟

راه آن این است که همزمان، آگاهیِ میلیارد ها نفر را تغییر دهیم که طبعاً کار ساده ای نخواهد بود. این تغییرات باید همان مسیری را طی کنند که پدیده ی بین الاذهانی قبلی طی کرده است. این نظم های خیالی در طول تاریخ، معمولاً توسط سازمان های پیچیده ای مثل حزب سیاسی، جنبش ایئولوژیک یا فرقه ی دینی شکل گرفته اند. در واقع شکل دادن به این پدیده ها، از باور افراد زیادی به اسطوره هایی مشترک آغاز شده است.

به نظر میرسد که امروز هم، راه همان است ولی ابزار های امروز امکانی را فراهم کرده اند که این پدیده ها با سرعتی شکل بگیرند و رشد کنند که در تاریخ بی سابقه است.

ذات پدیده های بین الاذهانی، از شبکه های ارتباطی میان انسان ها نشأت می گیرد و امروز ،گسترش و توسعه ی شبکه های ارتباطی میان انسان ها، بیشتر از هر زمان دیگری است.

اینکه این امکان،چه بر سر روند شکل گیری و اوج و سقوطِ پدیده های بین الاذهانی می آورد، می تواند بحث پیچیده و البته بسیار جالبی باشد که فکر می کنم فهمش نیازمند درک سیستم های پیچیده باشد (که من سوادی در این زمینه ندارم و البته در تلاش هستم که تا جایی می توانم درکی از آنها پیدا کنم).

 

برگردیم به بحث هراری.

او معتقد است برای برچیدن هر نظم خیالی ای، ناگزیریم چیزی را تصور کنیم که قدرتمند تر باشد(یعنی یک نظم خیالی که قدرتش از نظم خیالی مورد نظر، بیشتر است). مثلاً برای برچیدن پژو (به عنوان یک شخص حقوقی-که خود یک نظم خیالی است) نیازمند چیزی مثل نظام حقوقی فرانسه هستیم.

برای برچیدن نظام حقوقی فرانسه، نیازمند چیزی قدرتمند تر هستیم مثل دولت فرانسه و همینطور تا آخر.

نکته کلیدی در این بحث این است که ما راهی برای خلاصی از نظم خیالی نداریم. وقتی دیوار های زندانمان را فرو می ریزیم و به سمت آزادی می دویم، در حقیقت داریم روانه ی محوطه ی وسیع ترِ زندانی بزرگتر می شویم.

 

یاد تعریفِ کازانتزاکیس از آزادی افتادم در کتاب گزارش به خاک یونان:

در ایستگاه،ایتکا منتظرم ایستاده بود.مرا که دید،خندید: " به دام افتاده ای،ولی نترس.دام بزرگی است. هر چه داخل آن راه بروی،میله هایش را پیدا نمی کنی.معنای آزاد بودن همین است. خوش آمدی!"

 

پی نوشت: مطالب دیگری که تحت تاثیر کتاب انسان خردمند نوشته ام: (+) ،(+) ،(+) ،(+)

 

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

گفتگو با یک خر!

نمی دانم چرا ما آدم ها هر چی رفتارهای ناشایست و احمقانه داریم را به خر ها و الاغ ها نسبت می دهیم(یا حیوانات و موجودات دیگر از قبیل گوسفند،گاو،جلبک و الی آخر).

فارغ از بحث های فیلسوف گونه ی پشتِ این نسبت دادن ها، فکر می کنم ما انسان ها احترام زیادی برای خودمان قائل بوده ایم و از زمانی به بعد(مثلاً بعد از انقلاب شناختی در حدود هفتاد هزار پیش) که خودمان را برتر از دیگر جانداران می دانسته ایم، هر رفتاری که باب میل مان نبوده را با بهانه ای به یکی از جانداران دیگر نسبت داده ایم و فقط خصوصیات و رفتارهای خوب را برای خودمان نگه داشته ایم و فرض را بر این گذاشته ایم که این وصله ها به انسان نمی چسبد!

بگذریم.می خواستم برایتان خاطره ای تعریف کنم.

 

سال هشتاد و دو، در یکی از روز های میانی هفته با دو نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم که به دریاچه اِوان در نزدیکی قلعه الموت برویم.برای اولین بار بود که آنجا می رفتم.طبیعت زیبا و فوق العاده ای داشت.

بعد از ظهرِ آن روز، از دوستانم جدا شدم و شروع به قدم زدن دور دریاچه کردم. در میانه ی راه، دیدم که خری را به درختی بسته اند و کسی هم آن اطراف نبود.

 گرمِ صحبت با خر شدم و نزدیک به سه ساعت برایش حرف زدم. تقریباً در تمامِ مدت نگاهم می کرد و گاهی واکنش هایی هم نشان می داد که من را متوجه کند که دارد به حرف هایم گوش می دهد.

خلاصه کنم. آن روز دلم پر از حرف بود و آن خر عزیز لطف کرد و سه ساعت تمام به حرف هایم گوش داد.

تجربه شگفت انگیزی برای من بود. هیچ وقت آنقدر طولانی و پشت سر هم با کسی درد و دل نکرده بودم. هیچ وقت آنقدر رُک و بی پرده برای کسی خود افشایی نکرده بودم.

بعد از مصاحبت با آن خر، آنقدر حالم خوب شده بود که بعید می دانم هیچ کس دیگری می توانست آن حال خوب را به من هدیه کند.

بعد از آنکه آنهمه سرش را درد آوردم، او را بوسیدم و خداحافظی کردم.او هم کمی ابراز احساسات کرد و تا زمانی که از افق دیدش محو میشدم با صداهای مختلفی من را بدرقه می کرد. فقط نمی دانم فحش می داد،نصیحتم می کرد، تبشیر و انذارم می کرد، ابراز دلتنگی می کرد یا هر چیز دیگری که من سر در نمی آوردم. ولی با تمام وجود از او ممنون بودم که سه ساعت به حرفهایم گوش داد بدون اینکه این سر و صداهای بعد از خداحافظی را از خودش دربیاورد. شاید هم میخواست به من بفهماند که در حین صحبت هایم هم می توانست این کار را بکند، ولی نکرد.

 

من، خرها را خیلی دوست دارم!

۲ نظر ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۷ ق.ظ

از توانایی های کلمات

 

کلمه، کلمه می آورد.

این جمله را برای اولین بار، در کامنتِ خوب علی امینی در متمم خواندم.(اینجا).

ترکیب گیرا و جالبی که احتمالاً با الهام از جمله ی "پول،پول می آورد" به وجود آمده است.

فکر می کنم تا اندازه ای این جمله را فهمیده باشم.شاید هم فقط فکر می کنم که فهمیده ام!

به نظرم امتحان کردنش برای کسانی مثل من که تمرینِ نوشتن می کنند،می تواند مفید باشد.

 

۰ نظر ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۷
سامان عزیزی
جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۱۷ ق.ظ

وارونگی و چند فیلم دیگر

چند ماه پیش، برای انجام کاری به یکی از نقاط شهر رفته بودم.پیش بینی ام از میزان ترافیک اشتباه درآمد و  زودتر از ساعت مقرر رسیدم.کمی اطراف را نگاه کردم تا شاید برای این وقت اضافه ام کاری دست و پا کنم. همینطور که می چرخیدم به یک مرکز توزیع فیلم رسیدم.

وارد سالن فروشگاه شدم که سالن نسبتاً بزرگی بود .در نگاه اول از آن همه فیلم ساخته شده ی سینمای ایران حیرت کردم.

راستش را بخواهید اصلاً تصور نمی کردم که سینمای ایران اینهمه خروجی داشته باشد(فارغ از اینکه کیفیت این خروجی ها چگونه است).

من در کل آدم فیلم بازی نیستم!.فیلم های زیادی ندیده ام.اهالی سینما را خیلی کم می شناسم.فقط اسم چند کارگردان محدود را به خاطر سپرده ام،آنهم با کمک تکنیک های تقویت حافظه:) . بجز محتوای فیلم، تقریباً در هیچ جنبه ی فنی و غیر فنی فیلم ها چیزی نمی فهمم.

در زمینه ی فیلم دیدن، آنقدر دُگم بوده ام که بجز فیلم هایی که به توصیه ی برخی معلم ها یا دوستانی که سلیقه ام را می دانستند، در لیست فیلم هایی که باید می دیدم وارد کرده بودم،تقریباً هیچ فیلمی را به تماشا ننشسته بودم.

تنها استثنا مربوط به چند سال قبل است که برنامه ای ریختم تا فیلم هایی که در رتبه بندی IMDB در بالای لیست بودند را ببینم. فکر می کنم حدود صد و پنجاه فیلم اول(رده بندی همان سالی که شروع کردم) را تماشا کرده ام.

بعد از آن دوره، به دلایلی لیست IMDB را هم کنار گذاشتم.

 بی انصافی است اگر بگویم فیلم های خوبی در این لیست نبودند. بعضی از فیلم ها خیلی خوب بودند.حتی چند مورد محدود، از نظرم فوق العاده بودند.

همه اینها را گفتم که ثابت کنم در بحث فیلم و فیلم بازی،آدم تعطیلی هستم.

بگذریم.

 

سراغ مدیر فروشگاه رفتم و از ایشان خواستم تا تعدادی فیلم خوب معرفی کنند.

از ژانر مورد علاقه و چیزهای اینچنینی پرسید.

من هم گفتم "بجز ژانر چرت و پرت، هر چی دوست دارین معرفی کنین".

به نظرم از نوع جوابم به تعطیل بودن من در این زمینه پی برد که گفت از بین اینهمه فیلم چطور بفهمم که کدامشان را معرفی کنم.

من هم چند تا از فیلم هایی که دیده بودم و دوست داشتم را گفتم تا کمی متوجه ژانر! مورد علاقه ام بشود.

 

به هر حال با هر بدبختی ای که بود به یکسری توافقات برای معرفی فیلم ها رسیدیم.در نهایت نه تا فیلم از آنها خریدم و خودشان هم لطف کردند و یک فیلم دیگر را به عنوان هدیه در بسته ام گذاشتند.

 

در این عکس شش فیلم از آن ده فیلم را می توانید ببینید.

با این سبک انتخاب فیلمی که من در پیش گرفته بودم، نتیجه چندان هم بد نبود. می خواهم بگویم از خرید آن روزم پشیمان نیستم.

فیلم های کمی از سینمای ایران دیده ام و آنهایی هم که دیده ام بیشتر بخاطر معروفیت کارگردان هایشان بوده است.

از بین این فیلم ها، "وارونگی" و "برادرم خسرو" را بیشتر از بقیه دوست داشتم.

اگر فیلم "نفس" را هم به بخش های ریز تر تقسیم کنیم، به نظرم بعضی از بخش هایش فوق العاده بودند ولی کلیّت فیلم چندان برای من دندان گیر نبود.

برایم جالب بود که سینمای ایران سراغ ساختن فیلم هایی رفته که مسائل اجتماعی و فرهنگی ای در لایه های مختلف جامعه وجود دارند را به نمایش می گذارد.

مثلاً "وارونگی"، سراغ  نقش و انتظارات از فرزند آخر(بخصوص دختر) و بحث ارث و میراث بین فرزندان دختر و پسر رفته که به نظرم موضوعی است که در سینما، خیلی کم به آن پرداخته شده است و فکر می کنم تا حد قابل قبولی توانسته وجوه مختلف آن را به نمایش بگذارد.موضوعی که در بسیاری از خانواده ها شاهدش هستیم.

 

راستش را بخواهید علاقه مند شدم تا فیلم های بیشتری از سینمای ایران ببیینم.مخصوصاً آنهایی که حرفی برای گفتن دارند ولی نامشان در میان هیاهوی فیلم های بازاری گم می شود.

فقط فعلاً نمی دانم که چطور این فیلم ها را پیدا کنم!

بنابراین خواستم از دوستانی که به اینجا سر می زنند خواهش کنم که اگر فیلم هایی از سینمای ایران را می شناسند که از نظرشان ارزش دیدن دارند، ما را هم از دانستن نامشان بی نصیب نگذارند.ممنونم

 

۷ نظر ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۱۷
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

در شباهت برخی افراد با خبرگزاری ها

دوستی دارم که هر وقت با مشکلی در کارهایش مواجهه می شود سراغم می آید و موضوع مورد نظر را با توضیحات و جزئیات کامل برایم تشریح می کند. با وجود اینکه بعد از رفع مشکلات یا فراموش کردنشان، بارها همدیگر را می بینیم صحبتی در مورد سایر جنبه های مثبت زندگیش نمی کند. حتی اگر مشکلاتی که قبلاً صحبتشان بوده، رفع شده باشند، حرفی از آنها هم به میان نمی آورد.

یکبار به خودش هم گفتم که حس خبرگزاری ها را به من می دهد. انگار همه جا سیاه و تیره و تار است و فقط اتفاقات ناگوار در دنیا می افتند. شاید برای خبرگزاری ها قابل توجیه باشد که اینگونه رفتار کنند. به هر حال،از نظر آنها اتفاقات مثبت نمی تواند توجه مخاطب را جلب کند و نام و نان آنها وابسته به گزارش اتفاقات منفی است.

 

نمی دانم چرا برخی از ما، فقط یک نیمه از زندگی مان را در معرض تماشای دیگران(غالباً دوستان و نزدیکان) قرار می دهیم.

و در بسیاری از موارد(لطفاً صفحات شخصی در شبکه های اجتماعی را از این آمار حذف کنید!.بحث من در دنیای غیر دیجیتال است)، آن نیمه، نیمه ی منفی ماجراست.

البته افرادی هم هستند که در سرِ دیگرِ طیف قرار می گیرند(یعنی فقط اتفاقات مثبت را در معرض تماشا می گذارند).آنها هم حس خبرگزاری به من می دهند(از نوع خبرگزاری های داخلی در بخش اخبار درون مرزی. علی الخصوص در دوره دولت ا.ن!)

 

آیا تا به حال به این فکر کرده اید که - آگاهانه یا ناآگاهانه - چه چیزهایی را به دوستان خود می گوئید؟

سهم اتفاقات مثبت(خوب) و منفی(بد) در خبرگزاری شما چگونه است؟

اگر جواب این سوال را در مورد خودتان می دانید، شاید بد نباشد به "چرایی" آن هم فکر کنید.

امشب داشتم به جواب این سوالات در مورد خودم فکر می کردم.گفتم با شما هم در میان بگذارم.

 

۳ نظر ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سامان عزیزی