زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۲۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۲۱ ب.ظ

دخترم میخوای چه کاره بشی؟

برخی اوقات که برخی از خبر هایی را که برایم مهم هستند می خواهم پیگیری کنم، از چند رسانه مختلف استفاده می کنم. دیروز تصمیم گرفتم که یک خبر را از "بیست و سی" هم پیگیری کنم که الحق نقش اخبار "کانال یک" دوران نوجوانی ما را به خوبی و به شیوه ای توسعه یافته تر بر عهده گرفته است!

میان نوشت: یادم افتاد که یکی از مشتریان ما، چند سال پیش برای فروش یکی از محصولاتش به چه زیبایی ای از برند "کانال یک" استفاده کرده بود. ایشان برای تضمین اثر گذاری محصولش، که یک ترکیب گیاهی آرامبخش بود، به مراجعش گفته بود : یک قاشق از این محصول رو بخوری،تضمین میکنم در آرامش کامل میتونی یک ساعت،پیوسته، کانال یک نگاه کنی!

بگذریم.هم از خبری که میخواستم پیگیری کنم و هم از کانال یک جدید و قدیم.

قبل از خاموش کردن بیست و سی، دیدم که خبری در مورد شروع سال تحصیلی کلاس اولی ها پخش میکند .گزارشگر که به میان کلاس اولی ها رفته بود، از حس و حال بچه ها میپرسید. بعد از ابراز احساسات چند تا از بچه ها، سراغ دختری رفت که گریه میکرد و اشک هایش همینطور روان بود. چند سوال از او پرسید:

+دلت برای مامانت تنگ شده؟

_آره

+دلت میخواد درس بخونی؟

_آره

+میخوای چه کاره بشی؟

_انگشتر فروش 

 

راستش را بخواهید فکر میکنم می توانم چند ساعتی در مورد کلاس اولی ها و جواب آخر این دختر دوست داشتنی حرف بزنم و احتمالاً نق. از نظام آموزشی افتضاحمان بگیرید تا خاموش کردن خلاقیت و شوق کودکانمان توسط ما و جامعه. ولی چیزی که برایم لذتبخش بود این بود که آن دختر در جواب سوال آخر نگفت :دکتر یا مهندس یا هر جواب کلیشه ای دیگری که ما برایش ساخته ایم. گفت انگشتر فروش.

پی نوشت: ممکن است کسی بگوید : خوب این هم کلیشه ی دیگری است که ممکن است ما برایش ساخته باشیم. ولی با این وجود هم به دلایل بسیاری،من باز هم خوشحالم!

 

 

۰ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۲۱
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۲۲ ق.ظ

ویلیام بی.اروین و کتاب فلسفه ای برای زندگی

فکر می کنم یکی از روز های سال 94 بود که طبق عادت معمولم که چند وقت یکبار سری به کتاب فروشی های خیابان انقلاب میزنم و گشت و گذاری روح افزا! نصیبم می شود، به یکی از کتابفروشی هایی که اغلب از آنجا خرید می کنم رفتم. یکی از فروشنده های آنجا که چند سالی است به واسطه ی مراجعات مکرر من،همدیگر را می شناسیم،هر بار که سری به او می زنم یکی دو کتاب معرفی می کند(احتمالاً دستش آمده که در چه حوزه هایی مطالعه می کنم). کتابی که آنروز به من معرفی کرد تیتر جذابی داشت (و به همین دلیل هم، نزدیک بود که آنرا نخرم!).

آن گشت و گذار هایم در کتابفروشی های انقلاب، صرفاً از روی علاقه و حال خوبی است که برایم به ارمغان می آورد و الا لیست بلند بالایی از کتابهای نخوانده همیشه همراهم است.این لیست را به مرور و به توصیه معلمانم ،دوستان اهل مطالعه ام، یا نویسندگانی که در کتابهای خودشان کتاب دیگری را پیشنهاد کرده اند تهیه می کنم و معمولاً پیشنهادات فروشنده ها را که اغلب اوقات بر اساس پر فروش بودن یک کتاب مطرح می شود،جدی نمی گیرم. به هر حال، به پیشنهاد ایشان، کتاب "فلسفه ای برای زندگی" اثر ویلیام بی.اروین را خریدم که زحمت ترجمه آنرا آقای محمد یوسفی کشیده اند(که ترجمه ایشان، به نظرم ترجمه بسیار شیوا و روانی آمد) و نشر ققنوس آنرا منتشر کرده است.

 

ویلیام اروین که مطالعات گسترده ای در زمینه فلسفه داشته است اعتراف می کند که تا میانسالی تقریباً هیچ آشنایی ای با فلسفه و فیلسوفان رواقی نداشته است اما بعد از چند اتفاق در زندگی اش به سمت مطالعه و تحقیق در فلسفه رواقیان کشیده می شود. پس از آنکه می بیند این مکتب فلسفی چه پند ها و توصیه های عملی و کاربردی ای برای زندگی خودش دارد، سعی در پیاده کردنشان می کند و بعد از تجربه این آموزه ها، شروع به نوشتن این کتاب می کند.

تیتر دوم کتاب، خود به خود گویای محتوای آن است: روش های کهن رواقی برای زندگی امروز

فکر میکنم کتاب خیلی خوبی است که  حتماً ارزش خواندن را دارد. برخی توصیه ها و آموزه هایش هنوز هم کاربرد زیادی برای زندگی ما دارد.توصیه هایی ساده اما تاثیر گذار.

 

این کتاب 326 صفحه ای از چهار بخش تشکیل شده که در بخش اول آن به روند پیدایش تفکر رواقی پرداخته است.

در بخش دوم به فنون روانشناختی مکتب رواقی می پردازد که نکات خواندنی ای را به خصوص برای علاقه مندان روانشناسی در خود جا داده است.

بخش سوم به بیان یازده مورد از اندرزهای فلسفه رواقی می پردازد که در زندگی به کارمان می آیند.

و در بخش آخر به بیان دیدگاه هایش از مکتب رواقی برای زندگی امروز پرداخته است.

 

اگر می خواهید چیزی دستگیرتان شود که به کارتان بیاید،خوب است که کتاب را کامل مطالعه کنید،اما شاید بد نباشد چند جمله ای از این کتاب را اینجا هم نقل کنم:

ویلیام اروین با پرسش مهمی کتابش را آغاز میکند که شاید برای بسیاری از ما هم دغدغه باشد: از زندگی چه می خواهید؟

  • رواقیان از هر چیزخوبی که در دسترسشان بود بهره می بردند اما در عین حال،آمادگی آنرا هم داشتند که همان چیزها را رها کنند.
  • فلسفه رواقی مانند دشت حاصلخیزی است که ، منطق به مثابه ی حصاری است که آنرا فرا گرفته ، اخلاق به مثابه محصول (منظور از اخلاق،روش زندگی سعادتمندانه و شادی آفرین است نه تعبیر امروزی اخلاق)، و فیزیک به مثابه خاک آن.
  • شکرگزاری، خود نمودی است از تجسم منفی (خلاصه تجسم منفی: بدترین اتفاقی که ممکن است رخ دهد)
  • هدف نهایی تجسم منفی لذت بردن از داشته هایمان است.
  • درونی کردن اهداف و رهاندن آنها از قید نتایج بیرونی،آرامش و سکینه بیشتری را نصیب ما می کند.
  • دیدگاه رواقیان و دو گانگی کنترل- یا به تعبیر ویلیام اروین،سه گانگی کنترل- :1-اموری که روی آن کنترل داریم2-اموری که روی آنها تا حدی کنترل داریم 3-اموری که روی آنها هیچ کنترلی نداریم. رواقیان معتقدند عاقلانه این است که دغدغه آن قسمتی را داشته باشیم روی آن کنترل و تا حدی کنترل داریم (همپوشانی با بحث اختیار حداقلی + و + )
  • اپیکتتوس: هنگامی که تنهائیم، خو و الگویی خاص برای خود سامان دهیم، بعد هنگام مصاحبت با دیگران بر همان خو و الگو باقی بمانیم
  • سنکا: معایب مسری اند.پس مواظب هم نشینانمان باشیم
  • سنکا: از کسانی که دائم در حال ناله کردن هستند بپرهیزید. کسی که همیشه ناراحت است و در حال مویه کردن از هر چیز، دشمن آرامش است.
  • اگر در خود خشم و نفرت یافتیم و به فکر انتقام افتادیم، یکی از بهترین شکل های انتقام این است که مانند آنها نشویم!
  • مواجهه متقابل با توهین: بهترین راه پاسخ به توهین، پاسخ دادن با شوخی است(مثل شوخی هایی که متضمن انتقاد از خودند)
  • رواقیان معتقدند که هزینه کسب شهرت بسیار بیشتر از منافعش است(آنها برای آزادی و استقلال خود ارزش زیادی قائلند و از این رو مایل نبودند کاری کنند که دیگران بتوانند بر آنها سلطه یابند-اگر به دنبال شهرت باشیم به دیگران این امکان را می دهیم که بر ما تسلط داشته باشند-)
  • داشتن زندگی مجلل با خطری همراه است و آن اینکه توانایی خود را در لذت بردن از چیزهای ساده از دست می دهیم
  • آیا زندگی ای که در آن هیچ چیز ارزش مردن نداشته باشد،ارزش زیستن دارد؟
  • سنکا: انسان به همان اندازه که خود را بدبخت می داند،بدبخت است.
  • فلسفه های زندگی شامل دو مولفه هستند: اول. به ما می گویند چه چیزی ارزش پیگیری دارد. دوم .چگونه می توان به آن چیزهای ارزشمند دست یافت

 

 

۰ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۲
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴ ق.ظ

اپیکور و فلسفه

 

سخن فیلسوفی که هیچ دردی را از آدمی دوا نکند، پوچ است

اپیکور

۱ نظر ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۱۴
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۵۸ ق.ظ

چرا باید در مقابل پیشنهادات رایگان محتاط باشیم

پیش نوشت: قبلاً در مورد دن اریلی توضیحاتی داده بودم (اینجا). در این مطلب هر چه می گویم یا از اوست یا از او آموخته ام.

 

آخرین باری که یک چیز رایگان به شما پیشنهاد شد را به یاد دارید؟ یک شربت رایگان در خیابان. یک غذای رایگان در یکی از هیئت های کوچه پائینی خانه تان. یک بلیط رایگان سینما یا تئاتر. یک سفر رایگان تفریحی از طرف شرکت. حضور در یک سمینار رایگان موفقیت. استفاده رایگان از یک شبکه اجتماعی. یک اپلیکیشن رایگان برای نصب روی موبایتان. یک سفر درون شهری رایگان و الی آخر.

بیائید کمی در مورد آخرین تجربه مان در این زمینه فکر کنیم.

اگر این پیشنهاداتی که به رایگان به ما عرضه شدند، با قیمتی به مراتب ارزانتر از قیمت واقعی شان به ما عرضه می شدند، مثلاً برای یک پرس جوجه با مخلفاتش، هزار تومان از ما طلب می کردند یا برای سمینار موفقیت، ده هزار تومان یا برای شبکه اجتماعی ماهی یازده هزار تومان، آیا باز هم آن پیشنهاد را با همان سرعت و ولع قبول می کردیم؟

 

روانشناسان آزمایشی ترتیب دادند که در آن دو گزینه را در مقابل شرکت کنندگان قرار دادند:

1-یک دلار بدهید و در مقابل یک کارت هدیه ده دلاری هدیه بگیرید

2-هشت دلار بدهید و در مقابل یک کارت هدیه بیست دلاری هدیه بگیرید

شما کدام را انتخاب می کنید؟

 

بعد از آن گزینه ها را کمی تغییر دادند:

1-یک کارت هدیه ده دلاری رایگان 

2-هفت دلار بدهید و یک کارت هدیه بیست دلاری هدیه بگیرید

حالا کدام را بر می گزینید؟

 

اما نتیجه آزمایش: در حالت اول اکثریت افراد گزینه دو را انتخاب کردند و در حالت دوم اکثریت گزینه یک را برگزیدند!

خودتان کمی گزینه ها را با هم مقایسه کنید و منفعت های هر گزینه را با گزینه های دیگر ارزیابی کنید و ببینید چرا این نتایج کمی عجیب به نظر می رسند.

 

این آزمایش و آزمایش های متعدد دیگر ،نشان داده اند که پیشنهادات رایگان، بسیاری از معادلات را به هم می ریزند و اثر عجیبی بر مغز ما می گذارند.

به نظر می رسد،ما وقتی که با قیمت صفر (رایگان) مواجهه می شویم عقلمان را از دست می دهیم. دیگر معادله و ارزیابی و سنجش به کارمان نمی آید.

 

بگذارید سه جمله از دن اریلی را که  این وضعیت و وضعیت های مشابه را توصیف می کند با هم مرور کنیم:

- صفر یک قیمت نیست.صفر دگمه داغ عاطفی است! منبعی برای هیجان زندگی نابخردانه.

- چیز هایی که هرگز به فکر خریدشان نیستیم، به محض اینکه رایگان می شوند، به طرزی باور نکردنی خواستنی می شوند!

- عرضه با قیمت صفر دلار و عرضه با قیمت یک دلار، زمین و آسمان فرق می کند!

 

در کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر، مثال جالب دیگری هست که خواندنش خالی از لطف نیست:

سایت آمازون دات کام، طرح فروشی می گذارد که به ازای هر خرید بالای 30دلار، هزینه حمل رایگان است(در صورتی که اگر خرید زیر 30دلار می بود، 3.95 دلار هزینه حمل به آن تعلق می گرفت).

بعد از این طرح، فروش در همه جای دنیا افزایش چشمگیری پیدا می کند بجز فرانسه. این استثنا باعث تعجب مدیران آمازون می شود و شروع به بررسی موضوع می کنند و می بینند که واحد فروش فرانسوی آمازون، این طرح را مقداری تغییر داده است. آنها برای خرید های بالای 30دلار، به جای هزینه حمل رایگان، یک فرانک (عددی ناچیز در مقابل30دلار) از مشتری مطالبه می کردند!. بلافاصله طرح را اصلاح می کنند و هزینه حمل رایگان می شود. افزایش فروش در فرانسه هم استارت می خورد.

 

مثال در این زمینه فراوان است، به عنوان نمونه ما حتی یک نوشیدنی با کالری صفر را به یک نوشیدنی با کالری 3، که تقریباً هیچ تفاوتی با هم ندارند، ترجیح می دهیم و حس می کنیم که نوشیدنی سبکتری نوشیده ایم و سالم تر هستیم!

 

افراد زیادی بوده و هستند که چه در زمینه کسب و کار و چه در سایر زمینه های زندگی، از این دگمه عاطفی انسانها استفاده یا سوء استفاده کرده اند.حتی امروزه بر پایه همین دگمه عاطفی، یک مدل قدرتمند کسب و کار تعریف شده است (فریمیوم). که شرکتهایی مثل گوگل یا اسکایپ یا فیسبوک یا تلگرام و غیره از آن بهره می برند.

نتیجه اینکه، به نظر میرسد ما انسانها، به محض مواجهه شدن با عدد صفر (البته نه در کتاب ریاضی بلکه در زندگی واقعی) و گزینه های رایگان، عقلمان پاره سنگ بر می دارد. بنابراین اگر می خواهیم عقلمان تا حدی سر جایش بماند، از این به بعد که حضور عدد صفر را حس کردیم(یعنی پیشنهادات رایگانی به ما عرضه شد) بهتر است کمی مکث کنیم ،طمأنینه بیشتری به خرج دهیم و ارزیابی مختصری انجام دهیم تا گرفتار این دگمه داغ عاطفی نشویم.(ظاهراً پیشینیان ما هم طور دیگری به این مسئله نظر داشته اند که گفته اند: مفت باشه کوفت باشه!)

این صحبت ها و بحث ها به این معنی نیست که همه گزینه های رایگانی که به ما عرضه می شوند، بد یا بی ارزشند، اتفاقاً برخی از آنها بسیار با ارزش هم هستند. نکته مهم این است که از جو گیری مان نسبت به صفر آگاه باشیم. بدانیم که بسیاری از گزینه های رایگان، واقعاً رایگان نیستند و گاهی با خودمان حساب کنیم که در مقابل به دست آوردن این چیز رایگان، چه چیزی را هزینه می کنیم؟

 

جدای از این بحث، فکر می کنم در این عالم، هیچ چیز رایگان نیست. هر چیزی بهایی دارد حتی اگر ما متوجه آن هزینه کرد مان نشده باشیم.ممکن است برای بدست آوردن چیز رایگانی، نقداً چیزی پرداخت نکرده باشیم ولی ممکن است از وقت مان، از انرژی زندگی مان، از کیسه عزت نفس مان، یا از خیلی جاهای دیگر مان، هزینه ای به مراتب بیشتر پرداخته باشیم.

 

پی نوشت: ربط مستقیمی به مطلب بالا ندارد ولی بی ربط هم نیست.دلم می خواهد این بیت مولانا را هم کنار این مطلب بگذارم:

هر که او ارزان خرد ارزان دهد  //  گوهری،طفلی به قرصی نان دهد

 

۰ نظر ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۸
سامان عزیزی
شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ

دعایی پیشنهادی از دنیل کانمن برای فرزندانمان

اگر هنوز دنیل کانمن را نمی شناسید، می توانید به این مطلب و لینک هایش مراجعه کنید تا شناختی اولیه از او پیدا کنید.

زمانی که کتاب تفکر،سریع و کند کانمن را می خواندم، چند خط از یکی فصولش برایم جالب بود. جایی که پیشنهاد می کند که اگر می خواهید برای فرزندتان دعایی(آرزویی) بکنید، آرزو کنید که او فردی خوشبین باشد.

پیشنهاد می کنم این توصیه کانمن را خیلی جدی بگیرید. در شرح دلایلش می توانید کتاب "خوشبینی آموخته شده" مارتین سلیگمن را که به فارسی هم ترجمه شده مطالعه کنید که کتابی ساده و روان و دلنشین است. اما می خواهم بگویم اگر تنها دلیل موجود برای این آرزو، توصیه کانمن هم می بود، باید آنرا جدی می گرفتیم.فقط بخاطر اینکه او گفته است! (البته من کسی نیستم که فقط بخاطر اعتبار گوینده، بدون اعتبار سنجی گفته، گفته ای را تائید کنم.حداقل، تلاشم را کرده ام که اینگونه نباشم.ولی می توانم گاهی استثنا هم قائل شوم!. چنانکه مولانا گفته است: عقل چندان خوب است و مطلوب است که ترا بر در پادشاه آورد.چون بر در او رسیدی عقل را طلاق ده که این ساعت عقل زیان توست و راهزن است.همچنانکه بیمار، عقل او چندان نیک است که او را بر طبیب آرد. چون بر طبیبش آورد بعد از آن عقل او در کار نیست و خویشتن را به طبیب تسلیم کردن.)

 

دلم می خواهد عین جمله ی خودش را اینجا نقل کنم:

اگر اجازه داشته باشید، تنها یک آرزو برای فرزندتان بکنید، جداً آرزوی خوشبین بودن را در نظر بگیرید.

 

پی نوشت: و اگر می خواهید در کنار دعا کردن، کاری هم برای فرزندتان کرده باشید، می توانید آن کتاب مارتین سلیگمن را مطالعه کنید و وقتی فرزندتان بزرگتر شد، به او هم هدیه اش بدهید.

پی نوشت بعدی: عذر میخواهم که در پی نوشت قبلی، شبیه واعظان و نصیحت کنندگان با شما حرف زدم.قصد بدی نداشتم.

 

۰ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۳
سامان عزیزی
جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۰۷ ب.ظ

اتاق بی کتاب

 

“A room without books is like a body without a soul” 
 Marcus Tullius Cicero

 

۰ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۰۷
سامان عزیزی
جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۴۳ ب.ظ

یک کتاب،برای یک سال

وقتی که سالها پیش، برای اولین بار به صورت نظام مند تر با خطاهای بصری(همان خطای دید) آشنا شدم به خودم گفتم "هیچ وقت به سادگی به چیزی که می بینی اعتماد نکن" ولی فکرش را هم نمی کردم  روزی برسد که همین حرف را چندین بار شدید تر و عمیق تر، در مورد "فکرم" (آنچه در ذهن می گذرد) به خودم بگویم. 

وقتی شروع به مطالعه در حوزه روانشناسی شناختی کردم و کمی با نحوه فکر کردنم و تصمیمات و انتخاب هایم آشنا شدم، متوجه شدم آنقدر شناختم از فرآیندهای ذهنم کم بوده است که می توانستم همان مقدار شناخت از ذهنم را هم نادیده بگیرم و بگویم در حد هیچ بوده است!

کسی که این بلا را به سرم آورد یک روانشناس برجسته به نام "دنیل کانمن" بود. برخی از تحقیقات و مطالعاتش را در کتاب های مختلفی خوانده بودم ولی تا قبل از آشنایی با متمم ،به صورت جدی و متمرکز نوشته هایش را نخوانده بودم.

کتابی که قصد دارم معرفی کنم، کتاب "تفکر، سریع و کند" اوست.

 

کانمن متولد 1934 است و چند دهه از عمرش را صرف تحقیق و پژوهش در حوزه روانشناسی شناختی کرده است. او در سال 2002 برنده جایزه نوبل اقتصاد شد .نوبل اقتصاد برای کسی که اقتصاد دان نیست، ولی تحقیقاتش آنقدر بر نظریه های اقتصادی تاثیر گذاشته که رشته جدیدی به نام "اقتصاد رفتاری" را پایه گذاری کرده اند.

این کتاب برنده جایزه بهترین کتاب آکادمی ملی علوم و جایزه کتاب لس آنجلس تایمز و برگزیده منتقدان کتاب نیویورک تایمز به عنوان یکی از ده کتاب سال 2011 شده است.

راستش را بخواهید کتابهای دیگری هم خوانده ام که فهرست جوایزشان بسیار بیشتر از این کتاب بوده است و برخی از آنها را اگر نمی خواندم هم، تغییر خاصی در زندگی و نگرشم ایجاد نمی شد.می خواهم بگویم این فهرست جوایز را صرفاً برای جو گیر کردن خواننده نوشتم.

با اطمینان بالایی می گویم که نگاه شما به خودتان،زندگی تان، زندگی دیگران و آنچه بر شما می گذرد، قبل و بعد از خواندن این کتاب، بسیار متفاوت خواهد بود. البته به شرطها و شروطها.

اگر فکر می کنید این کتاب 681 صفحه ای از آن کتابهایی است که دستتان می گیرید و شروع به خواندن می کنید و در مدت کوتاهی تا آخرش را می روید جلو، باید بگویم که چیز زیادی دستگیرتان نخواهد شد و آنچه را هم که آموخته اید و با خودتان گفته اید "چه جالب"!، بعد از مدت کوتاهی ،بدون اثر خاصی در زندگی تان، به دست فراموشی خواهید سپرد. احتمالاً تنها کابردش هم بشود پُز دادن در جمع کتاب خوانان و غیر کتاب خوانان و به رخ کشیدن چند اصطلاح و واژه و اسم چند خطای شناختی.

فکر میکنم این کتاب از آن کتاب هایی است که حداقل باید یک سال روی میزتان باشد. کمی بخوانید.فکر کنید.فکر کنید.فکر کنید.مصداق پیدا کنید.مصداق پیدا کنید.مصداق پیدا کنید. همه مصداق ها هم از زندگی ذهنی و شخصی خودتان و در مرحله بعد دیگران. باز هم کمی دیگر بخوانید و دوباره همان پروسه.

 

حیف است این کتاب را سریع بخوانید.فست فودی نمی شود از کانمن آموخت. باید آنقدر روی اجاق تان بگذاریدش که حسابی جا بیفتد. باید کند با کانمن جلو رفت. 

 

چند جمله ای هم در مورد محتوای کتاب:

این کتاب در پنج بخش تدوین شده است.37 فصل که به تشریح و توضیح این پنج سر فصل می پردازد.

کانمن برای توضیح فرایند های ذهن ما، در ابتدا آنها را در قالب دو سیستم(سامانه) فرضی خوشه بندی می کند و نحوه کار هر سیستم را به تفصیل بیان می کند.

مزایا و محدودیت های هر سیستم را بیان می کند.آنقدر جنبه های مختلف این دو سیستم فرضی را برایمان نمایان می کند که وجودشان را کاملاً لمس کنیم.طوری که خروجی های این فرایند ها را بتوانیم به خوبی تشخیص دهیم.

بعد از آن تعدادی از خطاهای اساسی ذهن را تشریح می کند. خطاهایی که از شناختنشان کاملاً متعجب خواهیم شد.از حضور همیشگی شان در تمام تصمیم گیری ها و انتخاب هایمان، جا خواهیم خورد. از بدیهی بودن بعضی از آنها و همزمان نادیده گرفتنشان از جانب خودمان شوکه خواهیم شد.

از دور زدن های مغزمان خواهد  گفت. از ناگزیر بودن مغز در دور زدن ها.از کمک هایی که این دور زدن ها در حفظ بقای انسان ها داشته اند.همچنین از بلاهایی که همین دور زدن ها به سرمان آورده و می آورد.

با نحوه تصمیم گیری و کاربردهای آن با هر دو سیستم آشنا خواهیم شد.تحقیقات مختلف این حوزه را مرور خواهیم کرد. راهکارهایی که تا حدی به کمکمان می آیند تا از خطاها کم کنیم،معرفی می شوند.

از اعتماد به نفس بیش از اندازه مغز همه ما سخن خواهد گفت و پیامد های مثبت و منفی  این اعتماد بیش از اندازه را برایمان نمایان خواهد کرد.

از نگاه جالب و متفاوتش به شادی و زندگی شاد چیزهایی خواهیم آموخت که همیشه به کارمان می آید.

و مطالب و موضوعات دیگری که هر کدامشان می تواند فکر ما را ماه ها به خودش مشغول کند و هر کدامشان می تواند دیدگاه و نگرش ما را به بسیاری از موضوعات دگرگون کند.

کانمن این کتاب را بعد از چند دهه تحقیق و بررسی نوشته است.یعنی عصاره نابی است از چندین و چند سال تحقیق و پژوهش و تجربه او و بسیاری از همکارانش. همکاران و شاگردانی که هر کدامشان به تنهایی هم حرف های بسیاری برای گفتن دارند.

 

اگر کتابخوان هستید، پیشنهاد میکنم حتماً این کتاب را بخوانید ولی لطفاً مثل خیلی از کتابهای دیگری که خوانده اید نخوانیدش. اگر هم کتابخوان نیستید باز هم بخوانیدش تا درک بهتری از تجربه هایی که داشته اید و خواهید داشت پیدا کنید.

 

از آنجا که من کمی آدم خودخواه و کم شعوری هستم،انسان های زنده ی معدودی هستند که وقتی دعا می کنم، از خدا بخواهم از عمر من کم کند و به عمر پر برکت آنها بیفزاید، ولی در همین لیست محدودم،کانمن قطعاً یکی از آنهاست.

 

برای شروع می توانید اسمش را در سایت TED بزنید و سخنرانی هایش را گوش کنید و لذت ببرید.

همچنین می توانید با متمم و درس هایش در مورد آموزه های کانمن شروع کنید.که به نظر من بهترین گزینه است.

 
۰ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۳
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ق.ظ

عمق استراتژیک و برخی مصداق های غیر تخصصی آن

اصطلاح "عمق استراتژیک" مانند بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات دیگر حوزه "استراتژی"، از دل مباحث نظامی بیرون آمده است.

عمق استراتژیک در ادبیات نظامی، به فاصله ی بین خط مقدم جبهه های جنگ تا مراکز محوری و اصلی مانند پایتخت،مراکز جمعیتی بزرگ، صنایع مهم نظامی و غیر نظامی و غیره، گفته می شود.در واقع ،برخورداری از عمق استراتژیک بالا، باعث می شود که میزان آسیب پذیری کاهش پیدا کند.

 

طبیعتاً در این تعریف، فاصله ی جغرافیایی مد نظر است. مثلاً اگر در مرز های یک کشور که وسعت جغرافیایی زیادی دارد و مراکز اصلی در فاصله ی زیادی از مرزها قرار گرفته باشند، جنگی رخ دهد،این کشور از عمق استراتژیک بالایی برخوردار خواهد بود. در مورد کشوری با مساحت کم و فاصله ی کوتاه مراکز از مرز ها و خط مقدم، این مسئله برعکس خواهد بود.

معمولاً یکی از اهداف دفاعی(یا تهاجمی) فرماندهان نظامی کشورها، افزایش عمق استراتژیک است. مثلاً کشوری مانند آمریکا با برپایی پایگاه های نظامی در نقاط مختلف دنیا که چند ده هزار کیلومتر با مرزهایش فاصله دارد در پی افزایش عمق استراتژیکش است(البته احتمالاً این یکی از اهداف این کار باشد).

مثال در این زمینه فراوان است و با کمی دقت می شود کشور های مختلفی را برای درک این مفهوم پیدا کرد.از دورترین کشورها بگیرید تا همین خاور میانه خودمان. (حتی برخی کشور ها بوده و هستند که توافق می کنند عمق استراتژیک یکدیگر باشند.)

جدای از این توضیحات، فکر میکنم محوریت فاصله جغرافیایی در تعریف عمق استراتژیک، کم کم به سمت کمرنگ شدن خواهد رفت(هر چند که به نظر میرسد هیچگاه نمی توان آنرا نادیده گرفت). دنیای امروز با دنیای پنجاه سال قبل و قبل تر از آن تغییرات اساسی ای را تجربه کرده است و بسیاری از جبهه ها از روی زمین به دنیای سایبری و دیجیتالی تغییر مکان داده است که معادلات بسیار متفاوتی با دنیای قدیمی ما دارد. بگذریم.چون موضوع بحث من این مسئله نیست.

 

همچنانکه بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات استراتژی از دنیای نظامی ها وارد حوزه کسب و کار شده است، به نظر می رسد اصطلاح "عمق استراتژیک" هم از این قضیه مستثنی نیست. هرچند که شاید به اندازه سایر اصطلاحات، در حوزه کسب و کار رایج نشده است. بسیاری از شرکت ها و سازمان ها هستند که مفهوم"عمق استراتژیک" در موردشان مصداق پیدا می کند.طبیعتاً در صحنه نبرد کسب و کار ها و بازارها.

 

داشتم فکر میکردم که این اصطلاح، اگر کمی غیر دقیق باشیم!، می تواند در مورد افراد هم صادق باشد(البته در صحنه نبرد زندگی-به عنوان یک استعاره-نه الزاماً نبرد افراد با یکدیگر، بلکه در مورد نبرد یک فرد با مشکلات و مسائل مختلف زندگی هم همچنین).

به عنوان مثال، اگر ذهن و روحمان را به عنوان یک مرکز محوری و مهم در زندگی مان در نظر بگیریم، برای مواجهه با دنیای بیرون ،عمق استراتژیک مان را چگونه تعریف می کنیم. برای تجدید قوا و پشتیبانی چه گزینه هایی تعریف کرده ایم. مثلاً فردی ممکن است خلوت کردن در خودرو شخصی اش را انتخاب کرده باشد،فرد دیگری دیدار با دوستی صمیمی و همراه را، فرد دیگری کتاب را برگزیده باشد(باز هم به عنوان دوستی صمیمی و همراه)، دیگری رفتن به خانه ای در دنیای دیجیتال را(وبلاگی،وبسایتی یا هر جای دیگری)،آن دیگری رفتن به دل طبیعت را و الی آخر.

فکر می کنم یکی از تفاوت های مهم انسان ها با یکدیگر، در انتخاب عمق استراتژیک شان باشد!

 

پی نوشت: قسمت دوم صحبت هایم در این مطلب را می توانید جزو حرف های بی سر و ته یا شطحیات در نظر بگیرید.

 

۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۶
سامان عزیزی
شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

خلاصه کتاب هنر شفاف اندیشیدن(فایل pdf)

 

مطالبی که در این فایل خواهید دید خلاصه ای است از کتاب "هنر شفاف اندیشیدن" رولف دوبلی که توسط عادل فردوسی پور،بهزاد توکلی و علی شهروز به فارسی ترجمه شده است.

ذکر چند نکته در مورد این خلاصه ضروری به نظر می رسد:

  • فکر میکنم کتاب رولف دوبلی، خودش یک خلاصه است!. در واقع او سعی کرده است که تعداد زیادی از خطاهای شناختی انسان ها را لیست کند و توضیحات مختصری در مورد هرکدامشان بدهد.
  • نقد های زیادی به این کتاب وارد شده است ولی من فکر میکنم این کتاب با وجود همه نقد ها و نواقصش، ارزش خواندن دارد.
  • به نظر میرسد که خواندن این کتاب و به طریق اولی خواندن خلاصه ای از این خلاصه در این مطلب، برای کسانی مفیدتر خواهد بود که حداقل مطالعاتی در حوزه روانشناسی شناختی داشته اند و با مباحث این حوزه آشنایی حداقلی دارند.
  • دسته بندی ای که برای خلاصه کردن این خطاها انجام داده ام(خطاهای مرتبط با دنیای درون-خطاهای مرتبط با دنیای بیرون-خطاهای مرتبط با دنیای بین فردی و ارتباطات) هیچ مبنای علمی ای ندارد و شما صرفاً به عنوان راه حلی برای دسته بندی و جدول بندی آنها در سه ستون روی آن حساب باز کنید!
  • این خلاصه را برای خودم برداشته بودم و ممکن است برای شخص دیگری کاربرد نداشته باشد(در واقع یک خلاصه برداری شخصی است و با نیت انتشار برای دیگران تدوین نشده است) ولی فکر کردم ممکن است برای کسانی که این کتاب را خوانده اند و به حوزه روانشناسی شناختی علاقه مند هستند جهت مرور و یادآوری خطاها  کمی مفید باشد
  • پیشنهاد میکنم قبل از خواندن کتاب هنر شفاف اندیشیدن، کتاب های "تفکر،کند و سریع" اثر دنیل کانمن، "قوی سیاه" اثر نسیم طالب، "نابخردی های پیش بینی پذیر" اثر دن اریلی و "53 اصل تصمیم گیری" اثر روبرت گانتر را مطالعه کنید. در واقع اگر میخواهید لیستی که رولف دوبلی در کتابش معرفی می کند، برایتان معنی داشته باشد و کمک کند که خطاها، تا حدی در خودآگاه تان نفوذ کنند و در خاطرتان بمانند، شاید باید به عنوان پنجمین کتاب سراغ آن بروید!

 

برای دانلود فایل خلاصه کتاب روی این لینک کلیلک کنید: دریافت خلاصه کتاب هنر شفاف اندیشیدن (حجم: 141 کیلوبایت)
 

 

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۳
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ق.ظ

نداشتن هایم

 

مدتها پیش، یکی از عزیزانم، که اتفاقاً معلمم هم هست!جمله ای را برایم نوشته بود که میگفت عصاره ایست از آنچه در زندگی پر بارش آموخته است. مفهومی را که در آن جمله به آن اشاره کرده بود، شاید بارها از نویسندگان و متفکران دیگری هم خوانده بودم ولی آن تاثیری را که باید روی من نگذاشته بود. اصلاً جزئی از مدل ذهنی ام نشده بود که بتوانم بعد از آن ،آگاهانه، به آن عمل کنم.

آن جمله این بود:

 

 

 

 

 

زیر آن جمله توضیح داده بود که از نظرش مفهوم این جمله حقیقتی آشکار را نمایان می کند، حقیقتی دوست نداشتنی.

و ادامه داده بود که :

" مثل غاری تاریک و طولانی که محل آن پنهان نیست. اما رفتن به درون آن جذاب نیست.

و چنین شده است که هیچ کس از درونش خبر ندارد.

همه‌ی آنها که به عمق این غار رفته‌اند، دیگر بیرون نیامده‌اند.

کسی هم نمی‌داند که این مسافران بازنگشته، آیا از ترس در تاریکی فلج شده‌اند یا اینکه در آن تاریکی هول‌ناک، چشم‌شان چنان به دنیا باز شده که دیگر دوست ندارند از غار بیرون بیایند و چشم‌شان دوباره، با فریب دروغین روشنایی خورشید آزار ببیند.

البته تمام مردم دنیا،‌ “بیرون مانده” یا “ناپدیدشده در غار” نیستند.

دسته‌ی سومی هم هستند که یکی دو گام در سیاهی غار پیش رفته‌ و از ترس بازگشته‌اند.

اینها عموماً به کاسبانی روایت‌گر تبدیل می‌شوند که برای مردم، خاطرات خود از آن غار نادیده را می‌گویند و با روایت بیم و امیدهای سفر نرفته در دل غار، داستان‌سرایی می‌کنند و کیمیاگرانه، کنجکاوی مردم بزدل را به سکه‌هایی برای تامین هزینه‌ی زندگی خویش تبدیل می‌کنند.

دنیا رازی ندارد.

محل غار را همه می‌دانند. اما جرات دیدن درونش نیست.

حقیقت هم از همین جنس است. هست. هر کسی هم که بخواهد، می‌تواند آن را ببیند.

اما، حقیقت، عموماً دوست نداشتنی است.

از میان همه‌ی حقیقت‌ها یکی هم این است که: همه چیز را نمی‌توان با هم داشت.

این حقیقتی نیست که فهم آن سخت باشد.

نقش این کلید گاوصندوق شادی و رضایت و موفقیت و قفل صندوقچه‌ی غم و نارضایتی و شکست، بر روی تک تک سلول‌های ما ثبت شده است.

بر روی تک تک سنگفرش‌های خیابان.

بر روی تک تک برگ درختان.

این حقیقت، در هر پدیده‌ای خود را به شکلی نمایان می‌کند:

همچنانکه هر زایشی، با مرگی نیز همراه است و هر ساختنی با ویران شدن.

همه، اینها را می‌دانیم. اما شاید دوست نداریم بدانیم.

دوست داریم دنیا، قانون دیگری داشته باشد.

چنین نیست که آنها که عمر را به جستجوی دائمی حقیقت می‌گذارند، حقیقت را ندانند یا نفهمند.

حقیقت تمام هستی را فرا گرفته است.

آنها به دنبال حقیقتی هستند که تلخ نباشد.

تمام تاریخ، داستان دو سلسله است.

سلسله‌ی آنها که حقیقتی را دیده‌اند و گفته‌اند و سلسله‌ی آنها که این حقیقت تلخ را نپسندیده‌اند و آن‌ها را سر بریده‌اند تا شاید کس دیگری بیاید و حقیقت شیرین‌تری بگوید.

این هم ظاهراً از همان حقیقت‌های تلخ پایان ناپذیر تاریخ است."

امروز هم مدعی نیستم که این مفهوم جزئی از مدل ذهنی من شده است و بر اساس آن زندگی و انتخاب می کنم. مشغول تلاش و تمرین و تکرارم تا شاید بتوانم این مفهوم را در لایه ی نگرشم به زندگی نهادینه کنم و از آن مهمتر، بر اساس آن رفتار و عمل کنم.

می خواهم قسمتی از نداشتن هایی را که انتخاب کرده ام و میکنم (چه آگاهانه و چه نا آگاهانه)، برای خودم بنویسم.البته شاید برخی اوقات، بعضی هایشان را اینجا هم بنویسم(آنهایی که قابل گفتن در جایی مثل اینجا باشند). می خواستم از شما هم بخواهم که اگر دوست داشتید این کار را برای خودتان انجام دهید.شاید بعدها دلیل این تمرین را بگویم شاید هم نیازی به گفتنش نماند.

پ.ن: لینک نوشته اصلی

۰ نظر ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۵
سامان عزیزی