زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۱۵۰ مطلب با موضوع «از زندگی» ثبت شده است

جمعه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۰۷ ب.ظ

کامکارها، یک تیم متمایز

آلبوم های زیبای کامکارها یار همیشگیِ دوران کودکی و نوجوانی ام بوده اند. دیروز که می خواستم یک گلچین(سلکشن) دیگر از آلبوم هایشان برای این روزهایم درست کنم، چند ساعتی زمان برد تا توانستم خودم را راضی کنم که بعضی از قطعات را کنار بگذارم!.

هر آهنگی که گوش می دادم انبوهی از خاطرات و حس های مختلف را برایم زنده می کرد. هنوز هم با خطای کمی، زیر و بم آهنگ ها را از بر بودم. اگر با قطعات و آهنگ هایی زندگی کرده باشید احتمالاً می فهمید چه می گویم.

وقتی برای اولین بار در کنسرت کامکارها حاضر شدم چهارده سالم بود. کنسرت در سنندج برگزار می شد و من هم با هر بدبختی ای که بود خودم را به آنجا رساندم. آن شب آنقدر ذق مرگ بودم و لذت برده بودم که الان هم که به آن شب فکر می کنم غرق لذت نغمه ی ساز های آنها می شوم.هنوز هم صدای کمانچه ی اردشیر کامکار دیوانه ام می کند. کمانچه ای مانند مومی در دست های هنرمند اوست. یا عود ارسلان یا دف بیژن.بگذریم.

*

پنجاه و سه سال. این تعداد سال هایی است که از تشکیل این گروهِ خانوادگی می گذرد. لطفاً دوباره به این عدد(53) فکر کنید. نه تنها در فضای هنر و موسیقی که در بسیاری از حوزه های دیگر هم، چنین عددی، عدد چندان کوچکی نیست(بخصوص در ایران ما).

در کنار این عدد، این را هم اضافه کنید که اعضای این تیم،  هر کدامشان در کار تخصصی خودشان، یَلی به حساب می آمده و می آیند. می خواهم بگویم اگر می خواستند می توانستند هر کدامشان به تنهایی "کامکارها"ی دیگری بسازند و خودشان مانند ستاره ای در میانشان بدرخشند. مقایسه اش کنید با تیم هایی که اکثر ما می سازیم و تا تقّی به توقی می خورد باد غبغبمان چنان زیاد می شود که نمی توانیم همدیگر را تحمل کنیم و هوای شق القمر انفرادی به سرمان می زند.

بدون شک "خانواده" بودن کامکارها در حفظ این تیم بی تاثیر نبوده است ولی بعید می دانم تنها این عامل چنین نتایجی به بار آورده باشد.در همین حوزه خانواده های بسیاری بوده و هستند ولی شما اسم کدامشان را به خاطر دارید؟

اگر به کار تیمی و تیم سازی علاقه مند باشیم، فکر می کنم کامکارها نمونه خوبی هستند که وقتی نقش ها و تقسیم بندی های "بلبین" را مرور می کنیم به آنها فکر کنیم.

*

آنچه در ادامه می آید تاریخچه و معرفی مختصری است از برخی اعضای این تیم :

 

گروه موسیقی کامکارها در سال ۱۳۴۴ برای نخستین بار در سنندج، به عنوان گروهی خانوادگی به سرپرستی حسن کامکار (ویلن) و عضویت هوشنگ (آکاردئون)، بیژن (خواننده)، پشنگ (سنتور)، قشنگ (خواننده و ویلن) و ارژنگ (تمبک) تشکیل شد و برنامه‌های متعددی را در باشگاه افسران، مدارس و تالارهای شهر سنندج اجرا کرد. کامکارها اوّلین تمرینات خود را شب‌ها در کنار حوض کوچک حیاط منزل شان انجام می‌دادند. با بزرگ شدن فرزندان، به تدریج این گروه موسیقی کاملتر شد.

بعد از سال ۱۳۵۰ برخی از افراد خانواده از جمله هوشنگ، بیژن، پشنگ و ارسلان برای فراگیری موسیقی آکادمیک به تهران آمده و در دانشکده هنرهای زیبا به تحصیل مشغول شدند (ارژنگ در آن دوره در رشتهٔ نقاشی تحصیل می‌کرد). پس از چندی کامکارها، تحت سرپرستی محمدرضا لطفی، حسین علیزاده و پرویز مشکاتیان، به همراه تنی چند از دیگر هنرمندان، به عضویت گروه‌های شیدا و عارفدرآمدند. این دو گروه کنسرت‌های موفّقیّت آمیزی را با خوانندگی محمدرضا شجریان و شهرام ناظری به اجرا گذاشتند. بعضی از افراد این گروه سابقهٔ عضویت در گروه موسیقی چاووش را دارند.

اوّلین کنسرت‌های رسمی این خانواده با نام «گروه کامکارها» در اوایل دوران پس از انقلاب ۱۳۵۷ در مجموعه آزادی و تالار وحدت اجرا شد که در بر گیرندهٔ سه قسمت: موسیقی فارسی، تکنوازیسنتور اردوان و موسیقی کردی بود. در سال ۱۳۶۸ امید لطفی، فرزند قشنگ و محمدرضا لطفی، به گروه پیوست و نوازندگی تار گروه را به عهده گرفت. کامکارها در کنسرت‌های اخیرشان برخی از استعدادهای جوان را نیز در کنار خود جای داده‌اند.

این گروه کنسرت‌های متعددی در داخل و خارج از کشور اجرا نموده و در برخی جشنواره‌های بزرگ موسیقی جهانی از جمله WOMAD به مدیریت پیتر گابریل، سامر استیج (نیویورک) و تالارهای بزرگ و مهم اروپا و آمریکا همواره حضور داشته‌است.

 

استاد حسن کامکار



پدر برادران و یک خواهر کامکار بود. برای خودش در سنندج بروبیایی داشت. همه اهل هنر او را به اسم استاد حسن کامکار می شناختند. موسیقی امروز کردستان تا حد زیادی مدیون فعالیت های اوست، برای اینکه اولین هنرستان موسیقی در سنندج به همت او تاسیس شد و بیشتر عمرش را صرف تحقیق و بازنویسی آهنگ های فولکلور کردی کرد و بیش از 400 آهنگ محلی ساخت که از او به یادگار ماند. در واقع موسس اصلی گروه کامکارها استاد حسن کامکار بوده. او به تمام بچه هایش موسیقی و سازهای جداگانه یاد داد و آنها را تشویق می کرد تا همیشه در کنار هم بمانند. استاد کامکار در سال 1371 درگذشت.

 

هوشنگ کامکار (سرپرست گروه و آهنگساز و تنظیم کننده)

بزرگ خاندان کامکارهاست. بعد از پدرش، سید حسن کامکار که بچه هایش را دور هم جمع کرد و موسیقی را مانند خواندن و نوشتن یادشان داد، هوشنگ کسی بود که باید این وظیفه را ادامه می داد. تشکیل گروهی به نام گروه کامکارها و جمع کردن خانواده در قالب این گروه و اجرای کنسرت و تهیه آلبوم و خلاصه هر فعالیتی که در قالب گروه کامکارها انجام می شود زیر دست همین هوشنگ کامکار است. خیلی خودش را روی صحنه آفتابی نمی کند. 

تا به حال چندین کتاب و مقاله علمی در زمینه های مختلف موسیقی نوشته است که بعضی از آنها در سطح جهانی مطرح هستند. به علاوه اینکه برادر بزرگ کامکارها تحصیلاتش را در ایتالیا و آمریکا انجام داده و چندین سال رئیس گروه موسیقی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بوده و هنوز هم به عنوان استاد موسیقی در این دانشگاه فعالیت می کند.

 

بیژن کامکار (خواننده اصلی و نوازنده دف، رباب، تار، تمبک و دهل)

از پایه گذاران گروه های عارف و شیدا و رفیق شفیق مشکاتیان و لطفی بود. اوایل در همین گروه عارف و شیدا تنبک می نواخت، اما یک روز به محمدرضا لطفی پیشنهادی داد که باعث یک انقلابی در بین سازهای کوبه ای ایرانی شد. پیشنهاد داد تا از ساز دف در ترکیب سازها استفاده شود و این حرکت آنقدر مورد استقبال قرار گرفت که از آن به بعد در بیشتر گروه های سنتی نقش دف را به خوبی می شود دید. 

پیش از این، دف فقط در مراسم مذهبی دراویش در خانقاه ها مورد استفاده قرار می گرفت و در گروه های موسیقی ایرانی استفاده نمی شد. بیژن کامکار به غیر از نواندگی تنبک، دف و رباب، کار خوانندگی هم انجام می دهد و در بیشتر کنسرت ها و آلبوم های کامکارها به عنوان خواننده یا همخوان حضور دارد. در بین کامکارها او با حضور داشتن در 120 آلبوم به عنوان نوازنده و خواننده رکورددار است.

پشنگ کامکار (سنتور)

از همان اول که وارد کار حرفه ای شد و خودی نشان داد در جامعه موسیقی، در کنار پرویز مشکاتیان و فرامرز پایور از وزنه های سنتورنوازی ایران محسوب می شد. مانند برادرش بیژن، رفیق شفیق محمدرضا لطفی بود و از همان ابتدای تاسیس گروه شیدا حضور داشت. پشنگ برای خودش مکتب خاصی در شیوه سنتورنوازی دارد و خیلی از سنتورنوازان جوان به سبک او کار می کنند. 

قشنگ کامکار (سه تار)

تنها خواهر خانواده کامکارها که همیشه پا به پای برادرانش به عنوان نوازنده سه تار در گروه حضور داشته. او همسر محمدرضا لطفی بوده و امید لطفی که مدتی به عنوان نوازنده میهمان در گروه کامکارها فعالیت می کرده فرزند اوست. به جز سه تار، ویولن هم می نوازد و به آواز ایرانی هم تسلط دارد. 

او اولین زنی بود که بعد از انقلاب به عنوان نوازنده روی صحنه می رفت و این نقطه عطفی شد برای حضور نوازنده ها و همخوان های زن در گروه های موسیقی. به غیر از نوازندگی و همخوانی در گروه کامکارها، کنسرت های زیادی را هم همراه سیما بینا انجام داده است.

ارژنگ کامکار (تمبک)

حتی اگر سراغ موسیقی هم نمی آمد باز هم آنقدر هنرمند و معروف بود که همه اهل هنر بشناسندش. ارژنگ کامکار یک مقدار با جنس خواهرها و برادرهایش فرق می کرد. برعکس همه که در دانشگاه سراغ رشته موسیقی رفتند، نقاشی خواند و خیلی حرفه ای نقاشی را ادامه داد تا اینکه در این سال ها چندین گالری هنری از آثارش برپا کرده که تمام هنرمندان تجسمی را به طرف خودش جلب کرده اما نقاشی باعث نشد تا در موسیقی از خواهرها و برادرهایش عقب بماند. 

حضور رسمی اش را در موسیقی با گروه عارف و شیدا شروع کرد و از شروع کار گروه کامکارها هم در کنار برادران و خواهرانش تمبک و دف می نواخت. ارژنگ در سال 1383 کتاب «60 قطعه برای تمبک» را منتشر کرد که الان خیلی از هنرجویان تنبک از آن به عنوان سرمشق استفاده می کنند

ارسلان کامکار (بربط و ویولن)

آنهایی که عشق موسیقی کلاسیک و پای ثابت اجراهای ارکستر سمفونیک اند ارسلان کامکار را به خوبی می شناسند. سولیست ارکستر سمفونیک که همیشه نزدیک به همه نوازنده ها به رهبر گروه می نشیند. به علاوه یکی از معروفترین نوازنده های عود و بربت در ایران هم هست و ساز تخصصی اش در گروه خانوادگی شان هم همین عود است. به غیر از این در زمینه آهنگسازی برای کودکان هم فعال است و موسیقی متن تئاترهای سبز در سبز، شش جوجه کلاغ و روباه، کارآگاه 2، بابابزرگ و تُرُب و موسیقی فیلم تنبلِ قهرمان (تماما به کارگردانی بهروز غریب پور) ساخته اوست. 

به یاد علی اصغر کردستانی، زردی خزان، سوئیت سمفونیک افسانه سرزمین پدری ام، سرود ایران، شوریده دل، سوئیت سمفونیک کردی، کنسرتینو کمانچه (با همکاری اردشیر کامکار)، شباهنگام (با همکاری هوشنگ کامکار روی اشعار نیما یوشیج)، جاده ابریشم، موسیقی متن فیلم مادر (به کارگردانی علی حاتمی) موسیقی متن فیلم آوازهای سرزمین مادری ام (به کارگردانی بهمن قبادی)، آلبوم خاک، نغمه خراسانی، نغمه صلح (تقدیم به خانم شیرین عبادی) و آلبوم ئه وین آثاری از ارسلان کامکار است که آن را خارج از قالب گروه خانوادگی اش منتشر کرده.

اردشیر کامکار (کمانچه و قیچک)

آلبوم ناشکیبای همایون شجریان را که حتما یادتان هست؟ آلبومی که در زمان انتشارش به پرفروش ترین آلبوم موسیقی سنتی تبدیل شد و حسابی سروصدا به پا کرد. آهنگسازی این آلبوم را اردشیر کامکار به عهده داشت. البته اردشیر حق استادی هم به گردن همایون شجریان دارد و او کمانچه را پیش همین اردشیر کامکار یاد گرفته است. همزمان که نزد برادر بزرگترش پشنگ و محمدرضا لطفی موسیقی را یاد می گرفت، عضو گروه عارف و شیدا هم شد.

آلبوم های به یاد صبا، بر تارک سپیده، زهی عشق، تال (قطعاتی روی موسیقی لرستان همراه آواز و کمانچه فرج علیپور)، ناشکیبا، راز نگاه (همنوازی کمانچه و لیره ساز یونانی و بداهه نوازی در موسیقی ایران و یونان به همراه ماتئوس تساهوریدیس)، کارهای ماندگار او در آهنگسازی و کمانچه نوازی هستند که به صورت مستقل آنها را انجام داده است.

اردوان کامکار (سنتور)

برای اینکه اردوان کامکار را خوب به یاد بیاورید کافی است موسیقی فیلم سنتوری را یک بار دیگر گوش کنید. همان موسیقی که با خوانندگی محسن چاووشی تبدیل شد به یکی از موسیقی فیلم های چند سال اخیر. اما این فقط گوشه ای از هنرنمایی های اردوان کامکار است.

او عاشق کارهای فیوژن و ترکیبی است. به سنتور کاملا مسلط است و برای همین می تواند از آن در هر موسیقی دیگری به غیر از موسیقی سنتی هم استفاده کند. نمونه اش همین موسیقی فیلم سنتوری است که اصلا در ژانر پاپ ساخته شده. ملودی های کردی را برای ارکستر سمفونیک تنظیم می کند، کنسرتینو برای سنتور می نویسد، ترکیبی از سنتور و ارکستر سازهای زهی می سازد و خلاصه کلی کارهای عجیب و غریب که باعث شده او را در میان تمام خواهران و برادرانش متمایز کند. بر تارک سپیده، ماهی برای سال نو، سیاچمانه، آلبوم های دریا و برفراز باد (تکنوازی)، موسیقی فیلم چشم انداز ایرانی (به کارگردانی تورج منصوری) از دیگر آثار ماندگار او هستند.

مطالبی که در مورد تاریخچه و معرفی کامکارها خواندید از اینجا ،اینجا و اینجا برداشته ام.

برای مشاهده بعضی از ویدیوهای کامکارها می توانید اینجا را هم نگاهی بیندازید.

 

۱ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۷
سامان عزیزی
جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۲۸ ق.ظ

کالاهای پستِ سبد زندگیِ ما

 

اقتصاد دانان دسته بندی جالبی برای کالاها دارند که گاهی به تناسب موضوع(مثلاً در بحث ترجیحات و مطلوبیت های هر فرد)، در کنار سایر دسته بندی ها و خوشه بندی هایشان از آن استفاده می کنند.

آنها در این دسته بندی، کالاها را به دو دسته تقسیم می کنند. دسته ی اول را کالاهای معمولی(Normal Goods) و دسته ی دیگر را کالاهای پَست(Inferior Goods) می نامند.

کالاهای معمولی کالاهایی هستند که در صورتی که ما با محدودیت بودجه مواجهه نباشیم ،مصرفمان از آنها بیشتر می شود.به عبارتی هرچه محدودیت بودجه کمتر مصرف این کالاها بیشتر.

اکثریت کالاها و خدمات موجود در بازار در این دسته بندی قرار می گیرند(از برنج و گوشت بگیرید تا خدماتی مثل دندانپزشکی و نظافت منزل).

 

 میان نوشت بیربط به اصل موضوع ولی مرتبط با بحث کالاهای معمولی: دسته ی کوچکی از کالاهای معمولی را کالاهای لوکس شامل می شوند.ویژگی کالای لوکس این است که هر چه درآمدها بیشتر می شود تقاضا برای این کالاها هم بیشتر می شود(و برعکس).

 

اما کالاهای پست کالاهایی هستند که انسان ها وقتی درآمد کمی دارند از آنها استفاده می کنند اما وقتی درآمدشان زیاد شد،مصرفشان از آنها کاهش می یابد و کالاهای دیگری را انتخاب می کنند.

ظاهراً مثال کلاسیک اقتصاد دانان برای توضیح کالاهای پست "سیب زمینی" است. وقتی درآمد افراد افت زیادی می کند یکی از غذاهایی که می توانند مصرف کنند سیب زمینی است که هم پرحجم است و هم قیمت آن در همه جای دنیا پائین است.(البته این نمونه مورد نظر اقتصاددانها در مورد من صادق نیست چون متوسط مصرفم از سیب زمینی در همه ی دوران های زندگی ام ثابت بوده:)

طبیعتاً این تعاریف از کالاهای معمولی و پست تعاریفی نسبی است.یعنی ممکن است کالایی که برای یک فرد، معمولی است برای دیگری، پست باشد.

*

اگر مواردی مانند مجموعه دانش های مفید، یادگیری مهارت ها،فکر کردن! ،نگاه نقادانه، مدیریت منابع، مدیریت زمان و چیزهایی از این دست را کالاهای سبد زندگی مان(و کسب و کارمان) در نظر بگیریم، شاید بتوان دسته بندی ای که در بالا ذکر کردم را در مورد سبد کالاهای زندگی هم در نظر گرفت.

با این فرض، احتمال دارد "یادگیری مهارتها" در دسته ی کالاهای پستِ سبد زندگی یکی از ما و در دسته ی کالاهای معمولی سبد زندگی دیگری باشد، یا "مدیریت منابع" در دسته ی کالاهای معمولی یکی  و دسته ی کالاهای پست دیگری باشد.

مثلاً تعبیری منستب به دکتر محسن رنانی هست که می گوید در ایران، علم اقتصاد از نظر مسئولان حکومتی یک کالای پست است!. یعنی وقتی اوضاع به کامشان است و درآمد های نفتی کرور کرور به خزانه هایشان سرازیر می شود، اقتصاد را یک علم غربی می دانند که برای ایران مناسب نیست ولی وقتی اوضاع خراب می شود و کامشان تلخ و درآمد های نفتی چکه چکه به خزانه هایشان می چکد، سراغ اقتصاددانان می روند که بیائید و درستش کنید.

 

حالا بیائید برای دقایقی ایران را بیخیال شویم و ببینیم در سبد کالاهای زندگی ما(یعنی کالاهایی که جنس شان از جنس مواردی است که پیشتر گفتم) چه کالاهایی از نظرمان(آگاهانه یا ناآگاهانه) در دسته ی کالاهای پست قرار گرفته اند؟

ببینیم آیا واقعاً حقشان بوده که در این دسته باشند یا مثل مثال دکتر رنانی، به ناحق در این دسته قرارشان داده ایم؟

هیچ بعید نیست که بسیاری از بحران های زندگی مان به خاطر اشتباه در قرار دادن یک یا چند کالا در دسته ی کالاهای پست باشد.

مثلاً آیا همیشه در زمان بحران به یاد مدیریت منابع مان می افتیم؟ آیا فقط در زمان گرفتاری هایمان به سراغ یادگیری مهارت های همسو با اهدافمان می رویم؟ مثلاً تلاش برای یادگیری زبان انگلیسی ،وقتی دغدغه مان می شود که دوست داریم کتاب درجه یکی را بخوانیم ولی ترجمه ای از آن پیدا نمی شود؟

فکر می کنم بد نباشد اگر گاهی بنشینیم و با این عینک، به دسته بندیِ کالاهای معمولی و پست  سبد زندگی مان نگاهی بیندازیم.شاید جابجایی یکی دو کالا از سبد کالاهای پست به معمولی یا برعکس، مسیر های تازه ای پیش رویمان بگشاید.

 

پی نوشت:تعریف کالاهای پست و معمولی را از دکتر علی سرزعیم در جلد دوم مجموعه "اقتصاد برای همه" آموخته ام و از ایشان نقل کردم.(جلد اول و جلد دوم مجموعه اقتصاد برای همه)

 

۰ نظر ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۸
سامان عزیزی

مدتی است که مشغول مطالعه ی کتاب "سیری در نظریه پیچیدگی" هستم(نوشته ی ملانی میچل و ترجمه ی رضا امیررحیمی) و به تازگی بارِ اولِ مطالعه ی آنرا تمام کرده ام.زمان زیادی بود که در کتابخانه ام خاک می خورد.بارها به آن سرک کشیده بودم ولی بالاخره توانستم پیوسته بخوانمش:)

قبل از هر چیز باید اشاره کنم که علاقه و تمایلی که برای مطالعه(هر چند اندک) در این حوزه در من شکل گرفته را مدیون معلم عزیزم محمد رضا شعبانعلی هستم. از زمانی که از فراکتال ها(که از زمانی که اولین فراکتال را در کتاب مدرسه دیدم به آنها دلبستگی پیدا کردم!) می گفت ،از زمانی که از بولتزمن و بازی هایش با ذرات گاز صحبت کرد تا امروز که تلاشش برای توضیح آموخته هایش از پیچیدگی کم کم در حال ظهور(Emerge شدن) است.

 

به هر حال فکر می کنم که امروز در تلاشم برای فهمِ هر چند اندکِ پیچیدگی و سیستم های پیچیده، حتی در نقطه صفر هم نباشم. بنابراین اگر فکر می کنید از تجربه ی من از مطالعه ی این کتاب چیزی عایدتان می شود، باید بگویم که :بعید می دانم.

زمانی می شود خلاصه یا چکیده ای از  یک کتاب را ارائه داد که فهمی نسبی از محتوای آن داشته باشیم که در مورد این کتاب چنین شرطی برای من صادق نیست. اینجا دوباره باید اعتراف دیگری هم بکنم! :تقریباً نصف مطالب این کتاب را اصلاً نفهمیدم(البته اگر بیشتر از نصف هم نباشد). با دقت بسیار بالایی هم خواندم، برخی پاراگراف ها را هم چندین و چند بار می خواندم، در مورد بعضی بحث ها جستجو می کردم،حتی مجبور شدم به کتاب های ریاضی و حساب دیفرانسیل و هندسه ی دوران تحصیل هم مراجعه کنم بلکه به یک دردی بخورند!  و الی آخر.ولی باز هم تفاوت معناداری در فهمیدنم نمی کرد.

آیا ایراد از ترجمه بود؟ طبیعتاً ترجمه ی کتاب و به طریق اولی تر ترجمه ی کتاب های تخصصی دشواری ها و نارسایی های خودش را دارد اما فکر نمی کنم سهم قابل توجهی از نفهمیدن من به ترجمه مربوط باشد.

به نظرم رسید که سهم قابل توجهی از نفهمیدنم مربوط به ماهیت این علم است(صرف نظر از نادانی و ندانستن های خودم در این زمینه).

در این کتاب، نویسنده سعی کرده است که از دو رویکرد به بحث پیچیدگی نزدیک شود. اول، بیان مصادیق مختلف پیچیدگی در سیستم های مختلف و در شاخه های گوناگون. دوم، دیدن همپوشانی های این سیستم ها برای رسیدن به یک نگاه واحد به پیچیدگی و سیستم های پیچیده.

 

در کنار این دو رویکرد، تاریخچه ی تلاش برای فهم پیچیدگی از ارسطو تا به امروز هم مرور می شود.

شاید برخی تکه تکه های کتاب را فهم کرده باشم ولی راستش را بخواهید هر چه تلاش کردم نتوانستم این تکه تکه ها را به صورتی که کمی راضی ام کند به هم ارتباط بدهم. البته ظاهراً در این سردرگمی با دانشمندان این حوزه شریک هستم:) (البته تا زمان نگارش این کتاب که حوالی سال 2008 است).چنانکه می دانید سردرگمی هم مراتبی دارد.می خواهم بگویم این سردرگمی کجا و آن سردرگمی کجا.امیدوارم این توفیق برایم حاصل شود که لِوِلِ سردرگمی هایم از امروزم وضع بهتری داشته باشند که به نظرم یکی از معانی "رشد" هم همین است.

 

در هر صورت و فارغ از بحث پیچیدگی و محتوای این کتاب، فکر می کنم که آموزه ی جانبی ای در نوشته های ملانی میچل نهفته بود(حداقل برای من اینطور بود).

بحث پیچیدگی و سیستم های پیچیده بحث هیجان انگیزی است و اگر نویسنده ای بخواهد می تواند خواننده را به شدت "جوگیر" کند اما او این کار را نکرده است. هر جا که بحثی مطرح شده که ممکن است باعث نتیجه گیری و بسط دادن های گمراه کننده و غلط شود، نویسنده سعی کرده که نظرات و شواهدی را که باعث "شک"کردنِ خواننده شود بلافاصله ارائه دهد.

طبیعتاً این انتظار از هر محققی می رود که چنین عمل کند ولی در طول تاریخ(و امروز هم) دانشمندان و محققان زیادی بوده اند که علائم و شواهدی را که برخلاف میلشان(یا برخلاف قاعده ای که دلشان می خواسته استخراج کنند) بوده فیلتر کرده اند.(به عبارتی آنها هم مانند ما گرفتار خطاهای شناختی مختلفی شده اند).

این است که بعد از مطالعه این کتاب می توانم بگویم که هیجان زده و جو گیر نیستم ولی همچنان علاقه مند مانده ام و شاید بتوانم بگویم که علاقه مند تر هم شده ام.

با همه این سختی ها و بدبختی ها :) در مطالعه ی این کتاب، باز هم فکر می کنم اگر به این حوزه علاقه مند هستید و مشغول خواندن کتاب محمد رضا هم هستید، شاید خواندن این کتاب هم خالی از لطف نباشد.

و همچنین خوشحال می شوم اگر قبلاً این کتاب را خوانده اید،نظرات و توضیحاتتان را در مورد این کتاب با من هم در میان بگذارید.

۲ نظر ۲۰ تیر ۹۷ ، ۰۰:۳۶
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۵۳ ب.ظ

تفالی به نیچه (چهار)

 

" برادران، بزرگ ترین خطر برای تمامیِ آیندهِ بشر در وجود چه کسانی ست؟

مگر نه در وجود نیکان و عادلان؟

در وجود آنانی که چنین می گویند و در دل چنین احساس می کنند: "ما هم اکنون می دانیم که خوب کدام است و عادلانه کدام. ما همچنین این ها را داریم. وای بر آنانی که این جا هنوز می جویند!"

زیانِ نیکان زیان بار تر از هر زیانی ست که شریران توانند رساند!

زیانِ نیکان زیان بار تر از هر زیانی ست که بدگویانِ جهان توانند رساند!

 

برادران،روزی کسی در دل نیکان و عادلان نگریست و گفت: "اینان فریسیان اند." اما کسی سخن اش را در نیافت.

نیکان و عادلان نیز خود نمی بایست او را در می یافتند، زیرا جانِ شان در زندانِ وجدانِ نیکِ شان در بند است.حماقتِ نیکان بی نهایت زیرکانه است.

باری، حقیقت این است که نیکان باید فریسی باشند. جز این چاره ای ندارند.

نیکان باید آنانی را که پایه گذارِ فضیلتِ خویش اند به صلیب کشند! این است حقیقت.

 

و اما دومین کسی که خاک آنان را کشف کرد(یعنی خاک و دل و قلمرو نیکان و عادلان را) همان بود که پرسید: "آنان از چه کس از همه بیش بیزار اند؟"

آنان از آفریننده از همه بیش بیزار اند، که لوح ها و ارزش های کهن را می شکند، از شکننده. از آن کس که قانون شکن نام می دهند اش.

زیرا نیکان نتوانند آفرید.آنان همیشه آغازِ پایان اند.

آنان به صلیب می کشند هر آن کس را که ارزش های نو را بر لوح های نو بنگارد. آنان آینده را قربانی خود می کنند. آنان تمامیِ آینده یِ بشر را به صلیب می کشند!

نیکان همیشه آغازِ پایان بوده اند. "

 

نقل از "چنین گفت زرتشت" نیچه با ترجمه داریوش آشوری.

توضیحات داریوش آشوری در مورد" فریسیان": فرقه ای در میان یهودیان باستان که در زمان مسیح نیز بودند. سخت پیرو شریعتِ نگاشته بودند و زهدِ خشک می ورزیدند و ظواهر شریعت را نگاه می داشتند.مسیح با این جماعت و ریاکاری هاشان سخت مخالف بود و بارها در انجیل به ایشان تاخته است.

توضیحات داریوش آشوری در مورد "عادلان": مفهومی است از کتاب مقدس به معنای کسانی که در راهِ راست و طریقِ دین و شریعت اند در برابرِ شریران.

 

پ.ن: اگر به این تفال بازی ها علاقه مند بودید، می توانید تفال های قبلی را در اینجا،اینجا و اینجا مطالعه نمائید.

۰ نظر ۱۷ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۳
سامان عزیزی
جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۱ ب.ظ

شکستِ موفقیت

پیش نوشت: این روزها تب فوتبال و جام جهانی همه گیر شده است و همه، از فوتبالی و غیر فوتبالی،مستقیم و غیر مستقیم جام جهانی را بهانه ی به میان کشیدن برخی حرفها و تحلیل هایشان می کنند حتی نتانیاهوی منفور و نادرست!.

انصافاً از فوتبال می شود چیزهای زیادی آموخت و این روزها هم برخی از نوشته ها که تم فوتبالی داشته اند به نظرم خیلی مفید و آموزنده بوده اند.

مثال ها و استعاره های فوتبالی همیشه مورد علاقه ام بوده اند و در دوره ای آنقدر از آنها استفاده می کردم که در شرکتمان فکر می کردند به اندازه فردوسی پور خوره فوتبالم!. هفت سالی می شود که بجز بازی های بارسلونا تقریباً فوتبال دیدن را کنار گذاشته بودم ولی از شما چه پنهان که امسال از شروع جام جهانی تا الان، تقریباً هشتاد درصد بازی های مرحله گروهی را تماشا کرده ام.خیلی هم لذت برده ام:)

 

 

همانطور که عرض کردم چیزهای زیادی از این دوره جام جهانی را می توان دستاویزی برای بحث های مختلف کرد. من هم در جهت عقب نماندن از قافله تصمیم گرفتم چند خطی بنویسم:)

چند روز پیش زیر درس معرفی کتاب گفت و گوهای سرنوشت ساز در متمم، جمله ای از کتاب را نقل کردم:

هیچ چیز مثل موفقیت شکست نمی خورد.

 

 احتمالاً خبردار هستید که تیم آلمان در مرحله ی گروهی رقابت های جام جهانی در گروهش چهارم شد و حذف شد.(البته کمی زود حذف شد.دوست داشتم به برزیل می خورد تا نیمار انتقام جام قبلی را از آنها بگیرد.حیف شد:)

بعد از بازی اول آلمان(با مکزیک) و قبل تر از آن هم که لیست بازیکنانی که یوآخیم لوو تصمیم داشت برای جام جهانی همراهش بیاورد معلوم شد، پیش بینی کردم که آلمان در این دوره موفق نخواهد بود(البته برای این ادعا و پیش بینی ام،چند شاهد هم دارم! که یک وقت فکر بد نکنید.گربه ای هم در کار نبود).

به نظرم میرسد که این روند و اتفاق نهایی آن(یعنی حذف آلمان)، می تواند مصداق بسیار مناسبی برای جمله ی بالا باشد.

یوآخیم لوو با این بازیکنان(بجز تعداد بسیار کمی که جدید بودند) و استراتژی و برنامه های مشابهی، توانست قهرمان جام قبلی باشد.

در این دوره، تقریباً با همان استراتژی به جام آمد.یعنی با تکیه بر همان موفقیت قبلی.

در دنیای رقابتی فوتبال امروز، استراتژی های مربیان، سبک بازی تیم، ویژگی ها و مهارت های بازیکنان و بسیاری چیزهای دیگر زیر ذره بین است و داده ها و اطلاعات بسیار زیادی در مورد تیم ها استخراج می شود. تکرار موفقیت در این شرایط مستلزم این است که مواظب باشیم همان موفقیت باعث شکستمان نشود.

در واقع تکرار فرآیند یک موفقیت، در بستر و شرایط متفاوت، خودش می تواند یکی از دلایل شکست خوردن باشد.

 

شما مصداق هایی در زندگی شخصی خودتان سراغ دارید که تکرار فرآیند یک موفقیت در بستر و شرایط متفاوت، باعث شکست تان شده باشد؟

 

۲ نظر ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۳:۴۱
سامان عزیزی
جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۱۲ ب.ظ

بود و نمودی دیگر

مدتها بود که همدیگر را ندیده بودند.در دوران دانشگاه دوستان نزدیکی بودند و بعد از آن دوران هم گهگاه همدیگر را می دیدند.

بهروز روشنفکرشان بود و در مورد مسائل مختلف می توانست ساعتها به بحث بنشیند.در ملاقات های اخیرشان، توسعه پایدار ورد زبانش بود و از راهکار های مهمی می گفت زمینه ساز توسعه کشور هستند.از وضعیت جامعه نگران بود و می گفت همه مردم در فکر این هستند که یکشبه راه صد ساله را بروند.همه در فکر سود های بادآورده هستند.رانت و دلالی پیشه اکثر مردم شده است. خلاصه یکساعتی بر سر مردم بی سواد و بی مسئولیت مملکت نق زد.همه در بحث شرکت می کردند و در تائید صحبت های همدیگر نق های جدیدی اضافه می کردند.

بهتاش هم چند دقیقه یکبار وسط حرفش می پرید و می گفت "واقعاً راست می گی.اما چاره چیه؟ به نظرت باید چکار کنیم؟". بهروز هم می گفت راهکار کوتاه مدت نداریم و راه درازی در پیش است.

بهزاد از اصلاحات فرهنگی می گفت.از آموزش که پایه این اصلاحات و توسعه است.از نقش رسانه ها و از ضرورت وجود رسانه های آزاد و الی آخر.

بهرام هم که کمتر در بحث شرکت می کرد، بعد از اینکه بحث به سمت بازار ارز و طلا رفت رو به دوستانش گفت: "باهاتون موافقم.یکی از دلایل التهاب بازار هجوم مردمیه که احساس مسئولیت و تعهد ندارن. اتفاقاً یک آشنا دارم که میتونه هر هفته سی هزار دلار برام دلار دولتی بگیره ولی فکر کردم و دیدم توی این اوضاع خیانت بزرگیه اگر این کار رو بکنم".

بحث ها همینطور عالمانه و مسئولانه و بزرگ منشانه و روشنفکرانه به پیش می رفت و همه از داشتن دوستانی به این خوبی، داشتند لذت می بردند.

کم کم موقع خداحافظی نزدیک میشد. بهروز با حالتی صمیمانه دست بهرام را گرفت و به گوشه ای برد و به او گفت: "ببینم این دوستت که گفتی میتونه دلار دولتی برات بگیره هنوز هست؟!.چه جوری میشه باهاش کنار اومد؟"

قبل از خداحافظی دو نفر دیگر از دوستان هم آمدند تا شماره جدید بهرام را که به تازگی عوض کرده بود از او بگیرند و گفتند که کار مهمی هم دارند که بعداً تلفنی با او مطرح خواهند کرد!

 

۴ نظر ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۲
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۱۰ ق.ظ

دغدغه مردم ایران چیست؟

پیش نوشت: جعفر محمدی-سر دبیر عصر ایران-مطلبی نوشته تحت عنوان "مردم ایران چه می خواهند؟". می دانم که اکثر دوستانی که به اینجا سر می زنند احتمالاً این مطلب را خوانده اند(که محمد رضا و امیر تقوی هم آنرا بازنشر کردند) اما نمی دانم چرا دلم می خواهد روی صفحات این وبلاگ هم باقی بماند. این مطلب را برای همه ی دوستانم و هر کانالی که احساس کردم می شود فرستاد،فرستادم به این امید که به دست تعداد بیشتری برسد و خوانده شود.

 


مردم ایران بیشتر طرفدار اصلاح طلبان هستند یا تمایلات اصولگرایانه دارند؟ آنها در انتخابات آینده به کدام جریان رأی خواهند داد؟ نگاه شان به مسأله فلسطین چیست؟ درباره ماندن یا رفتن بشار اسد چه فکر می کنند؟ چه دغدغه هایی درباره دولت آینده عراق دارند؟ یمنی ها چند پهپاد عربستان را ساقط کردند؟ افت یا افزایش محبوبیت حسن روحانی چقدر برایشان مهم است؟ تا چه اندازه برایشان مهم است که چه کسانی از کابینه دوازدهم حذف می شود و چه افرادی جایشان را خواهند گرفت؟ آمار بازدید کنندگان از نمایشگاه قرآن امسال، نسبت به سال قبل، بالا رفته یا پایین آمده است؟ تغییر و تحولات فراکسیون های مجلس شورای اسلامی چگونه است؟ و … ؟

بسیاری واقعاً فکر می کنند، این ها و نظایر این ها، دغدغه های مردم ایران هستند! نگاهی به سخنرانی ها، رسانه ها، نوشته ها و حتی دعواهایشان بیندازید! چنان در این دایره محدودی که خود ساخته اند دور می زنند که انگار در بیرون دایره فرضی شان، دنیایی و مردمانی وجود ندارد! مشکل اینجاست که اینان، صدا و رسانه دارند ولی دهها میلیون نفری که جنس دغدغه هایشان متفاوت است، یا بی صدا هستند یا اگر هم صدایی از ایشان بلند شود، گوش شنوایی منتظرشان نیست!

اما دغدغه اغلب مردم ایران چیست؟ زیاده گویی نمی کنم و کوتاه ترین پاسخ را می دهم: اکثر مردم ایران، فقط یک چیز می خواهند و آن، “زندگی عادی” است.
ایرانی ها نه مانند مردم آلمان دوران هیتلر، دچار خود برتر بینی نژادی اند و نه مانند متوهمان داعش، در اندیشه بسط ایدئولوژی خود بر جهان به ضرب و زور شمشیرند و نه همانند امثال ترامپ، داعیه قلدری جهانی دارند؛ آنها فقط یک چیز می خواهند و آن، زندگی عادی است، مانند میلیاردها انسان دیگر که در این جهان زندگی می کنند.

زندگی عادی یعنی زندگی ای که بخش عمده آن را شعار و شعارزدگی پر نکرده باشد. ایرانی ها از صبح علی الطلوع که پیچ رادیو را باز می کنند، تلویزیون هایشان را روشن می کنند، سراغ اینترنت که می روند، سایت و روزنامه و خبرگزاری که می خوانند، به در و دیوار که نگاه می کنند و … خود را در محاصره شعار و شعار و شعار می بینند. واقعاً یک ملت تا چه اندازه می تواند شعار زدگی را تحمل کند؟!
مردم ایران چه می خواهند؟
زندگی عادی یعنی این که با همه جهان دوست باشیم، هر روز برای خود دشمن جدیدی نتراشیم، کاری نکنیم که حتی شهروندان عادی جهان هم با شنیدن نام کشورمان، فکرهای نامربوط درباره ایرانی ها بکنند، جوری رفتار نکنیم که داشتن رابطه عادی با ما برای جهانیان غیرعادی باشد، کاری کنیم که نام ایران مترادف با فرهنگ و تمدن چند هزار ساله باشد نه مفاهیم عجیب و غریب.

زندگی عادی یعنی این که تاجر ایرانی بتواند مثل تاجر افغان و تاجیک و هندی و بنگلادشی در جهان امروز کار کند و برای کشورش سود بیاورد نه این که مدام پشتش بلرزد که چون من ایرانی ام، همه درها به رویم بسته است و مگر گناه من چیست؟!

زندگی عادی یعنی این که با روزی ۸ ساعت و حتی با ۱۰ ساعت کار، بتوان معیشتی متعارف داشت، مسکنی تهیه کرد، خورد و خوراکی در حد نیاز داشت، نگران بهداشت و درمان نبود، سالی یکی دو سفر داخلی و یک سفر خارجی کوتاه رفت و درباره آینده فرزندان، نگرانی نامتعارف نداشت.

زندگی عادی یعنی این که شب نخوابی و صبح بیدار شوی و ببینی ارزش پول توی جیبت، نصف شده است.

زندگی عادی یعنی این که هوایی که تنفس می کنی، پر از سرب نباشد، خودروی زیر پایت را سه برابر قیمت جهانی نخری، همه اش نگران نباشی میوه ای که می خوری، آیا سموم کشاورزی رویش مانده یا نه؟ حرفی که در دل داری را بدون هیچ گونه نگرانی در عرصه اجتماعی مطرح کنی، همه اش دنبال این نباشی که کدام کشور با چه شرایطی اقامت می دهد، انواع مواد مخدر در اطرافت پرسه نزند، نیاز نباشد مدام روی فرمان ماشینت قفل بزنی و تازه نگران هم باشی، بر در و دیوار آگهی فروش کلیه و قرنیه نبینی، زنان و دخترانی که از عصر به بعد کنار خیابان منتظر تاکسی اند، با انواع مزاحمت ها مواجه نشوند، اگر جمعی از شهروندان تغییر قانونی را بخواهند، بتوانند آن را از مجاری قانونی شفافی پیگیری کنند، مردم هر روز خبرهای نگران کننده درباره وضعیت جهانی کشورشان نشنوند، افسردگی، فراگیر نباشد و … .

این ها، هیچ کدام مطالبات عجیب و غریبی نیستند؛ مگر آن که عده ای زندگی عادی را غیرعادی بدانند! زندگی عادی نه با عزت در تضاد است و نه با منافع ملی و مگر این همه انسان که در کشورهای مختلف جهان، زندگی عادی دارند و بدون استرس های ملی زندگی می کنند، عزت ندارند و به فکر منافع شان نیستند؟! زندگی عادی، حق مسلم ماست و اگر هم روزی، بیگانه ای بخواهد به خاک مان تعرض کند، با او خواهیم جنگید؛ جنگ دائمی، اما عادی نیست!
مردم ایران، زندگی عادی می خواهند، زندگی عادی.

لینک مطلب اصلی: مردم ایران چه می خواهند؟

۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۰
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۲ ق.ظ

پول،پول بیشتر،پول بازم بیشتر و از این حرفها!

پیش نوشت: این پست حاوی مطالب پراکنده و بعضاً آشفته و نظرات شخصی در مورد پول است.خودم آنرا در دسته ی مزخرفات قرار داده ام.لطفاً قبل از مطالعه به این موضوع توجه داشته باشید.

مطالب مرتبط و مفید تری که فکر می کنم به جای این پست می توانید مطالعه کنید:

دن گیلبرت و نگاهی به شادمانی

کارگاه زندگی شاد

سخنرانی دن گیلبرت در تد(راز شاد زیستن)

 


یکی از روزهای اردیبهشت سال هشتاد و یک بود.حدود ساعت شش صبح از خونه زدم بیرون و به جای سالن مطالعه ی کتابخونه عمومی شهر مریوان-که بخاطر هوای خوب بهاری ،یک ماهی میشد با یکی از دوستانم تصمیم گرفته بودیم به جای اتاق خوابمون،اونجا درس بخونیم و برای کنکور آماده بشیم-پیاده راه افتادم سمت دریاچه زریوار. آفتاب تازه دراومده بود و هوای تازه ی صبح رو که با عبور از روی دریاچه، مرطوب و دل انگیز شده بود محکم و عمیق میدادم توی شُش هام و محکمتر هم میدادم بیرون!

چیزی در درونم آزارم میداد و چنان می جوشید که این هوای مرطوب و لطیف هم آرومش نمی کرد.همچنان که به دریاچه نزدیک می شدم، راهمو کج کردم و به سمت کوه پشت دریاچه رفتم.وسط های این کوه بلند یه چشمه ی کوچک و زیبا بود که تصمیم گرفتم خودمو اونجا برسونم.

می خواستم قبل از اینکه ملت سرازیر بشن به دریاچه برای پیاده روی صبحگاهی، جایی رو پیدا کنم که تنهای تنها باشم و دور از هیاهوی شروع روز جدید. یک ساعت بعد کنار چشمه ی کوچکم نشسته بودم و از دور به دریاچه ی خاکستریِ آروم خیره شده بودم.

 

پدر من کارمند بود.بعد از فراز و نشیب های زیادی که در سال های جوانیش طی کرده بود تصمیم گرفته بود که یک زندگی معمولی رو شروع کنه و به کارمند شدن رضایت داده بود. وضعیت مالی خانواده ما یک وضعیت متوسط و معمولی بود. اموراتمون تا حدی می گذشت مثل خیل زیادی از خانواده هایی که دور و برمون بودند.اونطور نبود که هر چیزی که بخوایم برامون فراهم باشه(که چیزهای زیادی هم نمی خواستیم) و اونطور هم نبود که همیشه در حسرت چیزهایی که می خواستیم بمونیم.اگه چیز بیشتری نسبت به چیزهایی که معمول بود می خواستم، معمولاً باید صبر می کردم.اگه چیز کوچکی بود ،گاهاً با پس انداز پول تو جیبی هام می تونستم بهش برسم و اگر چیز گرانتری بود، بابا بعد مدتی معمولاً برام تهیه اش می کرد مگر اینکه مشکلی پیش می اومد یا خواسته با توان مالی ما تناسب نداشت.

چند روز قبل از اون چشمه نشینی بالا!، خیلی اتفاقی متوجه ی موضوعی شده بودم که تا اون زمان از چشمم پوشیده مونده بود یا شاید منِ احمق ناخود آگاه و سبکسرانه چشممو روش بسته بودم.اینکه بخشی از خواسته های ثانویه ی(به تقلید از تحریم های ثانویه بلاد کفر عرض می کنم) ما(من و خواهرم) در طول این سالها به قیمت چشم پوشی پدرم (و گاهی مادرم) از خواسته های اولیه ی خودشون تامین شده بود.

خیلی اتفاقی متوجه شدم که پدرم چهار ساله برای خودش کفش نخریده. دو جفت کفش داشت که یکیش برای زمستون بود(که در سال دو سه ماه استفاده می شد) و یکی برای بقیه ی فصول.تازه فهمیده بودم که چرا بابام انقدر به کفش هاش میرسه و دائماً در حال تمیز کردن و واکس زدنشونه. تازه فهمیده بودم که برای خریدن کامپیوتری که من می خواستم(که اگه بخوام منصف باشم،واقعاً لزومی به خریدنش نبود.کامپیوتر رو در حالی خریدم که تعداد کل کسانی که در مریوان کامپیوتر داشتن به تعداد انگشت های دو دست نمیرسید) از چه چیزهایی گذشته که اگر اختیار تصمیم گیریش با من بود و خبر داشتم هرگز قبول نمی کردم.

پدرم آدم کم حرفی بود .توی رابطه ی من و پدرم بحث پول و بحث های مالی همیشه در حاشیه بودن و بیشتر بحث های ما بجز اتفاقات روزمره حول بحث های مهم تر زندگی(البته از نظر من و پدرم:) می چرخید. گاهی اولویت ها رو هم نادیده می گرفت که در کنار لذت و افتخاری که از این کارش(که فقط من ازش خبر داشتم و همکار نقشه بردارش توی اداره)بهم دست می داد، ته دلم حرصم هم می گرفت که چرا بابام اولویت ها رو تشخیص نمیده.(البته به خیال خودم).

پدرم کارشناس ثبت بود و همراه همکار نقشه بردارش معمولاً توی روستاهای اون مناطق ماموریت می رفتند.منم بارها برای کمک به برداشت و نقشه برداری همراهشون رفتم.هر وقت میدید که کشاورزی توان مالی نداره از حق کارشناسی خودش میگذشت و گاهی همکار جوانترش هم همین کار رو میکرد و کارهایی از این دست که گاهی فشار مالی ما رو بیشتر می کرد.(چند سال پیش بنابر اتفاقی،یک کارشناس ثبت رو در تهران دیدم.وقتی ماشین زیر پاش رو دیدم گفتم عمراً تو کارشناس ثبت باشی!.حتماًشغل دیگه ای هم داری).

بگذریم.دوباره دارم به بیراهه میرم.

از کنار چشمه بلند شدم در حالی که با خودم عهد کرده بودم که انقدر پولدار بشم که خودم و خانواده م هیچ مشکلی رو که بشه با پول حلش کرد احساس نکنن.

در عالم نظر و با توجه نوع تربیتم،باورم بر این بود که پول چیزی نیست که با اون بتونی خوشبختیتو تضمین کنی.بین نزدیکانمون هم کسانی رو داشتیم که شاهدی بودن برای این باور.

تصمیمی که اون روز گرفتم به نوعی پشت کردن به این باور بود.اون روز به این نتیجه رسیده بودم که منحنی پول و خوشبختی چیزی شبیه این منحنیه:

 

گذشت و من رفتم دانشگاه.قرار بود معماری بشم در حد میرمیران(معمار برجسته ایرانی) که با کشیدن چند طرح، به همه ی عددهایی که توی ذهنم داشتم برسم.بعد تارگتم رو بگذارم روی امثال لوید رایت و زاها حدید و فرانک گری.

یک ویش لیست تهیه کرده بودم که عکس خونه ها و ویلاها و ماشین هایی که دوست داشتم بهش پیوست شده بود.حیف که چند سال پیش همه شونو ریختم دور بجز عکس بنز شاسی بلندی که دلم نیومد!.الانم هر چی گشتم عکسشو(که از روزنامه بریده بودم) پیدا نکردم.(مدیونید اگر فکر کنید تحت تاثیر فیلم "راز" و کتابهای آبکی ای که پشتیبانیش میکردن این کار رو کردم:)

 

*

غروب یکی از روز های آبان ماه هشتاد و چهار. چند روزی مسیر میرمیران شدنمو رها کرده بودم و برای تازه کردن دیدارم با خانواده برگشته بودم مریوان.بلیطم ساعت هشت شب بود به مقصد تهران.جمع و جور کردم و بابا منو رسوند ترمینال.نمی دونم از توهم بود یا واقعاً چیز دیگه ای بود، موقع خداحافظی محکم بابامو بغل کردم و ول کنش نبودم.به هر حال راه افتادم و رفتم.صبح لعنتیِ روز بعدش خبر رسید که قلب نازنینِ بابام دیگه توان پمپاژ خونش رو نداشته و ترجیح داده ساکت و آروم سر جاش بمونه.

پدرم ترکمون کرده بود.باورم نمیشد که انقدر زود پشتم خالی شده باشه.ماه های زیادی از این اتفاق گذشت ولی همه ی تمرکز من هنوز هم روی اون خداحافظیِ یکباره از زندگی بود.

وضعیت منحنی پول و خوشبختی در اون دوره و برای من:

*

مسئولیتم سنگین تر شده بود.حالا دیگه غیر از جای خودم باید تا حدی جای پدرمم پر می کردم.نشستم و سعی کردم یک برآورد واقع بینانه از مسیر میرمیران شدنم،داشته باشم.علی رغم اینکه سه نفر از اساتید معماریمون(که خودشون جزو معماران مطرح کشور بودن) امید زیادی بهم داشتن و حظ وافری از طرح هام می بردن ولی طبق برآوردم، نمی تونستم منتظر میرمیران شدنم بمونم. به کار بازرگانی و تجارت علاقه داشتم و فکر می کردم خرده استعدادی هم دارم، این بود که در کنار کار معماری و شهرسازی ،شروع کردم به کار بازرگانی.داخلی و خارجی(با عراق). دو سال بعد کسب و کار خودمونو(همراه دو نفر از دوستانم) استارت زدیم.احساس کردم که این مسیر میتونه مسیر کوتاه تری باشه.منظورم از کوتاه تر، یه مسیر حدوداً پنج تا ده ساله بود،چون مسیر میرمیران شدنم رو پانزده تا بیست ساله برآورد کرده بودم.

کم کم تونستم پول بیشتری دربیارم و با گذشت زمان بیشتر هم میشد.بعد از مدتی متوجه شدم که وضعیت منحنی پول و خوشبختی(یا برای من،همون رضایت) در این دوره از زندگیم می تونه چیزی شبیه این باشه:

به عبارتی، متوجه شدم که نقشی که پول در این دوره از زندگیم داره بازی میکنه اینه که ،در کل نمیگذاره سطح رضایتم از حدی پائین تر بیاد و البته کمکی هم نمیکنه که سطح رضایتم بالاتر بره. انگار توی یه جایی این روند متوقف شده بود و قفل کرده بود.

می تونستم مسائل و مشکلاتی رو از زندگی خودم و خانواده و اطرافیانم کنار بزنم که اگر پول نداشتم یا نمیشد یا به سختی می شد.در واقع حسش مثل حس این بود که یه آدمی کنارت باشه که از نبودنش رنج بکشی ولی در عین حال در کنارش بودن هم حال خوب و خوشی نصیبت نکنه.

*

بعدها که با دن گیلبرت آشنا شدم،فهمیدم که این نمودار یک نقطه ی اوجی هم باید داشته باشه!. یعنی در روند صعودی منحنی در گذر زمان، به یک جایی میرسی که پول بیشتر، بیشترین خوشبختی ممکن رو بهت میده.

گاهی با خودم فکر می کردم که آیا میشه کاری کرد که همیشه در حوالی نقطه ی S باقی بمونی.یعنی قبل از اینکه وارد سرازیری منحنی بشی بتونی کاری کنی که همون حوالی بمونی!

منحنی دن گیلبرت و نقطه ی توهمی S:

مطالعات دن گیلبرت نشون داده که ما باید بین "شادی"  با "شادمانی" تفاوت قائل بشیم.شادی، احساس زود گذریه(مثلاً از چند دقیقه تا حداکثر چند ماه).مثل وقتی که ماشین جدید خریدین و تا مدتی،ممکنه شادی و رضایت زیادی رو تجربه کنید.اما شادمانی احساس ماندگار تریه.شاید بشه گفت رضایت درازمدت.

دن گیلبرت معتقده که ما برآورد غلطی از میزان شادمانی خودمون در آینده داریم.میتونیم شادی رو برآورد کنیم(مثلاً ممکنه بتونیم میزان شادی ای رو که از خرید یه خونه ی رویایی بهمون دست میده برآورد کنیم) ولی برآورد درستی از اینکه چند ماه بعد از خرید این خونه چقدر شادمان و راضی هستیم و اینکه این خونه روی رضایت کلیِ ما از زندگی چقدر تاثیر داشته، نداریم.

بعضی ها معتقدند که تجربه ها نقش بیشتری در شادی و شادمانی ما دارن نسبت به چیزهایی مثل خونه خریدن. به نظر منم درسته ولی فکر می کنم که "تجربه" ها هم از نوسان رنج و ملال در امان نیستند(رنج ناشی از نداشتن چیزی یا تجربه ای و ملال ناشی از تکراری و یکنواخت شدن اون چیز یا تجربه).در واقع ،درسته که در سلسله مراتب شادمان کردن ما در جایگاه بالاتری قرار دارن ولی در اصل مسئله تاثیر قابل توجهی نمیگذارن.

از این غافل گیر کننده تر،تحقیقات دنیل کانمنه که میگه احساس شادمانی ما از زندگی به میزان زیادی وابسته به چیزهاییه که به خاطر میاریم. در واقع خودِ تجربه کردن ها نقششون کمتر از خاطراتیه که بعداً ازشون به خاطر میاریم.

از طرفی مغز ما استاد تحریف کردنه.اکثر خاطرات ما تحریف شده هستن.

در کل میشه گفت که : برآوردمون از آینده و میزان شادمانی و رضایت از اون دچار خطاهای جدی است.از طرفی یادآوری خاطره هامون دچار تحریف و خطاهای زیادیه که این هم در احساس شادمانی و رضایتمون نقش مهمی داره(چه مثبت چه منفی). معلوم نیست این وسط باید دلمون رو به چی خوش کنیم! آیا بچسبیم به زمان حال و فریم های زندگی؟

*

برگردیم به بحث پول.

نکته ای که فکر می کنم در رابطه ی ما با پول خیلی مهمه، اینه که توقع ما از پول چیه؟

همونطور که بالاتر خدمتتون عرض کردم، من توقع خیلی زیادی از پول نداشتم و ممکنه همین مسئله هم باعث شده باشه که منحنی من در یک دوره ای یک افت نسبی رو تجربه کنه.

در مورد قسمت های انتهایی منحنی، نظر من اینه که شیب منحنی ما از جایی به بعد دیگه صعودی نخواهد بود بلکه موازی با محور افقی پیش خواهد رفت. حالا ممکنه با تجربه ها و چیزهای دیگه، که میشه با پول تامین شون کرد به نوسان کردن ادامه بده.یعنی خط صاف نخواهد بود و زیگزاگ به پیش خواهد رفت.

بنابراین منحنی پول-رضایت، تا امروز برای من چیزی میشه شبیه شکل زیر:

سوالی که مدتیه ذهنمو به خودش مشغول کرده اینه که ،وقتی تاثیر پول در سطح رضایتت شده این مقدارِ کم، آیا ارزششو داشته یا نه؟

نمی تونم به سادگی به این سوال جواب آره یا نه بدم.پول برام مهم بوده ولی هیچ وقت نتوسته اولویتم باشه.از طرفی مسیر پولی ای که طی کردم دستاوردهای جانبی دیگه ای هم داشته که به نظرم از خود پول خیلی با ارزش تر هستن.

در دوره کنونی، که من نمی تونم به سبک زندگی جدِ خوراکجو-شکارگرم برگردم و ببینم سبک اون رضایت بیشتری بهم میده یا سبک های دیگه، و تا حد زیادی در چارچوب های زندگی مدرن گرفتار هستم، سوال مهمتر اینه که نقش و جایگاه پول در این دوره، روی سطح رضایت ما از زندگی چقدره؟ تا چه حد ارزششو داره که روی پول درآوردن بیشتر تمرکز کنیم؟ تا کی باید به این روند ادامه بدیم؟ عوامل دیگه ای که روی سطح رضایت از زندگی تاثیر گذارن چه چیزهایی هستند؟ اثر اونها در مقایسه با پول چقدره؟ و سوالاتی از این دست که من هم هنوز برای تعیین ادامه مسیرم با اونها دست به گریبانم.

گاهی با خودم فکر می کردم که شاید پائین بودن ارزش پول برای من، ناشی از این بود که نتونسته بودم به اون میزانی که می خوام داشته باشم و شاید یکی از دلایلی که قسمتی از زندگیمو صرف پول درآوردن کردم ثابت کردن این مسئله به خودم بوده که می تونم به همون اندازه به دست بیارم ولی در مقابل چیزهای با ارزش تر ازش صرف نظر کنم!

تحقیقات زیادی هستند که نشون دادن انسان های با درآمد بیشتر ،احساس خوشبختی بالاتری رو نسبت به کم درآمد تر ها تجربه می کنن.در مورد جوامع هم همین تحقیق صورت گرفته.یعنی جوامع ثروتمند تر از جوامع فقیرتر خوشبختی بیشتری رو تجربه می کنند(بجز یکی دوتا استثنا مثل هند، که طبیعتاً این استثناها نمی تونن قاعده رو به طور کامل زیر سوال ببرن). اما نکته مهم اینه که این تحقیقات چیزی جز همبستگی این دو متغییر رو به ما نشون نمیدن.در واقع هیچ دلیل مستندی برای این نداریم که پول عامل خوشبختر بودن این انسانها یا جوامع بوده.

 

پی نوشت یک: مطمئناً به این مسئله توجه دارید که در این پست صرفاً در مورد پول صحبت کردیم و به نقش سایر عوامل در احساس خوشبختی و رضایت توجهی نداشتیم.

پی نوشت دو: راستش خیلی حرفهای دیگه هم در این مورد باقی مونده که نتونستم در این پست جاشون بدم.اصلاً نمی دونستم که جای مطرح کردنشون اینجا هست یا نه؟

پی نوشت سه: اگر بخوام یک نتیجه گیری اجباری! از این پست بکنم می تونم بگم که پول مهمه ولی نه اونقدر که ما فکر می کنیم. کاری به تحقیقات ندارم اینو از زندگی خودم میگم. کسی که زندگی در یه زیرزمین خیلی کوچیک در کنار خیل عظیمی از سوسک ها رو تجربه کرده(و ناشاد نبوده) ودر مقاطعی  تجربه زندگی ملال آور به اصطلاح لاکچری رو هم از سر گذرونده. امروز میدونم که نمی خوام پیش سوسک ها برگردم ولی همزمان میدونم که از این زندگی معمولی ای که در حال حاضر در پیش گرفتم هم چیز بیشتری نیاز ندارم.به قول اون دوست فیلسوفمون، چیزهای زیادی در این دنیا هستند که من هیچ احتیاجی بهشون ندارم. فعلاً دارم به این سبک جلو میرم تا ببینم چی میشه! :)

 

۶ نظر ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۲
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۲۰ ب.ظ

کتاب را دست دوم هدیه بدهیم

بعضی کتابها هستند، مثل "تاملات" مارکوس اورلیوس، که دلم می خواد تند تند بخونمشون که زودتر تموم بشن و ببینم چیزی برای یاد گرفتن دارن یا نه! (البته به شرطی که برای تحلیل نویسنده در بستر تاریخیش سراغش نرفته باشی)

و بعضی کتابها هم هستند، مثل "جستارهایی در باب عشق" آلن دوباتن، که به زور کتاب رو از خودم دور می کنم مبادا زود تموم بشه و من از لذت مزه مزه کردنش غافل شده باشم.

 

پی نوشت: می دونم حرفهای بالا رو قبلاً هم به نوع دیگه ای زدم ولی خواستم بهانه ش کنم که این پی نوشت رو بنویسم.

چند وقت پیش قرار بود به دیدن دوست عزیزی برم.یکی دو روز قبلش توی کتاب فروشی چشمم به کتاب "تاملات" خورد.تورقی نموده و چند جمله ای را خواندم! و دو نسخه ازش خریدم.یکی برای خودم و یکی برای اون دوستم.اگه امروز بود، هرگز اون کتاب رو به عنوان هدیه نمیخریدم.  و این تجربه ای شد که تا کتابی رو خودم نخوندم به کسی هدیه ش ندم.

اولین بارم بود که کتابی رو نخونده هدیه میدادم ولی پشت دستمو داغ کردم که دیگه از این کارا نکنم.گفتم به شما هم بگم بلکه گمراه نشوید ;)

 

۰ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۲۰
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۵۶ ق.ظ

خانواده تیبو، رمانی برای بعد از سی سالگی

پیش نوشت: اگر قبلاً به این وبلاگ سر زده باشید، احتمالاً می دانید که خیلی اهل طولانی نویسی نیستم اما برای معرفی رمان خوبِ خانواده تیبو، احساس کردم که بی انصافی بزرگی در حق روژه مارتین دوگار می کنم اگر بخواهم صرفاً در پانصد یا ششصد کلمه جمع و جورش کنم.بنابراین پیشاپیش از طولانی شدن توضیحاتم عذر می خواهم .

 

از زمانی که یادم می آید کتاب ها از بهترین دوستان زندگیم بوده اند.دوستانی که شاید هیچ جایگزینی برایشان نداشته و هنوز هم ندارم.

از بین این دوستان ،با بعضی هایشان صمیمیت زیادی داشته ام و سایرین هم به تناسب شرایط درون و بیرون زندگی ام آمده اند و رفته اند.

طبیعتاً دوست صمیمی گوهر نادری است که مانند لباس نمی شود با کمی چرک شدن آنرا عوض کرد اما فکر می کنم دوستان صمیمی هم تا حدی تابع شرایط درون و بیرون زندگی هستند.مثلاً دلیلی ندارد که دوستان صمیمی دوران دبیرستان من، امروز هم همان جایگاه را داشته باشند.برخی از آنها ممکن است بیشتر بمانند و شاید یکی دو نفرشان همراه همیشگی زندگی ام شوند.

از همین اول بحث به بیراهه رفتم!

خواستم بگویم با اینکه تقریباً در همه دوره های زندگی ام کتابخوان بوده ام اما شاید رمان ها سهمی نزدیک به ده درصد از مطالعه ام داشته اند.

نگاهم به رمان، چیزی سبک تر و کم غنا تر نسبت به کتاب های غیر داستانی بوده است. ولی هر وقت رمان خوب و عمیقی خوانده ام این نگاه تعدیل شده است.

جدای از اینکه ارزش زیادی برای "داستان" قائلم و آنرا ابزاری موثر و کارا در بیان مفاهیم و تفهیمشان می دانم(در کنار همه نواقص آن) و خلق یک رمان را تجربه ای ناب از نمود و نمایش خلاقیت می دانم، امروز معتقدم که برخی رمان ها هستند که می توانند تجربه ی منحصر به فرد و کاملی از زندگی را به خواننده ی صبورشان هدیه کنند طوری که انگار همراه با نویسنده، یک زندگی کامل را پشت سر می گذاری. قدم به قدم رشد می کنی و درگیر تجربه های مختلف می شوی.نگاهت به زندگی دچار تغییر می شود و از دریچه ای تازه به دنیا و مافیها می نگری.

کم کم خودت هم وارد داستان می شوی، اتفاقات مختلف را تجربه می کنی. با آدم های مختلفی برخورد می کنی،قضاوت و تحلیل شان می کنی و شاید بتوانی حال و روزشان را بفهمی.

و اگر نخواهم خیلی در این زمینه روده درازی کنم، می توانم همان نتیجه ی اول را بگیرم: رمان خوب و عمیق می تواند کمک کند که تو یک زندگی را زندگی کنی بدون آنکه زندگی اش کرده باشی!

*

"خانواده تیبو" نام رمانی است که به قلم روژه مارتین دوگار نگاشته شده است.

دوگار(1958-1881)،نویسنده ای فرانسوی است که در سال 1937 برنده نوبل ادبیات شده است.

به نظر می رسد که دوگار ید طولایی در نیمه کاره رها کردن رمان هایش داشته است و چندین رمان را ناتمام رها کرده است اما خوشبختانه "خانواده تیبو" از این رها کردن ها رهایی یافته است.البته در مورد همین رمان هم نزدیک بود اتفاق مشابهی بیفتد.بعد از انتشار چند فصل اول رمان،وقفه ای هفت ساله در کار نوشتن دوگار رخ داد و بعد از این وقفه ساختار کلی داستان در فصل های آخر به کلی تغییر کرد و طرح قبلی برای ادامه رمان به فراموشی سپرده شد.

 

خانواده تیبو، شامل هشت فصل است:

1-دفترچه خاکستری

2-ندامتگاه

3-فصل گرم

4-طبابت

5-سورلینا

6-مرگ پدر

7-تابستان 1914

8-سرانجام

همانطور که عرض کردم،طرح اولیه رمان از فصل شش به بعد دچار تغییرات اساسی شد.حجیم ترین فصل کتاب،فصل هفتم(تابستان 1914) است که در نوع خودش مستند تاریخی تمام عیاری به حساب می آید.

طبیعتاً در نگاه اول و بر اساس دسته بندی ای که اهل کتاب و نشر انجام می دهند، این کتاب در دسته ی ادبیات داستانی قرار می گیرد.اما با مطالعه ی فصل "تابستان 1914" و روایت های واقعی و دقیق دوگار از این برهه تاریخی، به نظرم می توان حدود نیمی از این رمان را در دسته ی ادبیات غیر داستانی(Non-fiction) قرار داد.

فصول اول کتاب بر دوره نوجوانی و جوانی دو شخصیت اصلی داستان-دو برادر به نام های ژاک و آنتوان- تمرکز دارد و در این دوره با شخصیت های دیگری هم آشنا می شویم که جذابیت های خاص خودشان را دارند.به نظرم اگر طرح اولیه دوگار برای این رمان نوشته می شد، در فصل های بعدی شاهد بسط و توضیح و توصیف بیشتری از این شخصیت ها می بودیم(کسانی مانند دانیل،ژنی ،ژیز و نیکول) اما دوگار ترجیح داده که طرح نهایی را به سمت فضای پیش از جنگ جهانی و اتفاقات آن ببرد.

 

این رمان زیبا را مرحوم ابوالحسن نجفی(از مترجمان مطرح کشور) به فارسی ترجمه کرده است و به همت انتشارات نیلوفر، در چهار جلد (2348 صفحه) به چاپ رسیده است.

فکر می کنم ابوالحسن نجفی- که ترجمه ی بسیاری از آثار ژان پل سارتر را هم در کارنامه خود دارد- ترجمه روان و شیوایی از خانواده تیبو انجام داده است.شاید بتوانم بگویم که یکی از ترجمه های بسیار خوبی بوده که از رمان های خارجی خوانده ام.البته چند ترجمه ی دیگر هم از ایشان خوانده ام ولی به نظرم رسید که ترجمه ی خانواده تیبو در مقایسه با آنها یک سر و گردن بالاتر است.

*

راستش را بخواهید تا قبل از مطالعه این کتاب اصلاً اسمی از آن نشنیده بودم و دوگار را هم نمی شناختم.خواندن این رمان را به توصیه ی معلم خوبم مصطفی ملکیان آغاز کردم.

بعد از خواندن این رمان، نمی توانم تعجبم را از ناشناخته ماندن(یا کمتر شناخته شده بودن) روژه مارتین دوگار و خانواده تیبو پنهان کنم.معمولاً کتابهایی که برنده نوبل می شوند حتی اگر محتوای به درد بخوری هم نداشته باشند معروفیت زیادی را تجربه می کنند. طبیعتاً عوامل مختلفی دخیل بوده اند که چنین سرنوشتی برای خانواده تیبو رقم خورده است. هرچند که میزان معروفیت یک کتاب هیچ وقت(البته تقریباً هیچ وقت!) جزو اولویت بندی معیار هایم برای انتخاب نبوده است ولی برایم جالب است بدانم که این کمتر شناخته شده بودن خانواده تیبو فقط در ایران است یا در دنیا هم وضعش همین بوده است.اگر  تکیه ام را فقط بر حدس زدن بگذارم و بر اساس اتفاقاتی که در بازار کتاب ایران افتاده قضاوت کنم، احتمالاً وضعیتش در دنیا هم به همین صورت باشد چون یکی از اولویت های ترجمه کردن های بسیاری از مترجمان ما، میزان معروفیت کتاب در بازار کتاب سایر کشورهاست.

 

 روایت زندگی این دو برادر (آنتوان و ژاک) از دوران نوجوانی و جوانی شان شروع می شود و تا لحظه ای که آنتوان زندگی اش را بعد از درد و رنج طاقت فرسای ناشی از مشکلات ریوی با یک تزریق مرگ آور پایان می دهد ادامه پیدا می کند.

داستان در سال های آغازین قرن بیستم اتفاق می افتد و به سلسله حوادثی که پیش از شروع جنگ جهانی اول می افتد اشاره می کند، سپس وارد سال های جنگ می شود و صحنه های مختلفی از آن را به تصویر می کشد.

از نظر سندیت روایت های دوگار قبل و حین جنگ جهانی،گفته می شود که آنقدر دقیق و مستند است که می توان این بخش های کتاب را به عنوان یک مستند تاریخی در نظر گرفت. بسیاری از نام ها واقعی هستند، تاریخ ها، تیتر روزنامه ها،زمان و محتوای جلسات و کنگره ها و الی آخر.

تقریباً هیچ روایتی را تا این حد دقیق از فضای شروع جنگ جهانی اول نخوانده بودم. هنگام مطالعه این بخش ها با خودم فکر می کردم که این مرد مطمئناً پیچیدگی را به درستی فهم کرده بود که توانسته این چنین جامع و مانع به اتفاقات سلسله وار پیش از جنگ و تاثیر و تاثر آنها بر هم و بر شروع این جنگ بپردازد طوری که برای خواننده ی کم سوادی مثل من که پیچیدگی را در حد ناچیز می فهمد هم قابل تشخیص باشد.

بنابراین یکی از پیشنهادات من برای کسانی که به تاریخ علاقه مندند این است که برای تصویر فضای جنگ جهانی اول و بخصوص دوره های قبل از شروع آن، حتماً سری به خانواده تیبو بزنند.

 

دوگار، هم فضای توده های مختلف مردم و هم مدل تصمیم گیری سران حکومتها را با دقت و ظرافت به تصویر کشیده است.از نگاه اعضا و سران احزاب سوسیالیستی آن دوران نقل های خواندنی ای دارد که به فهم ما از فضای احزاب سیاسی کمک شایانی می کند.

از حمایت ها و تعصب های کورکورانه از یک اندیشه تا حمایت های فرصت طلبانه و منفعت طلبانه، از مخالفت های ناشی از افکار دگم تا مخالفت های دقیق نقادانه، برای همه ی این نگاه ها شخصیت هایی در داستان حضور دارند که با نمودی واقع بینانه این نگاه ها را نمایندگی می کنند.

به نظرم دوگار جنگ را آنقدر با دیدی انسانی تصویر کرده است که برای کسی که تجربه ی جنگ را ندارد می تواند به مثابه تجربه ای نزدیک به واقعیت باشد. فکر می کنم این توصیف ها از تجربه ی دوگار از حضورش در جنگ جهانی اول می آیند و البته نگاه تیز بین و ذهن تحلیلی و عمیقش.

 

رمان های زیادی هستند که ممکن است بستری که داستان در آن به پیش می رود ،زمانه و دغدغه های آن دوران، با بستری که خواننده در حال حاضر در آن زندگی می کند بسیار متفاوت باشد. فکر می کنم سهم قابل توجهی از بستری که خانواده تیبو در آن شکل گرفته را می توان امروز هم متصور شد.چالش هایی که پیش روی توده های مردم و سیاستمداران است، بستری که تصمیم گیری حکومت ها در آن شکل می گیرد، سردرگمی ها و دنیای مبهم پیش رو و بسیاری موارد دیگر.

به همین دلیل است که فکر می کنم خواندن این بخش های کتاب، به جز علاقه مندان به تاریخ به درک هرچه بهتر ما از فضای اجتماعی و سیاسی روزگار مان کمک خواهد کرد.

 

در کنار این داستان قوی و خواندنی از جنگ و ماقبل آن، دوگار به داستان های زندگی شخصی ژاک و آنتوان توجه ویژه ای دارد. این دو برادر که با کمی رقیق کردن تعاریف، می توانم یکی را ایده آلیست و دیگری را پراگماتیست بنامم ،دو مدل ذهنی فراگیر را به خوبی به ما نشان می دهند.

تجربه ها و اتفاقات مختلفی را که در سراسر زندگی این دو برادر می افتد در خانواده تیبو می خوانیم و از دریچه ی نگاه آنها این تجربه ها و اتفاقات را تفسیر می کنیم.

ژاک(که به عقیده من نماینده نگاه ایده آلیستی به زندگی است) جوان سرکشی است که از همان دوران نوجوانی دنبال ایده آل هایش می رود.به افکار و اندیشه های ایده آلیستی، بیش از حد بها می دهد و همه ی زندگی اش را صرف آنها می کند. تعارضات مختلفی در افکار و اندیشه هایش پیدا می کند ولی در نهایت نمی تواند بهای زیادی به آنها بدهد. به دنبال آرمانی می رود که در شرایط خاصی تعارضات درونی آن را می بیند و این تعارضات کشمکشی درونی را برایش رقم می زند که هرگز از آن خلاصی نمی یابد.

نمی تواند یکجا بند بشود و افسار زندگی اش را برآیند این تعارضات که قدرتشان کم و زیاد می شود، در کنترل دارند.سرگشته ای که در تبدیل این ایده آل ها به عمل، سرگشته تر هم شده است.

در جوانی وقتی که با یک تعارض در ارزش هایش مواجهه می شود(گرفتاری بین دو دلبستگی)،ترجیح می دهد همه چیز را رها کند تا لطمه ای به ایده آل هایش وارد نشود.بیشتر زندگی اش را در فرار می گذراند.شاید فرار از تعارض ها و کشمکش های درونی خودش.

 

در مقابل، آنتوان(برادر بزرگتر که پزشک است) زندگی اش را بر محور عملگرایی شکل داده است.سهم بزرگی از زندگی اش را وقف کارش کرده است.اگر با اصطلاحات امروزی بخواهم بگویم، آنتوان سهم زیادی از زندگی اش را برای "پیشرفت" (و با کمی اغماض "رشد") گذاشته است.

در زندگی او حداقل دو نقطه ی عطف می بینیم که شیوه نگاهش به زندگی را دچار تغییرات اساسی می کند.یکی عشق و دیگری جنگ.

زندگی تقزیباً یکنواخت آنتوان آنقدر مسائل مختلف دارد که می شود درس های زیادی از آن گرفت. عنوان این نوشته را هم (رمانی برای بعد از سی سالگی) با الهام از زندگی آنتوان انتخاب کردم . ولی ربط دادن این دو را برای خودتان می گذارم:)

او در چند ماه پایانی زندگی اش(که فصول پایانی کتاب هم به نام همین ماه ها ست) به مرور زندگی اش می پردازد و درس هایی را که از این تجربه ها گرفته برای برادر زاده سه ساله اش می نویسد.در خلال این نوشتن ها نظرات و عقاید تازه ای هم پیدا می کند.دفترچه اش را که "دفترچه راندن اشباح" می دانست به مدد مزایای نوشتن هایش، به معجزه ای در ماه های پایانی زندگی اش تبدیل می شود.

آنتوان تا قبل از تجربه ی عشق و جنگ، آدم دیگری بود.زندگی را خیلی سر راست تر از آن چیزی که بود می دید و فکر می کرد چرخ زندگی روی نظامی دقیق و خطی می چرخد ولی کم کم نگاهش تغییر کرد و به نظر من این چرخش و تغییر مدل، یکی از جالب ترین بخش های کتاب است که شاید تعدادی از خوانندگان(احتمالاً سی ساله به بالاها:) با گوشت و پوست و خونشان آنرا احساس کنند و از آن بیاموزند.

 

در داستان زندگی این دو برادر، همچنانکه در مورد بستر روایت داستان خانواده تیبو عرض کردم، دغدغه هایی مطرح می شوند که هنوز هم دغدغه ی بسیاری از ماست.بحران های تصمیم گیری، رنج هایی که گریبانگیر زندگی ما هستند، مواجهه با مرگ ،بحث کهنه ی تعادل بین کار و زندگی و بسیاری مسائل دیگر که گاهی ممکن است فکر کنید که نویسنده همین دیروز نوشتن کتابش را به پایان برده است.

حاشیه:

اگر قصد ندارید همه ی این رمان چهار جلدی را مطالعه کنید، فکر می کنم خواندن فصلِ "مرگ پدر"، که دوگار در آن به توصیف کشمکش ها، بیم و امید ها، درد و رنج ها ،واقعیت های خود را دیدن و جدال های پدر خانواده(اسکار تیبو) با مرگ می پردازد برایتان خالی از لطف نباشد.

دوگار این جدال و ترس کشمکش ها را چنان به تصویر می کشد که مواجهه ای تمام عیار با مرگ را پیش چشم خواننده مجسم می کند، انگار که در حال تجربه ی آن هستیم.

البته اگر طاقت و حوصله ی خواندن این مواجهه را دارید سراغش بروید چون خواندنش فرسایشی است و خسته کننده!

پایان حاشیه نوشت.

 

قهرمان های دوگار در خانواده تیبو، برخلاف قهرمان های داستایفسکی ،در نهایت بر  ایمان مذهبی تکیه ندارند.البته فکر می کنم راه ژاک و آنتوان در تجربه این مسیر راهی متفاوت است که شاید مصداق های این دو مسیر در زندگی امروز و دوران کنونی هم کم نباشند.

آنتوان با تعارض علم و دین دست به گریبان است و مسیر علم را بر می گزیند و ژاک مسیر دیگری را می رود که واقعاً نمی دانم چه نامی برایش مناسب تر است و ترجیح می دهم نامی برایش انتخاب نکنم.

 

در حین مطالعه ی این رمان، احساس کردم که دوگار و سبک نوشتنش به زندگیِ واقعی بسیار نزدیک هستند.احساس نمی کردم که با خیالپردازی های رمان نویس از واقعیت زندگی فاصله می گیرم و همین موضوع جذابیت داستان را برای من افزایش می داد.منظورم این نیست که از رمان های تخیلی لذت نمی برم ولی احساس کردم سبک دوگار برایم بسیار دلنشین تر است.

روژه مارتین دوگار در مراسم دریافت جایزه نوبلش،عقیده اش را در مورد رمان نویسی چنین بیان می کند(نقل از ویکی پدیا):

«رمان نویس واقعی کسی است که می‌خواهد همواره در شناخت انسان پیش‌تر برود و در هریک از شخصیت‌هایی که می‌آفریند زندگی فردی را آشکار کند، یعنی نشان دهد که هر موجود انسانی نمونه ایست که هرگز تکرار نخواهد شد. اگر اثر رمان نویس بخت جاودانگی داشته باشد به یمن کمیت و کیفیت زندگی‌های منحصربه‌فردی است که توانسته‌است به صحنه بیاورد؛ ولی این به تنهایی کافی نیست. رمان نویس باید زندگی کلی را نیز حس کند، باید اثرش نشان دهنده جهان بینی خاص او باشد. هر یک از آفریده‌های رمان نویس واقعی همواره بیش و کم در اندیشه هستی و ماورای هستی است و شرح زندگانی هریک از این موجودات، بیش از آنکه تحقیقی دربارهٔ انسان باشد، پرسش اضطراب آمیزی دربارهٔ معنای زندگی است.»

 

به نظر می رسد که دوگار به این تعریف و توصیف خودش از رمان نویسی وفادار مانده است و رمان خانواده تیبو هم شاهدی بر این وفاداری است.(البته می شود برعکس هم فرض کرد، یعنی بعد از نوشتن رمان و بر اساس محتوا و ساختار آن، چنین تعریفی ارائه داد!. که به نظرم با شناختی که من از طریق این رمان از دوگار پیدا کردم و بر اساس توصیفی که آلبر کامو از شخصیت او و ویژگی هایش ارائه می کند، این وصله ها به او نمی چسبد).

آلبر کامو توصیف کوتاهی از مارتین دوگار دارد و او را چنین توصیف می کند:(نقل از ترجمه ی منوچهر بدیعی از "روژه مارتین دوگار" نوشته ی آلبر کامو)

"دوگار هیچ گاه به این فکر نیفتاده است که "هیجان انگیزی" می تواند یکی از روش های هنر باشد.او و آثارش با تلاشی صبورانه در گوشه ی انزوا از کار درآمده اند.مارتین دوگار نمونه ی بسیار نادر یکی از نویسندگان بزرگ ماست که هیچ کس شماره تلفنش را نمی داند.این نویسنده در میان جامعه ی ادبی ما وجود دارد و با قوت هم وجود دارد.اما در این جامعه چنان حل شده است که قند در آب.حتی می توان گفت که شهرت و جایزه ی نوبل او را در تاریکی بیشتری فرو برده است. این مرد ساده و اسرار آمیز چیزی از آن مایه ی ایزدی در خود دارد که هندوها درباره ی آن می گویند: هر چه بیشتر از او نام ببرند، او بیشتر می گریزد.

وانگهی در این گریز از خودنمایی،هیچ حسابگری ای راه ندارد.کسانی که افتخار آشنایی با او را دارند می دانند که فروتنی او واقعی است و به حدی واقعی است که غیرعادی می نماید..."

 

فکر می کنم بهترین پایان برای این معرفی،جمله ای باشد که کامو در مورد رمان خانواده تیبو گفته است:

" به هیچ چیز جز بشر یقین نداشتن و دانستنِ اینکه بشر هم چیزِ چندانی نیست، دردی است که سرتاسر اندام این اثر را که با این حال بسیار قوی و پرمایه است فرا گرفته و همین است که آن را تا این اندازه به ما نزدیک می کند"

 


طبیعتاً اگر بخواهم منتخبی از قسمت های مختلف کتاب را اینجا بنویسم ،حداقل باید بیست صفحه از پاراگراف های انتخابی ام را ذکر کنم که بعید است به خاطر پراکندگی محتوای پاراگراف ها، حوصله ی خواندن آنها را داشته باشید.بنابراین از نوشتن آنها صرف نظر می کنم و منتظر می مانم تا اگر دوستانی تصمیم به مطالعه ی این رمان گرفتند و  ابراز تمایل کردند که با خواندن چند پاراگراف با فضای داستان و سبک و شیوه ی نویسنده آشنایی مختصری پیدا کنند،در پست جداگانه ای چند پاراگراف از این رمان را برایشان نقل خواهم کرد.

 

۱ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۵۶
سامان عزیزی