زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۱۷۷ مطلب با موضوع «از زندگی» ثبت شده است

يكشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۸، ۰۷:۴۴ ب.ظ

تفالی به نیچه (شش)

پیش نوشت: تفال های قبلی را می توانید اینجا ( 2-3-4-5 ) و فلسفه ی :) این تفال زدن ها  را اینجا ببینید.

 

درباره ی فضیلتمندان

با حواسِ سست و خفته با تندر و آتش بازیِ آسمانی سخن باید گفت.

اما زیبایی آوایی آرام دارد که تنها در بیدارترینِ روان ها راه می بَرد.

امروز سپرام آرام لرزید و خندید. این سِپَنت-خنده و لرزه یِ زیبایی ست.

امروز زیبایی ام بر شما خنده زد، بر شما اهلِ فضیلت. و صدای اش این سان به من رسید : "آنان مُزد نیز می طلبند! "

شما مزد نیز می طلبید، شما اهلِ فضیلت؟ شما پاداشی در برابر فضیلت، آسمان را در برابرِ زمین، و جاودانگی را در برابرِ امروزتان می طلبید؟

و امروز خشمگین اید از من که می آموزانم نه پاداش دهنده ای در کار است و نه مزد دهنده ای؟ و به راستی، این را نیز نمی آموزانم که فضیلت خود پاداشِ خویش است.

 

دردا، غمم این است که کیفر و پاداش را به دروغ در بنیادِ چیزها نهاده اند و اکنون در بنیادِ روان های شما. شما اهلِ فضیلت!

اما کلامم چون پوزه ی گُراز، بنیاد روان هایِ شما را از هم خواهد شکافت. می خواهم مرا شیارگرِتان بنامند.

رازهای نهفتِ تان همه باید آشکار شود. و چون زیر و زبر گشته و درهم شکسته، در آفتاب افتادید، دروغ تان از راستِ تان پدیدار خواهد شد.

زیرا (به ظاهر) این است راستِ شما : شما پاک تر از آنید که به پلیدیِ کلماتِ انتقام، کیفر، پاداش، مکافات آلوده شوید.

به فضیلت خود چنان عشق می ورزید که مادر به فرزند. اما که شنیده است که مادر مزدِ عشقِ خویش را بخواهد؟

فضیلتِ شما همانا عزیزترین چیزِ شماست. تشنگیِ حلقه در شماست : هر حلقه از آن رو می گردد و می کوشد که به خود باز رسد.

هر کارِ فضیلت تان ستاره ای میرنده را ماند که فروغش همچنان در سَیر است و در گشت و گذار. و هرگز کَی از سَیر باز خواهد ایستاد؟

همین سان فروغِ فضیلت تان نیز پس از به انجام رسیدنِ کار هنوز در سیر است. و اگر چه خود مرده باشد و از یاد رفته، پرتو اش باز همچنان زنده است و در گشت و گذار.

 

فضیلت شما خودِ شماست، نه چیزی بیگانه (با شما)، نه پوستی، نه پوششی : این است حقیقتی که از بنیادِ روانِ شما، شما فضیلتمندان، بر می آید!

با این همه، هستند کسانی که فضیلت، ایشان را رنج و شکنجِ زیرِ تازیانه است. و شما نعره ی آنان را بسیار شنیده اید.

و هستند کسانی دیگر که کاهل شدنِ شُرورشان را فضیلت می خوانند. و چون نفرت و رشکِ شان پای خود را (از خستگی) دراز کند، "دادگری"شان جان می گیرد و چشمِ خوابناکش را می مالد.

و هستند دیگرانی که (به غرقاب) فرو کشیده می شوند : اهریمنِ شان آنان را فرو می کشد. اما، هر چه فروتر می روند برقِ چشمان شان و شوق شان به خدای خویش فروزان تر می شود.

وَه که فریاد ایشان نیز به گوشِ شما اهلِ فضیلت رسیده است : "آن چه من نیستم، همان، همان بهرِ من خدای است و فضیلت!"

 

و هستند دیگرانی که سنگین و غِژاغِژکنان فرا می آیند، چون ارابه ای با بارِ سنگ در سراشیب. آنان از شرف و فضیلت بسیار دَم می زنند. آنان شتابگیرِشان را فضیلت می نامند!

و هستند دیگرانی چون ساعتِ روز-کوک  که کوک شان باید کرد. آنگاه به تیک-تاک می افتند و می خواهند مردم تیک-تاک کردن را فضیلت بدانند.

براستی اینان بازیچه ی من اند و هرجا چنین ساعت هایی بیابم دستِ شان می اندازم و کوکِ شان می کنم تا برایم وِرّ و ور کنند.

و دیگرانی به اندک دادگریِ خویش چنان غرّه اند که به نامِ آن بر همه چیز می تازند، چندان که جهان در بیدادشان غرقه است.

وَه که واژه ی فضیلت چه ناخوش از دهانِ شان بر می آید! و آنگاه که می گویند : "من دادگرم" پنداری می گویند: "من دادِ خویش ستانده ام!"

می خواهند با فضیلتِ شان چشمِ دشمنانِ شان را بَرکَنند و خود را بر می کشند تا دیگران را فرو افکنند.

 

و نیز هستند کسانی که در مردابِ شان نشسته اند و از میانِ نیزار می گویند: "فضیلت، همانا خاموش در مرداب نشستن است!"

(و می گویند) "ما کسی را نمی گزیم و از آنانی که بخواهند ما را بگزند، می پرهیزیم. و در هر باب رأیِ ما همان است که ما را آموزانده اند."

و باز هستند کسانی که خوش دارند چهره ای به خود بگیرند و برآنند که فضیلت نوعی چهره گرفتن است.

زانوهاشان همیشه در پیشگاه فضیلت بر زمین است و دستانِ شان در ستایشِ آن بر آسمان، اما دلشان از آن بی خبر.

و باز هستند کسانی که فضیلتی می شمارند گفتنِ این را که "داشتنِ فضیلت واجب است"، اما در تهِ دل تنها بر آنند که پاسبانان واجب اند.

ای بسا کس بلندیِ انسان را نتواند دید و این را که پستیِ او را فراچشم می بیند، فضیلت می شمارد. بدین سان، شورچشمیِ خود را فضیلت نام می دهد.

 

برخی خوش دارند بر پا و افراخته باشند و آن را فضیلت می نامند و برخی دیگر فرو افتاده، که این را نیز فضیلت می نامند.

بدین سان، کمابیش همگان برآنند که ایشان را از فضیلت بهره ای ست. و هیچ کس نیست که خود را ارزیابِ "نیک" و "بد" نداند.

اما زرتشت بهرِ آن نیامده است تا با این دروغ زنان و ابلهان همه، بگوید : "شما از فضیلت چه می دانید؟ شما از فضیلت چه می توانید دانست؟"

بل، بهرِ آن آمده است تا شما، دوستانِ من، بیزار شوید از کلام های کهن که از دروغ زنان و ابلهان آموخته اید.

تا بیزار شوید از کلماتِ "پاداش"،"مکافات"،"کیفر"،"انتقامِ عادلانه".

تا بیزار شوید از این گفته که : "کردارِ خوب کرداری ست بَری از خودخواهی"

 

هان، دوستانِ من! "خودِ" شما در کردارِ شما چنان باد که مادر در فرزند است : این باد کلامِ شما درباره ی فضیلت.

به راستی، من از شما صد کلام و دلبند ترین بازیچه هایِ فضیلت را ستانده ام و اکنون با من کودکانه پرخاش می کنید.

این کودکان در کرانه یِ دریا گرمِ بازی بودند که موجی آمد و بازیچه هاشان را ربود و ژرفنا بُرد : اکنون گریان اند.

اما همان موج بهرِشان بازیچه هایِ نو خواهد آورد و گوشماهی های رنگینِ نو پیش شان خواهد ریخت.

آنگاه آرام خواهند گرفت. و شما، دوستانِ من، نیز همچون ایشان آرامبخشِ خویش را خواهید یافت و _گوشماهی های رنگینِ نو!

چنین گفت زرتشت.

 

۰ نظر ۲۳ تیر ۹۸ ، ۱۹:۴۴
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۸، ۰۲:۲۱ ب.ظ

از مشکلات این جهان

"مشکلِ این جهان آن است که ابلهان پر از اطمینان اند و عاقلان پر از تردید."

برتراند راسل

 

۰ نظر ۰۶ تیر ۹۸ ، ۱۴:۲۱
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۸، ۱۲:۴۳ ق.ظ

کتاب زندگی خوب

"زندگی خوب" عنوان کتابی است که به قلم مارک ورنون تالیف شده است.

فکر می کنم عنوان دومی که برای کتاب انتخاب شده،به خوبی گویای محتوای مورد ادعای کتاب است:

"سی گام فلسفی برای کمال بخشیدن به هنر زیستن".

 

این کتاب که با ترجمه پژمان طهرانیان و با همت نشر نو روانه بازار کتاب شده، مدت نسبتاً زیادی است که مهمان میزم شده است.

نمی توانم بگویم که کتاب فوق العاده خوبی است(حداقل برای من)، ولی نمی توانم بگویم که ارزش خواندن هم نداشت.

همانطور که احتمالاً می دانید، چند سالی است که سبک تازه ای از کتاب های خود یاری(از هنر ظریف بی خیالی منسون بگیرید تا هنر خوب زندگی کردنِ دوبلی) گوی سبقت را از سایر کتب خودیاری ربوده اند، به نظرم رسید که این کتاب را هم می توان در همان طبقه بندی قرار داد.

 

با وجود اینکه فرمول زندگی خوب و خوش را "برای خودم" تالیف و تدوین کرده ام :) و در حال خوشبخت شدن و تجربه خوشبختی هستم به حول و قوه الهی :) (از به کار بردن بیش از حد :))) عذر می خواهم.اگر لازم نبود استفاده نمی کردم)،ولی نمی دانم چرا سال گذشته با دیدن و تورق این کتاب تصمیم به خریدش گرفتم.شاید برای محکم کاریِ بیشتر بود(...)خودتان به دلخواه،شکلک مورد نظرتان را داخل پرانتز تصور کنید.

و فراموش نکنید که در دلِ هر شوخی ای،جدیتی هم لانه کرده است!(اگر فرمول خواستید در خدمتیم).

بگذریم.

 

به هر حال اگر منتظر کتابی با شرح و بسطِ فلسفه ای که در هر فصل معرفی شده است باشید، احتمالاً ناامیدتان خواهد کرد. به عنوان مثال، در مقایسه با کتاب "تسلی بخشی های فلسفه" دوباتن-که آن هم شرح و بسطِ مفصلی ندارد- فصول این کتاب بسیار کوتاه تر هستند و اکثراً در حد نه یا ده صفحه سرهم بندی شده اند.شاید مثلِ "هنر خوب زندگی کردن" دوبلی اما با محتوایی از جنسی متفاوت.

اما اگر دنبالِ سر نخ هایی برای مطالعه بیشتر باشید، فکر می کنم سراغ کتاب خوبی رفته اید.

ورنون که در حوزه فیزیک و الهیات درس خوانده و بعداً دکترای فلسفه اش را گرفته، تلاش کرده تا با مطالعه ی آثار متفکرانِ مختلفی از حوزه های گوناگون (مثل هنر،فلسفه، ادبیات،الهیات،روانشناسی و غیره) آموزه هایی که از نظرش، برای زندگی خوب مفید هستند را استخراج کند.

در این کتاب با بخشی از اندیشه های متفکرانی مانندِ اسکار وایلد، مونتنی،یونگ،برتراند راسل،سارتر،تولستوی،پوپر،مارتین بوبر،هانا آرنت و دیگران آشنا می شویم که شاید برای زندگی خوب به کارمان بیایند.

ورنون، اندیشه های این متفکران را در پنچ دسته ی کلی طبقه بندی کرده است:

1-فضیلت های معنوی، شامل هنر،زیبایی،آزادی،معنا،دین و دیدن

2-فضیلت های مصیبت بار، شامل خشم،پول،سوگواری،تعهد،داستان گویی و بی یقینی

3-فضیلت های اجتماعی، شامل معاشرت،توجه به کره زمین،دوستی با همنوع،دوستی با حیوانات،رابطه ی زن و مرد و مدارا با مردم

4-فضیلت های عملگرایانه، شامل شوخ طبعی،موسیقی،سکون،فرزانگی،شگفتی و کار

5-فضیلت های فردی، شامل بخشایش،قدرشناسی،امید،فردیت،عشق و من

و برای توضیح هر یک از فضیلت ها، سراغ یکی از متفکران رفته است.

 

ورنون، در پایان هر فصل و در راستای کمک به کاربردی کردن هر یک از گام های فلسفیِ سی گانه ی پیشنهادی اش، توضیحات مختصری تحت عنوان "گامی دیگر" بیان کرده است.

شاید بد نباشد جند جمله ای از کتاب را هم نقل کنم که با فضای کتاب بیشتر آشنا شوید:

 

  • زندگی خوب، با زیستن و تامل بر زیستن خویش است که به دست می آید، با تامل بر تجربه ها و اشتباه هاتان، مسرت ها و ترس هاتان.
  • فایده باوری(utilitarianism)، مکتبی است که قبله ی آمالش پاساژها و بازارهای بزرگ خرید است و روحانیانش اقتصاددانان. فایده باوری به ما می آموزد که هنگامی به خوشبختی می رسیم که کارهایی انجام دهیم لذتبخش و یا تحسین برانگیز.
  • اخلاق فضیلت مدار چندان کاری ندارد به این که آیا زندگی خوب به شما حس خوشبختی می دهد یا نمی دهد، چرا که می داند حس خوشبختی در زندگی حسی است که می آید و می رود و عملاً برای تشخیص این که آیا زندگی بر وفق مراد است یا خیر، شاخص ضعیفی است.
  • هنرمند کسی است که در پی پاسخ دادن به این پرسش است: این چه گونه حالی است؟ و بیان هنرمندانه زمانی اتفاق می افتد که هنرمند راهی ابداع می کند برای دادن پاسخی دقیق به این پرسش و پروراندن آن چه پیش از این خام بوده است.
  • پیشنهاد بدیع ایلیچ(فیلسوف اتریشی) این بود که در جهان امروز، که جهانِ وفورِ گزینه ها و انتخاب هاست، تنها هنگامی می توانیم به آزادی برسیم که برخی از گزینه ها را کنار بگذاریم.او حامی کناره گیری است و کشف اینکه ما بدون آن گزینه ها هم می توانیم سر کنیم. و مکاشفه ی واقعی برای بشرِ امروز هم در همین نهفته است.
  • بهترین داستانها آنهایی هستند که دیدگاه نویسنده فریاد زده نمی شود،بلکه در دلِ داستان گنجانده می شود.به گفته ی ارنست همینگوی: اگر بنا بود پیامی برسانم، خب تلگراف می زدم.
  • آنکه والاترین فضایل را داراست در بندِ فضیلت نیست، و چنین است که صاحب فضیلت است. آنکه کم مرتبه ترین فضایل را داراست از فضیلت جدایی ندارد، و چنین است که فضیلتی ندارد. اولی هیچگاه عمل نمی کند اما کاری را هم ناکرده نمی گذارد. دومی عمل می کند اما ناکرده ها دارد.(لائوتسه)
  • ویلیام جیمز، برادر هنری جیمزِ رمان نویس و پسر خوانده ی رالف والدو امرسون بود.(!)
  • در کار برای کار، هیچ فضیلتی نیست.(جان استوارت میل)
  • ژاک دریدا معتقد بود که چیزهایی که بخشودنشان آسان است چندان هم نیازی به بخشودن ندارند، در حالی که چیزهایی که ضروری است بخشوده شوند بخشودنشان به نظر ناممکن می رسد.

 

۳ نظر ۰۲ تیر ۹۸ ، ۰۰:۴۳
سامان عزیزی
شنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۸، ۰۱:۲۹ ب.ظ

مدلی شیک از خود فریبی(و دیگر فریبی)

"اگر مستراح شما بوی بد می دهد،نمی توانید با توالت خواندن آن کاری کنید که بوی بهتری بدهد. باید تمیزش کنید."

جمی وایت(Jamie Whyte)

توضیح: ظاهراً در جایی که جمی وایت زندگی می کند(لندن)، مد شده است که به جای کلمه ی lavatory به معنای مستراح، از کلمه ی فرانسوی toilet که زیباتر و شیک تر و احتمالاً تمیز تر! است استفاده می کنند.

پی نوشت: وایت(مدرس سابق فلسفه در دانشگاه کمبریج و نویسنده در حوزه تفکر نقادانه و تحلیلی) توضیح می دهد که "شما نمی توانید دنیا را با عرضه ی توصیفی متفاوت یا عوض کردن جای کلمات زیبا و زشت تغییر دهید."

فکر می کنم مصداق های زیادی بتوانیم برای این نوع خود فریبی و دیگر فریبی پیدا کنیم، از استفاده ی افراطی از کلمات گنگِ تخصصی(طبیعتاً منظورم این نیست که این کار همیشه غلط است،گاهی اجتناب ناپذیر است) گرفته تا استفاده ابزاری از برخی کلمات و اصطلاحات برای با سواد یا با کلاس یا با اهمیت یا حرفه ای نشان دادن خودمان(به خودمان یا دیگران) یا موضوعی که در موردش صحبت می کنیم.

ما گاهی با انتخاب و پیدا کردن یک اسم زیبا برای مشکلی که داریم، احساس می کنیم که آن مشکل خود به خود برطرف شده است!

غافل از آنکه احتمالاً فقط بارِ آن جابجا شده است.(آنهم با استفاده از کلمات)

 

مثلِ بیماری که با فهمیدن اسم بیماری اش احساس می کند که حالش بهتر شده است(که در واقع توهمی مقطعی است و تا در عمل به مراحل درمان نپردازد همچنان بوی بد به مشامش خواهد رسید).

شما هم مثل من، چنین خود فریبی هایی داشته اید؟

 

۳ نظر ۲۵ خرداد ۹۸ ، ۱۳:۲۹
سامان عزیزی
جمعه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۸، ۱۲:۰۲ ق.ظ

تمرکز بر آخرین آموخته ها

در روستایی دور افتاده، مدتی بود که درمانگاه کوچکی راه اندازی شده بود که اهالی روستا را از مراجعه به شهر و تحمل هزینه ها و مشقات سفرهای درمانی بی نیاز کند یا حداقل، تا جای ممکن کم کند.

به دلیل کمبود امکانات! و اعتبارات، دکتر جوانی را به عنوان تنها دکتر درمانگاه در نظر گرفته بودند که تا جای ممکن، اکثر کارهای درمانی(از تشخیص و تجویز گرفته تا جراحی های ساده) را خودش انجام دهد. دکتر که انگیزه زیادی برای خدمت داشت، با اینکه زحمت زیادی در دانشکده پزشکی کشیده بود و به عنوان یک پزشک عمومی مورد تائید اساتیدش بود، جهت محکم کاری و البته در راستای تامین هر چه بهتر هدف ماموریتش-یعنی بی نیاز کردن اهالی از مراجعات درمانی به شهر های اطراف- حجم بزرگی از کتابهای ریز و درشت پزشکی(از جمله تشریح و توصیف بیماری های مختلف و روش های درمان آنها) را با خودش به اقامتگاه روستایی اش آورده بود.

می خواست به دانش عمیق تری از بیماری های مختلف و درمانشان دست پیدا کند بنابراین برنامه ریزی کرده بود که هر هفته روی یک بیماری متمرکز شود و تا جایی که می تواند اطلاعاتش را در مورد آن بیماری افزایش دهد.

کتاب های مربوط به آن بیماری را می خواند و مقالات پزشکی مرتبط را هم بررسی می کرد.

به خاطر تازه تاسیس بودن درمانگاه و شکل نگرفتن اعتماد اهالی روستا به این درمانگاه جدید و دکترش، سر دکتر خلوت بود و با فراغت بال و جدیت زیادی، مشغول پیاده کردن برنامه مطالعاتی اش برای رشد و تعمیق دانشش از بیماری ها بود.

 

دکتر برای آشنایی بیشتر با روستا و اهالی آن، هر از گاهی چرخی در روستا می زد و به صورت ریز و زیر پوستی! به تبلیغ خودش و درمانگاهش می پرداخت.

اگر در صحبت هایش با اهالی، بحث به دانش و تخصصش می کشید، با توجه به اینکه بیشتر وقتش در آن هفته به مطالعه یک بیماری گذشته بود، توضیح و تشریح جانانه ای از آن ارائه می داد که بیشتر اهالی روستا چیزی از آن نمی فهمیدند ولی با توجه به استفاده دکتر از کلمات و واژه های تخصصی در توضیحاتش، تحت تاثیر قرار می گرفتند! و کم کم مسیر اعتماد به دکتر و درمانگاهش داشت تسهیل میشد(در واقع دکتر مشغولِ نوعی از بازاریابی محتوا بود;) ).

 

مدتی گذشت و اولین بیمار از راه رسید.

جناب دکتر که از دیدن اولین بیمارش بسیار ذق زده شده بود، یک ساعتی را به گپ و گفت و در نهایت گرفتن شرح حالِ بیمار اختصاص داد.

بیمار، که پیرمردی کشاورز از اهالی روستا بود،از دردی عجیب در ناحیه شکمش شکایت داشت که مدتی بود امانش را بریده بود. گاهی تسکین پیدا می کرد و گاهی دردش تشدید می شد.گاهی درد به جاهای دیگری سرایت پیدا می کرد و حتی چند باری هم همراه درد ناحیه شکمش، سر درد دردناکی هم گرفته بود.(ظاهراً هر چه چای-نبات هم مصرف کرده بود جواب نگرفته بود!)

 

دکتر که در هفته گذشته روی بیماری زخم معده متمرکز شده بود، هر چه بیشتر به صحبت های پیرمرد گوش میداد بیشتر مطمئن میشد که مشکل پیرمرد زخم معده است.

مثل روز برایش روشن بود که بیماری را درست تشخیص داده است.همه ی علائم و دردها حکایت از زخم معده داشتند.

برای اطمینان بیشتر، چند سوال دیگر از هم از بیمار پرسید تا یقینش از تشخیصش بیشتر شود.

کار تمام بود. دکتر که نحوه درمان زخم معده را از بر بود، به سرعت به داروخانه ی کوچکش رفت و داروهای شفا دهنده اش را به پیرمرد داد و همراه آن یکسری توصیه ی غذایی هم برایش نوشت و در آخر،به سبک دکترهای پیشکسوتی که در دوره های کارآموزی اش دیده بود، از بیمار خواست که در مدت درمان عصبی نشود و سعی کند در همه حال آرامشش را حفظ کند.

 

از مراجعه ی پیرمرد ده روز نگذشته بود که دوباره سراغ دکتر آمد.

به دکتر گفت که چند روزی حالش بهتر شده ولی از سه چهار روز پیش، درد هایش خیلی بیشتر شده است و دارد تحملش را از دست می دهد.

با توضیحاتیکه پیرمرد داد، دکتر جوان متوجه شد که احتمالاً تشخیصش اشتباه بوده است و تسکین موقتی درد هم شاید ناشی از مسکن هایی بوده که همراه سایر داروها تجویز کرده است اما به روی خودش نیاورد.

 

وضعیت جدید بیمار نشان می داد که مشکل از آپاندیسش است، که اتفاقاً همین هفته ی پیش کلی در موردش مطالعه کرده بود.

محکم کاری های همیشگی اش را برای تشخیص درست انجام داد و پیرمرد را قانع کرد که فردا برای عمل برداشتن آپاندیس آماده باشد.

پیرمرد که از توضیحات تخصصی دکتر، قانع! شده بود برای عمل آپاندیسش مراجعه کرد و جراحی به خوبی و خوشی انجام گرفت.

دکتر نفس راحتی کشید و از اینکه چقدر به موقع مطالعاتش در مورد آپاندیس به داد بیمارش رسیده بود احساس بسیار خوبی داشت.

پیرمرد را به خانه اش بردند و دکتر در یک هفته ای که بیمارش مشغول استراحت و بهبود بود چند باری به او سر زد. پیرمرد هنوز شکایت هایی از درد در ناحیه شکمش و گاهاً حالت تهوع داشت ولی به نظر دکتر ، این دردها طبیعی بودند و از مراحل بهبودِ بعد از عمل به حساب می آمدند.

 

بار آخری که دکتر به پیرمرد سر زده بود حالش اصلاً خوب نبود و رنگش به زردی میزد. دکتر کمی به تشخیص اخیرش شک کرده بود، مخصوصاً که در هفته گذشته روی کیسه صفرا مطالعاتی انجام داده بود و بعضی از علائمی که در پیرمرد می دید با علائم سنگ صفرا همخوانی داشت. حتی مشابهت هایی با مشکلات کبدی(مثل سیروز کبدی) هم می دید که به تازگی مشغول تعمیق مطاعاتش در مورد آن بود.

 

مدتی گذشت.یک شب که دکتر مشغول انجام برنامه ی مطالعاتی اش بود زنگ درمانگاه به صدا در آمد.یکی از فرزندان پیرمرد دنبال دکتر آمده بود و می گفت حال پدرش وخیم است.آنطور که از صحیت های پدرشان فهمیده بودند اخیراً در دفعیاتش خون دیده بود و دردهای شکمش غیر قابل تحمل شده است.

دکتر به سرعت خودش را بر بالین بیمارش رساند.ظاهراً نفس های آخرش را می کشید. تنها کاری که از دست دکتر بر آمد این بود که مقداری مسکن برایش تزریق کند که کمتر درد بکشد.

دکتر همانطور که آنجا نشسته بود داشت به علائم مسمومیت های شدید گوارشی که گاهی به مسمویت خونی هم تبدیل می شوند فکر می کرد و اینکه علائم تازه ی بیماری پیرمرد چقدر با آن علائم همخوانی دارند!.

اما افسوس که دیگر دیر شده بود.

دیگر نمیشد آموخته های جدیدش را برای شفای پیرمرد به کار بگیرد.

 


 

پی نوشت: راستش را بخواهید در اینجا چندان با پزشک ها کاری ندارم،آرزو میکنم چنین پزشک هایی پیدا نشوند(می گویند "آرزو" برای نرسیدن است!)، روی صحبتم بیشتر با فعالان کسب و کار است.بخصوص مدیران و مشاوران.

اگر با خطاهای ذهنی آشنا باشید،احتمالاً می توانید حدس بزنید که خطایی که در این نوشته مطرح شد می تواند مصداقی از "خطای تمرکز بر آخرین اطلاعات در دسترس" باشد، اما تا جایی که من دیده ام و تجربه کرده ام-هم در مورد خودم و هم در مورد بسیاری از افرادی که می شناسم- این خطا را کمتر در مورد آموخته هایمان مد نظر داریم، شاید به این دلیل که آموختن چیزهای جدید و تازه جایگاه مثبت و ویژه ای در ذهنمان دارد.

مطالعه کردن و کلاً هر نوع آموختنی، قطعاً یکی از بهترین موهبت ها و نعمت هایی است که می تواند نصیب هر کسی شود و در این قضیه هیچ شکی نیست(حداقل،من که اینطور فکر می کنم)، ولی این آموخته ها هم مانند هر ورودی دیگری که به مغزمان وارد می شود احتیاج به مدیریت کردن دارد.احتیاج به تحلیل و بررسی دارد.نیاز دارد که ذهن جامع نگری آنرا بسنجد و بسیاری چیزهای دیگر.

توجه نکردن به "تصویر کلی"،ناتوانی یا بی توجهی در تحلیل جامعتر موضوع، شورِ پیاده کردن و نشان دادنِ آموخته های تازه،در نقشِ چکش رفتن و میخ دیدن همه چیز،  خطرشان اگر به اندازه ی نادانی و جهل در مورد آن موضوع نباشد، کمتر نیست.

 

و نصیحت پایانی! : بیائید کمی به پیرمردهای زندگی مان رحم کنیم.

 

برخی مطالب مرتبط با خطاهای شناختی و ذهنی:

خطاهای حافظه و استفاده آنها در تبلیغات

چرا باید در مقابل پیشنهادات رایگان محتاط باشیم

مغالطه قمارباز

مغز ما و نسبیت

نخستین تصمیم، سرنوشت ساز است

۰ نظر ۱۰ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۰۲
سامان عزیزی
شنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۴۳ ب.ظ

زمانی برای رقصِ عقل

عقل سلیم و حس طنز یک چیز هستند با دو سرعت متفاوت. حس طنز، عقل سلیمی است که می رقصد.

ویلیام جیمز

پی نوشت:آدم های خشکِ زیادی در زندگی ام دیده ام که بعد از مدتی، خشکی شان به مغزشان هم سرایت پیدا کرده و خشکیده است.

و از طرفی،تقریباً مطمئنم که منظور ویلیام جیمز از حس طنز، مسخرگی و لودگی نبوده است.

 

۰ نظر ۰۴ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۴۳
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۱۲ ب.ظ

هنر باد کردن متن در کنار هنر ظریف بی خیالی!

به تازگی مطالعه کتاب "هنر ظریف بی خیالی" نوشته ی مارک منسون را تمام کرده ام.

این کتاب از کانال های مختلفی بهم معرفی شده بود و منتظر خواندن یک کتاب در سطح استاندارد(و بالاتر) بودم اما راستش را بخواهید محتوای کتاب اصلاً با انتظارات من همخوانی نداشت.

این مسئله را کاملاً می پذیرم که ممکن است مشکل، از انتظارات من باشد.

فکر می کنم کلِ محتوای کتاب را می شود در این اصلِ مهم (و البته پیش پا افتاده) خلاصه کرد که : به چیزهای مهم و دارای اولویت بالاتر در زندگی مان اهمیت بدهیم و به مسائل کمتر با اهمیت، و دارای اولویت پائین تر در زندگی مان، اهمیت ندهیم یا کمتر اهمیت بدهیم.

این اصل و مفهوم را می توان در درازای تاریخ مکتوب بشر و از زبان افراد و نویسندگان مختلفی ردیابی کرد. این حرفم به این معنا نیست که بخواهم از اهمیت این اصل بکاهم ولی این همه در بوق و کرنا کردن یک کتاب(حداقل چیزهایی که من شنیده یا دیده ام) که فقط می خواهد همین را بگوید، برای من نا امید کننده بود.

کمی هم در مورد محتوای کتاب بگویم:

اگر بخواهم اول از تیتر زدن فصول شروع کنم، باید عرض کنم که به نظرم تیتر های جناب منسون، من را یاد تیتر زدن های صفحه اول روزنامه های زرد می اندازد. تیتر هایی مثل "تلاش نکنید" یا "شما در مورد همه چیز اشتباه می کنید" یا "خود را بکشید" که نویسنده مانور زیادی هم روی آنها داده است.

اما نکته قابل تامل در مورد این تیتر ها این است که محتوای زیر این تیتر ها، معمولاً(و نه همیشه) با مفهوم تیتر زده شده، در تناقض است و حتی برخی جاها می توانید موارد مختلفی از متناقض گویی را در خودِ متن هم پیدا کنید.

 

فکر می کنم نویسنده در بخش های مختلفی از کتاب، مشغول نقد کردنِ "تفکر مثبت اندیشانه ی رایج و بازاری" است(که به نظرم، به حق، مشغول این کار است و اتفاقاً از این بخش های کتاب بیشتر لذت بردم)، اما به نظرم رسید که خودِ منسون هم در جاهای مختلفی از نحوه بیان و سبک و سیاق همین تفکر استفاده کرده است(بخصوص در تهییج کردن های توخالی).یاد آن جمله ی نیچه بخیر که می گفت(نقل به مضمون): وقتی به جنگ سیاهی می روی و به مدت طولانی به آن خیره می شوی مراقب باش،چون سیاهی هم به تو خیره می شود.

 

در کل به نظرم رسید که منسون، آن اصل بالا را گرفته و شروع به باد کردن متن کرده است ولی انصافاً با هنر و ظرافت خاصی این کار را انجام داده است.

فکر می کنم نویسنده این کتاب، کمی استراتژی می دانسته و در مورد اولویت بندی مطالعه کرده، کمی از فلسفه اگزیستانسیال قرض گرفته(بحث هایی مثل: آزادی و مسئولیت-مرگ-مستثنی بودن)، مقداری عرفان شرقی چاشنی کار کرده،کمی روانشناسی شناختی خوانده،  قسمتی از اغراق و تحکم مثبت اندیشان بازاری را وام گرفته، و با چاشنی برخی تجربیات شخصی اش، همه اینها را مخلوط کرده و داخل قابلمه ای آب پزشان کرده و حاصل، محتوای این کتاب شده است و برای تاثیر بر مشتریان رستوران، اسم خاصی تحت عنوان "هنر ظریف بی خیالی" را در منو، برایش در نظر گرفته است.در پایان، مانند اکثر اسم های عجیب و غریب در منو ها، مجبور شده کمی از محتویات غذا را هم زیر نام اصلی اضافه کند.

 

آیا این صحبت هایم به این معنی است که این کتاب، کتاب خیلی بدی است؟ قطعاً نه.

تنها چیزی که می توانم بگویم این است که فکر می کنم این کتاب کمی سطحی نوشته شده و یکپارچگی یک کتاب اصل و نسب دار را ندارد.

منظورم از اینکه سطحی نوشته شده این نیست که موضوعات کتاب سطحی هستند(بعید می دانم کسی پیدا شود که به این مسائل اساسی و بنیادی انسان، صفت سطحی بدهد) بلکه منظورم این است که نحوه پرداختن نویسنده به این موضوعات، سطحی است.

بگذریم.به هر حال ممکن است منسون اهداف و محدودیت های مختلفی برای این کتابش در نظر داشته است.

 

کتاب هنر ظریف بی خیالی، ویژگی های مثبتی هم دارد به نظرم. از جمله اینکه از شیوه نوشتنِ خودمانی استفاده کرده و ساده و صمیمی نوشته است.

برخی موضوعات را سعی کرده به صورتی مطرح کند که کاربردی باشند و خواننده بتواند برای عملی کردنشان برنامه بریزد.

و البته اینکه در جاهای مختلفی از کتاب، موضوعاتی را مطرح می کند یا نقل می کند (که بعضی وقتها ارتباط معناداری با عنوان و هدف آن فصل ندارند) که به نظرم آموزنده هستند و ارزش خواندن دارند.

 

در پایان چند جمله از کتاب را که برای من مفید بودند نقل می کنم:

- با اهمیت ندادن به داشتن احساس بد، از چرخه ی بازخورد جهنمی خارج می شوید. به خودتان می گویید: حال من خیلی خراب است، اما چه اهمیتی دارد؟ . و آنوقت انگار فرشته ها روی شما گرد بی اهمیتی پاشیده باشند، دیگر برای داشتن حس بد، از خودتان متنفر نمی شوید.

 

-یک اشکال که در همه ی آموزه های "چگونه خوشحال باشیم" وجود دارد این است که: تمایل به داشتن تجربه های مثبت بیشتر، به خودی خود، یک تجربه ی منفی است و از طرف دیگر، پذیرش تجربه های منفی، به خودی خود، یک تجربه ی مثبت است.

 

- شما نمی توانید حضوری مهم و حیاتی برای عده ای از افراد داشته باشید، بدون اینکه در زندگی بعضی دیگر کاملاً بیهوده و اضافی باشید.

 

- معتقدم که امروز ما با یک اپیدمی روانی مواجه شده ایم، که در آن مردم دیگر نمی فهمند که گاهی خوب است بعضی چیزها خراب شود.(مخصوص بیماران کمال طلبی مثل من!)

 

- خوشبختی از حل کردن مشکلات نشات می گیرد. کلید واژه ی ما در اینجا "حل کردن" است. اگر شما از مشکلات اجتناب می کنید یا حس می کنید که هیچ مشکلی ندارید، خودتان را بدبخت می کنید. اگر حس می کنید که مشکلاتی دارید که از عهده ی حل کردن آنها بر نمی آیید باز هم خودتان را بدبخت می کنید. راز مسئله، حل کردن مشکلات است نه نداشتن مشکل.

 

- بین مقصر دانستن کسی برای وضعیت شما، و مسئولیت واقعی آن فرد برای وضعیت شما، تفاوت وجود دارد.

 

- ایمو فیلیپس،کمدین معروف می گوید: من قبلاً فکر می کردم که مغز انسان، شگفت انگیز ترین عضو بدن است. اما بعداً متوجه شدم که چه عضوی این موضوع را به من گفته است.

 

-اگرکسی در کاری از شما بهتر عمل می کند، احتمالاً علت آن این است که او بیشتر از شما شکست خورده است.

 

- عمل کردن، تنها اثر انگیزه نیست، بلکه علت آن نیز هست.

 

پی نوشت یک: من این کتاب را با ترجمه ی انتشارات کلید آموزش خواندم و به نظرم ترجمه خوب و روانی آمد.

پی نوشت دو: این مطلب بیشتر از جنس نق زدن به منسون بود! و آنرا برای یکی از دوستانم نوشتم ولی گفتم شاید بد نباشد اینجا هم منتشرش کنم. اگر قصد خواندن این کتاب را دارید لطفاً خودتان در موردش تصمیم بگیرید و بعداً یقه ی بنده را نگیرید:)

 

۱ نظر ۰۱ خرداد ۹۸ ، ۲۱:۱۲
سامان عزیزی

در کتاب "راهنمای تفکر نقادانه" که عنوان دوم آن "پرسیدن سوال های به جا" است، مراحل یازده گانه ای برای ارزیابی و سنجش هر مسئله ای که با آن مواجهه می شویم و ارزش ارزیابی دارد، پیشنهاد شده است.

یکی از مراحل، ارزیابی شواهد است.یکی از انواع شواهدی که برای پشتیبانی از ادعایی که مطرح شده ممکن است ارائه شده باشد تحقیقات علمی است.

تحقیقات علمی، به عنوان یکی از شواهد محکم و ارزشمند مطرح هستند و جایگاهشان از بسیاری از شواهد دیگر بالاتر است اما تا جایی که من دیده ام و با توجه به جایگاه علم و روش علمی در ذهنمان، معمولاً تحقیقات علمی را بدون ارزیابی های دقیق به عنوان فکت های درست می پذیریم و به سادگی و بدون سختگیری از کنارشان عبور می کنیم.(البته همانطور که می دانید بسیاری از ما نه تنها در مورد تحقیقات علمی بلکه در مورد اکثر ادعاها و نتیجه گیری هایی که میبینیم و می شنویم چندان ارزیابی محکمی نداریم و دروازه ی ورودی ذهنمان به پهنای یک اتوبان چند بانده است که باجه های عوارضش را جمع کرده ایم!)

نویسندگان این کتاب، ام.نیل براون و استیوارت ام.کیلی، که سابقه ی طولانی ای در تدریس تفکر نقادانه داشته اند(و فکر می کنم در کنار عوامل دیگر، به پشتوانه ی همین سابقه ی تدریس توانسته اند مفاهیم تفکر نقادانه را به زبانی ساده و قابل فهم با مثال های متعدد و با حفظ یکپارچگی مفاهیم ،در قالب این کتاب ارائه کنند)، نه سوال را پیشنهاد می کنند که در ارزیابی یک تحقیق علمی باید از خودمان بپرسیم. طبیعتاً این نه سوال، همه ی سوالات ارزیابانه ای نیستند که می شود پرسید ولی به نظرم از مهمترین سوالات هستند.

این نه سوال را با تغییراتی اندک در جمله بندی ها و ترکیب برخی توضیحات کتاب از بخش های دیگر آن، نقل می کنم:

 

1-این تحقیق و گزارش آن چه کیفیتی دارد؟

کیفیت تحقیقات علمی ممکن است خیلی با هم فرق داشته باشد، برای همین باید به برخی تحقیقات بیش از بقیه اعتماد کنیم.تحقیقی داریم که خوب انجام شده و تحقیقی هم داریم که خوب انجام نشده، و ما باید به اولی بیشتر از دومی اعتماد کنیم. از آنجا که روند تحقیقات علمی خیلی پیچیده است و عوامل خارجی بسیار زیادی روی آن تاثیر می گذارند، حتی کسانی که در کارهای تحقیقاتی به خوبی آموزش دیده اند گاهی اوقات تحقیقاتی انجام می دهندکه نقایص مهمی دارند. انتشار در ژورنال های علمی هم تضمین نمی کند که فلان تحقیق علمی نقاط ضعف بزرگی نداشته باشد.

قابل اعتماد ترین گزارش ها معمولاً آنهایی هستند که در ژورنال های با ارزیابی تخصصی منتشر می شوند، یعنی ژورنال هایی که تحقیقی را نمی پذیرند مگر اینکه عده ای از کارشناسان آن رشته قبلاً آن تحقیق را ارزیابی کرده باشند. معمولاً(ولی نه همیشه) هر چه منبع گزارش وجهه و اعتبار علمی بیشتری داشته باشد، آن تحقیق بهتر طرح ریزی شده است. بنابراین، سعی کنیم درباره ی وجهه و اعتبار منبع گزارش های علمی تا می توانیم اطلاعات کسب کنیم.

 

2-به غیر از کیفیت منبع گزارش، آیا سر نخ های دیگری در گزارش هستند که حاکی از خوب انجام گرفتن تحقیق باشند؟

مثلاً آیا در این گزارش مزیت یا مزیت های خاص این تحقیق شرح داده شده است؟

 

3-آیا محققان دیگری هم نتایج این تحقیق را تائید کرده اند؟

آیا تحقیقات دیگری هم هستند که به همین نتایج رسیده باشند؟

نتایج تحقیقات علمی خیلی وقتها یکدیگر را نقض می کنند، از این رو تحقیقات علمی منفردی که بدون در نظر گرفتن مجموعه ی تحقیقاتی که درباره ی موضوعی صورت گرفته عرضه می شوند، اغلب نتایج گمراه کننده ای به دست می دهند. نتایج تحقیقاتی که بیش از همه شایسته ی توجه اند آنهایی هستند که بیش از یک محقق یا یک گروه از محققان به آنها رسیده باشند.

به عنوان مثال، قبول داشتن رابطه ی بین دو چیز، مثلاً سیگار کشیدن و ابتلا به سرطان، وقتی معقول است که تحقیقاتی با طرح ریزی مناسب وجود آن رابطه را به دفعات متعدد و بدون استثنا تائید کرده باشد. فقط در این صورت می توان وجود آن رابطه را، دست کم تا زمانی که مخالفان بتوانند شواهد متقاعدکننده تری له دیدگاهشان عرضه کنند، قبول داشت.

 

4-آیا در گزارش این تحقیق، تحقیقات مرتبطی که نتایج متضادی دارند از قلم نیافتاده است؟

در واقع می خواهیم بدانیم که نویسنده یا گوینده در انتخاب این تحقیقات تا چه حد گزینشی عمل کرده است. آیا این محقق فقط آن تحقیقاتی را که موید نظرش بوده اند انتخاب نکرده است؟

 

5-آیا حواسمان هست که "نتایج تحقیق" را از  "تفسیر نتایج تحقیق" تفکیک کنیم؟

نتایج تحقیقات علمی "نتایج یا مدعای" محقق را اثبات نمی کنند، بلکه در بهترین حالت موید آنها هستند. نتایج تحقیقات خودشان چیزی به ما نمی گویند! محققان باید همیشه معنی نتایج تحقیقاتشان را تفسیر کنند، و نتیجه ی هر تحقیقی را می توان به چند طریق تفسیر کرد. بنابراین ادعاهای محققان را نباید "حقایق" اثبات شده تلقی کنیم. پس هر وقت با اظهاراتی مثل "نتایج تحقیقات نشان می دهد..." برخورد می کنیم، باید آنها را به این صورت ترجمه کنیم: "تفسیر محققان از نتایج تحقیقاتشان چنین است که نشان می دهد...".

 

6-آیا کسی دلیلی برای تحریف نتایج این تحقیق داشته است؟

در واقع باید مراقب موقعیت های باشیم که محققان نیاز دارند به نتایج خاصی برسند!

محققان هم مانند همه ی ما انسانها دارای چشم داشت ها، نگرش ها، باورهای اخلاقی، خطاها، و نیاز هایی هستند که روی سوال هایی که می پرسند،نحوه انجام تحقیقاتشان، و تفسیر نتایج تحقیقاتشان اثر می گذارد. مثلاً اگر شما محققی باشید که دارید از موسسه شکر آمریکا کمک هزینه تحقیقات دریافت می کنید، آن وقت برایتان خیلی دشوار است که "کشف کنید" نوجوانان بیش از حد شکر مصرف می کنند.

البته یکی از نقاط قوت اصلی تحقیقات علمی این است که در آن سعی می شود روند تحقیقات و نتایج آن علناً در دسترس همگان قرار گیرد تا دیگران بتوانند درباره ی محسنات آن تحقیق داوری نمایند و سپس سعی کنند با تکرار آن تحقیق به نتایج مشابهی برسند.

 

7-آیا شرایطی که این تحقیق تحت آنها صورت گرفته مصنوعی نیستند؟

تحقیقات علمی بر حسب اینکه در آنها چقدر از شرایط مصنوعی استفاده شده باشد با هم تفاوت دارند. بیشتر وقتها، کنترل شرایط ایجاب می کند که تحقیق علمی تا حدودی خاصیت "واقعی بودن" خود را از دست بدهد. اما هر چه تحقیق مصنوعی تر باشد، تعمیم نتایج آن به جهان خارج دشوارتر خواهد بود(بخصوص در مورد تحیقیقات با موضوع بررسی رفتارهایپیچیده اجتماعی).

مثلاً دانشمندان علوم اجتماعی آدم ها را در اتاقی که کامپیوتری در آن هست می نشانند تا "بازی" هایی بکنند که روند استدلال و استنتاج ذهنی آنان را محک بزنند و بفهمند که چرا آدمها وقتی با موقعیت های متفاوتی مواجهه می شوند تصمیم های خاصی می گیرند. اما سوالی که مطرح است این است که آیا با نشستن جلوی کامپیوتر و فکر کردن و تصمیم گرفتن درباره ی موقعیت های فرضی و خیالی برای اینکه آگاهی بیشتری در مورد نحوه ی تصمیم گرفتن آدم ها هنگام روبرو شدن با مشکلات واقعی به ما بدهد بیش از حد مصنوعی نیست؟

 

8-با توجه به نمونه ای که تحقیق روی آن صورت گرفته، نتایج این تحقیق را تا چه حد می توان تعمیم داد؟

تعمیم عبارت است از ادعایی کلی درباره ی رخدادی. مثلاً این ادعا که " این دارو در درمان سرطان بیمارانی که این تحقیق روی آنها صورت گرفته موثر بوده است" تعمیم نیست، ولی این ادعا که " این دارو سرطان را درمان می کند" تعمیم است.

توانایی تعمیم دادن بر اساس نتایج تحقیق بستگی دارد به 1-تعداد اعضای نمونه 2-گوناگونی یا تنوع نمونه 3-میزان تصادفی انتخاب شدن نمونه ها

 

9- گزارش تحقیق را از منبع دست اول دریافت کرده ایم یا منابع دست دوم؟

نویسنده ها یا گوینده ها معمولاً ادعاهای مبتنی بر تحقیقات علمی را تحریف یا ساده می کنند.پس ممکن است بین آن ادعایی که در تحقیق اصلی مورد توجه بوده ، با استفاده ای که فلان نویسنده یا گوینده به منظور تائید عقاید خودش از آن شواهد استفاده کرده است، تفاوت عمده ای وجود داشته باشد.به عنوان مثال، چه بسا محققی در گزارشی که از تحقیق خودش داده، ادعاهای خودش را به دقت مشروط به تحقق شروطی کرده باشد اما دیگران ادعاهای او را بدون توجه به آن شرط و شروط به کار ببرند.

 

این کتاب به همت انتشارات مینوی خرد و با ترجمه ی کوروش کامیاب در بازار کتاب کشور عرضه شده است.

 

مطالب مرتبط با این نوشته:

نبود تفکر نقادانه، یکی از آفتهای جامعه توسعه نیافته ما

پرسش و پاسخ هایی پیرامون تفکر نقادانه

 

۰ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۲:۴۹
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۸، ۰۸:۴۲ ب.ظ

سگ خانگی و اقتصاد آزاد

طبق روال هر سال،امسال هم تعطیلات عید رو توی سنندج و کنار خانواده گذروندم.

از اونجا که روابط فامیلی و دید و بازدید های اون رو دوست ندارم و انرژی زیادی ازم می گیره، هر روز حدود یکی دو ساعت رو میرم بیرون و با خودم خلوت می کنم.

یه گوشه ی دنجی پیدا کردم که درخت و سبزه و گل :) هم داره و کمتر کسی اونجا میاد، البته بجز چند تا سگ که اون دور و بر مشغول زندگی شون هستند.

خلاصه اینکه یک روز عصر نشسته بودم و داشتم با افکارم کشتی می گرفتم که یک ماشین اومد و نزدیک به جایی که نشسته بودم پارک کرد.چند دقیقه ای گذشت و یک آقای جوان پیاده شد و سگ خونگی غول پیکرش رو از صندلی مخصوصش پیاده کرد و با هزار سلام و صلوات راهی محوطه جلوی من کرد.

تازه فهمیدم که گوشه ی دنج من رو یکی دیگه هم کشف کرده و برای پیاده روی عصرگاهی سگش در نظر گرفته ;).

سگ خونگی عزیز، بعد از بررسی محدوده، شروع به جست و خیز کرد طوری که همه ی افکار نازنینم! در مقابل نمایش های ایشون رنگ باختن و به کناری رفتن.

ظاهراً توفیق اجباریِ تمرکز بر لحظه ی حال نصیبم شده بود:) و غرق در رفتار و حرکات و سکنات سگ عزیز شدم که با هیبت کم نظیرش،مغرورانه ژست می گرفت و خرامان خرامان در عرصه ی بی رقیبش گشت می زد.

مدتی گذشت.یکدفعه دیدم چنان سر و صدایی به راه انداخت گوش فلک کر کن!

کنار بوته ای در همان نزدیکی جانوری ریز و میکروسکوپی! پیدا کرده بود و چنان بر سرش فریاد می زد و بالا پائین می پرید که انگار چاه نفتی جدید و پر و پیمان پیدا کرده! و موفقیتش را در بوق و کرنا می کرد.

همینطور که داشت سر و صدا می کرد از طرف پائین تپه، یکی از سگهای ظاهراً مقیم که احساس کرده بود غریبه ای وارد قلمروش شده سر و کله اش پیدا شد.

جثه ش تقریباً نصف سگ خونگی بود ولی وقتی نزدیکتر شد و شروع به پارس کردن کرد، سگ خونگی  زهره تَرَک(زهله ترک) شد.خشکش زده بود و انگار فلج شده بود.

صاحبش که کمی از این معرکه فاصله داشت هم دست کمی از سگ خونگیش نداشت(البته در ترسیدن) و با سرعت نور خودشو به سگش رسوند و زدش زیر بغلش و دوباره در صندلی مخصوصش جا داد. اما سگ ولگرد ول کن نبود و دور و بر ماشین هم دست از پارس کردن بر نمی داشت.سگ و صاحبش که عرصه رو تنگ دیدن پا به فرار گذاشتن.

سگ ولگرد هم برگشت و نگاهی گذرا به بوته ی مذکور انداخت و رفت پی زندگیش.

 

پایان داستان.

 

اما حالِ منِ سراپا تقصیر جالب بود!. نمی دونم چرا انقدر خوشحال شدم و به وجد اومدم.اصلاً چند ماهی میشد که انقدر کیف نکرده بودم.(لطفاً خوشحالی منو با فکر کردن به حقوق حیوانات خونگی و حواشی اون خراب نکنید:).یکی دو ساعت بعد، از اون همه خوشحالی و کیفوریِ خودم خجالت کشیدم-اعتراف میکنم که خیلی زیاد خجالت نکشیدم اما به از هیچی بود-)

یاد اقتصاد دولتی و رانتی و فضای کسب و کار غیر رقابتی و نا جوانمردانه ی خودمون افتادم.

داشتم فکر می کردم که اگر روزی پا به عرصه ی اقتصاد آزاد و رقابتی و غیر رانتی بگذاریم، این شرکت های نازپرورده ی دولتی و حکومتی و خصولتی با وجود هیبت غول پیکرشان چطور می خواهند در مقابل جثه ی هر چند کوچکِ خصوصی های واقعی دوام بیاورند.

البته آرزومندِ نابودی شان نیستم ولی فکر می کنم به وجود آمدن چنین فضایی در کنار منافعش برای اقتصاد کشور، به نفع نازپرورده ها هم خواهد بود(در درازمدت) و آنها را به سمت پاد شکنندگی در اکو سیستم اقتصادی (یا شکنندگی در حد پکیدن!  -باز هم در اکو سیستم اقتصادی-)پیش خواهد برد.

 

من که با دیدن فرار و زهره ترک شدن این سگ خانگی انقدر کیفور و خوشحال شدم،احتمالاً با دیدن آن روزها(که آمدنشان اجتناب ناپذیر خواهد بود ان شاالله) ذوق مرگ خواهم شد و جان به جان آفرین تسلیم خواهم کرد.

پی نوشت: به نظرم امسال در کنار سایر برنامه هام برای اصلاح خودم،باید برنامه ی مدیریت خوشحالی هم تدارک ببینم،بلکه رستگار شوم.

 

۰ نظر ۱۴ فروردين ۹۸ ، ۲۰:۴۲
سامان عزیزی
جمعه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۷، ۱۰:۰۹ ق.ظ

طوری که برخی از ما آینده را برآورد می کنیم

"زندگی من سرشار از بدبختی ها و مصائب هولناکی بود که تقریباً هیچ کدام شان رخ نداد."

مونتنی

۲ نظر ۱۷ اسفند ۹۷ ، ۱۰:۰۹
سامان عزیزی