زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۴۹ مطلب با موضوع «توسعه مهارت های فردی» ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ

نگاه امنیتی به خود

احتمالاً این جمله را زیاد شنیده باشید(البته امیدوارم تجربه اش نکرده باشید) : اقدام علیه امنیت ملی.

کشورهای زیادی هستند که نگاه شان به مسائل مختلفی که با آن مواجهه می شوند، امنیتی است. به عبارتی، رفتار های مختلف مردم آن کشور یا سایر کشورها را ابتدا(و گاهی صرفاً) با نگاه امنیتی تعبیر  و تفسیر می کنند.

مثلاً اگر به کشوری مانند ترکیه! نگاه کنید می بینید که ظرف دو سال گذشته، شدت این نوع نگاه، در آن بیشتر از ده سال اخیر شده است. چند هزار کارمند در سازمان های مختلف، به خاطر نگاه امنیتی دولت از کار برکنار شده اند. روزنامه نگاران زیادی راهی زندان شده اند چون حرف ها و گزارشات شان به اقدام علیه امنیت ملی تعبیر شده است، پاکسازی های مختلفی در سطح کشور انجام شده است و الی آخر.

رنج نوشت: چه پیشوند مسخره ای است این "پاکسازی" وقتی که قبل از واژه هایی ناپاک و کثیف و غیر انسانی قرار می گیرد.و چه ترکیب زشتی می سازد.

 

طبیعتاً حفظ امنیت ملی، یکی از وظایف مهم هر دولتی است و فکر می کنم هر عقل سلیمی ضرورت آن را درک می کند اما نگاه امنیتی به همه چیز و صرفاً با نگاه امنیتی تعبیر کردن هر نوع رفتاری در جامعه، یک آفت خانمان سوز برای هر کشوری است، که اگر خانمان سوز تر از بی توجهی به امنیت ملی نباشد از آن کمتر نیست.

همین نگاه امنیتی است که برای حفظ امنیت عده ای(و به اسم امنیت ملی)، همه را در دو دسته ی اصلی "خودی" و "غیر خودی" قرار می دهد. و غیر خودی هر چه بگوید و هر چه بکند، به اقدام علیه امنیت ملی تفسیر می شود.یا سمت اردوغان هستی(که خودی حساب می شوی) یا سمت فتح الله گولن(که غیر خودی). حالت دیگری ندارد.حتی به جنازه ات هم با همین تفکیک نگاه می کنند.

فکر می کنم یکی از پیامد های مهم نگاه امنیتی، جلوگیری از حرکت به سمت توسعه یافتگی است. با نگاهی به جغرافیای جهان، مصداق های زیادی برای این جمله خواهید یافت.

 

قصدم پرداختن به تحلیل سیاسی نیست که نه علاقه ای به آن دارم و نه سوادی. با خودم فکر می کردم که شاید بشود از نگاه امنیتی حکومت ها که ملموس و قابل مشاهده تر است استفاده کرد و آنرا با "نگاه امنیتی به خود" مقایسه کرد.

به نظرم شباهت های زیادی می توان در نگاه امنیتی به خود و نگاه امنیتی حکومت ها یافت.

اگر بخواهم از عینک این مقایسه استفاده کنم احتمالاً می شود این نتیجه را گرفت که :

نگاه امنیتی به خود یکی از موانع بزرگ "توسعه فردی" است.

وقتی که نگاه امنیتی به خودم داشته باشم، هر نوع اتفاق یا رفتاری را در دنیای اطرافم به عنوان تهدیدی برای هویتم (و آنچه به عنوان یک تصویر از خودم برای خودم ساخته ام) تعبیر خواهم کرد. این عینک خاصیت مخربی که دارد این است که خط بطلانی بر سایر عینک های ممکن می کشد. فرصت های زیادی را برای رشد و توسعه ی فردی از من می گیرد. باز بودن نسبت به تجربه ها و آموخته های جدید را از من می گیرد و من را در باتلاق محصورم بیشتر فرو خواهد برد.

مدیری که هر نوع اعتراض یا نقدی را به اقدامی علیه شخصیت و عملکرد و موجودیتش تعبیر می کند. کارمندی که هر نقدی بر گزارشش را تهدیدی برای هویتش می بیند. پدری که هر نافرمانی فرزندش را توهینی بر بت پدر بودنش تفسیر می کند.نویسنده ای که هر حمله ای بر قسمتی از نوشته اش را با پاتکی شدیدتر پاسخ می دهد و الی آخر.

البته این نمونه ها نمونه های افراطی این نگاه هستند(به قول نسل جوانتر ،نمونه های تابلویی هستند).فکر می کنم با کمی دقیق شدن در برخی رفتار هایمان می توانیم نشانه های نگاه امنیتی به خودمان را پیدا کنیم و اگر تشخیص دادیم که در آن حوزه، این نگاهِ صرفاً امنیتی ،مناسب و مفید نیست،فکری برایش بکنیم تا مانعی برای توسعه ی فردیمان نباشد.

نمی خواهم از دلایل بوجود آمدن نگاه امنیتی به تفصیل صحبت کنم ولی به نظر میرسد که یکی از دلایل برجسته ی آن، پائین بودن عزت نفس است.و با همین استدلال! می شود نتیجه گرفت که با تقویت عزت نفس،شدت نگاه امنیتی کاهش می یابد.

تشخیص نگاه امنیتی به خودمان کار ساده ای نیست ولی شاید اگر تصویر حکومت های با نگاه امنیتی را در گوشه ی ذهن داشته باشیم،کمک کند تا ساده تر بتوانیم برخی رفتار های امنیتی خودمان را تشخیص دهیم. چون برخی از این رفتار ها چنان پیچیده شده اند و ذهنمان در پنهان کردنشان چنان چیره دست شده که بعید است به راحتی دم به تله بدهند.

 

۱ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۵
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۰۴ ق.ظ

دویستمین پست

همین اول کار لازم است خدمتتان عرض کنم که این پست بعید است چیزی مفیدی برایتان داشته باشد. خلاصه ی این مطلب می شود این جمله:

تصمیم گرفته بودم تا پایان امسال تعداد پست های وبلاگم را به دویست پست برسانم و امروز رسید.خلاص شدم از این تصمیمم! همین.

 


اما بعد.

روزهای اول اسفند سال نود و سه بود که یکی از معلم های عزیزم را دیدم و بعد از کمی گفتگو با هم(و البته کمی خرابکاری از طرف من-مثل خالی کردن کامل یک دلستر لیمو کف ماشین تازه اش-نصفه بستن کمربند ایمنی-و افتضاح هایی از این دست) توصیه کرد که وبلاگ نویسی را شروع کنم و توضیحات مختصری هم برای شیر فهم کردنم و نحوه شروع به کارم داد.

بنده کلاً با وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی بیگانه بودم ولی به این توصیه به عنوان یک دستور نگاه کردم.این بود که چند روز بعد شروع کردم.تا اول امسال(96) هیچ وقت به صورت پیوسته و منظم ننوشتم.دلایل مختلفی داشت که به نظرم مهمترینشان اهمال کاری و کمال طلبی بودند.

از یک طرف آنقدرها قانع نشده بودم که چرا باید وقتم را برای وبلاگ نویسی بگذارم(با خودم میگفتم اگر حرفی داشتی که احساس کردی مفیده در متمم و به تناسب درس ها زده ای) و از طرف دیگر فکر می کردم باید در حد ایده آلی که در نظرم بود بنویسم.(و این جمله ی آقا معلم چقدر برایم دلنشین بود که گفت : استاندارد منطقی تو و هر کس دیگری، دقیقاً همانجاست که هست)

ابتدای امسال با خودم گفتم: ببین یا عُرضه ی عملی کردن این توصیه رو داری یا نداری.اگه فکر می کنی نداری ببوسش و بگذارش کنار و راه خودتو برو.اگرم فکر می کنی داری بسمه الله. دیگه بهانه های احمقانه نیار که هم به شعور خودت توهین نکرده باشی و هم به عزت نفست لطمه نزده باشی و از این حرفها. این بود که قانع شدم و سعی کردم نظمی به وبلاگ نویسیم بدم.

 

فکر می کنم تا قبل از وبلاگ نویسی ام هیچ گاه عامدانه "کمیت" را سرلوحه انجام کاری نکرده بودم ولی برای این کار تصمیم گرفتم که حتماً "کمیت" برایم مهم باشد(و البته این موضوع را از محمد رضا شعبانعلی یاد گرفته ام).گوشم را روی نصیحت های مختلفی که می گفتند بلند نویسی خوب است یا عده ای که می گفتند کوتاه نویسی خوب است بستم.تلاشم را کردم تا برای هر مطلبی ،اندازه ای که فکر می کنم مناسبش است در نظر بگیرم و البته سوگیری ذهنی ام در این زمینه به سمت مختصر و مفید نوشتن بوده و هست.و به نظرم بدون توجه و اهمیت دادن به "کمیت" بعید است بشود برخی عادت ها را(از جمله وبلاگ نویسی) شکل داد.(و البته تا شکل دادنش ادامه دهیم! نه تا ابد)

در این زمینه سعی کردم تا متر های کُمّی محمد رضا را(در این مطلب) رعایت کنم. تا اینجای کار فکر می کنم تا حدی به آن عددها نزدیک شده ام.یعنی دویست پست دارم.یکسال از وبلاگ نویسی منظمم می گذرد و از یکصد هزار کلمه هم خیلی دور نیستم.

بهترین رتبه ی الکسایی که تا الان داشته ام 457 هزار بوده(و حدود یازده هزار ایران)، که به نظرم برای من(که نه علاقه ای به این بازیها دارم و نه سواد درست درمانی در این زمینه) رتبه ی فوق العاده ای است.از طرفی چون این وبلاگ و وبلاگ بسیاری از دوستانم از برکت وبلاگ محمد رضا جان می گیرند، در شش ماه جاری شدن این برکت، این رتبه قابل قبول است.پیش بینی ام برای شش ماه آینده رتبه ای زیر صد هزار بود ولی تصمیم ندارم به این روند ادامه بدهم.

 

امروز فکر می کنم که وبلاگ نوشتن هم کار ساده ایست و هم کار سختی است.

بعضی اوقات آنقدر ایده برای نوشتن داشتم که نمی دانستم کدامشان را بنویسم و برخی شب ها که می خواستم پست جدیدی بنویسم مغزم را سوراخ می کردم تا چیزی برای نوشتن بیرون بدهد.

امسال برای اینکه بتوانم به این هدف برسم از وقت مطالعه ام کم کردم.آمار مطالعه ی امسالم نسبت به چند سال اخیر افت نسبتاً زیادی را تجربه کرد(یعنی بیست کتاب و 8900 صفحه-که بعداً گزارشی در موردش خواهم نوشت).اما در بحث مطالعه ی غیر کتابی نکته ی مثبتی هم در کارنامه امسالم دارم و آن مطالعه ی منظم تعداد زیادی از وبلاگ های دوستانم بود.

برای سال آینده تصمیم دارم وقت مطالعه ام را از وقت وبلاگ نویسی ام پس بگیرم و فکر دیگری برایش بکنم.

 

اگر بخواهم از دلایل و فواید وبلاگ نوشتم گزارشی بدهم می توانم به این موارد اشاره کنم:

- فکر می کنم تا حدی به مفهومی که محمد رضا می گفت نزدیک شده ام، یعنی مدل ذهنی وبلاگ نویس. و به نظرم می رسد که مهمترین دستاورد وبلاگ نویسی برای من همین باشد، بقیه حاشیه اند.

- به نظرم امروز می توانم از افتادن برگ درختی  یا جنبش حشره ای در زیر سنگ هم پست وبلاگی تولید کنم! (این هم دستاورد مهمی است لطفاً دست کمش نگیرید:). هرچند که سعی کردم این کار را نکنم(نه به خاطر خودم، فقط به خاطر شما)

- احساس می کنم وبلاگ نوشتن به من لذت زیادی می دهد. شاید در حد حظ وافر نباشد ولی خیلی کمتر از آن هم نیست.

- فکر می کنم وبلاگ نوشتن هم برای خودم مفید است و هم در نهایت برای اطرافیان و جامعه ام.

- باعث شد که در برخی حوزه ها و موضوعات دقیقتر و شفاف تر از قبل فکر کنم.

- باعث شد در برخی زمینه ها بیشتر یاد بگیرم.

- دوستانی را به سمتم آورد که فکر می کنم دغدغه های مشترک زیادی با هم داریم.

- یکی از بهترین گزینه ها برای تمرین نوشتن بود.

- و الی آخر!

 

امروز می دانم که به این دلایل وبلاگ نمی نویسم:

- برایم مهم نیست که وقتی کسی اسمم را در گوگل سرچ می کند حتماً به اینجا برسد(بحث ارزش گذاری نیست.فقط برایم مهم نیست)

- نمی خواهم رزومه ای حرفه ای و مجلسی تولید کنم (کار من از رزومه سازی گذشته(بخاطر کهولت سن عرض می کنم) و رزومه سازی هم برایم مهم نیست+توضیح داخل پرانتز بالا ایضاً)

- در کل برایم اهمیتی ندارد که صاحب خانه ام یا اجاره نشین. حداقل فعلاً دلیلی برای راکد کردن سرمایه ام برای خرید یک خانه و افتادن در دام نازک کاری خانه ام  ندارم(در واقع برایم اولویتی ندارد)

- قصد ندارم از وبلاگ نویسی پول در بیاورم. ممکن است روزی بدون اراده ی مستقیم من چنین اتفاقی هم بیفتد ولی چون قصدم اینطور است خود به خود در بسیاری از تصمیم هایم برای وبلاگ نویسی تفاوت ایجاد خواهد کرد.

- و از همه مهمتر می دانم که ممکن است این چند موردی که گفتم ناشی از بی سوادی و ضعف شعور در من باشد ولی تا روزی که از نظرم درست باشند پاسخ گوی تصمیماتم خواهم بود! (البته اول به خودم)

 

در این چند صباحِ وبلاگ نوشتن، تلاشم را کردم تا حد امکان ساده بنویسم(که از نظرم بسیار مهم و ضروری است.هم برای خودم و هم برای مخاطبم) و به زبان آدمیزاد.اینکه تا چه حد توانستم به این تعهدم عمل کنم دقیقاً نمی دانم.

می دانم که پست های مزخرف و مهمل زیادی داشته ام(شکست نفسی نیست) و از طرفی پست های خوب و مفیدی هم نوشته ام(این هم خود شیفتگی نیست) و الباقی پست ها هم در نوسانی میان مزخرف و مفید بوده اند.

سعی کردم که سهم پست های شخصی در حد معقولی بمانند. برای بازنشر و نقل قول هم همین کار را کردم. در کل از تقسیم سهم موضوعات نسبتاً راضی هستم.

 

در این مدت وبلاگ نویسی بیشترین تلاشم را کردم که خودم باشم.سعی کردم چیزی را که نیستم و نمی دانم، بَزک نکنم و اینجا به نمایش بگذارم(این بار نه به خاطر شما بلکه به خاطر خودم) و طبیعتاً همه ی آنچه را هم که هستم به نمایش نگذاشتم و نخواهم گذاشت.

هنوز تصمیم قطعی نگرفته ام که چطور ادامه بدهم و فقط از ادامه دادنش مطمئن هستم!

 

در پایان دو تا آرزو برای خودم می کنم: اول اینکه امیدوارم بیش از حد وقت دوستانی را که لطف می کنند و به اینجا سر می زنند تلف نکرده باشم و دوم اینکه امیدوارم تا اینجای کار، محمد رضا از توصیه اش پشیمان نشده باشد.

پی نوشت: مطمئناً آنقدر ننوشته ام که بخواهم از تجربیات و توصیه های من بهره مند شوید، پس لطفاً به این مطلب، صرفاً به عنوان گزارشی پراکنده از تمرینات وبلاگ نویسی نگاه کنید.

 

پی نوشت بعدی: چون این آخرین پست امساله، از فرصت اسفاده می کنم و آرزو میکنم سال پیش رو سالی سرشار از برکت،سلامتی،آرامش و رضایتمندی باشه براتون.

 

۳ نظر ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

سه تفسیر متفاوت از happiness از زبان ملکیان

یکی از معلم های عزیزم(مصطفی ملکیان)، در سخنرانی ای که در رونمایی از کتاب "سیاست شادکامی" داشتند بحثی را در مورد تفسیر های مختلفی که از مفهوم شادی و شادمانی می شود داشت مطرح کردند که در این مطلب سعی میکنم قسمتی از آن بحث را که فکر می کنم برای همه ی ما مفید است به صورت مختصر و با کمی تغییرات(در جهت خلاصه کردن آن) خدمتتان نقل کنم.

 

زندگی کامروایانه یا زندگی آرمانی یا زندگی کمال مطلوب، چیزی است که احتمالاً همه ی ما در پی آن هستیم و آرزویش را داریم.و کسی که زندگی اش کامروایانه است را انسان کامروا می نامیم. در واقع کسی که آرزوهایش را محقق کرده و به خواسته های درونی اش رسیده است را کامروا می نامیم.

در زبان انگلیسی، برای مورد خطاب قرار دادن این انسان کامروا، از ریشه های  Happy استفاده می شود.می گویند که او Happily زندگی می کند یا زندگی اش Happiness دارد.

ایشان توضیح می دهند که کسانی که در مورد کامروایی و انسان کامروا می نویسند، ممکن است از سه نگاه و تصور مختلف به آن بنگرند.لذا برخی مواقع دو نویسنده در مورد Happiness می نویسند و تصور خواننده هم این است که هر دو نویسنده در مورد یک چیز صحبت می کنند، در صورتی که چنین نیست.(درست مثل بحث "شیر" و "شیر".آن یک شیر است اندر بادیه و الی آخر).

بنابراین وقتی که می خواهیم کتابی در مورد کامروایی بخوانیم یا پای صحبت کسی در این زمینه بنشینیم، بهتر است ابتدا تشخیص دهیم که نویسنده یا گوینده، کدام تفسیر از کامروایی را مد نظر دارد.

 

سه تفسیر متفاوت از زندگی کامروایانه وجود دارد:

1- تفسیر تقدیر گرایانه

تفسیر تقدیر گرایانه می گوید که زندگی کامروایانه داشتن به بخت و اقبال آدمی بستگی دارد.اگر انسانی کامرواست به این معنی است که خوش اقبال بوده است. متفکران زیادی از یونان و روم باستان گرفته تا عصر حاضر از این نظریه طرفداری کرده اند. این متفکران معتقدند که خوش اقبالی و بداقبالی تو ،به خود تو بستگی ندارد بلکه وابسته به این است که هستی چه اوضاع و احوالی را برای تو پدید بیاورد.

بنابراین با تفسیر تقدیر گرایانه، کامروایی یا Happiness را باید به خوش بختی ترجمه کرد.چرا که فقط بخت و اقبال انسان است که کامروایی یا نا کامروایی او را رقم می زند.

رابرت سولومون و برنارد ویلیامز از جمله طرفدارن این دیدگاه در عصر حاضر هستند.

 

2- تفسیر لذت جویانه

این تفسیر می گوید که میزان لذتی که عاید هر فرد می شود،عامل تعیین کننده کامروایی اوست و ناکامروایی نیز از میزان الم و رنجی است که نصیب انسان می شود. در واقع کامروا کسی است که بیشترین لذت ممکن را در زندگی برده باشد و ناکامروا کسی است که بیشترین الم ممکن را در زندگی برده باشد.

مطابق این نظریه، بهترین ترجمه برای Happiness ،خوشی است.شخص کامروا کسی است که در زندگی خود، خوش است.

 

3-تفسیر انسان گرایانه

این تفسیر می گوید که انسان کامروا، کسی است که زندگی ای درخور یک انسان داشته باشد. بنا به این تفسیر، اگر به گونه ای زندگی کنیم که سزاوار انسان است، کامروا خواهیم شد. برای کامروایی، آن چیزی را که تنها انسان مستحق آن است را باید وارد زندگی خود کنیم. به عبارت دیگر، اگر موهبت یا مواهبی هست که مختص انسان است، باید آن(ها)را وارد زندگی خود کنیم تا کامروا شویم.

جرمی بنتام، ۹ معیار برای اندازه گیری خوشی(لذت) تعیین کرده بود و آن ها را سنجه ای برای زندگی خوش معرفی کرده بود. جان استورات میل، با اینکه دیدگاه کلی بنتام را پذیرفته بود، اما یک نقد اساسی داشت که راه او را از استاد خود تا حدودی جدا کرد و آن جمله ی معروف را گفت:

“یک سقراط نا شاد، بهتر از یک خوک شاد است.”

اگر سخن بنتام درست باشد، مسلما یک خوک شاد، بر یک سقراط ناشاد ترجیح دارد. چرا که یک خوک شاد، زندگی ای سرشار از لذت دارد، اما یک سقراط نا شاد، زندگی ای خالی از لذت دارد. استورات میل می گوید که یک سقراط اگر نا شاد هم باشد واجد موهبت خاصِّ انسانی است ولی یک خوک، هر چقدر هم که شاد باشد، موهبت خاصِّ انسانی را ندارد، و چون موهبت خاصِّ انسانی به موهبت خاصِّ خوکی رجحان دارد، یک سقراط ناشاد، بهتر از یک خوک شاد است.

بنابراین اگر یک انسانی بتواند مثل سقراط زندگی کند، اما نا شاد باشد و زندگی او کمبود لذت داشته باشد، ترجیح دارد که مثل خوک زندگی کند، اما زندگی او سرتاسر پر از لذت باشد. جان استورات میل می گوید که مسئله ی آدمیان، فقط مسئله ی لذت و الم نیست، بلکه مسئله ی آن ها این است که چقدر انسان اند. البته که اگر بتوان آن انسانیت را با لذت هم همراه کرد که عالی است، اما اگر بین انسانیت و لذت تعارضی ایجاد شد، آدمی باید به دنبال آن انسانیت برود، نه لذت.

این تفسیر، تقدیر و لذت را در کامروایی، بی نقش می داند، بلکه انسانی زیستن را معیاری برای کامروایی می داند.

در این تفسیر، مصطفی ملکیان  Happiness را به بِهروزی ترجمه می کند.

 

اگر مورد اول را به بخت و اقبال بسپاریم!، برخی از تفاوت های دو دیدگاه دیگر را می توانیم اینطور لیست کنیم:

- خوشی، به خوشنودی ما از زندگی بستگی دارد اما بهروزی به لیاقت انسان نامیدن ما بستگی دارد.

- خوشی به خواسته های انسان توجه می کند ولی بهروزی به نیاز های ما توجه می کند.(نیاز چیزی است که اگر یک ارگانیزم(گیاهی،جانوری یا انسانی) از آن محروم شود، بقای کمی و کیفی آن ارگانیزم به خطر می افتد اما در صورت نرسیدن به خواسته چنین نیست و فقط لذت و الم دخیلند یعنی یا لذت نمی برد یا الم می برد اما بقای او به مخاطره نمی افتد)

خواسته، چیزی است که ما از آن باخبریم(یعنی می دانیم چه می خواهیم و از آن آگاهیم) اما نیاز،چیزی است که ممکن است از آن باخبر نباشیم و به آن آگاهی نداشته باشیم.(من دلم بستنی می خواهد(خواسته ای از آن باخبرم). من سرطان خون دارم و علائمی هم مشاهده نکرده ام و به تشخیص و درمان نیاز دارم(نیازی که ممکن است به هر دلیلی از آن آگاهی نداشته باشم))

بنابراین ما در تشخیص خواسته ها نیازی به متخصص نداریم ولی در تشخیص نیاز ها به متخصص نیاز داریم.

در طول تاریخ متفکران و متخصصان زیادی بوده اند که در مورد اینکه ما چه نیاز هایی داریم سخن گفته اند و تا به حال به وفاق کاملی در این زمینه نرسیده ایم. اما برخی از متفکران بر این باورند که ما چهار نیاز اساسی داریم که عبارتند از حقیقت طلبی(راستی)، جمال جویی(زیبایی)، خیر خواهی(خیر) و عشق و دوستی.

 

پی نوشت: برای دسترسی به متن کامل سخنرانی می توانید به این صفحه مراجعه نمائید.

 

۰ نظر ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۱
سامان عزیزی

اگر قصد مطالعه ی این مطلب را دارید، ممنون می شوم اگر قبل از آن به این مطلب نگاهی بیندازید (+) که مقدمه ای است بر همین مطلب.


 

دن اریلی همراه با یکی از همکارانش،آزمایشی را ترتیب دادند تا به بررسی نقش هنجارهای اجتماعی و هنجارهای بازار در انگیزش افراد بپردازند.

وظیفه ی شرکت کنندگان در این آزمایش بسیار ساده بود.آنها قرار بود که پشت کامپیوتر بنشینند و دایره هایی را که در سمت چپ صفحه نمایش ظاهر می شدند با ماوس بگیرند و داخل مربعی که در سمت راست صفحه قرار داشت بکشند(دراگ کنند).

زمان هر کس پنج دقیقه بود.

شرکت کنندگان به سه دسته تقسیم شدند. به یک دسته گفته شد که در ازای این پنج دقیقه تلاش،پنج دلار گیرشان می آید(یعنی یک دستمزد خوب)، این مبلغ برای دسته ی دوم ده سنت بود(یعنی دستمزد ناچیز) و با دسته ی سوم صحبتی از پول به میان نیامد.در واقع این کار به عنوان یک درخواست اجتماعی با دسته ی سوم مطرح شد.

میانگین تعداد دایره هایی که این سه گروه در عرض پنج دقیقه تلاش جابجا کردند به این ترتیب بود:

دسته ی اول(پنج دلاری ها): 159 دایره

دسته ی دوم(ده سنتی ها): 101 دایره

در واقع، بنا بر انتظار، پول بیشتر باعث شده بود که شرکت کنندکان انگیزه بیشتری پیدا کنند و تلاش بیشتری به خرج دهند(یعنی حدود 50درصد بیشتر)

فکر می کنید نتیجه در گروه سوم چطور بود؟

آنها به طور میانگین 168 دایره کشانده بودند. به عبارتی حتی از پنج دلاری ها هم انگیزه بیشتری داشتند و تلاش بیشتری به خرج دادند.

 

این آزمایش به روش های دیگری هم انجام شده است و نتایج تقریباً همان ها بوده اند.مثلاً یکبار انجمن بازنشستگان آمریکا از برخی وکلا درخواست می کند که در ازای ساعتی 30دلار(دستمزدی ارزان و ناچیز برای وکلا) به بازنشستگان نیازمند، خدمات ارائه کنند. پاسخ وکلا منفی بود. اما زمانی از آنها خواسته شد که به رایگان به بازنشستگان نیازمند خدمات ارائه دهند به طرز چشمگیری پاسخ مثبت دادند.

 

نکته ی مهمی که در مورد تقسیم بندی هنجارها باید مد نظر داشته باشیم این است که وقتی پای هنجارهای بازار به میدان باز می شود، هنجارهای اجتماعی به سرعت از میدان به در می شوند و بازگرداندن دوباره شان به همان میدان یا ناممکن می شود یا بسیار سخت و دشوار.

مثلاً دو پژوهشگر مهد کودکی را در یکی از کشورهای خاورمیانه مورد بررسی قرار دادند تا ببینند آیا جریمه کردن والدینی که برای بردن کودکان شان دیر می کنند، بازدارنده ی مناسبی هست یا نه؟

قبل از اعمال جریمه، والدینی که دیر می کردند، خوشان را بخاطر این تقصیر مقصر می دانستند و تلاش می کردند در دفعات بعدی سر وقت به مهد کودک برسند.ولی بعد از اعمال جریمه و با به میان آمدن هنجارهای بازار، دیگر این احساس را نداشتند. در واقع حالا که برای تاخیرشان پول پرداخت می کردند به دلخواه خود تصمیم می گرفتند که دیر کنند یا نه؟

اما نکنه جالب داستان اینجاست که وقتی چند هفته بعد، مهد کودک جریمه ها را لغو کرد، والدین به هنجارهای اجتماعی و احساس تقصیر بازنگشتند و تاخیر ها مقداری بیشتر هم شد.

این است دن اریلی ما را نصیحت می کند که وقتی کسی را به رستوران دعوت کرده اید یا هدیه ای برای کسی گرفته اید،مطلقاً به قیمت ها اشاره نکنید.مثلاً اگر بسته ای شکلات برای کسی هدیه گرفته اید، فقط یک بسته شکلات به او هدیه دهید و نه یک بسته شکلات سی هزار تومانی!

 

توصیه ای که دن اریلی برای کسب و کار ها دارد این است که ما باید به خاطر بسپاریم که نمی توانیم هر دو شیوه را با هم داشته باشیم.

ما نمی توانیم یک لحظه با مشتریان مثل خانواده رفتار کنیم و لحظه ی بعد که برایمان مناسبتر یا پرفایده تر باشد، با آنان رفتاری غیر شخصی و مبتنی بر هنجار های بازار داشته باشیم.

در واقع او توصیه می کند که اگر بر این باورید که لازم است جدی و بی رحم باشید، پول خود را اصلاً بابت اینکه به شرکت تان وجهه ی خوشایندی بدهید دور نریزید. در چنین شرایطی به این جمله ی ارزشمند ساده تکیه کنید: بگوئید چه عرضه می کنید و در عوض توقع چه چیزی را دارید.

بدین ترتیب با توجه به اینکه شما هیچ هنجار یا توقع اجتماعی را ایجاد نکرده اید، چیزی هم برای زیر پا گذاشتن وجود ندارد.خلاصه اینکه می گویند کار دوستی بر نمی دارد.

رفتار با کارکنان شرکت هم مشابه همین است. در یک زمینه خاص،نمی توانیم همزمان با هر دو هنجار جلو برویم.

اما در کنار همه ی اینها،نباید یک چیز را فراموش کنیم و آن اینکه پول، اغلب اوقات گران ترین راه انگیزه دادن به افراد(و از جمله خودمان) است.هنجار های اجتماعی نه تنها ارزان ترند، بلکه غالباً کارآمد تر نیز هستند.

مثلاً در نمونه اول مطلب قبلی(+)، شما در ازای دریافت چه مقدار پول حاضر بودید کارهای خدماتی شرکت را برای دو روز انجام دهید؟ آیا اصلاً حاضر می شدید که در ازای هر میزان پول این کار را قبول کنید؟

 

پرواضح است که ذات کسب و کار ها بر اساس هنجارهای بازار شکل گرفته است و باید اینطور هم باشد، اما فکر می کنم چه در برخورد و تعامل با مشتریان و چه در تعامل با کارکنان، می توانیم در برخی حوزه ها به سمت استفاده از هنجارهای اجتماعی حرکت کنیم.این کار نه تنها انگیزه بیشتری در مشتریان و کارکنان ایجاد خواهد کرد بلکه کمک می کند تا فضای تعاملی ما، انسانی تر شود و محیط مناسبتر و کاراتری برای همه ی طرف ها فراهم شود.

به نظر می رسد که استفاده از هنجارهای اجتماعی در محیط کار، نیازمند تلاش های آگاهانه ی بیشتری از جانب مدیران و مسئولان کسب و کار هاست. اگر توقع دارید که کارکنان تان در برخی موارد، در چارچوب این هنجار ها کاری انجام دهند، نیازمند این هستید که خودتان هم در همین چارچوب کاری انجام دهید یا در همین چارچوب جبران کنید. مثلاً اگر یکی از کارکنان شرکت در موقع یک بحران، از زمان خانواده اش می زند و تمام انرژی اش را برای شرکت می گذارد، پاسخش فقط پرداخت اضافه کار نیست بلکه شما هم باید در موقع بحران های او به کمکش بیائید و مایه دلگرمی اش باشید.

 

پی نوشت( در ادامه پی نوشت مطلب قبلی): همانطور که احتمالاً خودتان حدس زده اید، اشتباه من این بود که آن دو پروژه را که در قلمرو هنجارهای اجتماعی تعریف کرده بودم،  با دخیل کردن جریمه و پاداش، به قلمرو هنجارهای چُرتکه ای کشاندم. بعد از مدتی که دیدم کار از کار گذشته، و بازگرداندن آن پروژه ها به میدان هنجارهای اجتماعی تقریباً ناممکن است لاجرم چاره را در آن یافتم که با تغییر مبلغ تشویقی و جریمه(یعنی کاری که همه بلدند!) انگیزه کارشناسان را بیشتر کنم.وضعیت بهتر شد ولی هیچ وقت به خوبی قبل از وارد شدن پول به موضوع،نشد.

 

۳ نظر ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۵
سامان عزیزی

فرض کنید که کارمند خدماتی شرکتی که در آن کار می کنید دو روز به مرخصی رفته است.

شما طی این دو روز، سعی می کنید اول وقت که به شرکت رسیدید چای را بار بگذارید.سر راه هم نان تازه گرفته اید و در انتهای وقت اداری، سری به آشپزخانه می زنید و احیاناً اگر بی نظمی یا به هم ریختگی ای دارد مرتبش می کنید.خلاصه طی این دو روز هر کاری که از دستان بر می آید انجام می دهید که امور داخلی شرکت مشکلی نداشته باشد.

برحسب اتفاق، در روز دوم،مدیرتان این کار ها را می بیند و از دور لبخند ملیحی هم تقدیمتان می کند.

آخر وقت تلفنتان زنگ می خورد و مدیرتان پشت خط، با لحنی دوستانه از شما می خواهد که به اتاقش بروید.

وقتی وارد اتاق می شوید،به گرمی از شما استقبال می کند و یک پاکت را هم روی میز می گذارد و می گوید:

امروز دیدم که شما چقدر در این شرکت احساس مسئولیت می کنید.با اینکه این کار هیچ ربطی به شما نداشت و جایگاه تان هم طوری است که دیگران باید این کارها را برایتان انجام دهند ولی به خوبی به من و دیگر همکارن نشان دادید که مفهوم "شهروندی سازمانی" چه معنایی می دهد. واقعاً از شما ممنونم. نمیدانستم چطور این لطفتان را جبران کنم، این بود که تصمیم گرفتم این هدیه ناقابل را به پاس این حرکت ارزشمندتان تقدیم کنم هرچند که ناقابل است و در مقابل لطف شما ناچیز است.

شما هم توضیح می دهید که به خاطر هدیه و پاداش این کار را نکرده اید و صرفاً می خواستید در این دو روز، شرکت دچار بی نظمی نشود و از این قبیل توضیحات.

در نهایت با اصرار مدیرتان مجبور می شوید که پاکت را بردارید.

در راه بازگشت به خانه، پاکت را باز می کنید و می بینید مدیرتان مقداری پول برایتان داخل پاکت گذاشته است.

چه فکری می کنید؟ و چه احساسی به شما دست می دهد؟

 

اگر احساسی که دارید یک احساس منفی است، لطفاً کمی وقت بگذارید و به چرایی آن فکر کنید.(اگر احساستان مثبت است که هیچ. می توانید با خیال راحت ادامه مطلب را مطالعه فرمائید)

 

دن اریلی در کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر، از مارگارت کلارک،جادسن میلز و آلن فیسک نقل می کند که "ما همزمان در دو دنیا زندگی می کنیم. یکی که در آن هنجارهای اجتماعی برپاست و دیگری که در آن هنجارهای بازار حکم می رانند.

هنجارهای اجتماعی دربر گیرنده ی درخواست های دوستانه ای است که افراد از یکدیگر می کنند. به من کمک میکنی این مبل را جابجا کنم؟ در عوض کردن تایر به من کمک می کنی؟ و غیره.

هنجارهای اجتماعی در سرشت اجتماعی ما و نیاز ما به اجتماع نهفته اند. معمولاً صمیمانه و مبهم هستند.نیازی به بازپرداخت آنی وجود ندارد. ممکن است شما به همسایه تان برای جابجایی اثاثیه کمک کرده باشید ولی این به آن معنا نیست که او هم فوراً سراغتان بیاید و اثاثیه شما را جابجا کند!

ولی دنیای دوم، که قلمرو هنجار های بازار است، تفاوت بسیار دارد. هیچ چیز صمیمانه و مبهمی در آنجا نیست. مبادلات صریح اند.دستمزد، قیمت،اجاره بها، نرخ بهره و هزینه فایده. این گونه روابط بازار الزاماً شریرانه و رذیلانه نیستند. در واقع آنها نیز شامل خود اتکایی،نوآوری و خودمداری هستند ولی متضمن فایده های قیاس پذیرند و به دستمزد ها منجر می شوند."

 

او اشاره می کند که تا زمانی که هنجارهای اجتماعی و هنجار های بازار را در مسیرهای جداگانه ای نگه داریم، زندگی به خوبی پیش می رود. اما دردسر از جایی آغاز می شود که این دو با هم تلاقی می کنند.

در مثال بالا هم چنین اتفاقی رخ داده است.

شما در قلمرو هنجارهای اجتماعی آن کارها را انجام داده اید ولی مدیرتان با دادن آن پاکت به شما، هنجارهای اجتماعی را در تداخل با هنجارهای بازار قرار داد. احتمالاً اگر فقط به یک تشکر صمیمانه بسنده می کرد، مسئله هنوز در قلمرو هنجارهای اجتماعی باقی مانده بود.

 

اما این تفکیک کردن و شناختن این دو دنیا، چه آموزه هایی برای ما دارد؟

در مطلب بعدی به کمک دن اریلی به این موارد اشاره خواهم کرد.

 

پی نوشت: اگر دوست دارید به نمونه ی دیگری هم فکر کنید که کمی پیچیده تر باشد، شاید این مورد بد نباشد:

 

چند سال پیش در برنامه های ماهیانه ی تیم فروش شرکت تغییراتی اعمال کرده بودم. به این ترتیب که در کنار برنامه و هدف کلی هر کدام از کارشناسان فروش، دو پروژه کوچک هم تعریف کرده بودم. اجرا و پیگیری این دو پروژه نیازمند توجه و تمرکز و کمی فکر کردن بود و طبق برآورد هایم، زمان زیادی را از کارشناسان نمی گرفت ولی در مقابل نتایج خوبی را برای خودشان رقم می زد.

از آنجا که هر چیزی که احتیاج به فکر کردن داشته باشد برای ما انسان ها سخت و دشوار است! ،در برخی ماه ها کارشناسان شرکت از عهده ی اجرایی کردن این دو پروژه ماهیانه بر نمی آمدند.

در انتهای هر ماه و شروع ماه بعد،جلسه ای برگزار می شد و به بررسی عملکرد و نتایج برنامه های ماهیانه می پرداختیم. از آنجا که همکاران فروش می دانستند که این دو پروژه برای من اهمیت زیادی دارند(و از دلایل این اهمیت هم آگاه بودند)، اگر موفق به انجامش نشده بودند معمولاً دچار احساس شرمندگی می شدند و در ماه بعد تلاش مضاعفی برای تحقق آن دو هدف انجام می دادند.

بعد از مدتی از این احساس شرمندگی ها به ستوه آمدم و تصمیم گرفتم مکانیزمی تشویقی-تنبیهی برای انجام این دو پروژه در نظر بگیرم. برای موفقیت در انجام هر کدام از پروژه ها Xمقدار تشویقی در نظر گرفتم و در صورت عدم تحقق آن 1/2X جریمه(یعنی نیم ایکس).

دو سه ماهی اوضاع بر وفق مراد پیش رفت و خودم هم کم کم در جلسات تحلیل فروش شرکت نکردم و کار تحلیل را مدیر فروش و تیمش ادامه می دادند.

بعد از این دو سه ماه که آمار ها را بررسی می کردم،متوجه شدم که تعداد عدم تحقق های دو پروژه، بعد از کاهش محسوس، شروع به افزایش چشمگیری کرده است که حتی از دوره های قبل از طراحی مکانیزم! بیشتر است.

 

چه اتفاقی افتاده بود؟

تقریباً از این مسئله مطمئن بودم که تیم فروش به خوبی اهمیت این پروژه ها را درک کرده است(و چند ماه بعد مطئن تر هم شدم که واقعاً همینطور بوده است).

توبیخ کردن های من هم آنقدر وحشتناک نبودند که الان با نبودشان چنین تاثیری بر عملکرد تیم فروش بگذارند.

عوامل فنی هم تحت کنترل بودند.

 

۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۴
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

اگر در اطرافمان "کتاب نخوان" داریم

در مورد کتاب نخواندن و دلایل احتمالی آن صحبت های زیادی گفته شده و شنیده ایم. در اینجا قصد ندارم به تکرار آنها بپردازم.

ظرف چند سال گذشته، برای ترغیب بعضی از اطرافیانم به کتاب خواندن، کار کوچکی انجام دادم که تقریباً در اغلب مواردی که امتحان کردم و در مراحل اولیه، از آن جواب گرفتم(بجز یک مورد!).

گفتم شاید بد نباشد به دوستانی که دغدغه ی این کار را دارند پیشنهادش کنم.

شرط اول انجام این کار این است که شناخت نسبتاً خوبی از فردی که قرار است کتابی را به او پیشنهاد کنیم داشته باشیم. دغدغه هایش را بشناسیم.نیاز ها و اولویت هایش را تا حدی بدانیم.

حالا اگر بر اساس شناخت نسبی مان از طرف مقابل، کتابی را مطالعه کرده ایم که فکر می کنیم خواندنش می تواند برای او مفید باشد، می توانیم کار را شروع کنیم:

یک برگ کاغذ بر می داریم و یک نامه مختصر برای او بنویسیم و در آن نامه به این موارد اشاره کنیم:

- محتوای این کتاب شامل چه چیز هایی است

- شما چه چیز هایی از این کتاب یاد گرفتید که به نظرتان مفید بودند و به کارتان آمدند یا می آیند

- حتماً به مواردی که فکر می کنید جزو دغدغه ها و نیاز های او هستند و این کتاب پاسخی برای آنها دارد، به صورت ضمنی اشاره کنید.

فقط لطفاً در بیان فواید کتاب مورد نظر، اغراق نکنید و به همان موارد بالا اکتفا کنید.

همین.

 

این کار ممکن است آن فرد را کتاب خوان نکند ولی تجربه ی مفیدی از کتاب خواندن نصیبش خواهد کرد که احتمالِ کتاب خوان شدنش را افزایش می دهد.

همانطور که می فرمایند" معتاد مجرم نیست، بیمار است"، در مورد کتاب نخوان ها هم می توانیم از همین جمله الگو بگیریم!

اینکه با طعنه و انتقاد، یا با توصیه های کلی(مثل اینکه کتاب خواندن خیلی خوب است و دنیای جدیدی به رویت باز می کند) یا هدیه دادن یک کتاب، بخواهیم کسی را که کتاب نخوان است به سمت کتاب بکشانیم، بعید می دانم تاثیر چندانی داشته باشد.(و اعتراف میکنم خودم هم همه این کارها و بیشتر از این کارها!  را کرده ام)

مطمئناً توجه دارید که این پیشنهاد و قدم کوچک، برای کتاب نخوان ها ست.برای معرفی یک کتاب به کسی که اهل یادگیری است و کتابخوان است اشاره ای بس است.هر چند که انجام این کار برای او هم مفید است.

یکبار برای مشتریان شرکتمان، کتابی را تهیه کردیم(حدود پانصد نسخه) و همین کار را برای آنها هم انجام دادیم.برای قشری که چندان کتاب خوان نبودند، آمار مطالعه کردن آن کتاب و بازخورد هایش، فراتر از انتظار بود.

 

پی نوشت: اگر از دانش فروش و بازاریابی هم سر رشته دارید، می توانید از آموزه های آن برای این کار(یعنی معرفی و پیشنهاد کتاب)، بهترین بهره را ببرید.
پی نوشت بعدی: فکر می کنم انجام این کار، فقط برای طرف مقابل مفید نیست بلکه فواید زیادی برای خودمان هم دارد.از جمله مرور آموخته ها و کمک به توجه کردن به عملی کردنشان.

 

۰ نظر ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی
شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ

سه مورد از اشتباهات من در مذاکره هایم

به تازگی تصمیم گرفتم که کتاب "پنجاه و سه اصل مذاکره" ی لیگ تامپسون(با ترجمه ی محمدرضا شعبانعلی و آرش قبایی) را مجدداً مرور کنم.

بعد از مرور، نشستم و یک ارزیابی از خودم در مورد میزان رعایت کردن یا نکردن  این اصول در مذاکره هایم انجام دادم.

تعدادی از این اصول را آگاهانه یا ناآگاهانه رعایت کرده ام و تعدادی دیگر را رعایت نکرده ام.

به نظرم رسید که در میان "رعایت نکرده ها"، سه مورد از آنها بودند که اگر می دانستم و رعایت می کردم(یا حداقل بیشتر رعایت می کردم)،ممکن بود مذاکره های به مراتب موفق تری می داشتم.

سه اصلی که در مذاکره هایم رعایت نکردم و امروز از رعایت نکردنشان پشیمانم:

 

1-توجه به منافع و اهداف دیگران به جای توجه و تاکید بر مواضع دیگران

در بسیاری مواقع ،توجه بیش از حد به مواضع باعث می شود که از توجه به منافع طرف مقابل غافل شویم. تاکید و تمرکز بر مواضع ممکن است کیک مذاکره را کوچکتر کند در حالی که توجه به منافع می تواند زمین بازی مذاکره را وسیع تر کند و کمک می کند تا بتوانیم راه حل های بیشتری برای توافق و تامین منافع طرفین پیدا کنیم.

نویسنده کتاب مثال ساده و زیبایی را از مری پارکر فالت(از نوابغ مدیریت) نقل می کند و هرچند که  فضای مذاکرات تجاری ممکن است پیچیده تر و تشخیص منافع در آنها سخت تر باشد،اما برای درک تفکیک این دو مورد می تواند الهام بخش باشد:

دو خواهر بر سر تصاحب یک پرتغال دعوا و مشاجره داشتند. آنها رفتاری بسیار سختگیرانه و رقابتی را در پیش گرفتند. در نهایت به این توافق رسیدند که پرتغال را از وسط به دو نیمه تقسیم کنند. سپس، یکی از خواهر ها آب نصفه پرتغال خود را گرفت و پوستش را دور ریخت. خواهر دیگر پوست نصفه پرتغالش را گرفت و برای درست کردن یک دسر استفاده کرد و خود میوه را دور انداخت!

 

مثال ساده ایست اما وقتی موضوعات پیچیده تر می شوند، معمولاً فراموش می کنیم که به اهداف و منافعِ پشت موضع گیری ها توجه کنیم.

یکی از راه هایی که می تواند احتمال مطرح کردن منافع را توسط طرف مقابلمان بالاتر ببرد این است که خود ما پیش قدم شویم و منافع مان را آشکار کنیم و به تشریحشان بپردازیم.برخی مطالعات نشان داده اند که این کار می تواند احتمال آشکار کردن منافع توسط دیگران را تا 21درصد نسبت به حالت عادی افزایش دهد.

 

2-در مورد همه ی موضوعات،همزمان مذاکره کنید و نه یکی پس از دیگری

به نظرم احتیاج به توضیح بیشتر ندارد و ذکر چند مزیت آن کفایت می کند:

- احتمال موضع گیری  سریع توسط طرفین کم می شود

- طرفین مجبور می شوند خواسته های خود را اولویت بندی کنند

- امکان ارائه ایده هایی بهتر در قالب بسته های پیشنهادی را افزایش می دهد

 

3-اصل تقویت رفتار

با وجود اینکه مطالعاتی هم در این زمینه داشتم ولی فکر می کنم بسیار کمتر از آنچه می توانستم از این اصل استفاده کرده ام.

بحث تقویت رفتار همان است که از سگ پاولوف شروع شد و با کبوتر های اسکینر ادامه پیدا کرد و امروز در گیمیفیکیشن هم جایگاه ویژه ای دارد.

استفاده های مثبت و منفی زیادی از اصل تقویت رفتار می شود اما در سمت مثبت آن و تا جایی که از خط قرمز ارزش هایم رد نمی شدم هم از آن استفاده نکردم.

 

۰ نظر ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۱
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۷ ق.ظ

از توانایی های کلمات

 

کلمه، کلمه می آورد.

این جمله را برای اولین بار، در کامنتِ خوب علی امینی در متمم خواندم.(اینجا).

ترکیب گیرا و جالبی که احتمالاً با الهام از جمله ی "پول،پول می آورد" به وجود آمده است.

فکر می کنم تا اندازه ای این جمله را فهمیده باشم.شاید هم فقط فکر می کنم که فهمیده ام!

به نظرم امتحان کردنش برای کسانی مثل من که تمرینِ نوشتن می کنند،می تواند مفید باشد.

 

۰ نظر ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۷
سامان عزیزی
يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ق.ظ

یکی از بدترین اشتباهات در شروع کسب و کار

فکر می کنم یکی از بدترین اشتباهاتی که در شروع یک کسب و کار ممکن است مرتکب شویم این است که

فکر کنیم آن صنعت و بازارش را در مقام و موقعیتِ یک تصمیم گیرنده برای کسب و کارمان می شناسیم.

 

اغلب اوقات که می خواهیم کسب و کاری را شروع کنیم، بیرون از گود به کسب و کار مربوطه نگاه می کنیم.یعنی از بیرون نگاه می کنیم و می بینیم که دیگران فلان کار را انجام می دهند و بعد فلان و فلان کار. و بعد هم محاسبه سود!

به نظرم این اشتباه، حتی ممکن است گریبان کسانی را هم بگیرد که سالها در همان صنعت به عنوان کارمند کار کرده اند.چون در مقام تصمیم گیر نبوده اند، احتمال اینکه تحلیل کاملاً متفاوتی نسبت به صنعت و بازارش داشته باشند زیاد است.

گاهی قبل از شروع، با دیگرانی  که در این صنعت هستند مشورت می کنیم و تحقیقات مختلفی هم انجام می دهیم.در این حالت هم، باز احتمال بروز خطاهای شناختی بالاست. ممکن است طرف مشورت ما، جمله ای را به عنوان توصیه بگوید که ما برداشت و درک بسیار متفاوتی از منظور او مصداق هایش در ذهنمان نقش ببندد.

 

آیا این به این معناست که نباید دست به هیچ کاری بزنیم. نه به این معنا نیست.

به این معناست که در شروع کار و سال های اولش، باید به شدت ذهنمان را آماده تجربه کردن نگه داریم.ظرفیت تجربه پذیری مان را بالا ببریم.

اگر فکر کنیم که از آن صنعت شناخت کافی داریم، مغزمان هم بدون اطلاع ما! پرونده را می بندد(مغزه دیگه.نمیفهمه.فقط به فکر راحتی خودشه) و اطلاعاتی را که ناقضِ این برداشت باشند فیلتر می کند.مگر اینکه تناقض بسیار بزرگی پیش بیاید که مغزمان به خودش بیاید که ممکن است دیر شده باشد.

 

پرهیز از این اشتباه، به این معناست که تمام تلاش مان را بکنیم که ذهنمان آماده ی دیدن و پذیرفتن و یاد گرفتن از نادانسته ها و تجربه نشده هایمان در کسب و کار مان باشد.

ممکن است تصور کنید که این توصیه که بدیهی است و نیاز به تاکید ندارد ولی من اینطور فکر نمی کنم.(دیدم که میگم:) )

در کسب و کار خودمان، تقریباً هر وقت فرض را بر این گذاشته ایم که ما می دانیم و از بیرون به تحلیل وضعیت پرداخته ایم، چیزی جز یک پروژه شکست خورده نصیبمان نشده است.

در بسیاری از موارد، بهترین کار به نظر من این است که یک قدم برداریم، بررسی کنیم و تحلیلش کنیم،متغیر ها را بسنجیم،برآورد کنیم،سپس قدم بعدی و باز همان پروسه تا قدم آخر.

در غیر این صورت اگر در قدم های اولمان به مشکل خاصی بر نخوریم، دیگر فکر می کنیم که راه همین است و یکراست چشم به قدم آخر می دوزیم!. (یاد گلوله های برفی در تفکر سیستمی بخیر)

راهش یاد گرفتن تصمیم گیری با "سیستم دو" است، آنهم قدم به قدم.

 

پی نوشت: البته فکر نمی کنم که در سال های بعدی کسب و کارمان، نیازمند این نوع نگاه نیستیم ولی به نظرم در شروع و گام های اول، به شدت به آن نیاز داریم.

 

۱ نظر ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۰۸
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۳۳ ق.ظ

گوشه ای از داستان من و متمم


پیش نیاز مطالعه ی این پست:

  • عضو  قبیله ی متمم باشید و حداقل پنج مورد از سرفصل های درسی متمم را به طور کامل خوانده باشید.(مهم و ضروری)
  • حداقل یکصد مطلب از مطالب روزنوشته های محمد رضا شعبانعلی را مطالعه کرده باشید.(مهم و ضروری)
  • از دانشگاه متنفر باشید و در عمل تا جایی که امکان داشته از آن فاصله گرفته باشید.(ضروری نیست ولی توصیه می شود)
  • در تلاش برای یادگیری، به هر دری زده باشید.در هایی مثل:  کتاب و کلاس و دوره و سمینار و مشاور کسب و کار و الی آخر.(ضروری)
  • یادگیری را به عنوان قسمتی از سبک زندگی تان انتخاب کرده باشید و ضرورت این انتخاب را درک کرده باشید.(ضروری نیست ولی بسیار مهم است)
  • بنده حقیر را هم کمی شناخته باشید! (به عبارتی،کمی با مدل ذهنی من هم آشنایی داشته باشید).(ضروری نیست ولی توصیه می شود)

 

از دوستان عزیز انتظار می رود که بعد از مطالعه ی این مطلب:

  • اگر هنوز عضو فعال متمم نیستند، سریعاً فکری به حال خودشان بکنند.
  • اگر عضو متمم هستند ولی تمرین هایش را(حتی در خلوت خودشان) حل نمی کنند، کمی برای خودشان متاسف شوند.
  • اگر به بهانه اینکه "نمی خواهند اسیر گیمیفیکیشن متمم شوند"، تمرین حل نمی کنند و درس ها را ادامه نمی دهند، کمی به الباقی گیمیفیکیشن هایی که آگاهانه و ناآگاهانه زندگی شان را در بر گرفته فکر کنند و به خودشان بیایند:)
  • متمم را با همه ی نقاط قوت و ضعفش، به عنوان یک سیستم آموزشی درک کنند و قدرش را بدانند(ارجاع مجدد به فایل های مدیریت منابع!).

 

توضیح: می دانم که می دانید قسمتی از این صحبت ها و شیوه ی گفتنشان(به سبک متمم)، شوخی است.اما امیدوارم همزمان این را هم بدانید که قسمت هایی از هر شوخی ای ،می تواند خیلی هم جدی باشد!


 

متمم امروز چهار ساله می شود.(مبارکِ متمم و متممی ها).هر چند که فکر می کنم از نقطه شروع آن،سالهاست که می گذرد.از "شبی" که یک "معلم" نشست و با نگاهی به وضعیت "آموزش" کشور ،عمیقاً متاثر شد. آنقدر به آن نقد داشت که نمی دانست از کجا شروع به گفتنشان کند.اما این معلم بر خلاف بسیاری از ما مردم، منتقد و گشاده دهن و منتظر (لطفاً کسی به خودش نگیرد با خودِ خودم هستم) نبود، اهل ساختن بود.اهل عمل .دنبال ساختن آینده ای بهتر برای خودش و  دیگران. منتظر ننشست که مسئولین کاری بکنند!،خودش را مسئول می دانست و به اندازه ای که در توانش بود مسئولیت قبول کرد. تلاش کرد و تلاش کرد تا بالاخره عده ای را با خودش همراه کرد و قبیله ای ساخت که در کنار هم رشد کنند و این تلاش و این مسیر هنوز هم ادامه دارد به امید ساختن دنیایی بهتر از امروز برای همه ما(بهتر،حتی به اندازه ی یک ذره).

بگذریم.آمده بودم داستان خودم را بگویم.

 

قبل از هر چیز می خواهم یک چیز را در مورد من بدانید و آن اینکه من در کل، آدم نسبتاً خوشبینی هستم.این، هم برداشت خودم است و هم اطرافیانم . نتیجه ی پرسش نامه های سلیگمن هم همین را می گویند. اما با توجه به تجربیاتی که با در معرضِ آموزش های مختلف قرار گرفتن، به دست آورده ام، در حوزه آموزش و سیستم های آموزشی و دوره های آموزشی و کلاس های آموزشی، شدیداً بدبین هستم.

حدود چهار سال و نیمِ پیش هم که با محمد رضا شعبانعلی آشنا شدم، ذهنیتم همین بود.

تقریباً همیشه دنبال آموزش های مختلف و موثر در حوزه کسب و کارم و توسعه فردی بوده ام. آن روزها، رادیو اقتصاد ،ساعت چهار تا پنج بعد از ظهر، از افرادی که در زمینه آموزش و مشاوره به کسب و کار ها فعال بودند یا تجربه ای داشتند دعوت می کرد و این مدرسان، مباحثی را مطرح می کردند.شعبانعلی را نمی شناختم و فقط چند باری صحبت هایش را در این برنامه شنیده بودم.

ساعت پخش این برنامه ساعت خستگی من بود. از صبح خروس خوان می رفتم دنبال کارهایم و آن برنامه را هم هر وقت فرصت می شد داخل ماشینم گوش میدادم. چون خسته بودم، اگر می دیدم مُدرسی حرف های قلمبه و تو خالی می زند، بعد از نثار چند بد و بیراه خاموشش می کردم. ولی شعبانعلی تنها کسی بود که دلم می خواست حرف بزند. آنقدر حرف هایش با تجربه ها و دغدغه ها و مسائل و مشکلاتم نزدیکی داشت که احساس میکردم مشغول مشاوره اختصاصی به من و شرکت ماست.

اعتراف می کنم که یکی دوبار با خودم گفتم:" ای کلک، خوب بلدی چه جوری مخ کسب و کارها رو بزنی که سرازیر بشن توی کلاس ها و دوره هات".(معذرت می خوام معلم جان)

بعد از چند هفته گفتم خوبه این بار هم یه امتحانی بکنم و ببینم این پیرمرد چی میگه.(خوب ندیده بودمش! نمیدونم چرا احساس میکردم یه پیرمرد سرحالِ بامزه است).این بود که رفتم سراغ وبلاگش.برای مدت های مدیدی ،خیمه زده بودم روی وبلاگش.

انگار برای اکثر بدبینی های من جواب داشت. می شناختشان. کم کم توانست اعتمادم را "تا حدی" جلب کند.

"تا حدی" را از آن جهت می گویم که وقتی متمم استارت خورد، اولین اکانتم را یک ماهه گرفتم(درست یادم نیست شاید هم سه ماهه). هنوز رگه هایی از بی اعتمادی در وجودم مانده بود. اینهمه سابقه ی بدبینی در حوزه آموزش را نمی شد چند ماهه شُست و رُفت.

ولی مدت زیادی نگذشته بود که دیدم شعبانعلی خیلی فرق می کند.می توانستم اهدافش را ببینم.استراتژی ها و عملکردش را می دیدم. می دیدم چیزهایی را که قبلاً خدا تومن! پول داده بودم که نیمه ناقص و با خساست برایم بگویند، چطور با بخشندگی در دسترس همه می گذارد.دیدم که هدف او از آموزش، پول نیست.می خواهد کمک کند که همه باهم رشد کنیم و بسازیم.

به هر حال، متمم متولد شد و شروع به رشد کرد. دیگر آنقدر به شعبانعلی و اهداف ارزشمندش اعتماد داشتم که مهمترین مسئولیتم را در کنار یادگیری ام در ماه های اول متمم، تشویق و انرژی دادن و بازخورد دادن می دانستم(می ترسیدم متمم بیخیالِ ادامه دادنش بشود). می دانم که در  پروسه رشد متمم، تقریباً بی تاثیر بودم ولی خودم حال خوبی داشتم.

امروز می توانم با افتخار بگویم که "متمم، جزئی از زندگی من است". و امیدوارم و تلاش می کنم که روزی برسد که این افتخار کردن صرفاً یک طرفه نباشد و بتوانم به مسئولیتی  که "متممی بودن" بر عهده ام گذاشته به خوبی عمل کنم.

 

چند روز پیش یازدهمین سالگرد تاسیس شرکتمان را جشن گرفتیم.بدیهی است که شعبانعلی و متمم فقط در بخشی از این مسیر به ما کمک کرده اند ولی بدون اغراق می گویم که نقش شان آنقدر بزرگ و ارزشمند بوده که آنها را به عنوان یکی از مهمترین اهرم هایمان برای رشد می دانم.

نمی خواهم از متمم بتی آموزشی بسازم.اتفاقاً اگر قرار باشد زبان دراز ادعا و نقدم را پهن کنم ،خوب بلدم از نقطه به نقطه اش ایراد بگیرم. قطعاً متمم بدون نقص نیست.اما آنقدر بهتر از همه ی آموزش هایی است که من دیده ام که حتی نمی خواهم متمم را در کنار آنها بگذارم و مقایسه شان کنم.

این را وقتی درک می کنید که ده ها کتاب و دوره و کلاس آموزشی رفته باشید تا کمک حالتان باشند برای رشد کسب و کارتان(یا رشد فردی تان)، آنوقت که به متمم برسید می فهمید چه می گویم.مثلاً ده ها کتاب در حوزه فروش و سیستم های فروش خوانده باشید، دوره های مختلف رفته باشید، سمینار های لاکچری که پول خون می گیرند تا جرعه ای آب به تو بدهند(از نوع مسمومش) رفته باشی، بعد که درس های فروش و طراحی سیستم های فروش متمم را می خوانی تازه می فهمی که متمم یعنی چه. ده ها کتاب بازاری در حوزه استراتژی و تصمیم گیری و مدیریت فردی بخوانی، دوره بروی و الی آخر، بعد که درس های استراتژی و تصمیم گیری متمم را می خوانی ،تازه می فهمی که چه کلاه گشادی سرت رفته و از چه منابع اصلی و معتبر و دست اولی محرومت کرده بودند.عمداً بیراهه را نشانت می دادند چون اگر بیراه نمی رفتی دیگر به آنها نیازی نداشتی.و ده ها مثال دیگر.

اینها را کسی می گوید که در شروع کسب و کارش بارها سرش به سنگ خورده، نه سرمایه داشت نه تخصص و تجربه و نه شعورِ کسب و کار. به هر دری میزد. همیشه دلش می خواست دنیای اطرافش را بهتر بشناسد و درک کند، برای توسعه دانسته هایش و رشد فردی و شخصیتی اش تلاش می کرد.  امروز، وقتی به این مسیر نگاه می کند(البته تا اینجایش را)، به نظرش میرسد که هرچند اندک،اما دستاوردهای نسبتاً خوبی در مقیاس خودش داشته است و  احساس می کند که قسمتی از این داشته ها( و بسیاری چیزهای دیگر) را مدیون متمم و بانی متمم است.

بهتر است بیشتر از این روده درازی نکنم.


 

از اینجا به بعد را برای یکی از دوستانم می نویسم که چند بارِ اخیر که همدیگر را دیده ایم و پیگیر متمم خوانی اش شده ام، در جواب می گفت که : متمم خوب است ولی من چون نمی خواهم اسیر گیمیفیکیشنش شوم، خیلی نزدیکش نمی شوم.از چند نفر دیگر از دوستانم هم شنیده بودم. گفتم شاید یکبار اینجا هم جوابش را بدهم بد نباشد! (البته جواب حضوری ام آنقدر طولانی بود که در این مقال نمیگنجد.شاید بعداً چیزهای بیشتری در موردش نوشتم).

فکر می کنم برخی از دوستانم که مدتی با متمم همراه می شوند انتظار معجزه دارند.برادر من خواهر من، شکافتن دریا با یک عصا کار پیامبران بود.در زندگی واقعی، نقطه ی موفقیت ،حاصل یک اتفاق یا یک معجزه نیست بلکه حاصل روند ها و فرآیند های بسیاری است که لازمه اش تلاش کردن است.گاهی ما فقط نقطه ی موفقیت ها را می بینیم و گول می خوریم. یادگیری یک سبک زندگی است نه صرفاً یک دوره معجزه گر.

می ترسی اسیر گیمیفیکیشن متمم شوی!. خوب بشوی. اصلاً لازمه ی آموزش، گیمیفیکیشن است. اگر همینطوری با سیل درس ها و تمرین ها مواجهه می شدی خوب بود؟ ادامه میدادی؟ انرژی و انگیزه داشتی؟تمرین حل می کردی؟ مغزت را برای پیدا کردن یک مصداق در زندگیت سوراخ می کردی؟اصلاً تو می فهمی دوپامین چیه و چکار می کنه؟!. گیمیفیکیشن متمم صرفاً یک ابزار کمکی است.ابزاری برای کمک به خود ما. برای غلبه بر اینرسی ذاتی مان. بعد از مدتی می توانی مسیر خودت را در متمم پیدا کنی. دنبال اولویت هایت می روی. نیاز های آموزشی ات را پیدا می کنی. خودت می فهمی که  فلان درس ها را برای چه می خوانی .بسته به اینکه چه می خواهی، می توانی مسیرت را پیدا کنی.تلاش کن و جلو برو.اگر دغدغه ات فقط گیمیفیکیشن متمم است، بالاخره تو سوار گیمیفیکیشن متمم خواهی شد و نه او سوار تو. گاهی برای سوار شدن بد نیست مدتی سواری هم بدهیم.

من هم به گیمیفیکیشن متمم سواری داده ام.هنوز هم سواری میدهم.ولی دیگر مثل سابق نیست.دیگر همیشه او سوار نیست.من هم یاد گرفته ام سوار شوم.بعد از مدتی میفهمی که کی باید سواری بدهی و کی سوار باشی و این یعنی به استفاده بهینه از گیمیفیکیشن متمم رسیده ای.

اصلاً بیا فرض کنیم گیمیفیکیشن متمم بد است.مزخرف است.  به تو چه؟. اگر معتقدی که متمم به دردت می خورد و برای ادامه دادن مسیرت نیازی به این چیزها نداری،پس چرا راه خودت را بی توجه به این بازی ها جلو نمی روی؟

حیف است با بهانه های مختلف، خودمان را توجیه کنیم و از مسیر یادگیری مان عقب بیفتیم. قرار نیست از متمم انتظار داشته باشیم که همه ی ما را علامه کند.قرار نیست مَش سامان تحویل بگیرد و ایلان ماسک بیرون بدهد.متمم در بهترین حالتش قرار است به عنوان یک همراه به من کمک کند تا امروزم کمی بهتر از دیروزم باشد.تا خودم و کسب و کارم کمی از دیروزمان بهتر باشیم.همین.

همین!. بله همین. فکر می کنی چیز کمی است؟.اگر فکر می کنی کم است، از همینجا راهت را کج کن و برو سراغ فرمول های جادویی و راه های میانبر موفقیت. شاید تو بتوانی فضاهای آموزشی ای بهتر و موثر تر از متمم هم پیدا کنی(که طبیعتاً هستند و خواهند بود) ولی اگر باز هم فکر می کنی که بهتر بودن امروزت نسبت به دیروزت چیز کمی است، بعید می دانم به درد تو بخورند.(البته می دانم که تو واقعاً اینطور فکر نمی کنی و راهت را پیدا می کنی)

 

پی نوشت: ببخشید.طولانی و پراکنده نوشتم و غیر منسجم و بدون طبقه بندی. گاهی حرف دلم را نمی توانم پیوسته و منسجم و طبقه بندی شده بگویم.بنابراین شما صرفاً به عنوان یک دلنوشته(که باید می نوشتم) به آن نگاه کنید.

 

۳ نظر ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۳۳
سامان عزیزی