زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۵۵ مطلب با موضوع «توسعه مهارت های فردی» ثبت شده است

چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۴۳ ق.ظ

چند مدل از فروتنی

پیش نوشت: شایسته تر می بود اگر می رفتم و رگ و ریشه ی واژه ی "فروتنی" را بیرون می کشیدم و با توضیح آنها آغاز می کردم اما راستش را بخواهید نه حوصله اش را دارم و نه چندان تخصصی در ریشه یابی و ریشه شناسی دارم.به هر حال "خوشه بندی" هم چیز کمی نیست:) و ما امروز به همین اکتفا می کنیم.

 

شاید بشود کسانی را که "فروتنی" به خرج می دهند در چهار دسته قرار داد(در واقع در دو خوشه و چهار طبقه):

 

الف: دسته ای هستند که عادت کرده اند "بر سر خودشان بزنند!".بدون اینکه به آن آگاه باشند. در واقع این دسته از افراد فروتن نیستند اما ممکن است این رفتارشان از بیرون فروتنی به نظر بیاید.(و در اینجا کاری به علل و ریشه هایش نداریم)

 

ب: دسته ای هستند که آگاهانه فروتنی به خرج می دهند اما هدف ضمنی آنها دقیقاً عکسِ فروتنی است.شاید متناقض به نظر بیاید ولی فروتنی این دسته، در جهت نمایاندنِ مضاعفِ خودشان است. در واقع فروتنی می کنند تا به صورت مضاعف مورد تمجید قرار بگیرند.

جمله ای هست که می گوید: "هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که فروتن باشم".(نقل به مضمون). به نظرم نوک پیکان این جمله به سمت این افراد است.

 

ج: دسته ی دیگری هستند که مانند دسته ی قبلی،آگاهانه فروتنی به خرج می دهند با این تفاوت که : یک- آن هدف ضمنی را دنبال نمی کنند. دو- می دانند که هنوز آنقدر هم بزرگ نیستند که فروتن باشند.(به دلایل این انتخابشان در اینجا کاری نداریم.لطفاً تمرکزتان را روی خوشه بندی نگه دارید:) )

 

د: دسته ای دیگر، بزرگ هستند(در مقایسه با همنوعانشان و نه بیشتر)، و آگاهانه فروتنی به خرج می دهند.

 

اگر ما هم جزو کسانی هستیم که گاهی فروتنی به خرج می دهیم(چون همانطور که می دانید، خیل عظیمی از انسان ها، به هیچ وجه اهل فروتنی نیستند) به کدام دسته تعلق داریم؟(در اینجا قصدم ارزش گذاری و فضیلت پنداری نیست.صرفاً می خواهم با هم به آن فکر کنیم به صورت خنثی)

طبیعتاً هر "فروتن بازی"، بسته به شرایط، ممکن است جزو هر کدام از این چهار دسته قرار بگیرد اما احتمالاً بشود گفت که در کل، ویژگی یکی از این دسته ها در او غالب تر است.

فکر می کنم،حتی اگر دیگرانی که از بیرون رفتار فروتنانه ی ما را می بینند نتوانند تشخیص دهند که ما جزو کدام دسته هستیم(چون این چهار دسته، اغلب(و نه همیشه) از بیرون مشابه به نظر می رسند)، خودمان خوب می دانیم به کدام گروه تعلق داریم.

این چهار دسته ای که عرض کردم، "ابجد" فروتنی هستند!. به نظرم اگر بخواهیم وارد جزئیات شویم، می شود دسته های دیگری هم تعریف کرد ولی به خاطر به هم نخوردن "ابجد" واردش نمی شویم:)

 

پی نوشت: در این نوشته فرضم بر آن بوده که تا حدودی می دانیم فروتنی به چه معناست و همچنین تا حدی از "چراییِ" انتخاب این رفتار (در اصل و اساس آن) از طرف "انسانِ اجتماعی"(یعنی انسان به عنوان موجودی اجتماعی)  و در کل،"انسان"، آگاهیم.

۱ نظر ۱۸ مهر ۹۷ ، ۰۲:۴۳
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۲۷ ب.ظ

جعبه ابزاری مفید از رولف دوبلی

تصور کنید که که مکانیک خودرو هستید و بسیار پیش می آید که به آچار های با نمره های مختلف، پیچ،مهره و انواع و اقسام ابزار ها برای تعمیر و نگه داری از خودرو های گوناگون احتیاج پیدا می کنید.

باز هم تصور کنید که تعمیرگاهتان برایتان به ازث رسیده است و انباری در گوشه ی تعمیرگاهتان هست که آشفته بازاری است از ابزارهای مختلف. نسل قبلی خانواده تان هر ابزاری را که فکر می کرده روزی به درد می خورد روانه انبار کرده و نوبت شما هم که رسیده تعداد دیگری ابزار به ابزار دانتان اضافه کرده اید.

ماشینی را برای تعمیر می آورند و وسط کار به پیچ و مهره ای بر می خورید که به نظرتان باز کردنش آچار نمره چهارده می خواهد.روانه ابزار دان می شوید و یک ساعتی از وقتتان برای پیدا کردن آچار نمره چهارده به باد می رود. در حین گشتن یادتان می آید که بارها به خودتان گفته اید که باید یکبار بنشینم و نظمی به این ابزار دان بدهم ولی هر بار وسط تعمیرات یادتان افتاده، و به بعدها موکولش کرده اید. به هر حال نمره چهارده را پیدا می کنید و می روید سراغ پیچ و مهره مذکور. در کمال ناباوری می بینید که مهره را کمی کوچکتر فرض کرده بودید و احتمالاً نمره شانزده گره گشای کارتان باشد. دوباره به سمت ابزاردانتان می روید و روز از نو روزی از نو.

*

می دانم که احتمالاً الان به این فکر می کنید که خرفت شده ام و مکانیکی که با این سبک و سیاق کار کند حتماً از گرسنگی مرده و این روزها چنین مکانیک هایی وجود ندارند.

حق دارید اینطور فکر کنید. امروز اگر کسی قصد مکانیک شدن داشته باشد اولین کاری که می کند خرید چند جعبه ابزار مختلف است که تر و تمیز و دسته بندی شده و آماده به کارند.(والبته این را می دانیم که هیچ مکانیکی هم با خرید جعبه ابزار مکانیک نمیشود)

ولی جالب اینجاست که چنین تصوری را که برای یک مکانیک انقدر احمقانه به نظرمان می آید  در زندگی خودمان کاملاً مجاز می دانیم.

اگر احساساتی نمی شوید و بهِتان بر نمی خورد لطفاً فرض کنید که هر کداممان یک ماشین هستیم که هر از گاهی نیاز به تعمیر و نگه داری پیدا می کند.

به نظرم می رسد باور به "مستثنی بودن" که باور مشترکی میان اغلب انسان هاست در این طرز فکرمان بی  تاثیر نباشد. فکر می کنیم ماشین ما خیلی فرق می کند. پیچ و مهره هایش استثنایی هستند. موتورش که تا به حال هیچ جای دنیا مشاهده نشده است. گیربکسش که دیگر بماند. اتصالات و تعامل اجزای موتور و سایر قسمت ها هم که سیستمی غریب دارد که ما نفر اولی هستیم که تجربه اش می کنیم.و قس علی هذا !

 

فکر می کنم هر چه زودتر به این نتیجه برسیم که در عین اینکه ما انسان ها تفاوت هایی با هم داریم ، شباهت های بسیار زیادی هم داریم(حتی در نحوه فکر کردن و احساس کردن و غیره)، برایمان مفید تر خواهد بود.

می دانم که زندگی را با همه ی پیچیدگی هایش نمی توان یک ماشین فرض کرد. می دانم که عرصه هایی در زندگی هر شخصی هست که صرفاً مختصِ اوست و بعید است شخص دیگری چنان تجربه هایی داشته باشد و حوزه هایی هم هستند که جعبه ابزار پذیر نیستند.

اما فراموش نکنیم که جنبه های مشترک و عرصه های مشابه هم سهم زیادی از زندگیِ هر یک از ما دارند و اتفاقاً تجربه ی بشری در این جنبه ها می تواند بیشتر به کارمان بیاید.خود من از طرفدارانِ دُگمِ اختراع کردن دوباره چرخ در بعضی حوزه های زندگی ام هستم ولی به نظرم حوزه های زیادی هم در زندگیم هستند که اختراع دوباره چرخ در آنها عین حماقت است برایم.

*

به هر حال این روضه خوانی ها را کردم تا به معرفی کتاب "هنر خوب زندگی کردن" رولف دوبلی برسم.

او در این کتاب با استفاده از آموزه هایی که از سه حوزه ی "روانشناسی"(با توجه بیشتر به دو رویکرد شناختی و انسانگرا)، "فلسفه ی رواقی" و "سرمایه گذاری بر اساس ارزش" بر گرفته، پنجاه و دو توصیه را مطرح می کند که به نظرش برای داشتن یک زندگی خوب، کارآمد هستند.

با اینکه بجز پانزده تا بیست توصیه ی این کتاب، الباقی را یا در کتاب های مختلف و از زبان افراد مختلفی خوانده و شنیده بودم یا به تجربه یاد گرفته بودم، ولی از دو ماه پیش که این کتاب را خریدم دوبار آنرا خوانده ام.  به قول جاناتان هایت(نویسنده کتاب "ذهن درست کار"-پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز-) "استعداد دوبلی در این است که بهترین ایده های دنیا را دستچین می کند"  و به نظر من هم  هنر دوبلی در این است که از میان انبوهی از ابزارها، توانسته است جعبه ابزاری مفید بیرون بکشد که بسیار کار راه انداز است و ایده های خوبی به ما می دهد.

 

البته توصیه های این کتاب صرفاً برای تعمیرات و نگه داری نیستند و جنبه های دیگری از زندگی را هم پوشش می دهند. شاید برای شما هم مانند من، برخی توصیه هایش با تجربه تان از زندگی چندان سازگار نباشند یا حتی چند موردِ متناقض هم در توصیه هایش بیابید ولی به نظرم همچنان نکات کاربردی و مفیدی دارد که ارزش چند بار خواندن و فکر کردن داشته باشند.

از طرفی همچنان که در مورد کتاب " هنر شفاف اندیشیدن " هم گفتم، معتقدم که اگر می خواهیم این توصیه ها را کمی بهتر یاد بگیریم نیاز است که مطالعه ی مختصری در روانشناسی و برخی حوزه های مرتبط با آن داشته باشیم و عقبه ی این توصیه ها را بدانیم.نمی دانم شاید هم در اشتباه باشم و مطالعه همین اصول و توصیه ها برای شروع کفایت کند.

 

 

۵ نظر ۰۱ مهر ۹۷ ، ۱۷:۲۷
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۳۵ ب.ظ

ایرانیان،فاقد استعداد برتر

دنیل گلمن در کتاب هوش هیجانی "توانایی به تاخیر انداختن خواسته ها" را با تکیه بر آزمایش های مختلفی که روانشناسان انجام داده اند، استعداد برتر می داند.(و این مسئله به یکی از باورهای من هم تبدیل شده است).

فارغ از همه ی تحلیل های آبکی و حوصله سر بری که این روزها از رسانه های مختلف تا داخل تاکسی و اتوبوس می شنویم(با استثنا کردن معدود تحلیل های سیستمی ای که از برخی متخصصان این حوزه می شنویم)، فکر می کنم یکی از مواردی که بلای جان این مملکت شده است، نداشتن این استعداد(یا در حد جلبک داشتنش) است.

مردم و مسئولین هم ندارد.

در کودکی که سهل است به نظرم اگر آزمایش مارشملو را در بزرگسالیِ اکثریت ما هم تکرار کنند، درجا شیرینی اول را خواهیم بلعید.

 

و در آخر ، همین چند خط حرفِ بیخودی را هم می توانید از همان حرف های تاکسی اتوبوسی به حساب بیاورید.چون خودم هم همین کار کردم.(البته من مسیرم کوتاه بود و زود پیاده شدم وگرنه این پستم انقدر کوتاه نمیشد:) )

 

۱ نظر ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۳۵
سامان عزیزی

پنجره جوهری (Johari) که اسمش رو از ترکیب اسم دو روانشناس به نام های "جو لافت"(Joe Luft) و "هری اینگرام"(Harry Ingram)، که برای اولین بار آنرا توصیف کردند گرفته است، ابزاری است که می تواند برای نگاه کردن به جنبه های مختلف خودمان مفید باشد.

از این ابزار ،بجز در حوزه زندگی شخصی،در کسب و کار و مدیریت هم استفاده هایی می شود.اما قصد من از به اشتراک گذاشتنِ این ابزار، با تاکید بر استفاده های شخصی و شناخت بهتر خودمان است.

 

این پنجره ،استفاده های زیادی در "گروه درمانی" داشته است و از آن برای آموزش خود افشاگری و بازخورد در میان اعضای گروه استفاده می شود اما با تائید و تاکید اروین یالوم(که اولین بار با این پنجره، در کتاب های او آشنا شدم)، ظاهراً به همان اندازه در درمان فردی هم کاربرد دارد.

پنجره جوهری دارای چنین شکل و شمایلی است:

  آنچه خود می داند آنچه خود نمی داند
آنچه دیگران می دانند 1-عمومی 2-بی بصیرتی
آنچه دیگران نمی دانند 3-راز 4-نا خودآگاه

 

بخش 1 :بخشی که برای خود و دیگران آشکار است.در واقع "عمومیت" دارد و شفاف است.

بخش 2 :بخشی که بر خود پنهان است ولی برای دیگران آشکار است.شاید بشود گفت "تصویر ما و رفتار هایمان در ذهن دیگران" که با تصوری که خودمان از تاثیر و تصویر رفتار و شخصیتمان در ذهن دیگران داریم و حدس میزنیم متفاوت است.(چیزی مثل "تصویر برند"، که الزاماً با تصویری که برند می خواسته بسازد همخوانی ندارد). به این خودِ بی بصیرت،گاهی "ناحیه ی کور" هم می گویند.

بخش 3 :بخشی که بر خود آشکار است و بر دیگران پنهان.در واقع چیزهایی(از نظرات و عقاید بگیرید تا برخی خواسته ها و نیازها) که فقط خودمان می دانیم و در ذهن و ضمیرمان نگه داشته ایم.

بخش 4 :بخشی که هم بر خود پنهان است و هم بر دیگران.همان "ضمیر ناخودآگاه" که فروید می گفت.

 

طبیعتاً اندازه ی این چهار بخش در افراد مختلف متفاوت است.

در بحث درمان و سلامت روان،تلاش می کنند که اندازه ی این چهار بخش را کمی تغییر دهند و معتقدند که این تغییرات شفابخش و رهایی بخش است.یا شاید به قول کارن هورنای، می خواهند برخی موانع را بردارند تا شخص ،خودش شروع به رشد کند.

درمانگران در کل می خواهند که بخش عمومی را به خرج سایر بخش ها بزرگ کنند.و به نظرم بدیهی است که قرار نیست و نمی شود اندازه سه بخش دیگر را به صفر رساند.

مثلاً از طریق مهارت های "خودافشاگری" برای نزدیکان و افراد مهم زندگی، بخش راز آلود را می شود کوچکتر کرد و به بخش یک ضمیمه اش کرد.

یا از طریق راه های مختلفِ درمانگران برای کاوش عمیقتر خود، تلاش می شود که بخش ناخودآگاه کوچک و کوچکتر شود.

اما از بخش دوم، یعنی خود بی بصیرت، می شود از طریق "بازخورد" کم کرد.در واقع در بحث بازخورد، تلاش می کنیم تا تصویر خودمان در ذهن دیگران را از نگاهِ خود آنها پیدا کنیم.به عبارتی از احساسی که دیگران در مواجهه با شخصیت ما و مشاهده ی رفتارمان پیدا می کنند، مطلع می شویم.

مهم است که این مرحله بازخورد را جدی بگیریم(به اندازه ی مناسب) و سرسری از رویش عبور نکنیم.یالوم معتقد است که این بازخوردها به ترتیبی که خواهم گفت، به مرور زمان(و چه از آن آگاه باشیم یا نه)، به احساس ما در مورد خودمان شکل می دهند:

1-فرد می آموزد که دیگران چگونه به رفتار او می نگرند

2-سپس می آموزد که رفتارش چه احساسی در دیگران ایجاد می کند

3-مشاهده می کند که رفتارش چگونه به عقیده ی دیگران در موردش شکل می دهد

4-و بالاخره می آموزد که این سه قدم چگونه به احساسی که نسبت به خود دارد شکل می دهد

 

نکته ی دیگری که ذهنم می رسد این است که خودافشایی ما در یک "رابطه" به نوعی می تواند برای طرف مقابل هم بازخورد به حساب بیاید.یعنی همزمان می تواند از اندازه مربع سه ما و اندازه مربع دو طرف مقابل کم کند.

خب تا کشفیات دیگه ای از این پنجره و خانه هاش به ذهنم نرسیده بحث را تمام کنم:) .فکر می کنم درک این پنجره و استفاده ی مفید از آن نیاز به قلم فرسایی بیشتر من ندارد و هر کدام از ما به فراخور وضعیتمان می توانیم از این ابزار برای کمک به خودمان استفاده کنیم.

 

۲ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۰۹
سامان عزیزی
جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۲۸ ق.ظ

کالاهای پستِ سبد زندگیِ ما

 

اقتصاد دانان دسته بندی جالبی برای کالاها دارند که گاهی به تناسب موضوع(مثلاً در بحث ترجیحات و مطلوبیت های هر فرد)، در کنار سایر دسته بندی ها و خوشه بندی هایشان از آن استفاده می کنند.

آنها در این دسته بندی، کالاها را به دو دسته تقسیم می کنند. دسته ی اول را کالاهای معمولی(Normal Goods) و دسته ی دیگر را کالاهای پَست(Inferior Goods) می نامند.

کالاهای معمولی کالاهایی هستند که در صورتی که ما با محدودیت بودجه مواجهه نباشیم ،مصرفمان از آنها بیشتر می شود.به عبارتی هرچه محدودیت بودجه کمتر مصرف این کالاها بیشتر.

اکثریت کالاها و خدمات موجود در بازار در این دسته بندی قرار می گیرند(از برنج و گوشت بگیرید تا خدماتی مثل دندانپزشکی و نظافت منزل).

 

 میان نوشت بیربط به اصل موضوع ولی مرتبط با بحث کالاهای معمولی: دسته ی کوچکی از کالاهای معمولی را کالاهای لوکس شامل می شوند.ویژگی کالای لوکس این است که هر چه درآمدها بیشتر می شود تقاضا برای این کالاها هم بیشتر می شود(و برعکس).

 

اما کالاهای پست کالاهایی هستند که انسان ها وقتی درآمد کمی دارند از آنها استفاده می کنند اما وقتی درآمدشان زیاد شد،مصرفشان از آنها کاهش می یابد و کالاهای دیگری را انتخاب می کنند.

ظاهراً مثال کلاسیک اقتصاد دانان برای توضیح کالاهای پست "سیب زمینی" است. وقتی درآمد افراد افت زیادی می کند یکی از غذاهایی که می توانند مصرف کنند سیب زمینی است که هم پرحجم است و هم قیمت آن در همه جای دنیا پائین است.(البته این نمونه مورد نظر اقتصاددانها در مورد من صادق نیست چون متوسط مصرفم از سیب زمینی در همه ی دوران های زندگی ام ثابت بوده:)

طبیعتاً این تعاریف از کالاهای معمولی و پست تعاریفی نسبی است.یعنی ممکن است کالایی که برای یک فرد، معمولی است برای دیگری، پست باشد.

*

اگر مواردی مانند مجموعه دانش های مفید، یادگیری مهارت ها،فکر کردن! ،نگاه نقادانه، مدیریت منابع، مدیریت زمان و چیزهایی از این دست را کالاهای سبد زندگی مان(و کسب و کارمان) در نظر بگیریم، شاید بتوان دسته بندی ای که در بالا ذکر کردم را در مورد سبد کالاهای زندگی هم در نظر گرفت.

با این فرض، احتمال دارد "یادگیری مهارتها" در دسته ی کالاهای پستِ سبد زندگی یکی از ما و در دسته ی کالاهای معمولی سبد زندگی دیگری باشد، یا "مدیریت منابع" در دسته ی کالاهای معمولی یکی  و دسته ی کالاهای پست دیگری باشد.

مثلاً تعبیری منستب به دکتر محسن رنانی هست که می گوید در ایران، علم اقتصاد از نظر مسئولان حکومتی یک کالای پست است!. یعنی وقتی اوضاع به کامشان است و درآمد های نفتی کرور کرور به خزانه هایشان سرازیر می شود، اقتصاد را یک علم غربی می دانند که برای ایران مناسب نیست ولی وقتی اوضاع خراب می شود و کامشان تلخ و درآمد های نفتی چکه چکه به خزانه هایشان می چکد، سراغ اقتصاددانان می روند که بیائید و درستش کنید.

 

حالا بیائید برای دقایقی ایران را بیخیال شویم و ببینیم در سبد کالاهای زندگی ما(یعنی کالاهایی که جنس شان از جنس مواردی است که پیشتر گفتم) چه کالاهایی از نظرمان(آگاهانه یا ناآگاهانه) در دسته ی کالاهای پست قرار گرفته اند؟

ببینیم آیا واقعاً حقشان بوده که در این دسته باشند یا مثل مثال دکتر رنانی، به ناحق در این دسته قرارشان داده ایم؟

هیچ بعید نیست که بسیاری از بحران های زندگی مان به خاطر اشتباه در قرار دادن یک یا چند کالا در دسته ی کالاهای پست باشد.

مثلاً آیا همیشه در زمان بحران به یاد مدیریت منابع مان می افتیم؟ آیا فقط در زمان گرفتاری هایمان به سراغ یادگیری مهارت های همسو با اهدافمان می رویم؟ مثلاً تلاش برای یادگیری زبان انگلیسی ،وقتی دغدغه مان می شود که دوست داریم کتاب درجه یکی را بخوانیم ولی ترجمه ای از آن پیدا نمی شود؟

فکر می کنم بد نباشد اگر گاهی بنشینیم و با این عینک، به دسته بندیِ کالاهای معمولی و پست  سبد زندگی مان نگاهی بیندازیم.شاید جابجایی یکی دو کالا از سبد کالاهای پست به معمولی یا برعکس، مسیر های تازه ای پیش رویمان بگشاید.

 

پی نوشت:تعریف کالاهای پست و معمولی را از دکتر علی سرزعیم در جلد دوم مجموعه "اقتصاد برای همه" آموخته ام و از ایشان نقل کردم.(جلد اول و جلد دوم مجموعه اقتصاد برای همه)

 

۰ نظر ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۸
سامان عزیزی
جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۱ ب.ظ

شکستِ موفقیت

پیش نوشت: این روزها تب فوتبال و جام جهانی همه گیر شده است و همه، از فوتبالی و غیر فوتبالی،مستقیم و غیر مستقیم جام جهانی را بهانه ی به میان کشیدن برخی حرفها و تحلیل هایشان می کنند حتی نتانیاهوی منفور و نادرست!.

انصافاً از فوتبال می شود چیزهای زیادی آموخت و این روزها هم برخی از نوشته ها که تم فوتبالی داشته اند به نظرم خیلی مفید و آموزنده بوده اند.

مثال ها و استعاره های فوتبالی همیشه مورد علاقه ام بوده اند و در دوره ای آنقدر از آنها استفاده می کردم که در شرکتمان فکر می کردند به اندازه فردوسی پور خوره فوتبالم!. هفت سالی می شود که بجز بازی های بارسلونا تقریباً فوتبال دیدن را کنار گذاشته بودم ولی از شما چه پنهان که امسال از شروع جام جهانی تا الان، تقریباً هشتاد درصد بازی های مرحله گروهی را تماشا کرده ام.خیلی هم لذت برده ام:)

 

 

همانطور که عرض کردم چیزهای زیادی از این دوره جام جهانی را می توان دستاویزی برای بحث های مختلف کرد. من هم در جهت عقب نماندن از قافله تصمیم گرفتم چند خطی بنویسم:)

چند روز پیش زیر درس معرفی کتاب گفت و گوهای سرنوشت ساز در متمم، جمله ای از کتاب را نقل کردم:

هیچ چیز مثل موفقیت شکست نمی خورد.

 

 احتمالاً خبردار هستید که تیم آلمان در مرحله ی گروهی رقابت های جام جهانی در گروهش چهارم شد و حذف شد.(البته کمی زود حذف شد.دوست داشتم به برزیل می خورد تا نیمار انتقام جام قبلی را از آنها بگیرد.حیف شد:)

بعد از بازی اول آلمان(با مکزیک) و قبل تر از آن هم که لیست بازیکنانی که یوآخیم لوو تصمیم داشت برای جام جهانی همراهش بیاورد معلوم شد، پیش بینی کردم که آلمان در این دوره موفق نخواهد بود(البته برای این ادعا و پیش بینی ام،چند شاهد هم دارم! که یک وقت فکر بد نکنید.گربه ای هم در کار نبود).

به نظرم میرسد که این روند و اتفاق نهایی آن(یعنی حذف آلمان)، می تواند مصداق بسیار مناسبی برای جمله ی بالا باشد.

یوآخیم لوو با این بازیکنان(بجز تعداد بسیار کمی که جدید بودند) و استراتژی و برنامه های مشابهی، توانست قهرمان جام قبلی باشد.

در این دوره، تقریباً با همان استراتژی به جام آمد.یعنی با تکیه بر همان موفقیت قبلی.

در دنیای رقابتی فوتبال امروز، استراتژی های مربیان، سبک بازی تیم، ویژگی ها و مهارت های بازیکنان و بسیاری چیزهای دیگر زیر ذره بین است و داده ها و اطلاعات بسیار زیادی در مورد تیم ها استخراج می شود. تکرار موفقیت در این شرایط مستلزم این است که مواظب باشیم همان موفقیت باعث شکستمان نشود.

در واقع تکرار فرآیند یک موفقیت، در بستر و شرایط متفاوت، خودش می تواند یکی از دلایل شکست خوردن باشد.

 

شما مصداق هایی در زندگی شخصی خودتان سراغ دارید که تکرار فرآیند یک موفقیت در بستر و شرایط متفاوت، باعث شکست تان شده باشد؟

 

۲ نظر ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۳:۴۱
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ

نگاه امنیتی به خود

احتمالاً این جمله را زیاد شنیده باشید(البته امیدوارم تجربه اش نکرده باشید) : اقدام علیه امنیت ملی.

کشورهای زیادی هستند که نگاه شان به مسائل مختلفی که با آن مواجهه می شوند، امنیتی است. به عبارتی، رفتار های مختلف مردم آن کشور یا سایر کشورها را ابتدا(و گاهی صرفاً) با نگاه امنیتی تعبیر  و تفسیر می کنند.

مثلاً اگر به کشوری مانند ترکیه! نگاه کنید می بینید که ظرف دو سال گذشته، شدت این نوع نگاه، در آن بیشتر از ده سال اخیر شده است. چند هزار کارمند در سازمان های مختلف، به خاطر نگاه امنیتی دولت از کار برکنار شده اند. روزنامه نگاران زیادی راهی زندان شده اند چون حرف ها و گزارشات شان به اقدام علیه امنیت ملی تعبیر شده است، پاکسازی های مختلفی در سطح کشور انجام شده است و الی آخر.

رنج نوشت: چه پیشوند مسخره ای است این "پاکسازی" وقتی که قبل از واژه هایی ناپاک و کثیف و غیر انسانی قرار می گیرد.و چه ترکیب زشتی می سازد.

 

طبیعتاً حفظ امنیت ملی، یکی از وظایف مهم هر دولتی است و فکر می کنم هر عقل سلیمی ضرورت آن را درک می کند اما نگاه امنیتی به همه چیز و صرفاً با نگاه امنیتی تعبیر کردن هر نوع رفتاری در جامعه، یک آفت خانمان سوز برای هر کشوری است، که اگر خانمان سوز تر از بی توجهی به امنیت ملی نباشد از آن کمتر نیست.

همین نگاه امنیتی است که برای حفظ امنیت عده ای(و به اسم امنیت ملی)، همه را در دو دسته ی اصلی "خودی" و "غیر خودی" قرار می دهد. و غیر خودی هر چه بگوید و هر چه بکند، به اقدام علیه امنیت ملی تفسیر می شود.یا سمت اردوغان هستی(که خودی حساب می شوی) یا سمت فتح الله گولن(که غیر خودی). حالت دیگری ندارد.حتی به جنازه ات هم با همین تفکیک نگاه می کنند.

فکر می کنم یکی از پیامد های مهم نگاه امنیتی، جلوگیری از حرکت به سمت توسعه یافتگی است. با نگاهی به جغرافیای جهان، مصداق های زیادی برای این جمله خواهید یافت.

 

قصدم پرداختن به تحلیل سیاسی نیست که نه علاقه ای به آن دارم و نه سوادی. با خودم فکر می کردم که شاید بشود از نگاه امنیتی حکومت ها که ملموس و قابل مشاهده تر است استفاده کرد و آنرا با "نگاه امنیتی به خود" مقایسه کرد.

به نظرم شباهت های زیادی می توان در نگاه امنیتی به خود و نگاه امنیتی حکومت ها یافت.

اگر بخواهم از عینک این مقایسه استفاده کنم احتمالاً می شود این نتیجه را گرفت که :

نگاه امنیتی به خود یکی از موانع بزرگ "توسعه فردی" است.

وقتی که نگاه امنیتی به خودم داشته باشم، هر نوع اتفاق یا رفتاری را در دنیای اطرافم به عنوان تهدیدی برای هویتم (و آنچه به عنوان یک تصویر از خودم برای خودم ساخته ام) تعبیر خواهم کرد. این عینک خاصیت مخربی که دارد این است که خط بطلانی بر سایر عینک های ممکن می کشد. فرصت های زیادی را برای رشد و توسعه ی فردی از من می گیرد. باز بودن نسبت به تجربه ها و آموخته های جدید را از من می گیرد و من را در باتلاق محصورم بیشتر فرو خواهد برد.

مدیری که هر نوع اعتراض یا نقدی را به اقدامی علیه شخصیت و عملکرد و موجودیتش تعبیر می کند. کارمندی که هر نقدی بر گزارشش را تهدیدی برای هویتش می بیند. پدری که هر نافرمانی فرزندش را توهینی بر بت پدر بودنش تفسیر می کند.نویسنده ای که هر حمله ای بر قسمتی از نوشته اش را با پاتکی شدیدتر پاسخ می دهد و الی آخر.

البته این نمونه ها نمونه های افراطی این نگاه هستند(به قول نسل جوانتر ،نمونه های تابلویی هستند).فکر می کنم با کمی دقیق شدن در برخی رفتار هایمان می توانیم نشانه های نگاه امنیتی به خودمان را پیدا کنیم و اگر تشخیص دادیم که در آن حوزه، این نگاهِ صرفاً امنیتی ،مناسب و مفید نیست،فکری برایش بکنیم تا مانعی برای توسعه ی فردیمان نباشد.

نمی خواهم از دلایل بوجود آمدن نگاه امنیتی به تفصیل صحبت کنم ولی به نظر میرسد که یکی از دلایل برجسته ی آن، پائین بودن عزت نفس است.و با همین استدلال! می شود نتیجه گرفت که با تقویت عزت نفس،شدت نگاه امنیتی کاهش می یابد.

تشخیص نگاه امنیتی به خودمان کار ساده ای نیست ولی شاید اگر تصویر حکومت های با نگاه امنیتی را در گوشه ی ذهن داشته باشیم،کمک کند تا ساده تر بتوانیم برخی رفتار های امنیتی خودمان را تشخیص دهیم. چون برخی از این رفتار ها چنان پیچیده شده اند و ذهنمان در پنهان کردنشان چنان چیره دست شده که بعید است به راحتی دم به تله بدهند.

 

۱ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۵
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۰۴ ق.ظ

دویستمین پست

همین اول کار لازم است خدمتتان عرض کنم که این پست بعید است چیزی مفیدی برایتان داشته باشد. خلاصه ی این مطلب می شود این جمله:

تصمیم گرفته بودم تا پایان امسال تعداد پست های وبلاگم را به دویست پست برسانم و امروز رسید.خلاص شدم از این تصمیمم! همین.

 


اما بعد.

روزهای اول اسفند سال نود و سه بود که یکی از معلم های عزیزم را دیدم و بعد از کمی گفتگو با هم(و البته کمی خرابکاری از طرف من-مثل خالی کردن کامل یک دلستر لیمو کف ماشین تازه اش-نصفه بستن کمربند ایمنی-و افتضاح هایی از این دست) توصیه کرد که وبلاگ نویسی را شروع کنم و توضیحات مختصری هم برای شیر فهم کردنم و نحوه شروع به کارم داد.

بنده کلاً با وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی بیگانه بودم ولی به این توصیه به عنوان یک دستور نگاه کردم.این بود که چند روز بعد شروع کردم.تا اول امسال(96) هیچ وقت به صورت پیوسته و منظم ننوشتم.دلایل مختلفی داشت که به نظرم مهمترینشان اهمال کاری و کمال طلبی بودند.

از یک طرف آنقدرها قانع نشده بودم که چرا باید وقتم را برای وبلاگ نویسی بگذارم(با خودم میگفتم اگر حرفی داشتی که احساس کردی مفیده در متمم و به تناسب درس ها زده ای) و از طرف دیگر فکر می کردم باید در حد ایده آلی که در نظرم بود بنویسم.(و این جمله ی آقا معلم چقدر برایم دلنشین بود که گفت : استاندارد منطقی تو و هر کس دیگری، دقیقاً همانجاست که هست)

ابتدای امسال با خودم گفتم: ببین یا عُرضه ی عملی کردن این توصیه رو داری یا نداری.اگه فکر می کنی نداری ببوسش و بگذارش کنار و راه خودتو برو.اگرم فکر می کنی داری بسمه الله. دیگه بهانه های احمقانه نیار که هم به شعور خودت توهین نکرده باشی و هم به عزت نفست لطمه نزده باشی و از این حرفها. این بود که قانع شدم و سعی کردم نظمی به وبلاگ نویسیم بدم.

 

فکر می کنم تا قبل از وبلاگ نویسی ام هیچ گاه عامدانه "کمیت" را سرلوحه انجام کاری نکرده بودم ولی برای این کار تصمیم گرفتم که حتماً "کمیت" برایم مهم باشد(و البته این موضوع را از محمد رضا شعبانعلی یاد گرفته ام).گوشم را روی نصیحت های مختلفی که می گفتند بلند نویسی خوب است یا عده ای که می گفتند کوتاه نویسی خوب است بستم.تلاشم را کردم تا برای هر مطلبی ،اندازه ای که فکر می کنم مناسبش است در نظر بگیرم و البته سوگیری ذهنی ام در این زمینه به سمت مختصر و مفید نوشتن بوده و هست.و به نظرم بدون توجه و اهمیت دادن به "کمیت" بعید است بشود برخی عادت ها را(از جمله وبلاگ نویسی) شکل داد.(و البته تا شکل دادنش ادامه دهیم! نه تا ابد)

در این زمینه سعی کردم تا متر های کُمّی محمد رضا را(در این مطلب) رعایت کنم. تا اینجای کار فکر می کنم تا حدی به آن عددها نزدیک شده ام.یعنی دویست پست دارم.یکسال از وبلاگ نویسی منظمم می گذرد و از یکصد هزار کلمه هم خیلی دور نیستم.

بهترین رتبه ی الکسایی که تا الان داشته ام 457 هزار بوده(و حدود یازده هزار ایران)، که به نظرم برای من(که نه علاقه ای به این بازیها دارم و نه سواد درست درمانی در این زمینه) رتبه ی فوق العاده ای است.از طرفی چون این وبلاگ و وبلاگ بسیاری از دوستانم از برکت وبلاگ محمد رضا جان می گیرند، در شش ماه جاری شدن این برکت، این رتبه قابل قبول است.پیش بینی ام برای شش ماه آینده رتبه ای زیر صد هزار بود ولی تصمیم ندارم به این روند ادامه بدهم.

 

امروز فکر می کنم که وبلاگ نوشتن هم کار ساده ایست و هم کار سختی است.

بعضی اوقات آنقدر ایده برای نوشتن داشتم که نمی دانستم کدامشان را بنویسم و برخی شب ها که می خواستم پست جدیدی بنویسم مغزم را سوراخ می کردم تا چیزی برای نوشتن بیرون بدهد.

امسال برای اینکه بتوانم به این هدف برسم از وقت مطالعه ام کم کردم.آمار مطالعه ی امسالم نسبت به چند سال اخیر افت نسبتاً زیادی را تجربه کرد(یعنی بیست کتاب و 8900 صفحه-که بعداً گزارشی در موردش خواهم نوشت).اما در بحث مطالعه ی غیر کتابی نکته ی مثبتی هم در کارنامه امسالم دارم و آن مطالعه ی منظم تعداد زیادی از وبلاگ های دوستانم بود.

برای سال آینده تصمیم دارم وقت مطالعه ام را از وقت وبلاگ نویسی ام پس بگیرم و فکر دیگری برایش بکنم.

 

اگر بخواهم از دلایل و فواید وبلاگ نوشتم گزارشی بدهم می توانم به این موارد اشاره کنم:

- فکر می کنم تا حدی به مفهومی که محمد رضا می گفت نزدیک شده ام، یعنی مدل ذهنی وبلاگ نویس. و به نظرم می رسد که مهمترین دستاورد وبلاگ نویسی برای من همین باشد، بقیه حاشیه اند.

- به نظرم امروز می توانم از افتادن برگ درختی  یا جنبش حشره ای در زیر سنگ هم پست وبلاگی تولید کنم! (این هم دستاورد مهمی است لطفاً دست کمش نگیرید:). هرچند که سعی کردم این کار را نکنم(نه به خاطر خودم، فقط به خاطر شما)

- احساس می کنم وبلاگ نوشتن به من لذت زیادی می دهد. شاید در حد حظ وافر نباشد ولی خیلی کمتر از آن هم نیست.

- فکر می کنم وبلاگ نوشتن هم برای خودم مفید است و هم در نهایت برای اطرافیان و جامعه ام.

- باعث شد که در برخی حوزه ها و موضوعات دقیقتر و شفاف تر از قبل فکر کنم.

- باعث شد در برخی زمینه ها بیشتر یاد بگیرم.

- دوستانی را به سمتم آورد که فکر می کنم دغدغه های مشترک زیادی با هم داریم.

- یکی از بهترین گزینه ها برای تمرین نوشتن بود.

- و الی آخر!

 

امروز می دانم که به این دلایل وبلاگ نمی نویسم:

- برایم مهم نیست که وقتی کسی اسمم را در گوگل سرچ می کند حتماً به اینجا برسد(بحث ارزش گذاری نیست.فقط برایم مهم نیست)

- نمی خواهم رزومه ای حرفه ای و مجلسی تولید کنم (کار من از رزومه سازی گذشته(بخاطر کهولت سن عرض می کنم) و رزومه سازی هم برایم مهم نیست+توضیح داخل پرانتز بالا ایضاً)

- در کل برایم اهمیتی ندارد که صاحب خانه ام یا اجاره نشین. حداقل فعلاً دلیلی برای راکد کردن سرمایه ام برای خرید یک خانه و افتادن در دام نازک کاری خانه ام  ندارم(در واقع برایم اولویتی ندارد)

- قصد ندارم از وبلاگ نویسی پول در بیاورم. ممکن است روزی بدون اراده ی مستقیم من چنین اتفاقی هم بیفتد ولی چون قصدم اینطور است خود به خود در بسیاری از تصمیم هایم برای وبلاگ نویسی تفاوت ایجاد خواهد کرد.

- و از همه مهمتر می دانم که ممکن است این چند موردی که گفتم ناشی از بی سوادی و ضعف شعور در من باشد ولی تا روزی که از نظرم درست باشند پاسخ گوی تصمیماتم خواهم بود! (البته اول به خودم)

 

در این چند صباحِ وبلاگ نوشتن، تلاشم را کردم تا حد امکان ساده بنویسم(که از نظرم بسیار مهم و ضروری است.هم برای خودم و هم برای مخاطبم) و به زبان آدمیزاد.اینکه تا چه حد توانستم به این تعهدم عمل کنم دقیقاً نمی دانم.

می دانم که پست های مزخرف و مهمل زیادی داشته ام(شکست نفسی نیست) و از طرفی پست های خوب و مفیدی هم نوشته ام(این هم خود شیفتگی نیست) و الباقی پست ها هم در نوسانی میان مزخرف و مفید بوده اند.

سعی کردم که سهم پست های شخصی در حد معقولی بمانند. برای بازنشر و نقل قول هم همین کار را کردم. در کل از تقسیم سهم موضوعات نسبتاً راضی هستم.

 

در این مدت وبلاگ نویسی بیشترین تلاشم را کردم که خودم باشم.سعی کردم چیزی را که نیستم و نمی دانم، بَزک نکنم و اینجا به نمایش بگذارم(این بار نه به خاطر شما بلکه به خاطر خودم) و طبیعتاً همه ی آنچه را هم که هستم به نمایش نگذاشتم و نخواهم گذاشت.

هنوز تصمیم قطعی نگرفته ام که چطور ادامه بدهم و فقط از ادامه دادنش مطمئن هستم!

 

در پایان دو تا آرزو برای خودم می کنم: اول اینکه امیدوارم بیش از حد وقت دوستانی را که لطف می کنند و به اینجا سر می زنند تلف نکرده باشم و دوم اینکه امیدوارم تا اینجای کار، محمد رضا از توصیه اش پشیمان نشده باشد.

پی نوشت: مطمئناً آنقدر ننوشته ام که بخواهم از تجربیات و توصیه های من بهره مند شوید، پس لطفاً به این مطلب، صرفاً به عنوان گزارشی پراکنده از تمرینات وبلاگ نویسی نگاه کنید.

 

پی نوشت بعدی: چون این آخرین پست امساله، از فرصت اسفاده می کنم و آرزو میکنم سال پیش رو سالی سرشار از برکت،سلامتی،آرامش و رضایتمندی باشه براتون.

 

۳ نظر ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

سه تفسیر متفاوت از happiness از زبان ملکیان

یکی از معلم های عزیزم(مصطفی ملکیان)، در سخنرانی ای که در رونمایی از کتاب "سیاست شادکامی" داشتند بحثی را در مورد تفسیر های مختلفی که از مفهوم شادی و شادمانی می شود داشت مطرح کردند که در این مطلب سعی میکنم قسمتی از آن بحث را که فکر می کنم برای همه ی ما مفید است به صورت مختصر و با کمی تغییرات(در جهت خلاصه کردن آن) خدمتتان نقل کنم.

 

زندگی کامروایانه یا زندگی آرمانی یا زندگی کمال مطلوب، چیزی است که احتمالاً همه ی ما در پی آن هستیم و آرزویش را داریم.و کسی که زندگی اش کامروایانه است را انسان کامروا می نامیم. در واقع کسی که آرزوهایش را محقق کرده و به خواسته های درونی اش رسیده است را کامروا می نامیم.

در زبان انگلیسی، برای مورد خطاب قرار دادن این انسان کامروا، از ریشه های  Happy استفاده می شود.می گویند که او Happily زندگی می کند یا زندگی اش Happiness دارد.

ایشان توضیح می دهند که کسانی که در مورد کامروایی و انسان کامروا می نویسند، ممکن است از سه نگاه و تصور مختلف به آن بنگرند.لذا برخی مواقع دو نویسنده در مورد Happiness می نویسند و تصور خواننده هم این است که هر دو نویسنده در مورد یک چیز صحبت می کنند، در صورتی که چنین نیست.(درست مثل بحث "شیر" و "شیر".آن یک شیر است اندر بادیه و الی آخر).

بنابراین وقتی که می خواهیم کتابی در مورد کامروایی بخوانیم یا پای صحبت کسی در این زمینه بنشینیم، بهتر است ابتدا تشخیص دهیم که نویسنده یا گوینده، کدام تفسیر از کامروایی را مد نظر دارد.

 

سه تفسیر متفاوت از زندگی کامروایانه وجود دارد:

1- تفسیر تقدیر گرایانه

تفسیر تقدیر گرایانه می گوید که زندگی کامروایانه داشتن به بخت و اقبال آدمی بستگی دارد.اگر انسانی کامرواست به این معنی است که خوش اقبال بوده است. متفکران زیادی از یونان و روم باستان گرفته تا عصر حاضر از این نظریه طرفداری کرده اند. این متفکران معتقدند که خوش اقبالی و بداقبالی تو ،به خود تو بستگی ندارد بلکه وابسته به این است که هستی چه اوضاع و احوالی را برای تو پدید بیاورد.

بنابراین با تفسیر تقدیر گرایانه، کامروایی یا Happiness را باید به خوش بختی ترجمه کرد.چرا که فقط بخت و اقبال انسان است که کامروایی یا نا کامروایی او را رقم می زند.

رابرت سولومون و برنارد ویلیامز از جمله طرفدارن این دیدگاه در عصر حاضر هستند.

 

2- تفسیر لذت جویانه

این تفسیر می گوید که میزان لذتی که عاید هر فرد می شود،عامل تعیین کننده کامروایی اوست و ناکامروایی نیز از میزان الم و رنجی است که نصیب انسان می شود. در واقع کامروا کسی است که بیشترین لذت ممکن را در زندگی برده باشد و ناکامروا کسی است که بیشترین الم ممکن را در زندگی برده باشد.

مطابق این نظریه، بهترین ترجمه برای Happiness ،خوشی است.شخص کامروا کسی است که در زندگی خود، خوش است.

 

3-تفسیر انسان گرایانه

این تفسیر می گوید که انسان کامروا، کسی است که زندگی ای درخور یک انسان داشته باشد. بنا به این تفسیر، اگر به گونه ای زندگی کنیم که سزاوار انسان است، کامروا خواهیم شد. برای کامروایی، آن چیزی را که تنها انسان مستحق آن است را باید وارد زندگی خود کنیم. به عبارت دیگر، اگر موهبت یا مواهبی هست که مختص انسان است، باید آن(ها)را وارد زندگی خود کنیم تا کامروا شویم.

جرمی بنتام، ۹ معیار برای اندازه گیری خوشی(لذت) تعیین کرده بود و آن ها را سنجه ای برای زندگی خوش معرفی کرده بود. جان استورات میل، با اینکه دیدگاه کلی بنتام را پذیرفته بود، اما یک نقد اساسی داشت که راه او را از استاد خود تا حدودی جدا کرد و آن جمله ی معروف را گفت:

“یک سقراط نا شاد، بهتر از یک خوک شاد است.”

اگر سخن بنتام درست باشد، مسلما یک خوک شاد، بر یک سقراط ناشاد ترجیح دارد. چرا که یک خوک شاد، زندگی ای سرشار از لذت دارد، اما یک سقراط نا شاد، زندگی ای خالی از لذت دارد. استورات میل می گوید که یک سقراط اگر نا شاد هم باشد واجد موهبت خاصِّ انسانی است ولی یک خوک، هر چقدر هم که شاد باشد، موهبت خاصِّ انسانی را ندارد، و چون موهبت خاصِّ انسانی به موهبت خاصِّ خوکی رجحان دارد، یک سقراط ناشاد، بهتر از یک خوک شاد است.

بنابراین اگر یک انسانی بتواند مثل سقراط زندگی کند، اما نا شاد باشد و زندگی او کمبود لذت داشته باشد، ترجیح دارد که مثل خوک زندگی کند، اما زندگی او سرتاسر پر از لذت باشد. جان استورات میل می گوید که مسئله ی آدمیان، فقط مسئله ی لذت و الم نیست، بلکه مسئله ی آن ها این است که چقدر انسان اند. البته که اگر بتوان آن انسانیت را با لذت هم همراه کرد که عالی است، اما اگر بین انسانیت و لذت تعارضی ایجاد شد، آدمی باید به دنبال آن انسانیت برود، نه لذت.

این تفسیر، تقدیر و لذت را در کامروایی، بی نقش می داند، بلکه انسانی زیستن را معیاری برای کامروایی می داند.

در این تفسیر، مصطفی ملکیان  Happiness را به بِهروزی ترجمه می کند.

 

اگر مورد اول را به بخت و اقبال بسپاریم!، برخی از تفاوت های دو دیدگاه دیگر را می توانیم اینطور لیست کنیم:

- خوشی، به خوشنودی ما از زندگی بستگی دارد اما بهروزی به لیاقت انسان نامیدن ما بستگی دارد.

- خوشی به خواسته های انسان توجه می کند ولی بهروزی به نیاز های ما توجه می کند.(نیاز چیزی است که اگر یک ارگانیزم(گیاهی،جانوری یا انسانی) از آن محروم شود، بقای کمی و کیفی آن ارگانیزم به خطر می افتد اما در صورت نرسیدن به خواسته چنین نیست و فقط لذت و الم دخیلند یعنی یا لذت نمی برد یا الم می برد اما بقای او به مخاطره نمی افتد)

خواسته، چیزی است که ما از آن باخبریم(یعنی می دانیم چه می خواهیم و از آن آگاهیم) اما نیاز،چیزی است که ممکن است از آن باخبر نباشیم و به آن آگاهی نداشته باشیم.(من دلم بستنی می خواهد(خواسته ای از آن باخبرم). من سرطان خون دارم و علائمی هم مشاهده نکرده ام و به تشخیص و درمان نیاز دارم(نیازی که ممکن است به هر دلیلی از آن آگاهی نداشته باشم))

بنابراین ما در تشخیص خواسته ها نیازی به متخصص نداریم ولی در تشخیص نیاز ها به متخصص نیاز داریم.

در طول تاریخ متفکران و متخصصان زیادی بوده اند که در مورد اینکه ما چه نیاز هایی داریم سخن گفته اند و تا به حال به وفاق کاملی در این زمینه نرسیده ایم. اما برخی از متفکران بر این باورند که ما چهار نیاز اساسی داریم که عبارتند از حقیقت طلبی(راستی)، جمال جویی(زیبایی)، خیر خواهی(خیر) و عشق و دوستی.

 

پی نوشت: برای دسترسی به متن کامل سخنرانی می توانید به این صفحه مراجعه نمائید.

 

۰ نظر ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۱
سامان عزیزی

اگر قصد مطالعه ی این مطلب را دارید، ممنون می شوم اگر قبل از آن به این مطلب نگاهی بیندازید (+) که مقدمه ای است بر همین مطلب.


 

دن اریلی همراه با یکی از همکارانش،آزمایشی را ترتیب دادند تا به بررسی نقش هنجارهای اجتماعی و هنجارهای بازار در انگیزش افراد بپردازند.

وظیفه ی شرکت کنندگان در این آزمایش بسیار ساده بود.آنها قرار بود که پشت کامپیوتر بنشینند و دایره هایی را که در سمت چپ صفحه نمایش ظاهر می شدند با ماوس بگیرند و داخل مربعی که در سمت راست صفحه قرار داشت بکشند(دراگ کنند).

زمان هر کس پنج دقیقه بود.

شرکت کنندگان به سه دسته تقسیم شدند. به یک دسته گفته شد که در ازای این پنج دقیقه تلاش،پنج دلار گیرشان می آید(یعنی یک دستمزد خوب)، این مبلغ برای دسته ی دوم ده سنت بود(یعنی دستمزد ناچیز) و با دسته ی سوم صحبتی از پول به میان نیامد.در واقع این کار به عنوان یک درخواست اجتماعی با دسته ی سوم مطرح شد.

میانگین تعداد دایره هایی که این سه گروه در عرض پنج دقیقه تلاش جابجا کردند به این ترتیب بود:

دسته ی اول(پنج دلاری ها): 159 دایره

دسته ی دوم(ده سنتی ها): 101 دایره

در واقع، بنا بر انتظار، پول بیشتر باعث شده بود که شرکت کنندکان انگیزه بیشتری پیدا کنند و تلاش بیشتری به خرج دهند(یعنی حدود 50درصد بیشتر)

فکر می کنید نتیجه در گروه سوم چطور بود؟

آنها به طور میانگین 168 دایره کشانده بودند. به عبارتی حتی از پنج دلاری ها هم انگیزه بیشتری داشتند و تلاش بیشتری به خرج دادند.

 

این آزمایش به روش های دیگری هم انجام شده است و نتایج تقریباً همان ها بوده اند.مثلاً یکبار انجمن بازنشستگان آمریکا از برخی وکلا درخواست می کند که در ازای ساعتی 30دلار(دستمزدی ارزان و ناچیز برای وکلا) به بازنشستگان نیازمند، خدمات ارائه کنند. پاسخ وکلا منفی بود. اما زمانی از آنها خواسته شد که به رایگان به بازنشستگان نیازمند خدمات ارائه دهند به طرز چشمگیری پاسخ مثبت دادند.

 

نکته ی مهمی که در مورد تقسیم بندی هنجارها باید مد نظر داشته باشیم این است که وقتی پای هنجارهای بازار به میدان باز می شود، هنجارهای اجتماعی به سرعت از میدان به در می شوند و بازگرداندن دوباره شان به همان میدان یا ناممکن می شود یا بسیار سخت و دشوار.

مثلاً دو پژوهشگر مهد کودکی را در یکی از کشورهای خاورمیانه مورد بررسی قرار دادند تا ببینند آیا جریمه کردن والدینی که برای بردن کودکان شان دیر می کنند، بازدارنده ی مناسبی هست یا نه؟

قبل از اعمال جریمه، والدینی که دیر می کردند، خوشان را بخاطر این تقصیر مقصر می دانستند و تلاش می کردند در دفعات بعدی سر وقت به مهد کودک برسند.ولی بعد از اعمال جریمه و با به میان آمدن هنجارهای بازار، دیگر این احساس را نداشتند. در واقع حالا که برای تاخیرشان پول پرداخت می کردند به دلخواه خود تصمیم می گرفتند که دیر کنند یا نه؟

اما نکنه جالب داستان اینجاست که وقتی چند هفته بعد، مهد کودک جریمه ها را لغو کرد، والدین به هنجارهای اجتماعی و احساس تقصیر بازنگشتند و تاخیر ها مقداری بیشتر هم شد.

این است دن اریلی ما را نصیحت می کند که وقتی کسی را به رستوران دعوت کرده اید یا هدیه ای برای کسی گرفته اید،مطلقاً به قیمت ها اشاره نکنید.مثلاً اگر بسته ای شکلات برای کسی هدیه گرفته اید، فقط یک بسته شکلات به او هدیه دهید و نه یک بسته شکلات سی هزار تومانی!

 

توصیه ای که دن اریلی برای کسب و کار ها دارد این است که ما باید به خاطر بسپاریم که نمی توانیم هر دو شیوه را با هم داشته باشیم.

ما نمی توانیم یک لحظه با مشتریان مثل خانواده رفتار کنیم و لحظه ی بعد که برایمان مناسبتر یا پرفایده تر باشد، با آنان رفتاری غیر شخصی و مبتنی بر هنجار های بازار داشته باشیم.

در واقع او توصیه می کند که اگر بر این باورید که لازم است جدی و بی رحم باشید، پول خود را اصلاً بابت اینکه به شرکت تان وجهه ی خوشایندی بدهید دور نریزید. در چنین شرایطی به این جمله ی ارزشمند ساده تکیه کنید: بگوئید چه عرضه می کنید و در عوض توقع چه چیزی را دارید.

بدین ترتیب با توجه به اینکه شما هیچ هنجار یا توقع اجتماعی را ایجاد نکرده اید، چیزی هم برای زیر پا گذاشتن وجود ندارد.خلاصه اینکه می گویند کار دوستی بر نمی دارد.

رفتار با کارکنان شرکت هم مشابه همین است. در یک زمینه خاص،نمی توانیم همزمان با هر دو هنجار جلو برویم.

اما در کنار همه ی اینها،نباید یک چیز را فراموش کنیم و آن اینکه پول، اغلب اوقات گران ترین راه انگیزه دادن به افراد(و از جمله خودمان) است.هنجار های اجتماعی نه تنها ارزان ترند، بلکه غالباً کارآمد تر نیز هستند.

مثلاً در نمونه اول مطلب قبلی(+)، شما در ازای دریافت چه مقدار پول حاضر بودید کارهای خدماتی شرکت را برای دو روز انجام دهید؟ آیا اصلاً حاضر می شدید که در ازای هر میزان پول این کار را قبول کنید؟

 

پرواضح است که ذات کسب و کار ها بر اساس هنجارهای بازار شکل گرفته است و باید اینطور هم باشد، اما فکر می کنم چه در برخورد و تعامل با مشتریان و چه در تعامل با کارکنان، می توانیم در برخی حوزه ها به سمت استفاده از هنجارهای اجتماعی حرکت کنیم.این کار نه تنها انگیزه بیشتری در مشتریان و کارکنان ایجاد خواهد کرد بلکه کمک می کند تا فضای تعاملی ما، انسانی تر شود و محیط مناسبتر و کاراتری برای همه ی طرف ها فراهم شود.

به نظر می رسد که استفاده از هنجارهای اجتماعی در محیط کار، نیازمند تلاش های آگاهانه ی بیشتری از جانب مدیران و مسئولان کسب و کار هاست. اگر توقع دارید که کارکنان تان در برخی موارد، در چارچوب این هنجار ها کاری انجام دهند، نیازمند این هستید که خودتان هم در همین چارچوب کاری انجام دهید یا در همین چارچوب جبران کنید. مثلاً اگر یکی از کارکنان شرکت در موقع یک بحران، از زمان خانواده اش می زند و تمام انرژی اش را برای شرکت می گذارد، پاسخش فقط پرداخت اضافه کار نیست بلکه شما هم باید در موقع بحران های او به کمکش بیائید و مایه دلگرمی اش باشید.

 

پی نوشت( در ادامه پی نوشت مطلب قبلی): همانطور که احتمالاً خودتان حدس زده اید، اشتباه من این بود که آن دو پروژه را که در قلمرو هنجارهای اجتماعی تعریف کرده بودم،  با دخیل کردن جریمه و پاداش، به قلمرو هنجارهای چُرتکه ای کشاندم. بعد از مدتی که دیدم کار از کار گذشته، و بازگرداندن آن پروژه ها به میدان هنجارهای اجتماعی تقریباً ناممکن است لاجرم چاره را در آن یافتم که با تغییر مبلغ تشویقی و جریمه(یعنی کاری که همه بلدند!) انگیزه کارشناسان را بیشتر کنم.وضعیت بهتر شد ولی هیچ وقت به خوبی قبل از وارد شدن پول به موضوع،نشد.

 

۳ نظر ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۵
سامان عزیزی