زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۵۱ مطلب با موضوع «توسعه مهارت های فردی» ثبت شده است

جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۲۸ ق.ظ

کالاهای پستِ سبد زندگیِ ما

 

اقتصاد دانان دسته بندی جالبی برای کالاها دارند که گاهی به تناسب موضوع(مثلاً در بحث ترجیحات و مطلوبیت های هر فرد)، در کنار سایر دسته بندی ها و خوشه بندی هایشان از آن استفاده می کنند.

آنها در این دسته بندی، کالاها را به دو دسته تقسیم می کنند. دسته ی اول را کالاهای معمولی(Normal Goods) و دسته ی دیگر را کالاهای پَست(Inferior Goods) می نامند.

کالاهای معمولی کالاهایی هستند که در صورتی که ما با محدودیت بودجه مواجهه نباشیم ،مصرفمان از آنها بیشتر می شود.به عبارتی هرچه محدودیت بودجه کمتر مصرف این کالاها بیشتر.

اکثریت کالاها و خدمات موجود در بازار در این دسته بندی قرار می گیرند(از برنج و گوشت بگیرید تا خدماتی مثل دندانپزشکی و نظافت منزل).

 

 میان نوشت بیربط به اصل موضوع ولی مرتبط با بحث کالاهای معمولی: دسته ی کوچکی از کالاهای معمولی را کالاهای لوکس شامل می شوند.ویژگی کالای لوکس این است که هر چه درآمدها بیشتر می شود تقاضا برای این کالاها هم بیشتر می شود(و برعکس).

 

اما کالاهای پست کالاهایی هستند که انسان ها وقتی درآمد کمی دارند از آنها استفاده می کنند اما وقتی درآمدشان زیاد شد،مصرفشان از آنها کاهش می یابد و کالاهای دیگری را انتخاب می کنند.

ظاهراً مثال کلاسیک اقتصاد دانان برای توضیح کالاهای پست "سیب زمینی" است. وقتی درآمد افراد افت زیادی می کند یکی از غذاهایی که می توانند مصرف کنند سیب زمینی است که هم پرحجم است و هم قیمت آن در همه جای دنیا پائین است.(البته این نمونه مورد نظر اقتصاددانها در مورد من صادق نیست چون متوسط مصرفم از سیب زمینی در همه ی دوران های زندگی ام ثابت بوده:)

طبیعتاً این تعاریف از کالاهای معمولی و پست تعاریفی نسبی است.یعنی ممکن است کالایی که برای یک فرد، معمولی است برای دیگری، پست باشد.

*

اگر مواردی مانند مجموعه دانش های مفید، یادگیری مهارت ها،فکر کردن! ،نگاه نقادانه، مدیریت منابع، مدیریت زمان و چیزهایی از این دست را کالاهای سبد زندگی مان(و کسب و کارمان) در نظر بگیریم، شاید بتوان دسته بندی ای که در بالا ذکر کردم را در مورد سبد کالاهای زندگی هم در نظر گرفت.

با این فرض، احتمال دارد "یادگیری مهارتها" در دسته ی کالاهای پستِ سبد زندگی یکی از ما و در دسته ی کالاهای معمولی سبد زندگی دیگری باشد، یا "مدیریت منابع" در دسته ی کالاهای معمولی یکی  و دسته ی کالاهای پست دیگری باشد.

مثلاً تعبیری منستب به دکتر محسن رنانی هست که می گوید در ایران، علم اقتصاد از نظر مسئولان حکومتی یک کالای پست است!. یعنی وقتی اوضاع به کامشان است و درآمد های نفتی کرور کرور به خزانه هایشان سرازیر می شود، اقتصاد را یک علم غربی می دانند که برای ایران مناسب نیست ولی وقتی اوضاع خراب می شود و کامشان تلخ و درآمد های نفتی چکه چکه به خزانه هایشان می چکد، سراغ اقتصاددانان می روند که بیائید و درستش کنید.

 

حالا بیائید برای دقایقی ایران را بیخیال شویم و ببینیم در سبد کالاهای زندگی ما(یعنی کالاهایی که جنس شان از جنس مواردی است که پیشتر گفتم) چه کالاهایی از نظرمان(آگاهانه یا ناآگاهانه) در دسته ی کالاهای پست قرار گرفته اند؟

ببینیم آیا واقعاً حقشان بوده که در این دسته باشند یا مثل مثال دکتر رنانی، به ناحق در این دسته قرارشان داده ایم؟

هیچ بعید نیست که بسیاری از بحران های زندگی مان به خاطر اشتباه در قرار دادن یک یا چند کالا در دسته ی کالاهای پست باشد.

مثلاً آیا همیشه در زمان بحران به یاد مدیریت منابع مان می افتیم؟ آیا فقط در زمان گرفتاری هایمان به سراغ یادگیری مهارت های همسو با اهدافمان می رویم؟ مثلاً تلاش برای یادگیری زبان انگلیسی ،وقتی دغدغه مان می شود که دوست داریم کتاب درجه یکی را بخوانیم ولی ترجمه ای از آن پیدا نمی شود؟

فکر می کنم بد نباشد اگر گاهی بنشینیم و با این عینک، به دسته بندیِ کالاهای معمولی و پست  سبد زندگی مان نگاهی بیندازیم.شاید جابجایی یکی دو کالا از سبد کالاهای پست به معمولی یا برعکس، مسیر های تازه ای پیش رویمان بگشاید.

 

پی نوشت:تعریف کالاهای پست و معمولی را از دکتر علی سرزعیم در جلد دوم مجموعه "اقتصاد برای همه" آموخته ام و از ایشان نقل کردم.(جلد اول و جلد دوم مجموعه اقتصاد برای همه)

 

۰ نظر ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۸
سامان عزیزی
جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۱ ب.ظ

شکستِ موفقیت

پیش نوشت: این روزها تب فوتبال و جام جهانی همه گیر شده است و همه، از فوتبالی و غیر فوتبالی،مستقیم و غیر مستقیم جام جهانی را بهانه ی به میان کشیدن برخی حرفها و تحلیل هایشان می کنند حتی نتانیاهوی منفور و نادرست!.

انصافاً از فوتبال می شود چیزهای زیادی آموخت و این روزها هم برخی از نوشته ها که تم فوتبالی داشته اند به نظرم خیلی مفید و آموزنده بوده اند.

مثال ها و استعاره های فوتبالی همیشه مورد علاقه ام بوده اند و در دوره ای آنقدر از آنها استفاده می کردم که در شرکتمان فکر می کردند به اندازه فردوسی پور خوره فوتبالم!. هفت سالی می شود که بجز بازی های بارسلونا تقریباً فوتبال دیدن را کنار گذاشته بودم ولی از شما چه پنهان که امسال از شروع جام جهانی تا الان، تقریباً هشتاد درصد بازی های مرحله گروهی را تماشا کرده ام.خیلی هم لذت برده ام:)

 

 

همانطور که عرض کردم چیزهای زیادی از این دوره جام جهانی را می توان دستاویزی برای بحث های مختلف کرد. من هم در جهت عقب نماندن از قافله تصمیم گرفتم چند خطی بنویسم:)

چند روز پیش زیر درس معرفی کتاب گفت و گوهای سرنوشت ساز در متمم، جمله ای از کتاب را نقل کردم:

هیچ چیز مثل موفقیت شکست نمی خورد.

 

 احتمالاً خبردار هستید که تیم آلمان در مرحله ی گروهی رقابت های جام جهانی در گروهش چهارم شد و حذف شد.(البته کمی زود حذف شد.دوست داشتم به برزیل می خورد تا نیمار انتقام جام قبلی را از آنها بگیرد.حیف شد:)

بعد از بازی اول آلمان(با مکزیک) و قبل تر از آن هم که لیست بازیکنانی که یوآخیم لوو تصمیم داشت برای جام جهانی همراهش بیاورد معلوم شد، پیش بینی کردم که آلمان در این دوره موفق نخواهد بود(البته برای این ادعا و پیش بینی ام،چند شاهد هم دارم! که یک وقت فکر بد نکنید.گربه ای هم در کار نبود).

به نظرم میرسد که این روند و اتفاق نهایی آن(یعنی حذف آلمان)، می تواند مصداق بسیار مناسبی برای جمله ی بالا باشد.

یوآخیم لوو با این بازیکنان(بجز تعداد بسیار کمی که جدید بودند) و استراتژی و برنامه های مشابهی، توانست قهرمان جام قبلی باشد.

در این دوره، تقریباً با همان استراتژی به جام آمد.یعنی با تکیه بر همان موفقیت قبلی.

در دنیای رقابتی فوتبال امروز، استراتژی های مربیان، سبک بازی تیم، ویژگی ها و مهارت های بازیکنان و بسیاری چیزهای دیگر زیر ذره بین است و داده ها و اطلاعات بسیار زیادی در مورد تیم ها استخراج می شود. تکرار موفقیت در این شرایط مستلزم این است که مواظب باشیم همان موفقیت باعث شکستمان نشود.

در واقع تکرار فرآیند یک موفقیت، در بستر و شرایط متفاوت، خودش می تواند یکی از دلایل شکست خوردن باشد.

 

شما مصداق هایی در زندگی شخصی خودتان سراغ دارید که تکرار فرآیند یک موفقیت در بستر و شرایط متفاوت، باعث شکست تان شده باشد؟

 

۲ نظر ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۳:۴۱
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ

نگاه امنیتی به خود

احتمالاً این جمله را زیاد شنیده باشید(البته امیدوارم تجربه اش نکرده باشید) : اقدام علیه امنیت ملی.

کشورهای زیادی هستند که نگاه شان به مسائل مختلفی که با آن مواجهه می شوند، امنیتی است. به عبارتی، رفتار های مختلف مردم آن کشور یا سایر کشورها را ابتدا(و گاهی صرفاً) با نگاه امنیتی تعبیر  و تفسیر می کنند.

مثلاً اگر به کشوری مانند ترکیه! نگاه کنید می بینید که ظرف دو سال گذشته، شدت این نوع نگاه، در آن بیشتر از ده سال اخیر شده است. چند هزار کارمند در سازمان های مختلف، به خاطر نگاه امنیتی دولت از کار برکنار شده اند. روزنامه نگاران زیادی راهی زندان شده اند چون حرف ها و گزارشات شان به اقدام علیه امنیت ملی تعبیر شده است، پاکسازی های مختلفی در سطح کشور انجام شده است و الی آخر.

رنج نوشت: چه پیشوند مسخره ای است این "پاکسازی" وقتی که قبل از واژه هایی ناپاک و کثیف و غیر انسانی قرار می گیرد.و چه ترکیب زشتی می سازد.

 

طبیعتاً حفظ امنیت ملی، یکی از وظایف مهم هر دولتی است و فکر می کنم هر عقل سلیمی ضرورت آن را درک می کند اما نگاه امنیتی به همه چیز و صرفاً با نگاه امنیتی تعبیر کردن هر نوع رفتاری در جامعه، یک آفت خانمان سوز برای هر کشوری است، که اگر خانمان سوز تر از بی توجهی به امنیت ملی نباشد از آن کمتر نیست.

همین نگاه امنیتی است که برای حفظ امنیت عده ای(و به اسم امنیت ملی)، همه را در دو دسته ی اصلی "خودی" و "غیر خودی" قرار می دهد. و غیر خودی هر چه بگوید و هر چه بکند، به اقدام علیه امنیت ملی تفسیر می شود.یا سمت اردوغان هستی(که خودی حساب می شوی) یا سمت فتح الله گولن(که غیر خودی). حالت دیگری ندارد.حتی به جنازه ات هم با همین تفکیک نگاه می کنند.

فکر می کنم یکی از پیامد های مهم نگاه امنیتی، جلوگیری از حرکت به سمت توسعه یافتگی است. با نگاهی به جغرافیای جهان، مصداق های زیادی برای این جمله خواهید یافت.

 

قصدم پرداختن به تحلیل سیاسی نیست که نه علاقه ای به آن دارم و نه سوادی. با خودم فکر می کردم که شاید بشود از نگاه امنیتی حکومت ها که ملموس و قابل مشاهده تر است استفاده کرد و آنرا با "نگاه امنیتی به خود" مقایسه کرد.

به نظرم شباهت های زیادی می توان در نگاه امنیتی به خود و نگاه امنیتی حکومت ها یافت.

اگر بخواهم از عینک این مقایسه استفاده کنم احتمالاً می شود این نتیجه را گرفت که :

نگاه امنیتی به خود یکی از موانع بزرگ "توسعه فردی" است.

وقتی که نگاه امنیتی به خودم داشته باشم، هر نوع اتفاق یا رفتاری را در دنیای اطرافم به عنوان تهدیدی برای هویتم (و آنچه به عنوان یک تصویر از خودم برای خودم ساخته ام) تعبیر خواهم کرد. این عینک خاصیت مخربی که دارد این است که خط بطلانی بر سایر عینک های ممکن می کشد. فرصت های زیادی را برای رشد و توسعه ی فردی از من می گیرد. باز بودن نسبت به تجربه ها و آموخته های جدید را از من می گیرد و من را در باتلاق محصورم بیشتر فرو خواهد برد.

مدیری که هر نوع اعتراض یا نقدی را به اقدامی علیه شخصیت و عملکرد و موجودیتش تعبیر می کند. کارمندی که هر نقدی بر گزارشش را تهدیدی برای هویتش می بیند. پدری که هر نافرمانی فرزندش را توهینی بر بت پدر بودنش تفسیر می کند.نویسنده ای که هر حمله ای بر قسمتی از نوشته اش را با پاتکی شدیدتر پاسخ می دهد و الی آخر.

البته این نمونه ها نمونه های افراطی این نگاه هستند(به قول نسل جوانتر ،نمونه های تابلویی هستند).فکر می کنم با کمی دقیق شدن در برخی رفتار هایمان می توانیم نشانه های نگاه امنیتی به خودمان را پیدا کنیم و اگر تشخیص دادیم که در آن حوزه، این نگاهِ صرفاً امنیتی ،مناسب و مفید نیست،فکری برایش بکنیم تا مانعی برای توسعه ی فردیمان نباشد.

نمی خواهم از دلایل بوجود آمدن نگاه امنیتی به تفصیل صحبت کنم ولی به نظر میرسد که یکی از دلایل برجسته ی آن، پائین بودن عزت نفس است.و با همین استدلال! می شود نتیجه گرفت که با تقویت عزت نفس،شدت نگاه امنیتی کاهش می یابد.

تشخیص نگاه امنیتی به خودمان کار ساده ای نیست ولی شاید اگر تصویر حکومت های با نگاه امنیتی را در گوشه ی ذهن داشته باشیم،کمک کند تا ساده تر بتوانیم برخی رفتار های امنیتی خودمان را تشخیص دهیم. چون برخی از این رفتار ها چنان پیچیده شده اند و ذهنمان در پنهان کردنشان چنان چیره دست شده که بعید است به راحتی دم به تله بدهند.

 

۱ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۵
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۰۴ ق.ظ

دویستمین پست

همین اول کار لازم است خدمتتان عرض کنم که این پست بعید است چیزی مفیدی برایتان داشته باشد. خلاصه ی این مطلب می شود این جمله:

تصمیم گرفته بودم تا پایان امسال تعداد پست های وبلاگم را به دویست پست برسانم و امروز رسید.خلاص شدم از این تصمیمم! همین.

 


اما بعد.

روزهای اول اسفند سال نود و سه بود که یکی از معلم های عزیزم را دیدم و بعد از کمی گفتگو با هم(و البته کمی خرابکاری از طرف من-مثل خالی کردن کامل یک دلستر لیمو کف ماشین تازه اش-نصفه بستن کمربند ایمنی-و افتضاح هایی از این دست) توصیه کرد که وبلاگ نویسی را شروع کنم و توضیحات مختصری هم برای شیر فهم کردنم و نحوه شروع به کارم داد.

بنده کلاً با وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی بیگانه بودم ولی به این توصیه به عنوان یک دستور نگاه کردم.این بود که چند روز بعد شروع کردم.تا اول امسال(96) هیچ وقت به صورت پیوسته و منظم ننوشتم.دلایل مختلفی داشت که به نظرم مهمترینشان اهمال کاری و کمال طلبی بودند.

از یک طرف آنقدرها قانع نشده بودم که چرا باید وقتم را برای وبلاگ نویسی بگذارم(با خودم میگفتم اگر حرفی داشتی که احساس کردی مفیده در متمم و به تناسب درس ها زده ای) و از طرف دیگر فکر می کردم باید در حد ایده آلی که در نظرم بود بنویسم.(و این جمله ی آقا معلم چقدر برایم دلنشین بود که گفت : استاندارد منطقی تو و هر کس دیگری، دقیقاً همانجاست که هست)

ابتدای امسال با خودم گفتم: ببین یا عُرضه ی عملی کردن این توصیه رو داری یا نداری.اگه فکر می کنی نداری ببوسش و بگذارش کنار و راه خودتو برو.اگرم فکر می کنی داری بسمه الله. دیگه بهانه های احمقانه نیار که هم به شعور خودت توهین نکرده باشی و هم به عزت نفست لطمه نزده باشی و از این حرفها. این بود که قانع شدم و سعی کردم نظمی به وبلاگ نویسیم بدم.

 

فکر می کنم تا قبل از وبلاگ نویسی ام هیچ گاه عامدانه "کمیت" را سرلوحه انجام کاری نکرده بودم ولی برای این کار تصمیم گرفتم که حتماً "کمیت" برایم مهم باشد(و البته این موضوع را از محمد رضا شعبانعلی یاد گرفته ام).گوشم را روی نصیحت های مختلفی که می گفتند بلند نویسی خوب است یا عده ای که می گفتند کوتاه نویسی خوب است بستم.تلاشم را کردم تا برای هر مطلبی ،اندازه ای که فکر می کنم مناسبش است در نظر بگیرم و البته سوگیری ذهنی ام در این زمینه به سمت مختصر و مفید نوشتن بوده و هست.و به نظرم بدون توجه و اهمیت دادن به "کمیت" بعید است بشود برخی عادت ها را(از جمله وبلاگ نویسی) شکل داد.(و البته تا شکل دادنش ادامه دهیم! نه تا ابد)

در این زمینه سعی کردم تا متر های کُمّی محمد رضا را(در این مطلب) رعایت کنم. تا اینجای کار فکر می کنم تا حدی به آن عددها نزدیک شده ام.یعنی دویست پست دارم.یکسال از وبلاگ نویسی منظمم می گذرد و از یکصد هزار کلمه هم خیلی دور نیستم.

بهترین رتبه ی الکسایی که تا الان داشته ام 457 هزار بوده(و حدود یازده هزار ایران)، که به نظرم برای من(که نه علاقه ای به این بازیها دارم و نه سواد درست درمانی در این زمینه) رتبه ی فوق العاده ای است.از طرفی چون این وبلاگ و وبلاگ بسیاری از دوستانم از برکت وبلاگ محمد رضا جان می گیرند، در شش ماه جاری شدن این برکت، این رتبه قابل قبول است.پیش بینی ام برای شش ماه آینده رتبه ای زیر صد هزار بود ولی تصمیم ندارم به این روند ادامه بدهم.

 

امروز فکر می کنم که وبلاگ نوشتن هم کار ساده ایست و هم کار سختی است.

بعضی اوقات آنقدر ایده برای نوشتن داشتم که نمی دانستم کدامشان را بنویسم و برخی شب ها که می خواستم پست جدیدی بنویسم مغزم را سوراخ می کردم تا چیزی برای نوشتن بیرون بدهد.

امسال برای اینکه بتوانم به این هدف برسم از وقت مطالعه ام کم کردم.آمار مطالعه ی امسالم نسبت به چند سال اخیر افت نسبتاً زیادی را تجربه کرد(یعنی بیست کتاب و 8900 صفحه-که بعداً گزارشی در موردش خواهم نوشت).اما در بحث مطالعه ی غیر کتابی نکته ی مثبتی هم در کارنامه امسالم دارم و آن مطالعه ی منظم تعداد زیادی از وبلاگ های دوستانم بود.

برای سال آینده تصمیم دارم وقت مطالعه ام را از وقت وبلاگ نویسی ام پس بگیرم و فکر دیگری برایش بکنم.

 

اگر بخواهم از دلایل و فواید وبلاگ نوشتم گزارشی بدهم می توانم به این موارد اشاره کنم:

- فکر می کنم تا حدی به مفهومی که محمد رضا می گفت نزدیک شده ام، یعنی مدل ذهنی وبلاگ نویس. و به نظرم می رسد که مهمترین دستاورد وبلاگ نویسی برای من همین باشد، بقیه حاشیه اند.

- به نظرم امروز می توانم از افتادن برگ درختی  یا جنبش حشره ای در زیر سنگ هم پست وبلاگی تولید کنم! (این هم دستاورد مهمی است لطفاً دست کمش نگیرید:). هرچند که سعی کردم این کار را نکنم(نه به خاطر خودم، فقط به خاطر شما)

- احساس می کنم وبلاگ نوشتن به من لذت زیادی می دهد. شاید در حد حظ وافر نباشد ولی خیلی کمتر از آن هم نیست.

- فکر می کنم وبلاگ نوشتن هم برای خودم مفید است و هم در نهایت برای اطرافیان و جامعه ام.

- باعث شد که در برخی حوزه ها و موضوعات دقیقتر و شفاف تر از قبل فکر کنم.

- باعث شد در برخی زمینه ها بیشتر یاد بگیرم.

- دوستانی را به سمتم آورد که فکر می کنم دغدغه های مشترک زیادی با هم داریم.

- یکی از بهترین گزینه ها برای تمرین نوشتن بود.

- و الی آخر!

 

امروز می دانم که به این دلایل وبلاگ نمی نویسم:

- برایم مهم نیست که وقتی کسی اسمم را در گوگل سرچ می کند حتماً به اینجا برسد(بحث ارزش گذاری نیست.فقط برایم مهم نیست)

- نمی خواهم رزومه ای حرفه ای و مجلسی تولید کنم (کار من از رزومه سازی گذشته(بخاطر کهولت سن عرض می کنم) و رزومه سازی هم برایم مهم نیست+توضیح داخل پرانتز بالا ایضاً)

- در کل برایم اهمیتی ندارد که صاحب خانه ام یا اجاره نشین. حداقل فعلاً دلیلی برای راکد کردن سرمایه ام برای خرید یک خانه و افتادن در دام نازک کاری خانه ام  ندارم(در واقع برایم اولویتی ندارد)

- قصد ندارم از وبلاگ نویسی پول در بیاورم. ممکن است روزی بدون اراده ی مستقیم من چنین اتفاقی هم بیفتد ولی چون قصدم اینطور است خود به خود در بسیاری از تصمیم هایم برای وبلاگ نویسی تفاوت ایجاد خواهد کرد.

- و از همه مهمتر می دانم که ممکن است این چند موردی که گفتم ناشی از بی سوادی و ضعف شعور در من باشد ولی تا روزی که از نظرم درست باشند پاسخ گوی تصمیماتم خواهم بود! (البته اول به خودم)

 

در این چند صباحِ وبلاگ نوشتن، تلاشم را کردم تا حد امکان ساده بنویسم(که از نظرم بسیار مهم و ضروری است.هم برای خودم و هم برای مخاطبم) و به زبان آدمیزاد.اینکه تا چه حد توانستم به این تعهدم عمل کنم دقیقاً نمی دانم.

می دانم که پست های مزخرف و مهمل زیادی داشته ام(شکست نفسی نیست) و از طرفی پست های خوب و مفیدی هم نوشته ام(این هم خود شیفتگی نیست) و الباقی پست ها هم در نوسانی میان مزخرف و مفید بوده اند.

سعی کردم که سهم پست های شخصی در حد معقولی بمانند. برای بازنشر و نقل قول هم همین کار را کردم. در کل از تقسیم سهم موضوعات نسبتاً راضی هستم.

 

در این مدت وبلاگ نویسی بیشترین تلاشم را کردم که خودم باشم.سعی کردم چیزی را که نیستم و نمی دانم، بَزک نکنم و اینجا به نمایش بگذارم(این بار نه به خاطر شما بلکه به خاطر خودم) و طبیعتاً همه ی آنچه را هم که هستم به نمایش نگذاشتم و نخواهم گذاشت.

هنوز تصمیم قطعی نگرفته ام که چطور ادامه بدهم و فقط از ادامه دادنش مطمئن هستم!

 

در پایان دو تا آرزو برای خودم می کنم: اول اینکه امیدوارم بیش از حد وقت دوستانی را که لطف می کنند و به اینجا سر می زنند تلف نکرده باشم و دوم اینکه امیدوارم تا اینجای کار، محمد رضا از توصیه اش پشیمان نشده باشد.

پی نوشت: مطمئناً آنقدر ننوشته ام که بخواهم از تجربیات و توصیه های من بهره مند شوید، پس لطفاً به این مطلب، صرفاً به عنوان گزارشی پراکنده از تمرینات وبلاگ نویسی نگاه کنید.

 

پی نوشت بعدی: چون این آخرین پست امساله، از فرصت اسفاده می کنم و آرزو میکنم سال پیش رو سالی سرشار از برکت،سلامتی،آرامش و رضایتمندی باشه براتون.

 

۳ نظر ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

سه تفسیر متفاوت از happiness از زبان ملکیان

یکی از معلم های عزیزم(مصطفی ملکیان)، در سخنرانی ای که در رونمایی از کتاب "سیاست شادکامی" داشتند بحثی را در مورد تفسیر های مختلفی که از مفهوم شادی و شادمانی می شود داشت مطرح کردند که در این مطلب سعی میکنم قسمتی از آن بحث را که فکر می کنم برای همه ی ما مفید است به صورت مختصر و با کمی تغییرات(در جهت خلاصه کردن آن) خدمتتان نقل کنم.

 

زندگی کامروایانه یا زندگی آرمانی یا زندگی کمال مطلوب، چیزی است که احتمالاً همه ی ما در پی آن هستیم و آرزویش را داریم.و کسی که زندگی اش کامروایانه است را انسان کامروا می نامیم. در واقع کسی که آرزوهایش را محقق کرده و به خواسته های درونی اش رسیده است را کامروا می نامیم.

در زبان انگلیسی، برای مورد خطاب قرار دادن این انسان کامروا، از ریشه های  Happy استفاده می شود.می گویند که او Happily زندگی می کند یا زندگی اش Happiness دارد.

ایشان توضیح می دهند که کسانی که در مورد کامروایی و انسان کامروا می نویسند، ممکن است از سه نگاه و تصور مختلف به آن بنگرند.لذا برخی مواقع دو نویسنده در مورد Happiness می نویسند و تصور خواننده هم این است که هر دو نویسنده در مورد یک چیز صحبت می کنند، در صورتی که چنین نیست.(درست مثل بحث "شیر" و "شیر".آن یک شیر است اندر بادیه و الی آخر).

بنابراین وقتی که می خواهیم کتابی در مورد کامروایی بخوانیم یا پای صحبت کسی در این زمینه بنشینیم، بهتر است ابتدا تشخیص دهیم که نویسنده یا گوینده، کدام تفسیر از کامروایی را مد نظر دارد.

 

سه تفسیر متفاوت از زندگی کامروایانه وجود دارد:

1- تفسیر تقدیر گرایانه

تفسیر تقدیر گرایانه می گوید که زندگی کامروایانه داشتن به بخت و اقبال آدمی بستگی دارد.اگر انسانی کامرواست به این معنی است که خوش اقبال بوده است. متفکران زیادی از یونان و روم باستان گرفته تا عصر حاضر از این نظریه طرفداری کرده اند. این متفکران معتقدند که خوش اقبالی و بداقبالی تو ،به خود تو بستگی ندارد بلکه وابسته به این است که هستی چه اوضاع و احوالی را برای تو پدید بیاورد.

بنابراین با تفسیر تقدیر گرایانه، کامروایی یا Happiness را باید به خوش بختی ترجمه کرد.چرا که فقط بخت و اقبال انسان است که کامروایی یا نا کامروایی او را رقم می زند.

رابرت سولومون و برنارد ویلیامز از جمله طرفدارن این دیدگاه در عصر حاضر هستند.

 

2- تفسیر لذت جویانه

این تفسیر می گوید که میزان لذتی که عاید هر فرد می شود،عامل تعیین کننده کامروایی اوست و ناکامروایی نیز از میزان الم و رنجی است که نصیب انسان می شود. در واقع کامروا کسی است که بیشترین لذت ممکن را در زندگی برده باشد و ناکامروا کسی است که بیشترین الم ممکن را در زندگی برده باشد.

مطابق این نظریه، بهترین ترجمه برای Happiness ،خوشی است.شخص کامروا کسی است که در زندگی خود، خوش است.

 

3-تفسیر انسان گرایانه

این تفسیر می گوید که انسان کامروا، کسی است که زندگی ای درخور یک انسان داشته باشد. بنا به این تفسیر، اگر به گونه ای زندگی کنیم که سزاوار انسان است، کامروا خواهیم شد. برای کامروایی، آن چیزی را که تنها انسان مستحق آن است را باید وارد زندگی خود کنیم. به عبارت دیگر، اگر موهبت یا مواهبی هست که مختص انسان است، باید آن(ها)را وارد زندگی خود کنیم تا کامروا شویم.

جرمی بنتام، ۹ معیار برای اندازه گیری خوشی(لذت) تعیین کرده بود و آن ها را سنجه ای برای زندگی خوش معرفی کرده بود. جان استورات میل، با اینکه دیدگاه کلی بنتام را پذیرفته بود، اما یک نقد اساسی داشت که راه او را از استاد خود تا حدودی جدا کرد و آن جمله ی معروف را گفت:

“یک سقراط نا شاد، بهتر از یک خوک شاد است.”

اگر سخن بنتام درست باشد، مسلما یک خوک شاد، بر یک سقراط ناشاد ترجیح دارد. چرا که یک خوک شاد، زندگی ای سرشار از لذت دارد، اما یک سقراط نا شاد، زندگی ای خالی از لذت دارد. استورات میل می گوید که یک سقراط اگر نا شاد هم باشد واجد موهبت خاصِّ انسانی است ولی یک خوک، هر چقدر هم که شاد باشد، موهبت خاصِّ انسانی را ندارد، و چون موهبت خاصِّ انسانی به موهبت خاصِّ خوکی رجحان دارد، یک سقراط ناشاد، بهتر از یک خوک شاد است.

بنابراین اگر یک انسانی بتواند مثل سقراط زندگی کند، اما نا شاد باشد و زندگی او کمبود لذت داشته باشد، ترجیح دارد که مثل خوک زندگی کند، اما زندگی او سرتاسر پر از لذت باشد. جان استورات میل می گوید که مسئله ی آدمیان، فقط مسئله ی لذت و الم نیست، بلکه مسئله ی آن ها این است که چقدر انسان اند. البته که اگر بتوان آن انسانیت را با لذت هم همراه کرد که عالی است، اما اگر بین انسانیت و لذت تعارضی ایجاد شد، آدمی باید به دنبال آن انسانیت برود، نه لذت.

این تفسیر، تقدیر و لذت را در کامروایی، بی نقش می داند، بلکه انسانی زیستن را معیاری برای کامروایی می داند.

در این تفسیر، مصطفی ملکیان  Happiness را به بِهروزی ترجمه می کند.

 

اگر مورد اول را به بخت و اقبال بسپاریم!، برخی از تفاوت های دو دیدگاه دیگر را می توانیم اینطور لیست کنیم:

- خوشی، به خوشنودی ما از زندگی بستگی دارد اما بهروزی به لیاقت انسان نامیدن ما بستگی دارد.

- خوشی به خواسته های انسان توجه می کند ولی بهروزی به نیاز های ما توجه می کند.(نیاز چیزی است که اگر یک ارگانیزم(گیاهی،جانوری یا انسانی) از آن محروم شود، بقای کمی و کیفی آن ارگانیزم به خطر می افتد اما در صورت نرسیدن به خواسته چنین نیست و فقط لذت و الم دخیلند یعنی یا لذت نمی برد یا الم می برد اما بقای او به مخاطره نمی افتد)

خواسته، چیزی است که ما از آن باخبریم(یعنی می دانیم چه می خواهیم و از آن آگاهیم) اما نیاز،چیزی است که ممکن است از آن باخبر نباشیم و به آن آگاهی نداشته باشیم.(من دلم بستنی می خواهد(خواسته ای از آن باخبرم). من سرطان خون دارم و علائمی هم مشاهده نکرده ام و به تشخیص و درمان نیاز دارم(نیازی که ممکن است به هر دلیلی از آن آگاهی نداشته باشم))

بنابراین ما در تشخیص خواسته ها نیازی به متخصص نداریم ولی در تشخیص نیاز ها به متخصص نیاز داریم.

در طول تاریخ متفکران و متخصصان زیادی بوده اند که در مورد اینکه ما چه نیاز هایی داریم سخن گفته اند و تا به حال به وفاق کاملی در این زمینه نرسیده ایم. اما برخی از متفکران بر این باورند که ما چهار نیاز اساسی داریم که عبارتند از حقیقت طلبی(راستی)، جمال جویی(زیبایی)، خیر خواهی(خیر) و عشق و دوستی.

 

پی نوشت: برای دسترسی به متن کامل سخنرانی می توانید به این صفحه مراجعه نمائید.

 

۰ نظر ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۱
سامان عزیزی

اگر قصد مطالعه ی این مطلب را دارید، ممنون می شوم اگر قبل از آن به این مطلب نگاهی بیندازید (+) که مقدمه ای است بر همین مطلب.


 

دن اریلی همراه با یکی از همکارانش،آزمایشی را ترتیب دادند تا به بررسی نقش هنجارهای اجتماعی و هنجارهای بازار در انگیزش افراد بپردازند.

وظیفه ی شرکت کنندگان در این آزمایش بسیار ساده بود.آنها قرار بود که پشت کامپیوتر بنشینند و دایره هایی را که در سمت چپ صفحه نمایش ظاهر می شدند با ماوس بگیرند و داخل مربعی که در سمت راست صفحه قرار داشت بکشند(دراگ کنند).

زمان هر کس پنج دقیقه بود.

شرکت کنندگان به سه دسته تقسیم شدند. به یک دسته گفته شد که در ازای این پنج دقیقه تلاش،پنج دلار گیرشان می آید(یعنی یک دستمزد خوب)، این مبلغ برای دسته ی دوم ده سنت بود(یعنی دستمزد ناچیز) و با دسته ی سوم صحبتی از پول به میان نیامد.در واقع این کار به عنوان یک درخواست اجتماعی با دسته ی سوم مطرح شد.

میانگین تعداد دایره هایی که این سه گروه در عرض پنج دقیقه تلاش جابجا کردند به این ترتیب بود:

دسته ی اول(پنج دلاری ها): 159 دایره

دسته ی دوم(ده سنتی ها): 101 دایره

در واقع، بنا بر انتظار، پول بیشتر باعث شده بود که شرکت کنندکان انگیزه بیشتری پیدا کنند و تلاش بیشتری به خرج دهند(یعنی حدود 50درصد بیشتر)

فکر می کنید نتیجه در گروه سوم چطور بود؟

آنها به طور میانگین 168 دایره کشانده بودند. به عبارتی حتی از پنج دلاری ها هم انگیزه بیشتری داشتند و تلاش بیشتری به خرج دادند.

 

این آزمایش به روش های دیگری هم انجام شده است و نتایج تقریباً همان ها بوده اند.مثلاً یکبار انجمن بازنشستگان آمریکا از برخی وکلا درخواست می کند که در ازای ساعتی 30دلار(دستمزدی ارزان و ناچیز برای وکلا) به بازنشستگان نیازمند، خدمات ارائه کنند. پاسخ وکلا منفی بود. اما زمانی از آنها خواسته شد که به رایگان به بازنشستگان نیازمند خدمات ارائه دهند به طرز چشمگیری پاسخ مثبت دادند.

 

نکته ی مهمی که در مورد تقسیم بندی هنجارها باید مد نظر داشته باشیم این است که وقتی پای هنجارهای بازار به میدان باز می شود، هنجارهای اجتماعی به سرعت از میدان به در می شوند و بازگرداندن دوباره شان به همان میدان یا ناممکن می شود یا بسیار سخت و دشوار.

مثلاً دو پژوهشگر مهد کودکی را در یکی از کشورهای خاورمیانه مورد بررسی قرار دادند تا ببینند آیا جریمه کردن والدینی که برای بردن کودکان شان دیر می کنند، بازدارنده ی مناسبی هست یا نه؟

قبل از اعمال جریمه، والدینی که دیر می کردند، خوشان را بخاطر این تقصیر مقصر می دانستند و تلاش می کردند در دفعات بعدی سر وقت به مهد کودک برسند.ولی بعد از اعمال جریمه و با به میان آمدن هنجارهای بازار، دیگر این احساس را نداشتند. در واقع حالا که برای تاخیرشان پول پرداخت می کردند به دلخواه خود تصمیم می گرفتند که دیر کنند یا نه؟

اما نکنه جالب داستان اینجاست که وقتی چند هفته بعد، مهد کودک جریمه ها را لغو کرد، والدین به هنجارهای اجتماعی و احساس تقصیر بازنگشتند و تاخیر ها مقداری بیشتر هم شد.

این است دن اریلی ما را نصیحت می کند که وقتی کسی را به رستوران دعوت کرده اید یا هدیه ای برای کسی گرفته اید،مطلقاً به قیمت ها اشاره نکنید.مثلاً اگر بسته ای شکلات برای کسی هدیه گرفته اید، فقط یک بسته شکلات به او هدیه دهید و نه یک بسته شکلات سی هزار تومانی!

 

توصیه ای که دن اریلی برای کسب و کار ها دارد این است که ما باید به خاطر بسپاریم که نمی توانیم هر دو شیوه را با هم داشته باشیم.

ما نمی توانیم یک لحظه با مشتریان مثل خانواده رفتار کنیم و لحظه ی بعد که برایمان مناسبتر یا پرفایده تر باشد، با آنان رفتاری غیر شخصی و مبتنی بر هنجار های بازار داشته باشیم.

در واقع او توصیه می کند که اگر بر این باورید که لازم است جدی و بی رحم باشید، پول خود را اصلاً بابت اینکه به شرکت تان وجهه ی خوشایندی بدهید دور نریزید. در چنین شرایطی به این جمله ی ارزشمند ساده تکیه کنید: بگوئید چه عرضه می کنید و در عوض توقع چه چیزی را دارید.

بدین ترتیب با توجه به اینکه شما هیچ هنجار یا توقع اجتماعی را ایجاد نکرده اید، چیزی هم برای زیر پا گذاشتن وجود ندارد.خلاصه اینکه می گویند کار دوستی بر نمی دارد.

رفتار با کارکنان شرکت هم مشابه همین است. در یک زمینه خاص،نمی توانیم همزمان با هر دو هنجار جلو برویم.

اما در کنار همه ی اینها،نباید یک چیز را فراموش کنیم و آن اینکه پول، اغلب اوقات گران ترین راه انگیزه دادن به افراد(و از جمله خودمان) است.هنجار های اجتماعی نه تنها ارزان ترند، بلکه غالباً کارآمد تر نیز هستند.

مثلاً در نمونه اول مطلب قبلی(+)، شما در ازای دریافت چه مقدار پول حاضر بودید کارهای خدماتی شرکت را برای دو روز انجام دهید؟ آیا اصلاً حاضر می شدید که در ازای هر میزان پول این کار را قبول کنید؟

 

پرواضح است که ذات کسب و کار ها بر اساس هنجارهای بازار شکل گرفته است و باید اینطور هم باشد، اما فکر می کنم چه در برخورد و تعامل با مشتریان و چه در تعامل با کارکنان، می توانیم در برخی حوزه ها به سمت استفاده از هنجارهای اجتماعی حرکت کنیم.این کار نه تنها انگیزه بیشتری در مشتریان و کارکنان ایجاد خواهد کرد بلکه کمک می کند تا فضای تعاملی ما، انسانی تر شود و محیط مناسبتر و کاراتری برای همه ی طرف ها فراهم شود.

به نظر می رسد که استفاده از هنجارهای اجتماعی در محیط کار، نیازمند تلاش های آگاهانه ی بیشتری از جانب مدیران و مسئولان کسب و کار هاست. اگر توقع دارید که کارکنان تان در برخی موارد، در چارچوب این هنجار ها کاری انجام دهند، نیازمند این هستید که خودتان هم در همین چارچوب کاری انجام دهید یا در همین چارچوب جبران کنید. مثلاً اگر یکی از کارکنان شرکت در موقع یک بحران، از زمان خانواده اش می زند و تمام انرژی اش را برای شرکت می گذارد، پاسخش فقط پرداخت اضافه کار نیست بلکه شما هم باید در موقع بحران های او به کمکش بیائید و مایه دلگرمی اش باشید.

 

پی نوشت( در ادامه پی نوشت مطلب قبلی): همانطور که احتمالاً خودتان حدس زده اید، اشتباه من این بود که آن دو پروژه را که در قلمرو هنجارهای اجتماعی تعریف کرده بودم،  با دخیل کردن جریمه و پاداش، به قلمرو هنجارهای چُرتکه ای کشاندم. بعد از مدتی که دیدم کار از کار گذشته، و بازگرداندن آن پروژه ها به میدان هنجارهای اجتماعی تقریباً ناممکن است لاجرم چاره را در آن یافتم که با تغییر مبلغ تشویقی و جریمه(یعنی کاری که همه بلدند!) انگیزه کارشناسان را بیشتر کنم.وضعیت بهتر شد ولی هیچ وقت به خوبی قبل از وارد شدن پول به موضوع،نشد.

 

۳ نظر ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۵
سامان عزیزی

فرض کنید که کارمند خدماتی شرکتی که در آن کار می کنید دو روز به مرخصی رفته است.

شما طی این دو روز، سعی می کنید اول وقت که به شرکت رسیدید چای را بار بگذارید.سر راه هم نان تازه گرفته اید و در انتهای وقت اداری، سری به آشپزخانه می زنید و احیاناً اگر بی نظمی یا به هم ریختگی ای دارد مرتبش می کنید.خلاصه طی این دو روز هر کاری که از دستان بر می آید انجام می دهید که امور داخلی شرکت مشکلی نداشته باشد.

برحسب اتفاق، در روز دوم،مدیرتان این کار ها را می بیند و از دور لبخند ملیحی هم تقدیمتان می کند.

آخر وقت تلفنتان زنگ می خورد و مدیرتان پشت خط، با لحنی دوستانه از شما می خواهد که به اتاقش بروید.

وقتی وارد اتاق می شوید،به گرمی از شما استقبال می کند و یک پاکت را هم روی میز می گذارد و می گوید:

امروز دیدم که شما چقدر در این شرکت احساس مسئولیت می کنید.با اینکه این کار هیچ ربطی به شما نداشت و جایگاه تان هم طوری است که دیگران باید این کارها را برایتان انجام دهند ولی به خوبی به من و دیگر همکارن نشان دادید که مفهوم "شهروندی سازمانی" چه معنایی می دهد. واقعاً از شما ممنونم. نمیدانستم چطور این لطفتان را جبران کنم، این بود که تصمیم گرفتم این هدیه ناقابل را به پاس این حرکت ارزشمندتان تقدیم کنم هرچند که ناقابل است و در مقابل لطف شما ناچیز است.

شما هم توضیح می دهید که به خاطر هدیه و پاداش این کار را نکرده اید و صرفاً می خواستید در این دو روز، شرکت دچار بی نظمی نشود و از این قبیل توضیحات.

در نهایت با اصرار مدیرتان مجبور می شوید که پاکت را بردارید.

در راه بازگشت به خانه، پاکت را باز می کنید و می بینید مدیرتان مقداری پول برایتان داخل پاکت گذاشته است.

چه فکری می کنید؟ و چه احساسی به شما دست می دهد؟

 

اگر احساسی که دارید یک احساس منفی است، لطفاً کمی وقت بگذارید و به چرایی آن فکر کنید.(اگر احساستان مثبت است که هیچ. می توانید با خیال راحت ادامه مطلب را مطالعه فرمائید)

 

دن اریلی در کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر، از مارگارت کلارک،جادسن میلز و آلن فیسک نقل می کند که "ما همزمان در دو دنیا زندگی می کنیم. یکی که در آن هنجارهای اجتماعی برپاست و دیگری که در آن هنجارهای بازار حکم می رانند.

هنجارهای اجتماعی دربر گیرنده ی درخواست های دوستانه ای است که افراد از یکدیگر می کنند. به من کمک میکنی این مبل را جابجا کنم؟ در عوض کردن تایر به من کمک می کنی؟ و غیره.

هنجارهای اجتماعی در سرشت اجتماعی ما و نیاز ما به اجتماع نهفته اند. معمولاً صمیمانه و مبهم هستند.نیازی به بازپرداخت آنی وجود ندارد. ممکن است شما به همسایه تان برای جابجایی اثاثیه کمک کرده باشید ولی این به آن معنا نیست که او هم فوراً سراغتان بیاید و اثاثیه شما را جابجا کند!

ولی دنیای دوم، که قلمرو هنجار های بازار است، تفاوت بسیار دارد. هیچ چیز صمیمانه و مبهمی در آنجا نیست. مبادلات صریح اند.دستمزد، قیمت،اجاره بها، نرخ بهره و هزینه فایده. این گونه روابط بازار الزاماً شریرانه و رذیلانه نیستند. در واقع آنها نیز شامل خود اتکایی،نوآوری و خودمداری هستند ولی متضمن فایده های قیاس پذیرند و به دستمزد ها منجر می شوند."

 

او اشاره می کند که تا زمانی که هنجارهای اجتماعی و هنجار های بازار را در مسیرهای جداگانه ای نگه داریم، زندگی به خوبی پیش می رود. اما دردسر از جایی آغاز می شود که این دو با هم تلاقی می کنند.

در مثال بالا هم چنین اتفاقی رخ داده است.

شما در قلمرو هنجارهای اجتماعی آن کارها را انجام داده اید ولی مدیرتان با دادن آن پاکت به شما، هنجارهای اجتماعی را در تداخل با هنجارهای بازار قرار داد. احتمالاً اگر فقط به یک تشکر صمیمانه بسنده می کرد، مسئله هنوز در قلمرو هنجارهای اجتماعی باقی مانده بود.

 

اما این تفکیک کردن و شناختن این دو دنیا، چه آموزه هایی برای ما دارد؟

در مطلب بعدی به کمک دن اریلی به این موارد اشاره خواهم کرد.

 

پی نوشت: اگر دوست دارید به نمونه ی دیگری هم فکر کنید که کمی پیچیده تر باشد، شاید این مورد بد نباشد:

 

چند سال پیش در برنامه های ماهیانه ی تیم فروش شرکت تغییراتی اعمال کرده بودم. به این ترتیب که در کنار برنامه و هدف کلی هر کدام از کارشناسان فروش، دو پروژه کوچک هم تعریف کرده بودم. اجرا و پیگیری این دو پروژه نیازمند توجه و تمرکز و کمی فکر کردن بود و طبق برآورد هایم، زمان زیادی را از کارشناسان نمی گرفت ولی در مقابل نتایج خوبی را برای خودشان رقم می زد.

از آنجا که هر چیزی که احتیاج به فکر کردن داشته باشد برای ما انسان ها سخت و دشوار است! ،در برخی ماه ها کارشناسان شرکت از عهده ی اجرایی کردن این دو پروژه ماهیانه بر نمی آمدند.

در انتهای هر ماه و شروع ماه بعد،جلسه ای برگزار می شد و به بررسی عملکرد و نتایج برنامه های ماهیانه می پرداختیم. از آنجا که همکاران فروش می دانستند که این دو پروژه برای من اهمیت زیادی دارند(و از دلایل این اهمیت هم آگاه بودند)، اگر موفق به انجامش نشده بودند معمولاً دچار احساس شرمندگی می شدند و در ماه بعد تلاش مضاعفی برای تحقق آن دو هدف انجام می دادند.

بعد از مدتی از این احساس شرمندگی ها به ستوه آمدم و تصمیم گرفتم مکانیزمی تشویقی-تنبیهی برای انجام این دو پروژه در نظر بگیرم. برای موفقیت در انجام هر کدام از پروژه ها Xمقدار تشویقی در نظر گرفتم و در صورت عدم تحقق آن 1/2X جریمه(یعنی نیم ایکس).

دو سه ماهی اوضاع بر وفق مراد پیش رفت و خودم هم کم کم در جلسات تحلیل فروش شرکت نکردم و کار تحلیل را مدیر فروش و تیمش ادامه می دادند.

بعد از این دو سه ماه که آمار ها را بررسی می کردم،متوجه شدم که تعداد عدم تحقق های دو پروژه، بعد از کاهش محسوس، شروع به افزایش چشمگیری کرده است که حتی از دوره های قبل از طراحی مکانیزم! بیشتر است.

 

چه اتفاقی افتاده بود؟

تقریباً از این مسئله مطمئن بودم که تیم فروش به خوبی اهمیت این پروژه ها را درک کرده است(و چند ماه بعد مطئن تر هم شدم که واقعاً همینطور بوده است).

توبیخ کردن های من هم آنقدر وحشتناک نبودند که الان با نبودشان چنین تاثیری بر عملکرد تیم فروش بگذارند.

عوامل فنی هم تحت کنترل بودند.

 

۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۴
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

اگر در اطرافمان "کتاب نخوان" داریم

در مورد کتاب نخواندن و دلایل احتمالی آن صحبت های زیادی گفته شده و شنیده ایم. در اینجا قصد ندارم به تکرار آنها بپردازم.

ظرف چند سال گذشته، برای ترغیب بعضی از اطرافیانم به کتاب خواندن، کار کوچکی انجام دادم که تقریباً در اغلب مواردی که امتحان کردم و در مراحل اولیه، از آن جواب گرفتم(بجز یک مورد!).

گفتم شاید بد نباشد به دوستانی که دغدغه ی این کار را دارند پیشنهادش کنم.

شرط اول انجام این کار این است که شناخت نسبتاً خوبی از فردی که قرار است کتابی را به او پیشنهاد کنیم داشته باشیم. دغدغه هایش را بشناسیم.نیاز ها و اولویت هایش را تا حدی بدانیم.

حالا اگر بر اساس شناخت نسبی مان از طرف مقابل، کتابی را مطالعه کرده ایم که فکر می کنیم خواندنش می تواند برای او مفید باشد، می توانیم کار را شروع کنیم:

یک برگ کاغذ بر می داریم و یک نامه مختصر برای او بنویسیم و در آن نامه به این موارد اشاره کنیم:

- محتوای این کتاب شامل چه چیز هایی است

- شما چه چیز هایی از این کتاب یاد گرفتید که به نظرتان مفید بودند و به کارتان آمدند یا می آیند

- حتماً به مواردی که فکر می کنید جزو دغدغه ها و نیاز های او هستند و این کتاب پاسخی برای آنها دارد، به صورت ضمنی اشاره کنید.

فقط لطفاً در بیان فواید کتاب مورد نظر، اغراق نکنید و به همان موارد بالا اکتفا کنید.

همین.

 

این کار ممکن است آن فرد را کتاب خوان نکند ولی تجربه ی مفیدی از کتاب خواندن نصیبش خواهد کرد که احتمالِ کتاب خوان شدنش را افزایش می دهد.

همانطور که می فرمایند" معتاد مجرم نیست، بیمار است"، در مورد کتاب نخوان ها هم می توانیم از همین جمله الگو بگیریم!

اینکه با طعنه و انتقاد، یا با توصیه های کلی(مثل اینکه کتاب خواندن خیلی خوب است و دنیای جدیدی به رویت باز می کند) یا هدیه دادن یک کتاب، بخواهیم کسی را که کتاب نخوان است به سمت کتاب بکشانیم، بعید می دانم تاثیر چندانی داشته باشد.(و اعتراف میکنم خودم هم همه این کارها و بیشتر از این کارها!  را کرده ام)

مطمئناً توجه دارید که این پیشنهاد و قدم کوچک، برای کتاب نخوان ها ست.برای معرفی یک کتاب به کسی که اهل یادگیری است و کتابخوان است اشاره ای بس است.هر چند که انجام این کار برای او هم مفید است.

یکبار برای مشتریان شرکتمان، کتابی را تهیه کردیم(حدود پانصد نسخه) و همین کار را برای آنها هم انجام دادیم.برای قشری که چندان کتاب خوان نبودند، آمار مطالعه کردن آن کتاب و بازخورد هایش، فراتر از انتظار بود.

 

پی نوشت: اگر از دانش فروش و بازاریابی هم سر رشته دارید، می توانید از آموزه های آن برای این کار(یعنی معرفی و پیشنهاد کتاب)، بهترین بهره را ببرید.
پی نوشت بعدی: فکر می کنم انجام این کار، فقط برای طرف مقابل مفید نیست بلکه فواید زیادی برای خودمان هم دارد.از جمله مرور آموخته ها و کمک به توجه کردن به عملی کردنشان.

 

۰ نظر ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی
شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ

سه مورد از اشتباهات من در مذاکره هایم

به تازگی تصمیم گرفتم که کتاب "پنجاه و سه اصل مذاکره" ی لیگ تامپسون(با ترجمه ی محمدرضا شعبانعلی و آرش قبایی) را مجدداً مرور کنم.

بعد از مرور، نشستم و یک ارزیابی از خودم در مورد میزان رعایت کردن یا نکردن  این اصول در مذاکره هایم انجام دادم.

تعدادی از این اصول را آگاهانه یا ناآگاهانه رعایت کرده ام و تعدادی دیگر را رعایت نکرده ام.

به نظرم رسید که در میان "رعایت نکرده ها"، سه مورد از آنها بودند که اگر می دانستم و رعایت می کردم(یا حداقل بیشتر رعایت می کردم)،ممکن بود مذاکره های به مراتب موفق تری می داشتم.

سه اصلی که در مذاکره هایم رعایت نکردم و امروز از رعایت نکردنشان پشیمانم:

 

1-توجه به منافع و اهداف دیگران به جای توجه و تاکید بر مواضع دیگران

در بسیاری مواقع ،توجه بیش از حد به مواضع باعث می شود که از توجه به منافع طرف مقابل غافل شویم. تاکید و تمرکز بر مواضع ممکن است کیک مذاکره را کوچکتر کند در حالی که توجه به منافع می تواند زمین بازی مذاکره را وسیع تر کند و کمک می کند تا بتوانیم راه حل های بیشتری برای توافق و تامین منافع طرفین پیدا کنیم.

نویسنده کتاب مثال ساده و زیبایی را از مری پارکر فالت(از نوابغ مدیریت) نقل می کند و هرچند که  فضای مذاکرات تجاری ممکن است پیچیده تر و تشخیص منافع در آنها سخت تر باشد،اما برای درک تفکیک این دو مورد می تواند الهام بخش باشد:

دو خواهر بر سر تصاحب یک پرتغال دعوا و مشاجره داشتند. آنها رفتاری بسیار سختگیرانه و رقابتی را در پیش گرفتند. در نهایت به این توافق رسیدند که پرتغال را از وسط به دو نیمه تقسیم کنند. سپس، یکی از خواهر ها آب نصفه پرتغال خود را گرفت و پوستش را دور ریخت. خواهر دیگر پوست نصفه پرتغالش را گرفت و برای درست کردن یک دسر استفاده کرد و خود میوه را دور انداخت!

 

مثال ساده ایست اما وقتی موضوعات پیچیده تر می شوند، معمولاً فراموش می کنیم که به اهداف و منافعِ پشت موضع گیری ها توجه کنیم.

یکی از راه هایی که می تواند احتمال مطرح کردن منافع را توسط طرف مقابلمان بالاتر ببرد این است که خود ما پیش قدم شویم و منافع مان را آشکار کنیم و به تشریحشان بپردازیم.برخی مطالعات نشان داده اند که این کار می تواند احتمال آشکار کردن منافع توسط دیگران را تا 21درصد نسبت به حالت عادی افزایش دهد.

 

2-در مورد همه ی موضوعات،همزمان مذاکره کنید و نه یکی پس از دیگری

به نظرم احتیاج به توضیح بیشتر ندارد و ذکر چند مزیت آن کفایت می کند:

- احتمال موضع گیری  سریع توسط طرفین کم می شود

- طرفین مجبور می شوند خواسته های خود را اولویت بندی کنند

- امکان ارائه ایده هایی بهتر در قالب بسته های پیشنهادی را افزایش می دهد

 

3-اصل تقویت رفتار

با وجود اینکه مطالعاتی هم در این زمینه داشتم ولی فکر می کنم بسیار کمتر از آنچه می توانستم از این اصل استفاده کرده ام.

بحث تقویت رفتار همان است که از سگ پاولوف شروع شد و با کبوتر های اسکینر ادامه پیدا کرد و امروز در گیمیفیکیشن هم جایگاه ویژه ای دارد.

استفاده های مثبت و منفی زیادی از اصل تقویت رفتار می شود اما در سمت مثبت آن و تا جایی که از خط قرمز ارزش هایم رد نمی شدم هم از آن استفاده نکردم.

 

۰ نظر ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۱
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۷ ق.ظ

از توانایی های کلمات

 

کلمه، کلمه می آورد.

این جمله را برای اولین بار، در کامنتِ خوب علی امینی در متمم خواندم.(اینجا).

ترکیب گیرا و جالبی که احتمالاً با الهام از جمله ی "پول،پول می آورد" به وجود آمده است.

فکر می کنم تا اندازه ای این جمله را فهمیده باشم.شاید هم فقط فکر می کنم که فهمیده ام!

به نظرم امتحان کردنش برای کسانی مثل من که تمرینِ نوشتن می کنند،می تواند مفید باشد.

 

۰ نظر ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۷
سامان عزیزی