زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۱۵ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

دوشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ق.ظ

زندگی یک کمدی است یا یک تراژدی؟

 

پی نوشت: از آنجا که ما انسان ها نه می توانیم فقط فکر کنیم و نه می توانیم فقط احساس کنیم، فکر می کنم حالت سومی هم برای ادامه این جمله متصور است. اینکه  زندگی برای ما ملغمه ای از کمدی و تراژدی است.اما اینکه کدام یک در زندگی ما قدرتمندترند به ما و خیلی چیزهای دیگر بستگی دارد.

پی نوشت بعدی: امیدوارم منو ببخشید که چند روزه دارم پشت سر هم جملات قصار براتون می نویسم. راستش چند روزه با اینکه وقت زیادی هم داشتم ولی حال و حوصله نوشتنم نبود. ان شالله در روز های آتی حرف های بیخودیم رو از سر می گیرم.blush

البته به نیچه هم تفال زدم،ولی جواب نداد:)

۱ نظر ۲۹ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۲
سامان عزیزی
شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۰۱ ق.ظ

در باب شباهت های تبلیغ با تولید مثل

 

پی نوشت: شما فکر می کنید که استعاره تبلیغ خوب برای محصول ضعیف را در چه جاهای دیگری هم می شود به کار برد؟

 

۰ نظر ۲۷ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۱
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ

تسلی بخشی های فلسفه-مختصر و مفید

تا به حال از آلن دوباتن هیچ کتابی نخوانده بودم.حدود یکی دو سال پیش بود که متمم کتاب "تسلی بخشی های فلسفه " را معرفی کرد. بر اساس لیستی که برای کتاب خواندنم تدوین کردم، به تازگی به این کتاب رسیدم و مطالعه اش کردم.

محتوای این کتاب را می شود از عنوان آن حدس زد. در واقع آقای دوباتن تلاش کرده از میان فیلسوفان مختلف در طول تاریخ، افرادی را انتخاب کند که بخشی از فلسفه ی آنها می تواند تسلی بخشِ بخش هایی از مسائل و رنج های زندگی ما باشد.

او شش فیلسوف را انتخاب کرده و در شش فصل این کتاب به تشریح آن بخش از فلسفه ی آنها پرداخته که می تواند کمک کننده باشد.

با وجود اینکه با نظرات و تفکرات این فیلسوفان(بجز سنکا) ،ظرف سال های گذشته تا حدی آشنایی پیدا کرده ام و کل آثار برخی آنها و برخی از آثار برخی دیگر از آنها! را مطالعه کرده ام ولی باز هم نگاه دوباتن به این فلسفه ها را دوست داشتم و برایم نکات تازه ای هم داشت. نکاتی که کمک می کنند شناختم از این فیلسوفان کمی بهتر و بیشتر شود.

جالب اینجاست که در انتخاب این فیلسوفان به نگاه اپیکور وفادار مانده(البته به نظر من) که می گفت: " فلسفه ای که دردی را از انسان دوا نکند پوچ است".

به هر حال اگر بخواهم این کتاب را در چند کلمه توصیف کنم ،همان تیتری را که برای این مطلب برگزیدم انتخاب می کنمتسلی بخشی های فلسفه-مختصر و مفید.

 

در این کتاب :

از سقراط می آموزیم که در ارزیابی از خودمان به جای اهمیت دادن به نظر و حمایت دیگران از افکار و اعمالمان، به معقول و منطقی بودن آنها بها بدهیم. به ما یاد می دهد از روشی منطقی و قابل اتکا تر نسبت به سایر روش های رایج عامیانه، درستی یا نادرستی عقایدمان را محک بزنیم.

"حقیقت تا جایی که برای انسان قابل دسترس است، در گزاره ای نهفته است که ابطال آن ناممکن به نظر می رسد. اگر بفهمیم چیزی چه نیست، می توانیم تا بیشترین حد ممکن به درک چیستی آن نزدیک شویم"

 

از اپیکور یاد  می گیریم که اگر پول داشته باشیم ولی از نعمت دوستان، آزادی عمل، و زندگی تحلیل شده(تفکر) محروم باشیم، هرگز خوشبخت نخواهیم بود و اگر از این سه نعمت برخوردار باشیم ولی پول نداشته باشیم، هرگز بد بخت نخواهیم بود.

 

سنکا راهی برای مواجهه با گپ و فاصله ی میان خواسته ها و مطلوب هایمان با واقعیت زندگی و جهان را نشان می دهد

و مونتنی ،این فیلسوف دوست داشتنی، ما را با محدودیت های فیزیولوژیکمان آشتی می دهد و کمک می کند تا خودمان را با تمامیت وجودمان بپذیریم.و البته مونتنی آموزه های زیاد دیگری هم برای ما دارد که دوباتن برخی از آنها را برایمان تعریف می کند.مثل تشریح و بسط این گفته که "من انسانم و هیچ چیز انسانی برای من بیگانه نیست"

 

از شوپنهاور تسلی بخشیدن به خودمان را وقتی که شکست عشقی! می خوریم یاد می گیریم.

و در نهایت در فصل پایانی کتاب(که به نظر من مفیدترین بخش آن است)، از نیچه می آموزیم که چطور با سختی ها و درد و رنج زندگی مواجهه شویم.چطور از آن به عنوان موهبتی برای صعود و تعالی مان استفاده کنیم.

 

این کتاب را انتشارات ققنوس  با ترجمه عرفان ثابتی منتشر کرده است.

۱ نظر ۲۵ آبان ۹۶ ، ۰۰:۳۸
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۲۵ ق.ظ

گپ میان عقل و احساسم

دیشب و امروز مردم استان های غربی کشور حال خوبی را تجربه نکردند. زمین کمی انرژی آزاد کرد و چون مقیاس ما و مقیاس انرژی او با هم همخوانی ندارند، ناچاریم درد و رنج زیادی را تحمل کنیم.

از خداوند متعال برای کسانی که عزیزانشان را از دست داده اند طلب صبر می کنم و امیدوارم کسانی که صدمه دیده اند هرچه زودتر سلامتی شان را بدست بیاورند.

از دیشب که با برخی اقوام و دوستانم در این مناطق صحبت کرده ام، وحشت و ترس و نگرانی شان بیشتر از خسارت خود زلزله نگرانم کرده است. حال کودکی را که دل نگران خانه شان بود و بعد از رفتن پیش مادربزرگش با تعجب به او گفته بود "مامانی خونه مون خرابِ خراب شد"، تصور می کنم و دلم به درد می آید.

هر چه تلاش می کنم تا احساساتی را که عقلم از آنها عقب افتاده کمی کنترل و مدیریت کنم، موفقیت کمی نصیبم می شود و هنوز هم احساساتم جلوتر از عقلم در حرکتند.با این جمله ی مارسل پروست  که طاهره در وبلاگش نقل کرده،به خودم کمی دلگرمی می دهم که "حس های ما از جهانی و اندیشه ها و نام نهادن هایمان از جهانی دیگرند، می توانیم این دو را هماهنگ کنیم اما از میان برداشتن فاصله شان را نمی توانیم".

 

به هر حال، اینطور پیشامد ها را ما انسان ها به حوادث و اتفاقات غیر مترقبه تعبیر می کنیم در صورتی که برای سیستم طبیعت امری عادی و رو به روال اند.

اما چیزی که دلم می خواهد به خودم و دیگران یادآوری کنم این است که مسائل و مشکلات این زلزله(و موارد مشابه دیگر) فقط محدود به دیشب و امروز نیست. کسانی که صدمه و خسارت به آنها وارد شده، فقط برای دو روز نیاز به توجه و کمک ندارند.هر طور شده می توانند دو روز را بگذرانند اما مشکل از روزها و شب های بعدی بیشتر خودش را نمایان می کند.

می دانم که توانایی مدیریت بحران(و کلاً مدیریت) در کشور ضعیف و فقیر است ولی اگر با حاشیه سازی ها و شایعات و اخبار کذب و هیجان انگیز که معمولاً  کفتار صفتان در صفحات و کانال های شبکه های اجتماعی برای جذب مخاطب و فالوور انجام می دهند همراه شویم، وقت همین مدیران و مسئولانی که باید به این بحران رسیدگی کنند، به جای اصل موضوع صرف موضع گیری و تکذیب و دفاع از خودشان و سازمانشان در مقابل این شایعات و حاشیه سازی ها می شود.

اگر کمکی هر چند کوچک از دستمان بر می آید، بهتر است از مجاری و کانال های تعیین شده انجامش دهیم و بگذاریم آنها کارشان را بکنند.و شاید موثرترین کمک، بعد از این یکی دو روز اول، کمک های نقدی به موسسات و سازمان هایی باشد که متولی بازسازی های پس از سانحه هستند و ممکن است بتوانند به روشی اصولی آن را در اختیار مردم حادثه دیده قرار دهند.

به هر حال صرفاً برای درد دل کردن آمده بودم که به نصیحت منتهی شد!.شما همان را هم درد دل در نظر بگیرید.

 

۰ نظر ۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۰:۲۵
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ق.ظ

chooser هستیم یا picker

chooser ها کسانی هستند که به تصمیم ها و انتخاب هایشان فکر می کنند.

 چوزر ها تشخیص می دهند که کجا ضرورت دارد تصمیم بگیرند و کجا درگیر فرآیند تصمیم گیری نشوند.بخصوص در مورادی که پروسه ی انتخاب و تصمیم گیری نتیجه ای جز استهلاک روح و روان شان ندارد.

آنها با تمام قوا دنبال گزینه ی مطلوبشان می گردند و اگر پیدایش نکنند راهی برای افزایش مطلوبیت گزینه هایشان پیدا می کنند.

آنها معمولاً با تصمیم هایشان دنیای بهتری برای خود و اطرافیانشان می سازند.

چوزرها فرصت و روحیه ی این را دارند که اهدافشان را تغییر دهند

چوزرها می دانند که تصمیم خوب گرفتن،احتیاج به زمان و انرژی و توجه دارد و می توانند تشخیص دهند که این منابع محدودِ زمان و توجه و انرژی شان را در کجا صرف کنند .آنها با تکیه بر تجربه کردنش هایشان قوانین و دستورالعمل های ساده ای برای مدیریت این منابعشان پیدا می کنند(مثلاً با کمک تصمیم های مرتبه دو*).

چوزر ها می دانند برای هر تصمیمی ،چقدر وقت و انرژی صرف کنند.می دانند که نباید آنقدر سریع و چشم بسته گزینه ای را انتخاب کنند که مطلوبیت و رضایتشان را قربانی انتخاب سریع کنند و آنقدر برای یک تصمیم ساده وقت صرف نکنند که انرژی و وقت و توجه شان قربانی شود.

آنها یاد می گیرند که گزینه هایشان را محدود کنند(در واقع تعداد زیادی از گزینه های پیش رو را با هوشمندی حذف می کنند) تا بتوانند تصمیم بهتری بگیرند.

picker ها غالباً به انتخاب ها و تصمیم هایشان فکر نمی کنند.

آنها صرفاً می خواهند هر چه سریعتر از بین گزینه های موجود یکی را انتخاب کنند و خودشان را از فرآیندِ دشوار تصمیم گیری که نیازمند فکر کردن و صرف انرژی ذهنی است، خلاص کنند.

پیکر ها معمولاً تصمیمات گله ای می گیرند.به عبارتی بخاطر فکر نکردن به تصمیم ها و انتخاب ها یشان، و ترس از باخت در انتخاب هایشان، سراغ انتخاب های کم ریسک تر می روند که مورد تائید عرف و عامه ی مردم است.(مثل دروازه بان هایی که می دانند احتمال مهار توپ در ضربات پنالتی که به سمتشان می آیند،چه به سمت چپ یا راستشان بپرند و چه در جای خودشان بمانند برابر است، ولی چون در جای خود ماندن و هیچ کاری نکردن، مورد تائید عامه مردم نیست و ممکن است به آنها خرده بگیرند که "چرا هیچ کاری نکردی؟"، باز هم به صورت شانسی به یک سمت دروازه جهش می کنند)

پیکر ها به دلایل مختلفی، توان و فرصت تغییر اهدافشان را ندارند و می خواهند زودتر یک گزینه را بردارند و بروند.

آنها معمولاً رضایت و مطلوبیت انتخاب هایشان را قربانی تصمیم های سریعشان می کنند.

پیکر ها در موارد زیادی دچار "خطای عمل" می شوند و می خواهند فعال به نظر بیایند،حتی اگر به چیزی نرسند.

آنها معمولاً در میان گزینه های مختلف دچار گنگی و گیجی می شوند و مجبور می شوند که بدون فکر یک گزینه را انتخاب کنند.

 

منابع: کتاب paradox of choice نوشته بری شوارتز-کتاب هنر شفاف اندیشیدن رولف دوبلی


* تصمیم مرتبه دو، به تصمیماتی گفته می شود که ما یکبار برای همیشه(یا برای مدت معینی)، شیوه ی مواجهه با آنها را انتخاب می کنیم و هر بار، مجدداً فکر نمی کنیم و خودمان را درگیر پروسه تصمیم گیری برایشان نمی کنیم.مثال معروف آن بستن کمربند ایمنی خودرو است. به عبارتی یک بار تصمیم می گیریم که هر وقت پشت فرمان نشستیم کمربند را ببندیم حتی اگر برای چند دقیقه قرار است رانندگی کنیم، و هر دفعه این چالش را با خودمان نداریم که الان کمربند را ببندم یا نبندم.

۱ نظر ۲۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۷
سامان عزیزی

یکبار توی یه جاده باریک و پر پیچ و خم کوهستانی مشغول رانندگی بودم.جاده نسبتاً شلوغ بود و کامیونهای زیادی هم در حال تردد بودند. من و تعداد زیادی خودرو سواری دیگر،پشت سر یکی از کامیون های هجده چرخ بودیم.وضعیت پیچ و خم جاده طوری بود که نمیشد سبقت گرفت و در جاهایی که خط جاده ممتد نبود و اجازه سبقت داشتیم ،با توجه به محدودیت دید به خاطر بزرگی کامیون و صف بلند خودروهای دیگر،عملاً امکان سبقت گرفتن وجود نداشت.در قسمتی از جاده که شانه خاکی بیشتری داشت، کامیون کنار رفت و متوقف شد تا خودرو های دیگر بتوانند عبور کنند.

طی مدت زیادی که رانندگی کرده ام،چندین بار چنین رفتاری رو از برخی رانندگان خودروهای سنگین دیدم.البته همونطور که میدونید تعداد این رانندگان نسبت به رانندگانی که چنین رفتارهایی ندارند یا کاملاً برعکس رفتار می کنند! بسیار کم است.

در این فقره آخر، بعد از دیدن این رفتار راننده کامیون، من هم به سمت شانه خاکی رفتم و توقف کردم و پیاده شدم و از راننده بخاطر این کارش تشکر کردم.بهش گفتم: مطمئناً شما برای این کار تون نیازی به تشکر من ندارین.میتونستین این کار رو نکنین و بیخیال، به راهتون ادامه بدین.اصلاً به شما چه که ملت باید با سرعت ده کیلومتر پشت سر شما بیان. ولی شما تصمیم گرفتین با چند دقیقه توقف کوتاه به بقیه راه بدین.دمتون گرم" و خلاصه از همین حرفها.

ایشون هم که از این کار خوشحال شده بود کمی منو تحویل گرفت و یکی دوتا از تجربه های دیگه شو در این زمینه برام گفت.یه چایی هم باهم خوردیم و عازم شدیم.

*

مدیر یکی از شرکت هایی که با هم دوستی نزدیکی داریم تعریف میکرد که :

دوتا کارشناس در یکی از بخش های سازمان داشتیم که عملکرد هردوشونم خوب بود.قرار بود در پایان سال حقوق و مزایای هر دوتاشون افزایش پیدا کنه.یکی از اونها چند ماه مونده به پایان سال رفتار های عجیبی از خودش نشون میداد.گاهی گزارش هاشو گنگ و ناقص تنظیم میکرد و کاری میکرد که حتماً نیاز به حضور خودش برای فهم جوانب گزارش وجود داشته باشه. سم پاشی های مختلفی رو در سازمان شروع کرده بود و کارهای مختلفی از این دست. بعد از مدتی حدس زدم که دوتا هدف رو دنبال میکنه.اول اینکه میخواست قدرت چانه زنی شو برای افزایش حقوق بالا ببره.دوم اینکه یه گروه رو دور خودش جمع کنه و بهشون نشون بده که آدم قلدر و مهمیه و حرفش در این سازمان برو داره و الی آخر.

آخر سال شد و هر دو نفر در جلسات جداگانه ای برای بحث افزایش حقوق مراجعه کردن. کارشناس بی حاشیه در کمال احترام درخواستشو مطرح کرد و توضیحات مختصری در مورد عملکرد و میزان ارزش آفرینی ش داد و از نگاه خودش هم وضعیت سازمان رو تحلیل کرد و به من فهموند که شرایط هر دو طرف رو در نظر گرفته و داره این درخواست رو مطرح میکنه.

کارشناس با حاشیه هم اومد و از همون اول شروع کرد به توضیح اینکه من چقدر خوبم و این شرکت بدون من اینجا نبود و از این قصه ها.درخواستش هم که خیلی بیشتر از حد و اندازه های کار و عملکردش بود مطرح کرد و رفت.

نتیجه اینکه افزایش ده درصدی برای حاشیه دار و بیست درصدی برای بی حاشیه.

چند مورد دیگه هم در بحث عملکرد و گزارش ها پیش اومد و با همین پاسخ ها، کم کم کارشناس داستانمون حاشیه هاشو کنار گذاشت و چسبید به کارش و ما هم بیشتر از قبل خوشحالش کردیم.

*

پسر بچه پنج ساله ای یاد گرفته بود که هر وقت چیزی میخواست با داد و فریاد و گریه و زاری و لجبازی،پدر و مادرشو مجبور به اجابت خواسته اش می کرد. هر بار که موفق و کامیاب میشد،دفعه بعدی جسورتر و لجباز تر میشد و حتماً باید به خواسته هاش میرسید.در واقع با این رفتارش،پاداشی رو که میخواست دریافت میکرد.

پدر و مادرش تصمیم گرفتن که هر وقت چیزی درخواست کرد ولی داد و فریاد نکرد، براش تهیه کنن و کم کم شروع کردن به پاسخ منفی دادن به خواسته هایی که با چاشنی داد و لجبازی همراه بود.

بعد از چند ماه بچه یاد گرفته بود که اگر در خواستی داره مسالمت آمیز مطرح کنه و در موردش حرف بزنه.چون فهمیده بود با این روش زودتر و بهتر از روش سابق میتونه به خواسته هاش نزدیک بشه.

*

در یک فامیل نسبتاً پر جمعیت، دو سه نفر بودن که به دلیل ثروت و جایگاهشون ،به شدت و به طرق مختلف مورد توجه و احترام همه فامیل بودن. ظاهراً این احترام و توجه ، بدون توجه به اینکه این ثروت و جایگاه از کجا اومده بود  و صرفاً بخاطر پولدار بودن اون اشخاص ادامه داشت. حدود پانزده سال بعد، اکثر جوان های فامیل در هر جایی که بودند مشغول پول در آوردن از هر راهی بودن تا از مزایای پولدار بودنی که قبلاً دیده و آموخته بودن بهره مند بشن.

*

مثال هایی از این دست فراوانند و با کمی دقت و موشکافی،احتمالاً بتوانیم نمونه های مختلف دیگری را در محیط و شرایط گوناگون پیدا کنیم.

وقتی سیستمی،به رفتار های خاصی پاداش میده،طبیعیه که اون رفتار ها تقویت بشن و احتمال تکرارشون بیشتر و بیشتر بشه.

در اینجا قصد ندارم وارد مباحث علمی روانشناسی رفتاری بشم و بحث "تقویت رفتار" را برای شما که خودتان به راحتی می توانید با مطالعه کتاب ها و منابع روانشناسی رفتارگرا، یاد بگیرید بازگو کنم. همه ما به صورت شهودی و تجربی تاثیر پاداش و تنبیه را تا حدی میفهمیم.

نکته ای که با این مثال ها دنبال آن هستم این است که ما معمولاً آگاهانه به رفتار های خودمون و اطرافیانمون پاداش نمیدیم. متاسفانه بیشترین تمرکز ما در سطح جامعه بر روی رفتار های منفی و زیر ذره بین قرار دادن اونهاست.

نمیگم که این کار بده، ولی باعث میشه که رفتارهای خوب و مثبت رو بدیهی فرض کنیم و با خودمون بگیم "خوب باید همینطوری رفتار میکرد".

بسیاری از اوقات، ما نا آگاهانه به رفتاری پاداش میدیم و اونو تقویت می کنیم که اگر آگاهانه بهش فکر کنیم،بعیده که این کار رو انجام بدیم.

بیاین کمی از تصویر مدینه فاضله ی خیالی ذهنمون فاصله بگیریم و شرایط واقعی زندگی اجتماعی خودمون رو ببینیم. قبول، باید همینطوری می بودیم که تصویر خیالی مون میگه ولی نیستیم.اتفاقاً خیلی وقتها برعکسشم رفتار می کنیم. پس اگر کمی واقعی تر به خودمون و جامعه مون نگاه کنیم، خواهیم دید که رفتارهای خوب و مثبتی که گاهاً در دیگران مشاهده می کنیم، انقدر ها هم که فکر می کنیم (با در نظر گرفتن شرایط امروز جامعه مون) حق مسلم ما نیست!

کاری که می تونیم انجام بدیم تا روز به روز بهتر بشیم و به همون مدینه ی فاضله ی ذهنی مون نزدیکتر بشیم، اینه که به رفتار هایی که در سطح جامعه می بینیم و از نظرمون خوب و مثبته پاداش بدیم.

منظورم از پاداش در اینجا، صرفاً توجه نشون دادن و ابراز محبت و احترامه. نه بیشتر از این.

اتفاقاً تحقیقات روانشناسان در بحث تقویت(تحقیقات مرتبط با اقتصاد ژتونی-فیلیپس،کینتزی،نوبل و آ کاندی،2008-کازدین،1989-دالری،گلن و ریف،2007)، نشون داده که پاداش ها و تقویت کننده هایی مثل لبخند،تحسین، توجه مثبت و چیزهایی از جنس محبت کردن، تاثیر ماندگار تری بر رفتار ها میگذارن و احتمال اینکه این رفتار تقویت شده در محیط های دیگری هم تکرار بشه رو افزایش میدن و تا حدی میتونن جلوی خاموش شدن این رفتارها رو بگیرن.

 

با این کارِمون، حداقل تاثیری که ممکنه روی جامعه بگذاریم اینه که احتمال تکرار این رفتار رو بالاتر می بریم و همین کار باعث میشه که چرخه های مثبتی برای تقویت رفتار های مثبت و خوب، شکل بگیره.

مطمئناً با مطالعه و آشنایی بیشتر با بحث "تقویت" می تونیم راهکارهای علمی تر و دقیق تری رو یاد بگیریم.با تقویت منفی که کاربرد های جالبی داره آشنا بشیم و غیره. ولی برای شروع میتونیم از ساده ترین و در دسترس ترین راهکارها آغاز کنیم.

 

با کمی دقیق تر شدن نسبت به رفتار های مثبت دیگران،و بی تفاوت نبودن نسبت به اون رفتار ها، می تونیم به اندازه وسع خودمون اثر مثبتی روی محیطی که در اون زندگی و کار می کنیم بگذاریم.

برخی اوقات ما برعکس رفتار می کنیم.یعنی صرفاً به رفتار های منفی و نامطلوب دیگران توجه نشون میدیم. بدانید و آگاه باشید! که کسانی هستند که همین توجه و واکنش منفی شما، برایشان نقش پاداش را دارد.پس خیلی از اوقات بی تفاوتی بهترین واکنش به آن رفتارهاست. بنابراین به جای اینکه نسبت به رفتار های مثبت بی تفاوت باشیم و در عوض به رفتارهای منفی توجه نشون بدیم، بهتره این روند رو معکوس کنیم و به رفتارهای مثبت توجه نشون بدیم و منفی ها رو نادیده بگیریم.

و در آخر خواهشی که دارم اینه که مثل شو من ها نپرین وسط و تشکر کنینwink.اگر واقعاً فکر کردین که یک رفتار، مثبت و خوبه، طرف میتونست انجام نده و کسی هم زیاد بهش خرده نمیگرفت، بهش توجه نشون بدین و طوری که صلاح میدونین! به طرف مقابل این پیام رو بدین که متوجه رفتار خوبش شدین.همین.

*

پایان مطلب.

*

لطفاً اگر تا اینجای مطلب قانع شدین یا حداقل با خودتون گفتین که " بد نیست مدتی امتحانش کنم و ببینم در عمل به چه نتیجه ای میرسم " و " ببینیم این بابا چی داره واسه خودش میگه"، دیگه سراغ پی نوشت ها نرین ولی اگه غیر اینه که بفرمائید:

 

 

 

 

پی نوشت: محض رضای خدا دنبال بهانه نگردین.نگین که این کار باعث میشه که دیگران احساس کنند کاری فراتر از وظیفه و مسئولیتشون انجام میدن و عادت میکنن به اینکه اگر رفتار مثبتشون دیده نشه دیگه این کار رو انجام نمیدن.نگین که توقعشون میره بالا(یا به اصطلاع کف بازاری "پر رو میشن") و هزار و یک بهانه دیگه. ما تا رسیدن به این چالش ها فاصله ی زیادی داریم و وقتی که به اونجا رسیدیم راهکار های مختلفی براش وجود داره.بنابراین  تا چندین و چند سال آینده، با خیال راحت دنبال شکار رفتار های مثبت در سطح جامعه و تقویت اونها باشین.اگر مشکلی هم پیش اومد بیاین همینجا و فحش هاشو به من بدین.

پی نوشت بعدی: همونطور که خدمتتون عرض کردم، این پیشنهادات و یادآوری ها در این نوشته، برای زندگی اجتماعی هستند.یعنی در سطح جامعه و برای دیگرانی که کمتر با آنها ارتباط روزمره و همیشگی داریم. از فردا نرین دم به ساعت از کارمنداتون یا همسرتون یا هر کسی که زیاد باهاش حشر و نشر دارین هی تشکر کنین و بهشون محبت کنین و بعد بیاین اینجا بگین حرفهات وضع رو بدتر کرد.هر چند که اگر کمی دقیق تر و علمی تر مباحث رفتاری در روانشناسی رو مطالعه کنین و از اونها استفاده کنین این اتفاقات هم نمیفته و راضی خواهید بود.ان شالله.

پی نوشت بعدی(برای مخاطبان خاص!): بله ،منم از نقد هایی که به رفتارگرایان وارد میشه اطلاع دارم و چشم بسته چنین پیشنهادی رو مطرح نکردم.همین الان هم قسمت زیادی از وقت من و شما در شبکه های اجتماعی با تکیه بر نتایج و دستاوردهای همین علم روانشناسی رفتاری داره تلف میشه.بگذارین از جنبه های مثبتش هم ،هر چند کوچک و اندک، استفاده کنیم.

پی نوشت بعدی: مطمئناً به این مسئله واقف هستین که اگر یک جاهایی از چاشنی طنز و شوخی استفاده کردم، بخاطر این بود که با لبخند مطالعه بفرمائید و حمل بر جسارت بنده نمی گذارید.(فعل و انفعالات شیمیایی مغز رو دست کم نگیرید)

پی نوشت آخر!: اگر شما هم تجربیاتی در این زمینه(یعنی تقویت رفتارهای خوب و مثبت در سطح جامعه) دارید خوشحال میشم که اینجا بازگو کنید تا من و سایر دوستان هم بتونیم از تجربه تون استفاده کنیم

 

 

 

۲ نظر ۱۹ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۱
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ق.ظ

اندوه

 

اندوه، ظریف ترین مخلوقات است. در کل عالم تفکر و حرکت، چیزی نیست که بجنبد و جنبش آن، اندوه را با رعشه هایی اگرچه دلپذیر اما هولناک به لرزه نیافکند.

ورق نازک چکش خورده ی طلا که امتداد نیروهایی را که چشم قادر به دیدن آنها نیست بر سطح لرزانش ثبت می کند در مقایسه با اندوه خشن و زمخت است.

جراحتی است که بر اثر تماس هر دستی مگر دست عشق سر باز می کند و حتی در آن صورت نیز، اگرچه نه بر اثر درد، اما باز باید خون از آن جاری شود.

 

 

اسکار وایلد

 

 

 

 

 

 

۰ نظر ۱۷ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۹
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

ما و چهار پایه هایمان

رام کنندگان شیر ها وقتی می خواهند وارد قفس یک شیر وحشی بشوند، یک چهار پایه همراه خود می برند .این چهار پایه را روبروی صورت شیر می گیرند و با همین کار ساده، تمرکز شیر را برای حمله و هجوم به هم می ریزند.

ظاهرا شیر بیچاره در مواجهه با این چهار پایه، تقریباً فلج می شود و نمی تواند تمرکز کند و تصمیم گیری برای زدن به هدف برایش دشوار می شود.نمی داند روی کدام یک از پایه ها که جلو صورتش قرار گرفته تمرکز کند.به نظر میرسد با این کار سیستم توجه و تمرکزش مختل می شود.

 

*

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی
جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ق.ظ

اگر شاغل هستید حتماً این کتاب را بخوانید

 

ابتدا قصد داشتم که خلاصه ای از این کتاب را  در اینجا بگذارم ولی از آنجا که این کتاب ،کتاب حجیمی نیست و نثر خوب و روانی هم دارد،ترجیح دادم که صرفاً به معرفی آن اکتفا کنم و فکر می کنم خلاصه آن هم چندان کاربردی نخواهد بود.

اولین بار که

۰ نظر ۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۲:۲۲
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

هین سخن تازه بگو

پیش نوشت: مخاطب این حرفهایم یکی از دوستانم است که مجبور شدم اینجا برایش بنویسم و بعید می دانم چیز به درد بخوری در آن برای خودتان پیدا کنید.ضمناً آنرا در شرایطی نوشته ام که حالت گل و بلبلی نیست.حالتی که سعی ام را کرده ام معمولاً آنطور باشم تا به کسی بر نخورد.هر چند که معتقدم اتفاقاً گاهی باید به ما بر بخورد و کمی دردمان بیاید تا تاثیری بر ما بگذارد.برای خودم که همینطور بوده است.هر وقت دردم آمده خروجی بهتری در زندگیم تجربه کرده ام. پایان پیش نوشتی که در واقع پس نوشت بود.

 

نمی دانم چه مرضی است که ما انسانها همیشه دنبال چیزهای تازه هستیم. 

شاید فکر می کنیم مفهوم "حرکت رو به جلو" دقیقاً مترادف است با حرکت به سمت چیزهای تازه.

درست است که گفته اند از بین دو مذاکره کننده همسطح و هم تراز،آنکه مثلاً مهارت گیتار زدن را هم بلد است در موقعیت بهتری است.ولی نگفته اند که گیتار و کمانچه و ویولن و غواص و کد نویس و معمار و تراشکار و نجار و رقاص و تحلیل گر سیاسی و گاو باز با هم.و همه را هم سطحی و بیربط و بیخودی.

معمولاً چیزهایی که نمی شناسیم یا ندیده و نشنیده ایم و برایمان تازگی دارد جذاب به نظرمان می آیند.خب تا اینجایش طبیعی است اما برخی از ما فکر می کنیم باید با کله خودمان را در چیزهای تازه غرق کنیم.

بعد از مدتی هم که تکلیف مشخص است.هنوز چیز تازه قبلی را فهم نکرده،تازه ی بعدی می آید و آش همان آش کاسه همان کاسه.

اینجا ،بحثم بیشتر در حوزه یادگیری است و شاید در برخی حوزه های دیگر زندگی مصداق نداشته باشد.

 

از خودمان نمی پرسیم که با قبلی ها چه کردیم که آنقدر دنبال یادگیری های تازه می گردیم.

طبیعتاً منظورم این نیست که مثلاً یک کتاب را آنقدر بخوانیم تا پوسیده شود و دانش ما هم چیزی جز فسیل نباشد.ولی حمال کتاب شدن هم،بعید می دانم دردی را از ما دوا کند.

درست است که ممکن است هر مهارت تازه و هر آموخته ی تازه ای دنیای جدید و وسیع تری پیش رویمان باز کند. درست است که قرار نیست هر چیزی که یاد می گیریم را عملی کنیم(که عین نادانی است)،ولی اگر این ورودی ها تاثیر زیادی روی خروجی هایمان نگذارد،احتمالاً راه را خطا رفته ایم.

کسانی را می شناسم که روی موبایل و تبلت و کامپیوترشان ده تا بیست نوع اپلیکیشن نصب کرده اند برای کمک به برنامه ریزی و مدیریت کارها و زمانشان!.جالب این است که باز هم دنبال اَپ های تازه می گردند.کسی نیست بگوید که آخر فلان جان، تو که نصف زمان مفیدت را صرف وارد کردن کارهای بیخودت در این بیست اپلیکیشن می کنی کی وقت می کنی انجام شان دهی؟ نمی گویم از این ابزار ها کمک نگیر. بگیر .ولی حداقل از بیشترِ ظرفیت های یکی دوتایشان استفاده کن اگر باز هم مشکل داشتی برو سراغ اَپ بعدی.گوسفند نگری به منابع اینجا به کارت می آید دیگر.این کارت مثل این می ماند که یک گله گوسفند را سر بریده ای ولی از یک پشمش را برداشته ای،از دیگری رانش را،از دیگری چشم و زبانش را و از آن یکی دنبه اش را. یک گله را لت و پار کرده ای و هنوز نتوانسته ای به اندازه ی یک گوسفند کامل استفاده ببری.

یا کسانی که پنجاه شصت تا زبان برنامه نویسی را یاد گرفته اند و وقتی از آنها می پرسی که "با این همه مهارت های برنامه نویسی که داری تا الان چه کرده ای؟" می گوید به هر حال مهارت آموزی خوب است ،ممکن است روزی به کارم بیایند و هنوز هم دنبال تازه تر هایش می گردد.

دوستی دارم که هر وقت او را میبینم از کشف های تازه اش در فضای وب می گوید.اینکه چطور فلان کار را می توانی از طریق وب بهتر انجام دهی ،چطور این کار را بکنی و چطور آن کار را، خلاصه دایرة المعارفی است در این زمینه. یکبار به او گفتم، اگر روی فلان کشف ات به اندازه کافی وقت میگذاشتی و عمیق تر میشدی، حال و روزت با الانت خیلی متفاوت می بود.اینکه مثل مرغ پر کنده هر روز به اینجا و آنجا سرک می کشی و چهارتا کشف فنی می کنی که فهمیدنشان برای کسی که بهشان احتیاج پیدا کند کار چند دقیقه است و به سهولت و سادگی هم در دسترسند که برایت نان و آب و شعور نمی شود.البته او هم نپذیرفت و هنوز دنبال کشف های تازه و سطحی اش می دود.امیدوارم اشتباه از من باشد و من نفهم باشم نه او.

 

از کسانی که فقط کتاب می خوانند که خوانده باشند،حالم به هم می خورد.حشر و نشر با یک از همه جا بیخبر را که همه توان ذهنی اش را به کار می گیرد و با آزمون و خطا راهش را پیدا می کند به کسانی که همه ی "چگونه فلان غلط را انجام دهیم؟" ها را از بَرَند ولی در عمل همه جای زندگی شان میلنگد و تحلیل هایشان در حد یک ضبط صوت هم نیست(یا طوطی)،ترجیح می دهم.

اینها با حفظ کردن و دانستن چند چیز مختلف از جاهای مختلف و مواجهه شدن با چند چشم گشاد شده و متعجب که تحسینشان می کنند، دچار توهم فهمیدن می شوند.اینها مثل غده سرطانی هستند.در جامعه می گردند و همه ی سلول های دیگر را آلوده می کنند.

اگر رفتی یک کتاب خواندی و بعد از آن ده کتاب دیگر برای بررسی و فهم همان موضوع مطالعه کردی و بعد از آن توانستی آموخته هایت را به زبان ساده برای یک بچه شش ساله توضیح بدهی،آنوقت بیا تا کمی با هم و برای هم تره خرد کنیم.

اگر کتاب خواندن را به عنوان نمادی از یادگیری در نظر بگیریم، مخاطب این حرف ها کسی نیست که در زندگیش چند کتاب محدود خوانده است. مصداق این حرف ها به چیز های زیادی از جمله سطح فکر و نگرش فرد،ظرفیت یادگیریش،توانایی تحلیلش و غیره مربوط است. کسی که حداقل صد یا دویست  کتاب نخوانده یا مثلاً به طور میانگین روزی سه یا چهار ساعت مطالعه برای پنج سال،نداشته است،مصداق این حرف ها نیست.چنین فردی باید حالا حالاها بخواند و یاد بگیرد،تا حداقل در مغزش چیزهایی برای فکر کردن پیدا کند.

 

دوست عزیزم، اول قبلی ها را خوب هضم و سپس دفع کن،بعد برو سراغ خوراک تازه.چون به قول یکی از معلم های خوبم،در غیر اینصورت چیزی جز سوء هاضمه در انتظارت نیست.سوء هاضمه هم درد بدی ست.نمی دانم کشیده ای یا نه.

 

بیخودی نوشت: به نظرم برای نوشتن ادامه این مطلب، بیشتر از آن عصبانی هستم که ادامه اش را بنویسم.بهتر است تا کار به جاهای باریکتر نکشیده تمامش کنم.شاید بعداً ادامه اش را نوشتم.همسرم گفته بود وقتی عصبانی هستی نرو سمت اینترنت و برو در دفترچه ات بنویس ولی کو گوش شنوا.

 

۲ نظر ۱۰ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی