زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ

من و جدِ خوراک جویم

حدود هفتاد هزار سال پیش است. خروس خوان بود که با برادر و پدرم از مخفی گاه مان بیرون زدیم. داشتیم مثل موش ترسو آرام و بی سر و صدا در پناه درختان بزرگ جنگل میرفتیم پیِ شکار که از دور شیرِ تنومندی را دیدیم که یک قوچِ سیاه را شکار کرده و با بچه هایش مشغول به دندان کشیدن آن است. ذوق مرگ شده بودیم که امروز از ته مانده ی این قوچ چیزی نصیبمان خواهد شد و به همین خاطر تمام تلاشمان را کردیم که مثلِ سنگ، ثابت و بی حرکت بمانیم تا شیر و خانواده اش یک دلِ سیر بخورند و بروند که نوبت به ما برسد.خوردند و رفتند. تا آمدیم به خودمان بجنبیم دیدیم که یک دسته کفتارِ از خدا بی خبر سر و کله شان پیدا شد. بی انصاف ها همه ی ته مانده را خوردند و برای ما چیزی جز چند استخوان باقی نماند. به هر حال این هم غنیمتی بود. بدو بدو رفتیم سراغ استخوان ها و مثلِ فاتحان بر سرِ استخوان های بیچاره خراب شدیم. به لطف چند ابزاری که داشتیم استخوان ها را خرد کردیم و مغزشان را بیرون کشیدیم. عجب مزه ای داشت.میخوردیم و ته دلمان به شیر ها و کفتارها میخندیدیم که عقلشان نمی رسد این مغزها بیرون بکشند و لذتش را ببرند!. قسمتی از مغز ها را هم لای برگها پیچیدیم تا برای اهل و عیال ببریم. البته من شاخ های این قوچ ها را هم خیلی دوست داشتم و برشان داشتم تا برای پسر چهارمم ببرم که در اوقات فراغتش با آنها بازی کند.

حساب کردیم دیدیم که این مغزها شکم اهل و عیال را برای چند ساعت بیشتر سیر نمی کند این بود که تصمیم گرفتیم کمی میوه جنگلی هم جمع کنیم.مشغول گشتن بودیم که دیدیم یک خرگوش چاق و چله در گوشه ای تک و تنها افتاده و ظاهراً پایش هم زخمی است و نمی تواند آنچنان که باید و شاید بدود. برادرم که از دیدن این خرگوش نزدیک بود از خوشحالی سکته کند را آرام کردم و گفتم :"ببین برادر الان وقت سکته کردن نیست.می دانی که خدمات درمانی کافی نداریم و برای درمان تو مجبوریم چندین روز دنیال سنبل الطیب وحشی بگردیم. بهتر است انرژی ات را برای گرفتن خرگوش بگذاری و فعلاً سکته نکنی".او هم قانع شد و بالاخره خرگوش را گرفتیم و خوشحال و خندان از اینکه با این آذوقه ها یکی دو روزی می توانیم بیکار و علاف بچرخیم به سمت مخفی گاه راه افتادیم. داشتیم سلانه سلانه راه میرفتیم که صدای خش خشی از چند متر آنطرف تر باعث شد مثل فشفشه فرار کنیم و خودمان را به مخفی گاه برسانیم.

همسرم با دیدن ما به استقبالمان آمد ولی غمِ عجیبی در چشمانش بود.گفتم چه شده؟ گفت که آن دخترمان بود که سه سال پیش به دنیا آمد.گفتم خب؟ گفت امروز رفته بود این اطراف بازی کند که همان خرسی که چند روز پیش از دور دیدیم خوردش!. خیلی ناراحت شدم ولی چه کار میشد بکنیم زندگی همین است دیگر. برای فراموش کردن این موضوع سعی کردم همسرم را هم درگیر کباب کردن خرگوش کنم که غممان را فراموش کند و ظاهراً موثر بود. بعد از غذا کمی با بقیه بچه ها بازی کردیم و نزدیک غروب بود که تازه بر شاخه ی تنومندی لم داده بودم که فیلسوفِ خانوادگی مان بر من ظاهر شد و پرسشنامه ای در دست داشت که میگفت میخواهم سطح رضایتت را از زندگی بسنجم!

گفت اوضاع چطوره، همه چی روبراهه؟

گفتم: ای بد نیست. امروز شکار خوبی نصیبمان شد و یک دلِ سیر غذا خوردیم. فقط کمی ناراحتِ این بچه شدیم که سه سالی تر و خشکش کردیم آخرش هم خرسِ بی انصاف یک لقمه ی چپش کرد.

گفت: فقط امروز را نمی گویم.کمی در مورد کلیات زندگی ات صحبت کن ببینم چقدر راضی هستی از آن؟

گفتم: در کل خوبه. از وقتی که در شکار حرفه ای تر شده ام و بعضی روزها که درگیر شکار می شوم گذر زمان را احساس نمی کنم و انگار غرق آن لحظات می شوم(فیلسوفِ خانوادگی تذکر داد که به این حالت می گویند فلو یا جاری شدن!).گاهی هم که چیزی گیرمان نمی آید احساس ناامیدی می کنم و نگران بچه ها می شوم که نکند قبل از من از گرسنگی بمیرند. گاهی که تفریح و بازی می کنیم احساس سرزندگی خاصی دارم و گاهی هم هوا خیلی سرد می شود و نمی توانیم زیاد بیرون برویم احساس ملال و افسردگی می کنم. خلاصه اوضاع تقریباً همینطوریه ولی در مجموع خوب بوده و تقریباً راضی ام.برعکسِ برادرم که معمولاً ناراضی است و چندان خوشحال نیست با اینکه شرایطمان کم و بیش یکی است.

فیلسوفِ قبیله بعداً به من گفت که نتیجه ی پرسشنامه ام از ده نزدیک شش و نیم شده است و مالِ برادرم چهار. گفتم بالاترین نمره ای که ثبت کردی چند بوده گفت نزدیک هشت و هفتاد و پنج.

*

برگردیم به زمان حال.

ساعت شش صبح بود که صدای زنگ ساعتم بیدارم کرد و طبق معمول پنج دقیقه اسنوزش کردم چون آن پنج دقیقه خیلی میچسبد.بعد از مراسم صبحگاه(یعنی همان روتین های صبحگاهی) با همسرم صبحانه ای متشکل از چند نوع پنیر ،مخلوطی از آبمیوه های فرح بخش، گردو و کمی شیره انگور،تخم مرغ و مخلفات دیگر خوردیم.چون راننده ام قرار بود ساعت هفت و نیم بیاید دنبالم فرصتی داشتیم و کمی با هم گپ زدیم. بحثمان در مورد ایده هایی بود که از کتاب انسان خردمندِ هراری یاد گرفته بودیم.

داخل لیموزینم لم داده بودم و داشتم برنامه ی امروزم را که منشی برایم ایمیل کرده بود چک می کردم که موبایلم زنگ خورد.برادرم بود که چند سالی است در نروژ زندگی می کند. تماس گرفته بود که بگوید فرصتی برای یک سرمایه گذاری سودآور در بازار سهام لندن پیدا کرده و می خواست بداند که من هم مشارکت می کنم یا نه.گفتم دو سه روزی فرصت بدهد که عملکرد مالی آن شرکت را در چند سال گذشته بررسی کنم و بعداً تصمیم بگیرم که قبول کرد.

وقت پیاده شدن، به راننده تاکید کردم که فراموش نکند  دخترم راکه پنج سال پیش به دنیا آمده بود به کلاس تقویتِ خلاقیت برساند و منتظر بماند تا کلاسش تمام شود و او را تحویل منشی همسرم بدهد که تا وقتی مادرش از کلاس یوگا بر می گردد تنها نماند.

ساعت نه نیم با نماینده یکی از شرکت های بزرگ تولید کننده قهوه های آماده جلسه داشتم و بر سر شرایط اخذ نمایندگی شان در خاورمیانه مذاکره کردیم.چندان رضایتبخش نبود.متوجه شدم که یکی از رقبای ما پیشنهادات اغوا کننده ای به آنها داده است و ظاهراً رقیب ما را لقمه ی چرب تری حساب کرده اند. جلسه را با یک غرش و نشان دادن دندان هایم(ببخشید، منظورم این است که خط قرمز های شرکتمان را برایشان تشریح کردم) ترک کردم. تا ببینیم چه نتیجه ای خواهد داد.

برای صرف ناهار به شرکت برگشتم و آشپز شرکت خرگوش گریل شده تدارک دیده بود.البته ناهار کاری بود و همزمان با به دندان کشیدن خرگوش بیچاره که نمی دانم پایش زخمی بوده یا نه، همراه با مدیر فروش و سرپرستان فروش مشغول بحث در مورد آمارهای ماه قبل شدیم.

بعد از ظهر مشغول مطالعه در سایت متمم بودم که همسرم تماس گرفت و گفت که برای شام دعوت داریم و باید کمی زودتر برگردم. به هر حال هر طور که بود تمرین آن درس متمم را انجام دادم و با راننده تماس گرفتم که زودتر بیاید.

داشتم از آسمانخراشِ شرکت پائین می آمدم که صدای گوشخراشی توجه ام را جلب کرد.جرثقیل بزرگی که روبروی ساختمان شرکت مشغول کار بود سقوط کرده بود و چند ماشین را له کرده بود.مثل فشفشه خودم را به ماشینم رساندم و به راننده گفتم که هرچه سریعتر راه بیفتد. هنوز ضربان قلبم آرام نگرفته بود که صدای موبایلم دوباره درآمد. فیلسوفِ بزرگ معاصر، درخواست تماس اسکایپی داشت. از آمریکا صحبت می کرد و می گفت که پرسشنامه ای برای سنجش رضایت از زندگی طراحی کرده و می خواست من هم تکمیلش کنم.

گفت اوضاع چطوره، همه چی روبراهه؟

گفتم: ای بد نیست. امروز یک فرصت سرمایه گذاری جدید بهم پیشنهاد شد که احتمالاً سود خوبی داشته باشه. فقط این قرارداد نمایندگی یه کم نگرانم کرده ...

گفت: فقط امروز را نمی گویم.کمی در مورد کلیات زندگی ات صحبت کن ببینم چقدر راضی هستی از آن؟

گفتم: در کل خوبه. از وقتی که مشغول کار مورد علاقه ام شده ام  گذر زمان را احساس نمی کنم و انگار غرق آن لحظات می شوم(فیلسوفِ معاصر تذکر داد که به این حالت می گویند فلو یا جاری شدن!).گاهی هم که برنامه هایم به خوبی عملی نمی شوند احساس ناامیدی می کنم و نگران آینده دخترم می شوم که نکند به یکی از تاثیرگذارترین زنان جهان تبدیل نشود. گاهی که تفریح و بازی می کنیم احساس سرزندگی خاصی دارم و گاهی هم هوا خیلی سرد می شود و نمی توانیم زیاد بیرون برویم احساس ملال و افسردگی می کنم. خلاصه اوضاع تقریباً همینطوریه ولی در مجموع خوب بوده و تقریباً راضی ام.برعکسِ برادرم که معمولاً ناراضی است و چندان خوشحال نیست با اینکه شرایطمان کم و بیش یکی است.

فیلسوفِ قبیله بعداً به من گفت که نتیجه ی پرسشنامه ام از ده نزدیک شش و نیم شده است و مالِ برادرم چهار. گفتم بالاترین نمره ای که ثبت کردی چند بوده گفت نزدیک هشت و هفتاد و پنج.

*

ببینید! در مثل مناقشه نیست.پس لطفاً خیلی به جزئیاتش گیر ندهید.

اما بعد.

*

سال گذشته بعد از مطالعه ی کتاب هراری(انسان خردمند) ذهنم درگیر بحث های زیادی شد و هنوز هم هست.به نظرم این کتاب،آنقدر جا برای فکر کردن و تحقیق کردن دارد که در حساب نگنجد!. یکی از موضوعاتی که تحت تاثیر هراری زیاد به آن فکر کردم بحث پیشرفت بشر امروز نسبت به گذشتگان و نیاکان شکارگر-خوراک جوی مان هست. در موردش می شود ساعتها بحث و صحبت کرد.

فکر می کنم قطعاً بشر امروز نسبت به تمام نیاکانمان پیشرفت فوق العاده ای داشته است.پیشرفت واقعی ای که غیر قابل انکار است.

از حوزه ی آزادی های فردی بگیرید تا حوزه  پیشرفت های مختلف در ابزارها.

ولی به نظرم می رسد که گاهی بحثِ مقایسه ی پیشرفت امروز و گذشته را با بحث مقایسه رضایت و خوشبختی امروز و گذشته یکی می گیریم و این موضوع می تواند گمراه کننده باشد.

فکر می کنم در این نوع مقایسه ها حداقل دو موضوع را نباید فراموش کنیم. یکی مسئله "عادت کردن و عادی شدن شرایط" و دیگری مسئله "ظرفیت های محدود انسان در برخورداری از رضایت و خوشبختی".

اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، من و جدِ خوراک جویم در شرایط کاملاً متفاوتی زندگی کردیم با تفاوت هایی فاحش. ولی همانطور که همه میدانیم هم من و هم جدم به این شرایط عادت کرده ایم و نمی توانیم این دو کانتکست زندگی و این دو فرد را با شرایط زندگی آن دیگری مقایسه کنیم. مثلاً من به این فکر کنم که :خدایا من چقدر نسبت به جدم خوشبخت ترم که قرار نیست مثل او پسماند شکار بخورم و یا اینکه خرس دخترم را بخورد. قطعاً جدم که در حال تجربه ی آن سبک زندگی بوده از تصورات و افکار من فرسنگ ها فاصله داشته است و اصلاً با نگاه من به این مسائل نگاه نمی کرده است.

قطعاً پورشه نسبت به پراید پیشرفت بسیار بیشتری داشته است ولی برای من و بعد از مدت کوتاهی، تفاوت این پیشرفت، شاید در کمی راحتی و ایمنی بیشتر باشد. تازه برای کسی که هر دو ماشین را تجربه کرده باشد.

 

در مورد "ظرفیت های محدود ما" هم شاید بشود اینطور مثال زد که : اگر احساس رضایت و خوشبختی را میزان آبی که من می توانم از یک چشمه ی زلال و بزرگ بنوشم در نظر بگیریم، حد نهایتی برای آب نوشیدن من وجود دارد(مثلاً چند لیوان) و این احساس رضایت و خوشبختی چندان به بزرگی و وسعت چشمه ربط پیدا نخواهد کرد.

از طرفی به نظر می رسد که احساس رضایت و خوشبختی ما، بعد از ارضای نیاز های مهم که به بقایمان مربوط می شوند، به فاصله ی وضعیت موجود از وضعیت مطلوب مورد نظرمان بستگی دارد که این دو وضعیت هم نمی توانند مستقل از کانتکست و شرایطی که در آن هستیم تعریف شوند.به عبارتی با توجه به کانتکستی که جدم در آن زندگی می کرد، شاید بشود تصور کرد که با داشتن چند خرگوش چاق و چله و امنیت جانی برای خودش و خانواده اش و بعضی چیزهای دیگر، سطح بالایی از رضایت و خوشبختی را تجربه کرده باشد که برای من رسیدن به چنان سطحی از رضایت با توجه به کانتسکت زندگی ام، بسیار سخت تر از او باشد.

 

پی نوشت: این پست در واقع قرار بود کامنتی زیر این پست محمد رضا و در کنار کامنت سایر دوستانم باشد که به دلیل طولانی بودن و البته بیخودی و بیفایده بودنش، ترجیح دادم اینجا باشد.

۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۵
سامان عزیزی
جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۳۱ ب.ظ

تعریفی از اصلاح گری

قبلاً در این پست از دکتر محمد فاضلی صحبت کرده بودم.

بیست و نه مرداد ماه، ایشان در نشستی با عنوان "بحران های پیش روی ایران و نقش حاکمیت، نهاد های مدنی و مردم در عبور از آن" شرکت داشتند و سخنرانی کوتاهی(حدود سی دقیقه) داشتند که خودشان عنوان "تعریفی از اصلاح گری" را برای آن مناسب می دانند.

فکر می کنم این سخنرانی کوتاه ارزش چند بار گوش کردن را داشته باشد و البته مهمتر از گوش کردن، فکر کردن روی صحبت ها و پیشنهادات ایشان است.

فایل صوتی این سخنرانی را می توانید همینجا گوش کنید یا آنرا دانلود نمائید(حجم فایل 27.3MB ):

 

 

لینک مرتبط با محتوای سخنرانی: ضمائم احکام وزرا از سوی رئیس جمهور

 

۰ نظر ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۳۱
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۳۵ ب.ظ

ایرانیان،فاقد استعداد برتر

دنیل گلمن در کتاب هوش هیجانی "توانایی به تاخیر انداختن خواسته ها" را با تکیه بر آزمایش های مختلفی که روانشناسان انجام داده اند، استعداد برتر می داند.(و این مسئله به یکی از باورهای من هم تبدیل شده است).

فارغ از همه ی تحلیل های آبکی و حوصله سر بری که این روزها از رسانه های مختلف تا داخل تاکسی و اتوبوس می شنویم(با استثنا کردن معدود تحلیل های سیستمی ای که از برخی متخصصان این حوزه می شنویم)، فکر می کنم یکی از مواردی که بلای جان این مملکت شده است، نداشتن این استعداد(یا در حد جلبک داشتنش) است.

مردم و مسئولین هم ندارد.

در کودکی که سهل است به نظرم اگر آزمایش مارشملو را در بزرگسالیِ اکثریت ما هم تکرار کنند، درجا شیرینی اول را خواهیم بلعید.

 

و در آخر ، همین چند خط حرفِ بیخودی را هم می توانید از همان حرف های تاکسی اتوبوسی به حساب بیاورید.چون خودم هم همین کار کردم.(البته من مسیرم کوتاه بود و زود پیاده شدم وگرنه این پستم انقدر کوتاه نمیشد:) )

 

۱ نظر ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۳۵
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۱۸ ب.ظ

شاخ بر باد مده!

چند ماه پیش داشتم یکی از مستند های بی بی سی رو میدیدم که قیافه یک قوچ زیبا توجهم رو جلب کرد. قبلاً ندیده بودمش و یه دل نه صد دل عاشقش شدم:)

هیچ هدف ضمنی ای هم از به اشتراک گذاشتن تصاویر این قوچ سیاه زیبا ندارم(البته اگه به روز کردن وبلاگ رو حساب نکنیم:) ).فقط خواستم شما هم از لذت تماشا کردنش محروم نشین.و لطفاً با دقت تمام به شاخ هاشون نگاه کنین که ناراحت میشم اگه سرسری بگذرین.

پی نوشت: احتمالاً اگر شاعر قبیله ی این قوچ ها(که طبیعتاً(و ان شاالله) باید از جنس مونث باشند-چون این قوچ هایی که ملاحظه فرمودید از جنس مذکر هستند) مثل جناب حافظ شعر می سرودن اینطور شروع می کردن که : شاخ بر باد مده تا ندهی بر بادم و ناز بنیاد مکن و الی آخر.

پی نوشت بعدی: برای دیدن عکس های بیشتر می توانید Black Buck را گوگل کنید.البته چون اون مستند در مورد حیوانات دیگه ای بود با بدبختی تونستم اسم ایشون رو پیدا کنم و به مراد دلم برسم!

 

۹ نظر ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۱۸
سامان عزیزی

پنجره جوهری (Johari) که اسمش رو از ترکیب اسم دو روانشناس به نام های "جو لافت"(Joe Luft) و "هری اینگرام"(Harry Ingram)، که برای اولین بار آنرا توصیف کردند گرفته است، ابزاری است که می تواند برای نگاه کردن به جنبه های مختلف خودمان مفید باشد.

از این ابزار ،بجز در حوزه زندگی شخصی،در کسب و کار و مدیریت هم استفاده هایی می شود.اما قصد من از به اشتراک گذاشتنِ این ابزار، با تاکید بر استفاده های شخصی و شناخت بهتر خودمان است.

 

این پنجره ،استفاده های زیادی در "گروه درمانی" داشته است و از آن برای آموزش خود افشاگری و بازخورد در میان اعضای گروه استفاده می شود اما با تائید و تاکید اروین یالوم(که اولین بار با این پنجره، در کتاب های او آشنا شدم)، ظاهراً به همان اندازه در درمان فردی هم کاربرد دارد.

پنجره جوهری دارای چنین شکل و شمایلی است:

  آنچه خود می داند آنچه خود نمی داند
آنچه دیگران می دانند 1-عمومی 2-بی بصیرتی
آنچه دیگران نمی دانند 3-راز 4-نا خودآگاه

 

بخش 1 :بخشی که برای خود و دیگران آشکار است.در واقع "عمومیت" دارد و شفاف است.

بخش 2 :بخشی که بر خود پنهان است ولی برای دیگران آشکار است.شاید بشود گفت "تصویر ما و رفتار هایمان در ذهن دیگران" که با تصوری که خودمان از تاثیر و تصویر رفتار و شخصیتمان در ذهن دیگران داریم و حدس میزنیم متفاوت است.(چیزی مثل "تصویر برند"، که الزاماً با تصویری که برند می خواسته بسازد همخوانی ندارد). به این خودِ بی بصیرت،گاهی "ناحیه ی کور" هم می گویند.

بخش 3 :بخشی که بر خود آشکار است و بر دیگران پنهان.در واقع چیزهایی(از نظرات و عقاید بگیرید تا برخی خواسته ها و نیازها) که فقط خودمان می دانیم و در ذهن و ضمیرمان نگه داشته ایم.

بخش 4 :بخشی که هم بر خود پنهان است و هم بر دیگران.همان "ضمیر ناخودآگاه" که فروید می گفت.

 

طبیعتاً اندازه ی این چهار بخش در افراد مختلف متفاوت است.

در بحث درمان و سلامت روان،تلاش می کنند که اندازه ی این چهار بخش را کمی تغییر دهند و معتقدند که این تغییرات شفابخش و رهایی بخش است.یا شاید به قول کارن هورنای، می خواهند برخی موانع را بردارند تا شخص ،خودش شروع به رشد کند.

درمانگران در کل می خواهند که بخش عمومی را به خرج سایر بخش ها بزرگ کنند.و به نظرم بدیهی است که قرار نیست و نمی شود اندازه سه بخش دیگر را به صفر رساند.

مثلاً از طریق مهارت های "خودافشاگری" برای نزدیکان و افراد مهم زندگی، بخش راز آلود را می شود کوچکتر کرد و به بخش یک ضمیمه اش کرد.

یا از طریق راه های مختلفِ درمانگران برای کاوش عمیقتر خود، تلاش می شود که بخش ناخودآگاه کوچک و کوچکتر شود.

اما از بخش دوم، یعنی خود بی بصیرت، می شود از طریق "بازخورد" کم کرد.در واقع در بحث بازخورد، تلاش می کنیم تا تصویر خودمان در ذهن دیگران را از نگاهِ خود آنها پیدا کنیم.به عبارتی از احساسی که دیگران در مواجهه با شخصیت ما و مشاهده ی رفتارمان پیدا می کنند، مطلع می شویم.

مهم است که این مرحله بازخورد را جدی بگیریم(به اندازه ی مناسب) و سرسری از رویش عبور نکنیم.یالوم معتقد است که این بازخوردها به ترتیبی که خواهم گفت، به مرور زمان(و چه از آن آگاه باشیم یا نه)، به احساس ما در مورد خودمان شکل می دهند:

1-فرد می آموزد که دیگران چگونه به رفتار او می نگرند

2-سپس می آموزد که رفتارش چه احساسی در دیگران ایجاد می کند

3-مشاهده می کند که رفتارش چگونه به عقیده ی دیگران در موردش شکل می دهد

4-و بالاخره می آموزد که این سه قدم چگونه به احساسی که نسبت به خود دارد شکل می دهد

 

نکته ی دیگری که ذهنم می رسد این است که خودافشایی ما در یک "رابطه" به نوعی می تواند برای طرف مقابل هم بازخورد به حساب بیاید.یعنی همزمان می تواند از اندازه مربع سه ما و اندازه مربع دو طرف مقابل کم کند.

خب تا کشفیات دیگه ای از این پنجره و خانه هاش به ذهنم نرسیده بحث را تمام کنم:) .فکر می کنم درک این پنجره و استفاده ی مفید از آن نیاز به قلم فرسایی بیشتر من ندارد و هر کدام از ما به فراخور وضعیتمان می توانیم از این ابزار برای کمک به خودمان استفاده کنیم.

 

۲ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۰۹
سامان عزیزی
جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۴۰ ب.ظ

ماشین توجیه

 

فرض کنید تصمیم گرفته ایم از نقطه ی A به نقطه ی B برویم.

نقطه ی B می تواند هر چیزی باشد.اهداف عینی و ملموس یا اهداف ذهنی.

از خرید یک اسمارت فون یا تصمیم رفتن به دانشگاه تا رسیدن به آرامش نسبیِ ذهنی. از تصمیم به انتخاب یک مسیر یا فرایند در حوزه ی کسب و کار تا رسیدن به سطحی از رضایت در زندگی. از تعیین میزان سرعت حرکت در دستیابی به اهدافمان(مثلاً لاک پشتی یا خرگوشی یا حیوانی در میانه ی این دو!) یا تصمیم به مهاجرت تا انواع و اقسام رفتار های ریز و درشتمان.

 

احتمالاً می دانید که منظور از " ماشین توجیه "، مغز است.مغز ما مهارت عجیبی در توجیه کردن دارد.احتمالاً برای اینکه بقای خودش و سیستم فیزیکی و روانی ما را حفظ کند و از فروپاشی آن جلوگیری کند.

 

به نظرم میرسد که می توانیم انسانها را در مسیر AB یا در نقطه ی B (یعنی در طیف انتهاییِ مسیر) به دو دسته تقسیم کنیم:

گاهی پیش می آید که خودمان یا شخص دیگری از ما می پرسد که چرا این مسیر را طی کردی؟ یا چرا این مسیر را به این صورت طی کردی؟ یا چرا نقطه ی B را اینطور انتخاب کردی؟ و سوالاتی از این دست.

دسته ای از ما مسیر را رفته ایم و کاری را انجام داده ایم و رفتاری کرده ایم و بعد از مواجهه با این سوالات شروع به توجیه تصمیم یا رفتارمان می کنیم.(به عبارت دیگر، ما کاری را انجام داده ایم و حالا برای توضیح آن به خودمان یا دیگران شروع به فلسفه بافی و معنا دهی می کنیم در حالی که قبلاً روحمان هم از این فلسفه و معنا خبر نداشت)

دسته ی دیگری از ما مسیر را رفته ایم و کاری را انجام داده ایم و رفتاری کرده ایم و بعد از مواجهه با این سوالات شروع به تحلیل تصمیم یا رفتارمان می کنیم.

چند نکته:

- فکر می کنم برخی اوقات مرز میان توجیه و تحلیل بسیار باریک است ولی برخی اوقات هم این مرز چندان باریک نیست و انگار این دو(توجیه و تحلیل) در دو مسیر کاملاً متفاوت در حرکتند.

- گاهی برخی توجیه هایمان بسیار شبیه به تحلیل به نظر می رسند ولی اگر با خودمان صادق باشیم، می توانیم تشخیص دهیم که این به ظاهر تحلیل هایمان، توجیه هایی هستند که لباس تحلیل به تن شان کرده ایم.

- طبیعتاً قرار نیست همیشه راه تحلیل را در پیش بگیریم.اصلاً چنین امکانی برای انسان وجود ندارد.هدف این است که در مسائل مهم و نسبتاً مهم زندگی مان در دام توجیه نیفتیم.

- بسیاری از اوقات فقط خودمان می توانیم تشخیص دهیم که در مسیر توجیه هستیم یا تحلیل. به عبارتی ممکن است کسی از بیرون فکر کند مشغول تحلیل هستیم ولی خودمان بدانیم که در واقع اینطور نیست.

- بعید است ما همیشه جزو یکی از این دو دسته باشیم.ممکن است من در مواردی، در یک دسته قرار بگیرم و در موارد دیگری در دسته ی دیگر.

 

بدیهی است که همه ما از توجیه و تحلیل در زندگی خودمان نمونه های زیادی داریم ولی اگر در مسائل مهمتر زندگی مان اسیر توجیه شویم، بعد از مدتی(از چند دقیقه تا چند سال) ممکن است ببینیم در جایی هستیم که نمی خواستیم باشیم و شیرینی توجیه ها به تلخی زهرآگینی برایمان تبدیل خواهد شد.

پی نوشت بسیار مهم: مخاطب این حرفهایم خودم هستم(بدون تعارف و شکست نفسی عرض می کنم!. چنانکه موارد اینچنینی در زندگی خودم کم نبوده اند و هنوز هم کم نیستند.فقط در تلاشم کمی سهمشان را کمتر کنم) و اگر اینجا قسمت کوچکی از این حرفها را نوشتم صرفاً به خاطر شوق به اشتراک گذاریشان بود:)

 

 

۲ نظر ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۰
سامان عزیزی
جمعه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۰۷ ب.ظ

کامکارها، یک تیم متمایز

آلبوم های زیبای کامکارها یار همیشگیِ دوران کودکی و نوجوانی ام بوده اند. دیروز که می خواستم یک گلچین(سلکشن) دیگر از آلبوم هایشان برای این روزهایم درست کنم، چند ساعتی زمان برد تا توانستم خودم را راضی کنم که بعضی از قطعات را کنار بگذارم!.

هر آهنگی که گوش می دادم انبوهی از خاطرات و حس های مختلف را برایم زنده می کرد. هنوز هم با خطای کمی، زیر و بم آهنگ ها را از بر بودم. اگر با قطعات و آهنگ هایی زندگی کرده باشید احتمالاً می فهمید چه می گویم.

وقتی برای اولین بار در کنسرت کامکارها حاضر شدم چهارده سالم بود. کنسرت در سنندج برگزار می شد و من هم با هر بدبختی ای که بود خودم را به آنجا رساندم. آن شب آنقدر ذق مرگ بودم و لذت برده بودم که الان هم که به آن شب فکر می کنم غرق لذت نغمه ی ساز های آنها می شوم.هنوز هم صدای کمانچه ی اردشیر کامکار دیوانه ام می کند. کمانچه ای مانند مومی در دست های هنرمند اوست. یا عود ارسلان یا دف بیژن.بگذریم.

*

پنجاه و سه سال. این تعداد سال هایی است که از تشکیل این گروهِ خانوادگی می گذرد. لطفاً دوباره به این عدد(53) فکر کنید. نه تنها در فضای هنر و موسیقی که در بسیاری از حوزه های دیگر هم، چنین عددی، عدد چندان کوچکی نیست(بخصوص در ایران ما).

در کنار این عدد، این را هم اضافه کنید که اعضای این تیم،  هر کدامشان در کار تخصصی خودشان، یَلی به حساب می آمده و می آیند. می خواهم بگویم اگر می خواستند می توانستند هر کدامشان به تنهایی "کامکارها"ی دیگری بسازند و خودشان مانند ستاره ای در میانشان بدرخشند. مقایسه اش کنید با تیم هایی که اکثر ما می سازیم و تا تقّی به توقی می خورد باد غبغبمان چنان زیاد می شود که نمی توانیم همدیگر را تحمل کنیم و هوای شق القمر انفرادی به سرمان می زند.

بدون شک "خانواده" بودن کامکارها در حفظ این تیم بی تاثیر نبوده است ولی بعید می دانم تنها این عامل چنین نتایجی به بار آورده باشد.در همین حوزه خانواده های بسیاری بوده و هستند ولی شما اسم کدامشان را به خاطر دارید؟

اگر به کار تیمی و تیم سازی علاقه مند باشیم، فکر می کنم کامکارها نمونه خوبی هستند که وقتی نقش ها و تقسیم بندی های "بلبین" را مرور می کنیم به آنها فکر کنیم.

*

آنچه در ادامه می آید تاریخچه و معرفی مختصری است از برخی اعضای این تیم :

 

گروه موسیقی کامکارها در سال ۱۳۴۴ برای نخستین بار در سنندج، به عنوان گروهی خانوادگی به سرپرستی حسن کامکار (ویلن) و عضویت هوشنگ (آکاردئون)، بیژن (خواننده)، پشنگ (سنتور)، قشنگ (خواننده و ویلن) و ارژنگ (تمبک) تشکیل شد و برنامه‌های متعددی را در باشگاه افسران، مدارس و تالارهای شهر سنندج اجرا کرد. کامکارها اوّلین تمرینات خود را شب‌ها در کنار حوض کوچک حیاط منزل شان انجام می‌دادند. با بزرگ شدن فرزندان، به تدریج این گروه موسیقی کاملتر شد.

بعد از سال ۱۳۵۰ برخی از افراد خانواده از جمله هوشنگ، بیژن، پشنگ و ارسلان برای فراگیری موسیقی آکادمیک به تهران آمده و در دانشکده هنرهای زیبا به تحصیل مشغول شدند (ارژنگ در آن دوره در رشتهٔ نقاشی تحصیل می‌کرد). پس از چندی کامکارها، تحت سرپرستی محمدرضا لطفی، حسین علیزاده و پرویز مشکاتیان، به همراه تنی چند از دیگر هنرمندان، به عضویت گروه‌های شیدا و عارفدرآمدند. این دو گروه کنسرت‌های موفّقیّت آمیزی را با خوانندگی محمدرضا شجریان و شهرام ناظری به اجرا گذاشتند. بعضی از افراد این گروه سابقهٔ عضویت در گروه موسیقی چاووش را دارند.

اوّلین کنسرت‌های رسمی این خانواده با نام «گروه کامکارها» در اوایل دوران پس از انقلاب ۱۳۵۷ در مجموعه آزادی و تالار وحدت اجرا شد که در بر گیرندهٔ سه قسمت: موسیقی فارسی، تکنوازیسنتور اردوان و موسیقی کردی بود. در سال ۱۳۶۸ امید لطفی، فرزند قشنگ و محمدرضا لطفی، به گروه پیوست و نوازندگی تار گروه را به عهده گرفت. کامکارها در کنسرت‌های اخیرشان برخی از استعدادهای جوان را نیز در کنار خود جای داده‌اند.

این گروه کنسرت‌های متعددی در داخل و خارج از کشور اجرا نموده و در برخی جشنواره‌های بزرگ موسیقی جهانی از جمله WOMAD به مدیریت پیتر گابریل، سامر استیج (نیویورک) و تالارهای بزرگ و مهم اروپا و آمریکا همواره حضور داشته‌است.

 

استاد حسن کامکار



پدر برادران و یک خواهر کامکار بود. برای خودش در سنندج بروبیایی داشت. همه اهل هنر او را به اسم استاد حسن کامکار می شناختند. موسیقی امروز کردستان تا حد زیادی مدیون فعالیت های اوست، برای اینکه اولین هنرستان موسیقی در سنندج به همت او تاسیس شد و بیشتر عمرش را صرف تحقیق و بازنویسی آهنگ های فولکلور کردی کرد و بیش از 400 آهنگ محلی ساخت که از او به یادگار ماند. در واقع موسس اصلی گروه کامکارها استاد حسن کامکار بوده. او به تمام بچه هایش موسیقی و سازهای جداگانه یاد داد و آنها را تشویق می کرد تا همیشه در کنار هم بمانند. استاد کامکار در سال 1371 درگذشت.

 

هوشنگ کامکار (سرپرست گروه و آهنگساز و تنظیم کننده)

بزرگ خاندان کامکارهاست. بعد از پدرش، سید حسن کامکار که بچه هایش را دور هم جمع کرد و موسیقی را مانند خواندن و نوشتن یادشان داد، هوشنگ کسی بود که باید این وظیفه را ادامه می داد. تشکیل گروهی به نام گروه کامکارها و جمع کردن خانواده در قالب این گروه و اجرای کنسرت و تهیه آلبوم و خلاصه هر فعالیتی که در قالب گروه کامکارها انجام می شود زیر دست همین هوشنگ کامکار است. خیلی خودش را روی صحنه آفتابی نمی کند. 

تا به حال چندین کتاب و مقاله علمی در زمینه های مختلف موسیقی نوشته است که بعضی از آنها در سطح جهانی مطرح هستند. به علاوه اینکه برادر بزرگ کامکارها تحصیلاتش را در ایتالیا و آمریکا انجام داده و چندین سال رئیس گروه موسیقی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بوده و هنوز هم به عنوان استاد موسیقی در این دانشگاه فعالیت می کند.

 

بیژن کامکار (خواننده اصلی و نوازنده دف، رباب، تار، تمبک و دهل)

از پایه گذاران گروه های عارف و شیدا و رفیق شفیق مشکاتیان و لطفی بود. اوایل در همین گروه عارف و شیدا تنبک می نواخت، اما یک روز به محمدرضا لطفی پیشنهادی داد که باعث یک انقلابی در بین سازهای کوبه ای ایرانی شد. پیشنهاد داد تا از ساز دف در ترکیب سازها استفاده شود و این حرکت آنقدر مورد استقبال قرار گرفت که از آن به بعد در بیشتر گروه های سنتی نقش دف را به خوبی می شود دید. 

پیش از این، دف فقط در مراسم مذهبی دراویش در خانقاه ها مورد استفاده قرار می گرفت و در گروه های موسیقی ایرانی استفاده نمی شد. بیژن کامکار به غیر از نواندگی تنبک، دف و رباب، کار خوانندگی هم انجام می دهد و در بیشتر کنسرت ها و آلبوم های کامکارها به عنوان خواننده یا همخوان حضور دارد. در بین کامکارها او با حضور داشتن در 120 آلبوم به عنوان نوازنده و خواننده رکورددار است.

پشنگ کامکار (سنتور)

از همان اول که وارد کار حرفه ای شد و خودی نشان داد در جامعه موسیقی، در کنار پرویز مشکاتیان و فرامرز پایور از وزنه های سنتورنوازی ایران محسوب می شد. مانند برادرش بیژن، رفیق شفیق محمدرضا لطفی بود و از همان ابتدای تاسیس گروه شیدا حضور داشت. پشنگ برای خودش مکتب خاصی در شیوه سنتورنوازی دارد و خیلی از سنتورنوازان جوان به سبک او کار می کنند. 

قشنگ کامکار (سه تار)

تنها خواهر خانواده کامکارها که همیشه پا به پای برادرانش به عنوان نوازنده سه تار در گروه حضور داشته. او همسر محمدرضا لطفی بوده و امید لطفی که مدتی به عنوان نوازنده میهمان در گروه کامکارها فعالیت می کرده فرزند اوست. به جز سه تار، ویولن هم می نوازد و به آواز ایرانی هم تسلط دارد. 

او اولین زنی بود که بعد از انقلاب به عنوان نوازنده روی صحنه می رفت و این نقطه عطفی شد برای حضور نوازنده ها و همخوان های زن در گروه های موسیقی. به غیر از نوازندگی و همخوانی در گروه کامکارها، کنسرت های زیادی را هم همراه سیما بینا انجام داده است.

ارژنگ کامکار (تمبک)

حتی اگر سراغ موسیقی هم نمی آمد باز هم آنقدر هنرمند و معروف بود که همه اهل هنر بشناسندش. ارژنگ کامکار یک مقدار با جنس خواهرها و برادرهایش فرق می کرد. برعکس همه که در دانشگاه سراغ رشته موسیقی رفتند، نقاشی خواند و خیلی حرفه ای نقاشی را ادامه داد تا اینکه در این سال ها چندین گالری هنری از آثارش برپا کرده که تمام هنرمندان تجسمی را به طرف خودش جلب کرده اما نقاشی باعث نشد تا در موسیقی از خواهرها و برادرهایش عقب بماند. 

حضور رسمی اش را در موسیقی با گروه عارف و شیدا شروع کرد و از شروع کار گروه کامکارها هم در کنار برادران و خواهرانش تمبک و دف می نواخت. ارژنگ در سال 1383 کتاب «60 قطعه برای تمبک» را منتشر کرد که الان خیلی از هنرجویان تنبک از آن به عنوان سرمشق استفاده می کنند

ارسلان کامکار (بربط و ویولن)

آنهایی که عشق موسیقی کلاسیک و پای ثابت اجراهای ارکستر سمفونیک اند ارسلان کامکار را به خوبی می شناسند. سولیست ارکستر سمفونیک که همیشه نزدیک به همه نوازنده ها به رهبر گروه می نشیند. به علاوه یکی از معروفترین نوازنده های عود و بربت در ایران هم هست و ساز تخصصی اش در گروه خانوادگی شان هم همین عود است. به غیر از این در زمینه آهنگسازی برای کودکان هم فعال است و موسیقی متن تئاترهای سبز در سبز، شش جوجه کلاغ و روباه، کارآگاه 2، بابابزرگ و تُرُب و موسیقی فیلم تنبلِ قهرمان (تماما به کارگردانی بهروز غریب پور) ساخته اوست. 

به یاد علی اصغر کردستانی، زردی خزان، سوئیت سمفونیک افسانه سرزمین پدری ام، سرود ایران، شوریده دل، سوئیت سمفونیک کردی، کنسرتینو کمانچه (با همکاری اردشیر کامکار)، شباهنگام (با همکاری هوشنگ کامکار روی اشعار نیما یوشیج)، جاده ابریشم، موسیقی متن فیلم مادر (به کارگردانی علی حاتمی) موسیقی متن فیلم آوازهای سرزمین مادری ام (به کارگردانی بهمن قبادی)، آلبوم خاک، نغمه خراسانی، نغمه صلح (تقدیم به خانم شیرین عبادی) و آلبوم ئه وین آثاری از ارسلان کامکار است که آن را خارج از قالب گروه خانوادگی اش منتشر کرده.

اردشیر کامکار (کمانچه و قیچک)

آلبوم ناشکیبای همایون شجریان را که حتما یادتان هست؟ آلبومی که در زمان انتشارش به پرفروش ترین آلبوم موسیقی سنتی تبدیل شد و حسابی سروصدا به پا کرد. آهنگسازی این آلبوم را اردشیر کامکار به عهده داشت. البته اردشیر حق استادی هم به گردن همایون شجریان دارد و او کمانچه را پیش همین اردشیر کامکار یاد گرفته است. همزمان که نزد برادر بزرگترش پشنگ و محمدرضا لطفی موسیقی را یاد می گرفت، عضو گروه عارف و شیدا هم شد.

آلبوم های به یاد صبا، بر تارک سپیده، زهی عشق، تال (قطعاتی روی موسیقی لرستان همراه آواز و کمانچه فرج علیپور)، ناشکیبا، راز نگاه (همنوازی کمانچه و لیره ساز یونانی و بداهه نوازی در موسیقی ایران و یونان به همراه ماتئوس تساهوریدیس)، کارهای ماندگار او در آهنگسازی و کمانچه نوازی هستند که به صورت مستقل آنها را انجام داده است.

اردوان کامکار (سنتور)

برای اینکه اردوان کامکار را خوب به یاد بیاورید کافی است موسیقی فیلم سنتوری را یک بار دیگر گوش کنید. همان موسیقی که با خوانندگی محسن چاووشی تبدیل شد به یکی از موسیقی فیلم های چند سال اخیر. اما این فقط گوشه ای از هنرنمایی های اردوان کامکار است.

او عاشق کارهای فیوژن و ترکیبی است. به سنتور کاملا مسلط است و برای همین می تواند از آن در هر موسیقی دیگری به غیر از موسیقی سنتی هم استفاده کند. نمونه اش همین موسیقی فیلم سنتوری است که اصلا در ژانر پاپ ساخته شده. ملودی های کردی را برای ارکستر سمفونیک تنظیم می کند، کنسرتینو برای سنتور می نویسد، ترکیبی از سنتور و ارکستر سازهای زهی می سازد و خلاصه کلی کارهای عجیب و غریب که باعث شده او را در میان تمام خواهران و برادرانش متمایز کند. بر تارک سپیده، ماهی برای سال نو، سیاچمانه، آلبوم های دریا و برفراز باد (تکنوازی)، موسیقی فیلم چشم انداز ایرانی (به کارگردانی تورج منصوری) از دیگر آثار ماندگار او هستند.

مطالبی که در مورد تاریخچه و معرفی کامکارها خواندید از اینجا ،اینجا و اینجا برداشته ام.

برای مشاهده بعضی از ویدیوهای کامکارها می توانید اینجا را هم نگاهی بیندازید.

 

۱ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۷
سامان عزیزی