زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

چند سال پیش که برای اولین بار کتاب زیبا و الهام بخش رندی پاش با عنوان "آخرین سخنرانی" رو خوندم، جمله ای از این کتاب ،توجه ام رو به خودش جلب کرد و در خاطرم موند.

هر چند که این کتاب ، فارغ از برخی قسمتهاش که به نظرم کمی شعاری هستن و شاید بخاطر تاثیر جامعه ای که رندی پاش در اون رشد کرده وارد این کتاب شدن، آموزه های زیادی برای همه ما داره، ولی فعلاً کاری به اونها نداریم و میخوام در مورد اون جمله ای که عرض کردم صحبت و همفکری کنیم.

در قسمتی از کتاب در مورد "تجربه" گفته شده بود:

تجربه زمانی به دست می آید که چیزی را که می خواستید به دست نیاورید.

 

راستش این جمله ذهنم رو خیلی مشغول خودش کرد (و هنوز هم مشغولشه!).اینکه وقتی میخوام به شخصی صفت با تجربه بدم،واقعاً باید  چه ملاک هایی برای دادن این صفت داشته باشم.

اینکه کسی یک کاری(ساده یا پیچیده) رو برای مدتهای طولانی تکرار کرده و انجام داده، آیا می تونم بهش بگم با تجربه؟

آیا به کسی که در یک مسیری رفته و موفق بوده با تجربه ست؟

یا به قول رندی پاش، کسی که در یک مسیری و برای رسیدن به هدفی رفته و موفق نشده، با تجربه ست؟

آیا کسی که شکست های زیادی خورده، خیلی با تجربه ست؟

آیا کسی که در چند راه مختلف وارد شده و در همه اونها هم موفق بوده، با تجربه نیست؟

 

فرض کنید من دنبال یک آدم با تجربه می گردم که مثلاً در تاسیس و راه اندازی یک کسب و کار وارد باشه.حالا یا برای بررسی و مشاهده مسیری که رفته یا برای مشورت گرفتن یا به هر دلیل دیگه ای که به ذهنتون میرسه.فکر می کنید چطور باید تشخیص بدم که سراغ چه کسی برم؟

اگه چند نفر رو پیدا کنم که توی این راه رفتن و موفق بودن ،کافیه؟

لازم نیست سراغ کسانی برم که توی همین مسیر رفتن و موفق نبودن؟

اصلاً اگر از هر دو گروه کسانی رو پیدا کردم که باهاشون صحبت کنم، به حرف ها و توصیه های کدومشون وزن بیشتری بدم؟

 

نمیدونم این سوالات برای شما هم پیش آمده یا نه. راستش من هنوز هم به جوابی که این پرونده رو در ذهنم ببنده نرسیدم و بعید میدونم هیچ وقت به جواب نهایی هم برسم.چون فکر می کنم پاسخ این سوالات به عوامل زیادی بستگی داره و به سادگی نمیشه در موردشون حکم صادر کرد.

مثلاً فرض کنید دو نفر در یک مسیر یکسان وارد بشن و همه عوامل بیرونی ای که میتونن روی این مسیر تاثیر بگذارن برای هر دو تاشون یکسان باشه، حتی در این حالت هم فکر می کنم "ظرفیت تجربه پذیری" این دو نفر میتونه تاثیر خیلی زیادی روی پاسخ اون سوالات بگذاره.

 با این همه سوال بی جواب در مورد تجربه، طی چند سال اخیر به نتیجه ای رسیدم که تا حد زیادی جزو باورهای من شده(مگر اینکه خلافش برای من ثابت بشه).

اینکه اگر کسی رو پیدا کردیم که قدم در یک مسیری گذاشته و قسمت زیادی از راه رو هم رفته، ولی آگاهانه تصمیم گرفته و خودش نخواسته که تا انتهای راه رو بره- در واقع انتخاب کرده که به اون نقطه ای که ما بهش میگیم موفقیت ،نرسه.یعنی به مقصدی که در دسترسش بوده "نه" گفته-،اون آدم رو آدم با تجربه ای می دونم و اگر بخوام در مورد این مسیر با کسی مشورت کنم حتماً سراغ اون آدم میرم و وزن نسبتاً زیادی رو هم به صحبت های اون میدم.

چنین افرادی رو زیاد نمی بینیم.من در کل عمر هزارساله ی خودم:) فقط سه نفر رو دیدم که با این تعریف سازگار بودن(البته در مسیر هایی که من پیگیرشون بودم).

به هر حال،همونطور که احتمالاً خودتون تشخیص دادین و از نوع گفتن من مشخصه، جنس این صحبت هام از جنس یک حرف علمی مستند که براش شواهد قابل اثبات ارائه بدم نیست.هر چند که فعلاً به این صحبت های خودم باور دارم و بر اساسشون عمل میکنم.

در نهایت،اگر بخوام برای موضوعی با کسانی مشورت کنم(که طبیعتاً این قسمت میتونه فقط بخشی از فرایند تصمیم گیری من باشه)، اول سراغ آدم موفقه میرم.بعد سراغ شکست خورده و در آخر اگه کسی رو پیدا کردم که مصداق حالت سوم باشه میرم پیش اون.

ولی برعکس این ترتیب به صحبت هاشون وزن میدم.یعنی وزن بیشتری به سومی میدم بعد دومی و بعد اولی.

 

مثلاً اگر بخوام در مورد رفتن به دانشگاه با کسی مشورت کنم.مصداق اولی میشه کسی که مدرکش رو روی دیوار اتاقش آویزان کرده.دومی کسیه که برای رفتن به دانشگاه تلاش زیادی کرده ولی نتونسته بره و سومی کسیه که وارد دانشگاه شده ولی بعد از مدتی انتخاب کرده که تا آخرش نره و بیخیال مدرک شده. (حالت چهارمی هم نداره!.کسی که رفته و با وجود اینکه میخواسته ادامه بده ولی نتونسته جزو حالت های ما حساب نمیشه)

پی نوشت: میشه در مورد بعضی قسمتهای حرفهام دلایلی هم ارائه کرد.مثلاً از دنیل کانمن بخوام بیاد و در مورد برخی خطاهای شناختی که در این پروسه موثرن صحبت کنه یا نسیم طالب رو دعوت کنم و ازش بخوام در مورد گورستان شکست خوردگان خاموش چیزهایی برامون بگه ولی هرچی فکر کردم دیدم با وجود اینها هم باز این صحبت ها از جنس سلیقه و تجربه شخصیه.

پی نوشت بعدی: شما چطوری یه آدم با تجربه رو پیدا می کنین که در مسیر خاصی بخواین ازش مشورت بگیرین؟چقدر به حرفهاش وزن میدین؟

 

۰ نظر ۲۵ آذر ۹۶ ، ۰۱:۲۰
سامان عزیزی

بخش های قبلی این نوشته: (+) و (+) و (+) و (+) و (+) و (+) و (+)

*

احتمالاً در مورد آزمایش مارشملو(مارشملو نوعی شیرینی خوشمزه است.خیلی خوشمزه!) چیزهایی شنیده باشید و شاید این ویدیو را هم قبلاً دیده باشید ولی برای شروع بد نیست نگاهی به آن بیندازید.

دریافت ویدیوی آزمایش مارشملو
حجم: 7.42 مگابایت
 

توانایی به تاخیر انداختن خواسته ها(Delayed Gratification)، همانطور که از نامش پیداست به این مسئله اشاره دارد که توان و تحمل ما برای برآورده ساختن خواسته ای که با تاخیر زمانی همراه است چقدر است.این تاخیر از چند ثانیه و چند دقیقه در مسائل پیش پا افتاده شروع و تا چندین ماه و سال در مسائل و خواسته های بزرگتر قابل تصور است.

طبیعتاً برای هر به تاخیر انداختنی باید "چرایی" ای داشته باشیم که معمولاً این چرایی، برای دست یافتن به خواسته ای بزرگتر و با ارزش تر است.

 

این توانایی،آنقدر در زندگی ما انسانها اهمیت دارد که دنیل گلمن(تحت تاثیر روانشناسان این حوزه) در کتاب هوش هیجانی خود، آنرا "استعداد برتر" نامیده است.

آزمایش مارشملو توسط روانشناسی به نام والتر میشل، در دهه ی1960 میلادی طراحی و اجرا شد.او این آزمایش را روی فرزندان کارکنان دانشگاه استانفورد که در کودکستان همانجا بودند انجام داد.والتر میشل بعد از چهارده سال دوباره سراغ کودکان این آزمایش رفت و از جنبه های مختلفی آنها را مورد ارزیابی مجدد قرار داد.به عبارتی با توجه به نتایج پیشین(اینکه توانسته بودند خواسته ی خود را به تاخیر بیندازند یا نه)، در حوزه های دیگر زندگی آنان،ارزیابی هایی را بعد از چهارده سال ترتیب داد.

نتایج به طور خلاصه به قرار زیر بودند:(نقل از کتاب هوش هیجانی دنیل گلمن)

در سنین بالاتر،تفاوت عاطفی و اجتماعی موجود میان گروه کودکانی که شیرینی را قاپیده بودند و همسالان آنها که خواسته ی خود را به تاخیر انداخته بودند،چشم گیر بود. کسانی که در سن چهار سالگی در مقابل وسوسه خود مقاومت کرده بودند، در دوره نوجوانی،از نظر اجتماعی صالحتر بودند، کارآمد و دارای قدرت ابراز وجود بودند، بهتر می توانستند با ناکامی های زندگی دست و پنجه نرم کنند. احتمال اینکه در اثر فشار روحی از هم بپاشند و قدرت عمل خود را از دست بدهند یا به قهقرا بروند!، بسیار کمتر بود. آنان در رویارویی با مشکلات، به جای کنار کشیدن خود، به استقبال چالش ها می رفتند و با وجود احتمال خطر، از مقابله دست نمی کشیدند، آنان متکی به خود و مستحکم، قابل اعتماد و اطمینان بودند و در طرح ها و کارها از خود خلاقیت نشان می دادند و در آنها غرق می شدند. و در نهایت با گذشت این سالها، هنوز هم می توانستند کامروا سازی خود را به قیمت دستیابی به اهداف خود به تاخیر بیندازند.

اما در مقابل، حدود یک سوم از کودکانی که شیرینی را قاپیدند، تعداد کمی از این خصوصیات را داشتند و کمابیش تصویر روان شناختی نسبتاً مساله دار تری داشتند. آنان در نوجوانی خود را از تماس های اجتماعی کنار می کشیدند، لجوج و فاقد قدرت تصمیم گیری بودند، ناملایمات به آسانی موجب دلسری آنان می شد، خودشان را موجودی بد و کم ارزش می انگاشتند، در مقالب فشار روحی پس می رفتند یا نظم کار را از دست می دادند، از اینکه سهم خود را از زندگی به قدر کافی دریافت نمی کردند،به همه چیز بی اعتماد و از همه چیز آزرده خاطر بودند، احتمال بروز رشک و حسد در آنها زیاد بود، در مقابل بدرفتاری، به صورتی افراطی و با بدخلقی پاسخ می دادند که این کار به مجادلات تحریک کننده و درگیری منجر می شد و پس از تمام آن سالها، هنوز هم نمی توانستند حس کامروا سازی خود را فرو بنشانند.

البته این کودکان بزرگتر شده، از جنبه های دیگری هم از جمله آزمون های هوش و غیره مورد ارزیابی قرار گرفتند که موضوع بحث ما نیست.

*

بر اساس مطالعه ی برخی از روانشناسان، ما قسمت زیادی از این توانایی را به ارث می بریم.در مقابل،عده ی دیگری معتقدند که قسمت زیادی از این توانایی به تربیت و محیط ما وابسته است. و احتمالاً خودتان هم می توانید حدس بزنید که هر روانشناسی، بسته به اینکه از کدام مکتب فکری باشد،مانند بسیاری دیگر از بحث های روانشناسی، نحوه تحلیل و تفسیرش از این توانایی، ممکن است سوگیری های مختلفی داشته باشد.

به هر حال آنچه که تا حدی از آن اطمینان داریم این است که این توانایی ،بر بسیاری از حوزه های زندگی ما تاثیر می گذارد. همچنین می توانیم این اطمینان را هم داشته باشیم که کسب کردن این توانایی،دست کم تا حدی در حیطه کنترل و اختیار ما قرار دارد و با تمرین و ممارست می توان آنرا بهبود بخشید.

*

اما این بحث ها چه ربطی به خشم و مدیریت خشم دارد؟

همانطور که در بحث تعریف خشم اشاره شد، خشم،زمانی در ما پدید می آید که گپ و فاصله ای بین خواسته ی مطلوب ما و واقعیتی که پیش روی ماست وجود داشته باشد.

بر اساس این تعریف و توضیحات بالا، شاید بتوان اینطور نتیجه گرفت که ابراز ِآنی خشم(به عنوان پاداشی که در همان لحظه به خشم مان و خودمان می دهیم) را می توان در مقابل به تاخیر انداختن خشم( که می تواند پاداش های بزرگتری را در هنگام خونسردی عایدمان کند) قرار داد.

در واقع احتمالاً می توانیم بگوئیم که داشتن توانایی به تاخیر انداختن، شرط لازم برای مدیریت خشم است.

 

سوالی که در اینجا پیش می آید این است که: خوب فرض کنیم، من روی این توانایی ام کار کردم و توانستم آنرا تقویت کنم و در لحظات خشمگینی هم خشمم را به تاخیر انداختم، بعدش چه؟ آیا همین که خشمم را به تاخیر بیندازم، یعنی آنرا مدیریت کرده ام؟ پس خواسته ام(که ممکن است هنوز معتقد باشم درست و به جا بوده است) چه می شود؟ خودت گفتی هر به تاخیر انداختنی بخاطر به دست آوردن دستاورد بزرگتری است.

پاسخی که فعلاً به ذهنم می رسد این است که، به هر حال اینکه من بتوانم جلوی ابراز افسارگسیخته ی خشمم را که معمولاً نتایج زیانباری برای خودم و دیگران دارد، بگیرم و کمی آنرا به تاخیر بیندازم، خودش دستاورد بزرگی است. اما در کنار این دستاورد، فکر می کنم قسمتی از سوال ،هنوز هم به جاست.یعنی اگر هنوز معتقد باشم که خواسته ام درست و به جا بوده است یا حداقل، هنوز هم دنبال آن هستم و گپ و فاصله ی بین مطلوب من و واقعیت ،تغییری نکرده،آنوقت حق دارم از خودم بپرسم که بعد از به تاخیر انداختن خشمم، چکار باید بکنم؟

و این بحث،احتمالاً موضوع پست بعدی خواهد بود.

 

۰ نظر ۲۳ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۸
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۹ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش هفتم(جعبه سیاه خشم)

بخش های قبلی این نوشته که  اگر آنها را نخوانده اید، بد نیست قبل از مطالعه ی این مطلب نگاهی به آنها بیندازید:

1-مقدمات

2-فصل مشترک تعاریف خشم

3-اشاره ای به سنکا

4-خشم و خرد

5-خشم در سایر جانوران

6-داستان مار و مرتاض

*

 

احتمالاً همه ما در مورد جعبه ی سیاه هواپیماها شنیده ایم.جعبه سیاه، شامل یک حافظه است که تمام اتفاقات و گفتگو ها و تماس های پرواز را ثبت و ضبط می کند و توسط لایه های محافظ محکمی که تحمل ضربات بسیار شدید و آتش سوزی و غیره را دارند محافظت می شود.

کارکرد اصلی آنرا همه ما می دانیم.بعد سقوط یک هواپیما از طریق این جعبه می شود دلایل سقوط را بررسی کرد.

شوخی نوشت: هر چه گشتم نتوانستم جعبه ی سیاهی پیدا کنم که سیاه باشد و تقریباً همه ی گزینه هایی که دیدم نارنجی بودند! که دلیل دارد. به هر حال شما به بزرگی خودتان ببخشید و فکر کنید زیر این پوسته ی نارنجی یک لایه ی سیاه رنگ دیگر هم هست:)

*

داشتم فکر می کردم که خشم ما هم ممکن است جعبه ی سیاهی داشته باشد.(البته همه ی خشم و پرخاش های ما نتیجه ای شبیه تصویر بالا ندارند! که همیشه دنبال جعبه ی سیاه آن بگردیم ولی احتمالاً شما هم تائید می کنید که برخی اوقات می تواند چنان نتایج فاجعه باری داشته باشد).

روانشناسان ،بعضی اوقات برای توضیح اتفاقاتی که قبل از واکنش های رفتاری انسانها رخ می دهد از فرآیندی سه مرحله ای استفاده می کنند که شبیه این شکل است:

در واقع این فرآیند شامل یک یا یکسری ورودی است که ما توسط حواسمان دریافت می کنیم و در نهایت به یک یا یکسری خروجی منتهی می شود که ممکن است مقدمه ی بروز یک رفتار خاص باشند.

بازسازی شکل بالا به زبان روانشناسان ،چیزی شبیه شکل زیر خواهد بود:

 

فرض کنید به یک مهمانی خانوادگی دعوت شده اید و مجبور هستید حتماً حضور داشته باشید!.بعد از رفتن به مهمانی و گذشت مدت کوتاهی از شروع مهمانی، تصمیم می گیرید که از میزبان عذرخواهی کنید و به سرعت محل را ترک کنید.

در این مثال ساده، می توانیم فضای مهمانی و اتفاقات آنرا رویداد در نظر بگیریم.اتفاقاتی که در ذهن شما رخ می دهد(که ناشی از عوامل مختلفی است، از داوری ها و پیش داوری های ناشی از ارزش هایتان بگیرید تا عوامل روانشناختی مختلف) را می توانیم جعبه دوم(یعنی تفسیر) در نظر بگیریم. باز هم فرض بگیرید احساسی که به شما دست داده است احساس ناراحتی است(یعنی جعبه سوم) و در نهایت تصمیم بر ترک مهمانی که در مراحل بعدی قرار می گیرد(که در اینجا موضوع بحث ما نیست).

 

از آنجا که "خشم" هم از جمله ی احساساتی است که این فرآیند را طی می کند، به نظرم بیراه نگفته ایم اگر بگوئیم: جعبه ی سیاه خشم، تفسیر ما از رویداد هاست.

اگر به مثال هواپیما برگردیم، و در برخی موارد، "خشم و پرخاش بعد از آنرا" نوعی سقوط(مانند صحنه بالا) در نظر بگیریم، می توانیم با بررسی و موشکافی جعبه ی سیاه خشم، دلایل این سقوط را تا حدی تشخیص دهیم.

 

با توجه به توضیحاتی که داده شد، می خواهم نتیجه بگیرم که برای مدیریت کردن خشم، توجه و تمرکز بر این جعبه ی سیاه، لازم و ضروری است. در واقع فکر می کنم بخش زیادی از مدیریت خشم( و نه همه ی آن) وابسته به نحوه مواجهه ما با جعبه ی سیاه آن است.

نمی دانم داستان کبری و کامران را خوانده اید و به خاطر دارید یا نه. اگر نخوانده اید لطفاً در اینجا ، نگاهی به آن بیاندازید تا به عنوان یک نمونه، چند تفسیر مختلف از آن را با هم مرور کنیم.

 

اگر تبدیل آشپزخانه به بازار شام را یک "رویداد" در نظر بگیریم که در نهایت به خشمگین شدن کبری انجامید، می توانیم برخی تفسیر های محتملِ کبری را لیست کنیم:

-یک حالت می تواند این باشد که کبری، بی مسئولیتی را یک ویژگی و رفتار بسیار بد منفی می داند و با دیدن وضعیت آشپزخانه، رفتار کامران را یک بی مسئولیتی غیر قابل تحمل تفسیر می کند که باعث احساس خشم در او می شود و الباقی قصه.

-حالت بعدی می تواند تفسیر کبری از رفتار کامران مبنی بر اهانت و بی احترامی به او باشد.

-حالت دیگر اینکه کبری این رفتار را به بی ملاحضگی محض کامران تعبیر کند و فکر کند که او فقط به فکر کام رانی خودش است و باید به او نشان دهد که یک من ماست چقدر کره دارد.

-تفسیر دیگر می تواند این باشد که کبری با دیدن آن صحنه، داستانی در ذهنش می سازد مبنی بر اینکه کامران ،احتمالاً به خاطر اینکه او به مهمانی مجردی رفته و شب هم به خانه برنگشته، از دستش ناراحت است و با این کار خواسته تلافی کند.

-تفسیر دیگر می تواند این باشد که کبری به این موضوع فکر کند که کامران تا همین چند ماه پیش در کنار مادری زندگی می کرده که همه ی امور مربوط به خانه را رتق و فتق می کرده است و ممکن است هدف خاصی از این رفتار نداشته باشد و از روی عادت دیرینش بوده باشد.

-حالت دیگر می تواند این باشد که واقعاً کاری فوری برای کامران پیش آمده باشد و فرصت نکرده باشد که گندکاری هایش! را جمع و جور کند.

-یا اینکه به این فکر کند که این اتفاق، برای بار اول است که رخ می دهد و شاید کامران نمی داند که چکار باید بکند، شاید اگر با او صحبت کند،وضع بهتر شود.

-و تفاسیر مختلف دیگری که محتمل باشند.

 

شاید شما هم قبول داشته باشید که هر کدام از این تفاسیر که خروجی جعبه ی سیاه خشم کبری باشند،ممکن است احساس متفاوتی در او ایجاد کند.

ما معمولاً زمانی احساس خشم شدید می کنیم که خروجی جعبه ی سیاهمان، در دسته ی بدبینانه ترین تفسیر ها قرار داشته باشد. در حقیقت می خواهم بگویم بین تفسیر(تا حدی انتخابی ما) و احساس خشمی که تجربه می کنیم رابطه ی مستقیمی وجود دارد(این رابطه مستقیم به این معنا نیست که تنها عامل در احساس خشم ما صرفاً از تفسیر ما آب بخورد).

طبیعتاً بررسی این جعبه ی سیاه در جهت مدیریت خشم، نیاز به مطالعه و تمرین و ممارست دارد و احتمالاً زمان زیادی ببرد تا ما بتوانیم تا حدی خروجی های آنرا در کنترلمان در آوریم.ولی اگر موفق به این کار شویم، فکر می کنم گام بسیار بزرگی را در مدیریت خشم برداشته ایم که ممکن است از ثبات و پایداری زیادی در طول زمان بهره مند باشد.

و در نهایت فکر می کنم پذیرش این مطلب برای مدیریت خشم ،مستلزم این است که به بحث اختیار حداقلی باور داشته باشیم ،همچنین سوگیری مرکز کنترل مان به سمت مرکز کنترل درونی باشد.

 

۱ نظر ۲۰ آذر ۹۶ ، ۰۰:۲۹
سامان عزیزی
شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

راهی برای پیش بینی آینده

۰ نظر ۱۸ آذر ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۷ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش ششم(داستان مار و مرتاض)

بخش های قبلی این نوشته: یک ،دو ،سه ،چهار و پنج.

*

در قطاری که به یکی از شهرهای هند می رفت، مردی عامی کنار یک مرتاض نشسته بود و از وی می پرسید:

"مرتاض یعنی کسی که خویشتن دار است.آیا شما هم قدرت ضبط نفس دارید؟"

مرتاض پاسخ داد: بله.

- یعنی بر خشم خویش مسلط هستید؟

+بله.

- منظورتان این است که بر خشم خود تسلط یافته اید؟

+ بله

- یعنی میخواهید بگوئید که می توانید خشم تان را کنترل کنید؟

+ بله می توانم.

- یعنی هیچ وقت دچار خشم نمی شوید؟

+ نه.

- جداً راست می گوئید؟

+ بله.

مدتی به سکوت گذشت.سپس مرد عامی دوباره پرسید:

واقعاً فکر می کنید می توانید خشم خود را کنترل کنید؟

مرتاض پاسخ داد: گفتم که! می توانم.

- پس می خواهید بگوئید هیچ وقت خشمگین نمی شوید حتی اگر...

مرتاض ناگهان فریاد زد: اهه! تو که یک ریز فقط همین را می پرسی! از جان من چه می خواهی؟نکند دیوانه ای؟ مگر به تو نگفتم که...

- آه، ای مرتاض! خشم یعنی همین. پس شما هنوز هم ضبط نفس ندارید چون...

مرتاض به میان حرفش دوید و گفت: چرا، دارم. آیا داستان آن مار و مرتاض را شنیده ای؟

مرد عامی گفت: نه، نشنیده ام.

+ پس گوش کن!

 

در کوره راهی که به یکی از دهکده های بنگال منتهی می شد، مار کبرایی زندگی می کرد و زائرانی را که برای زیارت معبد می رفتند، می گزید.

بالاخره مردم عاصی شدند و دیگر کسی(از ترس مار) به زیارت نمی رفت. متولی معبد وقتی از جریان آگاه شد، تصمیم گرفت مشکل را حل کند. پس به سکونتگاه مار رفت و افسونی خواند تا مار را از لانه اش بیرون بکشد و مطیعش سازد.

مار بیرون آمد و متولی به او گفت: "نیش زدن زائرانی که از اینجا عبور می کنند، کار درستی نیست" و از مار قول گرفت که زائران را دیگر نگزد.

چندی نگذشت که زائری که از آن راه می رفت، مار را دید و ترسید اما حرکت خطرناکی از سوی مار (که دال بر حمله باشد) ندید. پس از زیارت، به خانه اش رفت و قضیه را برای دیگران تعریف کرد. به زودی شایع شد که مار (به دلیل نامعلومی) آرام و سر به زیر شده و دیگر کسی را نمی گزد.

از آن پس، ترس مردم از آن مار کبری ریخت و طوری جری شدند که حتی کودکان روستا، مار را بازیچه ی خویش ساختند و دم آن بیچاره را می گرفتند و به این سو و آن سو می کشاندند.

روزی متولی معبد از نزدیکی سکونتگاه مار می گذشت.به فکرش رسید مار را احضار کند و از او بپرسد که آیا به قولش وفا کرده یا نه. پس او را فرا خواند. مار با حالی نزار به وی نزدیک شد. متولی چون حال مار را دید،پرسید: "چرا به این روز افتاده ای؟چه شده؟"

مار در حالی که می گریست گفت: از روزی که به تو قول دادم دیگر کسی را نگزم، مردم پدرم را در آورده اند.

متولی گفت: من به تو گفتم مردم را نیش نزن، ولی نگفته بودم از "فش فش کردن و تظاهر به نیش زدن" خودداری کن.

 

پایان داستان.

*

در مورد این داستان، یکسری توضیحات نوشتم و پاک کردم. به نظرم رسید که نتایج اخلاقی! داستان را بهتر است هر کدام برای خودمان تحلیل کنیم.

پی نوشت: این داستان را از کتاب روانشناسی خشم اثر کارول تاوریس نقل کردم.

 

۱ نظر ۱۶ آذر ۹۶ ، ۰۱:۱۷
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۷ ق.ظ

سه هزار و پانصد کیلومتر همراه آقا معلم

 

معمولاً فایل های صوتی آقا معلم (محمد رضا شعبانعلی) رو توی خونه یا شرکت گوش میدادم که چیزی تمرکزم رو به هم نزنه. بعضی اوقات هم برای مرور و یادآوری، این فایلها رو داخل ماشین گوش میدادم. حدود یکسالی میشه که فرصتی دست نداده بود تا داخل ماشین ،بعضی از این فایل ها رو مرور کنم اما طی یکماه گذشته برای انجام برخی کارهام باید با ماشین خودم میرفتم سفر.

احتمالاً دوستان متممی بقیه ماجرا رو حدس میزنن.

منم از خدا خواسته، قبل از سفر با محمد رضا هماهنگی های لازم رو انجام دادم (البته محمد رضای توی فایل ها) و برای یک همراهی چند هزار کیلومتری مهیا شدیم.

کمی در مورد عزت نفس با هم صحبت کردیم، زمان زیادی رو صرف گفتگو در مورد انتخاب و تصمیم گیری کردیم، کمی در مورد منابع! و الی آخر.

این سفرم با وجود همسفری مثل آقا معلم سفر خیلی خوب و خاطره انگیزی شد، خلاصه هرچی از خوبی هاش بگم کم گفتم!

یاد حرف های محمد رضا در مورد تجربه دنیاهای موازی بخیر.

 

۱ نظر ۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۱۷
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۱ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش پنجم(خشم در سایر جانوران)

بخش های قبلی این نوشته: اول و دوم و سوم و چهارم

*

 

داروین در کتاب "ابراز عواطف در انسان و حیوانات" (1872) گفته است: خشم واکنشی است ساده در برابر تهدید ،

و مستلزم آن است که جانور تحریک شود و به دفاع از خویش بر خیزد. در واقع داروین خشم را انگیزه ای برای تلافی تعریف کرده و گفته " اگر جانور تلافی نکند یا قصد تلافی نداشته باشد یا دست کم میل حمله به دشمن در او نباشد، نمی توان گفت که خشمگین شده است."

از آنجا که داروین معتقد بود رفتار اغلب انسان ها شبیه سایر جانوران است، لذا می توان نتیجه گرفت که واکنش خشم، همانطور که در ما هست، در حیوانات دیگر هم وجود دارد. بررسی هایی که داروین در هند، نیوزیلند، چین،استرالیا و اروپا انجام داد، او را مطمئن ساخت که علائم خشم، در همه ی مردم سراسر دنیا یکسان است.

 

در حدود2000 سال پیش، سنکا گفته است: "جانوران، به جز انسان، دچار خشم نمی شوند زیرا خشم همیشه در جایی ظاهر می شود که نیروی تعقل وجود داشته باشد و چون جانوران دارای نیروی تعقل نیستند، لذا خشم نیز در آنها ایجاد نمی گردد."

جیمز آوریل (روانشناسی که کاربرد عواطف در روابط اجتماعی را به طور گسترده مورد مطالعه قرار داده) با این گفته ی سنکا موافق است و عقیده دارد که خشم فقط در انسان ها هست زیرا فقط بشر است که می تواند درباره ی اعمال سایر انسان های دیگر قضاوت کند و مثلاً حکم کند که فلان عمل،آیا با قصد و نیت خاصی انجام گرفته است؟ یا آیا مجاز به انجامش بوده اند؟ یا در انجام فلان کار،آیا کوتاهی و اهمال شده یا نه؟ هر صحنه ی حاوی "خشم"، مجموعه ای است از تصمیماتی که در یکچشم بر هم زدن اتخاذ می شوند: من که مشتم را بلند کرده ام، آیا از فرط خشم این کار را کرده ام یا محض خنده؟ اگر از فرط خشم چنین کرده ام، این خشم آیا خطرناک است یا بی خطر؟ اگر خطرناک است آیا ارزش تلافی دارد یا نه؟ و الی آخر.

آوریل معتقد است "ارتباط متقابل حیوانات با یکدیگر"، ما را به یاد "سخن گفتن" انسان می اندازد. به همان صورت، "پرخاشگری جانوران" نیز "خشم انسان" را تداعی می کند. اما اصطلاح "خشم حیوانات" گمراه کننده است و اگر در کتابی خواندید که "فلان حیوان از دست کسی خشمگین شد یا با صدایی خشمگینانه غرید"، بدانید که نویسنده آن کتاب از "استعاره" استفاده کرده است تا خواننده منظورش را بهتر بفهمد.

غضب جانوارن دیگر، در واقع "خشم یا غضب" نیست بلکه واکنشی است در برابر پرخاش گری سایر حیوانات. جانور هنگامی که غضب می کند، هدفی ندارد جز ایستادگی در برابر پرخاشگری دیگران. اما خشم انسان به مراتب پیچیده تر است و انسان ممکن است به خاطر مقاومت در برابر پرخاشگری دیگران خشمگین نشود بلکه به خاطر رسیدن به هدف خاصی خشمگین گردد یا خود را خشمگین جلوه دهد.

 

در هر صورت ما امروز هم دقیقاً نمی دانیم که آیا خشم به صورتی که در انسان هست در سایر جانوران هم وجود دارد یا نه؟ از طرفی به خاطر خطای ذهنی ما در انسان انگاری(آنتروپومورفیسم)، رفتار و واکنش های سایر جانوران را مانند رفتار و واکنش های خودمان تعبیر می کنیم. 

به هر حال اگر حتی خشم هم در سایر جانوران وجود داشته باشد، بعید می دانم آنقدر پیچیده و با پتانسیل تخریب بالا باشد که در وجود ما انسان ها هست.

خوشبختانه در سال های اخیر توجه به پژوهش و تحقیق در مورد زندگی و رفتار سایر جانوران بیش از پیش شده است و با کمک ابزار ها و تکنولوژی های جدید تر، ممکن است بتوانیم شناخت مان را از آنها بیشتر کنیم.(و خدا را چه دیدید! شاید توانستیم مدیریت خشم را از حیوانات دیگر، بهتر بیاموزیمwink)

 

۰ نظر ۱۲ آذر ۹۶ ، ۰۱:۳۱
سامان عزیزی