زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
جمعه, ۱۳ فروردين ۱۴۰۰، ۰۷:۲۰ ب.ظ

کتاب هایی که در سال 99 خواندم

خب :) سال 99 چون وقت بسیار بیشتری برای کتاب خواندن داشتم کمتر از معمول کتاب خواندم!

سال کرونایی بود و همه داشتند میگفتند وقت خوبیه که کتاب بخونین، این بود که منم کمتر خوندم(یادم باشه یه کم امتیازِ مربوط به فاکتور N (نوروتیک بودن) مدل پنج عاملیم رو بالاتر ببرم)

 

خارج از این شوخی ها که کمی جدی هم بودند، سال گذشته چندان از میزان کتاب خواندنم راضی نبودم(من بین کتاب خواندن و مطالعه کردن، کمی تفاوت قائل می شوم.در این مطلب و مطالب قبلی ای که در این زمینه صحبت کرده ام صرفاً در مورد کتاب خواندنم حرف زده ام نه مطالعه ام). قصد توجیه کردنش را هم ندارم. توی دو سه بازه زمانی در طول سال، از کیفیت کتابخوانی ام خیلی راضی ام ولی بقیه اش را نه از کیفیت راضی ام نه از کمیت.

 

اول لیست کنم بعد توضیحات بیشتری میدهم:

1-درک یک پایان-جولین بارنز-حسن کامشاد-نشر نو

2-خداحافظ گاری کوپر-رومن گاری-سروش حبیبی-انتشارات نیلوفر

3-برفک(white noise)-دان دلیلو-پیمان خاکسار-نشر چشمه

4-چراغ ها را من خاموش می کنم-زویا پیرزاد-نشر مرکز

 

5-فلسفه تنهایی-لارس اسونسن-خشایار دیهیمی-نشر نو

6-ترس و لرز-سورن کیرکگور- عبدالکریم رشیدیان-نشر نی

7-زندگی سراسر حل مسئله است-کارل پوپر-شهریار خواجیان-نشر مرکز

 

8-معمای فراوانی-تری لین کارل-جعفر خیرخواهان-نشر نی

 

9-انسان در جستجوی خویشتن-رولو می-سید مهدی ثریا-نشر دانژه

10-کتاب Self-therapy نوشته Jay Ealey

11-هنر انسان شدن-کارل راجرز-مهین میلانی-نشر نو

12-تحلیل رفتار متقابل-ون جونز و یان استوارت-بهمن دادگستر-نشر دایره

13-وضعیت آخر-تامس هریس-اسماعیل فصیح-نشر نو

14-ماندن در وضعیت آخر-امی و تامس هریس-اسماعیل فصیح-نشر نو

15-بازی ها-اریک برن-اسماعیل فصیح-نشر ذهن آویز

 

16-کتاب Simply Complexity(A Clear Guide to Comlexity Theory) نوشته Neil F.Johnson

17-ریاضیات زیبا-تام سیگفرید-مهدی صادقی-نشر نی

 

18-مدیران و چالش های تصمیم گیری-ماکس بیزرمن و دون ای مور-علی سرزعیم-نشر کرگدن

19-شیب-ست گادین-محمد خضرزاده-نشر درناقلم

20-گاو بنفش-ست گادین-افسانه درویشی-نشر کتیبه پارسی

 

تصمیم داشتم کتاب های انگلیسیِ بیشتری بخوانم، به چند کتاب انگلیسی دیگر هم سرک کشیدم و برخی را تا نصفه های کتاب خواندم ولی یا انقدر برایم جالب نبودند که ارزش تمام کردن داشته باشند یا بیش از حد تنبلی کردم و ادامه شان ندادم. سرعت انگلیسی خواندنم حدود یک پنجمِ فارسی خواندنم است هنوز. به نظرم این کندی و سختی هم بی تاثیر نبود. اما نمی شود در همین حال بمانم باید این سنگ را هم بردارم تا سرعتم بیشتر شود. یعنی تا چندین کتاب را به کندی نخوانم سرعتم بیشتر نمی شود. راه میانبری نیست متاسفانه :)

 

چند سال اخیر و سال های خیلی دورتر، در حوزه روانکاوی و خود کاوی مطالعه کرده بودم و از مدل های موجود در این حوزه چیزهایی آموخته بودم اما سال گذشته چون تازه با مدل IFS آشنا شدم(به واسطه دوستم هیوا)، در کنار همه مزیت ها و نکات خوب این مدل، احساس کردم بخش ها و حوزه های مهمی هستند که مفید ترین تبیین از آنها را در مدل TA دیده بودم، این بود که در کنار آموزه ها و تمرین های IFS کتاب های مهم TA را هم دوباره خواندم(فکر می کنم یکی از مفیدترین کتاب هایی که در این حوزه خوانده ام کتاب تحلیل رفتار متقابل یان استوارت است). بخشی از مطالعه سال گذشته که گفتم از کیفیت آن راضی ام همین بخش است. احساس میکنم با تمرین ها و تعمیق بیشتر آموزه های این دو مدل، در مجموع کمی بهتر از قبل خودم و ارتباطاتم را می شناسم(نمی دانم شایدم توهم باشد).

نکته حاشیه ای که دلم نمیخواهد ناگفته بماند این است که تازه متوجه شدم که اریک برن چقدر هوش بالایی در حوزه روان داشته است! (البته این ارزیابی را باید کسی انجام دهد که هوشی بالاتر از اریک برن دارد. اما در حد هوش ناقص من و در این مقیاس عرض کردم) کتاب "بازی ها" را برای سومین یا چهارمین بار بود که میخواندم اما به نظرم رسید که بارهای قبلی تا حد زیادی نکات مهمی را درک نکرده بودم. فکر می کنم کسی که میخواهد با TA آشنا شود، برخلاف توصیه ی خیلی ها، باید این کتاب را جزو آخرین کتاب هایی بگذارد که در این حوزه میخواند نه جزو اولین ها.

 

فکر می کنم بهترین حال را هم هنگام خواندن دو کتاب simply complexity و ریاضیات زیبا تجربه کردم. از اینکه احساس میکردم بعضی مباحث پیچیدگی را کمی بهتر متوجه می شوم ذوق میکردم انگار:)

 

کتاب بیزرمن هم یکی از بهترین کتاب هایی بود که تا کنون در این حوزه خوانده ام. موقع خواندنش همش با خودم فکر میکردم که چرا زودتر این کتاب را نخوانده بودم. مواردی را که خودم با زحمت و بدبختی از لابلای کتاب های دیگری بیرون کشیده بودم به زبانی ساده و مفید و کاربردی در کتابش آورده است. به نظرم هر مدیری که این کتاب را نخوانده باشد بخش بزرگی از آموزه های حوزه تصمیم گیری را از دست داده است.

 

به نظرم تنها خاصیت خواندن کتاب های ست گادین(البته این دو کتاب) برای من این بود که لیستم کمی بزرگتر شود! شاید اغراق نکرده باشم اگر بگویم که هر کدام از این دو کتاب را می شد در یک جمله هم گفت. البته اینکه خلاصه یک کتاب یک جمله باشد به خودی خود چیز بد یا کم ارزشی نیست. مشکلم با این دو کتاب این بود که این دو جمله جزو بدیهی ترین و ابتدایی ترین جملاتی هستند که هر کسی که وارد بحث مارکتینگ می شود می شنود. محتوای کتاب ها هم طوری نبود که احساس کنم زوایای پنهان یا نکات عجیب غریبی از این دو جمله را می خوانم. به هر حال این نظر غیر متمدنانه ی غیر قابل اتکای من است;) از اول هم از این بشر چندان خوشم نمی آمد. شاید دچار خطای هاله ای و ترکیبی از چند خطای دیگر شده ام :) .احتمالاً اگر ده یا پانزده سال پیش این کتابها را می خواندم نظرم چیز دیگری بود.

 

قلم زویا پیرزاد را هم خیلی دوست داشتم. کلی به خودم نق زدم که چرا چنین نویسنده ی خوش قلمی را از دست داده ام آنهم بخاطر سوگیریِ احمقانه ای که به نویسندگان داخلی داشته ام.

 

و در پایان، همانطور که محمدرضا شعبانعلی در فایل های صوتی "راهنمای خرید و خواندن کتاب" اشاره کرده بود و من هم قصد داشتم تعدادی از آن نکات را سال 99 تمرین کنم، به نظرم کمی شهامتِ ول کردن و ناتمام رها کردن کتاب هایی که احساس می کنم با حال و روزم سازگار نیستند را پیدا کرده ام. البته بجز این دو کتاب ست گادین :) اینها را تا آخر خواندم گفتم ببینم با این همه هیاهو که در مورد ست گادین بوده چیزی پیدا می کنم که نظرم عوض شود یا نه.(هرچند که کم حجم بودنشان هم بی تاثیر نبود;)

 

پی نوشت: اگر هر کدام از دوستان عزیزم در مورد هر کدام از کتابها یا توضیح کلی محتوای آنها سوالی داشت خوشحال می شوم که توضیح بدهم.

۴ نظر ۱۳ فروردين ۰۰ ، ۱۹:۲۰
سامان عزیزی
شنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۹، ۰۸:۳۵ ب.ظ

نهاد خانواده، این اختراع چند وجهی بشر

پیش نوشت: این مطلب را چند ماه پیش برای یکی از دوستان خیلی عزیزم نوشتم. چون نپخته بود و در عرض چند دقیقه نوشته بودمش منتشرش نکردم-البته دلایل دیگری هم داشت;) -و فقط برای همان دوستم فرستادم. چند وقتی است که اصلاً حال و حوصله نوشتن ندارم، از طرفی وبلاگ هم صدایش درآمده و کم مانده بد و بیراهی نثارم کند، این بود که دستی سرسری به سر  و روی آن مطلب کشیدم و دگمه انتشار را زدم :)

 

از سال های دبیرستان، همیشه روانشناسی خواندن جزو علاقه ها و دغدغه هایم بوده. بیراهه زیاد رفته ام در این حوزه اما مطالعات و تجربه های مفید هم کم نداشته ام.

حوزه روانکاوی، یکی از حوزه های روانشناسی و رواندرمانی است. همه ی ذهن و روان و مغز را نمی شود با عینک روانکاوی دید و تفسیر و تحلیل کرد. رویکرد ها و نگاه های مختلفی در روانشناسی بوده و هستند. برخی علمی برخی علمی تر و برخی نیمه علمی و غیر علمی. طبیعتاً مدل ها و نگاه های مفید تر و مبنی بر شواهد و مستندات علمی تر قابل اتکاتر هستند اما مدل های غیر علمی تر و حتی توهمی هم هنوز زنده هستند و نفس می کشند. به نظر میرسد که اغلب مدل های روانکاوی، آنطور که ادعا می کنند علمی نیستند و از روش و ارزیابی علمی فاصله زیادی دارند. بیشتر این مدل ها بخش ها و تکیه گاه های علمی دارند اما بخش های زیادی از آنها شاخ و برگ ها و ادعاهایی هستند که واقعاً علمی نیستند. مثلاً اگر همه ی بخش های یک مدل را صد واحد در نظر بگیریم، بسته به اینکه از چه مدلی حرف میزنیم ممکن است ده، بیست یا سی واحدش علمی باشد و بقیه اش علمی نیست(منظور این نیست که الزاماً غلط است، فقط دارم میگم که علمی نیست) ولی معمولاً پایه گذاران یا مدرسان یا طرفداران این مدلها طوری حرف میزنند و وانمود میکنند که انگار همه صد واحد علمی است. معمولاً وقتی نقدی هم وارد می شود در دفاع به همان سی واحد ارجاع میدهند و از هفتاد واحدی که پایگاه علمی ندارد صحبت چندانی نمی کنند. شاید یکی از دلایلی که در تفسیر این مدلها هر کس هر طور که دلش میخواهد حکم می دهد و گاهی توهم هم میزند همین باشد.بگذریم.نمیدانم چرا وارد این بحث شدم لابد بخشی از وجودم لازم دیده! ;)

بیشترین تمرکز مطالعه من در روانشناسی، روی مدل ها و نظریه های شخصیت شناسی بوده. از همه مدل های این حوزه چیزهایی خوانده ام و در مورد برخی از این مدل ها هم مطالعه بیشتری کرده ام. می خواهم بگویم که مدعی نیستم که از همه رویکرد های حوزه روانشناسی آگاهم اما حداقل می توانم بگویم که در مورد مدل های معتبر و شناخته شده چیز هایی می دانم.

همه این حرفها را نزدم که بگویم کمی روانشناسی بلدم(که کمی بلدم!) بلکه اینها را گفتم که وقتی بحث اصلی را مطرح کردم فکر نکنید که خیلی پرتم.

 

هر چه بیشتر در حوزه روانکاوی و رواندرمانی مطالعه می کردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که مشکلاتی که اکثر آدمها(یا با کمی اغراق، همه آدمها) در بخشی از ذهن و روان و زندگی شان دارند ناشی از نهادی به نام خانواده است.

دقت بفرمائید که نگفتم همه مشکلات روانی و ذهنی ما ناشی از این نهاد است. همچنین، همانطور که کمی بالاتر عرض کردم، نگفتم که این مشکلات همه ی مشکلات حوزه روان هستند بلکه تاکید کرده ام که مشکلات روانی و ذهنی ای که در رویکرد روانکاوی مد نظر متخصصان روان است. منظورم این است که اگر همه ی آن بخش هایی که تا کنون از ذهن و روان انسان شناخته شده است را یک فرش دوازه متری فرض کنیم. رویکرد روانکاوی(و نو روانکاوی و همه مدل های حاشیه ای دیگری که روی این رویکرد بنا شده اند.یعنی از فروید و یونگ بگیرید تا مدل هایی که در سالهای اخیر مد شده اند) شاید کمتر از یک چهارم این فرش را بتواند توضیح دهد و تفسیر کند(یک چهارم را هم با اغراق می گویم). البته این تمثیل از فهم ناقص من می آید و ممکن است این نسبتها از نظر متخصصان این حوزه کاملاً متفاوت و حتی بیربط و بی پایه باشند. اما فعلاً بر اساس مدل ذهنی من، نسبتهای نسبتاً درستی هستند.

برگردیم به اصل موضوع.

مطمئناً نهاد خانواده، در طول تاریخ بشری، آنقدر مزیت برای بشر داشته است تا کنون هم دوام آورده و به راه خودش ادامه می دهد.

پس حرفم این نیست که این نهاد، سراسر بلاست.و خوبی هایش را هم می بینم و می توانم در مدحش ساعت ها سخنرانی کنم.

اینکه برای کجای بشر خوب بوده خودش بحث مفصلی است. مثلاً فکر می کنم یکی از جاهایی که بشر خیلی از این نهاد بهره برداری کرده در حوزه اداره جامعه(یا قبیله یا هر کلونی دیگری) و مدیریت کردن امور آن از طریق الگو سازی ها و فرهنگ سازی ها و آموزش ها و سنت سازی ها و از این قبیل بوده است. اما از یک چیز مطمئنم. اینکه برای تربیت فرزندان انسان، از کودکی تا زمان استقلال از این نهاد، بیشتر از خوبی، بدی داشته است.

در اغلب موارد، خود والدین پر از زخمها و درد ها و مشکلات مختلفی بوده اند. بعد از اینکه زیر چتر این نهاد هم می روند، معمولاً همه این زخمها و درد ها و مشکلات، پیچیده تر می شوند.

همه ی مسائل بیرونی(محیط بیرونی و تاثیر باقی نهادها) را هم به این مشکلات و زخمها اضافه کنید و ببینید که وضعیت چطور می شود.

اغلب والدین، خودشان به بلوغ فکری و احساسی نرسیده اند و الگوها و رفتار های مخرب زیادی دارند( که حتی اغلب از وجودشان هم بی خبرند) و در این معرکه عجیب، یک موجود بی دفاع به وجود می آورند و به این نهاد اضافه اش می کنند.خیلی هم خوشحالند!

نادانسته و ناخواسته، زخم هایی بر روان و ذهن این کودک وارد می کنند که آثار آن از گهواره تا گور همراهش است.

کد هایی که در ذهن و روان ما نوشته می شوند(درست یا غلط.مفید یا غیر مفید) و اغلب اوقات در پس ذهن و ناخودآگاه ما جا خوش می کنند و در انتخاب ها و تصمیمات ما نقش ایفا می کنند.

این می شود که اکثر ما آدمها، زخم های بزرگ و کوچک مختلفی را با خود به همه جای زندگی مان می بریم.

برخی سالهای سال مشغول التیام دادن زخم هایشان هستند. اغلب آدها یا نمی توانند یا اصلاً نمی دانند که می شود کمی زخم ها را مداوا کرد. آنها هم که می دانند و می خواهند، سالهای زیادی از عمرشان را وقف این کار می کنند. گاهی فکر می کنم که این نهاد را درست کرده اند که یک دور باطلِ ابدی در این زمینه بسازند(باز هم تاکید می کنم فقط در این زمینه. لطفاً غیرتی نشوید برای نهاد خانواده. اتفاقاً خود من از خانواده دوست ترین آدم هایی هستم که دور و برم می شناسم). یعنی اول فرزند تولید می کنیم. بعد چون خودمان به بلوغ نرسیده ایم و پر از زخم هستیم، فرزند را هم پر از زخم می کنیم. فرزند بزرگ می شود و خودش هم در این چرخه ی نهادی گرفتار است. صاحب فرزند می شود و این چرخه ی باطل ادامه پیدا می کند. در مقابل خیل عظیم جمعیتی که این راه را می روند تعداد کسانی که در طول تاریخ توانسته اند این چرخه ی باطل را بشکنند(که مطمئناً قابل شکستن است تا حد زیادی) آنقدر کم است که می توانیم از ذکرشان صرف نظر کنیم.

 

همه چیزهایی که اینجا خواندید صرفاً یک جنبه ی این ماجراست. و بدیهی است که سایر وجوه مثبت و منفی این نهاد در این موضوع دیده نشده بودند.

 

 

پی نوشت یک: البته کمی کج سلیقگی است که برای نهاد خانواده، صفتِ "اختراع" را به کار ببریم چون بسیاری از حیوانات دیگر هم بعد از زاد و ولد بچه هایشان را بزرگ می کنند و به هر حال برخی از کارکردهای نهاد خانواده را دارند اما شاید از دوره ای به بعد(شاید از انقلاب کشاورزی)، صفتِ چندان بیراهی هم نباشد.

پی نوشت دو: ذکر این نکته هم ضروری است که من جزو آن دسته از عزیزانی نیستم که همه اتفاقات دنیا و همه رفتارها و همه ارتباطات و همه تصمیمات و خلاصه همه چیز را! با عینک روانکاوی و رواندرمانی می بینند(پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود/زان سبب دنیا کبودت می نمود) و تنها تفسیرشان از همه رفتارهای شما، مسائل دوران کودکی شماست و با مشاهده هر رفتاری سریعاً یک برچسب از مدل مطبوعشان برمیدارند و روی رفتارتان می چسبانند.

پی نوشت سه: شاید چندان ربط مستقیمی به این مطلب نداشته باشد ولی اخیراً کتاب برفک(White Noise) دان دلیلو(ترجمه پیمان خاکسار) را خواندم و بالاخره باید جمله ای از آن را جایی نقل می کردم ;) گفتم شاید اینجا بد نباشد:

خانواده مهد تمام اطلاعات غلط دنیاست. فکر می کنم در زندگی خانوادگی چیزی وجود دارد که گزاره های اشتباه تولید می کند. نزدیکی بیش از حد، سر و صدا و گرمایِ بودن.

شاید چیزی حتی عمیقتر، مثل نیاز به بقا. موری می گوید ما موجوداتی هستیم شکننده و آسیب پذیر در محاصره ی دنیایی از حقایق ستیزه جو. حقایقی که شادی و امنیت ما را تهدید می کنند. هر چه بیشتر در طبیعتِ چیزها تعمق می کنیم به نظر می آید شالوده مان سست تر می شود. خانواده ما را از جهان جدا می کند. اشتباهات کوچک، بزرگ می شوند و افسانه ها شاخ و برگ پیدا می کنند.

به موری می گویم بعید می دانم جهالت و اغتشاش رانه های پشتِ انسجام خانواده باشند. عجب ایده ای، عجب انهدامی. ازم می پرسد چرا استوارترین خانواده ها متعلق به توسعه نیافته ترین جوامع هستند. می گوید جهل حربه ی بقاست. جادو و خرافات به هم می پیوندند و بنیانِ سُننِ قوم می شوند. جایی که واقعیت عینی به غلط تفسیر می شود خانواده مستحکم تر است. می گویم عجب تئوری سنگ دلانه ای. ولی موری بر صحیح بودنش پافشاری می کند.

 

۰ نظر ۰۲ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۳۵
سامان عزیزی
جمعه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۹، ۰۱:۳۹ ق.ظ

پادکست دغدغه ایران

"دغدغه ایران" عنوان کانال های مختلفی است که دکتر محمد فاضلی در شبکه های اجتماعی (تلگرام، اینستاگرام) از آن استفاده می کند.

مدتی است که در اپلیکیشن های پادگیر هم کانال هایی با همین عنوان ساخته اند و تولید پادکست را آغاز کرده اند.

دکتر محمد فاضلی را بخاطر جامعیت دیدگاه هایش، پرهیز از نگاه تک بعدی ، بیان ساده و روان، ادبیات نزدیک به ادبیات مردمان امروزی و چندین ویژگی دیگرش دوست دارم. او را به بسیاری دیگر از تحلیل گران و جامعه شناسان ترجیح میدهم.

ایشان در سلسله پادکست های دغدغه ایران، مرور کتاب هایی را آغاز کرده اند که به این سوالات و سوالاتی مشابه همین موارد پرداخته اند:

 

چرا تا کنون نتوانسته ایم توسعه همه جانبه پیدا کنیم؟

موانع توسعه ایران چه عواملی بوده و هستند؟

تفاوت مسیر ما یا مسیر ممالک توسعه یافته در چه چیزهایی است؟

راه های برون رفت از این وضعیت کدام ها هستند؟

 

فکر می کنم برای کسانی که چندان اهل مطالعه کتاب های مهم این حوزه نیستند گوش دادن به این پادکست ها مفید باشد، حداقل تا حد زیادی مطمئنم که غیر مفید نخواهد بود. شاید فکر کنید که "غیر مفید" نبودن صفت چندان شایسته و انگیزاننده ای نباشد اما به نظرم در این حوزه "غیر مفید نبودن" بسیار با اهمیت است(دلایلش را احتمالاً خودتان حدس می زنید). و لطف می کنید اگر به دیگران هم معرفی اش کنید.

تا کنون شش اپیزود از پادکست دغدغه ایران منتشر شده است. اگر وقت نمی کنید همه شش اپیزود را گوش کنید پیشنهاد می کنم اپیزود های سوم و پنجم را گوش کنید(لازم به توضیح نیست که پیشنهاد من هم صرفاً از روی سلیقه و دانش اندکم است).

در اپیزودهای سوم تا پنجم، کتاب معمای فراوانی اثر تری لین کارل(با ترجمه جعفر خیرخواهان-نشر نی) مرور می شود. این کتاب به بحث تلخ و شیرینِ دولت های نفتی می پردازد. حتی اگر قبلاً این کتاب را هم خوانده باشید احتمالاً همچنان روایت دکتر فاضلی برایتان جالب و شنیدنی باشد.

لینک کانال دغدغه ایران در castbox : +

لینک کانال دغدغه ایران در شنوتو : +

 

۰ نظر ۲۴ بهمن ۹۹ ، ۰۱:۳۹
سامان عزیزی
جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۹، ۰۸:۳۷ ب.ظ

تکنولوژی و برخی از ما

فناوری می تواند هر جنبه ای از زندگیِ یک گاگول را تنزل بدهد( و حتی به خطر بیندازد) در حالی که او را متقاعد می کند که در حال "کارآمد" تر شدن است.

نسیم طالب

۱ نظر ۱۲ دی ۹۹ ، ۲۰:۳۷
سامان عزیزی
دوشنبه, ۱ دی ۱۳۹۹، ۰۱:۵۰ ب.ظ

خطای معلمی

اگر در حوزه های شناختی(cognitive) و بخصوص در حوزه روانشناسی شناختی مطالعه کرده باشید، مطمئناً با بحث "خطاهای شناختی" و "هیوریستیک" یا قاعده های خود ساخته ذهن آشنایی دارید. مفهومی که در این مطلب هم معرفی می شود زیر مجموعه همین بحث است.

این خطای ذهنی در متون علمی به "The Curse Of Knowledge" معروف است که در کتاب ها و مقالاتی که ترجمه شده اند اصطلاحِ "نفرینِ دانستن" یا "آفتِ دانستن" برای آن انتخاب شده است. با توجه به مفهوم این خطا، فکر می کنم اصطلاحِ "خطای معلمی" یا "خطای معلم" برای آن، چندان بیراه نباشد، یا حداقل، من فکر می کنم مصداق های ملموس تری از این خطا با این اصطلاح تحت پوشش قرار می گیرند.

ذکر این نکته هم ضروری است که منظورم از "معلم"، اشاره به معنای کلی این مفهوم است و نه معنای خاصِ معلم(یعنی کسی که معلم است یا شغلش معلمی است). در واقع در توضیح این خطا در این مطلب، منظور از معلمی، همه ی موقعیت هایی است که کسی می خواهد چیزی را به دیگری بیاموزد یا توضیح دهد. در این حد کلی که مثلاً شما یک دست انداز را می بینید و به راننده می گوئید که مراقب آن دست انداز باشد!

به هر حال، اسمش چندان مهم نیست، چیزی که اهمیت دارد فهمیدن آن و نفوذ هر چه بیشترش به خودآگاه مان است.

اما بعد.

 

* احتمالاً برایتان پیش آمده باشد که بخواهید به دوستتان آدرس خانه یا محل کارتان را بدهید. طرف مقابل بعد از کلی کش و قوس بالاخره خودش را پیش شما می رسانذ و اولین واکنشش این است که می گوید "عجب آدرس پر پیچ و خم و پیچیده ای داری". شما هم در کمال تعجب شروع به دفاع از آدرستان می کنید که: اتفاقاً خیلی هم سر راست است. "نگاه کن به همین سادگی و سر راستی که گفتم!".  فکر می کنید چرا این اتفاق می افتد؟ چرا در مورد آدرسی به این سادگی(لطفاً استثنائات را نادیده بگیرید!) انقدر اختلاف نظر دارید؟

 

* استاد مشغول توضیح مسئله ای است و بعد از اتمام توضیحاتش نگاهی به دانشجویش می اندازد و به نظرش قیافه ی دانشجو اصلاً شبیه کسانی نیست که مسئله را فهمیده اند(با اینکه این دانشجو، دانشجوی باهوشی است و سر کلاسها هم حاضر بوده و مطالب درس مربوطه را هم فهمیده است).

 

* چند نفر از کارکنان ارشد سازمان دور هم جمع شده اند تا در مورد موضوع مهمی تصمیم گیری کنند. کارشناس فنی توضیحات لازم را ارائه می کند و در پایان جلسه، مدیر عامل نظرات را جمع بندی می کند و تصمیم نهایی را اعلام می کند. کارشناس فنی به مدیرعامل خیره می شود و از اینکه توضیحاتش به این تصمیم منجر شده تعجب می کند. مجبور می شود توضیحاتش را دوباره ارائه دهد و این بار جزئیات و جوانب بیشتری را توضیح می دهد تا موضوع را شفاف تر و آنطور که در ذهنش است توصیف کند.

 

* مشاور عالی اقتصادی رئیس جمهور، طرحی ارائه کرده و در جلسه ای برای رئیس جمهور و وزرای اقتصادی او توضیحش می دهد. قرار می شود طرح اجرایی شود ولی بعد از مدتی می بیند که کارهایی که هیئت دولت در قالب این طرح انجام می دهند اصلاً طبق توافقات جلسه و توضیحات او نیست! (فرضمان بر این است که هیئت دولت واقعاً می خواسته طرح را اجرا کند;)

 

* یک متخصص برنامه نویسی، نرم افزاری برای یک شرکت طراحی می کند(مثلاً نرم افزار مالی) و از نظر خودش طراحی ساده و شفافی ارائه کرده است. به نظرش هر کاربری با حداقلی از سواد می تواند به راحتی با آن کار کند. مثلاً فکر می کند فرایند ثبت یک سند حسابداری را آنقدر ساده و روان طراحی کرده که هر حسابداری به راحتی می تواند مسیر ثبت سند حسابداری را در نرم فزار پیدا کند. چند روز بعد از تحویل پروژه با انبوهی از تماس ها از طرف کارفرمایش مواجهه می شود که:  حسابدار با سابقه شرکت هم نمی داند چطور باید یک سند را در نرم افزار شما ثبت کند!

 

* چند نفر متشکل از توسعه دهنده ها و کد نویس ها و استراتژیست ها و گرافیست ها و غیره! دور هم جمع می شوند و تصمیم می گیرند یک استارت آپ هوا کنند. چند ماه به سختی کار می کنند و در نهایت، وبسایت و اپلیکیشن شان آماده فروش محصولاتشان به مشتریان می شود. خوشحال و خندان منتظر اولین مشتریان می مانند که خریدی انجام دهند. با اینکه آمارها نشان می دهد که افراد زیادی تمایل به خرید محصولاتشان دارند و چند گام را هم برای خرید محصول طی می کنند اما تعداد بسیار کمی خریدشان را نهایی می کنند. بعد از مدتی یکی از مشتریان سمج! تماس می گیرد و می پرسد خانم یا آقا " چطور فلان محصول رو به سبد خریدم اضافه کنم؟ اصلاً چطور فرایند خریدم رو نهایی کنم و پرداختش رو انجام بدم؟! "

 

* تیم تحقیق و توسعه یک شرکت تولید کننده پس از ماه ها تحقیق و بررسی و نظرسنجی و طراحی پرسشنامه های فراوان و تحلیل و آنالیز دقیق این داده ها، مایکروفر جدیدشان را آماده عرضه به بازار می کنند. در نهایت طی چند جلسه که متخصصان محصول حضور دارند، در مورد جانمایی دگمه های مایکروفر و چگونگی استفاده مشتریان از این دگمه ها و دستورالعمل ها(برای انواع استفاده ها و پخت غذاها) تصمیم می گیرند و محصول راهی بازار می شود. بعد از فروش های اولیه ی خوبی که به واسطه ی اعتماد مشتریان به برند صورت می گیرد، کم کم فروش به شدت افت می کند و راهکارهای مختلف واحد بازاریابی و فروش هم تاثیر خاصی نمی گذارند و افت فروش ادامه پیدا می کند. تا اینکه به صورت اتفاقی یکی از کارکنان ارشد شرکت از یکی از آشنایانش می شنود که مایکروفر تولیدی تان خیلی با کیفیت است ولی اصلاً نمی شود به راحتی از آن استفاده کرد. دستورالعمل ها آنقدر عجیب و پیچیده هستند که با کمک دفترچه راهنما هم به سختی می توان انجامشان داد و اصلاً در ذهن نمی مانند و دفعه بعد هم مجبور می شوم دوباره دفترچه راهنما را بخوانم. از خریدم پشیمانم!

 

* جناب دکتر بعد از تجویز یک گونی قرص و کپسول و شربت با خطِ اکثراً عامدانه بدخطش! بیمار را روانه می کند. بیمار به خانه نرسیده تماس می گیرد که کدام قرص ها را دو هفته بخورم؟ کدام کپسول ها را از هفته سوم شروع کنم؟ آیا بعد از شروع کپسول ها، مصرف قرص ها را قطع کنم؟!

 

* مدیرعامل انجام یک کار را به یکی از کارکنان شرکت واگذار می کند. چند هفته بعد کارمند از همه جا بیخبر می رود برای گزارش کار. در حین گزارش می بیند که نوع نگاه کردنِ مدیرش در حال وخیم تر شدن است. مدیر با خودش فکر می کند که چرا کار را اینطور انجام داده؟ اصلاً قرار نبود اینطوری انجام دهد. و کارمند با خودش فکر می کند که "من که دقیقاً همان کاری را که گفته بود انجام دادم"

 

* یک وبلاگ نویس مطلبی را می نویسد و منتشر می کند(مثل همین مطلب ;). با خودش فکر می کند که به خوبی جوانب موضوع را دیده و شفاف و واضح توضیحش داده است. چند روز بعد از انتشار، چندین کامنت دریافت می کند و با خواندن کامنت ها برق از سرش می پرد. با خودش فکر می کند که اصلاً موضوع مورد بحث من چیز دیگری بود، چرا کامنت ها کلاً بیربط به موضوع هستند؟ آیا من به درستی مفهوم را منتقل نکرده ام و دچار کج بیانی! شده ام یا مخاطبم دچار کج فهمی شده است؟

 

نمونه هایی که انتخاب کردم نمونه های ساده و به اصطلاح تابلویی بودند تا مفهوم ملموس تر باشد اما فکر می کنم خودتان بتوانید ده ها نمونه ی دیگر به این مثال ها اضافه کنید.

خطای معلمی زمانی اتفاق می افتد که ما فکر می کنیم که برخی از اطلاعاتی که خودمان می دانیم و در ذهن داریم را طرف مقابلمان هم می داند و در ذهن دارد. در واقع فرض می کنیم که طرف مقابل هم در آن موضوع خاص، عیناً مثل ما فکر می کند و اطلاعات ما را دارد.

طبیعتاً مفهوم مورد بحث در این خطا، این نیست که ما هیچ توضیحی به طرف مقابل نداده ایم یا تعمداً اطلاعاتی را فیلتر کرده ایم. مسئله این است که در توضیح هر موضوعی، ما یکسری پیش فرض و مفروضات داریم که فکر می کنیم طرف مقابل مان هم همان پیش فرض ها و مفروضات را دارد و این فرض غلط ما باعث می شود که این اطلاعات را نادیده بگیریم و در موردشان صحبتی نکنیم. به عبارتی، ما دانسته هایی داریم که فکر می کنیم دیگران هم همان دانسته ها را دارند(وجه تسمیه این خطا(آفت دانستن) هم از همینجا می آید)

 

آیا راهکاری برای کاهش بروز این خطا وجود دارد؟

فکر می کنم درصد قابل توجهی از همه ی خطاهایی که در این حوزه مرتکب می شویم قابل درمان نباشد. دلیل آن "توان محدود مغز" ماست. نمی توانیم از مغزمان انتظار داشته باشیم که همیشه و در همه ی موارد، توضیح به دیگران را از نقطه صفر و بدون هیچ پیش فرضی آغاز کند(یا به زبانی دیگر: آنتروپی را حداکثر کند). در واقع این خطا و همه ی خطاهایی که تا کنون به عنوان خطاهای شناختی شناخته ایم، میانبرهای مغزمان هستند برای مدیریت انرژیِ مصرفی اش. در واقع یکی از راهکارهای مغزمان برای مدیریت منابعش، استفاده از همین میانبرها بوده است.

از طرفی در مورد این خطا، برخی از دانسته ها و مفروضاتمان "ناخود آگاه" هستند و نیازمند تاباندن نور به تاریکیِ شان هستیم تا برای خودمان هم شفاف تر شوند.

اما آگاه شدن به خطاها و شناخت آنها، به خودی خود قدم مثبتی برای کاهش بروز آنهاست. وقتی یک خطا را بشناسیم و احتمال بروز آن را بدهیم قدم اول را برای پیشگیری از بروز آن هم برداشته ایم.

بنابراین حداقل کاری که می توانیم انجام دهیم این است که در مواردی که اهمیت بالاتری برایمان دارند و احتمال می دهیم که در صورت بروز این خطا پیامد های بزرگ و نامطلوبی انتظارمان را می کشند، کمی انرژی صرف کنیم و فرض نکنیم که طرف مقابل مان هم پیش فرض های ما را دارد و تا جای ممکن شفاف سازی کنیم و دانسته هایی را که بدیهی فرض می کردیم ارائه کنیم.

ماکس بیزرمن در این زمینه توصیه می کند که به جای تمرکز و تاکید بر شباهت هایمان با انسان های دیگر، بیشتر روی تفاوت هایمان متمرکز شویم تا امکان بروز این خطا را کاهش دهیم.

مثلاً اگر طراحان مایکروفر(که بالاتر اشاره کردم) فرض نمی کردند که مشتریان هم شبیه آنها فکر می کنند و بر تفاوت های نگاه خودشان با نگاه مشتریان متمرکز می شدند، احتمالاً طراحی بهتر و کاربر پسند تری ارائه می کردند.

جالب اینجاست که معمولاً در موقعیت هایی که فرض ما بر این است که طرف مقابل با ما خیلی متفاوت است، بروز این خطا در کمترین حد آن است. مثلاً فرض کنید در نمونه اول این مطلب، به جای آدرس دادن به یک دوست یا آشنا، به فردی کاملاً غریبه(که شهر را هم نمی شناسد) آدرس می دادید. احتمالاً نوع آدرس دادنتان شفاف تر از حالت قبلی می بود.

 

طرف مقابل(مخاطب) هم می تواند در کاهش بروز این خطا نقش داشته باشد(که به دلیل قرار نگرفتن این نقش در "حوزه کنترل" ما از توضیحش صرف نظر می کنم). اما معنای دیگر این جمله این است که وقتی خودمان در نقش طرف مقابل(مخاطب) قرار گرفتیم، می توانیم با پرسیدن سوالات درست و درخواست شفاف سازی بیشتر، به کاهش بروز این خطا کمک کنیم.

 

پی نوشت: به طور کلی در مورد خطای معلمی و در همه مثال هایی که مطرح شد، دو دسته از انسان ها را استثنا کنید: دسته اول، کسانی که توانایی ذهنی پائینی دارند و به معنای واقعی کلمه "توانایی های شناختی شان کمتر از متوسط است". دسته دوم، کسانی که منافعشان ایجاب می کند که نفهمند( یا همان هایی که مصداق این جمله معروفند که " سخت ترین کار، فهماندن چیزی به کسی است که نفعش در نفهمیدن آن است"). بنابراین اگر خواستید برای این مفهوم مصداق یابی کنید، این دو دسته را استثنا کنید.

پی نوشت بعدی(مخصوص طراحان سایت و طراحان اپلیکیشن): به نظرم درک این خطا، بی ارتباط به درک فلسفه ی به وجود آمدن بحث UI و UX نباشد. و البته می دانید که بحث "تجربه کاربری" فقط مختص وبسایت ها و اپلیکیشن ها نیست و در اغلب کسب و کارها می تواند مطرح باشد.

۳ نظر ۰۱ دی ۹۹ ، ۱۳:۵۰
سامان عزیزی

پیش نوشت: می دانم که ممکن است این نوشته دکتر سریع القلم را که به تازگی منتشر کرده اند خوانده باشید اما حیفم آمد که اینجا هم بازنشرش نکنم تا دوباره و چند باره بتوانم آنرا مرور کنم. گاهی ساده ترین و بینیادی ترین تحلیل ها در میان انبوهِ تحلیل ها و نظرات با خود و بیخودی که این روزها به وفور همه جا ریخته گم می شوند و ما عمیق بودن و پایه ای بودنشان را درک نمی کنیم یا فراموش می کنیم.

با هم این نوشته کوتاه دکتر سریع القلم را مرور کنیم:

 

یک ویژگی مشترکِ حکمرانی میانِ چهار قدرتِ اول جهان، (آلمان، چین، آمریکا و ژاپن)، نگاه های دراز مدت در واکنش ها و تصمیم سازی هاست. اصولاً وقتی حکمرانان، اولویت اول خود را رشد و توسعۀ اقتصادی تعریف کنند، بر اساس بازه های زمانی طولانی مدت تصمیم می گیرند. آلمانی ها برای آنکه بیهوده نگران ناامنی از ناحیۀ روس ها نشوند، پروژه ای چند میلیارد دلاری برای انتقال گاز طبیعی روسیه به آلمان تعریف کردند تا با ایجاد نوعی وابستگی متقابل، هم در تامین امنیت و هم تامین منابع گاز و انرژی برای دراز مدت برنامه ریزی کنند. این پروژه علیرغم مخالفت آمریکا در حال تکمیل است.

ژاپنی ها که برتری اقتصادی چین را تمام شده ( Fait Accompli) می دانند با نادیده گرفتن اختلافات عمیق تاریخی، به روابطِ گسترده ای با چینی ها به خصوص در دهۀ اخیر اهتمام ورزیده­اند. رهبرچین بارها از نخست وزیر ژاپن در رابطه با  مذاکره و روابط اقتصادی با آمریکا، مشورت گرفته است. وابستگی اقتصادی دو کشور باعث شده مخالفان رابطه (که بر اختلافات تاریخی تاکید می کنند) به حاشیه بروند.

برای آنکه انگیزۀ مهاجرت ازآفریقا به اتحادیه اروپا به تدریج کاسته شود، این اتحادیه تصمیم گرفته سرمایه گذاری و فعالیت های گسترده ای را در اقتصاد کشورهای آفریقایی شروع کند تا در یک بازۀ زمانی 10-20 ساله که پیش بینی می شود 150-200 میلیون نفر به جمعیت آفریقا اضافه شود، مهاجرت آفریقا یی ها به اروپا را به حداقل برساند.

آمریکا برای آنکه برتری و اهرم (Edge and Leverage) خود را نسبت به چین در چند دهۀ آینده حفظ کند، به دنبالِ روابطِ استراتژیک با کشورهایی است که یکی از این ویژگی ها را داشته باشد: بازار مصرفی و سرمایه (برزیل و هند)، سرمایه (عربستان، آلمان، کانادا و انگلیس) و فناوری (سنگاپور، هند، اسراییل و کرۀ جنوبی). عموم این کشورها به تثبیتِ موقعیت خود در حدودِ سال 2050 فکر و برنامه ریزی می کنند.

عربستان که 80 سال به درآمدهای نفتی وابسته بوده، در تلاشی همه جانبه در پی عملیاتی کردن چندین استراتژی موازی برای کسب درآمد های غیرنفتی است. عموم مراجع مطالعات انرژی (Mackenzie, Bloomberg, IEA, BP) پیش بینی می کنند که بازگشت به شرایط نسبتاً عادی اقتصادی پس از کرونا همانند قبل نخواهد بود. مدیریت دیجیتالی، دورکاری و حداقلِ سفر، زمینه­های مصرف کمتر انرژی را به همراه خواهد داشت. در دورۀ کرونا، فروش اتومبیل در جهان به شدت کاهش داشته ولی فروش اتومبیل های برقی بنز، تسلا و فولکس واگن صد درصد افزایش داشته است. در سال 2021، 35 نوع اتومبیلِ برقی جدید توسط عمومِ شرکت های تولید کننده به بازار عرضه خواهد شد. 55 درصد مصرف انرژی های فسیلی جهان توسط چین، آمریکا و اتحادیه اروپاست و با برنامه­هایی که هر سه در دست دارند، انرژی های تجدیدپذیر و به ویژه انرژی خورشیدی درصد بالاتری از مصرف را خواهند داشت و صنعت حمل و نقل به سرعت به سوی الکتریکی شدن در حال حرکت است.

اگر کاهشِ تقاضایِ انرژی در جهان را مبنا قرار دهیم، کیفیتِ حیات اقتصادی در ایران که عمدتاً به صادرات انرژیهای فسیلی وابسته است، تابع کدام درآمدهای ارزی خواهد بود؟ در میان عمومِ متغیرهای موفقیتِ اقتصادی، «عنصر زمان» علیه ماست. هرچند ناکارآمدی داخلی بخشی ازمشکل است ولی درعین حال، بیش از 15 سال است که تبعاتِ ناشی از مسائل خارجی و مذاکرات هسته­ای، رشد اقتصادی را به صفر و در دورِۀ کرونا به زیر صفر رسانده است. هرمِ نیاز آبراهام مازلو (Abraham Maslow) علیرغم ظاهرِ ساده ای که دارد، به مهمترین عامل شکل دهنده، هدایت کننده و انگیزه دهنده رفتار انسان­ها اشاره می­کند: عامل امنیت اقتصادی.

تامین امنیت اقتصادی نه به سمینار نیاز دارد و نه جلسات طولانی و سخنرانی، بلکه با Google کردنی ساده مبتنی بر تجربۀ بشری، به ترتیب اهمیت، تابع 10 اصل زیر است:

  1.  اجماعِ عمومِ جریان های سیاسی حولِ اولویتِ رشد و توسعۀ اقتصادی؛

  2. تبدیل دستگاهِ دیپلماسی به وزارت خانه ای جهت تسهیل تجارت و سرمایه گذاری اقتصادی؛

  3. سیاستِ خارجی یعنی روابط اقتصادی خارجی؛

  4. ثباتِ سیاسی؛

  5. تمرکز بر چندین مزیت نسبی برای کسبِ سهم بازارِ منطقه ای و جهانی؛

  6. پیوستن به سازمانِ تجارت جهانی؛

  7. روابطِ عادی و قابل پیش بینی با عموم همسایگان؛

  8. اندونزیایی کردن سیاست خارجی(روابطِ متعادل با ژاپن، هند، روسیه، چین، آمریکا، استرالیا و اتحادیۀ اروپا)؛

  9. نظامِ حقوقی و بوروکراتیک شفاف؛

  10. مصونیت کاملِ رسانه ها در مبارزه با فساد اقتصادی.

این ده اصل تابع 5 مفروض بنیادی زیر هستند:

  1. بدون ارتباطات بین المللی نمی توان به رشد اقتصادی و مازاد دست یافت؛

  2. بدون روابط عادی و امن با همسایگان نمی­توان به رشد اقتصادی و مازاد دست یافت؛

  3. امنیت داخلی، امنیت ملی، انسجام اجتماعی و وفاداری به کشورعمدتاً تابع امنیتِ اقتصادی و مازاد هستند؛

  4. ثبات اقتصادی به ثبات سیاسی می انجامد؛

  5. با توجه به واقعیت های منظومه جهانِ فعلی، مادامی که نخبگان سیاسی به اولویت 80 درصد رشد و توسعه اقتصادی در نظام فکری و استنباطی خود دست نیابند، از یک بحران به بحرانی دیگر حرکت خواهند کرد.

یکی از خطاهای تحلیلی درمحافلِ علوم انسانی کشور این است که ایران را یک «مورد خاص» می بیند در حالی که مطالعۀ مقایسه ای به وضوح نشان می دهد که: کشورهای چند قومی هم پیشرفت کرده اند (مالزی)؛ کشورهای مستقر در مناطق مهم ژئوپلیتیک هم پیشرفت کرده اند (کرۀ جنوبی)؛ کشورهایی که با استعمار مبارزه کرده اند هم پیشرفت کرده اند (ویتنام)؛ کشورهایی که همسایۀ قدرتمند دارند هم پیشرفت کرده اند (مکزیک و تجارت 146 میلیارد دلاری با آمریکا)؛ کشورهایی که سوابق تاریخی و ایدئولوژیک دارند هم پیشرفت کرده اند (چین)؛ کشورهایی که به آن­ها حمله شده و مستعمره شده اند هم پیشرفت کرده اند (هند).

فقدانِ اندیشه و مطالعۀ مقایسه­ای باعث شده است تا به عناصری مانند اجماع نخبگان، عزم ملی، تمرکز فکری، تفاهم جریان های سیاسی، اهمیت اقتصاد بین الملل، تولید مازاد و آینده سرزمین توجه نکنیم. با شناخت دقیق می توان بر عموم موانع فائق آمد. ما خاص نیستیم بلکه شناخت مشترک و تفاهم نداریم.

حداقل این است که عادتِ به درآمدِ حاصل از نفت و گاز به زودی با مشکلِ کاهش تقاضای جهانی برای سوخت های فسیلی رو به رو خواهد شد. بهداشت، آموزش، محیط زیست، مسکن، نهاد خانواده، آرامش درونی، راستگویی، صداقت، جلوگیری از فرسایش آب، خاک و جنگل، امنیت ملی، احترام بین المللی، مهاجرت صفر، مقبولیت و وفاداری به کشور و فرهنگ، همه عمدتاً تابع امکانات، درآمد، مازاد و رشد اقتصادی است. زمان و سرعتِ تحولات علیه ماست. هیچ کشوری بدون بین المللی شدن اندیشه و عملکرد نخبگان سیاسی آن نتوانسته است پیشرفت کند.

بعضی با مطالعه، تشخیص و شناختِ، بین المللی می شوند (سنگاپور و مالزی)؛ بعضی با تعددِ بحران ها بالاخره بین المللی می شوند (چین) و بعضی ها بدون بین المللی شدن، نسل های آیندۀ خود را فقیرتر می کنند (بولیوی، کوبا و کرۀ شمالی).

 

لینک این مطلب در سایت دکتر سریع القلم

 

۰ نظر ۲۰ آذر ۹۹ ، ۰۱:۳۹
سامان عزیزی
جمعه, ۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۸:۳۱ ب.ظ

مختصر و مفید درباره معنا

قبلاً در این وبلاگ چند باری در مورد بحث معنایابی و معناسازی(و دغدغه داشتن/نداشتن برای آن) چیزهایی نوشته یا نقل کرده ام. امروز این متن کوتاه را که از یکی از سخنرانی های معلم خوبم مصطفی ملکیان نقل شده بود در کانال ایشان خواندم و به نظرم رسید که بسیار شفاف و مختصر این بحث را توضیح داده اند. فکر کردم شاید بد نباشد برای دوستانی که به اینجا سر می زنند نقلش کنم:

 

مطرح شدن / نشدن بحث معنای زندگی در زندگی فردی:

در واقعیت برای اکثر ما هیچوقت بحث معنای زندگی مطرح نمیشود.اینکه این سوال برای ما طرح نمی شود،علامت خوبی است یا علامت بدی است؟در اینجا فیلسوفان و روانشناسان به دو دسته بزرگ تقسیم میشوند:

1️⃣دسته اول:عمدتا گفته اند که علامت بدی است.انسان سالم(یا انسان آرمانی و یا انسان فرزانه)کسی است که این بحث برایش طرح شود.

2️⃣دسته دوم:کسان دیگری گفته اند اینکه این بحث طرح نمی شود علامت سلامت است؛وقتی بیمار می شویم این مسئله برایمان طرح میشود.

 

🔻اما بالاخره چرا این مسئله برایمان طرح نمیشود؟

پاسخ اول:معنای زندگی برای کسی طرح میشود که به بعضی از واقعیت های زندگی توجه کند.گفته شده پنج واقعیت بزرگ هستند که هرکس به یکی یا 2 تا یا 3تا یا 4 تا و یا هر 5تای اینها توجه کند،مسئله معنای زندگی برایش طرح میشود.(اکثر آدمیان در زندگیشان به این واقعیت ها توجه ندارند)

🔹1)بی قضاوتی جهان هستی:جهان هستی جهان بی قضاوتی است،با اینکه ما در زندگی مان قضاوت را دوست داریم،انواع قضاوت های زیباشناختی،اخلاقی،حقوقی و...می کنیم.اما واقعیت آن است که جهان هستی جهان بی قضاوتی است و ارزش داوری های من و شما را به پشیزی نمی خرد.خوبانی می میرند و بدانی می مانند،زیباهایی می میرند وزشت هایی می مانند،گاندی هایی میروند و هیتلرهایی می مانند. و بعد با مشاهده اینها از خود می پرسیم جهانی که این اندازه بی عاطفه است،آیا زندگی در آن ارزش زیستن دارد؟!

🔹2)زمان:زمان هر چیز زیبایی را زشت میکند.زمان هر چیز باطراوتی را بی طراوت میکند.زندگی ای که اینگونه است و با گذشت زمان به افول میرود این زندگی به چه دردی میخورد؟!

🔹3)مرگ:اگر بناست که بمیریم این زندگی کردن ما چه سودی دارد؟!

🔹4)وجود شر در جهان هستی:چقدر بدی در عالم پدید آمد و کیفر ندید.این غیر از مسئله بی تفاوتی هستی(واقعیت1)است.اینجا بحث این است:هستی طوری ست که کسانی می توانند درونش بدی کنند بدون اینکه  کیفر ببینند و کسانی می توانند درونش نیکی کنند بدون اینکه پاداش ببینند.جهانی که لزوما به نیکان پاداش نمی دهد و لزوما به بدان هم کیفر نمی دهد زندگی در آن چه ارزشی دارد؟!

🔹5)راز خدا:انسان در دوران کودکی اش فکر میکند همه مسائل با توجه به خدا معنادار میشود اما بعد هر چه پخته تر میشود اعتقاد پیدا میکند که بود و نبود خدا برای اینکه در این زندگی آب و رنگی پدید بیاید تاثیری ندارد.

 

🔻من بارها گفته ام،سیمون وی عارف فرانسوی یک نکته را دائم گوشزد میکرد :اگر بخواهیم کسانی که به خدا قائلند ماتریالیست نشوند،اعتقادشان را راسخ کنید به اینکه «خدا در امور این جهان،دخالتی به نفع کسی نمیکند»چون اگر کسی به وجود خدا اعتقاد داشته باشد و بعد اعتقاد داشته باشد که خدا به نفع نیکان دخالت میکند،وقتی این دخالت را نمی بیند میگوید:«پس خدایی وجود ندارد»برای اینکه به این حال نیفتد به او بگویید:نه یک شق سومی بین اعتقاد به خدای ادیان مذاهب و ماتریالیست هست و آن اینکه :«خدا وجود دارد ولی در امور دنیا دخالتی ندارد»

🔻خدا وجود دارد ولی در این عالم کودکانی با تومور مغزی به دنیا می آیند،خدا وجود دارد ولی در بوسنی و هرزگوین چهار تا بچه را در جلوی مادرشان در چرخ گوشت چرخ می کنند و بعد با آنها کتلت درست می کنند و به آن مادر می گویند:«این کتلت را باید بخوری»ولی خدا وجود دارد. اگر کسی انتظار دارد که با بود خدا چنین چیزی پدید نیاید،وقتی می بیند که پدید می آید،اعتقادش را به خدا از دست میدهد.

🔻خدا وجود دارد ولی در زلزله لیسبون 1755 مردی داستان عجیبی را بازگو کرد:«4 تا بچه ام و خانمم را از آوار بیرون کشیدم،کنار دیواری گذاشتم و بچه هایم یکی پس از دیگری مردند و من جلوی خانمم آنها را دفن کردم،او گریه میکرد و گفت که«دفن شان نکن»،گفتم «آخر اگر دفنشان نکنم برای تو چه سودی دارد؟دیگر که زنده نمی شوند.»وقتی چهارمین بچه ام را دفن کردم آمدم و دیدم که خانمم هم مرده است»همین جمله بود بود که ولتر پس از خواندنش گفت«دیگر بعد از این اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد من می گویم که احمق ترین احمق های روزگار است»سیمون وی برا اینکه این ولترها چنین نتایجی را نگیرند میگوید:پس برای اینکه به این نتیجه نرسیم که اعتقاد به وجود خدا یک حماقت محض است از اول برای همه جا بندازید که خدا وجود دارد ولی بود و نبودش برای زندگی این جهانی تاثیری ندارد.

 

پاسخ دوم: به حال روحی خود ما بستگی دارد.بعضی از انسانها حال روحی ای دارندکه بحث معنای زندگی برایشان طرح نمی شود و بعضی دیگر حال روحی شان چنان است که بحث معنای زندگی برایشان مطرح میشود.مثلا هایدگر می گوید:سه حال روحی هستند که اگر کسی داشته باشد مسئله معنای زندگی برایش طرح میشود:اگر کسی 1)دستخوش ملالت باشد یا2)دستخوش اندوه باشد و یا 3)دستخوش ناامیدی باشد.

 

مصطفی ملکیان،سخنرانی زندگی

@mostafamalekian

۲ نظر ۰۷ آذر ۹۹ ، ۲۰:۳۱
سامان عزیزی