زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات
يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۴۰۰، ۰۱:۴۰ ب.ظ

بزم رنگ ها

نمی دانم تا به حال رنگ ها را با هم ترکیب کرده اید؟ مثلاً ترکیب کردن رنگها روی کاغذ نقاشی یا ترکیب کردنشان برای نقاشی دیوارها.

داشتم فکر می کردم که

هر کدام از ما با یک رنگ (یا ترکیبی از رنگها که یک رنگ را به وجود آورده) به دنیا می آئیم. یکی سبز سیر است و دیگری آبی آسمانی و هزاران رنگ دیگر که من چندان اسمشان را نمیدانم(البته اینکه کمی کور رنگی دارم هم بی تاثیر نیست)

در واقع مجموعه عواملی که ساختار ژنتیکی هر یک از ما می سازد می شود رنگی که ما با آن به دنیا می آئیم.

محیط خانواده که خود ترکیبی از رنگهاست با رنگی که تهِ سطلی است که با آن به دنیا آمده ایم ترکیب می شود و رنگ تازه ای متولد می شود.

وقتی با همسالانمان و همبازی هایمان وقت می گذرانیم از رنگ های آنها هم داخل سطل مان چکه می کند و رنگ سطل مان ترکیب تازه ای پیدا می کند.

وارد مدرسه می شویم و این داستان همچنان ادامه پیدا می کند.

 

فکر می کنم هر چیزی و هر محیطی در این جهان رنگ خاص خودش را دارد.

شهری که در آن زندگی می کنیم رنگ خودش را دارد و طبیعتاً از این رنگ در سطل ما هم می چکد.

کشوری که در آن زندگی می کنیم هم همچنین.

شبکه اجتماعی ای که در آن حضور داریم و وقت می گذرانیم هم همینطور.

کتاب ها و نویسندگانی که با آنها سر و کار داریم

و ده ها و صدها مورد دیگر.

 

به نظر می رسد که جنس رنگ داخل سطل مان طوری است که رطوبتش در طول زمان تغییر می کند. به عبارتی با گذشت زمان از تَریِ رنگ سطل مان کم می شود و به مرور زمان خشک تر می شود(نمود بیرونی اش هم می شود خشک مغزی!). در واقع رنگ سطل مان در سه سالگی مرطوب تر از رنگ سطلمان در پنجاه سالگی است.

 

وقتی که سال ها با کسی حشر و نشر داریم، چه بخواهیم چه نخواهیم، چه بدانیم و چه ندانیم، از رنگ(و رنگ های) او بیشتر در سطل مان خواهید چکید.

 

رنگی که با نگاه کردن به سطل مان می بینیم دایماً در حال تغییر است. شاید برای چشم ما محسوس نباشد اما همیشه در حال فعل و انفعال است.

رنگِ چند دقیقه ی پیشِ سطل من با رنگ الانش متفاوت است. فکری که داشتم رنگی دارد، هوای اتاقم با هوای چند دقیقه پیشش رنگ متفاوتی در سطلم می چکاند.

از خانه که بیرون می زنم تا وقتی برمی گردم رنگ سطلم تغییر کرده است. از کوچه رنگی می گیرم از بقال سر کوچه رنگی دیگر. از آسمانِ امروز و آفتابش. از درخت ها و از رهگذران.

پس هر لحظه در بازی ای از رنگها مشغول بازی هستم. تفاوتی اگر در تاثیر هر رنگی بر رنگ سطلم هست در غلظت آن رنگ و زمانی است که در معرضش هستم.

 

خب که چی؟

نمی دانم.

فقط خواستم قسمتی از سفر ذهنی ام را بنویسم. فقط قسمتی.چون اگر غرقش شوید می بینید که چه سفر عجیب و پیچیده ای با بازی رنگها پیش چشمتان قرار خواهد گرفت.(نگران نباشید!چیزی نزده ام)

 

آیا می توانیم رنگ سطل مان را کنترل کنیم؟چقدر؟

آیا می شود درِ سطل را بست و ایزوله اش کرد؟

چطور رنگ هر چیز یا هر کس را در آن لحظه تشخیص دهیم؟

آیا "بودن" ای در کار است یا همواره در حال "شدن" ایم؟

آیا هر چیز و هر کسی سیستمی پویا از رنگهاست که در عین قابل تشخیص بودن مرزهایش، سیال است و در حال تغییر؟

آیا رنگ های من و شما مثلِ ذرات کوچک گاز در یک محفظه ی بسته هستند که فعل و انفعالشان در نهایت رنگِ جامعه مان را عیان می کند(Emerge می کند)؟

و ده ها سوال دیگر.

پی نوشت: میخواستم سطلی از رنگهای متنوع اینجا بگذارم اما دیدم این تصویر(جشن رنگ در هند) برای سفر ذهنی رنگی ما الهامبخش تر و انگیزاننده تر است و البته به واقعیت این استعاره نزدیکتر.

پی نوشت دو: به نظرم از این بدتر نمی شد این استعاره را بیان کرد و در موردش نوشت! به هر حال بضاعت امروزم در همین حد بود ;)

پی نوشت نامربوط: بعد از انتشار پست قبلی، تعدادی از دوستان عزیزم کامنت گذاشتند یا به روش های مختلف پیغام دادند. خواستم اینجا از لطف و محبتشان تشکر کنم و بگویم که قدردان توجه و همدلی شان هستم. امیدوارم پاسخ ندادن و سکوتم را حملِ بر بی احترامی یا بی توجهی ام نگذارند.

 

۰ نظر ۲۳ خرداد ۰۰ ، ۱۳:۴۰
سامان عزیزی
شنبه, ۸ خرداد ۱۴۰۰، ۰۱:۱۳ ب.ظ

وصف حال نزار...

تکیده،

زبان در کام کشیده،

از خود رمیدگانی در خود خزیده

                                     به خود تپیده،

خسته،

نفس پس نشسته،

                       به کردارِ از راه ماندگان

 

ا.بامداد(شاملو)

پی نوشت: حالم بد است. بدتر و زیرین تر از آنکه در رفتارم عیان شود. بدتر از آنکه بشود با گریه سبکش کرد. بدتر از آنکه با ناله درمان شود. بدتر از آنکه با نعره و عصیان تیمار شود. با مخدر ها و مسکن های روانشناسانه که هرگز.

نمی دانم این توصیف شاملو، وصف حالِ همیشه ی مردمان این سرزمین است یا در طول تاریخمان نفسی هم تازه کرده ایم!

لطفاً از امید صحبت نکنیم. کسی که ناامید نمی شود به امیدش هم اعتباری نیست. همیشه، به همیشه امیدواران مشکوک بوده ام.

 

۰ نظر ۰۸ خرداد ۰۰ ، ۱۳:۱۳
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۲:۱۱ ب.ظ

کج دار و مریز

بیائید یک کار بامزه بکنیم. یک کاسه بردارید، آن را از آب پر کنید، بعد سرِ پا بایستید و کاسه ی آب را آرام آرام کج کنید تا به جایی برسید که کاسه آشکارا کج باشد ولی آب نریزد. قرار نیست شعبده بازی کنیم، آموزش صرفه جویی در آب هم نیست. فقط می خواهیم به حالتی برسیم که به آن می گویند «مدارا از سر ناچاری». همان که از قدیم در مَثَل به آن می گفتند «کج دار و مریز».

 

جمله ای که خواندید را از کتاب مزخرفات فارسی نوشته رضا شکراللهی نقل کردم.

به نظرتان کسی که زبان فارسی را اینگونه آموزش می دهد می شود دوست نداشت؟

 

امیدوارم فکر نکنید که من هم از آنهایی هستم که با سبیل چخماقی و صدایی دو رگه می فرمایند: پارسی را پاس بداریم!

نامحبوب ترین کتاب دوران تحصیلم "زبان فارسی" بوده است. اگر نگویم دیوانه ام می کرد حداقل می توانم بگویم که کاملاً گیجم می کرد. این رابطه کج دار و مریزم با دستور زبان و حواشی آن، حتی به دستور زبان انگلیسی هم کشیده است. هیچ جور نمی توانم خودم را قانع کنم که کمی بیشتر دستور زبان بخوانم و یاد بگیرم.

یادش بخیر، معلم زبان فارسی دوران دبیرستانم که معلم ادبیات فارسی مان هم بود، خودش هم حوصله تدریس زبان فارسی را نداشت و قبول شدن در امتحانش را بر عهده خودمان گذاشت! و به جای آن همان ادبیات فارسی را در زنگ مربوطه می خواندیم.

به هر حال. هنوز هم فکر می کنم تنها مسئله مهم زبان، انتقال معناست و هر چیزی که به این مسئله کمک کند شایسته توجه است و غیر از آن نه.

کتاب مزخرفات فارسی را چند سال قبل از دوست عزیزی هدیه گرفتم اما بخاطر همان رابطه کج دار و مریز با زبان و دستوراتش رغبت نمی کردم سراغش بروم. امسال بالاخره خواندمش. با خودم فکر می کردم که اگر کسی می توانست به این زیبایی و شیرینی، زبان و دستوراتش را یادم بدهد احتمالاً رابطه ی دوستانه تری بین مان می بود و چنین معلمی دست مریزاد داشت.

 

پی نوشت: راستی چرا این روزها و خیلی روزها، سرنوشت ما و مسئولان و مملکت شبیه تیتر این مطلب است!

۰ نظر ۱۹ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۴:۱۱
سامان عزیزی
جمعه, ۱۳ فروردين ۱۴۰۰، ۰۷:۲۰ ب.ظ

کتاب هایی که در سال 99 خواندم

خب :) سال 99 چون وقت بسیار بیشتری برای کتاب خواندن داشتم کمتر از معمول کتاب خواندم!

سال کرونایی بود و همه داشتند میگفتند وقت خوبیه که کتاب بخونین، این بود که منم کمتر خوندم(یادم باشه یه کم امتیازِ مربوط به فاکتور N (نوروتیک بودن) مدل پنج عاملیم رو بالاتر ببرم)

 

خارج از این شوخی ها که کمی جدی هم بودند، سال گذشته چندان از میزان کتاب خواندنم راضی نبودم(من بین کتاب خواندن و مطالعه کردن، کمی تفاوت قائل می شوم.در این مطلب و مطالب قبلی ای که در این زمینه صحبت کرده ام صرفاً در مورد کتاب خواندنم حرف زده ام نه مطالعه ام). قصد توجیه کردنش را هم ندارم. توی دو سه بازه زمانی در طول سال، از کیفیت کتابخوانی ام خیلی راضی ام ولی بقیه اش را نه از کیفیت راضی ام نه از کمیت.

 

اول لیست کنم بعد توضیحات بیشتری میدهم:

1-درک یک پایان-جولین بارنز-حسن کامشاد-نشر نو

2-خداحافظ گاری کوپر-رومن گاری-سروش حبیبی-انتشارات نیلوفر

3-برفک(white noise)-دان دلیلو-پیمان خاکسار-نشر چشمه

4-چراغ ها را من خاموش می کنم-زویا پیرزاد-نشر مرکز

 

5-فلسفه تنهایی-لارس اسونسن-خشایار دیهیمی-نشر نو

6-ترس و لرز-سورن کیرکگور- عبدالکریم رشیدیان-نشر نی

7-زندگی سراسر حل مسئله است-کارل پوپر-شهریار خواجیان-نشر مرکز

 

8-معمای فراوانی-تری لین کارل-جعفر خیرخواهان-نشر نی

 

9-انسان در جستجوی خویشتن-رولو می-سید مهدی ثریا-نشر دانژه

10-کتاب Self-therapy نوشته Jay Ealey

11-هنر انسان شدن-کارل راجرز-مهین میلانی-نشر نو

12-تحلیل رفتار متقابل-ون جونز و یان استوارت-بهمن دادگستر-نشر دایره

13-وضعیت آخر-تامس هریس-اسماعیل فصیح-نشر نو

14-ماندن در وضعیت آخر-امی و تامس هریس-اسماعیل فصیح-نشر نو

15-بازی ها-اریک برن-اسماعیل فصیح-نشر ذهن آویز

 

16-کتاب Simply Complexity(A Clear Guide to Comlexity Theory) نوشته Neil F.Johnson

17-ریاضیات زیبا-تام سیگفرید-مهدی صادقی-نشر نی

 

18-مدیران و چالش های تصمیم گیری-ماکس بیزرمن و دون ای مور-علی سرزعیم-نشر کرگدن

19-شیب-ست گادین-محمد خضرزاده-نشر درناقلم

20-گاو بنفش-ست گادین-افسانه درویشی-نشر کتیبه پارسی

 

تصمیم داشتم کتاب های انگلیسیِ بیشتری بخوانم، به چند کتاب انگلیسی دیگر هم سرک کشیدم و برخی را تا نصفه های کتاب خواندم ولی یا انقدر برایم جالب نبودند که ارزش تمام کردن داشته باشند یا بیش از حد تنبلی کردم و ادامه شان ندادم. سرعت انگلیسی خواندنم حدود یک پنجمِ فارسی خواندنم است هنوز. به نظرم این کندی و سختی هم بی تاثیر نبود. اما نمی شود در همین حال بمانم باید این سنگ را هم بردارم تا سرعتم بیشتر شود. یعنی تا چندین کتاب را به کندی نخوانم سرعتم بیشتر نمی شود. راه میانبری نیست متاسفانه :)

 

چند سال اخیر و سال های خیلی دورتر، در حوزه روانکاوی و خود کاوی مطالعه کرده بودم و از مدل های موجود در این حوزه چیزهایی آموخته بودم اما سال گذشته چون تازه با مدل IFS آشنا شدم(به واسطه دوستم هیوا)، در کنار همه مزیت ها و نکات خوب این مدل، احساس کردم بخش ها و حوزه های مهمی هستند که مفید ترین تبیین از آنها را در مدل TA دیده بودم، این بود که در کنار آموزه ها و تمرین های IFS کتاب های مهم TA را هم دوباره خواندم(فکر می کنم یکی از مفیدترین کتاب هایی که در این حوزه خوانده ام کتاب تحلیل رفتار متقابل یان استوارت است). بخشی از مطالعه سال گذشته که گفتم از کیفیت آن راضی ام همین بخش است. احساس میکنم با تمرین ها و تعمیق بیشتر آموزه های این دو مدل، در مجموع کمی بهتر از قبل خودم و ارتباطاتم را می شناسم(نمی دانم شایدم توهم باشد).

نکته حاشیه ای که دلم نمیخواهد ناگفته بماند این است که تازه متوجه شدم که اریک برن چقدر هوش بالایی در حوزه روان داشته است! (البته این ارزیابی را باید کسی انجام دهد که هوشی بالاتر از اریک برن دارد. اما در حد هوش ناقص من و در این مقیاس عرض کردم) کتاب "بازی ها" را برای سومین یا چهارمین بار بود که میخواندم اما به نظرم رسید که بارهای قبلی تا حد زیادی نکات مهمی را درک نکرده بودم. فکر می کنم کسی که میخواهد با TA آشنا شود، برخلاف توصیه ی خیلی ها، باید این کتاب را جزو آخرین کتاب هایی بگذارد که در این حوزه میخواند نه جزو اولین ها.

 

فکر می کنم بهترین حال را هم هنگام خواندن دو کتاب simply complexity و ریاضیات زیبا تجربه کردم. از اینکه احساس میکردم بعضی مباحث پیچیدگی را کمی بهتر متوجه می شوم ذوق میکردم انگار:)

 

کتاب بیزرمن هم یکی از بهترین کتاب هایی بود که تا کنون در این حوزه خوانده ام. موقع خواندنش همش با خودم فکر میکردم که چرا زودتر این کتاب را نخوانده بودم. مواردی را که خودم با زحمت و بدبختی از لابلای کتاب های دیگری بیرون کشیده بودم به زبانی ساده و مفید و کاربردی در کتابش آورده است. به نظرم هر مدیری که این کتاب را نخوانده باشد بخش بزرگی از آموزه های حوزه تصمیم گیری را از دست داده است.

 

به نظرم تنها خاصیت خواندن کتاب های ست گادین(البته این دو کتاب) برای من این بود که لیستم کمی بزرگتر شود! شاید اغراق نکرده باشم اگر بگویم که هر کدام از این دو کتاب را می شد در یک جمله هم گفت. البته اینکه خلاصه یک کتاب یک جمله باشد به خودی خود چیز بد یا کم ارزشی نیست. مشکلم با این دو کتاب این بود که این دو جمله جزو بدیهی ترین و ابتدایی ترین جملاتی هستند که هر کسی که وارد بحث مارکتینگ می شود می شنود. محتوای کتاب ها هم طوری نبود که احساس کنم زوایای پنهان یا نکات عجیب غریبی از این دو جمله را می خوانم. به هر حال این نظر غیر متمدنانه ی غیر قابل اتکای من است;) از اول هم از این بشر چندان خوشم نمی آمد. شاید دچار خطای هاله ای و ترکیبی از چند خطای دیگر شده ام :) .احتمالاً اگر ده یا پانزده سال پیش این کتابها را می خواندم نظرم چیز دیگری بود.

 

قلم زویا پیرزاد را هم خیلی دوست داشتم. کلی به خودم نق زدم که چرا چنین نویسنده ی خوش قلمی را از دست داده ام آنهم بخاطر سوگیریِ احمقانه ای که به نویسندگان داخلی داشته ام.

 

و در پایان، همانطور که محمدرضا شعبانعلی در فایل های صوتی "راهنمای خرید و خواندن کتاب" اشاره کرده بود و من هم قصد داشتم تعدادی از آن نکات را سال 99 تمرین کنم، به نظرم کمی شهامتِ ول کردن و ناتمام رها کردن کتاب هایی که احساس می کنم با حال و روزم سازگار نیستند را پیدا کرده ام. البته بجز این دو کتاب ست گادین :) اینها را تا آخر خواندم گفتم ببینم با این همه هیاهو که در مورد ست گادین بوده چیزی پیدا می کنم که نظرم عوض شود یا نه.(هرچند که کم حجم بودنشان هم بی تاثیر نبود;)

 

پی نوشت: اگر هر کدام از دوستان عزیزم در مورد هر کدام از کتابها یا توضیح کلی محتوای آنها سوالی داشت خوشحال می شوم که توضیح بدهم.

۵ نظر ۱۳ فروردين ۰۰ ، ۱۹:۲۰
سامان عزیزی
شنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۹، ۰۸:۳۵ ب.ظ

نهاد خانواده، این اختراع چند وجهی بشر

پیش نوشت: این مطلب را چند ماه پیش برای یکی از دوستان خیلی عزیزم نوشتم. چون نپخته بود و در عرض چند دقیقه نوشته بودمش منتشرش نکردم-البته دلایل دیگری هم داشت;) -و فقط برای همان دوستم فرستادم. چند وقتی است که اصلاً حال و حوصله نوشتن ندارم، از طرفی وبلاگ هم صدایش درآمده و کم مانده بد و بیراهی نثارم کند، این بود که دستی سرسری به سر  و روی آن مطلب کشیدم و دگمه انتشار را زدم :)

 

از سال های دبیرستان، همیشه روانشناسی خواندن جزو علاقه ها و دغدغه هایم بوده. بیراهه زیاد رفته ام در این حوزه اما مطالعات و تجربه های مفید هم کم نداشته ام.

حوزه روانکاوی، یکی از حوزه های روانشناسی و رواندرمانی است. همه ی ذهن و روان و مغز را نمی شود با عینک روانکاوی دید و تفسیر و تحلیل کرد. رویکرد ها و نگاه های مختلفی در روانشناسی بوده و هستند. برخی علمی برخی علمی تر و برخی نیمه علمی و غیر علمی. طبیعتاً مدل ها و نگاه های مفید تر و مبنی بر شواهد و مستندات علمی تر قابل اتکاتر هستند اما مدل های غیر علمی تر و حتی توهمی هم هنوز زنده هستند و نفس می کشند. به نظر میرسد که اغلب مدل های روانکاوی، آنطور که ادعا می کنند علمی نیستند و از روش و ارزیابی علمی فاصله زیادی دارند. بیشتر این مدل ها بخش ها و تکیه گاه های علمی دارند اما بخش های زیادی از آنها شاخ و برگ ها و ادعاهایی هستند که واقعاً علمی نیستند. مثلاً اگر همه ی بخش های یک مدل را صد واحد در نظر بگیریم، بسته به اینکه از چه مدلی حرف میزنیم ممکن است ده، بیست یا سی واحدش علمی باشد و بقیه اش علمی نیست(منظور این نیست که الزاماً غلط است، فقط دارم میگم که علمی نیست) ولی معمولاً پایه گذاران یا مدرسان یا طرفداران این مدلها طوری حرف میزنند و وانمود میکنند که انگار همه صد واحد علمی است. معمولاً وقتی نقدی هم وارد می شود در دفاع به همان سی واحد ارجاع میدهند و از هفتاد واحدی که پایگاه علمی ندارد صحبت چندانی نمی کنند. شاید یکی از دلایلی که در تفسیر این مدلها هر کس هر طور که دلش میخواهد حکم می دهد و گاهی توهم هم میزند همین باشد.بگذریم.نمیدانم چرا وارد این بحث شدم لابد بخشی از وجودم لازم دیده! ;)

بیشترین تمرکز مطالعه من در روانشناسی، روی مدل ها و نظریه های شخصیت شناسی بوده. از همه مدل های این حوزه چیزهایی خوانده ام و در مورد برخی از این مدل ها هم مطالعه بیشتری کرده ام. می خواهم بگویم که مدعی نیستم که از همه رویکرد های حوزه روانشناسی آگاهم اما حداقل می توانم بگویم که در مورد مدل های معتبر و شناخته شده چیز هایی می دانم.

همه این حرفها را نزدم که بگویم کمی روانشناسی بلدم(که کمی بلدم!) بلکه اینها را گفتم که وقتی بحث اصلی را مطرح کردم فکر نکنید که خیلی پرتم.

 

هر چه بیشتر در حوزه روانکاوی و رواندرمانی مطالعه می کردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که مشکلاتی که اکثر آدمها(یا با کمی اغراق، همه آدمها) در بخشی از ذهن و روان و زندگی شان دارند ناشی از نهادی به نام خانواده است.

دقت بفرمائید که نگفتم همه مشکلات روانی و ذهنی ما ناشی از این نهاد است. همچنین، همانطور که کمی بالاتر عرض کردم، نگفتم که این مشکلات همه ی مشکلات حوزه روان هستند بلکه تاکید کرده ام که مشکلات روانی و ذهنی ای که در رویکرد روانکاوی مد نظر متخصصان روان است. منظورم این است که اگر همه ی آن بخش هایی که تا کنون از ذهن و روان انسان شناخته شده است را یک فرش دوازه متری فرض کنیم. رویکرد روانکاوی(و نو روانکاوی و همه مدل های حاشیه ای دیگری که روی این رویکرد بنا شده اند.یعنی از فروید و یونگ بگیرید تا مدل هایی که در سالهای اخیر مد شده اند) شاید کمتر از یک چهارم این فرش را بتواند توضیح دهد و تفسیر کند(یک چهارم را هم با اغراق می گویم). البته این تمثیل از فهم ناقص من می آید و ممکن است این نسبتها از نظر متخصصان این حوزه کاملاً متفاوت و حتی بیربط و بی پایه باشند. اما فعلاً بر اساس مدل ذهنی من، نسبتهای نسبتاً درستی هستند.

برگردیم به اصل موضوع.

مطمئناً نهاد خانواده، در طول تاریخ بشری، آنقدر مزیت برای بشر داشته است تا کنون هم دوام آورده و به راه خودش ادامه می دهد.

پس حرفم این نیست که این نهاد، سراسر بلاست.و خوبی هایش را هم می بینم و می توانم در مدحش ساعت ها سخنرانی کنم.

اینکه برای کجای بشر خوب بوده خودش بحث مفصلی است. مثلاً فکر می کنم یکی از جاهایی که بشر خیلی از این نهاد بهره برداری کرده در حوزه اداره جامعه(یا قبیله یا هر کلونی دیگری) و مدیریت کردن امور آن از طریق الگو سازی ها و فرهنگ سازی ها و آموزش ها و سنت سازی ها و از این قبیل بوده است. اما از یک چیز مطمئنم. اینکه برای تربیت فرزندان انسان، از کودکی تا زمان استقلال از این نهاد، بیشتر از خوبی، بدی داشته است.

در اغلب موارد، خود والدین پر از زخمها و درد ها و مشکلات مختلفی بوده اند. بعد از اینکه زیر چتر این نهاد هم می روند، معمولاً همه این زخمها و درد ها و مشکلات، پیچیده تر می شوند.

همه ی مسائل بیرونی(محیط بیرونی و تاثیر باقی نهادها) را هم به این مشکلات و زخمها اضافه کنید و ببینید که وضعیت چطور می شود.

اغلب والدین، خودشان به بلوغ فکری و احساسی نرسیده اند و الگوها و رفتار های مخرب زیادی دارند( که حتی اغلب از وجودشان هم بی خبرند) و در این معرکه عجیب، یک موجود بی دفاع به وجود می آورند و به این نهاد اضافه اش می کنند.خیلی هم خوشحالند!

نادانسته و ناخواسته، زخم هایی بر روان و ذهن این کودک وارد می کنند که آثار آن از گهواره تا گور همراهش است.

کد هایی که در ذهن و روان ما نوشته می شوند(درست یا غلط.مفید یا غیر مفید) و اغلب اوقات در پس ذهن و ناخودآگاه ما جا خوش می کنند و در انتخاب ها و تصمیمات ما نقش ایفا می کنند.

این می شود که اکثر ما آدمها، زخم های بزرگ و کوچک مختلفی را با خود به همه جای زندگی مان می بریم.

برخی سالهای سال مشغول التیام دادن زخم هایشان هستند. اغلب آدها یا نمی توانند یا اصلاً نمی دانند که می شود کمی زخم ها را مداوا کرد. آنها هم که می دانند و می خواهند، سالهای زیادی از عمرشان را وقف این کار می کنند. گاهی فکر می کنم که این نهاد را درست کرده اند که یک دور باطلِ ابدی در این زمینه بسازند(باز هم تاکید می کنم فقط در این زمینه. لطفاً غیرتی نشوید برای نهاد خانواده. اتفاقاً خود من از خانواده دوست ترین آدم هایی هستم که دور و برم می شناسم). یعنی اول فرزند تولید می کنیم. بعد چون خودمان به بلوغ نرسیده ایم و پر از زخم هستیم، فرزند را هم پر از زخم می کنیم. فرزند بزرگ می شود و خودش هم در این چرخه ی نهادی گرفتار است. صاحب فرزند می شود و این چرخه ی باطل ادامه پیدا می کند. در مقابل خیل عظیم جمعیتی که این راه را می روند تعداد کسانی که در طول تاریخ توانسته اند این چرخه ی باطل را بشکنند(که مطمئناً قابل شکستن است تا حد زیادی) آنقدر کم است که می توانیم از ذکرشان صرف نظر کنیم.

 

همه چیزهایی که اینجا خواندید صرفاً یک جنبه ی این ماجراست. و بدیهی است که سایر وجوه مثبت و منفی این نهاد در این موضوع دیده نشده بودند.

 

 

پی نوشت یک: البته کمی کج سلیقگی است که برای نهاد خانواده، صفتِ "اختراع" را به کار ببریم چون بسیاری از حیوانات دیگر هم بعد از زاد و ولد بچه هایشان را بزرگ می کنند و به هر حال برخی از کارکردهای نهاد خانواده را دارند اما شاید از دوره ای به بعد(شاید از انقلاب کشاورزی)، صفتِ چندان بیراهی هم نباشد.

پی نوشت دو: ذکر این نکته هم ضروری است که من جزو آن دسته از عزیزانی نیستم که همه اتفاقات دنیا و همه رفتارها و همه ارتباطات و همه تصمیمات و خلاصه همه چیز را! با عینک روانکاوی و رواندرمانی می بینند(پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود/زان سبب دنیا کبودت می نمود) و تنها تفسیرشان از همه رفتارهای شما، مسائل دوران کودکی شماست و با مشاهده هر رفتاری سریعاً یک برچسب از مدل مطبوعشان برمیدارند و روی رفتارتان می چسبانند.

پی نوشت سه: شاید چندان ربط مستقیمی به این مطلب نداشته باشد ولی اخیراً کتاب برفک(White Noise) دان دلیلو(ترجمه پیمان خاکسار) را خواندم و بالاخره باید جمله ای از آن را جایی نقل می کردم ;) گفتم شاید اینجا بد نباشد:

خانواده مهد تمام اطلاعات غلط دنیاست. فکر می کنم در زندگی خانوادگی چیزی وجود دارد که گزاره های اشتباه تولید می کند. نزدیکی بیش از حد، سر و صدا و گرمایِ بودن.

شاید چیزی حتی عمیقتر، مثل نیاز به بقا. موری می گوید ما موجوداتی هستیم شکننده و آسیب پذیر در محاصره ی دنیایی از حقایق ستیزه جو. حقایقی که شادی و امنیت ما را تهدید می کنند. هر چه بیشتر در طبیعتِ چیزها تعمق می کنیم به نظر می آید شالوده مان سست تر می شود. خانواده ما را از جهان جدا می کند. اشتباهات کوچک، بزرگ می شوند و افسانه ها شاخ و برگ پیدا می کنند.

به موری می گویم بعید می دانم جهالت و اغتشاش رانه های پشتِ انسجام خانواده باشند. عجب ایده ای، عجب انهدامی. ازم می پرسد چرا استوارترین خانواده ها متعلق به توسعه نیافته ترین جوامع هستند. می گوید جهل حربه ی بقاست. جادو و خرافات به هم می پیوندند و بنیانِ سُننِ قوم می شوند. جایی که واقعیت عینی به غلط تفسیر می شود خانواده مستحکم تر است. می گویم عجب تئوری سنگ دلانه ای. ولی موری بر صحیح بودنش پافشاری می کند.

 

۰ نظر ۰۲ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۳۵
سامان عزیزی
جمعه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۹، ۰۱:۳۹ ق.ظ

پادکست دغدغه ایران

"دغدغه ایران" عنوان کانال های مختلفی است که دکتر محمد فاضلی در شبکه های اجتماعی (تلگرام، اینستاگرام) از آن استفاده می کند.

مدتی است که در اپلیکیشن های پادگیر هم کانال هایی با همین عنوان ساخته اند و تولید پادکست را آغاز کرده اند.

دکتر محمد فاضلی را بخاطر جامعیت دیدگاه هایش، پرهیز از نگاه تک بعدی ، بیان ساده و روان، ادبیات نزدیک به ادبیات مردمان امروزی و چندین ویژگی دیگرش دوست دارم. او را به بسیاری دیگر از تحلیل گران و جامعه شناسان ترجیح میدهم.

ایشان در سلسله پادکست های دغدغه ایران، مرور کتاب هایی را آغاز کرده اند که به این سوالات و سوالاتی مشابه همین موارد پرداخته اند:

 

چرا تا کنون نتوانسته ایم توسعه همه جانبه پیدا کنیم؟

موانع توسعه ایران چه عواملی بوده و هستند؟

تفاوت مسیر ما یا مسیر ممالک توسعه یافته در چه چیزهایی است؟

راه های برون رفت از این وضعیت کدام ها هستند؟

 

فکر می کنم برای کسانی که چندان اهل مطالعه کتاب های مهم این حوزه نیستند گوش دادن به این پادکست ها مفید باشد، حداقل تا حد زیادی مطمئنم که غیر مفید نخواهد بود. شاید فکر کنید که "غیر مفید" نبودن صفت چندان شایسته و انگیزاننده ای نباشد اما به نظرم در این حوزه "غیر مفید نبودن" بسیار با اهمیت است(دلایلش را احتمالاً خودتان حدس می زنید). و لطف می کنید اگر به دیگران هم معرفی اش کنید.

تا کنون شش اپیزود از پادکست دغدغه ایران منتشر شده است. اگر وقت نمی کنید همه شش اپیزود را گوش کنید پیشنهاد می کنم اپیزود های سوم و پنجم را گوش کنید(لازم به توضیح نیست که پیشنهاد من هم صرفاً از روی سلیقه و دانش اندکم است).

در اپیزودهای سوم تا پنجم، کتاب معمای فراوانی اثر تری لین کارل(با ترجمه جعفر خیرخواهان-نشر نی) مرور می شود. این کتاب به بحث تلخ و شیرینِ دولت های نفتی می پردازد. حتی اگر قبلاً این کتاب را هم خوانده باشید احتمالاً همچنان روایت دکتر فاضلی برایتان جالب و شنیدنی باشد.

لینک کانال دغدغه ایران در castbox : +

لینک کانال دغدغه ایران در شنوتو : +

 

۱ نظر ۲۴ بهمن ۹۹ ، ۰۱:۳۹
سامان عزیزی
جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۹، ۰۸:۳۷ ب.ظ

تکنولوژی و برخی از ما

فناوری می تواند هر جنبه ای از زندگیِ یک گاگول را تنزل بدهد( و حتی به خطر بیندازد) در حالی که او را متقاعد می کند که در حال "کارآمد" تر شدن است.

نسیم طالب

۱ نظر ۱۲ دی ۹۹ ، ۲۰:۳۷
سامان عزیزی