زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۴۰ مطلب با موضوع «معرفی کتابها و نویسندگان» ثبت شده است

جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۲۸ ق.ظ

کالاهای پستِ سبد زندگیِ ما

 

اقتصاد دانان دسته بندی جالبی برای کالاها دارند که گاهی به تناسب موضوع(مثلاً در بحث ترجیحات و مطلوبیت های هر فرد)، در کنار سایر دسته بندی ها و خوشه بندی هایشان از آن استفاده می کنند.

آنها در این دسته بندی، کالاها را به دو دسته تقسیم می کنند. دسته ی اول را کالاهای معمولی(Normal Goods) و دسته ی دیگر را کالاهای پَست(Inferior Goods) می نامند.

کالاهای معمولی کالاهایی هستند که در صورتی که ما با محدودیت بودجه مواجهه نباشیم ،مصرفمان از آنها بیشتر می شود.به عبارتی هرچه محدودیت بودجه کمتر مصرف این کالاها بیشتر.

اکثریت کالاها و خدمات موجود در بازار در این دسته بندی قرار می گیرند(از برنج و گوشت بگیرید تا خدماتی مثل دندانپزشکی و نظافت منزل).

 

 میان نوشت بیربط به اصل موضوع ولی مرتبط با بحث کالاهای معمولی: دسته ی کوچکی از کالاهای معمولی را کالاهای لوکس شامل می شوند.ویژگی کالای لوکس این است که هر چه درآمدها بیشتر می شود تقاضا برای این کالاها هم بیشتر می شود(و برعکس).

 

اما کالاهای پست کالاهایی هستند که انسان ها وقتی درآمد کمی دارند از آنها استفاده می کنند اما وقتی درآمدشان زیاد شد،مصرفشان از آنها کاهش می یابد و کالاهای دیگری را انتخاب می کنند.

ظاهراً مثال کلاسیک اقتصاد دانان برای توضیح کالاهای پست "سیب زمینی" است. وقتی درآمد افراد افت زیادی می کند یکی از غذاهایی که می توانند مصرف کنند سیب زمینی است که هم پرحجم است و هم قیمت آن در همه جای دنیا پائین است.(البته این نمونه مورد نظر اقتصاددانها در مورد من صادق نیست چون متوسط مصرفم از سیب زمینی در همه ی دوران های زندگی ام ثابت بوده:)

طبیعتاً این تعاریف از کالاهای معمولی و پست تعاریفی نسبی است.یعنی ممکن است کالایی که برای یک فرد، معمولی است برای دیگری، پست باشد.

*

اگر مواردی مانند مجموعه دانش های مفید، یادگیری مهارت ها،فکر کردن! ،نگاه نقادانه، مدیریت منابع، مدیریت زمان و چیزهایی از این دست را کالاهای سبد زندگی مان(و کسب و کارمان) در نظر بگیریم، شاید بتوان دسته بندی ای که در بالا ذکر کردم را در مورد سبد کالاهای زندگی هم در نظر گرفت.

با این فرض، احتمال دارد "یادگیری مهارتها" در دسته ی کالاهای پستِ سبد زندگی یکی از ما و در دسته ی کالاهای معمولی سبد زندگی دیگری باشد، یا "مدیریت منابع" در دسته ی کالاهای معمولی یکی  و دسته ی کالاهای پست دیگری باشد.

مثلاً تعبیری منستب به دکتر محسن رنانی هست که می گوید در ایران، علم اقتصاد از نظر مسئولان حکومتی یک کالای پست است!. یعنی وقتی اوضاع به کامشان است و درآمد های نفتی کرور کرور به خزانه هایشان سرازیر می شود، اقتصاد را یک علم غربی می دانند که برای ایران مناسب نیست ولی وقتی اوضاع خراب می شود و کامشان تلخ و درآمد های نفتی چکه چکه به خزانه هایشان می چکد، سراغ اقتصاددانان می روند که بیائید و درستش کنید.

 

حالا بیائید برای دقایقی ایران را بیخیال شویم و ببینیم در سبد کالاهای زندگی ما(یعنی کالاهایی که جنس شان از جنس مواردی است که پیشتر گفتم) چه کالاهایی از نظرمان(آگاهانه یا ناآگاهانه) در دسته ی کالاهای پست قرار گرفته اند؟

ببینیم آیا واقعاً حقشان بوده که در این دسته باشند یا مثل مثال دکتر رنانی، به ناحق در این دسته قرارشان داده ایم؟

هیچ بعید نیست که بسیاری از بحران های زندگی مان به خاطر اشتباه در قرار دادن یک یا چند کالا در دسته ی کالاهای پست باشد.

مثلاً آیا همیشه در زمان بحران به یاد مدیریت منابع مان می افتیم؟ آیا فقط در زمان گرفتاری هایمان به سراغ یادگیری مهارت های همسو با اهدافمان می رویم؟ مثلاً تلاش برای یادگیری زبان انگلیسی ،وقتی دغدغه مان می شود که دوست داریم کتاب درجه یکی را بخوانیم ولی ترجمه ای از آن پیدا نمی شود؟

فکر می کنم بد نباشد اگر گاهی بنشینیم و با این عینک، به دسته بندیِ کالاهای معمولی و پست  سبد زندگی مان نگاهی بیندازیم.شاید جابجایی یکی دو کالا از سبد کالاهای پست به معمولی یا برعکس، مسیر های تازه ای پیش رویمان بگشاید.

 

پی نوشت:تعریف کالاهای پست و معمولی را از دکتر علی سرزعیم در جلد دوم مجموعه "اقتصاد برای همه" آموخته ام و از ایشان نقل کردم.(جلد اول و جلد دوم مجموعه اقتصاد برای همه)

 

۰ نظر ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۸
سامان عزیزی

مدتی است که مشغول مطالعه ی کتاب "سیری در نظریه پیچیدگی" هستم(نوشته ی ملانی میچل و ترجمه ی رضا امیررحیمی) و به تازگی بارِ اولِ مطالعه ی آنرا تمام کرده ام.زمان زیادی بود که در کتابخانه ام خاک می خورد.بارها به آن سرک کشیده بودم ولی بالاخره توانستم پیوسته بخوانمش:)

قبل از هر چیز باید اشاره کنم که علاقه و تمایلی که برای مطالعه(هر چند اندک) در این حوزه در من شکل گرفته را مدیون معلم عزیزم محمد رضا شعبانعلی هستم. از زمانی که از فراکتال ها(که از زمانی که اولین فراکتال را در کتاب مدرسه دیدم به آنها دلبستگی پیدا کردم!) می گفت ،از زمانی که از بولتزمن و بازی هایش با ذرات گاز صحبت کرد تا امروز که تلاشش برای توضیح آموخته هایش از پیچیدگی کم کم در حال ظهور(Emerge شدن) است.

 

به هر حال فکر می کنم که امروز در تلاشم برای فهمِ هر چند اندکِ پیچیدگی و سیستم های پیچیده، حتی در نقطه صفر هم نباشم. بنابراین اگر فکر می کنید از تجربه ی من از مطالعه ی این کتاب چیزی عایدتان می شود، باید بگویم که :بعید می دانم.

زمانی می شود خلاصه یا چکیده ای از  یک کتاب را ارائه داد که فهمی نسبی از محتوای آن داشته باشیم که در مورد این کتاب چنین شرطی برای من صادق نیست. اینجا دوباره باید اعتراف دیگری هم بکنم! :تقریباً نصف مطالب این کتاب را اصلاً نفهمیدم(البته اگر بیشتر از نصف هم نباشد). با دقت بسیار بالایی هم خواندم، برخی پاراگراف ها را هم چندین و چند بار می خواندم، در مورد بعضی بحث ها جستجو می کردم،حتی مجبور شدم به کتاب های ریاضی و حساب دیفرانسیل و هندسه ی دوران تحصیل هم مراجعه کنم بلکه به یک دردی بخورند!  و الی آخر.ولی باز هم تفاوت معناداری در فهمیدنم نمی کرد.

آیا ایراد از ترجمه بود؟ طبیعتاً ترجمه ی کتاب و به طریق اولی تر ترجمه ی کتاب های تخصصی دشواری ها و نارسایی های خودش را دارد اما فکر نمی کنم سهم قابل توجهی از نفهمیدن من به ترجمه مربوط باشد.

به نظرم رسید که سهم قابل توجهی از نفهمیدنم مربوط به ماهیت این علم است(صرف نظر از نادانی و ندانستن های خودم در این زمینه).

در این کتاب، نویسنده سعی کرده است که از دو رویکرد به بحث پیچیدگی نزدیک شود. اول، بیان مصادیق مختلف پیچیدگی در سیستم های مختلف و در شاخه های گوناگون. دوم، دیدن همپوشانی های این سیستم ها برای رسیدن به یک نگاه واحد به پیچیدگی و سیستم های پیچیده.

 

در کنار این دو رویکرد، تاریخچه ی تلاش برای فهم پیچیدگی از ارسطو تا به امروز هم مرور می شود.

شاید برخی تکه تکه های کتاب را فهم کرده باشم ولی راستش را بخواهید هر چه تلاش کردم نتوانستم این تکه تکه ها را به صورتی که کمی راضی ام کند به هم ارتباط بدهم. البته ظاهراً در این سردرگمی با دانشمندان این حوزه شریک هستم:) (البته تا زمان نگارش این کتاب که حوالی سال 2008 است).چنانکه می دانید سردرگمی هم مراتبی دارد.می خواهم بگویم این سردرگمی کجا و آن سردرگمی کجا.امیدوارم این توفیق برایم حاصل شود که لِوِلِ سردرگمی هایم از امروزم وضع بهتری داشته باشند که به نظرم یکی از معانی "رشد" هم همین است.

 

در هر صورت و فارغ از بحث پیچیدگی و محتوای این کتاب، فکر می کنم که آموزه ی جانبی ای در نوشته های ملانی میچل نهفته بود(حداقل برای من اینطور بود).

بحث پیچیدگی و سیستم های پیچیده بحث هیجان انگیزی است و اگر نویسنده ای بخواهد می تواند خواننده را به شدت "جوگیر" کند اما او این کار را نکرده است. هر جا که بحثی مطرح شده که ممکن است باعث نتیجه گیری و بسط دادن های گمراه کننده و غلط شود، نویسنده سعی کرده که نظرات و شواهدی را که باعث "شک"کردنِ خواننده شود بلافاصله ارائه دهد.

طبیعتاً این انتظار از هر محققی می رود که چنین عمل کند ولی در طول تاریخ(و امروز هم) دانشمندان و محققان زیادی بوده اند که علائم و شواهدی را که برخلاف میلشان(یا برخلاف قاعده ای که دلشان می خواسته استخراج کنند) بوده فیلتر کرده اند.(به عبارتی آنها هم مانند ما گرفتار خطاهای شناختی مختلفی شده اند).

این است که بعد از مطالعه این کتاب می توانم بگویم که هیجان زده و جو گیر نیستم ولی همچنان علاقه مند مانده ام و شاید بتوانم بگویم که علاقه مند تر هم شده ام.

با همه این سختی ها و بدبختی ها :) در مطالعه ی این کتاب، باز هم فکر می کنم اگر به این حوزه علاقه مند هستید و مشغول خواندن کتاب محمد رضا هم هستید، شاید خواندن این کتاب هم خالی از لطف نباشد.

و همچنین خوشحال می شوم اگر قبلاً این کتاب را خوانده اید،نظرات و توضیحاتتان را در مورد این کتاب با من هم در میان بگذارید.

۲ نظر ۲۰ تیر ۹۷ ، ۰۰:۳۶
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۵۳ ب.ظ

تفالی به نیچه (چهار)

 

" برادران، بزرگ ترین خطر برای تمامیِ آیندهِ بشر در وجود چه کسانی ست؟

مگر نه در وجود نیکان و عادلان؟

در وجود آنانی که چنین می گویند و در دل چنین احساس می کنند: "ما هم اکنون می دانیم که خوب کدام است و عادلانه کدام. ما همچنین این ها را داریم. وای بر آنانی که این جا هنوز می جویند!"

زیانِ نیکان زیان بار تر از هر زیانی ست که شریران توانند رساند!

زیانِ نیکان زیان بار تر از هر زیانی ست که بدگویانِ جهان توانند رساند!

 

برادران،روزی کسی در دل نیکان و عادلان نگریست و گفت: "اینان فریسیان اند." اما کسی سخن اش را در نیافت.

نیکان و عادلان نیز خود نمی بایست او را در می یافتند، زیرا جانِ شان در زندانِ وجدانِ نیکِ شان در بند است.حماقتِ نیکان بی نهایت زیرکانه است.

باری، حقیقت این است که نیکان باید فریسی باشند. جز این چاره ای ندارند.

نیکان باید آنانی را که پایه گذارِ فضیلتِ خویش اند به صلیب کشند! این است حقیقت.

 

و اما دومین کسی که خاک آنان را کشف کرد(یعنی خاک و دل و قلمرو نیکان و عادلان را) همان بود که پرسید: "آنان از چه کس از همه بیش بیزار اند؟"

آنان از آفریننده از همه بیش بیزار اند، که لوح ها و ارزش های کهن را می شکند، از شکننده. از آن کس که قانون شکن نام می دهند اش.

زیرا نیکان نتوانند آفرید.آنان همیشه آغازِ پایان اند.

آنان به صلیب می کشند هر آن کس را که ارزش های نو را بر لوح های نو بنگارد. آنان آینده را قربانی خود می کنند. آنان تمامیِ آینده یِ بشر را به صلیب می کشند!

نیکان همیشه آغازِ پایان بوده اند. "

 

نقل از "چنین گفت زرتشت" نیچه با ترجمه داریوش آشوری.

توضیحات داریوش آشوری در مورد" فریسیان": فرقه ای در میان یهودیان باستان که در زمان مسیح نیز بودند. سخت پیرو شریعتِ نگاشته بودند و زهدِ خشک می ورزیدند و ظواهر شریعت را نگاه می داشتند.مسیح با این جماعت و ریاکاری هاشان سخت مخالف بود و بارها در انجیل به ایشان تاخته است.

توضیحات داریوش آشوری در مورد "عادلان": مفهومی است از کتاب مقدس به معنای کسانی که در راهِ راست و طریقِ دین و شریعت اند در برابرِ شریران.

 

پ.ن: اگر به این تفال بازی ها علاقه مند بودید، می توانید تفال های قبلی را در اینجا،اینجا و اینجا مطالعه نمائید.

۰ نظر ۱۷ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۳
سامان عزیزی
جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۱ ب.ظ

شکستِ موفقیت

پیش نوشت: این روزها تب فوتبال و جام جهانی همه گیر شده است و همه، از فوتبالی و غیر فوتبالی،مستقیم و غیر مستقیم جام جهانی را بهانه ی به میان کشیدن برخی حرفها و تحلیل هایشان می کنند حتی نتانیاهوی منفور و نادرست!.

انصافاً از فوتبال می شود چیزهای زیادی آموخت و این روزها هم برخی از نوشته ها که تم فوتبالی داشته اند به نظرم خیلی مفید و آموزنده بوده اند.

مثال ها و استعاره های فوتبالی همیشه مورد علاقه ام بوده اند و در دوره ای آنقدر از آنها استفاده می کردم که در شرکتمان فکر می کردند به اندازه فردوسی پور خوره فوتبالم!. هفت سالی می شود که بجز بازی های بارسلونا تقریباً فوتبال دیدن را کنار گذاشته بودم ولی از شما چه پنهان که امسال از شروع جام جهانی تا الان، تقریباً هشتاد درصد بازی های مرحله گروهی را تماشا کرده ام.خیلی هم لذت برده ام:)

 

 

همانطور که عرض کردم چیزهای زیادی از این دوره جام جهانی را می توان دستاویزی برای بحث های مختلف کرد. من هم در جهت عقب نماندن از قافله تصمیم گرفتم چند خطی بنویسم:)

چند روز پیش زیر درس معرفی کتاب گفت و گوهای سرنوشت ساز در متمم، جمله ای از کتاب را نقل کردم:

هیچ چیز مثل موفقیت شکست نمی خورد.

 

 احتمالاً خبردار هستید که تیم آلمان در مرحله ی گروهی رقابت های جام جهانی در گروهش چهارم شد و حذف شد.(البته کمی زود حذف شد.دوست داشتم به برزیل می خورد تا نیمار انتقام جام قبلی را از آنها بگیرد.حیف شد:)

بعد از بازی اول آلمان(با مکزیک) و قبل تر از آن هم که لیست بازیکنانی که یوآخیم لوو تصمیم داشت برای جام جهانی همراهش بیاورد معلوم شد، پیش بینی کردم که آلمان در این دوره موفق نخواهد بود(البته برای این ادعا و پیش بینی ام،چند شاهد هم دارم! که یک وقت فکر بد نکنید.گربه ای هم در کار نبود).

به نظرم میرسد که این روند و اتفاق نهایی آن(یعنی حذف آلمان)، می تواند مصداق بسیار مناسبی برای جمله ی بالا باشد.

یوآخیم لوو با این بازیکنان(بجز تعداد بسیار کمی که جدید بودند) و استراتژی و برنامه های مشابهی، توانست قهرمان جام قبلی باشد.

در این دوره، تقریباً با همان استراتژی به جام آمد.یعنی با تکیه بر همان موفقیت قبلی.

در دنیای رقابتی فوتبال امروز، استراتژی های مربیان، سبک بازی تیم، ویژگی ها و مهارت های بازیکنان و بسیاری چیزهای دیگر زیر ذره بین است و داده ها و اطلاعات بسیار زیادی در مورد تیم ها استخراج می شود. تکرار موفقیت در این شرایط مستلزم این است که مواظب باشیم همان موفقیت باعث شکستمان نشود.

در واقع تکرار فرآیند یک موفقیت، در بستر و شرایط متفاوت، خودش می تواند یکی از دلایل شکست خوردن باشد.

 

شما مصداق هایی در زندگی شخصی خودتان سراغ دارید که تکرار فرآیند یک موفقیت در بستر و شرایط متفاوت، باعث شکست تان شده باشد؟

 

۲ نظر ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۳:۴۱
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۵۶ ق.ظ

خانواده تیبو، رمانی برای بعد از سی سالگی

پیش نوشت: اگر قبلاً به این وبلاگ سر زده باشید، احتمالاً می دانید که خیلی اهل طولانی نویسی نیستم اما برای معرفی رمان خوبِ خانواده تیبو، احساس کردم که بی انصافی بزرگی در حق روژه مارتین دوگار می کنم اگر بخواهم صرفاً در پانصد یا ششصد کلمه جمع و جورش کنم.بنابراین پیشاپیش از طولانی شدن توضیحاتم عذر می خواهم .

 

از زمانی که یادم می آید کتاب ها از بهترین دوستان زندگیم بوده اند.دوستانی که شاید هیچ جایگزینی برایشان نداشته و هنوز هم ندارم.

از بین این دوستان ،با بعضی هایشان صمیمیت زیادی داشته ام و سایرین هم به تناسب شرایط درون و بیرون زندگی ام آمده اند و رفته اند.

طبیعتاً دوست صمیمی گوهر نادری است که مانند لباس نمی شود با کمی چرک شدن آنرا عوض کرد اما فکر می کنم دوستان صمیمی هم تا حدی تابع شرایط درون و بیرون زندگی هستند.مثلاً دلیلی ندارد که دوستان صمیمی دوران دبیرستان من، امروز هم همان جایگاه را داشته باشند.برخی از آنها ممکن است بیشتر بمانند و شاید یکی دو نفرشان همراه همیشگی زندگی ام شوند.

از همین اول بحث به بیراهه رفتم!

خواستم بگویم با اینکه تقریباً در همه دوره های زندگی ام کتابخوان بوده ام اما شاید رمان ها سهمی نزدیک به ده درصد از مطالعه ام داشته اند.

نگاهم به رمان، چیزی سبک تر و کم غنا تر نسبت به کتاب های غیر داستانی بوده است. ولی هر وقت رمان خوب و عمیقی خوانده ام این نگاه تعدیل شده است.

جدای از اینکه ارزش زیادی برای "داستان" قائلم و آنرا ابزاری موثر و کارا در بیان مفاهیم و تفهیمشان می دانم(در کنار همه نواقص آن) و خلق یک رمان را تجربه ای ناب از نمود و نمایش خلاقیت می دانم، امروز معتقدم که برخی رمان ها هستند که می توانند تجربه ی منحصر به فرد و کاملی از زندگی را به خواننده ی صبورشان هدیه کنند طوری که انگار همراه با نویسنده، یک زندگی کامل را پشت سر می گذاری. قدم به قدم رشد می کنی و درگیر تجربه های مختلف می شوی.نگاهت به زندگی دچار تغییر می شود و از دریچه ای تازه به دنیا و مافیها می نگری.

کم کم خودت هم وارد داستان می شوی، اتفاقات مختلف را تجربه می کنی. با آدم های مختلفی برخورد می کنی،قضاوت و تحلیل شان می کنی و شاید بتوانی حال و روزشان را بفهمی.

و اگر نخواهم خیلی در این زمینه روده درازی کنم، می توانم همان نتیجه ی اول را بگیرم: رمان خوب و عمیق می تواند کمک کند که تو یک زندگی را زندگی کنی بدون آنکه زندگی اش کرده باشی!

*

"خانواده تیبو" نام رمانی است که به قلم روژه مارتین دوگار نگاشته شده است.

دوگار(1958-1881)،نویسنده ای فرانسوی است که در سال 1937 برنده نوبل ادبیات شده است.

به نظر می رسد که دوگار ید طولایی در نیمه کاره رها کردن رمان هایش داشته است و چندین رمان را ناتمام رها کرده است اما خوشبختانه "خانواده تیبو" از این رها کردن ها رهایی یافته است.البته در مورد همین رمان هم نزدیک بود اتفاق مشابهی بیفتد.بعد از انتشار چند فصل اول رمان،وقفه ای هفت ساله در کار نوشتن دوگار رخ داد و بعد از این وقفه ساختار کلی داستان در فصل های آخر به کلی تغییر کرد و طرح قبلی برای ادامه رمان به فراموشی سپرده شد.

 

خانواده تیبو، شامل هشت فصل است:

1-دفترچه خاکستری

2-ندامتگاه

3-فصل گرم

4-طبابت

5-سورلینا

6-مرگ پدر

7-تابستان 1914

8-سرانجام

همانطور که عرض کردم،طرح اولیه رمان از فصل شش به بعد دچار تغییرات اساسی شد.حجیم ترین فصل کتاب،فصل هفتم(تابستان 1914) است که در نوع خودش مستند تاریخی تمام عیاری به حساب می آید.

طبیعتاً در نگاه اول و بر اساس دسته بندی ای که اهل کتاب و نشر انجام می دهند، این کتاب در دسته ی ادبیات داستانی قرار می گیرد.اما با مطالعه ی فصل "تابستان 1914" و روایت های واقعی و دقیق دوگار از این برهه تاریخی، به نظرم می توان حدود نیمی از این رمان را در دسته ی ادبیات غیر داستانی(Non-fiction) قرار داد.

فصول اول کتاب بر دوره نوجوانی و جوانی دو شخصیت اصلی داستان-دو برادر به نام های ژاک و آنتوان- تمرکز دارد و در این دوره با شخصیت های دیگری هم آشنا می شویم که جذابیت های خاص خودشان را دارند.به نظرم اگر طرح اولیه دوگار برای این رمان نوشته می شد، در فصل های بعدی شاهد بسط و توضیح و توصیف بیشتری از این شخصیت ها می بودیم(کسانی مانند دانیل،ژنی ،ژیز و نیکول) اما دوگار ترجیح داده که طرح نهایی را به سمت فضای پیش از جنگ جهانی و اتفاقات آن ببرد.

 

این رمان زیبا را مرحوم ابوالحسن نجفی(از مترجمان مطرح کشور) به فارسی ترجمه کرده است و به همت انتشارات نیلوفر، در چهار جلد (2348 صفحه) به چاپ رسیده است.

فکر می کنم ابوالحسن نجفی- که ترجمه ی بسیاری از آثار ژان پل سارتر را هم در کارنامه خود دارد- ترجمه روان و شیوایی از خانواده تیبو انجام داده است.شاید بتوانم بگویم که یکی از ترجمه های بسیار خوبی بوده که از رمان های خارجی خوانده ام.البته چند ترجمه ی دیگر هم از ایشان خوانده ام ولی به نظرم رسید که ترجمه ی خانواده تیبو در مقایسه با آنها یک سر و گردن بالاتر است.

*

راستش را بخواهید تا قبل از مطالعه این کتاب اصلاً اسمی از آن نشنیده بودم و دوگار را هم نمی شناختم.خواندن این رمان را به توصیه ی معلم خوبم مصطفی ملکیان آغاز کردم.

بعد از خواندن این رمان، نمی توانم تعجبم را از ناشناخته ماندن(یا کمتر شناخته شده بودن) روژه مارتین دوگار و خانواده تیبو پنهان کنم.معمولاً کتابهایی که برنده نوبل می شوند حتی اگر محتوای به درد بخوری هم نداشته باشند معروفیت زیادی را تجربه می کنند. طبیعتاً عوامل مختلفی دخیل بوده اند که چنین سرنوشتی برای خانواده تیبو رقم خورده است. هرچند که میزان معروفیت یک کتاب هیچ وقت(البته تقریباً هیچ وقت!) جزو اولویت بندی معیار هایم برای انتخاب نبوده است ولی برایم جالب است بدانم که این کمتر شناخته شده بودن خانواده تیبو فقط در ایران است یا در دنیا هم وضعش همین بوده است.اگر  تکیه ام را فقط بر حدس زدن بگذارم و بر اساس اتفاقاتی که در بازار کتاب ایران افتاده قضاوت کنم، احتمالاً وضعیتش در دنیا هم به همین صورت باشد چون یکی از اولویت های ترجمه کردن های بسیاری از مترجمان ما، میزان معروفیت کتاب در بازار کتاب سایر کشورهاست.

 

 روایت زندگی این دو برادر (آنتوان و ژاک) از دوران نوجوانی و جوانی شان شروع می شود و تا لحظه ای که آنتوان زندگی اش را بعد از درد و رنج طاقت فرسای ناشی از مشکلات ریوی با یک تزریق مرگ آور پایان می دهد ادامه پیدا می کند.

داستان در سال های آغازین قرن بیستم اتفاق می افتد و به سلسله حوادثی که پیش از شروع جنگ جهانی اول می افتد اشاره می کند، سپس وارد سال های جنگ می شود و صحنه های مختلفی از آن را به تصویر می کشد.

از نظر سندیت روایت های دوگار قبل و حین جنگ جهانی،گفته می شود که آنقدر دقیق و مستند است که می توان این بخش های کتاب را به عنوان یک مستند تاریخی در نظر گرفت. بسیاری از نام ها واقعی هستند، تاریخ ها، تیتر روزنامه ها،زمان و محتوای جلسات و کنگره ها و الی آخر.

تقریباً هیچ روایتی را تا این حد دقیق از فضای شروع جنگ جهانی اول نخوانده بودم. هنگام مطالعه این بخش ها با خودم فکر می کردم که این مرد مطمئناً پیچیدگی را به درستی فهم کرده بود که توانسته این چنین جامع و مانع به اتفاقات سلسله وار پیش از جنگ و تاثیر و تاثر آنها بر هم و بر شروع این جنگ بپردازد طوری که برای خواننده ی کم سوادی مثل من که پیچیدگی را در حد ناچیز می فهمد هم قابل تشخیص باشد.

بنابراین یکی از پیشنهادات من برای کسانی که به تاریخ علاقه مندند این است که برای تصویر فضای جنگ جهانی اول و بخصوص دوره های قبل از شروع آن، حتماً سری به خانواده تیبو بزنند.

 

دوگار، هم فضای توده های مختلف مردم و هم مدل تصمیم گیری سران حکومتها را با دقت و ظرافت به تصویر کشیده است.از نگاه اعضا و سران احزاب سوسیالیستی آن دوران نقل های خواندنی ای دارد که به فهم ما از فضای احزاب سیاسی کمک شایانی می کند.

از حمایت ها و تعصب های کورکورانه از یک اندیشه تا حمایت های فرصت طلبانه و منفعت طلبانه، از مخالفت های ناشی از افکار دگم تا مخالفت های دقیق نقادانه، برای همه ی این نگاه ها شخصیت هایی در داستان حضور دارند که با نمودی واقع بینانه این نگاه ها را نمایندگی می کنند.

به نظرم دوگار جنگ را آنقدر با دیدی انسانی تصویر کرده است که برای کسی که تجربه ی جنگ را ندارد می تواند به مثابه تجربه ای نزدیک به واقعیت باشد. فکر می کنم این توصیف ها از تجربه ی دوگار از حضورش در جنگ جهانی اول می آیند و البته نگاه تیز بین و ذهن تحلیلی و عمیقش.

 

رمان های زیادی هستند که ممکن است بستری که داستان در آن به پیش می رود ،زمانه و دغدغه های آن دوران، با بستری که خواننده در حال حاضر در آن زندگی می کند بسیار متفاوت باشد. فکر می کنم سهم قابل توجهی از بستری که خانواده تیبو در آن شکل گرفته را می توان امروز هم متصور شد.چالش هایی که پیش روی توده های مردم و سیاستمداران است، بستری که تصمیم گیری حکومت ها در آن شکل می گیرد، سردرگمی ها و دنیای مبهم پیش رو و بسیاری موارد دیگر.

به همین دلیل است که فکر می کنم خواندن این بخش های کتاب، به جز علاقه مندان به تاریخ به درک هرچه بهتر ما از فضای اجتماعی و سیاسی روزگار مان کمک خواهد کرد.

 

در کنار این داستان قوی و خواندنی از جنگ و ماقبل آن، دوگار به داستان های زندگی شخصی ژاک و آنتوان توجه ویژه ای دارد. این دو برادر که با کمی رقیق کردن تعاریف، می توانم یکی را ایده آلیست و دیگری را پراگماتیست بنامم ،دو مدل ذهنی فراگیر را به خوبی به ما نشان می دهند.

تجربه ها و اتفاقات مختلفی را که در سراسر زندگی این دو برادر می افتد در خانواده تیبو می خوانیم و از دریچه ی نگاه آنها این تجربه ها و اتفاقات را تفسیر می کنیم.

ژاک(که به عقیده من نماینده نگاه ایده آلیستی به زندگی است) جوان سرکشی است که از همان دوران نوجوانی دنبال ایده آل هایش می رود.به افکار و اندیشه های ایده آلیستی، بیش از حد بها می دهد و همه ی زندگی اش را صرف آنها می کند. تعارضات مختلفی در افکار و اندیشه هایش پیدا می کند ولی در نهایت نمی تواند بهای زیادی به آنها بدهد. به دنبال آرمانی می رود که در شرایط خاصی تعارضات درونی آن را می بیند و این تعارضات کشمکشی درونی را برایش رقم می زند که هرگز از آن خلاصی نمی یابد.

نمی تواند یکجا بند بشود و افسار زندگی اش را برآیند این تعارضات که قدرتشان کم و زیاد می شود، در کنترل دارند.سرگشته ای که در تبدیل این ایده آل ها به عمل، سرگشته تر هم شده است.

در جوانی وقتی که با یک تعارض در ارزش هایش مواجهه می شود(گرفتاری بین دو دلبستگی)،ترجیح می دهد همه چیز را رها کند تا لطمه ای به ایده آل هایش وارد نشود.بیشتر زندگی اش را در فرار می گذراند.شاید فرار از تعارض ها و کشمکش های درونی خودش.

 

در مقابل، آنتوان(برادر بزرگتر که پزشک است) زندگی اش را بر محور عملگرایی شکل داده است.سهم بزرگی از زندگی اش را وقف کارش کرده است.اگر با اصطلاحات امروزی بخواهم بگویم، آنتوان سهم زیادی از زندگی اش را برای "پیشرفت" (و با کمی اغماض "رشد") گذاشته است.

در زندگی او حداقل دو نقطه ی عطف می بینیم که شیوه نگاهش به زندگی را دچار تغییرات اساسی می کند.یکی عشق و دیگری جنگ.

زندگی تقزیباً یکنواخت آنتوان آنقدر مسائل مختلف دارد که می شود درس های زیادی از آن گرفت. عنوان این نوشته را هم (رمانی برای بعد از سی سالگی) با الهام از زندگی آنتوان انتخاب کردم . ولی ربط دادن این دو را برای خودتان می گذارم:)

او در چند ماه پایانی زندگی اش(که فصول پایانی کتاب هم به نام همین ماه ها ست) به مرور زندگی اش می پردازد و درس هایی را که از این تجربه ها گرفته برای برادر زاده سه ساله اش می نویسد.در خلال این نوشتن ها نظرات و عقاید تازه ای هم پیدا می کند.دفترچه اش را که "دفترچه راندن اشباح" می دانست به مدد مزایای نوشتن هایش، به معجزه ای در ماه های پایانی زندگی اش تبدیل می شود.

آنتوان تا قبل از تجربه ی عشق و جنگ، آدم دیگری بود.زندگی را خیلی سر راست تر از آن چیزی که بود می دید و فکر می کرد چرخ زندگی روی نظامی دقیق و خطی می چرخد ولی کم کم نگاهش تغییر کرد و به نظر من این چرخش و تغییر مدل، یکی از جالب ترین بخش های کتاب است که شاید تعدادی از خوانندگان(احتمالاً سی ساله به بالاها:) با گوشت و پوست و خونشان آنرا احساس کنند و از آن بیاموزند.

 

در داستان زندگی این دو برادر، همچنانکه در مورد بستر روایت داستان خانواده تیبو عرض کردم، دغدغه هایی مطرح می شوند که هنوز هم دغدغه ی بسیاری از ماست.بحران های تصمیم گیری، رنج هایی که گریبانگیر زندگی ما هستند، مواجهه با مرگ ،بحث کهنه ی تعادل بین کار و زندگی و بسیاری مسائل دیگر که گاهی ممکن است فکر کنید که نویسنده همین دیروز نوشتن کتابش را به پایان برده است.

حاشیه:

اگر قصد ندارید همه ی این رمان چهار جلدی را مطالعه کنید، فکر می کنم خواندن فصلِ "مرگ پدر"، که دوگار در آن به توصیف کشمکش ها، بیم و امید ها، درد و رنج ها ،واقعیت های خود را دیدن و جدال های پدر خانواده(اسکار تیبو) با مرگ می پردازد برایتان خالی از لطف نباشد.

دوگار این جدال و ترس کشمکش ها را چنان به تصویر می کشد که مواجهه ای تمام عیار با مرگ را پیش چشم خواننده مجسم می کند، انگار که در حال تجربه ی آن هستیم.

البته اگر طاقت و حوصله ی خواندن این مواجهه را دارید سراغش بروید چون خواندنش فرسایشی است و خسته کننده!

پایان حاشیه نوشت.

 

قهرمان های دوگار در خانواده تیبو، برخلاف قهرمان های داستایفسکی ،در نهایت بر  ایمان مذهبی تکیه ندارند.البته فکر می کنم راه ژاک و آنتوان در تجربه این مسیر راهی متفاوت است که شاید مصداق های این دو مسیر در زندگی امروز و دوران کنونی هم کم نباشند.

آنتوان با تعارض علم و دین دست به گریبان است و مسیر علم را بر می گزیند و ژاک مسیر دیگری را می رود که واقعاً نمی دانم چه نامی برایش مناسب تر است و ترجیح می دهم نامی برایش انتخاب نکنم.

 

در حین مطالعه ی این رمان، احساس کردم که دوگار و سبک نوشتنش به زندگیِ واقعی بسیار نزدیک هستند.احساس نمی کردم که با خیالپردازی های رمان نویس از واقعیت زندگی فاصله می گیرم و همین موضوع جذابیت داستان را برای من افزایش می داد.منظورم این نیست که از رمان های تخیلی لذت نمی برم ولی احساس کردم سبک دوگار برایم بسیار دلنشین تر است.

روژه مارتین دوگار در مراسم دریافت جایزه نوبلش،عقیده اش را در مورد رمان نویسی چنین بیان می کند(نقل از ویکی پدیا):

«رمان نویس واقعی کسی است که می‌خواهد همواره در شناخت انسان پیش‌تر برود و در هریک از شخصیت‌هایی که می‌آفریند زندگی فردی را آشکار کند، یعنی نشان دهد که هر موجود انسانی نمونه ایست که هرگز تکرار نخواهد شد. اگر اثر رمان نویس بخت جاودانگی داشته باشد به یمن کمیت و کیفیت زندگی‌های منحصربه‌فردی است که توانسته‌است به صحنه بیاورد؛ ولی این به تنهایی کافی نیست. رمان نویس باید زندگی کلی را نیز حس کند، باید اثرش نشان دهنده جهان بینی خاص او باشد. هر یک از آفریده‌های رمان نویس واقعی همواره بیش و کم در اندیشه هستی و ماورای هستی است و شرح زندگانی هریک از این موجودات، بیش از آنکه تحقیقی دربارهٔ انسان باشد، پرسش اضطراب آمیزی دربارهٔ معنای زندگی است.»

 

به نظر می رسد که دوگار به این تعریف و توصیف خودش از رمان نویسی وفادار مانده است و رمان خانواده تیبو هم شاهدی بر این وفاداری است.(البته می شود برعکس هم فرض کرد، یعنی بعد از نوشتن رمان و بر اساس محتوا و ساختار آن، چنین تعریفی ارائه داد!. که به نظرم با شناختی که من از طریق این رمان از دوگار پیدا کردم و بر اساس توصیفی که آلبر کامو از شخصیت او و ویژگی هایش ارائه می کند، این وصله ها به او نمی چسبد).

آلبر کامو توصیف کوتاهی از مارتین دوگار دارد و او را چنین توصیف می کند:(نقل از ترجمه ی منوچهر بدیعی از "روژه مارتین دوگار" نوشته ی آلبر کامو)

"دوگار هیچ گاه به این فکر نیفتاده است که "هیجان انگیزی" می تواند یکی از روش های هنر باشد.او و آثارش با تلاشی صبورانه در گوشه ی انزوا از کار درآمده اند.مارتین دوگار نمونه ی بسیار نادر یکی از نویسندگان بزرگ ماست که هیچ کس شماره تلفنش را نمی داند.این نویسنده در میان جامعه ی ادبی ما وجود دارد و با قوت هم وجود دارد.اما در این جامعه چنان حل شده است که قند در آب.حتی می توان گفت که شهرت و جایزه ی نوبل او را در تاریکی بیشتری فرو برده است. این مرد ساده و اسرار آمیز چیزی از آن مایه ی ایزدی در خود دارد که هندوها درباره ی آن می گویند: هر چه بیشتر از او نام ببرند، او بیشتر می گریزد.

وانگهی در این گریز از خودنمایی،هیچ حسابگری ای راه ندارد.کسانی که افتخار آشنایی با او را دارند می دانند که فروتنی او واقعی است و به حدی واقعی است که غیرعادی می نماید..."

 

فکر می کنم بهترین پایان برای این معرفی،جمله ای باشد که کامو در مورد رمان خانواده تیبو گفته است:

" به هیچ چیز جز بشر یقین نداشتن و دانستنِ اینکه بشر هم چیزِ چندانی نیست، دردی است که سرتاسر اندام این اثر را که با این حال بسیار قوی و پرمایه است فرا گرفته و همین است که آن را تا این اندازه به ما نزدیک می کند"

 


طبیعتاً اگر بخواهم منتخبی از قسمت های مختلف کتاب را اینجا بنویسم ،حداقل باید بیست صفحه از پاراگراف های انتخابی ام را ذکر کنم که بعید است به خاطر پراکندگی محتوای پاراگراف ها، حوصله ی خواندن آنها را داشته باشید.بنابراین از نوشتن آنها صرف نظر می کنم و منتظر می مانم تا اگر دوستانی تصمیم به مطالعه ی این رمان گرفتند و  ابراز تمایل کردند که با خواندن چند پاراگراف با فضای داستان و سبک و شیوه ی نویسنده آشنایی مختصری پیدا کنند،در پست جداگانه ای چند پاراگراف از این رمان را برایشان نقل خواهم کرد.

 

۱ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۵۶
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۱۴ ب.ظ

سور کتاب در چهارشنبه سوری

امروز از میانه ی آتش و دود و ترقه چنین هدیه ای را برای خودم در نظر گرفتم! و الان در اتاقم سوری برپاست.

تا ببینیم به قول آندره ژید، "کی این کتاب ها را خواهیم سوزاند". سوزاندن در آتش ذهن، تا ببینیم خاکسترشان چه خواهد کرد با منش و روش ما.

خلاصه گفتم این سور را با شما هم شریک شوم. باشد که مرا دعا کنید در این سورِ چهارشنبه تان.

 

پی نوشت: در توضیح آن جمله ی آندره ژید شاید این جمله هم کمک کننده باشد: " برای من، خواندن اینکه شن های ساحل نرم است،بس نیست. می خواهم که پاهای برهنه ام آن را حس کنند. به چشم من هر شناختی که مبتنی بر احساس نباشد بیهوده است".

 

۰ نظر ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۱۴
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

اگر در اطرافمان "کتاب نخوان" داریم

در مورد کتاب نخواندن و دلایل احتمالی آن صحبت های زیادی گفته شده و شنیده ایم. در اینجا قصد ندارم به تکرار آنها بپردازم.

ظرف چند سال گذشته، برای ترغیب بعضی از اطرافیانم به کتاب خواندن، کار کوچکی انجام دادم که تقریباً در اغلب مواردی که امتحان کردم و در مراحل اولیه، از آن جواب گرفتم(بجز یک مورد!).

گفتم شاید بد نباشد به دوستانی که دغدغه ی این کار را دارند پیشنهادش کنم.

شرط اول انجام این کار این است که شناخت نسبتاً خوبی از فردی که قرار است کتابی را به او پیشنهاد کنیم داشته باشیم. دغدغه هایش را بشناسیم.نیاز ها و اولویت هایش را تا حدی بدانیم.

حالا اگر بر اساس شناخت نسبی مان از طرف مقابل، کتابی را مطالعه کرده ایم که فکر می کنیم خواندنش می تواند برای او مفید باشد، می توانیم کار را شروع کنیم:

یک برگ کاغذ بر می داریم و یک نامه مختصر برای او بنویسیم و در آن نامه به این موارد اشاره کنیم:

- محتوای این کتاب شامل چه چیز هایی است

- شما چه چیز هایی از این کتاب یاد گرفتید که به نظرتان مفید بودند و به کارتان آمدند یا می آیند

- حتماً به مواردی که فکر می کنید جزو دغدغه ها و نیاز های او هستند و این کتاب پاسخی برای آنها دارد، به صورت ضمنی اشاره کنید.

فقط لطفاً در بیان فواید کتاب مورد نظر، اغراق نکنید و به همان موارد بالا اکتفا کنید.

همین.

 

این کار ممکن است آن فرد را کتاب خوان نکند ولی تجربه ی مفیدی از کتاب خواندن نصیبش خواهد کرد که احتمالِ کتاب خوان شدنش را افزایش می دهد.

همانطور که می فرمایند" معتاد مجرم نیست، بیمار است"، در مورد کتاب نخوان ها هم می توانیم از همین جمله الگو بگیریم!

اینکه با طعنه و انتقاد، یا با توصیه های کلی(مثل اینکه کتاب خواندن خیلی خوب است و دنیای جدیدی به رویت باز می کند) یا هدیه دادن یک کتاب، بخواهیم کسی را که کتاب نخوان است به سمت کتاب بکشانیم، بعید می دانم تاثیر چندانی داشته باشد.(و اعتراف میکنم خودم هم همه این کارها و بیشتر از این کارها!  را کرده ام)

مطمئناً توجه دارید که این پیشنهاد و قدم کوچک، برای کتاب نخوان ها ست.برای معرفی یک کتاب به کسی که اهل یادگیری است و کتابخوان است اشاره ای بس است.هر چند که انجام این کار برای او هم مفید است.

یکبار برای مشتریان شرکتمان، کتابی را تهیه کردیم(حدود پانصد نسخه) و همین کار را برای آنها هم انجام دادیم.برای قشری که چندان کتاب خوان نبودند، آمار مطالعه کردن آن کتاب و بازخورد هایش، فراتر از انتظار بود.

 

پی نوشت: اگر از دانش فروش و بازاریابی هم سر رشته دارید، می توانید از آموزه های آن برای این کار(یعنی معرفی و پیشنهاد کتاب)، بهترین بهره را ببرید.
پی نوشت بعدی: فکر می کنم انجام این کار، فقط برای طرف مقابل مفید نیست بلکه فواید زیادی برای خودمان هم دارد.از جمله مرور آموخته ها و کمک به توجه کردن به عملی کردنشان.

 

۰ نظر ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی
شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ

سه مورد از اشتباهات من در مذاکره هایم

به تازگی تصمیم گرفتم که کتاب "پنجاه و سه اصل مذاکره" ی لیگ تامپسون(با ترجمه ی محمدرضا شعبانعلی و آرش قبایی) را مجدداً مرور کنم.

بعد از مرور، نشستم و یک ارزیابی از خودم در مورد میزان رعایت کردن یا نکردن  این اصول در مذاکره هایم انجام دادم.

تعدادی از این اصول را آگاهانه یا ناآگاهانه رعایت کرده ام و تعدادی دیگر را رعایت نکرده ام.

به نظرم رسید که در میان "رعایت نکرده ها"، سه مورد از آنها بودند که اگر می دانستم و رعایت می کردم(یا حداقل بیشتر رعایت می کردم)،ممکن بود مذاکره های به مراتب موفق تری می داشتم.

سه اصلی که در مذاکره هایم رعایت نکردم و امروز از رعایت نکردنشان پشیمانم:

 

1-توجه به منافع و اهداف دیگران به جای توجه و تاکید بر مواضع دیگران

در بسیاری مواقع ،توجه بیش از حد به مواضع باعث می شود که از توجه به منافع طرف مقابل غافل شویم. تاکید و تمرکز بر مواضع ممکن است کیک مذاکره را کوچکتر کند در حالی که توجه به منافع می تواند زمین بازی مذاکره را وسیع تر کند و کمک می کند تا بتوانیم راه حل های بیشتری برای توافق و تامین منافع طرفین پیدا کنیم.

نویسنده کتاب مثال ساده و زیبایی را از مری پارکر فالت(از نوابغ مدیریت) نقل می کند و هرچند که  فضای مذاکرات تجاری ممکن است پیچیده تر و تشخیص منافع در آنها سخت تر باشد،اما برای درک تفکیک این دو مورد می تواند الهام بخش باشد:

دو خواهر بر سر تصاحب یک پرتغال دعوا و مشاجره داشتند. آنها رفتاری بسیار سختگیرانه و رقابتی را در پیش گرفتند. در نهایت به این توافق رسیدند که پرتغال را از وسط به دو نیمه تقسیم کنند. سپس، یکی از خواهر ها آب نصفه پرتغال خود را گرفت و پوستش را دور ریخت. خواهر دیگر پوست نصفه پرتغالش را گرفت و برای درست کردن یک دسر استفاده کرد و خود میوه را دور انداخت!

 

مثال ساده ایست اما وقتی موضوعات پیچیده تر می شوند، معمولاً فراموش می کنیم که به اهداف و منافعِ پشت موضع گیری ها توجه کنیم.

یکی از راه هایی که می تواند احتمال مطرح کردن منافع را توسط طرف مقابلمان بالاتر ببرد این است که خود ما پیش قدم شویم و منافع مان را آشکار کنیم و به تشریحشان بپردازیم.برخی مطالعات نشان داده اند که این کار می تواند احتمال آشکار کردن منافع توسط دیگران را تا 21درصد نسبت به حالت عادی افزایش دهد.

 

2-در مورد همه ی موضوعات،همزمان مذاکره کنید و نه یکی پس از دیگری

به نظرم احتیاج به توضیح بیشتر ندارد و ذکر چند مزیت آن کفایت می کند:

- احتمال موضع گیری  سریع توسط طرفین کم می شود

- طرفین مجبور می شوند خواسته های خود را اولویت بندی کنند

- امکان ارائه ایده هایی بهتر در قالب بسته های پیشنهادی را افزایش می دهد

 

3-اصل تقویت رفتار

با وجود اینکه مطالعاتی هم در این زمینه داشتم ولی فکر می کنم بسیار کمتر از آنچه می توانستم از این اصل استفاده کرده ام.

بحث تقویت رفتار همان است که از سگ پاولوف شروع شد و با کبوتر های اسکینر ادامه پیدا کرد و امروز در گیمیفیکیشن هم جایگاه ویژه ای دارد.

استفاده های مثبت و منفی زیادی از اصل تقویت رفتار می شود اما در سمت مثبت آن و تا جایی که از خط قرمز ارزش هایم رد نمی شدم هم از آن استفاده نکردم.

 

۰ نظر ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۱
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

دیوارهای زندان

هراری در کتاب انسان خردمند ،پدیده ها را در یک تقسیم بندی سه گانه قرار می دهد.

نوع اول  "پدیده ی عینی" ، که مستقل از درک و آگاهی انسان ها و باورهایشان، وجود دارد. او "رادیواکتیویته" را مثال می زند که یک اسطوره نیست بلکه یک پدیده عینی است. مدتها قبل از اینکه ما به وجودش پی ببریم و کشفش کنیم وجود داشته است.

کسی نمی تواند ادعا کند که "من به رادیواکتیویته باور ندارم". در واقع این حرف یک حرف بی معنی و فاقد اعتبار است.

یا هر نمونه ی عینی دیگری.(مثل اینکه کسی بگوید من به سنگ یا رودخانه یا سیب باور ندارم)

 

نوع دوم "پدیده ی ذهنی" است. چیزی که وجودش وابسته به آگاهی و باورهای هر فرد است. این پدیده ،وقتی می تواند تغییر کند یا از بین برود که باورهای فرد دگرگون شود.

مثلاً فرض کنید که من معتقد باشم که فرد بسیار دانایی هستم و جزو استثنائات عالم به شمار می روم(به عبارتی توهم دانایی زده باشم!). این باور من، ممکن است بعد از مدتها و با سنجش تصمیم ها و رفتار و عملکردم،متزلزل شود و تغییر کند یا سرم در جایی به سنگ بخورد و متوجه شوم که باورم نادرست بوده است. به عبارتی ممکن است سرِ عقل بیایم و از این توهم دست بردارم. در این صورت، می توانم بگویم که  این "پدیده ذهنی" ،دیگر وجود ندارد.

هر باور ذهنی دیگری هم، می تواند مصداقی برای "پدیده ذهنی" باشد به شرطی که فقط در ذهن و باور و اعتقاد شما باشد.

 

نوع سوم "پدیده ی بین الاذهانی" است، که در شبکه ی ارتباطی ای وجود دارد که آگاهیِ ذهنیِ بسیاری از افراد را به هم پیوند می دهد.

در این حالت، اگر کسی عقاید خود را تغییر دهد یا حتی بمیرد، اهمیت چندانی ندارد و پدیده بین الاذهانی به زندگی خود ادامه می دهد، مگر اینکه اکثر افراد حاضر در این شبکه بمیرند یا باورشان را تغییر دهند.

به نظر میرسد پدیده های نوع سوم، حاصل به هم پیوستن انسان ها در حدود هفتاد هزار سال پیش هستند.زمانی که انسان ها شبکه های ارتباطی شان را با کمک تخیلات و خیالپردازی هایشان گسترش دادند.

این پدیده ها می توانند تاثیرات عظیمی بر جهان بگذارند. بسیاری از قدرتمند ترین نیروهای پیش برنده ی تاریخ، بین الاذهانی هستند، مثل قانون،پول، خدایان، ملت ها و فرهنگ ها و ادیان.

 

هراری در ادامه، مثال های جالبی از پدیده های بین الاذهانی مطرح می کند:

" به عنوان مثال، پژو دوست خیالیِ مدیر عامل شرکت پژو نیست(منظورش این است که پژو  به عنوان یک پدیده ذهنی(شرکت سهامی یا مسئولیت محدود یا انواع دیگر شرکتها)، فقط در ذهن و باور یک نفر(مدیرعامل) نیست). این شرکت در تخیل مشترک میلیون ها نفر وجود دارد. مدیر عامل به وجود این شرکت باور دارد، هیئت مدیره نیز به آن باور دارند، همانطور که وکلای شرکت، منشی ها، تحویلداران بانک، کارگزاران بورس،نمایندگان فروش، از فرانسه تا استرالیا، همه به وجود آن باور دارند. اگر مدیرعامل به تنهایی ناگهان اعتقاد خود را به وجود شرکت از دست بدهد، او را به سرعت به نزدیکترین آسایشگاه روانی می برند و شخص دیگری را به جای او می نشانند.

به همین شکل، دلار و حقوق بشر و ایالات متحده ی آمریکا در تخیل مشترک میلیاردها نفر وجود دارند و فرد واحدی نمی تواند وجود آنها را تهدید کند"

 

اما راه تغییر این نظم های خیالیِ بین الاذهانی چیست؟

راه آن این است که همزمان، آگاهیِ میلیارد ها نفر را تغییر دهیم که طبعاً کار ساده ای نخواهد بود. این تغییرات باید همان مسیری را طی کنند که پدیده ی بین الاذهانی قبلی طی کرده است. این نظم های خیالی در طول تاریخ، معمولاً توسط سازمان های پیچیده ای مثل حزب سیاسی، جنبش ایئولوژیک یا فرقه ی دینی شکل گرفته اند. در واقع شکل دادن به این پدیده ها، از باور افراد زیادی به اسطوره هایی مشترک آغاز شده است.

به نظر میرسد که امروز هم، راه همان است ولی ابزار های امروز امکانی را فراهم کرده اند که این پدیده ها با سرعتی شکل بگیرند و رشد کنند که در تاریخ بی سابقه است.

ذات پدیده های بین الاذهانی، از شبکه های ارتباطی میان انسان ها نشأت می گیرد و امروز ،گسترش و توسعه ی شبکه های ارتباطی میان انسان ها، بیشتر از هر زمان دیگری است.

اینکه این امکان،چه بر سر روند شکل گیری و اوج و سقوطِ پدیده های بین الاذهانی می آورد، می تواند بحث پیچیده و البته بسیار جالبی باشد که فکر می کنم فهمش نیازمند درک سیستم های پیچیده باشد (که من سوادی در این زمینه ندارم و البته در تلاش هستم که تا جایی می توانم درکی از آنها پیدا کنم).

 

برگردیم به بحث هراری.

او معتقد است برای برچیدن هر نظم خیالی ای، ناگزیریم چیزی را تصور کنیم که قدرتمند تر باشد(یعنی یک نظم خیالی که قدرتش از نظم خیالی مورد نظر، بیشتر است). مثلاً برای برچیدن پژو (به عنوان یک شخص حقوقی-که خود یک نظم خیالی است) نیازمند چیزی مثل نظام حقوقی فرانسه هستیم.

برای برچیدن نظام حقوقی فرانسه، نیازمند چیزی قدرتمند تر هستیم مثل دولت فرانسه و همینطور تا آخر.

نکته کلیدی در این بحث این است که ما راهی برای خلاصی از نظم خیالی نداریم. وقتی دیوار های زندانمان را فرو می ریزیم و به سمت آزادی می دویم، در حقیقت داریم روانه ی محوطه ی وسیع ترِ زندانی بزرگتر می شویم.

 

یاد تعریفِ کازانتزاکیس از آزادی افتادم در کتاب گزارش به خاک یونان:

در ایستگاه،ایتکا منتظرم ایستاده بود.مرا که دید،خندید: " به دام افتاده ای،ولی نترس.دام بزرگی است. هر چه داخل آن راه بروی،میله هایش را پیدا نمی کنی.معنای آزاد بودن همین است. خوش آمدی!"

 

پی نوشت: مطالب دیگری که تحت تاثیر کتاب انسان خردمند نوشته ام: (+) ،(+) ،(+) ،(+)

 

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سامان عزیزی
جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۴ ق.ظ

تفالی به نیچه (دو)

پیش نوشت: اگر آنقدر بیکار بوده باشید و از سرِ لطف نوشته های قبلی این وبلاگ را خوانده باشید، می دانید که قبلاً در مورد "تفال به نیچه" چیزهایی گفته بودم. این پست را هم ادامه آن فرض کنید.

 

" در خواب بودم که گوسپندی تاجِ گُل ام را جوید. جوید و گفت : زرتشت دیگر دانشور نیست.

این بگفت و پر غرور و گردن افروخته دور شد. کودکی این را با من حکایت کرد.

خوش دارم اینجا بیارمم که کودکان بازی می کنند. زیرِ دیوارِ شکسته، در میان خاربُنان و شقایق های سرخ.

کودکان ام هنوز دانشور می دانند، خاربُنان و شقایق های سرخ نیز. آنان بی گناه اند، حتی آنگاه که بدخواه اند.

اما در چشم گوسپندان، دیگر دانشور نیستم.سرنوشتم چنین می خواهد. خوشا سرنوشت ام!

زیرا حقیقت این است که من خانه ی دانشوران را ترک گفته ام و پشتِ سر در را نیز به هم کوفته ام.

روان ام دیری گرسنه بر خوانِ ایشان نشست. من نه چون ایشان آموخته بودم که دانش جویی کاری ست همچون فندق شکنی.

من عاشقِ آزادی ام و هوایِ فرازِ خاکِ تازه. خفتن بر پوستِ گاو مرا خوشتر است از خفتن بر مقام ها و منزلت های آنان.

از اندیشه ی خویش چنان گرم و تافته ام که بسا دَم به دشواری توانم زد. آن گاه به هوای آزاد پناه باید ام بُرد. دور از همه ی اتاق های غبارآلود.

اما آنان سرد در سایه هایِ سرد می نشینند. در همه کار می خواهند تماشاگر باشند و بس. و می پرهیزند از نشستن بر پله هایی که آفتابِ سوزان بر آن ها نشسته است.

آنان، چون کسانی که در گذر می ایستند و حیران چشم بر ره گُذران می دوزند، چشم به راه اند و حیران بر اندیشیده های دیگران چشم دوخته اند.

چون دست بر ایشان نهی همچون کیسه های آرد، ناخواسته در پیرامون خویش گَرد بر می انگیزند. اما که می داند که گَرد ایشان از خرمنِ گندم و خُرّمی زرینِ کشتزارهایِ تابستان برخاسته است!

آن گاه که فرزانه نمایی می کنند، گفته ها و حقایق کوچک شان مرا چِندِش آور است. فرزانگی شان چنان گندبوی است که گویی از گنداب برآمده است. و به راستی، آوازِ غوک نیز از آن گنداب ها به گوش ام رسیده است!

چالاک اند و انگشتانی ورزیده دارند. یک رویی من کجا و تودرتوییِ ایشان کجا. انگشتانشان در رشتن و گره زدن و بافتن استادند. بدین سان جوراب های جان را می بافند!

ساعت هایی هستند نکو. باید درست کوکِ شان کرد و بس! آنگاه ساعت را درست نشان می دهند و خُردک صدایی نیز می کنند.

چون دَنگ و آسیاسنگ کار می کنند.گندم ات را در آن ها بریز و بس! آنان نیک می دانند که چه گونه گندم را آسیا باید کرد و از آن گردی سفید ساخت.

 

یکدیگر را سخت می پایند و به یکدیگر بدگمانند. با تردستی هایشان در نیرنگ های کوچک، چشم به راه آنان اند که پای دانش شان لنگ است.عنکبوت وار چشم به راهند.

همیشه دیده ام که با چه دقت زهر آماده می کنند و برای این کار همیشه دستکش های شیشه ای به دست دارند!

بازی کردن با تاسِ تقلبی را نیز می دانند و ایشان را چه عرق ریز، گرمِ بازی دیده ام.

ما با یکدیگر بیگانه ایم و فضیلت های ایشان از نیرنگ بازی ها و تاس های تقلبی شان با ذوق من ناسازگار تر است.

و آن گاه که با ایشان می زیستم، بر فرازشان می زیستم.هم از این رو بود که با من دشمن شدند.

آنان نمی خواهند چیزی از این بشنوند که کسی بر فرازشان گام می زند.از این رو میان من و سرِ خویش چوب و خاک و خاشاک نهادند.

این سان صدای گام هایم را خفه کردند. و تا کنون دانشور ترینان از همه کم تر به من گوش فرا داده اند.

همه ی خطاها و ناتوانی های بشری را میان خود و من نهادند، و همان است که "سقفِ کاذبِ" خانه های خویش می نامند.

اما با این همه، من با اندیشه هایم بر فرازِ سر های ایشان گام می زنم. و اگر می خواستم بر خطاهای خویش نیز گام زنم، باز بر فرازِ ایشان و سر هاشان می بودم.

زیرا آدمیان برابر نیستند : عدالت چنین می گوید. و آنان را حقِ آن نیست که همان را بخواهند که من می خواهم!

چنین گفت زرتشت."

 

برگرفته از کتاب"چنین گفت زرتشت" نیچه(درباره ی دانشوران). با ترجمه درجه یکِ داریوش آشوری.

 

۵ نظر ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۴
سامان عزیزی