زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۱۰۹ مطلب با موضوع «نگرش» ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۵ ق.ظ

یک تقدیم متفاوت

کتاب تازه ی دکتر محمود سریع القلم با عنوان "اقتدارگرایی ایرانی در عهد پهلوی" منتشر شده است.هنوز کتاب را تهیه نکرده ام ولی یادداشت صفحه ی تقدیم آن در سایتشان منتشر شده است.

یادداشت زیبا و قابل تاملی است.بهانه ی خوبی است تا از فضای دو روز گذشته اینجا فاصله بگیریم(بگیرم). ;)

امیدوارم همه ما (و از جمله من)، بتوانیم تلاش کنیم تا به این سمت و سو حرکت کنیم.

 

تقدیم به ایرانیانی که در سال ۱۴۲۲ زندگی خواهند کرد به طوری که:

 

۱-در انتخابات، مردم به احزاب رأی خواهند داد نه افراد؛
۲-صادرات پتروشیمی ایران، سهمی جزء پنج کشور اول جهان را خواهد داشت؛
۳-در جاده­ ها، هر ۲۵ کیلومتر، یک بخش استراحت وجود خواهد داشت؛
۴-شهروندان هر چند ماه، یک کتاب خواهند خواند؛
۵-شخصیت شهروندان با دانش آنها هم زمان رشد خواهد کرد؛
۶-نارسایی­ های محیط زیستی با آموزش و فن­آوری روز حل خواهند شد؛
۷-به واسطه حمل و نقل عمومی، نیاز شهروندان به خرید اتوموبیل کمتر خواهد شد؛
۸-یک سوم نمایندگان مجلس از بانوان خواهد بود؛
۹-حداقل بیست میلیون توریست از ایران بازدید خواهند کرد؛
۱۰-هیچ شهروندی در سواحل دریای خزر و خلیج فارس، آشغال پرت نخواهد کرد؛
۱۱-چندین تلویزیون خصوصی با تلویزیون دولتی رقابت خواهند کرد؛
۱۲-شهروندان ۵۶ کشور مسلمان می­توانند بدون ویزا به ایران سفر کنند؛
۱۳-اخلاق مدنی به طور چشمگیری در ایران رشد خواهد کرد؛
۱۴-ایرانیان صاحب قرارداد اجتماعی خواهند بود؛
۱۵-میانگین سن وزرای کشور، بین ۴۰ تا ۴۵ سال خواهد بود؛
۱۶-تعداد دانشگاه هایی که مدرک دکتری می­دهند به زیر بیست خواهد رسید؛
۱۷-نرخ مهاجرت به حداقل خواهد رسید؛
۱۸-نظام بانکی و مالی بین­ المللی شریک و رقیب نظام بانکی ایران خواهد بود؛
۱۹-روابط ایران با عموم همسایگان، عادی و مسالمت­ آمیز خواهد بود؛
۲۰-شهروندان در رعایت آداب گفت و گو، قبول کردن تفاوت­ های فکری و رعایت حریم فردی، در منطقه خاورمیانه زبانزد خواهند بود؛
۲۱-ایران، قطب صنعت IT/ICT در خاورمیانه خواهد بود؛
۲۲-متخصصان و بنگاه های ایرانی، نقش عمده ­ای در امور تجاری و اقتصادی کشورهای همسایه خواهند داشت؛
۲۳-شهروندان با گذرنامه خود حداقل به ۱۴۵ کشور بدون ویزا می­توانند سفر کنند؛
۲۴-صادرات نفت و گاز ایران متوقف خواهد شد؛
۲۵-تصویر بیرونی از ایران: علمی، فن­آوری، فرهنگی و مدنی خواهد شد؛
۲۶-مهندسین و متخصصان ایرانی به همراه تبعه 35 کشور دیگر در تولید ایرباس مشارکت خواهند کرد؛
۲۷-رتبه اعتباری ایران در سرمایه­ گذاری به +A خواهد رسید؛
۲۸-و در نتیجه، هنر، معماری، ادبیات و فرهنگ ایران در دنیا مطرح خواهد بود؛
۲۹-درآمد سرانه به بالای بیست هزار دلار خواهد رسید؛
۳۰-و در نتیجه، اعتماد، صداقت، همکاری مدنی، نهاد خانواده و راست­گویی در کشور فراگیر خواهد شد.

 

۱ نظر ۱۹ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۵
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۴۳ ق.ظ

چند مدل از فروتنی

پیش نوشت: شایسته تر می بود اگر می رفتم و رگ و ریشه ی واژه ی "فروتنی" را بیرون می کشیدم و با توضیح آنها آغاز می کردم اما راستش را بخواهید نه حوصله اش را دارم و نه چندان تخصصی در ریشه یابی و ریشه شناسی دارم.به هر حال "خوشه بندی" هم چیز کمی نیست:) و ما امروز به همین اکتفا می کنیم.

 

شاید بشود کسانی را که "فروتنی" به خرج می دهند در چهار دسته قرار داد(در واقع در دو خوشه و چهار طبقه):

 

الف: دسته ای هستند که عادت کرده اند "بر سر خودشان بزنند!".بدون اینکه به آن آگاه باشند. در واقع این دسته از افراد فروتن نیستند اما ممکن است این رفتارشان از بیرون فروتنی به نظر بیاید.(و در اینجا کاری به علل و ریشه هایش نداریم)

 

ب: دسته ای هستند که آگاهانه فروتنی به خرج می دهند اما هدف ضمنی آنها دقیقاً عکسِ فروتنی است.شاید متناقض به نظر بیاید ولی فروتنی این دسته، در جهت نمایاندنِ مضاعفِ خودشان است. در واقع فروتنی می کنند تا به صورت مضاعف مورد تمجید قرار بگیرند.

جمله ای هست که می گوید: "هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که فروتن باشم".(نقل به مضمون). به نظرم نوک پیکان این جمله به سمت این افراد است.

 

ج: دسته ی دیگری هستند که مانند دسته ی قبلی،آگاهانه فروتنی به خرج می دهند با این تفاوت که : یک- آن هدف ضمنی را دنبال نمی کنند. دو- می دانند که هنوز آنقدر هم بزرگ نیستند که فروتن باشند.(به دلایل این انتخابشان در اینجا کاری نداریم.لطفاً تمرکزتان را روی خوشه بندی نگه دارید:) )

 

د: دسته ای دیگر، بزرگ هستند(در مقایسه با همنوعانشان و نه بیشتر)، و آگاهانه فروتنی به خرج می دهند.

 

اگر ما هم جزو کسانی هستیم که گاهی فروتنی به خرج می دهیم(چون همانطور که می دانید، خیل عظیمی از انسان ها، به هیچ وجه اهل فروتنی نیستند) به کدام دسته تعلق داریم؟(در اینجا قصدم ارزش گذاری و فضیلت پنداری نیست.صرفاً می خواهم با هم به آن فکر کنیم به صورت خنثی)

طبیعتاً هر "فروتن بازی"، بسته به شرایط، ممکن است جزو هر کدام از این چهار دسته قرار بگیرد اما احتمالاً بشود گفت که در کل، ویژگی یکی از این دسته ها در او غالب تر است.

فکر می کنم،حتی اگر دیگرانی که از بیرون رفتار فروتنانه ی ما را می بینند نتوانند تشخیص دهند که ما جزو کدام دسته هستیم(چون این چهار دسته، اغلب(و نه همیشه) از بیرون مشابه به نظر می رسند)، خودمان خوب می دانیم به کدام گروه تعلق داریم.

این چهار دسته ای که عرض کردم، "ابجد" فروتنی هستند!. به نظرم اگر بخواهیم وارد جزئیات شویم، می شود دسته های دیگری هم تعریف کرد ولی به خاطر به هم نخوردن "ابجد" واردش نمی شویم:)

 

پی نوشت: در این نوشته فرضم بر آن بوده که تا حدودی می دانیم فروتنی به چه معناست و همچنین تا حدی از "چراییِ" انتخاب این رفتار (در اصل و اساس آن) از طرف "انسانِ اجتماعی"(یعنی انسان به عنوان موجودی اجتماعی)  و در کل،"انسان"، آگاهیم.

۱ نظر ۱۸ مهر ۹۷ ، ۰۲:۴۳
سامان عزیزی

"ایمن ترین شیوه برای خیلی بدبخت نبودن این است که انتظار نداشته باشیم خیلی خوشبخت شویم."

شاید این روش شوپنهاور در همه جا برایمان مفید نباشد(مثلاً در زمان هایی که لازم داریم بزرگتر فکر کنیم، یا در حوزه "اختیار حداقلی"مان) ولی فکر می کنم در زمینه های زیادی(مثلاً در تعامل با انسان ها، و خیلی چیزهای دیگر) به کارمان می آید.

در توضیح و تفسیر این جمله و نقش "انتظار یا توقع" در احساس خوشبختی در زندگی، آنقدر تحقیقات و توضیحات علمی(یا به قول ژورنال خوانان: پَی پِر) وجود دارد که بعید است هیچ نیازی به قلم فرساییِ من باشد.

 

پی نوشت: ممکن است برای کسی این سوال پیش بیاید که "تیتر زده ای -راهی به خوشبختی- ولی اینجا صحبت از راهی برای بدبخت نبودن است". بنده هم در جواب می توانم این را عرض کنم که به اعتقاد بسیاری از اهل تفکر(از برخی رواقیان تا گوته و شوپنهاور و برخی فیلسوفان و روانشناسان معاصر)، خوشبختی، همان نبود بدبختی است!. در واقع بدبخت نبودن، می تواند همان خوشبخت بودن باشد. اگر نگاه کردن از این زاویه برایتان غریبه است، می توانید به این تعریف از "سلامتی" فکر کنید که می گوید "نبود درد و بیماری، همان سلامتی است"، شاید با این قیاس، کمی از غریبگی ماجرا کاسته شود.

 

۱ نظر ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۸:۱۹
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ

من و جدِ خوراک جویم

حدود هفتاد هزار سال پیش است. خروس خوان بود که با برادر و پدرم از مخفی گاه مان بیرون زدیم. داشتیم مثل موش ترسو آرام و بی سر و صدا در پناه درختان بزرگ جنگل میرفتیم پیِ شکار که از دور شیرِ تنومندی را دیدیم که یک قوچِ سیاه را شکار کرده و با بچه هایش مشغول به دندان کشیدن آن است. ذوق مرگ شده بودیم که امروز از ته مانده ی این قوچ چیزی نصیبمان خواهد شد و به همین خاطر تمام تلاشمان را کردیم که مثلِ سنگ، ثابت و بی حرکت بمانیم تا شیر و خانواده اش یک دلِ سیر بخورند و بروند که نوبت به ما برسد.خوردند و رفتند. تا آمدیم به خودمان بجنبیم دیدیم که یک دسته کفتارِ از خدا بی خبر سر و کله شان پیدا شد. بی انصاف ها همه ی ته مانده را خوردند و برای ما چیزی جز چند استخوان باقی نماند. به هر حال این هم غنیمتی بود. بدو بدو رفتیم سراغ استخوان ها و مثلِ فاتحان بر سرِ استخوان های بیچاره خراب شدیم. به لطف چند ابزاری که داشتیم استخوان ها را خرد کردیم و مغزشان را بیرون کشیدیم. عجب مزه ای داشت.میخوردیم و ته دلمان به شیر ها و کفتارها میخندیدیم که عقلشان نمی رسد این مغزها بیرون بکشند و لذتش را ببرند!. قسمتی از مغز ها را هم لای برگها پیچیدیم تا برای اهل و عیال ببریم. البته من شاخ های این قوچ ها را هم خیلی دوست داشتم و برشان داشتم تا برای پسر چهارمم ببرم که در اوقات فراغتش با آنها بازی کند.

حساب کردیم دیدیم که این مغزها شکم اهل و عیال را برای چند ساعت بیشتر سیر نمی کند این بود که تصمیم گرفتیم کمی میوه جنگلی هم جمع کنیم.مشغول گشتن بودیم که دیدیم یک خرگوش چاق و چله در گوشه ای تک و تنها افتاده و ظاهراً پایش هم زخمی است و نمی تواند آنچنان که باید و شاید بدود. برادرم که از دیدن این خرگوش نزدیک بود از خوشحالی سکته کند را آرام کردم و گفتم :"ببین برادر الان وقت سکته کردن نیست.می دانی که خدمات درمانی کافی نداریم و برای درمان تو مجبوریم چندین روز دنیال سنبل الطیب وحشی بگردیم. بهتر است انرژی ات را برای گرفتن خرگوش بگذاری و فعلاً سکته نکنی".او هم قانع شد و بالاخره خرگوش را گرفتیم و خوشحال و خندان از اینکه با این آذوقه ها یکی دو روزی می توانیم بیکار و علاف بچرخیم به سمت مخفی گاه راه افتادیم. داشتیم سلانه سلانه راه میرفتیم که صدای خش خشی از چند متر آنطرف تر باعث شد مثل فشفشه فرار کنیم و خودمان را به مخفی گاه برسانیم.

همسرم با دیدن ما به استقبالمان آمد ولی غمِ عجیبی در چشمانش بود.گفتم چه شده؟ گفت که آن دخترمان بود که سه سال پیش به دنیا آمد.گفتم خب؟ گفت امروز رفته بود این اطراف بازی کند که همان خرسی که چند روز پیش از دور دیدیم خوردش!. خیلی ناراحت شدم ولی چه کار میشد بکنیم زندگی همین است دیگر. برای فراموش کردن این موضوع سعی کردم همسرم را هم درگیر کباب کردن خرگوش کنم که غممان را فراموش کند و ظاهراً موثر بود. بعد از غذا کمی با بقیه بچه ها بازی کردیم و نزدیک غروب بود که تازه بر شاخه ی تنومندی لم داده بودم که فیلسوفِ خانوادگی مان بر من ظاهر شد و پرسشنامه ای در دست داشت که میگفت میخواهم سطح رضایتت را از زندگی بسنجم!

گفت اوضاع چطوره، همه چی روبراهه؟

گفتم: ای بد نیست. امروز شکار خوبی نصیبمان شد و یک دلِ سیر غذا خوردیم. فقط کمی ناراحتِ این بچه شدیم که سه سالی تر و خشکش کردیم آخرش هم خرسِ بی انصاف یک لقمه ی چپش کرد.

گفت: فقط امروز را نمی گویم.کمی در مورد کلیات زندگی ات صحبت کن ببینم چقدر راضی هستی از آن؟

گفتم: در کل خوبه. از وقتی که در شکار حرفه ای تر شده ام و بعضی روزها که درگیر شکار می شوم گذر زمان را احساس نمی کنم و انگار غرق آن لحظات می شوم(فیلسوفِ خانوادگی تذکر داد که به این حالت می گویند فلو یا جاری شدن!).گاهی هم که چیزی گیرمان نمی آید احساس ناامیدی می کنم و نگران بچه ها می شوم که نکند قبل از من از گرسنگی بمیرند. گاهی که تفریح و بازی می کنیم احساس سرزندگی خاصی دارم و گاهی هم هوا خیلی سرد می شود و نمی توانیم زیاد بیرون برویم احساس ملال و افسردگی می کنم. خلاصه اوضاع تقریباً همینطوریه ولی در مجموع خوب بوده و تقریباً راضی ام.برعکسِ برادرم که معمولاً ناراضی است و چندان خوشحال نیست با اینکه شرایطمان کم و بیش یکی است.

فیلسوفِ قبیله بعداً به من گفت که نتیجه ی پرسشنامه ام از ده نزدیک شش و نیم شده است و مالِ برادرم چهار. گفتم بالاترین نمره ای که ثبت کردی چند بوده گفت نزدیک هشت و هفتاد و پنج.

*

برگردیم به زمان حال.

ساعت شش صبح بود که صدای زنگ ساعتم بیدارم کرد و طبق معمول پنج دقیقه اسنوزش کردم چون آن پنج دقیقه خیلی میچسبد.بعد از مراسم صبحگاه(یعنی همان روتین های صبحگاهی) با همسرم صبحانه ای متشکل از چند نوع پنیر ،مخلوطی از آبمیوه های فرح بخش، گردو و کمی شیره انگور،تخم مرغ و مخلفات دیگر خوردیم.چون راننده ام قرار بود ساعت هفت و نیم بیاید دنبالم فرصتی داشتیم و کمی با هم گپ زدیم. بحثمان در مورد ایده هایی بود که از کتاب انسان خردمندِ هراری یاد گرفته بودیم.

داخل لیموزینم لم داده بودم و داشتم برنامه ی امروزم را که منشی برایم ایمیل کرده بود چک می کردم که موبایلم زنگ خورد.برادرم بود که چند سالی است در نروژ زندگی می کند. تماس گرفته بود که بگوید فرصتی برای یک سرمایه گذاری سودآور در بازار سهام لندن پیدا کرده و می خواست بداند که من هم مشارکت می کنم یا نه.گفتم دو سه روزی فرصت بدهد که عملکرد مالی آن شرکت را در چند سال گذشته بررسی کنم و بعداً تصمیم بگیرم که قبول کرد.

وقت پیاده شدن، به راننده تاکید کردم که فراموش نکند  دخترم راکه پنج سال پیش به دنیا آمده بود به کلاس تقویتِ خلاقیت برساند و منتظر بماند تا کلاسش تمام شود و او را تحویل منشی همسرم بدهد که تا وقتی مادرش از کلاس یوگا بر می گردد تنها نماند.

ساعت نه نیم با نماینده یکی از شرکت های بزرگ تولید کننده قهوه های آماده جلسه داشتم و بر سر شرایط اخذ نمایندگی شان در خاورمیانه مذاکره کردیم.چندان رضایتبخش نبود.متوجه شدم که یکی از رقبای ما پیشنهادات اغوا کننده ای به آنها داده است و ظاهراً رقیب ما را لقمه ی چرب تری حساب کرده اند. جلسه را با یک غرش و نشان دادن دندان هایم(ببخشید، منظورم این است که خط قرمز های شرکتمان را برایشان تشریح کردم) ترک کردم. تا ببینیم چه نتیجه ای خواهد داد.

برای صرف ناهار به شرکت برگشتم و آشپز شرکت خرگوش گریل شده تدارک دیده بود.البته ناهار کاری بود و همزمان با به دندان کشیدن خرگوش بیچاره که نمی دانم پایش زخمی بوده یا نه، همراه با مدیر فروش و سرپرستان فروش مشغول بحث در مورد آمارهای ماه قبل شدیم.

بعد از ظهر مشغول مطالعه در سایت متمم بودم که همسرم تماس گرفت و گفت که برای شام دعوت داریم و باید کمی زودتر برگردم. به هر حال هر طور که بود تمرین آن درس متمم را انجام دادم و با راننده تماس گرفتم که زودتر بیاید.

داشتم از آسمانخراشِ شرکت پائین می آمدم که صدای گوشخراشی توجه ام را جلب کرد.جرثقیل بزرگی که روبروی ساختمان شرکت مشغول کار بود سقوط کرده بود و چند ماشین را له کرده بود.مثل فشفشه خودم را به ماشینم رساندم و به راننده گفتم که هرچه سریعتر راه بیفتد. هنوز ضربان قلبم آرام نگرفته بود که صدای موبایلم دوباره درآمد. فیلسوفِ بزرگ معاصر، درخواست تماس اسکایپی داشت. از آمریکا صحبت می کرد و می گفت که پرسشنامه ای برای سنجش رضایت از زندگی طراحی کرده و می خواست من هم تکمیلش کنم.

گفت اوضاع چطوره، همه چی روبراهه؟

گفتم: ای بد نیست. امروز یک فرصت سرمایه گذاری جدید بهم پیشنهاد شد که احتمالاً سود خوبی داشته باشه. فقط این قرارداد نمایندگی یه کم نگرانم کرده ...

گفت: فقط امروز را نمی گویم.کمی در مورد کلیات زندگی ات صحبت کن ببینم چقدر راضی هستی از آن؟

گفتم: در کل خوبه. از وقتی که مشغول کار مورد علاقه ام شده ام  گذر زمان را احساس نمی کنم و انگار غرق آن لحظات می شوم(فیلسوفِ معاصر تذکر داد که به این حالت می گویند فلو یا جاری شدن!).گاهی هم که برنامه هایم به خوبی عملی نمی شوند احساس ناامیدی می کنم و نگران آینده دخترم می شوم که نکند به یکی از تاثیرگذارترین زنان جهان تبدیل نشود. گاهی که تفریح و بازی می کنیم احساس سرزندگی خاصی دارم و گاهی هم هوا خیلی سرد می شود و نمی توانیم زیاد بیرون برویم احساس ملال و افسردگی می کنم. خلاصه اوضاع تقریباً همینطوریه ولی در مجموع خوب بوده و تقریباً راضی ام.برعکسِ برادرم که معمولاً ناراضی است و چندان خوشحال نیست با اینکه شرایطمان کم و بیش یکی است.

فیلسوفِ قبیله بعداً به من گفت که نتیجه ی پرسشنامه ام از ده نزدیک شش و نیم شده است و مالِ برادرم چهار. گفتم بالاترین نمره ای که ثبت کردی چند بوده گفت نزدیک هشت و هفتاد و پنج.

*

ببینید! در مثل مناقشه نیست.پس لطفاً خیلی به جزئیاتش گیر ندهید.

اما بعد.

*

سال گذشته بعد از مطالعه ی کتاب هراری(انسان خردمند) ذهنم درگیر بحث های زیادی شد و هنوز هم هست.به نظرم این کتاب،آنقدر جا برای فکر کردن و تحقیق کردن دارد که در حساب نگنجد!. یکی از موضوعاتی که تحت تاثیر هراری زیاد به آن فکر کردم بحث پیشرفت بشر امروز نسبت به گذشتگان و نیاکان شکارگر-خوراک جوی مان هست. در موردش می شود ساعتها بحث و صحبت کرد.

فکر می کنم قطعاً بشر امروز نسبت به تمام نیاکانمان پیشرفت فوق العاده ای داشته است.پیشرفت واقعی ای که غیر قابل انکار است.

از حوزه ی آزادی های فردی بگیرید تا حوزه  پیشرفت های مختلف در ابزارها.

ولی به نظرم می رسد که گاهی بحثِ مقایسه ی پیشرفت امروز و گذشته را با بحث مقایسه رضایت و خوشبختی امروز و گذشته یکی می گیریم و این موضوع می تواند گمراه کننده باشد.

فکر می کنم در این نوع مقایسه ها حداقل دو موضوع را نباید فراموش کنیم. یکی مسئله "عادت کردن و عادی شدن شرایط" و دیگری مسئله "ظرفیت های محدود انسان در برخورداری از رضایت و خوشبختی".

اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، من و جدِ خوراک جویم در شرایط کاملاً متفاوتی زندگی کردیم با تفاوت هایی فاحش. ولی همانطور که همه میدانیم هم من و هم جدم به این شرایط عادت کرده ایم و نمی توانیم این دو کانتکست زندگی و این دو فرد را با شرایط زندگی آن دیگری مقایسه کنیم. مثلاً من به این فکر کنم که :خدایا من چقدر نسبت به جدم خوشبخت ترم که قرار نیست مثل او پسماند شکار بخورم و یا اینکه خرس دخترم را بخورد. قطعاً جدم که در حال تجربه ی آن سبک زندگی بوده از تصورات و افکار من فرسنگ ها فاصله داشته است و اصلاً با نگاه من به این مسائل نگاه نمی کرده است.

قطعاً پورشه نسبت به پراید پیشرفت بسیار بیشتری داشته است ولی برای من و بعد از مدت کوتاهی، تفاوت این پیشرفت، شاید در کمی راحتی و ایمنی بیشتر باشد. تازه برای کسی که هر دو ماشین را تجربه کرده باشد.

 

در مورد "ظرفیت های محدود ما" هم شاید بشود اینطور مثال زد که : اگر احساس رضایت و خوشبختی را میزان آبی که من می توانم از یک چشمه ی زلال و بزرگ بنوشم در نظر بگیریم، حد نهایتی برای آب نوشیدن من وجود دارد(مثلاً چند لیوان) و این احساس رضایت و خوشبختی چندان به بزرگی و وسعت چشمه ربط پیدا نخواهد کرد.

از طرفی به نظر می رسد که احساس رضایت و خوشبختی ما، بعد از ارضای نیاز های مهم که به بقایمان مربوط می شوند، به فاصله ی وضعیت موجود از وضعیت مطلوب مورد نظرمان بستگی دارد که این دو وضعیت هم نمی توانند مستقل از کانتکست و شرایطی که در آن هستیم تعریف شوند.به عبارتی با توجه به کانتکستی که جدم در آن زندگی می کرد، شاید بشود تصور کرد که با داشتن چند خرگوش چاق و چله و امنیت جانی برای خودش و خانواده اش و بعضی چیزهای دیگر، سطح بالایی از رضایت و خوشبختی را تجربه کرده باشد که برای من رسیدن به چنان سطحی از رضایت با توجه به کانتسکت زندگی ام، بسیار سخت تر از او باشد.

 

پی نوشت: این پست در واقع قرار بود کامنتی زیر این پست محمد رضا و در کنار کامنت سایر دوستانم باشد که به دلیل طولانی بودن و البته بیخودی و بیفایده بودنش، ترجیح دادم اینجا باشد.

۴ نظر ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۵
سامان عزیزی
جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۳۱ ب.ظ

تعریفی از اصلاح گری

قبلاً در این پست از دکتر محمد فاضلی صحبت کرده بودم.

بیست و نه مرداد ماه، ایشان در نشستی با عنوان "بحران های پیش روی ایران و نقش حاکمیت، نهاد های مدنی و مردم در عبور از آن" شرکت داشتند و سخنرانی کوتاهی(حدود سی دقیقه) داشتند که خودشان عنوان "تعریفی از اصلاح گری" را برای آن مناسب می دانند.

فکر می کنم این سخنرانی کوتاه ارزش چند بار گوش کردن را داشته باشد و البته مهمتر از گوش کردن، فکر کردن روی صحبت ها و پیشنهادات ایشان است.

فایل صوتی این سخنرانی را می توانید همینجا گوش کنید یا آنرا دانلود نمائید(حجم فایل 27.3MB ):

 

 

لینک مرتبط با محتوای سخنرانی: ضمائم احکام وزرا از سوی رئیس جمهور

 

۰ نظر ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۳۱
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۳۵ ب.ظ

ایرانیان،فاقد استعداد برتر

دنیل گلمن در کتاب هوش هیجانی "توانایی به تاخیر انداختن خواسته ها" را با تکیه بر آزمایش های مختلفی که روانشناسان انجام داده اند، استعداد برتر می داند.(و این مسئله به یکی از باورهای من هم تبدیل شده است).

فارغ از همه ی تحلیل های آبکی و حوصله سر بری که این روزها از رسانه های مختلف تا داخل تاکسی و اتوبوس می شنویم(با استثنا کردن معدود تحلیل های سیستمی ای که از برخی متخصصان این حوزه می شنویم)، فکر می کنم یکی از مواردی که بلای جان این مملکت شده است، نداشتن این استعداد(یا در حد جلبک داشتنش) است.

مردم و مسئولین هم ندارد.

در کودکی که سهل است به نظرم اگر آزمایش مارشملو را در بزرگسالیِ اکثریت ما هم تکرار کنند، درجا شیرینی اول را خواهیم بلعید.

 

و در آخر ، همین چند خط حرفِ بیخودی را هم می توانید از همان حرف های تاکسی اتوبوسی به حساب بیاورید.چون خودم هم همین کار کردم.(البته من مسیرم کوتاه بود و زود پیاده شدم وگرنه این پستم انقدر کوتاه نمیشد:) )

 

۱ نظر ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۳۵
سامان عزیزی

پنجره جوهری (Johari) که اسمش رو از ترکیب اسم دو روانشناس به نام های "جو لافت"(Joe Luft) و "هری اینگرام"(Harry Ingram)، که برای اولین بار آنرا توصیف کردند گرفته است، ابزاری است که می تواند برای نگاه کردن به جنبه های مختلف خودمان مفید باشد.

از این ابزار ،بجز در حوزه زندگی شخصی،در کسب و کار و مدیریت هم استفاده هایی می شود.اما قصد من از به اشتراک گذاشتنِ این ابزار، با تاکید بر استفاده های شخصی و شناخت بهتر خودمان است.

 

این پنجره ،استفاده های زیادی در "گروه درمانی" داشته است و از آن برای آموزش خود افشاگری و بازخورد در میان اعضای گروه استفاده می شود اما با تائید و تاکید اروین یالوم(که اولین بار با این پنجره، در کتاب های او آشنا شدم)، ظاهراً به همان اندازه در درمان فردی هم کاربرد دارد.

پنجره جوهری دارای چنین شکل و شمایلی است:

  آنچه خود می داند آنچه خود نمی داند
آنچه دیگران می دانند 1-عمومی 2-بی بصیرتی
آنچه دیگران نمی دانند 3-راز 4-نا خودآگاه

 

بخش 1 :بخشی که برای خود و دیگران آشکار است.در واقع "عمومیت" دارد و شفاف است.

بخش 2 :بخشی که بر خود پنهان است ولی برای دیگران آشکار است.شاید بشود گفت "تصویر ما و رفتار هایمان در ذهن دیگران" که با تصوری که خودمان از تاثیر و تصویر رفتار و شخصیتمان در ذهن دیگران داریم و حدس میزنیم متفاوت است.(چیزی مثل "تصویر برند"، که الزاماً با تصویری که برند می خواسته بسازد همخوانی ندارد). به این خودِ بی بصیرت،گاهی "ناحیه ی کور" هم می گویند.

بخش 3 :بخشی که بر خود آشکار است و بر دیگران پنهان.در واقع چیزهایی(از نظرات و عقاید بگیرید تا برخی خواسته ها و نیازها) که فقط خودمان می دانیم و در ذهن و ضمیرمان نگه داشته ایم.

بخش 4 :بخشی که هم بر خود پنهان است و هم بر دیگران.همان "ضمیر ناخودآگاه" که فروید می گفت.

 

طبیعتاً اندازه ی این چهار بخش در افراد مختلف متفاوت است.

در بحث درمان و سلامت روان،تلاش می کنند که اندازه ی این چهار بخش را کمی تغییر دهند و معتقدند که این تغییرات شفابخش و رهایی بخش است.یا شاید به قول کارن هورنای، می خواهند برخی موانع را بردارند تا شخص ،خودش شروع به رشد کند.

درمانگران در کل می خواهند که بخش عمومی را به خرج سایر بخش ها بزرگ کنند.و به نظرم بدیهی است که قرار نیست و نمی شود اندازه سه بخش دیگر را به صفر رساند.

مثلاً از طریق مهارت های "خودافشاگری" برای نزدیکان و افراد مهم زندگی، بخش راز آلود را می شود کوچکتر کرد و به بخش یک ضمیمه اش کرد.

یا از طریق راه های مختلفِ درمانگران برای کاوش عمیقتر خود، تلاش می شود که بخش ناخودآگاه کوچک و کوچکتر شود.

اما از بخش دوم، یعنی خود بی بصیرت، می شود از طریق "بازخورد" کم کرد.در واقع در بحث بازخورد، تلاش می کنیم تا تصویر خودمان در ذهن دیگران را از نگاهِ خود آنها پیدا کنیم.به عبارتی از احساسی که دیگران در مواجهه با شخصیت ما و مشاهده ی رفتارمان پیدا می کنند، مطلع می شویم.

مهم است که این مرحله بازخورد را جدی بگیریم(به اندازه ی مناسب) و سرسری از رویش عبور نکنیم.یالوم معتقد است که این بازخوردها به ترتیبی که خواهم گفت، به مرور زمان(و چه از آن آگاه باشیم یا نه)، به احساس ما در مورد خودمان شکل می دهند:

1-فرد می آموزد که دیگران چگونه به رفتار او می نگرند

2-سپس می آموزد که رفتارش چه احساسی در دیگران ایجاد می کند

3-مشاهده می کند که رفتارش چگونه به عقیده ی دیگران در موردش شکل می دهد

4-و بالاخره می آموزد که این سه قدم چگونه به احساسی که نسبت به خود دارد شکل می دهد

 

نکته ی دیگری که ذهنم می رسد این است که خودافشایی ما در یک "رابطه" به نوعی می تواند برای طرف مقابل هم بازخورد به حساب بیاید.یعنی همزمان می تواند از اندازه مربع سه ما و اندازه مربع دو طرف مقابل کم کند.

خب تا کشفیات دیگه ای از این پنجره و خانه هاش به ذهنم نرسیده بحث را تمام کنم:) .فکر می کنم درک این پنجره و استفاده ی مفید از آن نیاز به قلم فرسایی بیشتر من ندارد و هر کدام از ما به فراخور وضعیتمان می توانیم از این ابزار برای کمک به خودمان استفاده کنیم.

 

۲ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۰۹
سامان عزیزی
جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۴۰ ب.ظ

ماشین توجیه

 

فرض کنید تصمیم گرفته ایم از نقطه ی A به نقطه ی B برویم.

نقطه ی B می تواند هر چیزی باشد.اهداف عینی و ملموس یا اهداف ذهنی.

از خرید یک اسمارت فون یا تصمیم رفتن به دانشگاه تا رسیدن به آرامش نسبیِ ذهنی. از تصمیم به انتخاب یک مسیر یا فرایند در حوزه ی کسب و کار تا رسیدن به سطحی از رضایت در زندگی. از تعیین میزان سرعت حرکت در دستیابی به اهدافمان(مثلاً لاک پشتی یا خرگوشی یا حیوانی در میانه ی این دو!) یا تصمیم به مهاجرت تا انواع و اقسام رفتار های ریز و درشتمان.

 

احتمالاً می دانید که منظور از " ماشین توجیه "، مغز است.مغز ما مهارت عجیبی در توجیه کردن دارد.احتمالاً برای اینکه بقای خودش و سیستم فیزیکی و روانی ما را حفظ کند و از فروپاشی آن جلوگیری کند.

 

به نظرم میرسد که می توانیم انسانها را در مسیر AB یا در نقطه ی B (یعنی در طیف انتهاییِ مسیر) به دو دسته تقسیم کنیم:

گاهی پیش می آید که خودمان یا شخص دیگری از ما می پرسد که چرا این مسیر را طی کردی؟ یا چرا این مسیر را به این صورت طی کردی؟ یا چرا نقطه ی B را اینطور انتخاب کردی؟ و سوالاتی از این دست.

دسته ای از ما مسیر را رفته ایم و کاری را انجام داده ایم و رفتاری کرده ایم و بعد از مواجهه با این سوالات شروع به توجیه تصمیم یا رفتارمان می کنیم.(به عبارت دیگر، ما کاری را انجام داده ایم و حالا برای توضیح آن به خودمان یا دیگران شروع به فلسفه بافی و معنا دهی می کنیم در حالی که قبلاً روحمان هم از این فلسفه و معنا خبر نداشت)

دسته ی دیگری از ما مسیر را رفته ایم و کاری را انجام داده ایم و رفتاری کرده ایم و بعد از مواجهه با این سوالات شروع به تحلیل تصمیم یا رفتارمان می کنیم.

چند نکته:

- فکر می کنم برخی اوقات مرز میان توجیه و تحلیل بسیار باریک است ولی برخی اوقات هم این مرز چندان باریک نیست و انگار این دو(توجیه و تحلیل) در دو مسیر کاملاً متفاوت در حرکتند.

- گاهی برخی توجیه هایمان بسیار شبیه به تحلیل به نظر می رسند ولی اگر با خودمان صادق باشیم، می توانیم تشخیص دهیم که این به ظاهر تحلیل هایمان، توجیه هایی هستند که لباس تحلیل به تن شان کرده ایم.

- طبیعتاً قرار نیست همیشه راه تحلیل را در پیش بگیریم.اصلاً چنین امکانی برای انسان وجود ندارد.هدف این است که در مسائل مهم و نسبتاً مهم زندگی مان در دام توجیه نیفتیم.

- بسیاری از اوقات فقط خودمان می توانیم تشخیص دهیم که در مسیر توجیه هستیم یا تحلیل. به عبارتی ممکن است کسی از بیرون فکر کند مشغول تحلیل هستیم ولی خودمان بدانیم که در واقع اینطور نیست.

- بعید است ما همیشه جزو یکی از این دو دسته باشیم.ممکن است من در مواردی، در یک دسته قرار بگیرم و در موارد دیگری در دسته ی دیگر.

 

بدیهی است که همه ما از توجیه و تحلیل در زندگی خودمان نمونه های زیادی داریم ولی اگر در مسائل مهمتر زندگی مان اسیر توجیه شویم، بعد از مدتی(از چند دقیقه تا چند سال) ممکن است ببینیم در جایی هستیم که نمی خواستیم باشیم و شیرینی توجیه ها به تلخی زهرآگینی برایمان تبدیل خواهد شد.

پی نوشت بسیار مهم: مخاطب این حرفهایم خودم هستم(بدون تعارف و شکست نفسی عرض می کنم!. چنانکه موارد اینچنینی در زندگی خودم کم نبوده اند و هنوز هم کم نیستند.فقط در تلاشم کمی سهمشان را کمتر کنم) و اگر اینجا قسمت کوچکی از این حرفها را نوشتم صرفاً به خاطر شوق به اشتراک گذاریشان بود:)

 

 

۲ نظر ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۰
سامان عزیزی
جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۲۸ ق.ظ

کالاهای پستِ سبد زندگیِ ما

 

اقتصاد دانان دسته بندی جالبی برای کالاها دارند که گاهی به تناسب موضوع(مثلاً در بحث ترجیحات و مطلوبیت های هر فرد)، در کنار سایر دسته بندی ها و خوشه بندی هایشان از آن استفاده می کنند.

آنها در این دسته بندی، کالاها را به دو دسته تقسیم می کنند. دسته ی اول را کالاهای معمولی(Normal Goods) و دسته ی دیگر را کالاهای پَست(Inferior Goods) می نامند.

کالاهای معمولی کالاهایی هستند که در صورتی که ما با محدودیت بودجه مواجهه نباشیم ،مصرفمان از آنها بیشتر می شود.به عبارتی هرچه محدودیت بودجه کمتر مصرف این کالاها بیشتر.

اکثریت کالاها و خدمات موجود در بازار در این دسته بندی قرار می گیرند(از برنج و گوشت بگیرید تا خدماتی مثل دندانپزشکی و نظافت منزل).

 

 میان نوشت بیربط به اصل موضوع ولی مرتبط با بحث کالاهای معمولی: دسته ی کوچکی از کالاهای معمولی را کالاهای لوکس شامل می شوند.ویژگی کالای لوکس این است که هر چه درآمدها بیشتر می شود تقاضا برای این کالاها هم بیشتر می شود(و برعکس).

 

اما کالاهای پست کالاهایی هستند که انسان ها وقتی درآمد کمی دارند از آنها استفاده می کنند اما وقتی درآمدشان زیاد شد،مصرفشان از آنها کاهش می یابد و کالاهای دیگری را انتخاب می کنند.

ظاهراً مثال کلاسیک اقتصاد دانان برای توضیح کالاهای پست "سیب زمینی" است. وقتی درآمد افراد افت زیادی می کند یکی از غذاهایی که می توانند مصرف کنند سیب زمینی است که هم پرحجم است و هم قیمت آن در همه جای دنیا پائین است.(البته این نمونه مورد نظر اقتصاددانها در مورد من صادق نیست چون متوسط مصرفم از سیب زمینی در همه ی دوران های زندگی ام ثابت بوده:)

طبیعتاً این تعاریف از کالاهای معمولی و پست تعاریفی نسبی است.یعنی ممکن است کالایی که برای یک فرد، معمولی است برای دیگری، پست باشد.

*

اگر مواردی مانند مجموعه دانش های مفید، یادگیری مهارت ها،فکر کردن! ،نگاه نقادانه، مدیریت منابع، مدیریت زمان و چیزهایی از این دست را کالاهای سبد زندگی مان(و کسب و کارمان) در نظر بگیریم، شاید بتوان دسته بندی ای که در بالا ذکر کردم را در مورد سبد کالاهای زندگی هم در نظر گرفت.

با این فرض، احتمال دارد "یادگیری مهارتها" در دسته ی کالاهای پستِ سبد زندگی یکی از ما و در دسته ی کالاهای معمولی سبد زندگی دیگری باشد، یا "مدیریت منابع" در دسته ی کالاهای معمولی یکی  و دسته ی کالاهای پست دیگری باشد.

مثلاً تعبیری منستب به دکتر محسن رنانی هست که می گوید در ایران، علم اقتصاد از نظر مسئولان حکومتی یک کالای پست است!. یعنی وقتی اوضاع به کامشان است و درآمد های نفتی کرور کرور به خزانه هایشان سرازیر می شود، اقتصاد را یک علم غربی می دانند که برای ایران مناسب نیست ولی وقتی اوضاع خراب می شود و کامشان تلخ و درآمد های نفتی چکه چکه به خزانه هایشان می چکد، سراغ اقتصاددانان می روند که بیائید و درستش کنید.

 

حالا بیائید برای دقایقی ایران را بیخیال شویم و ببینیم در سبد کالاهای زندگی ما(یعنی کالاهایی که جنس شان از جنس مواردی است که پیشتر گفتم) چه کالاهایی از نظرمان(آگاهانه یا ناآگاهانه) در دسته ی کالاهای پست قرار گرفته اند؟

ببینیم آیا واقعاً حقشان بوده که در این دسته باشند یا مثل مثال دکتر رنانی، به ناحق در این دسته قرارشان داده ایم؟

هیچ بعید نیست که بسیاری از بحران های زندگی مان به خاطر اشتباه در قرار دادن یک یا چند کالا در دسته ی کالاهای پست باشد.

مثلاً آیا همیشه در زمان بحران به یاد مدیریت منابع مان می افتیم؟ آیا فقط در زمان گرفتاری هایمان به سراغ یادگیری مهارت های همسو با اهدافمان می رویم؟ مثلاً تلاش برای یادگیری زبان انگلیسی ،وقتی دغدغه مان می شود که دوست داریم کتاب درجه یکی را بخوانیم ولی ترجمه ای از آن پیدا نمی شود؟

فکر می کنم بد نباشد اگر گاهی بنشینیم و با این عینک، به دسته بندیِ کالاهای معمولی و پست  سبد زندگی مان نگاهی بیندازیم.شاید جابجایی یکی دو کالا از سبد کالاهای پست به معمولی یا برعکس، مسیر های تازه ای پیش رویمان بگشاید.

 

پی نوشت:تعریف کالاهای پست و معمولی را از دکتر علی سرزعیم در جلد دوم مجموعه "اقتصاد برای همه" آموخته ام و از ایشان نقل کردم.(جلد اول و جلد دوم مجموعه اقتصاد برای همه)

 

۰ نظر ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۸
سامان عزیزی

مدتی است که مشغول مطالعه ی کتاب "سیری در نظریه پیچیدگی" هستم(نوشته ی ملانی میچل و ترجمه ی رضا امیررحیمی) و به تازگی بارِ اولِ مطالعه ی آنرا تمام کرده ام.زمان زیادی بود که در کتابخانه ام خاک می خورد.بارها به آن سرک کشیده بودم ولی بالاخره توانستم پیوسته بخوانمش:)

قبل از هر چیز باید اشاره کنم که علاقه و تمایلی که برای مطالعه(هر چند اندک) در این حوزه در من شکل گرفته را مدیون معلم عزیزم محمد رضا شعبانعلی هستم. از زمانی که از فراکتال ها(که از زمانی که اولین فراکتال را در کتاب مدرسه دیدم به آنها دلبستگی پیدا کردم!) می گفت ،از زمانی که از بولتزمن و بازی هایش با ذرات گاز صحبت کرد تا امروز که تلاشش برای توضیح آموخته هایش از پیچیدگی کم کم در حال ظهور(Emerge شدن) است.

 

به هر حال فکر می کنم که امروز در تلاشم برای فهمِ هر چند اندکِ پیچیدگی و سیستم های پیچیده، حتی در نقطه صفر هم نباشم. بنابراین اگر فکر می کنید از تجربه ی من از مطالعه ی این کتاب چیزی عایدتان می شود، باید بگویم که :بعید می دانم.

زمانی می شود خلاصه یا چکیده ای از  یک کتاب را ارائه داد که فهمی نسبی از محتوای آن داشته باشیم که در مورد این کتاب چنین شرطی برای من صادق نیست. اینجا دوباره باید اعتراف دیگری هم بکنم! :تقریباً نصف مطالب این کتاب را اصلاً نفهمیدم(البته اگر بیشتر از نصف هم نباشد). با دقت بسیار بالایی هم خواندم، برخی پاراگراف ها را هم چندین و چند بار می خواندم، در مورد بعضی بحث ها جستجو می کردم،حتی مجبور شدم به کتاب های ریاضی و حساب دیفرانسیل و هندسه ی دوران تحصیل هم مراجعه کنم بلکه به یک دردی بخورند!  و الی آخر.ولی باز هم تفاوت معناداری در فهمیدنم نمی کرد.

آیا ایراد از ترجمه بود؟ طبیعتاً ترجمه ی کتاب و به طریق اولی تر ترجمه ی کتاب های تخصصی دشواری ها و نارسایی های خودش را دارد اما فکر نمی کنم سهم قابل توجهی از نفهمیدن من به ترجمه مربوط باشد.

به نظرم رسید که سهم قابل توجهی از نفهمیدنم مربوط به ماهیت این علم است(صرف نظر از نادانی و ندانستن های خودم در این زمینه).

در این کتاب، نویسنده سعی کرده است که از دو رویکرد به بحث پیچیدگی نزدیک شود. اول، بیان مصادیق مختلف پیچیدگی در سیستم های مختلف و در شاخه های گوناگون. دوم، دیدن همپوشانی های این سیستم ها برای رسیدن به یک نگاه واحد به پیچیدگی و سیستم های پیچیده.

 

در کنار این دو رویکرد، تاریخچه ی تلاش برای فهم پیچیدگی از ارسطو تا به امروز هم مرور می شود.

شاید برخی تکه تکه های کتاب را فهم کرده باشم ولی راستش را بخواهید هر چه تلاش کردم نتوانستم این تکه تکه ها را به صورتی که کمی راضی ام کند به هم ارتباط بدهم. البته ظاهراً در این سردرگمی با دانشمندان این حوزه شریک هستم:) (البته تا زمان نگارش این کتاب که حوالی سال 2008 است).چنانکه می دانید سردرگمی هم مراتبی دارد.می خواهم بگویم این سردرگمی کجا و آن سردرگمی کجا.امیدوارم این توفیق برایم حاصل شود که لِوِلِ سردرگمی هایم از امروزم وضع بهتری داشته باشند که به نظرم یکی از معانی "رشد" هم همین است.

 

در هر صورت و فارغ از بحث پیچیدگی و محتوای این کتاب، فکر می کنم که آموزه ی جانبی ای در نوشته های ملانی میچل نهفته بود(حداقل برای من اینطور بود).

بحث پیچیدگی و سیستم های پیچیده بحث هیجان انگیزی است و اگر نویسنده ای بخواهد می تواند خواننده را به شدت "جوگیر" کند اما او این کار را نکرده است. هر جا که بحثی مطرح شده که ممکن است باعث نتیجه گیری و بسط دادن های گمراه کننده و غلط شود، نویسنده سعی کرده که نظرات و شواهدی را که باعث "شک"کردنِ خواننده شود بلافاصله ارائه دهد.

طبیعتاً این انتظار از هر محققی می رود که چنین عمل کند ولی در طول تاریخ(و امروز هم) دانشمندان و محققان زیادی بوده اند که علائم و شواهدی را که برخلاف میلشان(یا برخلاف قاعده ای که دلشان می خواسته استخراج کنند) بوده فیلتر کرده اند.(به عبارتی آنها هم مانند ما گرفتار خطاهای شناختی مختلفی شده اند).

این است که بعد از مطالعه این کتاب می توانم بگویم که هیجان زده و جو گیر نیستم ولی همچنان علاقه مند مانده ام و شاید بتوانم بگویم که علاقه مند تر هم شده ام.

با همه این سختی ها و بدبختی ها :) در مطالعه ی این کتاب، باز هم فکر می کنم اگر به این حوزه علاقه مند هستید و مشغول خواندن کتاب محمد رضا هم هستید، شاید خواندن این کتاب هم خالی از لطف نباشد.

و همچنین خوشحال می شوم اگر قبلاً این کتاب را خوانده اید،نظرات و توضیحاتتان را در مورد این کتاب با من هم در میان بگذارید.

۲ نظر ۲۰ تیر ۹۷ ، ۰۰:۳۶
سامان عزیزی