زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۱۳۲ مطلب با موضوع «نگرش» ثبت شده است

يكشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۳۱ ق.ظ

چند جمله از نسیم طالب-بخش اول

 

  • دانشمند کسی است که کمتر از آنچه می داند تظاهر می کند، روزنامه نگار یا مشاور، برعکس.  (فکر می کنم ترجمه با متن اصلی مطابقت دارد- شاید بهتر بود به جای دانشمند، می گفت عالم یا خردمند)

 

  • پیش از مقایسه حیوانات باغ وحش با حیواناتی که در حیات وحش هستند، درباره ی "پیشرفت" به مثابه طول عمر، سلامت یا آسایش، حرف نزنید.  (فکر می کنم مطابقت دارد)

 

  • تنها تعریف عینیِ کهن سالی این است: زمانی که فرد شروع به صحبت درباره ی کهن سالی می کند.  (به نظرم مطابقت دارد)

 

  • ویژگی بارز هالو این است که عموماً برای عیب های بشری، تعصب ها، تناقض ها و نابخردی ها افسوس می خورد. بدون اینکه این ها را محض تفریح یا یافتن فایده ای بررسی کند.  (شاید بهتر بود به جای "هالو" همان "بازنده"(Loser) را قرار می داد و به جای قسمت آخر جمله،می گفت: "بدون اینکه از این ها محض تفریح یا یافتن سود و فایده ای، بهره برداری کند".)

 

  • می پرسیم "چرا ثروتمند(یافقیر) است؟" و نمی پرسیم "چرا ثروتمند تر (یا فقیر تر) نیست؟"، می پرسیم "چرا بحران خیلی عمیق است؟" و نمی پرسیم "چرا بحران عمیق ترنیست؟"  (به نظرم مطابقت دارد)

 

  • آنچه معمولاً "شنونده خوب" می نامیم، کسی است که با مهارت بسیار، بی تفاوتی اش را آشکار نمی کند.  (می شد اینطور هم ترجمه کرد: آنچه معمولاً "شنونده خوب" می نامیم، کسی است که بی تفاوتی اش را با مهارت بسیاری(و در جهت نمایشش) جلا داده است-در واقع اگر اینطور ترجمه کنیم، برداشت این است که نمی شود بی تفاوتی را مخفی کرد، فقط می شود آنرا خوشایند جلوه داد در صورتی که برداشت خواننده از ترجمه ی آقای مردانیان این است که می شود بی تفاوتی را مخفی کرد. ولی به نظر من در هر دو صورت، مفهوم تقریباً مشابه است)

 

  • فقط در صورتی آزاد هستید که کارها را بی هیچ هدف مشخصی، بدون توجیه و مهم تر از آن، بیرون از دایره ی استبداد فرد دیگری انجام دهید.  (فکر می کنم تا حد زیادی مطابقت می کند)

 

  • فقط با دوری از بردگی نمی توانید کاملاً رها شوید، بلکه نیاز به دوری از استاد شدن هم دارید.  (به نظرم اگر اینطور ترجمه می کرد بهتر مفهوم منتقل می شد: فقط با دوری از بردگی(و بندگی) نمی توانید کاملاً رها(و آزاد) باشید، بلکه نیاز به دوری از ارباب شدن هم دارید-در واقع منظور طالب این است که هم از رئیس بودن باید دوری کنید و هم از مرئوس بودن.هم از ارباب بودن و هم از بنده بودن)

 

  • روزی می توانید متمدن شوید که بتوانید مدت زیادی چیزی انجام ندهید، یاد نگیرید و چیزی را بهبود نبخشید، بدون کمترین احساس گناه.  (به نظرم مطابقت دارد. فقط فکر می کنم طالب، "متمدن بودن" را دو پهلو به کار برده است. و این البته به ترجمه ربطی پیدا نمی کند)

 

  • کسی که می گوید "من سرم شلوغ است" کسی است که اعلام می کند صلاحیت ندارد( یا نمی تواند مهار زندگی را در دست بگیرد) یا تلاش می کند از دست شما خلاص شود.  (به نظرم مطابقت دارد)

 

  • اینترنت برای کسی که محتاج توجه است، مکان سالمی نیست.  (به نظرم مطابقت دارد)

 

  • اغلب مردم وسوسه هایشان را با کوشش برای خلاص شدن از آنها، پرورش می دهند.  (فکر می کنم اگر به جای وسوسه، "وسواس" را قرار می داد امانتدارانه تر بود. ولی در هر صورت مفهوم منتقل شده است)

 

  • تناسب اندام، وجه مشخصه ی قدرت است اما خارج از انگیزه های طبیعی، میل به به دست آوردن تناسب می تواند نشانه ای از ضعف علاج ناپذیر عمیق باشد.  (فکر می کنم مفهوم منتقل شده است)

 

  • جذابیت یعنی توانایی توهین به دیگران بدون آزردنشان، بی عرضگی دقیقاً برعکس این قضیه است.  (شاید "فریبندگی" به جای "جذابیت" واژه ی بهتری باشد."بی عرضگی" هم واژه دقیقی نیست. اما واژه ای که آن مفهوم را منتقل کند سراغ ندارم الان. شاید "کسل کننده و خَز!" مفهوم را بهتر منتقل کند ولی "خَز"  بعید است بتواند به ترجمه ی کتابها راه پیدا کند!)

 

پی نوشت: کلیه توضیحاتی که داخل پرانتز ها آمده اند را بعد از انتشار این پست و زمانی که سعید رمضانی عزیز کامنت هایش(در مورد ترجمه آقای مردانیان) را زیر این مطلب نوشت اضافه کرده ام. البته من مترجم نیستم و تبحر خاصی در این زمینه ندارم اما به احترام خوانندگان وبلاگ لازم دیدم که در حد وسع و فهمم از جملات طالب، این توضیحات را در مورد ترجمه بنویسم. و من الله توفیق. مخصوصاً برای طالب دوستان;)

 

۳ نظر ۱۷ آذر ۹۸ ، ۱۰:۳۱
سامان عزیزی
دوشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۷:۳۵ ب.ظ

نامه ی اعمال! (در چارچوب بندی علمی)

پیش نوشت: اگر با برخی مباحث روانشناسی شناختی و هیوریستیک و خطاهای مغز آشنایی نداشته باشید، بعید است مطالعه این مطلب فایده ی قابل توجهی برایتان داشته باشد.

 

فرض کنید بنا به دلایلی قرار است فردا آخرین روز زندگی شما باشد(دور از جانتان).

امروز را با خودتان خلوت کرده اید و می خواهید مروری بر زندگی تان داشته باشید. ضمناً به خطاهای حافظه و تحریف هایی که مغزتان موقع به خاطر آوردن اتفاقات گذشته انجام می دهد آگاه هستید ولی در نهایت مسئله مهم برای شما این است که بعد از این مرور و ارزیابی هایی که انجام می دهید، می خواهید بدانید حس تان(با وجود خطاها و تحریف ها و غیره) در مجموع نسبت به زندگیِ گذشته تان چیست؟ آیا در نهایت با یک حس خوب از این ارزیابی، به فردا قدم خواهید گذاشت یا حس بد و خسران، رفیق سفرتان خواهد بود.

 

بیائید زندگی گذشته را به چهار مجموعه کار تقسیم کنیم تا ارزیابی آن دشواری کمتری داشته باشد:

دسته ی اول: کار هایی که فکر می کردید خوب است انجامشان بدهید و انجامشان دادید. نتیجه ی انجام دادنشان هم برایتان حس خوبی به همراه داشته است(یعنی از انجامش راضی هستید).

دسته ی دوم: کار هایی که فکر می کردید خوب است انجامشان بدهید و انجامشان دادید. اما نتیجه ی انجام دادنشان برایتان حس بدی به همراه داشته است(یعنی از انجامش راضی نیستید).

دسته ی سوم: کار هایی که می توانستید انجام دهید و فکر می کردید که خوب است انجامشان بدهید ولی انجامشان ندادید. فرض کنیم اگر انجامشان می دادید، نتیجه ی آنها حس خوبی برایتان به همراه داشت(یعنی راضی می بودید).

دسته ی چهارم: کار هایی که می توانستید انجام دهید و فکر می کردید که خوب است انجامشان بدهید ولی انجامشان ندادید. فرض کنیم اگر انجامشان می دادید، نتیجه ی آنها حس بدی برایتان به همراه داشت(یعنی راضی نمی بودید).

 

لطفاً به این نکته توجه داشته باشید که ما اینجا در مورد درست و غلطی کارها(چه مطلق و چه نسبی)صحبتی نمی کنیم و صرفاً حسی که به فرد دست می دهد را ملاک ارزیابی قرار می دهیم.حتی ممکن است شما کار بدی انجام داده باشید ولی حس نهایی تان از آن خوب بوده باشد(که باز هم در چهار دسته ی بالا قرار خواهد گرفت).

 

اگر با نظریه چشم اندازِ دنیل کانمن و آموس تورسکی آشنا باشید می دانید که آنها ثابت کردند که دردِ زیان و از دست دادن، تقریباً دو برابرِ لذتِ سود و به دست آوردنِ یک نتیجه ی خاص است. به عبارتی اگر درد و لذت ناشی از از دست دادن و به دست آوردن را واحد بندی کنیم به ازای به دست آوردنِ مثلاً یک میلیون تومان، یک واحد لذت می بریم و برای از دست دادن و زیان همان یک میلیون تومان، دو واحد درد می کشیم.

 

برگردیم به بحث خودمان و چهار دسته بندی ای که انجام دادیم:

برای ملموس تر شدن آن چهار دسته بیائید یک شبیه سازی هم انجام بدهیم.

فرض کنید که "حسن" در بازار بورس اوراق بهادار سابقه ی کوتاهی دارد و اخیراً اخبار مختلفی از کانال های گوناگونی به او رسیده است و تحلیل او از این اخبار این است که احتمالاً ارزش سهام شرکت X بالا خواهد رفت.

برای وضعیتی که حسن در آن قرار دارد هم می توانیم چهار دسته بندی بالا را متصور شویم:

1-حسن اقدام به خرید سهام شرکت X می کند و ارزش سهام بالا می رود و سود می کند.

2-حسن اقدام به خرید سهام شرکت X می کند و ارزش سهام پائین می رود و زیان می کند.

3-حسن اقدام به خرید سهام شرکت X نمی کند و ارزش سهام پائین می رود و سود می بیند.

4-حسن اقدام به خرید سهام شرکت X نمی کند و ارزش سهام بالا می رود و زیان می بیند.

 

اگر نتایج نظریه چشم انداز را در این چهار حالت دخالت دهیم و با فرض اینکه درصد رشد یا نزول ارزش سهام در هر چهار حالت یکسان باشد(مثلاً 30 درصد)، آنگاه می توانیم نتیجه بگیریم که حسن در حالت های یک و سه، حس می کند یک واحد سود کرده و لذتش را می برد و در حالت های دو و چهار، حس می کند که دو واحد زیان دیده و دردش را می کِشد.

 

میان نوشت:

محققان حوزه روانشناسی شناختی و اقتصاد رفتاری، دو نوع احساس زیان و خسران را از هم تفکیک می کنند:

یک: خطای اقدام(error of commission): این خطا توصیف کننده ی زمانی است که اقدامی  انجام می دهیم و از نتیجه ی این اقدام راضی نیستیم(مثل حالت دو در مثال حسن و دسته ی دوم کارها در طبقه بندی اولِ بحث)

دو: خطای غفلت(error of omission): این خطا توصیف کننده ی زمانی است که اقدامی انجام نمی دهیم و فرصتی را نادیده می گیریم که بعداً می فهمیم نتیجه ی رضایت بخشی برایمان در پی داشت(مثل حالت چهارم در مثال حسن و دسته ی چهارم کارها در طبقه بندی اولِ بحث)

 

نتیجه ای که این محققان از بررسی این دو دسته ی احساس زیان گرفته اند به این صورت است که: با توجه به نظریه چشم انداز(که دردِ زیان دو برابرِ لذت سود است) و نظر به اینکه در حالت دوم مثال حسن، او واقعاً عمل و اقدام سرمایه گذاری را انجام داده و پولش را از دست داده است ولی در حالت چهارم، او عمل و اقدامِ سرمایه گذاری را انجام نداده و صرفاً فرصت کسب سود را از دست داده است، پس احساسِ زیان و نارضایتی ای که در حالت دوم به حسن دست می دهد بیشتر از حالت چهارم است.

 

میان نوشت در میان نوشت: احتمالاً شما هم جمله ای با این مضمون خوانده یا شنیده باشید:

انسان در پایان عمرش، بیشتر از اینکه بخاطر کارهای بدی که انجام داده است احساس پشیمانی کند بخاطر کارهای خوبی که می توانست انجام دهد و انجام نداده، احساس پشیمانی خواهد کرد.

به نظر می رسد که نتایج تحقیقات بر روی انسانها، پیام این جمله را تائید نمی کند.

شاید به این فکر کنید که ممکن است انبوهِ کارهایی که می توانستیم انجام دهیم و ندادیم بیشتر از کارهای بدی که انجام دادیم باشد و در این صورت مجموع احساس زیان از کارهایی که می توانستیم انجام دهیم و ندادیم نسبت به کارهای بدی که انجام دادیم بیشتر می شود.

ولی به این نکته هم توجه داشته باشید که ما از نتیجه ی خوب یا بدِ کارهایی که می توانستیم انجام دهیم و ندادیم آگاه نیستیم. یعنی این کارها، ممکن بود در دسته ی سوم یا چهارم قرار گیرند، ولی ما نمی دانیم. از طرفی در محاسبه ی هزینه ی فرصت یک تصمیم، معمولاً(بر اساس عقل و منطق تصمیم گیری) نتایج حاصل از آلترناتیو های دوم و سوم را محاسبه می کنند و نه آلترناتیو های بیشتری را!

حالا احتمالاً خودتان بتوانید جمله ی بالا را با توجه به نتایج تحقیقات، بازنویسی کنید و برای هر چهار حالت رتبه بندی انجام دهید.خدا را چه دیدید شاید نتایج این رتبه بندی روزی چراغ راهتان شد.

 

پایان میان نوشت و ادامه بحث;)

 

پس بر اساس نظریه چشم انداز و مواردی که در میان نوشت یاد گرفتیم احتمالاً می توانیم اینطور نتیجه بگیریم که برای کار های دسته ی اول(و حالت اول حسن) یک واحد حس خوب، برای کارهای دسته ی دوم(و حالت دوم حسن) دو واحد حس بد، برای کارهای دسته ی سوم(و حالت سوم حسن) حدود نیم واحد حس خوب، و برای کارهای دسته ی چهارم(و حالت چهارم حسن) یک و نیم واحد حس بد لحاظ کنیم.

فعلاً با اغماض فرض کنید که ارزش کارهای دسته های چهارگانه، شبیه مثال حسن(که 30 درصدِ ارزش سهام را برای هر چهار حالت در نظر گرفتیم) تقریباً یکسان است.

 

حالا ممکن است به این فکر کنید که برای ارزیابی نامه ی اعمالتان(با فرض اولی که در ابتدای این مطلب تصور کردیم) باید بنشینید و همه ی کارهایتان را در دسته های چهار گانه قرار دهید و بعد از جمع و تفریق نهایی، تصمیم بگیرید که حس خوب، همسفرتان باشد یا حس بد!

 

قبل از جانماییِ اعمال و جمع و تفریق نتایج حاصله، مثال دیگری را بررسی کنیم:

فرض کنید می خواهید بر سر پرتاب سکه شرط بندی کنید.(فرض دیگرمان این است که سکه سالم است)

طرف مقابلتان می گوید ده بار سکه را پرتاب کنیم و اگر نصف آنها خط آمد یک میلیون به شما می پردازم ولی اگر غیر از این حالت بود شما یک میلیون به من بپردازید. قبول می کنید؟

فرض ما انسانها بر این است(و فرض صحیحی هم هست) که در هر بار پرتاب سکه احتمال و شانسِ خط یا شیر آمدن 50 درصد است و دفعات بعدی پرتاب سکه ربطی به این دفعه ندارد. پس احتمال اینکه در این ده بار پنج بار خط بیاید پنجاه درصد است.

حالا فرض کنید ده بار سکه را پرتاب می کنیم و هفت بار خط می آید و سه بار شیر. یا شاید نه بار شیر بیاید و یک بار خط و الی آخر.

در نوع چیدمان شیر یا خط ها در ده بار پرتاب سکه، ممکن است حالت های مختلفی اتفاق بیفتد اما حالت نصف نصف، حالت محتملی نیست، هر چند که ممکن است.

اما در تعداد پرتاب های بیشتر چطور؟ مثلاً هزار پرتاب. یا ده هزار پرتاب.

وقتی که تعداد پرتاب ها خیلی زیاد می شود، احتمال تحقق فرض پنجاه پنجاه(نصف شیر و نصف خط) بسیار بالا می رود(چیزی شبیه قانون اعداد بزرگ(Law of big numbers) در آمار)

 

بر اساس این فرضیه که جهان ما هم جهان شانس و احتمال و تصادف است(دقت کنید گفتم فرضیه نگفتم که شما حتماً قبولش کنید:) شاید بتوانیم مثال پرتاب سکه و قانون اعداد بزرگ را به کارهای مربوط به دسته های چهارگانه هم ربط بدهیم.

به عبارت دیگر، چون تعداد کارهایی که یک انسان با عمر متوسط در طول زندگی اش انجام می دهد یا می توانست انجام دهد و نداد، بسیار زیاد هستند پس احتمالاً فرض غلطی نخواهد بود اگر تعداد کارهای دسته های چهارگانه را تقریباً برابر فرض کنیم.

اگر این فرض را بپذیریم پس بجای جمع و تفریق نتایج حاصل(حس های خوب و بد بر اساس واحد بندی ای که انجام دادیم) از همه ی کارهای دسته های چهارگانه، می توانیم برای هر کدام یک کار(با ارزش مشابه) در نظر بگیریم و جمع و تفریق را انجام دهیم. پس با در نظر گرفتن واحد بندیِ ناشی از نظریه چشم انداز کانمن و تورسکی و با توجه نتیجه گیری دیگری که در میان نوشت داشتیم:

یک واحد حس خوب(یا سود) برای دسته ی اول+منفی دو واحد برای دسته ی دوم+مثبت نیم واحد برای دسته سوم+منفی یک و نیم واحد برای دسته ی چهارم، مساوی است با منفی دو واحد.

به زبان ساده تر، یعنی اینکه در مجموع شما(و بنده هم همینطور) دو واحد حس بد خواهید داشت. در واقع دو واحد احساس زیان و خسران خواهید داشت.

این یعنی اینکه در نهایت و در ارزیابیِ زندگی گذشته تان، با حس بد و احساس نارضایتی قدم در فردا خواهید گذاشت و دور از جان شما، جان به جان آفرین تسلیم خواهید کرد.(ان الانسان لفی خسر)

 

در اینجا شما را به تفکر و تعمق بیشتر دعوت می کنم و از طرف من مختارید هر نوع نتیجه گیری ای که صلاح می دانید از این مطلب انجام دهید:)

 

اما زیاد نگران نباشید;) مغز ما فکر همه چیز را کرده!

به دو دلیل اساسی(و زیر دلیل های دیگری که جای بحثشان اینجا نیست):

اول اینکه مغز ما انسانها و پردازنده ی دو هسته ایِ آن! توان فهمِ بسیاری از واقعیت های آماری را ندارد و حتی اگر خوره ی آمار هم باشد، بلافاصله بعد از خروج از کلاس آمار، همه چیز را فراموش می کند و به همان مغزِ اجدادمان تبدیل می شود.

دوم اینکه مغز ما و خودِ به یاد آورنده مان(که در دوره پایانی عمر ما، برای خودش پادشاهی می کند)، آنقدر خطاهای جور وا جور دارد که بعید است اکثریت انسانها با احساس زیان و خسرانِ ناشی از ارزیابیِ زندگی شان(با ترس از مرگ قاطیش نکنید) به دیار باقی بشتابند.

 

همین دیگه :)

 

۱ نظر ۰۴ آذر ۹۸ ، ۱۹:۳۵
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۸، ۰۱:۲۹ ب.ظ

از واقعه نگری به واقع نگری

فکر می کنم دو سالی می شود که کتاب" واقع نگری" -factfulness- در لیست کتاب هایی که می خواستم بخوانم قرار گرفته بود اما جایی در لیست اولویت هایم پیدا نکرده بود.

چند ماه پیش، یکی از دوستان عزیزم(خیلی عزیز) می خواست لطف کند و کتابی برایم هدیه بگیرد.و چون خیلی با ملاحظه است(برعکس بسیاری از ما) اول با خودم مشورت کرد و گفت که می خواهد کتاب واقع نگری را برایم بخرد ولی بعد از کمی صحبت قرار شد کتاب دیگری را لطف کند و تهیه کند.

چند روز بعد از این اتفاق داشتم فکر می کردم که احتمالاً دلیلی داشته که این کتاب را پیشنهاد کرده است و از آنجا که این دوستم نقش معلمی هم برایم دارد تصمیم گرفتم که خودم کتاب را تهیه کنم و بخوانم.

 

یکی از اولین چیز هایی که در این کتاب با آن مواجه می شوید مقایسه ای تلخ بین انسان ها و شامپانزه هاست. البته نویسنده کتاب قصد تحقیر کردن انسانها(و البته شامپانزه ها) را ندارد و صرفاً می خواهد بگوید که ممکن است تحت تاثیر خطاهای ذهنی و محدودیت های مغز، نگاه ما به دنیا از واقعیت های دنیا فاصله زیادی گرفته باشد.می خواهد بگوید که در فهم تصویر کلی دنیا و درک سیستم آن، تفاوت معناداری با اجدادمان نکرده ایم.

برای نشان دادن این موضوع به خوانندگان کتاب، یک پرسش نامه ی سیزده سوالی طراحی می کند(در واقع دوازده سوال+ یک سوال که جنس یکی از سوالات متفاوت است). نتایجی که از سراسر جهان(کشورهای مختلف) از این پرسشنامه به دست آمده اند تکان دهنده هستند و نشان می دهند که این فاصله گرفتن از واقعیت های دنیا، یک بیماری سراسری است.(خوشبختانه از نتایج پرسشنامه ی خودم راضی بودم و نه سوال را درست جواب دادم و با دلی قرص و خاطری آسوده از اینکه از شامپانزه ها بهتر می فهمم به مطالعه ی ادامه ی کتاب شتافتم :) .یکی از سوالات را قبلاً در متمم دیده بودم ولی جالب این است که آن سوال را اشتباه جواب داده بودم!(درود بر طوطی ها))

 

بعد از چند ماه که از مطالعه ی این کتاب می گذرد تصویری که در ذهنم نسبت به محتوای آن نقش بسته است این است که کمک می کند که از واقعه نگری به سمت واقع نگری حرکت کنیم.

شاید بشود کل کتاب را تمرین و مصداقی برای تفکر سیستمی و سیستمی نگاه کردن به دنیا در نظر بگیریم.

نویسنده در این مصداق یابیِ  زیبایی که انجام داده تلاش کرده که موانعِ مهمی را که مانعِ سیستمی دیدن دنیا(یا از نظر نویسنده: واقع نگری) برای ما انسانها هستند بیان کند.

این موانع چیزی نیستند جز خطاهای ذهنی(شناختی).میانبر ها و محدودیت های مغز.

همانطور که می دانید تعداد خطاهای ذهنی ما بسیار زیاد هستند اما از نظر نویسنده این کتاب، ده مورد از آنها هستند که آنقدر بزرگ و مهمند که واقع نگری ما به دنیا و مافیها را مختل کرده اند.

بجز مقدمه و موخره، همه ی محتوای کتاب برای توصیف و تشریح این ده خطا اختصاص داده شده است. مثال های متعددی از هر کدام بیان شده اند و دقیق و واقعی بودن مثال ها هم بر جذابیت و گیرایی آنها افزوده است.

هنس روسلینگ، نویسنده ی سوئدی این کتاب، سال های زیادی در موسسات کمک رسانی سازمان ملل خدمت کرده است، محقق و پژوهشگر خوب و برجسته ای بوده، بسیاری از مواردی را که بیان می کند از تجربه ی مستقیم و دست اولِ خودش می آیند، نظرات و نتایجی که بیان می کند با تحقیقات و آمار و ارقام مستدلی پشتیبانی می شوند و خلاصه اینکه با نویسنده ای مواجه هستیم که به معنای واقعی کلمه سرش به تنش می ارزد. و اگر اشتباه نکرده باشم به نظر می رسد که این کتاب تنها کتاب عمومی اوست که تالیف کرده است و بعد از مرگش در سال 2017 منتشر شده است.

 

این کتاب توسط عاطفه هاشمی و سید حسن رضوی ترجمه شده (و به نظر من ترجمه خوب و روانی آمد) و به همت نشر میلکان روانه بازار کتاب شده است.

 

بعید می دانم نقل چند جمله از کتاب چندان مفید و کمک کننده باشد اما برای آشنایی با ترجمه و حال و هوای کتاب چند جمله را نقل می کنم:

 

- وقتی جی.پی.اس اتومبیل تان را به کار می اندازید، خیلی مهم است که جی.پی.اس بر اساس اطلاعات صحیحی عمل کند. اگر گمان کنید دارد به اشتباه، در شهر دیگری برایتان جهت یابی می کند، دیگر به آن اعتماد نمی کنید. چون می دانید در آن صورت به محل نادرستی خواهید رسید. پس سیاست مداران و سیاست گذاران چطور می توانند با استفاده از اطلاعات نادرست، مشکل جهان را برطرف کنند؟ تاجران و بازرگانان چطور می توانند با جهان بینی های غلط، تصمیمات منطقی و درستی در مورد سازمان هایشان بگیرند؟ انسانی که مشغول زندگی معمول خود است، چطور بفهمد درباره ی چه مسائلی باید نگران باشد؟

- ما گرایشی داریم که نمی توانیم در برابرش مقاومت کنیم. می خواهیم همه چیز این جهان را به دو دسته ی مجزا و اغلب متضاد تقسیم کنیم که میان آن دو، شکافی خیالی وجود دارد.

- اگر می خواهید کسی را متقاعد کنید که دچار سوء برداشت است، بررسی و آزمودن نظراتش بر اساس آمار، عموماً بسیار سودمند است.

- سه علامت هشدار دهنده ی رایج وجود دارد که نشان می دهد شخص دارد برایتان داستانی فوق دراماتیک تعریف می کند و می خواهد غریزه ی شکاف تان را هدف بگیرد. البته شاید خودتان هم مشغول این کار باشید. به هر حال این سه علامت "مقایسه ی میانگین ها"، " مقایسه ی حد های افراطی" و " نگاه از بالا" هستند.

- آگاه شدن از اتفاقاتِ بد جهان آسان است(اخبار!). مطلع شدن از اتفاقات خوب و صدها دستاورد و موفقیتی که اصلاً درباره شان اطلاع رسانی نمی شود سختتر است. اشتباه نکنید، حرف از آن خبر های پیش پا افتاده ی مثبتی نیست که برای خنثی کردن اخبار منفی می گویند. منظورم پیشرفت های مهمی است که می توانند دنیا را تغییر دهند، اما به قدری آهسته و خردخرد اتفاق می افتند که نمی شود ذره ذره شان را به عنوان خبر اعلام کرد.

- تناقض همین جاست: جهان هیچگاه تا این اندازه امن و خالی از خشونت نبوده و در عین حال هیچ وقت تصویری چنین خطرناک از آن ترسیم نشده است. ترس هایی که زمانی به بقای نیاکان ما کمک می کرد، امروزه به اشتغال خبرنگاران کمک می کند. تقصیر خبرنگاران نیست و نباید انتظار داشته باشیم آنها تغییر کنند.

- مهمترین کاری که برای پرهیز از قضاوت نادرست در مورد چیزها می توان انجام داد، دوری کردن از اعداد تنهاست. هرگز عددی را تنها نگذارید. هرگز باور نکنید عددی ممکن است به خودی خود معنادار باشد.

- غریزه ی شکاف، جهان را به "ما" و "آنها" تقسیم می کند و غریزه ی تعمیم باعث می شود "ما"، همه ی "آنها" را یکسان تصور کنیم.

 

۰ نظر ۱۶ آبان ۹۸ ، ۱۳:۲۹
سامان عزیزی

سال های طولانی ای فکر می کردم که در یادگرفتن از تجربه ی دیگران، بهترین گزینه، یادگیری از موفق هاست.

و چندین سال است که به این نتیجه رسیده ام که در این باورِ سابقم، دچار خطاهای زیادی بوده ام.

هنوز هم فکر می کنم که استفاده از تجربه ی موفق ها می تواند کمک کننده و آموزنده باشد به شرطی که با تحلیل جامعِ جوانبِ مختلفی که قابل بررسی و تحلیل از طرف ما باشند همراه باشد.

اما در کنار این گزینه، گزینه ی دیگری هم هست که معمولاً از چشم ما دور می ماند و آن یاد گرفتن از تجربه ی شکست خورده هاست. درست است که این مدل از یادگیری هم، مانند یادگیری از موفق ها، می تواند آغشته به خطاهای مختلف باشد اما به نظرم در مواردی، این احتمال وجود دارد که چندین و چند برابرِ یادگیری از موفق ها، نکات آموختنی و اساسی برای طی کردن مسیر به ما هدیه دهد.

 

احتمالاً همه ما داستان موفقیت و سپس شکست نوکیا را از زبان افراد مختلف و در کتاب ها و مقالات گوناگون شنیده و خوانده ایم، اما ریستو سیلاسما(Risto Siilasmaa)، که از سال 2008 به سمت رئیس هیئت مدیره نوکیا رسید از زاویه ی دیگری به این شکست نگاه می کند.

نکاتی که سیلاسما در مصاحبه اش به آنها اشاره می کند، با توجه به اینکه از بررسی فرآیند ها و شیوه های تصمیم گیریِ داخلی شرکت نوکیا نشئت می گیرند، می توانند بسیار مهم و قابل تامل باشند.

 او در این مصاحبه به این نکته اشاره می کند که نوکیا تمام فناوری هایی را که شکستش دادند سالها قبل به دست آورده بود. از اپ استور بگیرید تا تکنولوژی دستگاه های لمسی.

سیلاسما عوامل شکست نوکیا را در فناوری ها و تکنولوژی های جدید نمی بیند و به رویه ها و فرآیندهای تصمیم گیری شرکت، به عنوان عوامل کلیدی شکست نگاه می کند.

از میان عوامل مختلفِ شکست، به چهار عامل اشاره می کند که به نظرش، ناشی از موفقیتِ نوکیا بوده اند.

میان نوشت: ربط صد در صدی ندارد ولی شاید بد نباشد که این درس متمم را هم مرور کنیم(پارادوکس ایکاروس- همان چیزی که موفقمان کرده می تواند باعث شکستمان شود)

 

 چهار پیامد زهرآگین موفقیت از نظر سیلاسما به این ترتیب هستند:

1-نشنیدن اخبار بد

2-تمرکز تیم بر چیزهای اشتباه

3-بحث درباره ی موضوعات درست به شیوه های نادرست

4-قانع شدن به یک برنامه و تلاش نکردن برای طراحی برنامه های جایگزین

 

این مصاحبه در روزنامه ی دنیای اقتصاد ترجمه و چاپ شده است و پیشنهاد می کنم برای آگاهی از توضیحات سیلاسما در مورد این چهار پیامد، اصل مقاله را مطالعه نمائید:

ترجمه ی مصاحبه رئیس هیئت مدیره نوکیا در مورد پیامد های منفی موفقیت که می توانند باعث شکست شوند

 

امیدوارم برای شما هم نکات مفیدی برای اداره کسب و کار و طیِ مسیر داشته باشد.

پی نوشت: اگر حوصله داشتین به این مطلب هم یه نگاهی بندازین(چند خط حرف بیخودی در مورد مشورت با آدم های با تجربه)

۲ نظر ۲۶ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۳۳
سامان عزیزی
جمعه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۸، ۰۲:۰۷ ب.ظ

فیلم "آخرین بار کی سحر را دیدی؟"

حرف زیادی برای گفتن ندارم و صرفاً می خواهم پیشنهاد کنم که فیلم "آخرین بار کی سحر را دیدی؟" ببینید و حرف زدن بیشتر باعث لو رفتن داستان فیلم خواهد شد.

دیروز از سر بی حوصلگی و بی حالی سری به فیلیمو زدم و اولین پیشنهادش همین فیلم بود. من هم پیشنهادش را پذیرفتم:)

این فیلم با معیار های رایج سینمای امروز، فیلم درخشانی نیست. احتمالاً فیلم باز های حرفه ای هم ده ها نقد به آن وارد کنند.

نوع روایتگری فیلم تقریباً یکنواخت و کم نوسان است و چندان با بیننده بازی نمی کند.

ماهیت اصلی داستان روی یکی دو موضوع اجتماعی متمرکز است و به نظر من موضوعات خوبی هستند که با وجود فراگیر بودن و تکراری بودنشان، کمتر موشکافی شده اند.

 

به هر حال خواستم بگویم که اگر فرصتش را دارید فکر می کنم ارزشش را دارد این فیلم را ببینید.

اگر هم فرصتش را ندارید به من اعتماد کنید و به اطرافیانتان معرفی اش کنید که ببینند. ;)

 

۱ نظر ۲۲ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۰۷
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۲۹ ب.ظ

سرِ چهارراه

خانمی که پشت فرمان نشسته بود خودش را مشغول مرتب کردنِ کیفش کرده بود. دخترک با انگشتِ اشاره اش به شیشه ی ماشین چند ضربه ی آرام زد. خانم خودش را به نشنیدن زد و به زیر و رو کردن وسایل داخل کیفش ادامه داد.

دخترک همانجا ایستاد و به چراغ راهنمای چهار راه نگاهی انداخت که روی ثانیه ی پنجاه و نه بود و داشت پائین تر می آمد.

می خواست ضربه ی دیگری به شیشه بزند که خانم سرش را بالا آورد و شیشه ی ماشین را کمی پائین داد.

- گل نمی خرید؟

- نه

- چرا؟ ببینید چه گل های قشنگ و تازه ای دارم.

- آخه گل رو برای کسی می خرن. کسی نیست که من بخوام براش گل بخرم.

- خب چرا برای خودتون نمی خرید؟

دخترک داشت با تعجب به اسکناس هایی که خانم در ازای یک شاخه گل در مشتش گذاشته بود نگاه می کرد که با صدای بلند بوق ماشین عقبی به خودش آمد. به راننده ی ماشین عقبی اخم کرد و خودش را کنار کشید.

به چراغ چهار راه نگاه کرد که سبز شده بود و ثانیه ی پنجاه و نه را نشان می داد و داشت پائین تر می آمد.

خانم چند لحظه یکبار به شاخه گلی که برای خودش خریده بود نگاه می کرد و از حس خوبی که سال ها بود تجربه نکرده بود، ناخودآگاه لبخندی بر لبش می نشست.

 

۳ نظر ۲۴ مرداد ۹۸ ، ۲۲:۲۹
سامان عزیزی
شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۲۰ ب.ظ

ضرر نمی کنید اگر ...

ضرر نمی کنید اگر...

 

* از کسانی که فقط حرف مفت می زنند دوری کنید. از کسانی که اندازه ی حرف های مفتشان بیشتر از حرف های غیر مفت شان است هم همینطور.

حرف مفت یعنی حرفی که باد هواست!. یعنی در رفتار و کردار طرف مقابل اثری از آن نیست. حرف های مفت، اغلب اوقات حرف های زیبا و جذابی هستند. گول نخورید. حرفی ارزشِ شنیده شدن دارد که گوینده ی آن، آنرا زندگی کرده باشد. وقتی هماهنگی و انطباقی بین زندگی و اعمال و رفتار و دستاوردهای(منظورم از دستاورد،فقط موفقیت نیست.شکست ها هم نوعی دستاورد هستند) گوینده با حرف هایش وجود نداشت، بدانید حرف او، حرف مفت است. بترسید از اینکه حرف های مفت دیگران، همینطوری مفت مفت وارد مغزتان شود و انبار شود. یا بدتر از آن وارد مغزتان شود و فکر کنید که حرف مفت نیست و اثری بر تصمیمات و پردازش های ذهنی شما بگذارد.

حرف مفت کنتور ندارد. همه جا ریخته و همه جا هست. اگر بگذارید ذهنتان به انباری از حرف های مفت دیگران تبدیل شود بعد از چند سال می بینید که مغزتان مفت هم نمی ارزد. بترسید از حرف مفت. بترسید از اینکه نتوانید فیلتری برای ورود حرف های مفت به مغزتان تعبیه کنید. بترسید.

 

* از کسانی که نمودشان بسیار بیشتر از بودشان است دوری کنید که جز گمراهی و سردرگمی حاصلی برایتان ندارند.شما ممکن است نمودشان را واقعی فرض کنید و با این فرض غلط، ادله ای در تحقق این نمود بچینید و در زمره ی گمراهان قرار بگیرید!

 

* از کسانی که اصلی ترین انگیزاننده ی زندگی شان و مهمترین دلیل پیگیری اهدافشان، التیام یک عقده ی عمیق است دوری کنید. اینها مثل سم هستند برای زندگی تان. سمی که دیر اثر می کند ولی بالاخره اثر می کند.بترسید از سمی که دیر اثر می کند!

نمونه ای که شاید زیاد دیده باشید برخی از کارآفرینانی هستند که افسار هدایتشان را عقده ای عمیق یا اثبات افراط گونه و مریض گونه ی خودشان در دست دارد. خودِ مریض گونه شان در مرکزِ همه ی اهداف و اعمال و سکنات شان است.

زخم خوردن و عقده داشتن، ممکن است در مقاطعی برای همه ی ما پیش بیاید اما، مسئله ی مهم، دوره ی دوام این زخم به عنوان انگیزاننده ی محوری در زندگی مان است. زخم ها و عقده ها ممکن است در بدو ورودشان، حاشیه ای در کنار متنِ انگیزاننده ها باشند ولی اگر بیش از حد بمانند دیگر حاشیه نخواهند بود و تبدیل به متنی محوری خواهند شد.

 

* از کسانی که شعور و منطق شان از جلبک هم کمتر است ولی لباس عقل و منطق و علم بر تن حرف ها و ادعا هایشان می کنند دوری کنید. اینها همان کسانی هستند که کلاغ را رنگ می کنند و به جای قناری و حتی بلبل به شما قالب می کنند. از کسی که با پوشیدن روپوش سفید، توهم دکتر بودن می زند دوری کنید و سعی نکنید با منطق و استدلال بر شعورش اثر بگذارید چون بجز فرسایش ذهنی و حرام کردن انرژی مغزتان، چیزی به دست نمی آورید.

 

* از کسانی که در حضورشان حس بدی را تجربه می کنید دوری کنید.کسانی که انرژی منفی از آنها دریافت می کنید حتی اگر حرف های زیبا و امید بخش و در ظاهر انرژی بخش، از آنها می شنوید. اینها مثل کافور عمل می کنند. خوش رایحه و خوش رنگ و لعابند و فکر می کنید طبع گرمی دارند ولی وقتی متوجه اثر کردنِ سردی شان می شوید که دیگر دیر شده است.

 

* از حسودان و حریصان و بخیلان دوری کنید.حسد و حرص و بخل احتمالاً در نهاد بیشترِ انسانها هست اما در برخی بیشتر و ماندگار تر است. سعی نکنید درکشان کنید و ژست های انسان دوستانه بگیرید. لازم نیست کاری بکنید. فقط دوری کنید. نشست و برخاست با اینها جز سوهان کشیدن بر روح و روان تان حاصلی نخواهد داشت. سوهانی با دانه های ریز ولی با زخم هایی چرکین و دردناک.

 

* از کسانی که نمی توانند با خودشان خلوت کنند و برای مدتی طولانی تنها بمانند دوری کنید. اینها هر نمود و نمایشی که داشته باشند باز هم پوچ و پوشالی و توخالی اند. از همجواری و نزدیکی با اینان هیچ چیز ارزشمندی نخواهید یافت.

 

* از کسانی که فکر می کنند دنیا همانی است که آنها می گویند و غیر از آن نیست، خیلی زیاد دوری کنید.

 

 

و به صوت مختصر و مفید، اگر مجبور نیستید، تا می توانید از مردم(به عنوان منبعی غنی از تمام این چیزها و چیزهای دیگر!) دوری کنید.از نزدیکی زیاد با مردم بترسید. و به این ترس تان بها بدهید. درست است که باید با ترس هایمان مواجهه شویم اما این ترس قرار است ترسی آگاهانه و انتخابی باشد. از بها دادن به این ترس ضرر نخواهید کرد.

 

پی نوشت یک: لطف می کنید اگر فرض کنید که این حرفها را وقتی که در خیابانی شلوغ داشتید دنبال کارهایتان می رفتید از یک رهگذر که دارد بلند بلند با خودش حرف میزند شنیده اید.

پی نوشت دو: امیدوارم با خواندن این موعظه ها، یادِ متون مقدس و مانیفست های برخی مکاتب نیفتاده باشید که اگر یادشان افتاده باشید گناهش گردن خودتان است!

پی نوشت سه: الان وقتش نیست ولی شاید بعداً دو مورد دیگر به این متن اضافه کردم و اسمش را ده فرمان سامان گذاشتم :)

 

۳ نظر ۰۵ مرداد ۹۸ ، ۱۹:۲۰
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۸، ۰۷:۴۴ ب.ظ

تفالی به نیچه (شش)

پیش نوشت: تفال های قبلی را می توانید اینجا ( 2-3-4-5 ) و فلسفه ی :) این تفال زدن ها  را اینجا ببینید.

 

درباره ی فضیلتمندان

با حواسِ سست و خفته با تندر و آتش بازیِ آسمانی سخن باید گفت.

اما زیبایی آوایی آرام دارد که تنها در بیدارترینِ روان ها راه می بَرد.

امروز سپرام آرام لرزید و خندید. این سِپَنت-خنده و لرزه یِ زیبایی ست.

امروز زیبایی ام بر شما خنده زد، بر شما اهلِ فضیلت. و صدای اش این سان به من رسید : "آنان مُزد نیز می طلبند! "

شما مزد نیز می طلبید، شما اهلِ فضیلت؟ شما پاداشی در برابر فضیلت، آسمان را در برابرِ زمین، و جاودانگی را در برابرِ امروزتان می طلبید؟

و امروز خشمگین اید از من که می آموزانم نه پاداش دهنده ای در کار است و نه مزد دهنده ای؟ و به راستی، این را نیز نمی آموزانم که فضیلت خود پاداشِ خویش است.

 

دردا، غمم این است که کیفر و پاداش را به دروغ در بنیادِ چیزها نهاده اند و اکنون در بنیادِ روان های شما. شما اهلِ فضیلت!

اما کلامم چون پوزه ی گُراز، بنیاد روان هایِ شما را از هم خواهد شکافت. می خواهم مرا شیارگرِتان بنامند.

رازهای نهفتِ تان همه باید آشکار شود. و چون زیر و زبر گشته و درهم شکسته، در آفتاب افتادید، دروغ تان از راستِ تان پدیدار خواهد شد.

زیرا (به ظاهر) این است راستِ شما : شما پاک تر از آنید که به پلیدیِ کلماتِ انتقام، کیفر، پاداش، مکافات آلوده شوید.

به فضیلت خود چنان عشق می ورزید که مادر به فرزند. اما که شنیده است که مادر مزدِ عشقِ خویش را بخواهد؟

فضیلتِ شما همانا عزیزترین چیزِ شماست. تشنگیِ حلقه در شماست : هر حلقه از آن رو می گردد و می کوشد که به خود باز رسد.

هر کارِ فضیلت تان ستاره ای میرنده را ماند که فروغش همچنان در سَیر است و در گشت و گذار. و هرگز کَی از سَیر باز خواهد ایستاد؟

همین سان فروغِ فضیلت تان نیز پس از به انجام رسیدنِ کار هنوز در سیر است. و اگر چه خود مرده باشد و از یاد رفته، پرتو اش باز همچنان زنده است و در گشت و گذار.

 

فضیلت شما خودِ شماست، نه چیزی بیگانه (با شما)، نه پوستی، نه پوششی : این است حقیقتی که از بنیادِ روانِ شما، شما فضیلتمندان، بر می آید!

با این همه، هستند کسانی که فضیلت، ایشان را رنج و شکنجِ زیرِ تازیانه است. و شما نعره ی آنان را بسیار شنیده اید.

و هستند کسانی دیگر که کاهل شدنِ شُرورشان را فضیلت می خوانند. و چون نفرت و رشکِ شان پای خود را (از خستگی) دراز کند، "دادگری"شان جان می گیرد و چشمِ خوابناکش را می مالد.

و هستند دیگرانی که (به غرقاب) فرو کشیده می شوند : اهریمنِ شان آنان را فرو می کشد. اما، هر چه فروتر می روند برقِ چشمان شان و شوق شان به خدای خویش فروزان تر می شود.

وَه که فریاد ایشان نیز به گوشِ شما اهلِ فضیلت رسیده است : "آن چه من نیستم، همان، همان بهرِ من خدای است و فضیلت!"

 

و هستند دیگرانی که سنگین و غِژاغِژکنان فرا می آیند، چون ارابه ای با بارِ سنگ در سراشیب. آنان از شرف و فضیلت بسیار دَم می زنند. آنان شتابگیرِشان را فضیلت می نامند!

و هستند دیگرانی چون ساعتِ روز-کوک  که کوک شان باید کرد. آنگاه به تیک-تاک می افتند و می خواهند مردم تیک-تاک کردن را فضیلت بدانند.

براستی اینان بازیچه ی من اند و هرجا چنین ساعت هایی بیابم دستِ شان می اندازم و کوکِ شان می کنم تا برایم وِرّ و ور کنند.

و دیگرانی به اندک دادگریِ خویش چنان غرّه اند که به نامِ آن بر همه چیز می تازند، چندان که جهان در بیدادشان غرقه است.

وَه که واژه ی فضیلت چه ناخوش از دهانِ شان بر می آید! و آنگاه که می گویند : "من دادگرم" پنداری می گویند: "من دادِ خویش ستانده ام!"

می خواهند با فضیلتِ شان چشمِ دشمنانِ شان را بَرکَنند و خود را بر می کشند تا دیگران را فرو افکنند.

 

و نیز هستند کسانی که در مردابِ شان نشسته اند و از میانِ نیزار می گویند: "فضیلت، همانا خاموش در مرداب نشستن است!"

(و می گویند) "ما کسی را نمی گزیم و از آنانی که بخواهند ما را بگزند، می پرهیزیم. و در هر باب رأیِ ما همان است که ما را آموزانده اند."

و باز هستند کسانی که خوش دارند چهره ای به خود بگیرند و برآنند که فضیلت نوعی چهره گرفتن است.

زانوهاشان همیشه در پیشگاه فضیلت بر زمین است و دستانِ شان در ستایشِ آن بر آسمان، اما دلشان از آن بی خبر.

و باز هستند کسانی که فضیلتی می شمارند گفتنِ این را که "داشتنِ فضیلت واجب است"، اما در تهِ دل تنها بر آنند که پاسبانان واجب اند.

ای بسا کس بلندیِ انسان را نتواند دید و این را که پستیِ او را فراچشم می بیند، فضیلت می شمارد. بدین سان، شورچشمیِ خود را فضیلت نام می دهد.

 

برخی خوش دارند بر پا و افراخته باشند و آن را فضیلت می نامند و برخی دیگر فرو افتاده، که این را نیز فضیلت می نامند.

بدین سان، کمابیش همگان برآنند که ایشان را از فضیلت بهره ای ست. و هیچ کس نیست که خود را ارزیابِ "نیک" و "بد" نداند.

اما زرتشت بهرِ آن نیامده است تا با این دروغ زنان و ابلهان همه، بگوید : "شما از فضیلت چه می دانید؟ شما از فضیلت چه می توانید دانست؟"

بل، بهرِ آن آمده است تا شما، دوستانِ من، بیزار شوید از کلام های کهن که از دروغ زنان و ابلهان آموخته اید.

تا بیزار شوید از کلماتِ "پاداش"،"مکافات"،"کیفر"،"انتقامِ عادلانه".

تا بیزار شوید از این گفته که : "کردارِ خوب کرداری ست بَری از خودخواهی"

 

هان، دوستانِ من! "خودِ" شما در کردارِ شما چنان باد که مادر در فرزند است : این باد کلامِ شما درباره ی فضیلت.

به راستی، من از شما صد کلام و دلبند ترین بازیچه هایِ فضیلت را ستانده ام و اکنون با من کودکانه پرخاش می کنید.

این کودکان در کرانه یِ دریا گرمِ بازی بودند که موجی آمد و بازیچه هاشان را ربود و ژرفنا بُرد : اکنون گریان اند.

اما همان موج بهرِشان بازیچه هایِ نو خواهد آورد و گوشماهی های رنگینِ نو پیش شان خواهد ریخت.

آنگاه آرام خواهند گرفت. و شما، دوستانِ من، نیز همچون ایشان آرامبخشِ خویش را خواهید یافت و _گوشماهی های رنگینِ نو!

چنین گفت زرتشت.

 

۰ نظر ۲۳ تیر ۹۸ ، ۱۹:۴۴
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۸، ۰۲:۲۱ ب.ظ

از مشکلات این جهان

"مشکلِ این جهان آن است که ابلهان پر از اطمینان اند و عاقلان پر از تردید."

برتراند راسل

 

۰ نظر ۰۶ تیر ۹۸ ، ۱۴:۲۱
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۸، ۱۲:۴۳ ق.ظ

کتاب زندگی خوب

"زندگی خوب" عنوان کتابی است که به قلم مارک ورنون تالیف شده است.

فکر می کنم عنوان دومی که برای کتاب انتخاب شده،به خوبی گویای محتوای مورد ادعای کتاب است:

"سی گام فلسفی برای کمال بخشیدن به هنر زیستن".

 

این کتاب که با ترجمه پژمان طهرانیان و با همت نشر نو روانه بازار کتاب شده، مدت نسبتاً زیادی است که مهمان میزم شده است.

نمی توانم بگویم که کتاب فوق العاده خوبی است(حداقل برای من)، ولی نمی توانم بگویم که ارزش خواندن هم نداشت.

همانطور که احتمالاً می دانید، چند سالی است که سبک تازه ای از کتاب های خود یاری(از هنر ظریف بی خیالی منسون بگیرید تا هنر خوب زندگی کردنِ دوبلی) گوی سبقت را از سایر کتب خودیاری ربوده اند، به نظرم رسید که این کتاب را هم می توان در همان طبقه بندی قرار داد.

 

با وجود اینکه فرمول زندگی خوب و خوش را "برای خودم" تالیف و تدوین کرده ام :) و در حال خوشبخت شدن و تجربه خوشبختی هستم به حول و قوه الهی :) (از به کار بردن بیش از حد :))) عذر می خواهم.اگر لازم نبود استفاده نمی کردم)،ولی نمی دانم چرا سال گذشته با دیدن و تورق این کتاب تصمیم به خریدش گرفتم.شاید برای محکم کاریِ بیشتر بود(...)خودتان به دلخواه،شکلک مورد نظرتان را داخل پرانتز تصور کنید.

و فراموش نکنید که در دلِ هر شوخی ای،جدیتی هم لانه کرده است!(اگر فرمول خواستید در خدمتیم).

بگذریم.

 

به هر حال اگر منتظر کتابی با شرح و بسطِ فلسفه ای که در هر فصل معرفی شده است باشید، احتمالاً ناامیدتان خواهد کرد. به عنوان مثال، در مقایسه با کتاب "تسلی بخشی های فلسفه" دوباتن-که آن هم شرح و بسطِ مفصلی ندارد- فصول این کتاب بسیار کوتاه تر هستند و اکثراً در حد نه یا ده صفحه سرهم بندی شده اند.شاید مثلِ "هنر خوب زندگی کردن" دوبلی اما با محتوایی از جنسی متفاوت.

اما اگر دنبالِ سر نخ هایی برای مطالعه بیشتر باشید، فکر می کنم سراغ کتاب خوبی رفته اید.

ورنون که در حوزه فیزیک و الهیات درس خوانده و بعداً دکترای فلسفه اش را گرفته، تلاش کرده تا با مطالعه ی آثار متفکرانِ مختلفی از حوزه های گوناگون (مثل هنر،فلسفه، ادبیات،الهیات،روانشناسی و غیره) آموزه هایی که از نظرش، برای زندگی خوب مفید هستند را استخراج کند.

در این کتاب با بخشی از اندیشه های متفکرانی مانندِ اسکار وایلد، مونتنی،یونگ،برتراند راسل،سارتر،تولستوی،پوپر،مارتین بوبر،هانا آرنت و دیگران آشنا می شویم که شاید برای زندگی خوب به کارمان بیایند.

ورنون، اندیشه های این متفکران را در پنچ دسته ی کلی طبقه بندی کرده است:

1-فضیلت های معنوی، شامل هنر،زیبایی،آزادی،معنا،دین و دیدن

2-فضیلت های مصیبت بار، شامل خشم،پول،سوگواری،تعهد،داستان گویی و بی یقینی

3-فضیلت های اجتماعی، شامل معاشرت،توجه به کره زمین،دوستی با همنوع،دوستی با حیوانات،رابطه ی زن و مرد و مدارا با مردم

4-فضیلت های عملگرایانه، شامل شوخ طبعی،موسیقی،سکون،فرزانگی،شگفتی و کار

5-فضیلت های فردی، شامل بخشایش،قدرشناسی،امید،فردیت،عشق و من

و برای توضیح هر یک از فضیلت ها، سراغ یکی از متفکران رفته است.

 

ورنون، در پایان هر فصل و در راستای کمک به کاربردی کردن هر یک از گام های فلسفیِ سی گانه ی پیشنهادی اش، توضیحات مختصری تحت عنوان "گامی دیگر" بیان کرده است.

شاید بد نباشد جند جمله ای از کتاب را هم نقل کنم که با فضای کتاب بیشتر آشنا شوید:

 

  • زندگی خوب، با زیستن و تامل بر زیستن خویش است که به دست می آید، با تامل بر تجربه ها و اشتباه هاتان، مسرت ها و ترس هاتان.
  • فایده باوری(utilitarianism)، مکتبی است که قبله ی آمالش پاساژها و بازارهای بزرگ خرید است و روحانیانش اقتصاددانان. فایده باوری به ما می آموزد که هنگامی به خوشبختی می رسیم که کارهایی انجام دهیم لذتبخش و یا تحسین برانگیز.
  • اخلاق فضیلت مدار چندان کاری ندارد به این که آیا زندگی خوب به شما حس خوشبختی می دهد یا نمی دهد، چرا که می داند حس خوشبختی در زندگی حسی است که می آید و می رود و عملاً برای تشخیص این که آیا زندگی بر وفق مراد است یا خیر، شاخص ضعیفی است.
  • هنرمند کسی است که در پی پاسخ دادن به این پرسش است: این چه گونه حالی است؟ و بیان هنرمندانه زمانی اتفاق می افتد که هنرمند راهی ابداع می کند برای دادن پاسخی دقیق به این پرسش و پروراندن آن چه پیش از این خام بوده است.
  • پیشنهاد بدیع ایلیچ(فیلسوف اتریشی) این بود که در جهان امروز، که جهانِ وفورِ گزینه ها و انتخاب هاست، تنها هنگامی می توانیم به آزادی برسیم که برخی از گزینه ها را کنار بگذاریم.او حامی کناره گیری است و کشف اینکه ما بدون آن گزینه ها هم می توانیم سر کنیم. و مکاشفه ی واقعی برای بشرِ امروز هم در همین نهفته است.
  • بهترین داستانها آنهایی هستند که دیدگاه نویسنده فریاد زده نمی شود،بلکه در دلِ داستان گنجانده می شود.به گفته ی ارنست همینگوی: اگر بنا بود پیامی برسانم، خب تلگراف می زدم.
  • آنکه والاترین فضایل را داراست در بندِ فضیلت نیست، و چنین است که صاحب فضیلت است. آنکه کم مرتبه ترین فضایل را داراست از فضیلت جدایی ندارد، و چنین است که فضیلتی ندارد. اولی هیچگاه عمل نمی کند اما کاری را هم ناکرده نمی گذارد. دومی عمل می کند اما ناکرده ها دارد.(لائوتسه)
  • ویلیام جیمز، برادر هنری جیمزِ رمان نویس و پسر خوانده ی رالف والدو امرسون بود.(!)
  • در کار برای کار، هیچ فضیلتی نیست.(جان استوارت میل)
  • ژاک دریدا معتقد بود که چیزهایی که بخشودنشان آسان است چندان هم نیازی به بخشودن ندارند، در حالی که چیزهایی که ضروری است بخشوده شوند بخشودنشان به نظر ناممکن می رسد.

 

۳ نظر ۰۲ تیر ۹۸ ، ۰۰:۴۳
سامان عزیزی