زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۷۸ مطلب با موضوع «نگرش» ثبت شده است

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ق.ظ

یک توصیه ی فاندامنتال

این" پست " شاهین کلانتری را خیلی دوست داشتم.

جمله ای در آن پست نوشته(یا نقل کرده) که هر چند ممکن است تبصره های مختلفی در مصداق هایش به آن وارد باشد ولی من فکر می کنم ارزشش را دارد آنرا هر روز با خودمان تکرار کنیم:

"بهترین راه کسب موفقیت در زندگی، عمل کردن به توصیه هایی است که به دیگران می کنیم."

۰ نظر ۳۰ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۲
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ

بود و نمود

یکی از تعاریفی که از آدم "پر مدعا" یا "مدعی" دارم کسی است که فاصله ی زیادی بین "بود" و "نِمود" ش وجود دارد.دقیق تر بگویم، نمودش بسیار بیشتر از بودش است.همان کسانی که در کمین نشسته اند تا فرصتی فراهم شود و بیایند و زبان دراز ادعایشان را در بحث پهن کنند!

 

کسانی هستند که بودشان از نمودشان بیشتر است.

کسانی هستند که نمودشان از بودشان بیشتر است.

و کسانی هم هستند که بود و نمودشان بسیار به هم نزدیک است.

 

دلایل و ریشه های بسیاری را می توان برای توضیح و تحلیل  رابطه ی بین بود و نمود برشمرد.بستگی به این دارد که با چه عینکی به این موضوع نگاه می کنیم.

این دسته بندی مطلق نیست.یعنی فکر نمی کنم کسی پیدا شود که در همه ی زمینه های زندگی اش،نمودش بیشتر از بودش باشد یا برعکس.بیشتر ما در میان این دو دسته بندی نوسان می کنیم.اما باز هم می شود این دسته بندی را برای کلّیت یک فرد معتبر دانست.(حداقل من اینطور فکر می کنم)

تجربه ی کم من در زندگی و ارتباط با انسان ها، باوری را در من تقویت کرده است که  نتیجه آنرا بازگو می کنم و از آنجا که از جنس باور است، ممکن است سرشار از خطا باشد و ممکن است باور و تجربه شما دقیقاً عکس این نتایج را به شما تحویل دهد. اما من فعلاً بر اساس این باورم تصمیم گیری و رفتار می کنم.

 

به دسته اول بیشتر از دو دسته دیگر اعتماد می کنم.از نظرم آدم های معتبری هستند.

به دسته ی دوم اعتماد نمی کنم و اعتباری برایشان قائل نیستم.صادقانه بگویم تا جایی که بتوانم از آنها دوری می کنم.

دسته سوم بر روی کاغذ قابل تصورند ولی در دنیای واقعی(و از نزدیک) به کسی برنخورده ام که مصداقی برای این دسته باشد!. اگر کسی را دیدم که جزو این دسته بود بعد از شناختنش حتماً می آیم و قضاوتم را در موردش خواهم نوشت.

 

به نظرم بد نیست که  تلاشمان را بکنیم تا بیشتر از بودمان مدعی نباشیم.توهم نزنیم.که این نوع توهم زدن از توهم ِبدترین مواد توهم زا هم بد تر است.کمی به خودمان و زندگی مان آگاه تر شویم و بدانیم کجا هستیم. زیرا که اولین و بزرگترین صدمه را به خودمان و زندگی مان خواهیم زد و تا ابد با یک زندگی عاریتی پیش خواهیم رفت.

 

تا به حال به این فکر کرده اید که شما در کدام دسته قرار می گیرید؟ آیا واقعاً می خواستید در همین گروه باشید؟

به تبعات بودن در هر کدام از این دسته ها فکر کرده اید؟
 

۰ نظر ۲۶ دی ۹۶ ، ۰۱:۲۳
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۵۵ ق.ظ

چرا تاریخ بخوانیم؟ -از زبان هراری

تاریخ را نمی توان با تکیه بر علت و معلول توضیح داد و نمی توان پیش گویی اش کرد، زیرا فاقد نظم معین است.

نیروهای بسیار زیادی در کارند و کنش متقابل آنها به قدری پیچیده است که حتی تغییرات ناچیزی در توان این نیروها و شیوه ی کنش متقابلشان می تواند تغییرات عظیمی در نتایج ایجاد کند. و این تمام ماجرا نیست.

تاریخ چیزی است که آن را سیستم آشفته ی "سطح دوم" می نامند(Chaotic System). سیستم آشفته به دو شکل است. آشفتگی سطح اول، آشفتگی است که به پیش بینی هایی که راجع به آن می شود واکنش نشان نمی دهد. مثلاً آب و هوا یک سیستم آشفته ی سطح اول است که اگرچه متاثر از عوامل زیادی است اما می توانیم الگوهای کامپیوتری ای بسازیم که تعداد هر چه بیشتری از این عوامل دخیل را بسنجد و پیش بینی های هواشناسیِ هرچه بهتری به دست بدهد.

آشفتگی سطح دوم آن است که به پیش بینی هایی که درباره اش می شود عکس العمل نشان می دهد و برای همین هیچ وقت نمی توان آن را به طور دقیق پیش بینی کرد.بازار مثالی از سیستم آشفته ی سطح دوم است. اگر یک برنامه ی کامپیوتری تدوین کنیم که قیمت فردایِ نفت را با دقت صد در صد پیش بینی کند چه خواهد شد؟ بهای نفت بلافاصله به این پیش بینی عکس العمل نشان خواهد داد، در نتیجه این پیش بینی تحقق نمی یابد. اگر بهای جاری نفت بشکه ای نود دلار باشد و برنامه ی کامپیوتری دقیق ما پیش بینی کند که قیمت فردا به صد دلار خواهد رسید، تاجران برای خرید نفت هجوم خواهند برد تا بتوانند از این افزایش بهای پیش بینی شده سود ببرند. در نتیجه قیمت نفت به جای فردا همین امروز به بشکه ای صد دلار می رسد.اما فردا چه خواهد شد؟ کسی نمی داند.

سیاست هم مثال دیگری از سیستم آشفته ی سطح دوم است. بسیاری از مردم، شوروی شناسان را به باد انتقاد می گیرند که چرا نتوانستند انقلاب های 1989 را پیش بینی کنند، و کارشناسان امور خاورمیانه را سرزنش می کنند که چرا نتوانستند انقلاب های بهار عربی را در سال 2011 پیش بینی کنند. این انتقاد ها غیر منصفانه است.طبق تعریف، انقلاب پیش بینی ناپذیر است.انقلاب پیش بینی پذیر هرگز رخ نخواهد داد.

چرا نمی تواند رخ دهد؟

تصور کنید که در سال 2010 هستیم و یک کارشناس مجرب علوم سیاسی با همکاری یک نابغه ی کامپیوتر الگوریتم خطا ناپذیری را ایجاد کرده کرده اند که با وصل شدن به یک دستگاه رابط جذاب، می تواند به عنوان "پیشگویی کننده ی انقلاب" به بازار عرضه شود. اینها خدمات خود را به رئیس جمهور مصر، حسنی مبارک، ارائه می کنند و در ازای یک پیش پرداخت سخاوتمندانه، به او می گویند که بر اساس پیش بینی هایشان در طول یک سال آینده انقلابی در مصر به وقوع خواهد پیوست. عکس العمل حسنی مبارک چه خواهد بود؟ او به احتمال زیاد مالیات ها را پائین می آورد، میلیارد ها دلار بین عموم شهروندان بذل و بخشش می کند، و برای محکم کاری نیروهای امنیتی را هم تقویت می کند. اقدامات پیش گیرانه کار خود را می کند. آن سال می آید و می رود و در کمال تعجب انقلابی رخ نمی دهد. مبارک اجرت پرداخت شده را طلب می کند و بر سر دانشمندان فریاد می زند: الگوریتمتان بی ارزش است! من می توانستم به جای اینکه آن همه پول را تلف کنم با آن یک قصر دیگر برای خودم بسازم!.

اما دانشمندان در دفاع از خود می گویند: انقلاب برای این رخ نداد که ما پیش بینی اش کردیم. مبارک، در حالی که به نگهبان اشاره می کند آنها را دستگیر کند می گوید: پیش گویانی که چیزهای را پیش گویی می کنند که رخ نخواهد داد؟ من می توانستم ده جور از اینها را در بازار قاهره با یک مشت پول خرد بخرم!.

 

پس چرا باید تاریخ بخوانیم؟

تاریخ، بر خلاف فیزیک یا اقتصاد، وسیله ی پیش بینی درست حوادث نیست. تاریخ را نه به این دلیل که بتوانیم آینده را پیش بینی کنیم بلکه برای این می خوانیم که افق دیدمان را گسترش دهیم و درک کنیم که وضعیت کنونی ما نه طبیعی است و نه اجتناب ناپذیر، و در نتیجه امکانات بسیار بیشتری از آنچه تصور می کنیم در برابر خود داریم. برای مثال، مطالعه ی اینکه چطور اروپائیان بر آفریقایی ها مسلط شدند ما را قادر می سازد درک کنیم که هیچ چیزِ طبیعی یا اجتناب ناپذیری در سلسله مراتب نژادی وجود ندارد، و این که دنیا ممکن است به گونه ی دیگری سازماندهی شود.

 

پی نوشت: نقل از کتاب "انسان خردمند" نوشته ی یووال نوح هراری با ترجمه نیک گرگین.

 

۰ نظر ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۵
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ

سیزده مولفه ی زندگی آگاهانه از دید براندن

زندگی آگاهانه، از نظر ناتانیل براندن(نویسنده کتاب روانشناسی عزت نفس)، اولین رکن از شش رکن اصلی عزت نفس است.

به اعتقاد او "آگاهی" بالاترین تجلی زندگی است و زندگی آگاهانه را اینطور معرفی می کند:

زندگی آگاهانه یعنی داشتن توجه به همه ی آن چیزهایی که روی اعمال،مقاصد، ارزش ها و هدف هایمان اثر می گذارند. یعنی اینکه بر اساس آنچه می بینیم و می دانیم رفتار کنیم.

براندن برای زندگی آگاهانه تعدادی ویژگی در نظر می گیرد که در اینجا لیست آنها را با هم مرور می کنیم:

 

1-داشتن ذهن پویا و به دور از انفعال

2-توجه به زوایای مختلف شادی و نشاط(هم ذهنی و هم جسمی)

3-توجه به لحظه اکنون

4-توجه به واقعیت های زندگی و فرار نکردن از آنها

5-تمیز دادن واقعیت ها از تعابیر و احساسات

6-دانستن اینکه در کجای مسیر اهداف و برنامه هایمان هستیم ،بدانیم کجا موفق و کجا ناموفق هستیم.

7-تشخیص اینکه آیا اعمال و رفتار من با هدفی که دارم همخوانی دارد؟

8-توجه به شاخص ها و بازخوردهای محیطی، و در صورت نیاز توانایی اصلاح مسیر و چگونگی حرکت

9-درک کردن موانع و مشکلاتی که در مسیر مان قرار می گیرند و مواجهه ی فعالانه با آنها

10-متعهد بودن به آموختن به عنوان راه و روش زندگی و آمادگی برای بررسی دوباره فرضیه های کهنه

11-بپذیریم که ما هم اشتباه می کنیم و از اشتباهاتمان فرار نکنیم

12-توجه داشتن به دنیای پیرامون و نیروهای مختلفی که در محیط زندگی ما هستند(مانند محیط اجتماعی-فرهنگی،محیط اقتصادی و غیره)

13-توجه به واقعیت های درونی(مانند احساسات ،آرزوها و انگیزاننده ها)

 

پی نوشت: فکر می کنم اگر نگاهی به این مولفه ها بیندازیم، می توانیم بسیاری از آنها را نه تنها در سطح فردی بلکه در سطح سازمان ها و بزرگتر از آن در سطح حکومت ها هم معتبر بدانیم.

 

۰ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۸
سامان عزیزی
جمعه, ۱۵ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۱۰ ق.ظ

خطای ساندویچ شدن و دوریان و باقی قضایا!

پیش نوشت: تمام نتیجه گیری ها و ربط دادن هایی که در این مطلب خواهید خواند، صرفاً نظر شخصی غیر تخصصی و غیر قابل اتکای بنده است و ممکن است به انواع و اقسام خطاها و اشتباهات شناختی من آلوده باشد. هدفم از نوشتن این مطلب،صرفاً انتقال پیام استعاری آن است.

*

خطای ساندویچ شدن چیست؟

متمم در یکی از درس هایش، با استفاده از یکی از محصولات شرکت کداک این مفهوم را توضیح داده است.

شرکت کداک در شرایطی که با مشکلات متعددی دست به گریبان بود، تصمیم گرفت محصولی متفاوت به بازار عرضه کند : "کداک اکترا".

کداک اکترا، قرار بود بازاری را هدف قرار دهد که دوربین عکاسی موبایل برایش اولویت بالایی داشت.(به قول متمم، قرار بود یک دوربین موبایل دار باشد نه یک موبایل دوربین دار).

اما چیزی که در عمل اتفاق افتاد این بود که اکترا، نه توانست "موبایل بودن" را پوشش دهد و نه "دوربین بودن" را.

این ایده برای کداک، مشکلی شد روی مشکلات قبلی اش که بخاطر آنها دست به چنین کاری زده بود.

 

به این بلایی که سر کداک اکترا آمد می گویند خطای ساندویچ شدن.به عبارتی این محصول، بین موبایل بودن و دوربین بودن ساندویچ شد.

فرض کنید یکی از این دو بیضی(یا نان ساندویچ یا کله قند یا هر چیز دیگری) که کشیده ام حامل مفهوم "موبایل بودن" است و دیگری حامل مفهوم "دوربین بودن".کداک اکترا چیزی است که  ناحیه ی تلاقی نارنجی رنگ را هدف گرفته است.

سه توضیح در مورد شکل بالا:

1-مفهوم موبایل بودن و دوربین بودن را عمداً با بیضی نشان داده ام چون برخلاف تصویر همیشه آشنای دو دایره و ناحیه ی همپوشانی شان،بیضی خنثی نیست و شکل کلی آن جهت گیری دارد. می توانیم اینطور تصور کنیم که داخل این بیضی ها نقطه نیست، بلکه پر از فلش هایی است که با جهت هایشان، موبایل بودن یا دوربین بودن را تعریف می کنند.

2-بنا بر توضیحات مورد اول، در ناحیه ی نارنجی رنگ ،ما ممکن است چند فلشِ تا حدی هم جهت داشته باشیم ولی مسئله این است که وزن این فلش ها در هر یک از بیضی ها چقدر است.یعنی ناحیه ی تلاقی، برای هر یک از بیضی ها چه معنایی دارد.

3-ناحیه ی تلاقی(کداک اکترا)، به دلایل مختلف، آنقدر فلش در داخلش ندارد که بتواند یک بیضی جداگانه با یک جهت گیری متمایز تشکیل دهد و در بهترین حالت تبدیل به یک چهار ضلعی کوچکِ کج شده است.

 

خلاصه ی این سه توضیح را می توانید در شکل زیر ببینید:

اگر مثال های بیشتری از خطای ساندویچ شدن می خواهید، می توانید به برخی از کامنت هایی که دوستان متممی زیر همان درس گذاشته اند مراجعه کنید.

خطای ساندویچ شدن، فقط در کسب و کارها و محصولاتشان اتفاق نمی افتد.این خطا می تواند در بسیاری زمینه های دیگر هم دامن گیر ما بشود.

یکی از این زمینه ها، حوزه ی جهت گیری سیاسی است. چه در جهت گیری یک فرد معمولی در سطح جامعه(به عنوان مقیاس خرد) و چه در جهت گیری یک حزب یا گروه و غیره! (به عنوان مقیاس کلان).

بحثم در مورد سیستم های سیاسی-حکومتی در سطح جهان نیست(مانند دموکراسی(که تفسیر دقیق تر آن از نظرم"حکومت گلّه ای بر گلّه" است) و دیکتاتوری و الی آخر)، بلکه می خواهم کمی نزدیکتر و در لایه ای پائین تر صحبت کنم.

سال نود و دو، در شرایط اقتصادی،اجتماعی و سیاسی ای که ما در آن قرار داشتیم(و نیاز به توضیح ندارد چون احتمالاً همه ما از آن آگاه هستیم)، جریانی با شعار اعتدال(یعنی چیزی بین موبایل بودن و دوربین بودن!) به صحنه قدم گذاشت و به دلایل مختلف توانست دولت را در اختیار بگیرد.نام های مختلفی هم بر آن گذاشته شد، از جمله اصول گرای اصلاح طلب یا اصلاح طلب اصول گرا.

قطعاً تحلیل وضعیتی که در حال حاضر در آن هستیم، وابسته به عوامل متعددی است که شناخت و تحلیل آنها در دانش و تخصص من نیست. صرفاً می خواهم با عینک "ساندویچ شدن" هم نگاهی به آن بیندازم. می توانید فرض کنید که با هم داخل تاکسی یا اتوبوس نشسته ایم و گپ می زنیم!

 

چند نتیجه گیری از شکل بالا:

1-خطای ساندویچ شدن، یک روی سکه است. روی دیگر سکه استراتژی موفق ساندویچ است. به عبارتی ،وقتی مشغول صحبت با عینک خطای ساندویچ شدن هستیم، در مورد نمونه های ناموفق صحبت می کنیم. روی دیگر سکه که داستان موفق هایی است که از استراتژی ساندویچ به خوبی استفاده کرده اند را نباید از یاد ببریم.

به عنوان یک نمونه که تاحدی از فضای محصول و محصولات دور باشد، می توانم به اقتصاددانان رفتار گرا اشاره کنم که بین دو نان ساندویچِ اقتصاددانان و روانشناسان، ساندویچ نشدند و الان بیضیِ تا حدی توسعه یافته ی  خودشان را دارند.

2-آن بیضی نارنجی زمانی شکل می گیرد که مفهوم و معنای خودش را به خوبی تعریف کرده باشد و برای این معنای تازه اش، مشتری ای وجود داشته باشد.

3-اگر آن بیضی نارنجی نتواند اندازه ی خودش را، حداقل به اندازه ی بیضی کوچکتری که قرار است ساندویچش کند برساند، دیر یا زود ساندویچ خواهد شد.و اگر بتواند به این اندازه برسد، می تواند مطمئن باشد که ساندویچ نخواهد شد.بالاخره یکی از نان های ساندویچ، توانایی پوشش دادن محتویات را ندارد!

4-داخل هر بیضی، فلش ها و بردارهایی هستند که ممکن است جهت گیری های مختلفی داشته باشند(که باید هم باشند.در غیر این صورت از بیضی صحبت نمی کردیم و می گفتیم موشک!)،اما نکته ی مهم در تعریف یک "بودن" مستقل برای بیضی داستان ما، برآیند این بردارهاست.

5-قدرت هر کدام از بیضی ها برای رشد و توسعه، به تعداد خریداران "معنای آن بیضی" وابسته است.پس اگر پشت بیضی به خریداران معنایش گرم است می تواند به فکر توسعه سریعترش هم باشد.

 

ظرف چهار سال گذشته(یعنی در دوره اول)، به نظر می رسد که این محصول جدید،بین دو بیضی موجود(که البته در اندازه بیضی ها شک و شبهه فراوان است) مراحلی از ساندویچ شدن را طی کرده است و حدود چهار سال دیگر زمان دارد تا ، یا به ساندویچ شدن خود ادامه دهد و ما مردم مانند یک برش گوجه فرنگی یک لقمه ی چپش کنیم و برای همیشه فراموشش کنیم یا اینکه به فکر توسعه ی چهار ضلعی کوچکش باشد و موجودیتش را به عنوان یک بیضی تقویت کند.بیضی کوچکی که در زمان مفهوم پردازی و معنا سازی اش حداقل بیست و چهار میلیون مشتری داشته است.

*

در متمم درس دیگری هم هست که در آن، ست گادین با روایت کردن یک داستان از میوه "دوریان"، نکته ی مهمی را به ما یادآوری می کند.

میوه ی دوریان، میوه ای در جنوب شرق آسیاست که دو ویژگی اصلی دارد: ارزش غذایی بالا و بوی تهوع آور.

این میوه که مشتریان و طرفداران خودش را دارد، در آزمایش هایی که توسط "سونگ پل سوم سری" انجام شده، نمونه ی بی بوی آن هم تولید شده است.

احتمالاً هدف از تولید این نمونه ی بی بو، هدف قرار دادن مشتریان بالقوه ایست که ممکن است در سراسر جهان منتظر آن باشند.

اما ست گادین می گوید اگر من بودم، روی یک دوریان بد بوتر سرمایه گذاری می کردم.

شاید او احتمال می دهد که یک دوریان بی بو، که یکی از ویژگی های اصلی اش را از دست داده است، بین دوریان بو دار و یک میوه ی دیگر که ارزش غذایی ای نزدیک به دوریان دارد، ساندویچ شود.

به هر حال در برخی موارد(و نه همیشه)، احتمالاً یکی از راه حل های ساندویچ نشدن، پیشنهاد ست گادین باشد.

یعنی سرمایه گذاری روی مشتریانی که هم اکنون، دوریان با بوی تهوع آورش را ترجیح داده اند.

در هر صورت، بو که برود، قسمت زیادی از مزه هم از بین خواهد رفت.(می دانید که گیرنده های بویایی، تاثیر زیادی روی مزه ای که ما احساس می کنیم دارند)

امیدوارم آفرینندگان آن چهار ضلعی کوچک(که هم شامل تولید کنندگان است و هم مشتریان) تلاش کنند که هر چه بهتر و دقیق تر، تعداد بیشتری از نقطه های نارنجی رنگ را به هم وصل کنند تا بیضی این داستان، بیشتر به بیضی شدن نزدیک شود.بیضی بهتر است از راه های درست و اصولی، به فکر مشتریانش باشد و محصولش را برای حال و آینده آنها توسعه دهد و نگذارد به ساندویچی میان دو نان و نام بدل گردد.

 

پی نوشت: کلاً دنیای سیاست با روحیه ام سازگار نیست و همیشه از وارد شدن به این دنیا پرهیز کرده ام.اینکه پرهیز می کنم به این معنی نیست که از نقش و مسئولیت خودم به عنوان یک سلول کوچک در پیکره ی اجتماع غافل باشم و بی تفاوت.از طرفی به یکی از دوستان عزیزم  قول داده ام که هر مزخرفی هم که می نویسم،مزخرف سیاسی ننویسم.به هر حال،از هر طرف که به این مطلب نگاه کردم دیدم انقدرها هم سیاسی نیست که بدقولی حساب شود:) مگر اینکه آن دوستم به زور سیاسی اش کند!

 

۰ نظر ۱۵ دی ۹۶ ، ۰۲:۱۰
سامان عزیزی
سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۴۹ ق.ظ

هنر لذت بردن از زندگی

فکر می کنم با هر متر و معیاری که بخواهیم بسنجیم و هر چقدر هم قله های ثروت و قدرت و موفقیت را فتح کرده باشی، اگر نتوانی از چیز های کوچک زندگی لذت ببری، زندگی ات را باخته ای.

 

اگر چیزهای کوچک زیادی نیستند که تو را تا حد ذوق مرگ شدن خوشحال کنند،

اگر فقط دستاوردها و لذت های بزرگ می توانند خوشحالت کنند،

اگر خواندن یک پاراگراف زیبا از یک کتاب نمی تواند حالت را خوب کند،

اگر دیدن بازی شادمانه ی بچه ها شبکه های مغزت را از ترشح هورمون های شادی داغ نمی کند،

اگر بوئیدن یک گل خوشبو در پارکی که در مسیر هر روزه ات قرار دارد نمی تواند روزت را بسازد،

اگر نگاه مهربان عزیزی روحت را به وجد نمی آورد،

اگر نوشیدن یک فنجان چای در کنار خانواده ات حالت را خوب نمی کند،

اگر یک چُرت کوتاه در میان شلوغی هایت خوشحالت نمی کند،

اگر از صدای جارویی که روی برگ های پائیزی می خزد کیفور نمی شوی،

اگر نوشیدن یک جرعه نوشیدنی خنک نمی تواند عمق جانت را خنک کند،

اگر صدای باران نمی تواند تو را به عرش ببرد،

اگر از بوی باران سرمست نمی شوی،

اگر نوشته ی کوتاهی که یک دوست به خاطر تو نوشته ،از شادی لبریزت نمی کند،

اگر غذا دادن به حیواناتی که دور و برت هستند قلبت را پر از حس خوب نمی کند،

اگر کشیدن یک نقاشی روی برگه ی سفیدی که یک دختر کوچولو جلویت گرفته قلبت را به تکاپو نمی اندازد،

اگر وقتی که قیافه ی آدم بزرگ ها را به خودت گرفته ای و با بادی در غبغبت مشغول تحلیل مسائل جدی ات! هستی، همدلی یک دوست نمی تواند باد غبغبت را بخواباند و حالت را بهتر کند،

اگر با خوردن هر لقمه از قورمه سبزی ای که همسرت برایت درست کرده چشم هایت را نمی بندی تا از مزه ذره ذره های لقمه ات لذت ببری،

اگر نغمه ی زخمه هایی (نوازش هایی) که بر تار و پودِ  سازی فرود می آیند روحت را نوازش نمی کند،

و ده ها و صدها  اگر دیگر که تعدادشان به شماره نمی آید،

بهتر است در مسیری که می روی تامل بیشتری بکنی.شاید لازم باشد بایستی و تجدید نظر کنی.

 

اگر الان یاد نگیری از این چیزهای کوچک لذت ببری احتمالاً در آینده هم نتوانی.

اگر نتوانی از چیزهای کوچک لذت ببری و بخاطرشان شاد باشی احتمالاً نتوانی از چیزهای بزرگ و دستاوردهای بزرگترت هم چندان شاد باشی و حال خوب را ضمیمه زندگی ات کنی.

این لذت ها ادویه هایی هستند که می توانند طعم غذای زندگی ات را متحول کنند.

اگر حال خوب می خواهی خودت را از این چیزهای کوچک محروم نکن.

 

پی نوشت: اگر بخاطر بعضی ملاحظات نبود و الان در کنارم نشسته بودی،بعد از همه ی این اگر ها ،طور دیگری برایت نتیجه گیری می کردم!. بالاخره دنیای دیجیتال هم محدودیت های خودش را دارد.

 

۴ نظر ۰۵ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۹
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۱ ق.ظ

کلیدی ترین وجه تمایز چیست؟

همانطور که کلیدی ترین وجه تمایز علم در کنار تمام چیزهای دیگری که برای شناخت و درک جهان برای بشر وجود داشته، خود علم(و علوم) نیست بلکه "روش علمی" است، فکر می کنم "مدل ذهنی" هم در کنار تمام چیزهای دیگری که برای ایجاد تمایز وجود داشته و دارند، کلیدی ترین وجه تمایز قابل تصور است.

به نظرم این مسئله نه تنها در زندگی غیر کاری که در زندگی کاری و کسب و کار هم کاملاً مصداق دارد.

با نگاهی به فضای کسب و کار ها و تاریخ آنها می توانیم متوجه شویم که هر وجه تمایزی(حتی جان سخت ترین آنها)، بعد از مدتی قابل تقلید بوده است و بالاخره جایگاه خودش را به عنوان نقطه ی تمایز از دست داده است.

به نظر می رسد چیزی که بسیار پایدار تر از وجوه تمایز موردی که به وجود می آیند ، مدل ذهنی و نوع نگاهی است که پشت این وجوه تمایز وجود دارد.در واقع می خواهم بگویم نگاه و نگرشی که ما به یک کسب و کار داریم است که می تواند وجوه تمایز مختلف را تولید کند.

چند سالی است که مثال زدن از اپل و استیو جابز حالم را به هم می زند(از بس که همه جا همین مثال ها را تکرار می کنیم) و فکر نمی کنم بجز حوزه برندینگ، در حوزه ی دیگری از آنها مثالی به زبان آورده باشم اما با عرض معذرت از همه دوستانی که با شنیدن مثال های آنها، حالشان مانند من به هم می خورد ،باید بگویم که به نظرم در اینجا نمونه مناسبی باشد.

فکر نمی کنم هیچکدام از وجوه تمایزی که از اپل می شناسیم، کلیدی ترین وجه تمایز اپل باشند بلکه نوع نگاه و مدل ذهنی استیو جابز بود که توانست اپل را اپل کند.حتی خود استیو جابز هم نبود بلکه مدل ذهنی او بود.مدلی که می توانست مدل ذهنی هر کس دیگری غیر از او هم باشد.

 

حرفم این نیست که مدل ذهنی به عنوان یک وجه تمایز برای همیشه می ماند یا پایداری آن حتماً و الزاماً از عمر یک انسان(و کسب و کارش) بیشتر است.نه ،همانطور که از نامش پیداست، مدل،مدل است و ممکن است اگر با شرایط و واقعیات جدید خودش را تغییر ندهد مفید بودنش را به سرعت از دست بدهد.حرفم این است که اگر چندین و رودخانه و نهر در دشتی جاری باشند، سرچشمه ی آنهاست که مهمترین نقطه ی این داستان است.

در عین حال که یک مدل ذهنی مفید می تواند کلیدی ترین وجه تمایز (در سر طیف مثبت آن) باشد، می تواند کلیدی ترین وجه تمایز (در سر منفی آن) هم باشد. در واقع مدل ذهنی غیر مفید هم می تواند تمایز(از نوع منفی) یک نفر باشد و دودمانش را به باد دهد!.به عنوان مثال فرض کنید یک نفر با دارا بودن منابع استراتژیک و فراوان ،نگرشی صرفاً سودجویانه و احمقانه به کسب و کار و بازارش داشته باشد.همین مدل ذهنی آفت جانش خواهد بود و در آجر به آجر بنای کسب و کارش خودش را نشان خواهد داد.

 

شاید با خودتان بگوئید که این صحبت هایی که کردی جزو بدیهیات است ولی من با اطمینان بالایی به شما خواهم گفت که اینطور نیست!

وقتی کسانی را می بینم که با دیدن یک آی پد، فکر می کنند اگر کشف آنان بود می توانستند کسب و کاری بزرگتر از اپل هم راه بیندازند،

وقتی یک کارخانه دار را می بینم که فکر می کند کارخانه رقیبش صرفاً به خاطر داشتن پول زیاد(به عنوان وجه تمایزش نسبت به او) موفق است،

وقتی فکر می کنیم که نیوتن فقط به خاطر قوانینش بود که در تاریخ ماندگار شد نه مدل ذهنی کیمیاگرش،

وقتی کسانی را می بینم که فکر می کنند مک لوهان صرفاً به خاطر پیش بینی هایش هنوز هم زنده است و مدل ذهنی پشت پیش بینی هایش را نادیده می گیرند،

و ده ها و صد ها مورد دیگر،

بیشتر مطمئن می شوم که اینطور نیست.

 

به دلایل مختلفی که احتمالاً همه ما می دانیم و در اینجا مجال بحث کردنشان نیست، مدل ذهنی، اگر نگوئیم غیرقابل تقلید، بسیار بسیار سخت التقلید! است.

اگر به فکر پرورش و تغذیه سرچشمه باشیم،می توانیم نهر ها و رود های پر و پیمان تری هم داشته باشیم.

 

پی نوشت برای یکی از دوستان عزیزم: یکی از دلایلی که انقدر روی وقت گذاشتن برای متمم تاکید کرده و می کنم همین است.یعنی کمک به شکل دادن و بهبود یک مدل ذهنی مفید(و البته به تناسب هر شخص، یگانه و منحصر به فرد).

 

۰ نظر ۲۸ آذر ۹۶ ، ۰۱:۵۱
سامان عزیزی

چند سال پیش که برای اولین بار کتاب زیبا و الهام بخش رندی پاش با عنوان "آخرین سخنرانی" رو خوندم، جمله ای از این کتاب ،توجه ام رو به خودش جلب کرد و در خاطرم موند.

هر چند که این کتاب ، فارغ از برخی قسمتهاش که به نظرم کمی شعاری هستن و شاید بخاطر تاثیر جامعه ای که رندی پاش در اون رشد کرده وارد این کتاب شدن، آموزه های زیادی برای همه ما داره، ولی فعلاً کاری به اونها نداریم و میخوام در مورد اون جمله ای که عرض کردم صحبت و همفکری کنیم.

در قسمتی از کتاب در مورد "تجربه" گفته شده بود:

تجربه زمانی به دست می آید که چیزی را که می خواستید به دست نیاورید.

 

راستش این جمله ذهنم رو خیلی مشغول خودش کرد (و هنوز هم مشغولشه!).اینکه وقتی میخوام به شخصی صفت با تجربه بدم،واقعاً باید  چه ملاک هایی برای دادن این صفت داشته باشم.

اینکه کسی یک کاری(ساده یا پیچیده) رو برای مدتهای طولانی تکرار کرده و انجام داده، آیا می تونم بهش بگم با تجربه؟

آیا به کسی که در یک مسیری رفته و موفق بوده با تجربه ست؟

یا به قول رندی پاش، کسی که در یک مسیری و برای رسیدن به هدفی رفته و موفق نشده، با تجربه ست؟

آیا کسی که شکست های زیادی خورده، خیلی با تجربه ست؟

آیا کسی که در چند راه مختلف وارد شده و در همه اونها هم موفق بوده، با تجربه نیست؟

 

فرض کنید من دنبال یک آدم با تجربه می گردم که مثلاً در تاسیس و راه اندازی یک کسب و کار وارد باشه.حالا یا برای بررسی و مشاهده مسیری که رفته یا برای مشورت گرفتن یا به هر دلیل دیگه ای که به ذهنتون میرسه.فکر می کنید چطور باید تشخیص بدم که سراغ چه کسی برم؟

اگه چند نفر رو پیدا کنم که توی این راه رفتن و موفق بودن ،کافیه؟

لازم نیست سراغ کسانی برم که توی همین مسیر رفتن و موفق نبودن؟

اصلاً اگر از هر دو گروه کسانی رو پیدا کردم که باهاشون صحبت کنم، به حرف ها و توصیه های کدومشون وزن بیشتری بدم؟

 

نمیدونم این سوالات برای شما هم پیش آمده یا نه. راستش من هنوز هم به جوابی که این پرونده رو در ذهنم ببنده نرسیدم و بعید میدونم هیچ وقت به جواب نهایی هم برسم.چون فکر می کنم پاسخ این سوالات به عوامل زیادی بستگی داره و به سادگی نمیشه در موردشون حکم صادر کرد.

مثلاً فرض کنید دو نفر در یک مسیر یکسان وارد بشن و همه عوامل بیرونی ای که میتونن روی این مسیر تاثیر بگذارن برای هر دو تاشون یکسان باشه، حتی در این حالت هم فکر می کنم "ظرفیت تجربه پذیری" این دو نفر میتونه تاثیر خیلی زیادی روی پاسخ اون سوالات بگذاره.

 با این همه سوال بی جواب در مورد تجربه، طی چند سال اخیر به نتیجه ای رسیدم که تا حد زیادی جزو باورهای من شده(مگر اینکه خلافش برای من ثابت بشه).

اینکه اگر کسی رو پیدا کردیم که قدم در یک مسیری گذاشته و قسمت زیادی از راه رو هم رفته، ولی آگاهانه تصمیم گرفته و خودش نخواسته که تا انتهای راه رو بره- در واقع انتخاب کرده که به اون نقطه ای که ما بهش میگیم موفقیت ،نرسه.یعنی به مقصدی که در دسترسش بوده "نه" گفته-،اون آدم رو آدم با تجربه ای می دونم و اگر بخوام در مورد این مسیر با کسی مشورت کنم حتماً سراغ اون آدم میرم و وزن نسبتاً زیادی رو هم به صحبت های اون میدم.

چنین افرادی رو زیاد نمی بینیم.من در کل عمر هزارساله ی خودم:) فقط سه نفر رو دیدم که با این تعریف سازگار بودن(البته در مسیر هایی که من پیگیرشون بودم).

به هر حال،همونطور که احتمالاً خودتون تشخیص دادین و از نوع گفتن من مشخصه، جنس این صحبت هام از جنس یک حرف علمی مستند که براش شواهد قابل اثبات ارائه بدم نیست.هر چند که فعلاً به این صحبت های خودم باور دارم و بر اساسشون عمل میکنم.

در نهایت،اگر بخوام برای موضوعی با کسانی مشورت کنم(که طبیعتاً این قسمت میتونه فقط بخشی از فرایند تصمیم گیری من باشه)، اول سراغ آدم موفقه میرم.بعد سراغ شکست خورده و در آخر اگه کسی رو پیدا کردم که مصداق حالت سوم باشه میرم پیش اون.

ولی برعکس این ترتیب به صحبت هاشون وزن میدم.یعنی وزن بیشتری به سومی میدم بعد دومی و بعد اولی.

 

مثلاً اگر بخوام در مورد رفتن به دانشگاه با کسی مشورت کنم.مصداق اولی میشه کسی که مدرکش رو روی دیوار اتاقش آویزان کرده.دومی کسیه که برای رفتن به دانشگاه تلاش زیادی کرده ولی نتونسته بره و سومی کسیه که وارد دانشگاه شده ولی بعد از مدتی انتخاب کرده که تا آخرش نره و بیخیال مدرک شده. (حالت چهارمی هم نداره!.کسی که رفته و با وجود اینکه میخواسته ادامه بده ولی نتونسته جزو حالت های ما حساب نمیشه)

پی نوشت: میشه در مورد بعضی قسمتهای حرفهام دلایلی هم ارائه کرد.مثلاً از دنیل کانمن بخوام بیاد و در مورد برخی خطاهای شناختی که در این پروسه موثرن صحبت کنه یا نسیم طالب رو دعوت کنم و ازش بخوام در مورد گورستان شکست خوردگان خاموش چیزهایی برامون بگه ولی هرچی فکر کردم دیدم با وجود اینها هم باز این صحبت ها از جنس سلیقه و تجربه شخصیه.

پی نوشت بعدی: شما چطوری یه آدم با تجربه رو پیدا می کنین که در مسیر خاصی بخواین ازش مشورت بگیرین؟چقدر به حرفهاش وزن میدین؟

 

۰ نظر ۲۵ آذر ۹۶ ، ۰۱:۲۰
سامان عزیزی
شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

راهی برای پیش بینی آینده

۰ نظر ۱۸ آذر ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۴ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش سوم(اشاره ای به سنکا)

اگر بخش اول و دوم این این مطلب را مطالعه نکرده اید، احتمالاً مفید خواهد بود اگر نگاهی به آنها بیندازید:

مدیریت خشم-بخش اول

مدیریت خشم-بخش دوم

 

بعد از اینکه سعی کردم فصل مشترکی از تعاریف خشم که ساده و ملموس باشد را پیدا کنم، یاد نوشته های "سنکا" که اخیراً در کتاب تسلی بخشی های فلسفه خوانده بودم،افتادم.گفتم شاید بد نباشد قسمت هایی از آنرا که با بحث مدیریت خشم مرتبط هستند با هم مرور کنیم.

 

سنکا، اصولاً مواجهه ما انسان ها را با دنیای بیرون از خودمان به این صورت می دید:

در واقع او معتقد بود که زندگی سرشار از ناکامی های مختلف است. هرچند که دامنه ی این ناکامی ها از صدمه دیدن انگشت پا در برخورد با دیوار تا مرگ نابهنگام، پهناور باشد ولی میگفت که در هسته ی هر ناکامی، ساختاری اساسی نهفته است : تضاد خواسته ای با واقعیتی بنیادین.

سنکا می گفت که ما از همان دوران کودکی کم کم به این تضادها پی می بریم و کشف می کنیم که جهان با امیال ما چندان مطابقتی ندارد.

حکمت سنکایی به ما توصیه می کند که یاد بگیریم سر سختی و لجاجت جهان را با واکنش هایی مثل فوران خشم، احساس بدبختی،اضطراب، ترشرویی، خود برحق بینی و بدگمانی، بدتر نسازیم.

او معتقد بود که ما زمانی می توانیم به بهترین صورت این ناکامی ها را تحمل کنیم که خود را برای آنها آماده ساخته و درک کرده باشیم که بیشترین آسیب را از ناکامی هایی می بینیم که انتظارشان را نداشته ایم و نتوانسته ایم آنها را بفهمیم. فلسفه باید ما را با ابعاد حقیقی واقعیت سازگار و از آنها راضی کند، و بتواند ما را، اگر نه از خودِ ناکامی، حداقل از نمایش عواطف ویرانگر همراه با آن حفظ کند.

فکر می کنم وظیفه ای که سنکا برای فلسفه اش قائل بود ، یعنی آماده کردن نرم ترین فرود ممکن آرزوهای ما بر روی دیوار انعطاف ناپذیر واقعیت، می تواند به همه ی ما در بالا بردن مهارت مدیریت خشم مان کمک کند.

 

هر چند که در بخش های دیگر مطالب مدیریت خشم، قرار است به مرور و بررسی چند مورد از راهکار های مواجهه با خشم بپردازیم، ولی فکر می کنم پیشنهاد های سنکا هم می توانند راهنماهای خوبی برای تقویت این مهارت باشند.

سنکا در مورد خشم و عصبانیت چنین می گوید:

راهی سریع تر از این به جنون نمی رسد.بسیاری از افراد خشمگین آرزو می کنند کودکانشان بمیرند،خودشان فقیر شوند، خانه شان خراب شود، و در عین حال انکار می کنند که عصبانی هستند، درست همانطور که دیوانگان جنون خود را انکار می کنند.

ظاهراً سنکا با این دیدگاه که عقل مقوله ای جداگانه است که در معرض حمله ی گاه و بیگاه احساسات آتشینی قرار می گیرد که نه قادر به تشخیص آنهاست و نه مسئول آنها شمرده می شود، مخالف بوده است. او معتقد بود که عصبانیت، نه از فوران مهار نشدنی هیجانات، بلکه از اشتباه اساسی(و مهارشدنی) قوه تعقل ناشی می شود. عقل همواره بر کنش های ما حاکم نیست. سنکا می پذیرفت که اگر بر ما آب سرد بپاشند، بدن ما هیچ راهی ندارد جز اینکه بلرزد، اگر با انگشت به چشم های خود ضربه بزنیم، مجبوریم پلک های خود را به هم بزنیم. ولی عصبانیت به مقوله ی حرکت های جسمانی غیر ارادی تعلق ندارد. عصبانیت تنها ممکن است با تکیه بر برخی عقاید عقلانی ظهور کند. اگر ما بتوانیم عقاید را تغییر دهیم، گرایش خود به عصبانیت را تغییر خواهیم داد.

به نظر سنکا،آنچه ما را عصبانی می کند، برداشت های خوشبینانه ی خطرناکی درباره ی چگونگی جهان و دیگر افراد است. در واقع او معتقد بود نگرش ما در این باره که چه چیزی بهنجار است اساساً تعیین کننده میزان بد بودن واکنش ما به ناکامی است. اینکه بفهمیم از دنیا چه انتظاری می توانیم داشته باشیم و دریابیم که امید چه چیزی را داشتن امری بهنجار است، آنوقت اگر از دستیابی به امر مورد علاقه خود باز بمانیم، عصبانیت ما را فرا نمی گیرد.

بر اساس همین نظرات بود که او نتیجه گرفت : " هر گاه از امیدواری بیش از حد دست برداریم، دیگر عصبانی نخواهیم شد".

در کل به نظر میرسد که نحوه مواجهه سنکا با خشم و راهکار او برای مدیریت آن، از جنس نگرش و مدل ذهنی است.البته شاید همین انتظار هم از او میرفت، او فیلسوف بود و راهکارش از جنس فلسفیدن.

 

۲ نظر ۰۸ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۴
سامان عزیزی