زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۹۲ مطلب با موضوع «نگرش» ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ

نگاه امنیتی به خود

احتمالاً این جمله را زیاد شنیده باشید(البته امیدوارم تجربه اش نکرده باشید) : اقدام علیه امنیت ملی.

کشورهای زیادی هستند که نگاه شان به مسائل مختلفی که با آن مواجهه می شوند، امنیتی است. به عبارتی، رفتار های مختلف مردم آن کشور یا سایر کشورها را ابتدا(و گاهی صرفاً) با نگاه امنیتی تعبیر  و تفسیر می کنند.

مثلاً اگر به کشوری مانند ترکیه! نگاه کنید می بینید که ظرف دو سال گذشته، شدت این نوع نگاه، در آن بیشتر از ده سال اخیر شده است. چند هزار کارمند در سازمان های مختلف، به خاطر نگاه امنیتی دولت از کار برکنار شده اند. روزنامه نگاران زیادی راهی زندان شده اند چون حرف ها و گزارشات شان به اقدام علیه امنیت ملی تعبیر شده است، پاکسازی های مختلفی در سطح کشور انجام شده است و الی آخر.

رنج نوشت: چه پیشوند مسخره ای است این "پاکسازی" وقتی که قبل از واژه هایی ناپاک و کثیف و غیر انسانی قرار می گیرد.و چه ترکیب زشتی می سازد.

 

طبیعتاً حفظ امنیت ملی، یکی از وظایف مهم هر دولتی است و فکر می کنم هر عقل سلیمی ضرورت آن را درک می کند اما نگاه امنیتی به همه چیز و صرفاً با نگاه امنیتی تعبیر کردن هر نوع رفتاری در جامعه، یک آفت خانمان سوز برای هر کشوری است، که اگر خانمان سوز تر از بی توجهی به امنیت ملی نباشد از آن کمتر نیست.

همین نگاه امنیتی است که برای حفظ امنیت عده ای(و به اسم امنیت ملی)، همه را در دو دسته ی اصلی "خودی" و "غیر خودی" قرار می دهد. و غیر خودی هر چه بگوید و هر چه بکند، به اقدام علیه امنیت ملی تفسیر می شود.یا سمت اردوغان هستی(که خودی حساب می شوی) یا سمت فتح الله گولن(که غیر خودی). حالت دیگری ندارد.حتی به جنازه ات هم با همین تفکیک نگاه می کنند.

فکر می کنم یکی از پیامد های مهم نگاه امنیتی، جلوگیری از حرکت به سمت توسعه یافتگی است. با نگاهی به جغرافیای جهان، مصداق های زیادی برای این جمله خواهید یافت.

 

قصدم پرداختن به تحلیل سیاسی نیست که نه علاقه ای به آن دارم و نه سوادی. با خودم فکر می کردم که شاید بشود از نگاه امنیتی حکومت ها که ملموس و قابل مشاهده تر است استفاده کرد و آنرا با "نگاه امنیتی به خود" مقایسه کرد.

به نظرم شباهت های زیادی می توان در نگاه امنیتی به خود و نگاه امنیتی حکومت ها یافت.

اگر بخواهم از عینک این مقایسه استفاده کنم احتمالاً می شود این نتیجه را گرفت که :

نگاه امنیتی به خود یکی از موانع بزرگ "توسعه فردی" است.

وقتی که نگاه امنیتی به خودم داشته باشم، هر نوع اتفاق یا رفتاری را در دنیای اطرافم به عنوان تهدیدی برای هویتم (و آنچه به عنوان یک تصویر از خودم برای خودم ساخته ام) تعبیر خواهم کرد. این عینک خاصیت مخربی که دارد این است که خط بطلانی بر سایر عینک های ممکن می کشد. فرصت های زیادی را برای رشد و توسعه ی فردی از من می گیرد. باز بودن نسبت به تجربه ها و آموخته های جدید را از من می گیرد و من را در باتلاق محصورم بیشتر فرو خواهد برد.

مدیری که هر نوع اعتراض یا نقدی را به اقدامی علیه شخصیت و عملکرد و موجودیتش تعبیر می کند. کارمندی که هر نقدی بر گزارشش را تهدیدی برای هویتش می بیند. پدری که هر نافرمانی فرزندش را توهینی بر بت پدر بودنش تفسیر می کند.نویسنده ای که هر حمله ای بر قسمتی از نوشته اش را با پاتکی شدیدتر پاسخ می دهد و الی آخر.

البته این نمونه ها نمونه های افراطی این نگاه هستند(به قول نسل جوانتر ،نمونه های تابلویی هستند).فکر می کنم با کمی دقیق شدن در برخی رفتار هایمان می توانیم نشانه های نگاه امنیتی به خودمان را پیدا کنیم و اگر تشخیص دادیم که در آن حوزه، این نگاهِ صرفاً امنیتی ،مناسب و مفید نیست،فکری برایش بکنیم تا مانعی برای توسعه ی فردیمان نباشد.

نمی خواهم از دلایل بوجود آمدن نگاه امنیتی به تفصیل صحبت کنم ولی به نظر میرسد که یکی از دلایل برجسته ی آن، پائین بودن عزت نفس است.و با همین استدلال! می شود نتیجه گرفت که با تقویت عزت نفس،شدت نگاه امنیتی کاهش می یابد.

تشخیص نگاه امنیتی به خودمان کار ساده ای نیست ولی شاید اگر تصویر حکومت های با نگاه امنیتی را در گوشه ی ذهن داشته باشیم،کمک کند تا ساده تر بتوانیم برخی رفتار های امنیتی خودمان را تشخیص دهیم. چون برخی از این رفتار ها چنان پیچیده شده اند و ذهنمان در پنهان کردنشان چنان چیره دست شده که بعید است به راحتی دم به تله بدهند.

 

۰ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۵
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۱۹ ب.ظ

کانال تلگرامی موفقیت های کوچک ایرانیان

نزدیک به دو سال است که کم و بیش نوشته های دکتر رنانی را دنبال می کنم و از برخی از آنها بسیار آموخته ام. روزهای پایانی نود و شش بود که در کانال تلگرامشان یک سخنرانی کوتاه از دکتر محمد فاضلی را معرفی کردند. همچنانکه آقا معلم در اینجا اشاره کردند، از دکتر فاضلی می توان خیلی چیزها را آموخت.

دکتر فاضلی اخیراً یک کانال تلگرامی به نام "موفقیت های کوچک ایرانیان" راه اندازی کرده اند که در آن مطالب کوتاهی در مورد "موفقیت های کوچک" منتشر می کنند.

ایشان موفقیت های کوچک را اینگونه تعریف کرده اند:

 


«موفقیت کوچک» چیست؟

✳️ ما همگی در درون ساختارهایی زندگی می‌کنیم که ما را محدود می‌کنند. این محدود کردن از ممانعت کامل است تا بالا بردن هزینه (اعم از منابع مالی، زمان، انرژی و سایر منابعی که باید برای غلبه بر محدودیت صرف کنیم. برای مثال، ساختار ضعیف حمل و نقل عمومی باعث می‌شود اگر بخواهیم از خودرو شخصی استفاده نکنیم، هزینه قابل توجهی شامل زمان، کاهش راحتی، و انرژی صرف کنیم تا به مقصد برسیم. ساختار ناقص و بدطراحی‌شده منازل ما باعث می‌شود برای کاهش مصرف آب و انرژی به زحمت بیفتیم.


✳️ ساختارها برای همه افراد، خانواده‌ها، سازمان‌‌ها، شرکت‌ها و دولت‌ها وجود دارند و رفتار آن‌ها را – بالاخص در جهت تغییرات مثبت – محدود می‌کنند. ساختارها از جنس فرهنگ، فناوری، قواعد اجتماعی و سیاسی، روابط بین‌الملل، قاعده‌های حاکم بر فعالیت اقتصادی و حتی از جنس جغرافیا و شرایط مادی زندگی هستند. ساختارها سبب می‌شوند اکثریت آدم‌ها سختی‌های تغییر را تحمل نکرده و در همان مسیری حرکت کنند که ساختار حکم می‌کند. ساختار ضعیف حمل و نقل عمومی حکم می‌کند که از خودرو شخصی استفاده کنیم و این کار را انجام می‌دهیم بدون آن‌که زحمت سوار شدن بر دوچرخه یا پیاده‌روی را متحمل شویم. ساختار آموزش عالی خرید و فروش پایان‌نامه را ممکن می‌کند و دانشجویان زیادی زحمت نوشتن پایان‌نامه را متحمل نشده و یک پایان‌نامه می‌خرند.


✳️ ظرفیت افراد، خانواده، سازمان، شرکت یا دولت برای رفتارهایی خلاف آن‌چه ساختار حکم می‌کند تفاوت دارد؛ اما بالاخره همه آن‌ها می‌توانند در موقعیت‌هایی، دست به کارهایی بزنند که خلاف رویه جاری ساختار است. آن‌ها می‌توانند بدون این‌که نیاز باشد ساختار را تغییر دهند و منابع زیادی صرف کنند، کاری انجام دهند که خلاف رویه جاافتاده ساختاری است. این اقدامات موفقیت کوچک نامیده می‌شوند، اگر:


✳️ سبب بهبودهای جزئی می‌شوند. بهبودهای جزئی خاصیت خودتقویت‌شونده دارند، یعنی دیگران می‌توانند یاد بگیرند و تکرار کنند، حس خوبی در دیگران ایجاد کرده و آن‌ها به تکرار این بهبودهای جزئی تشویق می‌کنند. موفقیت‌های کوچک به صورت زنجیره‌ای بر سایر عملکردها اثر گذاشته و باعث بهبودهای جزئی در آن‌ها می‌شوند.


✳️ این اقدامات به دیگران و خود فرد احساس اثربخش بودن، ایجاد تغییر مثبت در جهان، امید به بهبود و خوب کردن حال دیگران می‌دهند. اگر تعداد کسانی که دست به کار انجام یک «موفقیت کوچک» می‌شوند زیاد شود، امکان بروز موفقیت بزرگ و حتی تغییر در یک ساختار وجود دارد. (گر تعداد دوچرخه‌سواران زیاد شود، شهرداری مجبور می‌شود بودجه‌های بیشتری به نظام حمل و نقل دوچرخه‌ای تخصیص دهد.)


✳️ موفقیت‌های کوچک معطوف به بهبود در زندگی جمعی هستند. کنشگر برای حصول موفقیت کوچک، حدی از نوآوری، ریسک‌پذیری، حتی خطر تمسخر شدن توسط دیگران، ریسک مالی یا هدر رفتن انرژی خود را نیز می‌پذیرد؛ اما اگر موفق شود و در مقام نوآوری، اقدامش را عمومی کند، به تحقق خیر جمعی کمک می‌کند.


✳️ موفقیت‌های کوچک به دلیل آن‌که در ابتدا تهدیدی متوجه ساختارهای موجود ایجاد نمی‌کنند (نظیر دوچرخه‌ها که در ابتدا تهدیدی علیه منافع خودروسازان به حساب نمی‌آیند) با مخالفت‌ها و مقاومت‌های گسترده مواجه نمی‌شوند. موفقیت‌های کوچک ظرفیت یادگیری جمعی دارند و دیگران را متوجه می‌کنند که می‌شود به گونه دیگری نیز زندگی کرد.


✳️ بدیهی است، موفقیت کوچک بسته به ظرفیت کنشگر (اعم از فرد، خانواده، سازمان، شرکت، دولت و کشور)، اندازه، دایره اثرگذاری و مختصات متفاوتی پیدا می‌کند. آن‌چه برای یک سازمان موفقیت کوچک است، برای یک فرد چنین معنایی نخواهد داشت و بالعکس. موفقیت‌های کوچک حس دست‌بسته بودن در برابر ساختار را از کنشگر دور کرده و او و دیگران را امیدوار می‌سازند.


هنوز بیست روز از تاسیس این کانال نمی گذرد اما خوشبختانه بیشتر از بیست هزار عضو پیدا کرده است.البته این اعداد برای من معنای خاصی ندارند ولی برای چنین کانالی و با این نوع محتوا باعث خوشحالی و امیدواری است. از طرفی فکر می کنم اگر نیمی از این افراد هم شروع به تکرار موفقیت های کوچک کنند و به آن پایبند بمانند(که این پایبند ماندن افراد جدیدی را هم جذب و ترغیب به عمل خواهد کرد)، شاهد حرکت اجتماعی بزرگی در جهت اصلاح برخی از رفتار هایمان خواهیم بود.

 

به هر حال صرفاً خواستم به دوستانی که به اینجا سر می زنند این کانال را معرفی کنم تا اگر هنوز عضو آن نشده اند، با آن آشنا شوند.

پی نوشت: تاکید های موجود در متن(جملات بولد شده) از طرف من انجام شده و دکتر فاضلی در این بزرگنمایی کردن ها بی تقصیر است.
 

۰ نظر ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۱۹
سامان عزیزی
شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۴ ب.ظ

تفالی به نیچه (سه)

تفال های قبلی را می توانید اینجا و اینجا مطالعه فرمائید.

*

" زندگی برای چه؟ همه چیز باطل است!. زندگی، یعنی خشت بر آب زدن. زندگی، یعنی خود را سوزاندن و هرگز گرم نشدن."

چنین یاوه سرایی های باستانی را هنوز "حکمت" می دانند و از آنجا که کهنه است و بویِ نا می دهد، بیش تر آنها را پاس می دارند. کَپک زدگی نیز شَرف می بخشد!

کودکان را سزا ست که بگویند از آتش می ترسند، زیرا آنان را سوزانده است!

در کتاب های کهنِ حکمت، کودکی بسیار است.

و آن کس که همیشه "خشت بر آب می زند"، چرا باید از خشت زدن بد بگوید!

پوزه ی چنین دیوانگانی را باید بست!

اینان بر سر سفره می نشینند و چیزی با خود نمی آورند، حتّا اشتهایی خوب! و حال ناسزا می گویند که "همه چیز باطل است!"

امّا برادران، خوب خوردن و نوشیدن، به راستی، هنری باطل نیست! بشکنید،بشکنید، لوح های همیشه ناشادان را!

*

برگرفته از چنین گفت زرتشت نیچه با ترجمه داریوش آشوری.

 

۱ نظر ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۴
سامان عزیزی
جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۱۱ ق.ظ

توزیع شدگی خیر و شرّ

دن وایس،دانشجوی جوانی بود که چند سالِ پیش در مرکز جان اف.کندی واشنگتن مشغول کار شده بود. او ابتدا انباردار هدیه فروشی های این مرکز بود ولی بعدها به سمت مدیر ارتقا یافت.

این هدیه فروشی ها که آثار هنری را به بازدیدکنندگان می فروختند توسط افراد داوطلب (که اغلب آنها بازنشستگان و شهروندان خوبی بودند که شیفته ی تئاتر و موسیقی بودند) اداره می شدند که حدود سیصد نفر بودند.

کار و بار این هدیه فروشی ها سکه بود.بیش از چهارصد هزار دلار در سال. فروشنده ها پول های دریافتی را داخل یک صندوق می گذاشتند و در پایان هر روز تحویل می دادند.

مشکلی در کار هدیه فروشی ها بروز کرده بود.سالی صد و پنجاه هزار دلار از مبلغ فروش غیب می شد! و مسئولین امر راه های مختلفی را امتحان کرده بودند که دزد نابکار را پیدا کنند اما هر بار تیرشان به سنگ خورده بود.

هنگامی که دَن مدیر می شود وظیفه ی پیدا کردن دزد را بر عهده می گیرد.او کم کم به کارمند جوانی مظنون می شود که کارش بردن پول ها به بانک بود. او با واحد حراست سازمان پارک های ملی آمریکا تماس می گیرد و کارآگاهی به او کمک می کند تا عملیات تعقیب انجام شود. در یکی از شب های فوریه، آنان تله را پهن می کنند. دن اسکناس های نشان دار را در جعبه ی پول ها می گذارد و می رود.سپس او و کارآگاه به انتظار مظنون در پشت بوته ها به کمین می نشینند. هنگامی که کارمند مظنون از کار شبانه اش فارغ می شود،آنان سر وقتش می روند و مقداری از پول های نشان دار را در جیبش پیدا می کنند.

احتمالاً فکر می کنید که گاو پیشانی سفید را گرفتند و پرونده خاتمه پیدا کرد. ولی اینطور نبود.

پولی که آن جوان کِش رفته بود فقط شصت دلار بود و بعد از اخراج او هم دزدی ها همچنان ادامه داشت.

دن کم کم متوجه شد که مسئله نه وجود یک تک دزد که تعداد زیادی داوطلب سالمندِ درستکار،خوش نیت و هنر دوست بود که کالاهایی را برای خودشان بر می داشتند و پول ها را این ور و آن ور گم می کردند!

به زبان ساده تر صد و پنجاه هزار دلار را یک تک دزد نابکار کِش نمی رفت بلکه تعداد زیادی داوطلب فروش هدایای هنری به اتفاق کِش می رفتند.

ظاهراً هر فرد مشغول کار خودش بوده و به کار کسی هم کار نداشته است. در واقع ما با تعداد زیادی آدم درستکارِ با شخصیت طرف بودیم که هر از گاهی که فرصتش دست می داد دزدی های کوچکی می کردند و در نهایت سالی صد و پنجاه هزار دلار را دسته جمعی غیب می کردند.

 

بحث توزیع شدگی در سیستم ها هم به همین مفهوم اشاره دارد.(البته تا جایی که تا امروز آنرا فهم کرده ام)

اگر در جامعه ای بیمار زندگی می کنیم که سطح اعتماد و سرمایه ی اجتماعی بسیار پائینی دارد، هر ساله منابع و پول های هنگفتی غیب می شوند و تقریباً بر هر حوزه ای که انگشت بگذارید از شدت عفونت و کثافت تاول می زند(و الباقی قصه که همه شاهدش هستیم و نیاز به قلم فرسایی ندارد)، بخاطر این نیست که فقط چند دزد نابکار یا تعدادی اوباش یا تعدادی شیطان صفت هستند که نتیجه ی کارشان شده این چیزی که می بینیم.

اگر امروز چنین وضعیتی داریم نتیجه ی تلاش ها و خدمات هشتاد میلیون آدمِ خوش نیت و درستکار است.

البته این به آن معنی نیست که منکر وجود و تاثیر تعدادی دزد و اوباش و شیطان صفت باشم، نه،  آنها هم هستند و بعضی هایشان را همه می شناسیم ولی سهم آنها در حد همان دزد شصت دلاری یا کمی بیشتر است. غیب کردن صد و پنجاه هزار دلار، ثمره ی کار همه ی ما با هم است.

 

وقتی از بیماری های فرهنگی صحبت می کنیم فراموش می کنیم که ما و رفتار های ما مانند ذرات گاز داخل یک محفظه هستیم که جنب و جوشمان در نهایت دمای کلی محفظه را می سازد.

در مورد روی دیگر سکه هم همین است.اگر خیری در جامعه ای وجود دارد نتیجه ی کُپه شدن خیر یک یا چند نفر نیست بلکه نتیجه ی منش و رفتار خیرِ تعداد بسیار زیادی از اعضای آن جامعه است.

بنابراین اگر در صدد بهبود و اصلاح جامعه مان هستیم و منتظر نشسته ایم تا دستی از غیب بیاید و ما را نجات دهد، احتمالاً هنوز مفهوم توزیع شدگی در سیستم ها را درک نکرده ایم و صرفاً یک برخورد فرافکنانه با مسائلمان داریم.

 

فکر می کنم اگر این مفهوم را به درستی درک کنیم، دیگر صرفاً به دنبال گرفتن تعدادی دزد و اوباش و شیطان صفت یا دست هایی از غیب نخواهیم بود و تلاش های شخصی مان برای اصلاح و بهبود را هیچ، نخواهیم پنداشت.بالاخره این حرکت و جنب و جوش ،هر چقدر هم کوچک باشد در دمای محفظه تاثیر خود را خواهد گذاشت.

پی نوشت: مثالی که در ابتدای این مطلب استفاده کردم را از زبان دن اریلی(در کتاب پشت پرده ریاکاری) نقل کردم و ربط دادنش به قضیه ی توزیع شدگی ربطی به ایشان ندارد و مسئولیت آن با من است.

 

۵ نظر ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۱
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۵۴ ب.ظ

سیستم سازی یا فرهنگ سازی؟

 

نمی دانم این طرفداران متعصبِ سیستم سازی را دیده اید یا نه. همان ها که واژه ی "آلمان" از زبانشان نمی افتد. سر و ته شان را که بزنی به مثال های کشور آلمان می رسند.

در سر دیگر طیف، طرفداران متعصب فرهنگ سازی هستند.همان ها که معتقدند تا تک تکِ افراد جامعه اصلاح نشوند راه به جایی نمی بریم.اینها هم واژه ی "ژاپن" از زبانشان نمی افتد. "دیدید در فلان حادثه ژاپنی ها چطور رفتار کردند؟!".

 

آنچه که امروز به عقل و شعور من می رسد(که نارسایی های زیادی هم دارد) این است که هیچ سیستمی بدون مشارکت افراد آن سیستم راه به جایی نمی برد و از طرف دیگر بعید است بتوان از فرهنگ سازی و افراد ،انتظار معجزه را داشت. این دو( که دوئیتی هم بین شان نیست) باید در کنار هم کار کنند تا روند درستی شکل بگیرد.

اگر کمی عمیق تر با آلمانی ها و تاریخ شان آشنا شویم، احتمالاً بتوانیم رگه های قدرتمندی از فرهنگ و سبک زندگی و رفتار های آنها را ببینیم که نقش مهمی در سیستم کنونی کشورشان داشته است. و برعکس در مورد ژاپنی ها هم همینطور.

اصولاً همانطور که در بحث تفکر سیستمی  گفته می شود داستان افراد و سیستم ها داستان مرغ و تخم مرغ است.افراد سیستم ها را به وجود می آورند و سیستم ها افراد را و این دور و چرخه ادامه پیدا می کند.

 

پی نوشت:اگر انتظار پستی طولانی برای مقایسه این دو را داشتید عذر می خواهم که ناامیدتان می کنم.فکر می کنم بحث کردن بر سر این موضوع که کدامشان باید اول باشد جز اتلاف وقت چیزی برایمان ندارد.

 

۰ نظر ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۵۴
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

ویتکنشتاین و کتاب

ای کاش در مورد همه ی کتب من می شد گفت که آرزو دارم که این کتاب تو را بهتر کند نه دانشمند تر.

ویتکنشتاین

۱ نظر ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی
جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۳۷ ق.ظ

روز مادر،روز زن، یادآوری چه چیزی؟ (بازنشر)

این مطلب را فروردین نود و چهار نوشته بودم و امروز که می خواستم چیزی در این زمینه بنویسم ،دیدم که شاید بد نباشد باز نشرش کنم.هر چند که امروز با برخی قسمتهای آن موافق نیستم ولی ظاهراً با بیشتر قسمتهایش هنوز موافقم(یکی از معانی این جمله اینه که مدل ذهنیم رشدی رو در این زمینه تجربه نکرده!). به هر حال تصمیم گرفتم بازنشرش کنم.

 


اگر اصول و قواعد مکتب روانکاوی و سرآمد این مکتب(زیگموند فروید) را بپذیریم ،احتمالاً باید قبول کنیم که ده سال اول زندگی و بخصوص پنج سال اول آن تاثیر بسزایی بر زندگی روحی و روانی ما خواهد گذاشت.

این موضوع که دوران کودکی نقش موثری بر شکل گیری شخصیت آینده ما و ارزش های ذهنی ما دارد تا حدودی مورد قبول مکاتب و بزرگان دیگری نیز در روانشناسی شخصیت است.

شاید بتوان با درصد خطای بسیار کمی گفت که دوران کودکی و نقش موثر آن در شکل دهی به شخصیت انسان انکار ناپذیر است و چالش اهل علم (روانشناسی) بیشتر بر سر میزان این تاثیر است که موضوع بحث ما نیست.

جدای از اینکه این نقش و تاثیر دوران کودکی در شکل گیری شخصیت انسان و به تبع آن شکل گیری جامعه انسانی دارد،تا چه حد باشد، موضوعی که من میخواهم به اختصار به آن بپردازم نقش والدین و بخصوص مادر در این دوران اولیه زندگی است.

نوع برخورد مادر با نوزاد، طریق محبت و مهر ورزی او، نوع توجه او به نوزاد و کودک،طریقه برآورده کردن نیازهای کودک،نحوه آموزش هنجارها و ارزش ها به کودک، نوع نگاه و نگرش (خودآگاه یا ناخودآگاه) والدین به تربیت کودک،

سبک زندگی و رفتار  والدین با همدیگر، محیط خانواده و سبک و سیاق جاری در آن ،و موارد دیگری از این دست ، تنها قسمتهایی از عوامل دخیل در شکل گیری زندگی و شخصیت کودک در دوران اولیه زندگی هستند ولی به نظر میرسد که از جمله مهمترین عوامل و نیروهای تاثیر گذار بر شکل گیری شخصیت کودک در این دوران هستند.

با این نوع نگاه به این موضوع،میتوان گفت که نقش مادران در شکل گیری جامعه ،اگر تاثیرگذارترین نقش نباشد قطعاً از تاثیرگذارترین نقش هاست.

این دوران برای کودکان و نوزادان که شاید در آسیب پذیرترین دوران زندگیشان به سر میبرند،دورانی است که تاثیرات آن ممکن است در تمام طول زندگی فرد، روی تمام انتخاب هایش،تصمیماتش،سبک زندگیش،رفتارش و احساساتش، پابرجا باقی بماند.

شاید همانگونه که میتوان گفت که شخصیت فرزندان تا حدی فرزند مادران است،بتوان گفت که قسمتی از ساخت و ساختار جامعه هم که متشکل از به هم پیوستن همین فرزندان است،فرزند مادران است.

پس احتمالاً بتوان گفت که با دیدن برخی از هنجارها و ناهنجاریهای جامعه و سبک رفتاری حاکم بر آن،به وضعیت و سبک زندگی و رفتاری مادران آن جامعه پی برد.

طبیعی است که این استدلال به هیچ عنوان نمیتواند مطلق باشد،چه اینکه اگر به گونه ای دیگر بنگریم،خود مادران هم به نوعی محصول همین جامعه اند. شاید بهتر باشد  بگوییم که  تمام عوامل دخیل در این مجموعه،همچون حلقه های زنجیری به هم پیوسته هستند که با هم یک "سیستم" را میسازند.

ولی چه بپذیریم و چه نپذیریم،چه درست بدانیم چه نادرست،چه منطقی و چه غیر منطقی بدانیم، مادران و زنان در قسمت عمده ای از تاریخ بشریت،عهده دار این نقش مهم بوده اند و در جامعه ای هم که ما در آن زندگی میکنیم،همچنان عهده دار این نقش هستند.

پس برای داشتن جامعه ای به مراتب بالغ تر از امروز، نیازمند مادرانی به مراتب بالغ تر و آگاه تر از امروزیم.

به عبارتی برای ساختن جامعه ای بهتر از امروز، باید به نقش مادران توجهی بسیار بیشتر داشته باشیم، باید برای آگاه تر ساختن مادران و زنان فکر کنیم، باید برای خارج کردن مادران از نقش صرفاً سنتی مادر به عنوان سرویس دهنده خدمات! و منبع بی چشمداشت برای فرزندان و همسر، تلاش کنیم.

در شرایط حاضر،به نظر میرسد که این وظیفه بیشتر از همه بر عهده فرزندان و مردان جامعه است که به نوعی محصول مادران جامعه اند و از بسیاری جهات وامدار آنان.

امروز روز مادر است،روز زن، روزی که قرارداد کرده ایم تا بیشتر به این نقش خانوادگی و اجتماعی فکر کنیم. شاید بهتر باشد به جای صرفاً هدیه دادن ها و تبریک گفتن های کلیشه ای همیشگی، برای رشد و ارتقا و تعالی این نقش کمی فکر کنیم و قدم کوچکی برداریم...

 

۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۳۷
سامان عزیزی
شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

شاخص دلالی!

فکر می کنم وقتی که سهم قابل توجهی از سیستم اقتصادی یک کشور را "دلالی" و دلالان تشکیل دهند، می توان فاتحه ی اقتصاد آن کشور را خواند.به عبارتی، هرچه تعداد کسب و کارهای دلالی محور در یک اقتصاد بیشتر باشد، می توان نتیجه گرفت که آن اقتصاد، بیمار تر است.

طبیعتاً نقش ساختار ها و سیستم های اقتصادی در شکل گیری و رشد اقتصاد دلالی چشمگیر است اما بعید می دانم بتوان از نقش افرادی که میل شدیدی به مدل درآمدی دلالی محور دارند،چشم پوشی کرد.

این میل شدید به راحت پول درآوردنِ بدون ارزش آفرینی را در بسیاری از کسب و کارهای اینترنتی هم می توان دید. اگر دقت کرده باشید، ظرف این چند سال وزن کسب و کارهایی که ذات دلالی دارند در فضای دیجیتال بسیار بیشتر از وزن کسب و کارهای ارزش آفرین است.

با خودم فکر می کردم که هجوم وحشتناک مردمِ همیشه در صحنه به سمت کسب و کارهای اینترنتی هم احتمالاً ناشی از همین مدل ذهنی دلالی محور است(البته یکی از دلایلش) که در آرزوی یک شبه پول دار شدن هستند، پولی که برایش زحمت زیادی نکشیده باشند.

بگذریم.

 

چند روز پیش با صحنه ی جالبی مواجهه شدم. در یکی از خیابان های شلوغ تهران، دیدم که یک "داد زن"(یعنی کسی که در خیابان های شلوغ داد می زند و توجه مردم را جلب می کند و به خرید محصول ترغیبشان می کند)، مشغول تبلیغ برای یکی از خودروساز(ببخشید خودروباز!) های اصلی کشور است.

قبلاً دیده بودم که برای کالاهای مختلفی مثل شلوار و مانتو و پیراهن و غیره، دادزن استخدام کنند اما این یکی را دیگر ندیده بودم.

"تحویل فوری همه ی محصولات فلان و فلان با شرایط ویژه و الی آخر".

جلو رفتم و از دادزن پرسیدم : می خواهم فلان ماشین را بخرم باید چکار کنم و به کجا مراجعه کنم؟. گفت برو طبقه بالا ،در عرض چند دقیقه کارت راه می افتد.

گفتم شما نمایندگی رسمی هستید؟ گفت نه.ولی الان نمایندگی ماشین نداره به شما تحویل بده، مال ما آماده تحویله و سریعاً برات سند می زنیم.

خلاصه اینکه تمام خدمات نمایندگی رسمی را عرضه می کردند.

تصمیم گرفتم که نقشم را تا آخر بازی کنم(یعنی تا قبل از خرید) و در نهایت متوجه شدم که شبکه بزرگی در کشور به این حرفه ی شریف مشغول هستند. باقی داستان را احتمالاً خودتان شنیده اید.از اختلاف قیمت کارخانه و بازار تا ایجاد بازار سیاه برای انواع خودرو ها.

 

واقعاً این اقتصاد بیمار ما را چه تیماری است؟ در جایی که اکثریت قریب به اتفاق سلول های جامعه فقط به پیشرفت خودشان فکر می کنند،چقدر می توان به بهبود امید بست؟

آن روز یکبار دیگر به یکی از تفاوت های اساسی ای که فرهنگ های توسعه نیافته با فرهنگ های توسعه یافته دارند ایمان آوردم.

"در فرهنگ های توسعه نیافته، انسان ها به پیشرفت فکر می کنند

و در فرهنگ های توسعه یافته به رشد.

پیشرفت با سنجش موقعیت ما نسبت به دیگران تعریف می شود،

و رشد، به سازنده بودن حضور ما در کنار دیگران.

سلول سرطانی، سلولی است که پیشرفت خود را به رشد در کنار دیگران ترجیح می دهد."

محمد رضا شعبانعلی.

 

آیا تا به حال درصد سرطانی بودن خودمان را در جامعه سنجیده ایم؟

منش و رفتارمان. ماهیت کسب و کارمان. ذات پولی که در می آوریم از چه جنسی است؟و سوالاتی از این دست.

 

۱ نظر ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

سه تفسیر متفاوت از happiness از زبان ملکیان

یکی از معلم های عزیزم(مصطفی ملکیان)، در سخنرانی ای که در رونمایی از کتاب "سیاست شادکامی" داشتند بحثی را در مورد تفسیر های مختلفی که از مفهوم شادی و شادمانی می شود داشت مطرح کردند که در این مطلب سعی میکنم قسمتی از آن بحث را که فکر می کنم برای همه ی ما مفید است به صورت مختصر و با کمی تغییرات(در جهت خلاصه کردن آن) خدمتتان نقل کنم.

 

زندگی کامروایانه یا زندگی آرمانی یا زندگی کمال مطلوب، چیزی است که احتمالاً همه ی ما در پی آن هستیم و آرزویش را داریم.و کسی که زندگی اش کامروایانه است را انسان کامروا می نامیم. در واقع کسی که آرزوهایش را محقق کرده و به خواسته های درونی اش رسیده است را کامروا می نامیم.

در زبان انگلیسی، برای مورد خطاب قرار دادن این انسان کامروا، از ریشه های  Happy استفاده می شود.می گویند که او Happily زندگی می کند یا زندگی اش Happiness دارد.

ایشان توضیح می دهند که کسانی که در مورد کامروایی و انسان کامروا می نویسند، ممکن است از سه نگاه و تصور مختلف به آن بنگرند.لذا برخی مواقع دو نویسنده در مورد Happiness می نویسند و تصور خواننده هم این است که هر دو نویسنده در مورد یک چیز صحبت می کنند، در صورتی که چنین نیست.(درست مثل بحث "شیر" و "شیر".آن یک شیر است اندر بادیه و الی آخر).

بنابراین وقتی که می خواهیم کتابی در مورد کامروایی بخوانیم یا پای صحبت کسی در این زمینه بنشینیم، بهتر است ابتدا تشخیص دهیم که نویسنده یا گوینده، کدام تفسیر از کامروایی را مد نظر دارد.

 

سه تفسیر متفاوت از زندگی کامروایانه وجود دارد:

1- تفسیر تقدیر گرایانه

تفسیر تقدیر گرایانه می گوید که زندگی کامروایانه داشتن به بخت و اقبال آدمی بستگی دارد.اگر انسانی کامرواست به این معنی است که خوش اقبال بوده است. متفکران زیادی از یونان و روم باستان گرفته تا عصر حاضر از این نظریه طرفداری کرده اند. این متفکران معتقدند که خوش اقبالی و بداقبالی تو ،به خود تو بستگی ندارد بلکه وابسته به این است که هستی چه اوضاع و احوالی را برای تو پدید بیاورد.

بنابراین با تفسیر تقدیر گرایانه، کامروایی یا Happiness را باید به خوش بختی ترجمه کرد.چرا که فقط بخت و اقبال انسان است که کامروایی یا نا کامروایی او را رقم می زند.

رابرت سولومون و برنارد ویلیامز از جمله طرفدارن این دیدگاه در عصر حاضر هستند.

 

2- تفسیر لذت جویانه

این تفسیر می گوید که میزان لذتی که عاید هر فرد می شود،عامل تعیین کننده کامروایی اوست و ناکامروایی نیز از میزان الم و رنجی است که نصیب انسان می شود. در واقع کامروا کسی است که بیشترین لذت ممکن را در زندگی برده باشد و ناکامروا کسی است که بیشترین الم ممکن را در زندگی برده باشد.

مطابق این نظریه، بهترین ترجمه برای Happiness ،خوشی است.شخص کامروا کسی است که در زندگی خود، خوش است.

 

3-تفسیر انسان گرایانه

این تفسیر می گوید که انسان کامروا، کسی است که زندگی ای درخور یک انسان داشته باشد. بنا به این تفسیر، اگر به گونه ای زندگی کنیم که سزاوار انسان است، کامروا خواهیم شد. برای کامروایی، آن چیزی را که تنها انسان مستحق آن است را باید وارد زندگی خود کنیم. به عبارت دیگر، اگر موهبت یا مواهبی هست که مختص انسان است، باید آن(ها)را وارد زندگی خود کنیم تا کامروا شویم.

جرمی بنتام، ۹ معیار برای اندازه گیری خوشی(لذت) تعیین کرده بود و آن ها را سنجه ای برای زندگی خوش معرفی کرده بود. جان استورات میل، با اینکه دیدگاه کلی بنتام را پذیرفته بود، اما یک نقد اساسی داشت که راه او را از استاد خود تا حدودی جدا کرد و آن جمله ی معروف را گفت:

“یک سقراط نا شاد، بهتر از یک خوک شاد است.”

اگر سخن بنتام درست باشد، مسلما یک خوک شاد، بر یک سقراط ناشاد ترجیح دارد. چرا که یک خوک شاد، زندگی ای سرشار از لذت دارد، اما یک سقراط نا شاد، زندگی ای خالی از لذت دارد. استورات میل می گوید که یک سقراط اگر نا شاد هم باشد واجد موهبت خاصِّ انسانی است ولی یک خوک، هر چقدر هم که شاد باشد، موهبت خاصِّ انسانی را ندارد، و چون موهبت خاصِّ انسانی به موهبت خاصِّ خوکی رجحان دارد، یک سقراط ناشاد، بهتر از یک خوک شاد است.

بنابراین اگر یک انسانی بتواند مثل سقراط زندگی کند، اما نا شاد باشد و زندگی او کمبود لذت داشته باشد، ترجیح دارد که مثل خوک زندگی کند، اما زندگی او سرتاسر پر از لذت باشد. جان استورات میل می گوید که مسئله ی آدمیان، فقط مسئله ی لذت و الم نیست، بلکه مسئله ی آن ها این است که چقدر انسان اند. البته که اگر بتوان آن انسانیت را با لذت هم همراه کرد که عالی است، اما اگر بین انسانیت و لذت تعارضی ایجاد شد، آدمی باید به دنبال آن انسانیت برود، نه لذت.

این تفسیر، تقدیر و لذت را در کامروایی، بی نقش می داند، بلکه انسانی زیستن را معیاری برای کامروایی می داند.

در این تفسیر، مصطفی ملکیان  Happiness را به بِهروزی ترجمه می کند.

 

اگر مورد اول را به بخت و اقبال بسپاریم!، برخی از تفاوت های دو دیدگاه دیگر را می توانیم اینطور لیست کنیم:

- خوشی، به خوشنودی ما از زندگی بستگی دارد اما بهروزی به لیاقت انسان نامیدن ما بستگی دارد.

- خوشی به خواسته های انسان توجه می کند ولی بهروزی به نیاز های ما توجه می کند.(نیاز چیزی است که اگر یک ارگانیزم(گیاهی،جانوری یا انسانی) از آن محروم شود، بقای کمی و کیفی آن ارگانیزم به خطر می افتد اما در صورت نرسیدن به خواسته چنین نیست و فقط لذت و الم دخیلند یعنی یا لذت نمی برد یا الم می برد اما بقای او به مخاطره نمی افتد)

خواسته، چیزی است که ما از آن باخبریم(یعنی می دانیم چه می خواهیم و از آن آگاهیم) اما نیاز،چیزی است که ممکن است از آن باخبر نباشیم و به آن آگاهی نداشته باشیم.(من دلم بستنی می خواهد(خواسته ای از آن باخبرم). من سرطان خون دارم و علائمی هم مشاهده نکرده ام و به تشخیص و درمان نیاز دارم(نیازی که ممکن است به هر دلیلی از آن آگاهی نداشته باشم))

بنابراین ما در تشخیص خواسته ها نیازی به متخصص نداریم ولی در تشخیص نیاز ها به متخصص نیاز داریم.

در طول تاریخ متفکران و متخصصان زیادی بوده اند که در مورد اینکه ما چه نیاز هایی داریم سخن گفته اند و تا به حال به وفاق کاملی در این زمینه نرسیده ایم. اما برخی از متفکران بر این باورند که ما چهار نیاز اساسی داریم که عبارتند از حقیقت طلبی(راستی)، جمال جویی(زیبایی)، خیر خواهی(خیر) و عشق و دوستی.

 

پی نوشت: برای دسترسی به متن کامل سخنرانی می توانید به این صفحه مراجعه نمائید.

 

۰ نظر ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۱
سامان عزیزی
يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۵۳ ق.ظ

فکر درست در زمان درست

" هیچ چیز به اندازه ی فکری که زمان تحقق آن فرا رسیده باشد قدرتمند نیست."

ویکتور هوگو.

 

۰ نظر ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۵۳
سامان عزیزی