زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۶۵ مطلب با موضوع «نگرش» ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ

تسلی بخشی های فلسفه-مختصر و مفید

تا به حال از آلن دوباتن هیچ کتابی نخوانده بودم.حدود یکی دو سال پیش بود که متمم کتاب "تسلی بخشی های فلسفه " را معرفی کرد. بر اساس لیستی که برای کتاب خواندنم تدوین کردم، به تازگی به این کتاب رسیدم و مطالعه اش کردم.

محتوای این کتاب را می شود از عنوان آن حدس زد. در واقع آقای دوباتن تلاش کرده از میان فیلسوفان مختلف در طول تاریخ، افرادی را انتخاب کند که بخشی از فلسفه ی آنها می تواند تسلی بخشِ بخش هایی از مسائل و رنج های زندگی ما باشد.

او شش فیلسوف را انتخاب کرده و در شش فصل این کتاب به تشریح آن بخش از فلسفه ی آنها پرداخته که می تواند کمک کننده باشد.

با وجود اینکه با نظرات و تفکرات این فیلسوفان(بجز سنکا) ،ظرف سال های گذشته تا حدی آشنایی پیدا کرده ام و کل آثار برخی آنها و برخی از آثار برخی دیگر از آنها! را مطالعه کرده ام ولی باز هم نگاه دوباتن به این فلسفه ها را دوست داشتم و برایم نکات تازه ای هم داشت. نکاتی که کمک می کنند شناختم از این فیلسوفان کمی بهتر و بیشتر شود.

جالب اینجاست که در انتخاب این فیلسوفان به نگاه اپیکور وفادار مانده(البته به نظر من) که می گفت: " فلسفه ای که دردی را از انسان دوا نکند پوچ است".

به هر حال اگر بخواهم این کتاب را در چند کلمه توصیف کنم ،همان تیتری را که برای این مطلب برگزیدم انتخاب می کنمتسلی بخشی های فلسفه-مختصر و مفید.

 

در این کتاب :

از سقراط می آموزیم که در ارزیابی از خودمان به جای اهمیت دادن به نظر و حمایت دیگران از افکار و اعمالمان، به معقول و منطقی بودن آنها بها بدهیم. به ما یاد می دهد از روشی منطقی و قابل اتکا تر نسبت به سایر روش های رایج عامیانه، درستی یا نادرستی عقایدمان را محک بزنیم.

"حقیقت تا جایی که برای انسان قابل دسترس است، در گزاره ای نهفته است که ابطال آن ناممکن به نظر می رسد. اگر بفهمیم چیزی چه نیست، می توانیم تا بیشترین حد ممکن به درک چیستی آن نزدیک شویم"

 

از اپیکور یاد  می گیریم که اگر پول داشته باشیم ولی از نعمت دوستان، آزادی عمل، و زندگی تحلیل شده(تفکر) محروم باشیم، هرگز خوشبخت نخواهیم بود و اگر از این سه نعمت برخوردار باشیم ولی پول نداشته باشیم، هرگز بد بخت نخواهیم بود.

 

سنکا راهی برای مواجهه با گپ و فاصله ی میان خواسته ها و مطلوب هایمان با واقعیت زندگی و جهان را نشان می دهد

و مونتنی ،این فیلسوف دوست داشتنی، ما را با محدودیت های فیزیولوژیکمان آشتی می دهد و کمک می کند تا خودمان را با تمامیت وجودمان بپذیریم.و البته مونتنی آموزه های زیاد دیگری هم برای ما دارد که دوباتن برخی از آنها را برایمان تعریف می کند.مثل تشریح و بسط این گفته که "من انسانم و هیچ چیز انسانی برای من بیگانه نیست"

 

از شوپنهاور تسلی بخشیدن به خودمان را وقتی که شکست عشقی! می خوریم یاد می گیریم.

و در نهایت در فصل پایانی کتاب(که به نظر من مفیدترین بخش آن است)، از نیچه می آموزیم که چطور با سختی ها و درد و رنج زندگی مواجهه شویم.چطور از آن به عنوان موهبتی برای صعود و تعالی مان استفاده کنیم.

 

این کتاب را انتشارات ققنوس  با ترجمه عرفان ثابتی منتشر کرده است.

۱ نظر ۲۵ آبان ۹۶ ، ۰۰:۳۸
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ق.ظ

chooser هستیم یا picker

chooser ها کسانی هستند که به تصمیم ها و انتخاب هایشان فکر می کنند.

 چوزر ها تشخیص می دهند که کجا ضرورت دارد تصمیم بگیرند و کجا درگیر فرآیند تصمیم گیری نشوند.بخصوص در مورادی که پروسه ی انتخاب و تصمیم گیری نتیجه ای جز استهلاک روح و روان شان ندارد.

آنها با تمام قوا دنبال گزینه ی مطلوبشان می گردند و اگر پیدایش نکنند راهی برای افزایش مطلوبیت گزینه هایشان پیدا می کنند.

آنها معمولاً با تصمیم هایشان دنیای بهتری برای خود و اطرافیانشان می سازند.

چوزرها فرصت و روحیه ی این را دارند که اهدافشان را تغییر دهند

چوزرها می دانند که تصمیم خوب گرفتن،احتیاج به زمان و انرژی و توجه دارد و می توانند تشخیص دهند که این منابع محدودِ زمان و توجه و انرژی شان را در کجا صرف کنند .آنها با تکیه بر تجربه کردنش هایشان قوانین و دستورالعمل های ساده ای برای مدیریت این منابعشان پیدا می کنند(مثلاً با کمک تصمیم های مرتبه دو*).

چوزر ها می دانند برای هر تصمیمی ،چقدر وقت و انرژی صرف کنند.می دانند که نباید آنقدر سریع و چشم بسته گزینه ای را انتخاب کنند که مطلوبیت و رضایتشان را قربانی انتخاب سریع کنند و آنقدر برای یک تصمیم ساده وقت صرف نکنند که انرژی و وقت و توجه شان قربانی شود.

آنها یاد می گیرند که گزینه هایشان را محدود کنند(در واقع تعداد زیادی از گزینه های پیش رو را با هوشمندی حذف می کنند) تا بتوانند تصمیم بهتری بگیرند.

picker ها غالباً به انتخاب ها و تصمیم هایشان فکر نمی کنند.

آنها صرفاً می خواهند هر چه سریعتر از بین گزینه های موجود یکی را انتخاب کنند و خودشان را از فرآیندِ دشوار تصمیم گیری که نیازمند فکر کردن و صرف انرژی ذهنی است، خلاص کنند.

پیکر ها معمولاً تصمیمات گله ای می گیرند.به عبارتی بخاطر فکر نکردن به تصمیم ها و انتخاب ها یشان، و ترس از باخت در انتخاب هایشان، سراغ انتخاب های کم ریسک تر می روند که مورد تائید عرف و عامه ی مردم است.(مثل دروازه بان هایی که می دانند احتمال مهار توپ در ضربات پنالتی که به سمتشان می آیند،چه به سمت چپ یا راستشان بپرند و چه در جای خودشان بمانند برابر است، ولی چون در جای خود ماندن و هیچ کاری نکردن، مورد تائید عامه مردم نیست و ممکن است به آنها خرده بگیرند که "چرا هیچ کاری نکردی؟"، باز هم به صورت شانسی به یک سمت دروازه جهش می کنند)

پیکر ها به دلایل مختلفی، توان و فرصت تغییر اهدافشان را ندارند و می خواهند زودتر یک گزینه را بردارند و بروند.

آنها معمولاً رضایت و مطلوبیت انتخاب هایشان را قربانی تصمیم های سریعشان می کنند.

پیکر ها در موارد زیادی دچار "خطای عمل" می شوند و می خواهند فعال به نظر بیایند،حتی اگر به چیزی نرسند.

آنها معمولاً در میان گزینه های مختلف دچار گنگی و گیجی می شوند و مجبور می شوند که بدون فکر یک گزینه را انتخاب کنند.

 

منابع: کتاب paradox of choice نوشته بری شوارتز-کتاب هنر شفاف اندیشیدن رولف دوبلی


* تصمیم مرتبه دو، به تصمیماتی گفته می شود که ما یکبار برای همیشه(یا برای مدت معینی)، شیوه ی مواجهه با آنها را انتخاب می کنیم و هر بار، مجدداً فکر نمی کنیم و خودمان را درگیر پروسه تصمیم گیری برایشان نمی کنیم.مثال معروف آن بستن کمربند ایمنی خودرو است. به عبارتی یک بار تصمیم می گیریم که هر وقت پشت فرمان نشستیم کمربند را ببندیم حتی اگر برای چند دقیقه قرار است رانندگی کنیم، و هر دفعه این چالش را با خودمان نداریم که الان کمربند را ببندم یا نبندم.

۰ نظر ۲۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۷
سامان عزیزی

یکبار توی یه جاده باریک و پر پیچ و خم کوهستانی مشغول رانندگی بودم.جاده نسبتاً شلوغ بود و کامیونهای زیادی هم در حال تردد بودند. من و تعداد زیادی خودرو سواری دیگر،پشت سر یکی از کامیون های هجده چرخ بودیم.وضعیت پیچ و خم جاده طوری بود که نمیشد سبقت گرفت و در جاهایی که خط جاده ممتد نبود و اجازه سبقت داشتیم ،با توجه به محدودیت دید به خاطر بزرگی کامیون و صف بلند خودروهای دیگر،عملاً امکان سبقت گرفتن وجود نداشت.در قسمتی از جاده که شانه خاکی بیشتری داشت، کامیون کنار رفت و متوقف شد تا خودرو های دیگر بتوانند عبور کنند.

طی مدت زیادی که رانندگی کرده ام،چندین بار چنین رفتاری رو از برخی رانندگان خودروهای سنگین دیدم.البته همونطور که میدونید تعداد این رانندگان نسبت به رانندگانی که چنین رفتارهایی ندارند یا کاملاً برعکس رفتار می کنند! بسیار کم است.

در این فقره آخر، بعد از دیدن این رفتار راننده کامیون، من هم به سمت شانه خاکی رفتم و توقف کردم و پیاده شدم و از راننده بخاطر این کارش تشکر کردم.بهش گفتم: مطمئناً شما برای این کار تون نیازی به تشکر من ندارین.میتونستین این کار رو نکنین و بیخیال، به راهتون ادامه بدین.اصلاً به شما چه که ملت باید با سرعت ده کیلومتر پشت سر شما بیان. ولی شما تصمیم گرفتین با چند دقیقه توقف کوتاه به بقیه راه بدین.دمتون گرم" و خلاصه از همین حرفها.

ایشون هم که از این کار خوشحال شده بود کمی منو تحویل گرفت و یکی دوتا از تجربه های دیگه شو در این زمینه برام گفت.یه چایی هم باهم خوردیم و عازم شدیم.

*

مدیر یکی از شرکت هایی که با هم دوستی نزدیکی داریم تعریف میکرد که :

دوتا کارشناس در یکی از بخش های سازمان داشتیم که عملکرد هردوشونم خوب بود.قرار بود در پایان سال حقوق و مزایای هر دوتاشون افزایش پیدا کنه.یکی از اونها چند ماه مونده به پایان سال رفتار های عجیبی از خودش نشون میداد.گاهی گزارش هاشو گنگ و ناقص تنظیم میکرد و کاری میکرد که حتماً نیاز به حضور خودش برای فهم جوانب گزارش وجود داشته باشه. سم پاشی های مختلفی رو در سازمان شروع کرده بود و کارهای مختلفی از این دست. بعد از مدتی حدس زدم که دوتا هدف رو دنبال میکنه.اول اینکه میخواست قدرت چانه زنی شو برای افزایش حقوق بالا ببره.دوم اینکه یه گروه رو دور خودش جمع کنه و بهشون نشون بده که آدم قلدر و مهمیه و حرفش در این سازمان برو داره و الی آخر.

آخر سال شد و هر دو نفر در جلسات جداگانه ای برای بحث افزایش حقوق مراجعه کردن. کارشناس بی حاشیه در کمال احترام درخواستشو مطرح کرد و توضیحات مختصری در مورد عملکرد و میزان ارزش آفرینی ش داد و از نگاه خودش هم وضعیت سازمان رو تحلیل کرد و به من فهموند که شرایط هر دو طرف رو در نظر گرفته و داره این درخواست رو مطرح میکنه.

کارشناس با حاشیه هم اومد و از همون اول شروع کرد به توضیح اینکه من چقدر خوبم و این شرکت بدون من اینجا نبود و از این قصه ها.درخواستش هم که خیلی بیشتر از حد و اندازه های کار و عملکردش بود مطرح کرد و رفت.

نتیجه اینکه افزایش ده درصدی برای حاشیه دار و بیست درصدی برای بی حاشیه.

چند مورد دیگه هم در بحث عملکرد و گزارش ها پیش اومد و با همین پاسخ ها، کم کم کارشناس داستانمون حاشیه هاشو کنار گذاشت و چسبید به کارش و ما هم بیشتر از قبل خوشحالش کردیم.

*

پسر بچه پنج ساله ای یاد گرفته بود که هر وقت چیزی میخواست با داد و فریاد و گریه و زاری و لجبازی،پدر و مادرشو مجبور به اجابت خواسته اش می کرد. هر بار که موفق و کامیاب میشد،دفعه بعدی جسورتر و لجباز تر میشد و حتماً باید به خواسته هاش میرسید.در واقع با این رفتارش،پاداشی رو که میخواست دریافت میکرد.

پدر و مادرش تصمیم گرفتن که هر وقت چیزی درخواست کرد ولی داد و فریاد نکرد، براش تهیه کنن و کم کم شروع کردن به پاسخ منفی دادن به خواسته هایی که با چاشنی داد و لجبازی همراه بود.

بعد از چند ماه بچه یاد گرفته بود که اگر در خواستی داره مسالمت آمیز مطرح کنه و در موردش حرف بزنه.چون فهمیده بود با این روش زودتر و بهتر از روش سابق میتونه به خواسته هاش نزدیک بشه.

*

در یک فامیل نسبتاً پر جمعیت، دو سه نفر بودن که به دلیل ثروت و جایگاهشون ،به شدت و به طرق مختلف مورد توجه و احترام همه فامیل بودن. ظاهراً این احترام و توجه ، بدون توجه به اینکه این ثروت و جایگاه از کجا اومده بود  و صرفاً بخاطر پولدار بودن اون اشخاص ادامه داشت. حدود پانزده سال بعد، اکثر جوان های فامیل در هر جایی که بودند مشغول پول در آوردن از هر راهی بودن تا از مزایای پولدار بودنی که قبلاً دیده و آموخته بودن بهره مند بشن.

*

مثال هایی از این دست فراوانند و با کمی دقت و موشکافی،احتمالاً بتوانیم نمونه های مختلف دیگری را در محیط و شرایط گوناگون پیدا کنیم.

وقتی سیستمی،به رفتار های خاصی پاداش میده،طبیعیه که اون رفتار ها تقویت بشن و احتمال تکرارشون بیشتر و بیشتر بشه.

در اینجا قصد ندارم وارد مباحث علمی روانشناسی رفتاری بشم و بحث "تقویت رفتار" را برای شما که خودتان به راحتی می توانید با مطالعه کتاب ها و منابع روانشناسی رفتارگرا، یاد بگیرید بازگو کنم. همه ما به صورت شهودی و تجربی تاثیر پاداش و تنبیه را تا حدی میفهمیم.

نکته ای که با این مثال ها دنبال آن هستم این است که ما معمولاً آگاهانه به رفتار های خودمون و اطرافیانمون پاداش نمیدیم. متاسفانه بیشترین تمرکز ما در سطح جامعه بر روی رفتار های منفی و زیر ذره بین قرار دادن اونهاست.

نمیگم که این کار بده، ولی باعث میشه که رفتارهای خوب و مثبت رو بدیهی فرض کنیم و با خودمون بگیم "خوب باید همینطوری رفتار میکرد".

بسیاری از اوقات، ما نا آگاهانه به رفتاری پاداش میدیم و اونو تقویت می کنیم که اگر آگاهانه بهش فکر کنیم،بعیده که این کار رو انجام بدیم.

بیاین کمی از تصویر مدینه فاضله ی خیالی ذهنمون فاصله بگیریم و شرایط واقعی زندگی اجتماعی خودمون رو ببینیم. قبول، باید همینطوری می بودیم که تصویر خیالی مون میگه ولی نیستیم.اتفاقاً خیلی وقتها برعکسشم رفتار می کنیم. پس اگر کمی واقعی تر به خودمون و جامعه مون نگاه کنیم، خواهیم دید که رفتارهای خوب و مثبتی که گاهاً در دیگران مشاهده می کنیم، انقدر ها هم که فکر می کنیم (با در نظر گرفتن شرایط امروز جامعه مون) حق مسلم ما نیست!

کاری که می تونیم انجام بدیم تا روز به روز بهتر بشیم و به همون مدینه ی فاضله ی ذهنی مون نزدیکتر بشیم، اینه که به رفتار هایی که در سطح جامعه می بینیم و از نظرمون خوب و مثبته پاداش بدیم.

منظورم از پاداش در اینجا، صرفاً توجه نشون دادن و ابراز محبت و احترامه. نه بیشتر از این.

اتفاقاً تحقیقات روانشناسان در بحث تقویت(تحقیقات مرتبط با اقتصاد ژتونی-فیلیپس،کینتزی،نوبل و آ کاندی،2008-کازدین،1989-دالری،گلن و ریف،2007)، نشون داده که پاداش ها و تقویت کننده هایی مثل لبخند،تحسین، توجه مثبت و چیزهایی از جنس محبت کردن، تاثیر ماندگار تری بر رفتار ها میگذارن و احتمال اینکه این رفتار تقویت شده در محیط های دیگری هم تکرار بشه رو افزایش میدن و تا حدی میتونن جلوی خاموش شدن این رفتارها رو بگیرن.

 

با این کارِمون، حداقل تاثیری که ممکنه روی جامعه بگذاریم اینه که احتمال تکرار این رفتار رو بالاتر می بریم و همین کار باعث میشه که چرخه های مثبتی برای تقویت رفتار های مثبت و خوب، شکل بگیره.

مطمئناً با مطالعه و آشنایی بیشتر با بحث "تقویت" می تونیم راهکارهای علمی تر و دقیق تری رو یاد بگیریم.با تقویت منفی که کاربرد های جالبی داره آشنا بشیم و غیره. ولی برای شروع میتونیم از ساده ترین و در دسترس ترین راهکارها آغاز کنیم.

 

با کمی دقیق تر شدن نسبت به رفتار های مثبت دیگران،و بی تفاوت نبودن نسبت به اون رفتار ها، می تونیم به اندازه وسع خودمون اثر مثبتی روی محیطی که در اون زندگی و کار می کنیم بگذاریم.

برخی اوقات ما برعکس رفتار می کنیم.یعنی صرفاً به رفتار های منفی و نامطلوب دیگران توجه نشون میدیم. بدانید و آگاه باشید! که کسانی هستند که همین توجه و واکنش منفی شما، برایشان نقش پاداش را دارد.پس خیلی از اوقات بی تفاوتی بهترین واکنش به آن رفتارهاست. بنابراین به جای اینکه نسبت به رفتار های مثبت بی تفاوت باشیم و در عوض به رفتارهای منفی توجه نشون بدیم، بهتره این روند رو معکوس کنیم و به رفتارهای مثبت توجه نشون بدیم و منفی ها رو نادیده بگیریم.

و در آخر خواهشی که دارم اینه که مثل شو من ها نپرین وسط و تشکر کنینwink.اگر واقعاً فکر کردین که یک رفتار، مثبت و خوبه، طرف میتونست انجام نده و کسی هم زیاد بهش خرده نمیگرفت، بهش توجه نشون بدین و طوری که صلاح میدونین! به طرف مقابل این پیام رو بدین که متوجه رفتار خوبش شدین.همین.

*

پایان مطلب.

*

لطفاً اگر تا اینجای مطلب قانع شدین یا حداقل با خودتون گفتین که " بد نیست مدتی امتحانش کنم و ببینم در عمل به چه نتیجه ای میرسم " و " ببینیم این بابا چی داره واسه خودش میگه"، دیگه سراغ پی نوشت ها نرین ولی اگه غیر اینه که بفرمائید:

 

 

 

 

پی نوشت: محض رضای خدا دنبال بهانه نگردین.نگین که این کار باعث میشه که دیگران احساس کنند کاری فراتر از وظیفه و مسئولیتشون انجام میدن و عادت میکنن به اینکه اگر رفتار مثبتشون دیده نشه دیگه این کار رو انجام نمیدن.نگین که توقعشون میره بالا(یا به اصطلاع کف بازاری "پر رو میشن") و هزار و یک بهانه دیگه. ما تا رسیدن به این چالش ها فاصله ی زیادی داریم و وقتی که به اونجا رسیدیم راهکار های مختلفی براش وجود داره.بنابراین  تا چندین و چند سال آینده، با خیال راحت دنبال شکار رفتار های مثبت در سطح جامعه و تقویت اونها باشین.اگر مشکلی هم پیش اومد بیاین همینجا و فحش هاشو به من بدین.

پی نوشت بعدی: همونطور که خدمتتون عرض کردم، این پیشنهادات و یادآوری ها در این نوشته، برای زندگی اجتماعی هستند.یعنی در سطح جامعه و برای دیگرانی که کمتر با آنها ارتباط روزمره و همیشگی داریم. از فردا نرین دم به ساعت از کارمنداتون یا همسرتون یا هر کسی که زیاد باهاش حشر و نشر دارین هی تشکر کنین و بهشون محبت کنین و بعد بیاین اینجا بگین حرفهات وضع رو بدتر کرد.هر چند که اگر کمی دقیق تر و علمی تر مباحث رفتاری در روانشناسی رو مطالعه کنین و از اونها استفاده کنین این اتفاقات هم نمیفته و راضی خواهید بود.ان شالله.

پی نوشت بعدی(برای مخاطبان خاص!): بله ،منم از نقد هایی که به رفتارگرایان وارد میشه اطلاع دارم و چشم بسته چنین پیشنهادی رو مطرح نکردم.همین الان هم قسمت زیادی از وقت من و شما در شبکه های اجتماعی با تکیه بر نتایج و دستاوردهای همین علم روانشناسی رفتاری داره تلف میشه.بگذارین از جنبه های مثبتش هم ،هر چند کوچک و اندک، استفاده کنیم.

پی نوشت بعدی: مطمئناً به این مسئله واقف هستین که اگر یک جاهایی از چاشنی طنز و شوخی استفاده کردم، بخاطر این بود که با لبخند مطالعه بفرمائید و حمل بر جسارت بنده نمی گذارید.(فعل و انفعالات شیمیایی مغز رو دست کم نگیرید)

پی نوشت آخر!: اگر شما هم تجربیاتی در این زمینه(یعنی تقویت رفتارهای خوب و مثبت در سطح جامعه) دارید خوشحال میشم که اینجا بازگو کنید تا من و سایر دوستان هم بتونیم از تجربه تون استفاده کنیم

 

 

 

۱ نظر ۱۹ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۱
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

هین سخن تازه بگو

پیش نوشت: مخاطب این حرفهایم یکی از دوستانم است که مجبور شدم اینجا برایش بنویسم و بعید می دانم چیز به درد بخوری در آن برای خودتان پیدا کنید.ضمناً آنرا در شرایطی نوشته ام که حالت گل و بلبلی نیست.حالتی که سعی ام را کرده ام معمولاً آنطور باشم تا به کسی بر نخورد.هر چند که معتقدم اتفاقاً گاهی باید به ما بر بخورد و کمی دردمان بیاید تا تاثیری بر ما بگذارد.برای خودم که همینطور بوده است.هر وقت دردم آمده خروجی بهتری در زندگیم تجربه کرده ام. پایان پیش نوشتی که در واقع پس نوشت بود.

 

نمی دانم چه مرضی است که ما انسانها همیشه دنبال چیزهای تازه هستیم. 

شاید فکر می کنیم مفهوم "حرکت رو به جلو" دقیقاً مترادف است با حرکت به سمت چیزهای تازه.

درست است که گفته اند از بین دو مذاکره کننده همسطح و هم تراز،آنکه مثلاً مهارت گیتار زدن را هم بلد است در موقعیت بهتری است.ولی نگفته اند که گیتار و کمانچه و ویولن و غواص و کد نویس و معمار و تراشکار و نجار و رقاص و تحلیل گر سیاسی و گاو باز با هم.و همه را هم سطحی و بیربط و بیخودی.

معمولاً چیزهایی که نمی شناسیم یا ندیده و نشنیده ایم و برایمان تازگی دارد جذاب به نظرمان می آیند.خب تا اینجایش طبیعی است اما برخی از ما فکر می کنیم باید با کله خودمان را در چیزهای تازه غرق کنیم.

بعد از مدتی هم که تکلیف مشخص است.هنوز چیز تازه قبلی را فهم نکرده،تازه ی بعدی می آید و آش همان آش کاسه همان کاسه.

اینجا ،بحثم بیشتر در حوزه یادگیری است و شاید در برخی حوزه های دیگر زندگی مصداق نداشته باشد.

 

از خودمان نمی پرسیم که با قبلی ها چه کردیم که آنقدر دنبال یادگیری های تازه می گردیم.

طبیعتاً منظورم این نیست که مثلاً یک کتاب را آنقدر بخوانیم تا پوسیده شود و دانش ما هم چیزی جز فسیل نباشد.ولی حمال کتاب شدن هم،بعید می دانم دردی را از ما دوا کند.

درست است که ممکن است هر مهارت تازه و هر آموخته ی تازه ای دنیای جدید و وسیع تری پیش رویمان باز کند. درست است که قرار نیست هر چیزی که یاد می گیریم را عملی کنیم(که عین نادانی است)،ولی اگر این ورودی ها تاثیر زیادی روی خروجی هایمان نگذارد،احتمالاً راه را خطا رفته ایم.

کسانی را می شناسم که روی موبایل و تبلت و کامپیوترشان ده تا بیست نوع اپلیکیشن نصب کرده اند برای کمک به برنامه ریزی و مدیریت کارها و زمانشان!.جالب این است که باز هم دنبال اَپ های تازه می گردند.کسی نیست بگوید که آخر فلان جان، تو که نصف زمان مفیدت را صرف وارد کردن کارهای بیخودت در این بیست اپلیکیشن می کنی کی وقت می کنی انجام شان دهی؟ نمی گویم از این ابزار ها کمک نگیر. بگیر .ولی حداقل از بیشترِ ظرفیت های یکی دوتایشان استفاده کن اگر باز هم مشکل داشتی برو سراغ اَپ بعدی.گوسفند نگری به منابع اینجا به کارت می آید دیگر.این کارت مثل این می ماند که یک گله گوسفند را سر بریده ای ولی از یک پشمش را برداشته ای،از دیگری رانش را،از دیگری چشم و زبانش را و از آن یکی دنبه اش را. یک گله را لت و پار کرده ای و هنوز نتوانسته ای به اندازه ی یک گوسفند کامل استفاده ببری.

یا کسانی که پنجاه شصت تا زبان برنامه نویسی را یاد گرفته اند و وقتی از آنها می پرسی که "با این همه مهارت های برنامه نویسی که داری تا الان چه کرده ای؟" می گوید به هر حال مهارت آموزی خوب است ،ممکن است روزی به کارم بیایند و هنوز هم دنبال تازه تر هایش می گردد.

دوستی دارم که هر وقت او را میبینم از کشف های تازه اش در فضای وب می گوید.اینکه چطور فلان کار را می توانی از طریق وب بهتر انجام دهی ،چطور این کار را بکنی و چطور آن کار را، خلاصه دایرة المعارفی است در این زمینه. یکبار به او گفتم، اگر روی فلان کشف ات به اندازه کافی وقت میگذاشتی و عمیق تر میشدی، حال و روزت با الانت خیلی متفاوت می بود.اینکه مثل مرغ پر کنده هر روز به اینجا و آنجا سرک می کشی و چهارتا کشف فنی می کنی که فهمیدنشان برای کسی که بهشان احتیاج پیدا کند کار چند دقیقه است و به سهولت و سادگی هم در دسترسند که برایت نان و آب و شعور نمی شود.البته او هم نپذیرفت و هنوز دنبال کشف های تازه و سطحی اش می دود.امیدوارم اشتباه از من باشد و من نفهم باشم نه او.

 

از کسانی که فقط کتاب می خوانند که خوانده باشند،حالم به هم می خورد.حشر و نشر با یک از همه جا بیخبر را که همه توان ذهنی اش را به کار می گیرد و با آزمون و خطا راهش را پیدا می کند به کسانی که همه ی "چگونه فلان غلط را انجام دهیم؟" ها را از بَرَند ولی در عمل همه جای زندگی شان میلنگد و تحلیل هایشان در حد یک ضبط صوت هم نیست(یا طوطی)،ترجیح می دهم.

اینها با حفظ کردن و دانستن چند چیز مختلف از جاهای مختلف و مواجهه شدن با چند چشم گشاد شده و متعجب که تحسینشان می کنند، دچار توهم فهمیدن می شوند.اینها مثل غده سرطانی هستند.در جامعه می گردند و همه ی سلول های دیگر را آلوده می کنند.

اگر رفتی یک کتاب خواندی و بعد از آن ده کتاب دیگر برای بررسی و فهم همان موضوع مطالعه کردی و بعد از آن توانستی آموخته هایت را به زبان ساده برای یک بچه شش ساله توضیح بدهی،آنوقت بیا تا کمی با هم و برای هم تره خرد کنیم.

اگر کتاب خواندن را به عنوان نمادی از یادگیری در نظر بگیریم، مخاطب این حرف ها کسی نیست که در زندگیش چند کتاب محدود خوانده است. مصداق این حرف ها به چیز های زیادی از جمله سطح فکر و نگرش فرد،ظرفیت یادگیریش،توانایی تحلیلش و غیره مربوط است. کسی که حداقل صد یا دویست  کتاب نخوانده یا مثلاً به طور میانگین روزی سه یا چهار ساعت مطالعه برای پنج سال،نداشته است،مصداق این حرف ها نیست.چنین فردی باید حالا حالاها بخواند و یاد بگیرد،تا حداقل در مغزش چیزهایی برای فکر کردن پیدا کند.

 

دوست عزیزم، اول قبلی ها را خوب هضم و سپس دفع کن،بعد برو سراغ خوراک تازه.چون به قول یکی از معلم های خوبم،در غیر اینصورت چیزی جز سوء هاضمه در انتظارت نیست.سوء هاضمه هم درد بدی ست.نمی دانم کشیده ای یا نه.

 

بیخودی نوشت: به نظرم برای نوشتن ادامه این مطلب، بیشتر از آن عصبانی هستم که ادامه اش را بنویسم.بهتر است تا کار به جاهای باریکتر نکشیده تمامش کنم.شاید بعداً ادامه اش را نوشتم.همسرم گفته بود وقتی عصبانی هستی نرو سمت اینترنت و برو در دفترچه ات بنویس ولی کو گوش شنوا.

 

۲ نظر ۱۰ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۰۰ ق.ظ

کالباس خورید یا قورمه خور!

بودن در طبیعت،همیشه یکی از لذت های زندگی ام بوده است.معمولاً هم مکان هایی را برای رفتن ترجیح میدهم که بکر و دست نخورده باشند.مردم به آنجا رفت و آمد زیادی نداشته باشند.کمتر پا خورده باشد و از گندکاری های ما انسانها تا حدی مصون مانده باشد. همیشه هم لازم نیست جای دوری باشد، احتمالاً با کمی تلاش و بررسی می توانیم در اطرافمان چنین جاهایی پیدا کنیم.

یکبار که جای پرت و زیبایی در کنار دریا نشسته بودم و فکر می کردم مسیر کسی به آنجا نخورد(زهی خیال باطل!) برای مدتی نسبتاً طولانی همانجا ماندم (تقریباً به اندازه ای که یک قورمه سبزی خوشمزه جا بیفتد!). در این فاصله حدود ده الی پانزده گروه دو سه نفره آمدند و رفتند و من که کم کم متوجه شده بودم که باید قید تنهایی و لذت بردن از دریا را بزنم، بیشتر توجه ام را متوجه آنها کرده بودم.البته چاره ی دیگری هم نداشتم!

اول چند نفری آمدند و متین و آرام چهار پنج دقیقه ای دریا را نگاه کردند،عکس گرفتند و به سرعت رفتند.

گروه بعدی که صدای آهنگ های گوشخراششان جلوتر از خودشان می آمد سر رسیدند و به محض رسیدن یکی از آنها بیرون پرید و با چنان ذوقی گفت"عجب جای قشنگی" که من فکر کردم این یکی دیگر تا شب ماندگار است. بعد از چند ثانیه چوب دستیِ عکس بیاندازشان را در آوردند و از زوایای مختلف و با ژست های محیرالعقول چند عکسی گرفتند و با همان سرعت و سر و صدا دور شدند.

گروه بعدی آنقدر آرام آمدند که من در ابتدا اصلاً متوجه آمدنشان نشدم.ریش داشتند و جدی به نظر میرسیدند!.با خودم گفتم اینها دیگر اهل سلفی گرفتن نیستند ولی در کمال تعجب دیدم که تعداد سلفی هایشان و البته ژست های محیرالعقولشان از گروه قبلی بیشتر است و حتی با سرعت عمل به مراتب بالاتری کارشان را بلدند.

گروه های بعدی هم تقریباً همین حال و روز را داشتند.

از همان اول،فقط یک مادر با فرزند خردسالش ماندگار بود و به نظر میرسید دارد از دریا لذت می برد. بچه مشغول آب بازی بود و مادر در کنارش نشسته بود. فاصله زیادی با من داشتند و من هم با همین خیال خام پرونده این گروه را بسته بودم تا اینکه کاشف به عمل آمد که بعله مادر در تمام مدت سر در گریبان موبایلش فرو کرده بوده و دریا را صرفاً به عنوان دستیار و پرستار کودکش در نظر گرفته بود که دلبندش را سرگرم کند و مزاحم ایشان نباشد.

۱ نظر ۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۰
سامان عزیزی
يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۲ ق.ظ

توصیفی آشنا

 

 

۰ نظر ۰۷ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۲
سامان عزیزی
دوشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۹ ق.ظ

یک پیشگویی از شوپنهاور

 

 

پی نوشت: نقل از کتاب "در باب حکمت زندگی" از شوپنهاور با ترجمه محمد مبشری

پی نوشت بعدی: در جای دیگری می گوید  "سر دیگران محل فلاکتباری برای یافتن نیک بختی حقیقی است" که به نظرم ارزشش را دارد که هر روز صبح آنرا به خودمان یادآوری کنیم.

 

 

۰ نظر ۰۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۹
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۸ ق.ظ

سوال دان

"سوال دان" چیزی شبیه "نمکدان" است!

فکر میکنم همیشه پرسیدن سوال خوب، از یک جواب خوب مهم تر بوده و هست.

فکر میکنم ارزش یک سوال خوب،بارها بیشتر از چندین  جواب خوب است.

فکر می کنم سوالاتی که از خودمان می پرسیم تاثیر بسیار بیشتری از سوالاتی که از دیگران می پرسیم،روی مدل ذهنی و نگرش ما دارند.

فکر میکنم بوده اند بزرگانی که همه ی زندگی شان را صرف یافتن یک سوال کرده اند. و بزرگان دیگری هم بوده اند که تمام زندگی شان را وقف کار کردن روی پاسخ یا پاسخ های یک سوال کرده اند.

بگذریم.اهمیت سوال پرسیدن و ارزش سوال خوب پرسیدن را احتمالاً همه ما می دانیم.

*

البته به نظرم میرسد شباهت "سوال دان" با "نمک دان" که آن بالا گفتم،چیزی فراتر از وزن و قافیه است.

سوال خوب،اگر در حال پختن آش خوشمزه ای در زندگی مان باشیم،مانند نمک،می تواند طعم و مزه غذا را بهتر یا حتی دگرگون کند. اگر هم زندگی مان مانند زخمی چرکین برایمان باشد،سوال خوب ،باز هم مانند نمک، درد و رنج زیادی را به زخم مان تحمیل خواهد کرد ولی در اکثر مواقع باعث بهبود زخم مان خواهد شد.

با میانمایگان کاری نداریم.آنها نه زخم چرکین دارند و نه در تدارک آش خوشمزه برای زندگی هستند.نمک بیشتر احتمالاً فقط "شور" شان می کند.

*

داشتم فکر می کردم که کار خوبی است اگر در مورد مهمترین سوال هایی که ممکن است  با ارزش ترین سوال های زندگی مان هم باشند،فکر کنم.

طبیعتاً بسیاری از سوال هایی که از خودمان می پرسیم منحصر به زندگی خودمان هستند ولی به نظرم سوال های مهمی هم هستند که در زندگی همه ما معنا دارند.(منظورم سوالات فلسفی ای از قبیل : از کجا آمده ام  و به کجا می روم نیست!)

در این مسیر قطعاً به کمک نیاز دارم.لطفاً اگر می توانید کمک کنید،کمکتان را دریغ نکنید.شاید زیر این مطلب جای مناسبی برای همفکریمان باشد.شاید با کمک هم توانستیم لیستی چند تایی از بهترین سوالاتی که باید از خودمان بپرسیم را استخراج کنیم.استخراج را از آن جهت می گویم که درست مانند استخراج الماس از معادن، ما هم خوب است سوالات مان را از معدن زندگی خودمان استخراج کنیم.یا اگر استخراجش هم از معدن دیگری بوده،ما در زندگی مان تجربه اش کرده باشیم.به عبارتی صیقل خورده خودمان باشد.

 

در کنار صفحه اصلی وبلاگ،یک دسته بندی جدا گانه هم برای این پست در نظر می گیرم که دسترسی و پیدا کردنش در آینده آسان باشد.

اگر در مورد سوالتان هم کمی توضیح بنویسید خیلی بهتر است ولی اگر ننوشتید هم مهم نیست،اصل سوال اهمیت بیشتری دارد.بزرگ و کوچکی سوال هم به نظرم اهمیت ندارد.

 

مدتی صبر می کنم تا اگر دوستانی که به اینجا سر می زنند حوصله داشتند و برای تدوین این سوالات کمک کردند،با همفکری هم این بحث را به جایی برسانیم.شاید به درد همه ما بخورد.شاید هم نخورد.به هر حال فکر میکنم صرفِ قدم گذاشتن در مسیرش  ارزشمند است.

در مطلب قبلی ام سوالی را مطرح کردم که برای شروع آنرا زیر همین پست دوباره می آورم.

 

پی نوشت: در آینده نه چندان دور (اگر عمر و فرصتی بود) می خواهم با کمک مطالبی که از متمم یاد گرفته ام،لیست سوالاتی که در حوزه کسب و کار باید از خودم بپرسم را تدوین کنم.طبیعتاً در نوشتن هر بیزینس پلانی باید به سوالات مهمی در مورد کارمان پاسخ دهیم ولی قرار نیست همه سوالات مهم ما در این قالب جا بگیرند.کار سختی ست و امیدوارم از عهده انجامش بربیام.

۵ نظر ۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۸
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۲ ق.ظ

چرا خودکشی نمی کنید؟

چرا خود کشی نمی کنید؟

سوال عجیبی به نظر می رسد اما من فکر می کنم باید این سوال را  هر چند وقت یکبار از خودمان بپرسیم.

چند وقت یکبارش هم  بستگی به آدمش دارد.

 

از جواب های سطحی که بگذریم، به نظرم جواب دادن به این سوال می تواند تاثیر غیر قابل تصوری روی زندگی و مسیرمان داشته باشد.

با اینکه می دانم که دارم افراط می کنم ولی گاهی فکر میکنم(یا بهتر است بگویم حدس میزنم) همه ی آنهایی که سرشان به تنشان می ارزیده،خود آگاه یا نا خودآگاه ،حتی برای یکبار هم که شده این سوال را از خودشان پرسیده اند.

فکر نمی کنم بتوانیم به سرعت و سادگی به خودمان جواب دهیم. ممکن است جواب های ما در برهه های زمانی مختلف  تغییر کنند و حالات مختلف دیگر.

مطمئن نیستم ولی شاید جوب این سوال بتواند نقش ستاره قطبی را در مسیرمان ایفا کند.(البته اگر فکر می کنید به آن نیاز دارید!)

 

پی نوشت:لطفاً اگر جوابی برایش پیدا نکردید خودکشی نکنید.ممکن است فردا جوابی برایش داشته باشید.

 

۱ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۰۱:۲۲
سامان عزیزی
شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۱ ق.ظ

تفاوت شانس ریاضی با شانس خرافی

فرض کنید بعد از مدتها که ماشینتان را عوض کرده بودید و اتفاقاً همین دیروز هم برده بودیدش کارواش و باران هم نیامده بود! ،یکی از اقوام همسن و سالتان را در خیابان دیدید و مجبور شدید سوارش کنید.بعد از گپ و گفت های دوستانه و پرسیدن احوال فک و فامیل از هم، پیاده اش می کنید و ماشینتان را در پارکینگ با دقت خاصی پارک می کنید!.

فردا صبح ، سرحال و قبراق بیدار می شوید و بعد از مراسم صبحگاه، عازم محل کارتان می شوید. دارید خرامان خرامان رانندگی می کنید که ناگهان یک از خدا بی خبرِ نا راننده، چنان به شما می کوبد که زبانم لال! اول احساس می کنید مرده اید و از بالا دارید به ماجرا نگاه می کنید. به هر حال پیاده می شوید و باقی ماجرا را هم که همگی می دانیم.

بعد از ظهر  دارید به این قضیه فکر می کنید و دنبال دلیل تصادفتان می گردید، چون جایی در اعماق مغزتان باور ندارید که تصادف،تصادف است و باید دلیل دیگری هم داشته باشد. نمی شود که کسی از من بپرسد که چرا تصادف کردی و من فقط بگویم که به هر حال تصادف است دیگر،پیش می آید. مخصوصاً مادر بزرگ، که اصلاً با این دلایل قانع نمی شود.

احتمالاً تا اینجای داستان، خودتان آن دلیل دیگر را ساخته اید و به ذهنتان آمده است.(اگر نیامده که برایتان خوشحالم و نیازی به خواندن ادامه این مطلب ندارید).

کم کم یادتان می آید که بعله، دیروز یکی از فوامیل همسن و سالتان را سوار کردید. یاد خاطراتتان با فامیلتان می افتید و با خودتان می گوئید که "فلانی از اول هم چشم نداشت موفقیت منو ببینه" و ادامه نشخوار های ذهنی.

 

 اینجا باید کسی باشد و بگوید: خب برادر من،خواهر من، به خودت یه زحمت بده و برو آمار تصادفات داخل شهری رو بگیر. هر جور حساب کنی باید تا الان هم چند بار بیشتر تصادف میکردی.چرا زمین و زمان رو به هم میدوزی تا یکی یا چیزی رو پیدا کنی که این تصادفت رو بهش ربط بدی.تافته ی جدا بافته که نیستی. تو هم یک مولکولی میان کلونی مولکول ها که آمارشان را می گیرند!

*

چرا اینطوری هستیم؟

به نظر میرسد که مغز ما برای اینکه احساس آرامش و آسایش کند ،نیاز دارد داستانی ساده،سریع ، علت و معلولی و قابل پذیرش بسازد. اگر نسازد مجبور است تلاش بیشتری بکند،سرچ کند،بازیابی کند،تحلیل وارزیابی کند و انرژی مصرف کند.از آنجا که منابع انرژیش هم محدود است با هر ترفندی شده می خواهد انرژیش را نگه دارد و مصرفش نکند.

بگذریم.دلیلش را احتمالاً همه شما بهتر از من می دانستید.

*

به نظرم تفاوت مهم شانس ریاضی با شانس خرافی در ذهن ما در یک کلمه است: داستان.

حالا اگر "جذاب" را به آن چسبانید که فبهالمراد.

می دانیم که داستان ها اول و انجامی دارند،معنایی قابل قبول به ما می دهند، سر و ته دارند و میانه ی مغز ما با آنها بسیار خوب است.اصلاً دوستان "جون جونی" هستند.

می دانم،این را هم در کتابها خوانده بودید و می دانستید.

 

خوب اگر می دانستید چرا در ماجرای اول بحثمان،آن داستان دیگر را هم ساختید؟

نگران نباشید.سرزنشی متوجه شما نیست.همه ما ماشین داستان سازی هستیم.

*

احتمالاً با بحث "اختیار حداقلی" آشنا هستید.

هر دو شیوه نگاه کردن به شانس، نقش تصادف را برجسته می کنند و ما را پا در هوا نگه می دارند و نقش اختیار و اراده مان را تضعیف می کنند.

به عبارتی چه خوشمان بیاید و چه نیاید، در مقابل شانس و احتمال و در مصادیق آنها، اختیار و اراده ما نقش ناچیزی دارد. اما فکر می کنم نکته مهم این است که  در داستان های خرافی از شانس، اختیار و اراده ما خیلی بیشتر از داستان های تقریباً غیر قابل تحمل شانس ریاضی برای مغزمان، تضعیف می شود.به عبارتی این داستان ها ما را منفعل تر می کنند و به جای اینکه سوگیری مغز ما را به سمت "کنش و اقدام" ببرند، ما را به سمت "واکنشی بودن" هدایت می کنند.

حداقل در داستان شانس ریاضی، می توانیم برویم و آمارها و احتمالات را هم بررسی کنیم و بعد از محاسبه و با در نظر گرفتن آن، برنامه ریزی و تصمیم گیری کنیم.به هر حال بهتر از این است که به موهومات ربطش بدهیم.

از ساختن خدایان و اساطیر یونان بگیرید تا توجیه های مادر بزرگ برای اتفاقات مختلف، نسل بشر هر وقت چیزی را نمی فهمیده ،ماشین داستان سازیش را به کار می انداخته و نعمت آسایش ذهنی را برای خودش و هم نوعانش به ارمغان می آورده است.

اما امروز موارد بسیاری هستند که ما نسبت به آنها جهل مطلق نداریم ولی هنوز که هنوز است داستان های شانس خرافی، بیشتر برایمان جذابیت دارند و بر اساس آنها دستگاه فکری مان را می چینیم.

لطفاً برای مصداق یابی این موضوع جای دوری نروید.مثال اول این پست،مثال "تابلویی"بود،با کمی دقت و توجه می توانید مثال های غیر تابلو زیادی پیدا کنید. بیائید با خودمان فکر کنیم که ما چقدر از این داستان ها برای خودمان و اتفاقات زندگی مان در ذهن داریم؟

اغراق نکرده ام اگر بگویم که بیشترین تعجب های زندگیم را از کسانی کرده ام که چکش علمی فکر کردن و روش علمی دانستن،همیشه دستشان بوده و هرجا توانسته اند بر سر دیگرانش کوفته اند ولی وقتی بهشان نزدیک تر شده ام دیده ام که عجب داستان های نابی از شانس خرافی برای تعریف کردن دارند!

 

پی نوشت: در اینجا لازم می دانم برای مادر بزرگ های عزیزمان اعاده حیثیت کنم. مادر بزرگ ها اگر بیشتر توجیه هایشان بر پایه شانس خرافی بود، نمی شود بهشان خرده گرفت چون واقعاً از چیز های دیگر و دلایل دیگر بی خبر بودند.سرزنشی اگر هست متوجه من و هم نسل های من است که خیلی چیزها را می دانیم(و فقط می دانیم!) ولی باز هم بسیاری از داستان هایمان،آگاهانه یا ناآگاهانه، بوی خرافه می دهد.(و خودم را هم از این تعجب کردنها مستثنی نمی دانم)

پی نوشت بعدی: امیدوارم منو ببخشید که در این پست در مورد این مسئله ی پیش پا افتاده و بدیهی صحبت کردم،باز هم امیدوارم کمی به من حق بدهید چون گاهی همین مسائل پیش پا افتاده کار دست ما و جامعه مان می دهند و فکر میکنم در نهان خانه ی دلِ بسیاری از ما،جای مطمئنی دارند(یعنی در خلوتمان و نه جلوتمان).

 


_ خرافات (جمع واژه عربی خرافه) به معنی اعتقاد غیرمنطقی و ثابت نشده به تأثیر امور ماورای طبیعت در امور طبیعی و به عبارت دیگر، هر نوع پندار عجیب برای مردم عوام است. معمولاً خرافات ریشه در گرایش‌های درونی یا باطنی در زندگی بشر داشته‌اند و به مرور تبدیل به خرافه شده‌اند. آنچه مورد اتفاق فیلسوفان است این است که هیچ تعریف مشخص و همه پسندی دربارهٔ خرافه وجود ندارد و تعریفی که از خرافه به معنای امر موهوم در ذهن مردم است بسیار نا مشخص و گنگ به نظر می‌رسد(از ویکی پدیا)

 

خرافات . [ خ ُ ] (ع اِ) حکایتهای شب . (منتهی الارب ). ج ِ خُرافَه . (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از قاموس ). در تداول فارسی ، سخنان پریشان و نامربوط. (برهان قاطع). سخنان بیهوده و پریشان که خوش آینده باشند. (از غیاث اللغات ). سخنان خوش پریشان . (از شرفنامه ٔ منیری ). تُرَّهات . (مهذب الاسماء).موهومات . انیاب اغوال . (یادداشت مؤلف ) : 

از او مشنو سخنهای خرافات 
کز آن آید ترا در آخر آفات .

ناصرخسرو.

(از لغتنامه دهخدا)

۰ نظر ۲۲ مهر ۹۶ ، ۰۱:۳۱
سامان عزیزی