زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۲۳ مطلب با موضوع «دل نوشته ها» ثبت شده است

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۲۵ ق.ظ

گپ میان عقل و احساسم

دیشب و امروز مردم استان های غربی کشور حال خوبی را تجربه نکردند. زمین کمی انرژی آزاد کرد و چون مقیاس ما و مقیاس انرژی او با هم همخوانی ندارند، ناچاریم درد و رنج زیادی را تحمل کنیم.

از خداوند متعال برای کسانی که عزیزانشان را از دست داده اند طلب صبر می کنم و امیدوارم کسانی که صدمه دیده اند هرچه زودتر سلامتی شان را بدست بیاورند.

از دیشب که با برخی اقوام و دوستانم در این مناطق صحبت کرده ام، وحشت و ترس و نگرانی شان بیشتر از خسارت خود زلزله نگرانم کرده است. حال کودکی را که دل نگران خانه شان بود و بعد از رفتن پیش مادربزرگش با تعجب به او گفته بود "مامانی خونه مون خرابِ خراب شد"، تصور می کنم و دلم به درد می آید.

هر چه تلاش می کنم تا احساساتی را که عقلم از آنها عقب افتاده کمی کنترل و مدیریت کنم، موفقیت کمی نصیبم می شود و هنوز هم احساساتم جلوتر از عقلم در حرکتند.با این جمله ی مارسل پروست  که طاهره در وبلاگش نقل کرده،به خودم کمی دلگرمی می دهم که "حس های ما از جهانی و اندیشه ها و نام نهادن هایمان از جهانی دیگرند، می توانیم این دو را هماهنگ کنیم اما از میان برداشتن فاصله شان را نمی توانیم".

 

به هر حال، اینطور پیشامد ها را ما انسان ها به حوادث و اتفاقات غیر مترقبه تعبیر می کنیم در صورتی که برای سیستم طبیعت امری عادی و رو به روال اند.

اما چیزی که دلم می خواهد به خودم و دیگران یادآوری کنم این است که مسائل و مشکلات این زلزله(و موارد مشابه دیگر) فقط محدود به دیشب و امروز نیست. کسانی که صدمه و خسارت به آنها وارد شده، فقط برای دو روز نیاز به توجه و کمک ندارند.هر طور شده می توانند دو روز را بگذرانند اما مشکل از روزها و شب های بعدی بیشتر خودش را نمایان می کند.

می دانم که توانایی مدیریت بحران(و کلاً مدیریت) در کشور ضعیف و فقیر است ولی اگر با حاشیه سازی ها و شایعات و اخبار کذب و هیجان انگیز که معمولاً  کفتار صفتان در صفحات و کانال های شبکه های اجتماعی برای جذب مخاطب و فالوور انجام می دهند همراه شویم، وقت همین مدیران و مسئولانی که باید به این بحران رسیدگی کنند، به جای اصل موضوع صرف موضع گیری و تکذیب و دفاع از خودشان و سازمانشان در مقابل این شایعات و حاشیه سازی ها می شود.

اگر کمکی هر چند کوچک از دستمان بر می آید، بهتر است از مجاری و کانال های تعیین شده انجامش دهیم و بگذاریم آنها کارشان را بکنند.و شاید موثرترین کمک، بعد از این یکی دو روز اول، کمک های نقدی به موسسات و سازمان هایی باشد که متولی بازسازی های پس از سانحه هستند و ممکن است بتوانند به روشی اصولی آن را در اختیار مردم حادثه دیده قرار دهند.

به هر حال صرفاً برای درد دل کردن آمده بودم که به نصیحت منتهی شد!.شما همان را هم درد دل در نظر بگیرید.

 

۰ نظر ۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۰:۲۵
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ق.ظ

اندوه

 

اندوه، ظریف ترین مخلوقات است. در کل عالم تفکر و حرکت، چیزی نیست که بجنبد و جنبش آن، اندوه را با رعشه هایی اگرچه دلپذیر اما هولناک به لرزه نیافکند.

ورق نازک چکش خورده ی طلا که امتداد نیروهایی را که چشم قادر به دیدن آنها نیست بر سطح لرزانش ثبت می کند در مقایسه با اندوه خشن و زمخت است.

جراحتی است که بر اثر تماس هر دستی مگر دست عشق سر باز می کند و حتی در آن صورت نیز، اگرچه نه بر اثر درد، اما باز باید خون از آن جاری شود.

 

 

اسکار وایلد

 

 

 

 

 

 

۰ نظر ۱۷ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۹
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

هین سخن تازه بگو

پیش نوشت: مخاطب این حرفهایم یکی از دوستانم است که مجبور شدم اینجا برایش بنویسم و بعید می دانم چیز به درد بخوری در آن برای خودتان پیدا کنید.ضمناً آنرا در شرایطی نوشته ام که حالت گل و بلبلی نیست.حالتی که سعی ام را کرده ام معمولاً آنطور باشم تا به کسی بر نخورد.هر چند که معتقدم اتفاقاً گاهی باید به ما بر بخورد و کمی دردمان بیاید تا تاثیری بر ما بگذارد.برای خودم که همینطور بوده است.هر وقت دردم آمده خروجی بهتری در زندگیم تجربه کرده ام. پایان پیش نوشتی که در واقع پس نوشت بود.

 

نمی دانم چه مرضی است که ما انسانها همیشه دنبال چیزهای تازه هستیم. 

شاید فکر می کنیم مفهوم "حرکت رو به جلو" دقیقاً مترادف است با حرکت به سمت چیزهای تازه.

درست است که گفته اند از بین دو مذاکره کننده همسطح و هم تراز،آنکه مثلاً مهارت گیتار زدن را هم بلد است در موقعیت بهتری است.ولی نگفته اند که گیتار و کمانچه و ویولن و غواص و کد نویس و معمار و تراشکار و نجار و رقاص و تحلیل گر سیاسی و گاو باز با هم.و همه را هم سطحی و بیربط و بیخودی.

معمولاً چیزهایی که نمی شناسیم یا ندیده و نشنیده ایم و برایمان تازگی دارد جذاب به نظرمان می آیند.خب تا اینجایش طبیعی است اما برخی از ما فکر می کنیم باید با کله خودمان را در چیزهای تازه غرق کنیم.

بعد از مدتی هم که تکلیف مشخص است.هنوز چیز تازه قبلی را فهم نکرده،تازه ی بعدی می آید و آش همان آش کاسه همان کاسه.

اینجا ،بحثم بیشتر در حوزه یادگیری است و شاید در برخی حوزه های دیگر زندگی مصداق نداشته باشد.

 

از خودمان نمی پرسیم که با قبلی ها چه کردیم که آنقدر دنبال یادگیری های تازه می گردیم.

طبیعتاً منظورم این نیست که مثلاً یک کتاب را آنقدر بخوانیم تا پوسیده شود و دانش ما هم چیزی جز فسیل نباشد.ولی حمال کتاب شدن هم،بعید می دانم دردی را از ما دوا کند.

درست است که ممکن است هر مهارت تازه و هر آموخته ی تازه ای دنیای جدید و وسیع تری پیش رویمان باز کند. درست است که قرار نیست هر چیزی که یاد می گیریم را عملی کنیم(که عین نادانی است)،ولی اگر این ورودی ها تاثیر زیادی روی خروجی هایمان نگذارد،احتمالاً راه را خطا رفته ایم.

کسانی را می شناسم که روی موبایل و تبلت و کامپیوترشان ده تا بیست نوع اپلیکیشن نصب کرده اند برای کمک به برنامه ریزی و مدیریت کارها و زمانشان!.جالب این است که باز هم دنبال اَپ های تازه می گردند.کسی نیست بگوید که آخر فلان جان، تو که نصف زمان مفیدت را صرف وارد کردن کارهای بیخودت در این بیست اپلیکیشن می کنی کی وقت می کنی انجام شان دهی؟ نمی گویم از این ابزار ها کمک نگیر. بگیر .ولی حداقل از بیشترِ ظرفیت های یکی دوتایشان استفاده کن اگر باز هم مشکل داشتی برو سراغ اَپ بعدی.گوسفند نگری به منابع اینجا به کارت می آید دیگر.این کارت مثل این می ماند که یک گله گوسفند را سر بریده ای ولی از یک پشمش را برداشته ای،از دیگری رانش را،از دیگری چشم و زبانش را و از آن یکی دنبه اش را. یک گله را لت و پار کرده ای و هنوز نتوانسته ای به اندازه ی یک گوسفند کامل استفاده ببری.

یا کسانی که پنجاه شصت تا زبان برنامه نویسی را یاد گرفته اند و وقتی از آنها می پرسی که "با این همه مهارت های برنامه نویسی که داری تا الان چه کرده ای؟" می گوید به هر حال مهارت آموزی خوب است ،ممکن است روزی به کارم بیایند و هنوز هم دنبال تازه تر هایش می گردد.

دوستی دارم که هر وقت او را میبینم از کشف های تازه اش در فضای وب می گوید.اینکه چطور فلان کار را می توانی از طریق وب بهتر انجام دهی ،چطور این کار را بکنی و چطور آن کار را، خلاصه دایرة المعارفی است در این زمینه. یکبار به او گفتم، اگر روی فلان کشف ات به اندازه کافی وقت میگذاشتی و عمیق تر میشدی، حال و روزت با الانت خیلی متفاوت می بود.اینکه مثل مرغ پر کنده هر روز به اینجا و آنجا سرک می کشی و چهارتا کشف فنی می کنی که فهمیدنشان برای کسی که بهشان احتیاج پیدا کند کار چند دقیقه است و به سهولت و سادگی هم در دسترسند که برایت نان و آب و شعور نمی شود.البته او هم نپذیرفت و هنوز دنبال کشف های تازه و سطحی اش می دود.امیدوارم اشتباه از من باشد و من نفهم باشم نه او.

 

از کسانی که فقط کتاب می خوانند که خوانده باشند،حالم به هم می خورد.حشر و نشر با یک از همه جا بیخبر را که همه توان ذهنی اش را به کار می گیرد و با آزمون و خطا راهش را پیدا می کند به کسانی که همه ی "چگونه فلان غلط را انجام دهیم؟" ها را از بَرَند ولی در عمل همه جای زندگی شان میلنگد و تحلیل هایشان در حد یک ضبط صوت هم نیست(یا طوطی)،ترجیح می دهم.

اینها با حفظ کردن و دانستن چند چیز مختلف از جاهای مختلف و مواجهه شدن با چند چشم گشاد شده و متعجب که تحسینشان می کنند، دچار توهم فهمیدن می شوند.اینها مثل غده سرطانی هستند.در جامعه می گردند و همه ی سلول های دیگر را آلوده می کنند.

اگر رفتی یک کتاب خواندی و بعد از آن ده کتاب دیگر برای بررسی و فهم همان موضوع مطالعه کردی و بعد از آن توانستی آموخته هایت را به زبان ساده برای یک بچه شش ساله توضیح بدهی،آنوقت بیا تا کمی با هم و برای هم تره خرد کنیم.

اگر کتاب خواندن را به عنوان نمادی از یادگیری در نظر بگیریم، مخاطب این حرف ها کسی نیست که در زندگیش چند کتاب محدود خوانده است. مصداق این حرف ها به چیز های زیادی از جمله سطح فکر و نگرش فرد،ظرفیت یادگیریش،توانایی تحلیلش و غیره مربوط است. کسی که حداقل صد یا دویست  کتاب نخوانده یا مثلاً به طور میانگین روزی سه یا چهار ساعت مطالعه برای پنج سال،نداشته است،مصداق این حرف ها نیست.چنین فردی باید حالا حالاها بخواند و یاد بگیرد،تا حداقل در مغزش چیزهایی برای فکر کردن پیدا کند.

 

دوست عزیزم، اول قبلی ها را خوب هضم و سپس دفع کن،بعد برو سراغ خوراک تازه.چون به قول یکی از معلم های خوبم،در غیر اینصورت چیزی جز سوء هاضمه در انتظارت نیست.سوء هاضمه هم درد بدی ست.نمی دانم کشیده ای یا نه.

 

بیخودی نوشت: به نظرم برای نوشتن ادامه این مطلب، بیشتر از آن عصبانی هستم که ادامه اش را بنویسم.بهتر است تا کار به جاهای باریکتر نکشیده تمامش کنم.شاید بعداً ادامه اش را نوشتم.همسرم گفته بود وقتی عصبانی هستی نرو سمت اینترنت و برو در دفترچه ات بنویس ولی کو گوش شنوا.

 

۲ نظر ۱۰ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی
جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴ ق.ظ

جهاد اکبر در روزگار ما

منابع آبمان رو به اتمام است و ترس به دلِ همه (و بالاخره مسئولین هم) افتاده که قرار است چه بر سر این سرزمین بیاید.

مصرف انرژی مان آنقدر بالاست که برخی اروپائیان فکر می کنند ما دربهشت زندگی می کنیم که اجازه داریم اینقدر مصرف کنیم.از گاز بگیرید تا بنزین و حتی الکل صنعتی!

آنقدر زباله تولید می کنیم که کسی حریفمان نمی شود.نسبت بازیافت مان به اندازه زباله هایمان هم که به پشه ای می ماند در مقابل کوه دماوند.

آمار تصادفات و وحشی گری در جاده هایمان حرف اول را می زند و اگر کسی ادعایی در این زمینه داشته باشد فوراً زیرش میگیریم.

خلاصه اینکه در هر زمینه ای تا شورش را در نیاوریم دلمان آرام نمیگیرد.

این نق و نوق ها تکراری است و جالب اینجاست که ما در نق و نوق هم شورش را درآورده ایم.همه ما منتقد وضع موجود هستیم و خود را هم بیرون از دایره ی نقد شوندگان می دانیم.درست مانند آن مثال معروف راننده ها که معتقدند هشتاد درصد مردم بد رانندگی می کنند ولی صد در صد راننده ها خودشان را جزو بیست درصد می دانند!

*

در وسط این معرکه ، سوالی که خیلی زیاد به آن پرداخته می شود(البته عده زیادی هم هستند که اصلاً این سوال هم برایشان پیش نمی آید) این است که "چه کاری باید انجام دهیم؟"

خوب طرح های مختلفی هم ارائه می شود و برنامه و بودجه برایش در نظر میگیرند و الی آخر.

راستش را بخواهید من فکر می کنم اصلاً ما در حدی نیستیم که آن سوال را از خودمان بپرسیم(منظورم "چه کاری باید انجام دهیم؟" است). به نظرم سوال مهم و بزرگ ما باید این باشد که "چه کاری انجام ندهیم؟".

دقیق محاسبه نکرده ام(چون بلد نیستم) ولی با یک حساب سر انگشتی هم می شود فهمید که اگر هر کداممان(منظورم همان هایی است که ادعا داریم و جزو دسته ی منتقدان هستیم) در روز فقط یکی از گند هایی که می زنیم را نزنیم یا کمتر بزنیم، جهشی فوق العاده در گند زدایی خواهیم داشت.

اشتباه نکنید منظورم این نیست که هر روز یکی از گندهایمان را ترک کنیم(که ترک عادت موجب مرض است).منظورم این است که از میان گونه های مختلف گند زدن هایمان،فقط یکی را امروز نزنیم.فردا می توانیم دوباره همان گند را بزنیم ولی فردا باید گند دیگری را برای نزدن انتخاب کنیم!.

فکر می کنم حتی اگر به اندازه ای که برای عوض کردن عکس های احمقانه ی پروفایل هایمان وقت می گذاریم(مخصوصاً برای کمپین کردن های احمقانه تر)، برای گند نزدن هایمان وقت بگذاریم،تغییر عظیمی را تجربه خواهیم کرد.

امروز از بقالی پلاستیک نگیرم.به یک نفر که دارد از فرعی بیرون می آید راه بدم(بدون اعمال شاقه)، شیر آب را کمی زودتر ببندم،یک روز بدون ماشین بروم سرکار،امروز به یک نفر اعتماد کنم، روبروی در باز یخچال درس های تصمیم گیری و انتخاب را مرور نکنم، یکی از چراغ هایی که تاثیر زیادی روی روشنایی خانه ندارد را خاموش کنم(سوزن که نخ نمیکنم!)، وقتی لپ تاپ لعنتی را برای ساعتی لازم ندارم هایبرنیتش کنم،لباس راحت توی خونه الزاماً به معنای زیر شلواری راه راه گشاد و زیر پیرهن دونفره نیست و می تواند کمی کلفت تر ولی باز هم راحت باشد، زیر دوش صدای لعنتی ام را توی سرم نیندازم و با شجریان بر سر اجرای گوشه چهار گاه رقابت نکنم.ادامه اش را خودتان بروید جلو.

به بعضی از این مسخره بازی ها می گویند "اصلاح الگوی مصرف". اصلاح الگوی مصرف نیاز به شق القمر ندارد که با دهان باز، منتظر مسئولین بمانیم تا برایمان طراحی اش کنند. همان مسئولین هم در روز یک گند کمتر بزنند کفایت می کند.

خلاصه اینکه ،عزیزانم بیائید دسته جمعی کمپین "خفه شویم" راه بیندازیم و با خودمان عهد ببندیم که فقط یک از گند های روزانه مان را نزنیم.به این کار می گویند "جهاد اکبر".

 

پی نوشت: لطفاً به خواننده های فرهیخته ی عزیزم بر نخورد،مخاطب این متن خودم بودم و امثال خودم و به شما هیچ ربطی نداشت.

 

۵ نظر ۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۴
سامان عزیزی
شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۱ ق.ظ

تفاوت شانس ریاضی با شانس خرافی

فرض کنید بعد از مدتها که ماشینتان را عوض کرده بودید و اتفاقاً همین دیروز هم برده بودیدش کارواش و باران هم نیامده بود! ،یکی از اقوام همسن و سالتان را در خیابان دیدید و مجبور شدید سوارش کنید.بعد از گپ و گفت های دوستانه و پرسیدن احوال فک و فامیل از هم، پیاده اش می کنید و ماشینتان را در پارکینگ با دقت خاصی پارک می کنید!.

فردا صبح ، سرحال و قبراق بیدار می شوید و بعد از مراسم صبحگاه، عازم محل کارتان می شوید. دارید خرامان خرامان رانندگی می کنید که ناگهان یک از خدا بی خبرِ نا راننده، چنان به شما می کوبد که زبانم لال! اول احساس می کنید مرده اید و از بالا دارید به ماجرا نگاه می کنید. به هر حال پیاده می شوید و باقی ماجرا را هم که همگی می دانیم.

بعد از ظهر  دارید به این قضیه فکر می کنید و دنبال دلیل تصادفتان می گردید، چون جایی در اعماق مغزتان باور ندارید که تصادف،تصادف است و باید دلیل دیگری هم داشته باشد. نمی شود که کسی از من بپرسد که چرا تصادف کردی و من فقط بگویم که به هر حال تصادف است دیگر،پیش می آید. مخصوصاً مادر بزرگ، که اصلاً با این دلایل قانع نمی شود.

احتمالاً تا اینجای داستان، خودتان آن دلیل دیگر را ساخته اید و به ذهنتان آمده است.(اگر نیامده که برایتان خوشحالم و نیازی به خواندن ادامه این مطلب ندارید).

کم کم یادتان می آید که بعله، دیروز یکی از فوامیل همسن و سالتان را سوار کردید. یاد خاطراتتان با فامیلتان می افتید و با خودتان می گوئید که "فلانی از اول هم چشم نداشت موفقیت منو ببینه" و ادامه نشخوار های ذهنی.

 

 اینجا باید کسی باشد و بگوید: خب برادر من،خواهر من، به خودت یه زحمت بده و برو آمار تصادفات داخل شهری رو بگیر. هر جور حساب کنی باید تا الان هم چند بار بیشتر تصادف میکردی.چرا زمین و زمان رو به هم میدوزی تا یکی یا چیزی رو پیدا کنی که این تصادفت رو بهش ربط بدی.تافته ی جدا بافته که نیستی. تو هم یک مولکولی میان کلونی مولکول ها که آمارشان را می گیرند!

*

چرا اینطوری هستیم؟

به نظر میرسد که مغز ما برای اینکه احساس آرامش و آسایش کند ،نیاز دارد داستانی ساده،سریع ، علت و معلولی و قابل پذیرش بسازد. اگر نسازد مجبور است تلاش بیشتری بکند،سرچ کند،بازیابی کند،تحلیل وارزیابی کند و انرژی مصرف کند.از آنجا که منابع انرژیش هم محدود است با هر ترفندی شده می خواهد انرژیش را نگه دارد و مصرفش نکند.

بگذریم.دلیلش را احتمالاً همه شما بهتر از من می دانستید.

*

به نظرم تفاوت مهم شانس ریاضی با شانس خرافی در ذهن ما در یک کلمه است: داستان.

حالا اگر "جذاب" را به آن چسبانید که فبهالمراد.

می دانیم که داستان ها اول و انجامی دارند،معنایی قابل قبول به ما می دهند، سر و ته دارند و میانه ی مغز ما با آنها بسیار خوب است.اصلاً دوستان "جون جونی" هستند.

می دانم،این را هم در کتابها خوانده بودید و می دانستید.

 

خوب اگر می دانستید چرا در ماجرای اول بحثمان،آن داستان دیگر را هم ساختید؟

نگران نباشید.سرزنشی متوجه شما نیست.همه ما ماشین داستان سازی هستیم.

*

احتمالاً با بحث "اختیار حداقلی" آشنا هستید.

هر دو شیوه نگاه کردن به شانس، نقش تصادف را برجسته می کنند و ما را پا در هوا نگه می دارند و نقش اختیار و اراده مان را تضعیف می کنند.

به عبارتی چه خوشمان بیاید و چه نیاید، در مقابل شانس و احتمال و در مصادیق آنها، اختیار و اراده ما نقش ناچیزی دارد. اما فکر می کنم نکته مهم این است که  در داستان های خرافی از شانس، اختیار و اراده ما خیلی بیشتر از داستان های تقریباً غیر قابل تحمل شانس ریاضی برای مغزمان، تضعیف می شود.به عبارتی این داستان ها ما را منفعل تر می کنند و به جای اینکه سوگیری مغز ما را به سمت "کنش و اقدام" ببرند، ما را به سمت "واکنشی بودن" هدایت می کنند.

حداقل در داستان شانس ریاضی، می توانیم برویم و آمارها و احتمالات را هم بررسی کنیم و بعد از محاسبه و با در نظر گرفتن آن، برنامه ریزی و تصمیم گیری کنیم.به هر حال بهتر از این است که به موهومات ربطش بدهیم.

از ساختن خدایان و اساطیر یونان بگیرید تا توجیه های مادر بزرگ برای اتفاقات مختلف، نسل بشر هر وقت چیزی را نمی فهمیده ،ماشین داستان سازیش را به کار می انداخته و نعمت آسایش ذهنی را برای خودش و هم نوعانش به ارمغان می آورده است.

اما امروز موارد بسیاری هستند که ما نسبت به آنها جهل مطلق نداریم ولی هنوز که هنوز است داستان های شانس خرافی، بیشتر برایمان جذابیت دارند و بر اساس آنها دستگاه فکری مان را می چینیم.

لطفاً برای مصداق یابی این موضوع جای دوری نروید.مثال اول این پست،مثال "تابلویی"بود،با کمی دقت و توجه می توانید مثال های غیر تابلو زیادی پیدا کنید. بیائید با خودمان فکر کنیم که ما چقدر از این داستان ها برای خودمان و اتفاقات زندگی مان در ذهن داریم؟

اغراق نکرده ام اگر بگویم که بیشترین تعجب های زندگیم را از کسانی کرده ام که چکش علمی فکر کردن و روش علمی دانستن،همیشه دستشان بوده و هرجا توانسته اند بر سر دیگرانش کوفته اند ولی وقتی بهشان نزدیک تر شده ام دیده ام که عجب داستان های نابی از شانس خرافی برای تعریف کردن دارند!

 

پی نوشت: در اینجا لازم می دانم برای مادر بزرگ های عزیزمان اعاده حیثیت کنم. مادر بزرگ ها اگر بیشتر توجیه هایشان بر پایه شانس خرافی بود، نمی شود بهشان خرده گرفت چون واقعاً از چیز های دیگر و دلایل دیگر بی خبر بودند.سرزنشی اگر هست متوجه من و هم نسل های من است که خیلی چیزها را می دانیم(و فقط می دانیم!) ولی باز هم بسیاری از داستان هایمان،آگاهانه یا ناآگاهانه، بوی خرافه می دهد.(و خودم را هم از این تعجب کردنها مستثنی نمی دانم)

پی نوشت بعدی: امیدوارم منو ببخشید که در این پست در مورد این مسئله ی پیش پا افتاده و بدیهی صحبت کردم،باز هم امیدوارم کمی به من حق بدهید چون گاهی همین مسائل پیش پا افتاده کار دست ما و جامعه مان می دهند و فکر میکنم در نهان خانه ی دلِ بسیاری از ما،جای مطمئنی دارند(یعنی در خلوتمان و نه جلوتمان).

 


_ خرافات (جمع واژه عربی خرافه) به معنی اعتقاد غیرمنطقی و ثابت نشده به تأثیر امور ماورای طبیعت در امور طبیعی و به عبارت دیگر، هر نوع پندار عجیب برای مردم عوام است. معمولاً خرافات ریشه در گرایش‌های درونی یا باطنی در زندگی بشر داشته‌اند و به مرور تبدیل به خرافه شده‌اند. آنچه مورد اتفاق فیلسوفان است این است که هیچ تعریف مشخص و همه پسندی دربارهٔ خرافه وجود ندارد و تعریفی که از خرافه به معنای امر موهوم در ذهن مردم است بسیار نا مشخص و گنگ به نظر می‌رسد(از ویکی پدیا)

 

خرافات . [ خ ُ ] (ع اِ) حکایتهای شب . (منتهی الارب ). ج ِ خُرافَه . (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از قاموس ). در تداول فارسی ، سخنان پریشان و نامربوط. (برهان قاطع). سخنان بیهوده و پریشان که خوش آینده باشند. (از غیاث اللغات ). سخنان خوش پریشان . (از شرفنامه ٔ منیری ). تُرَّهات . (مهذب الاسماء).موهومات . انیاب اغوال . (یادداشت مؤلف ) : 

از او مشنو سخنهای خرافات 
کز آن آید ترا در آخر آفات .

ناصرخسرو.

(از لغتنامه دهخدا)

۰ نظر ۲۲ مهر ۹۶ ، ۰۱:۳۱
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۸ ق.ظ

پنجره ای به وسعت زندگی

در پست قبلی، عکسی را گذاشته بودم که گفتم از نظر خودم دوست داشتنی ترین عکسی است که تا به حال گرفته ام.گفتم که این عکس برایم تداعی گر معانی و چیزهای زیادی است.

یکی از معانی ای که آن عکس برایم دارد، نقش آن پنجره است. پنجره ای که  اعماق ذهن تاریکم را به روی روشنایی روشن می کند. نگاه و چشم انداز تازه ای را برایم می گشاید.چشم اندازی که ممکن است در نگاهت به زندگی و مناظر آن، تغییری اساسی به وجود بیاورد.

راستش را بخواهید،در طول زندگی ام ،از برخی کتاب ها که بگذریم، انسان های معدودی هستند که نقش آن پنجره را برای ذهن و فکرم داشته اند.یکی از آن انسان های عزیز، معلمم محمد رضا شعبانعلی است. معلمی که در چهار سال شاگردی کردنش، آنقدر روی فکر کردنم تاثیر گذاشته که خودم هم باورم نمی شود.

 

امروز، بدون هیچ مناسبتی! ،دلم می خواهد عزیز ترین عکسی را که گرفته ام، با همه وجود، تقدیمش کنم.

 

پی نوشت: و نسخه غیر دیجیتال آنرا می گذارم برای روزی که دوباره چشمم به دیدنش روشن شود.

۰ نظر ۰۶ مهر ۹۶ ، ۰۲:۱۸
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۵ ق.ظ

عکسی که خیلی دوستش دارم

 

این عکس را  سال 86 گرفته ام. سایتی که برای موضوع پایان نامه ی معماری ام انتخاب کرده بودم نزدیک به روستای اورامان در کردستان بود. برای انتخاب مصالحی که قرار بود در اجرای طرح به کار برود، عکس های زیادی از روستاهای آن منطقه گرفته بودم و اورامان را برای مرحله آخر گذاشته بودم.

ساعت حرکتم را طوری تنظیم کردم که اول صبح برای برداشت های آخر از سایت اصلی، آنجا برسم و بعد از آن به سمت اورامان بروم. 

کارم با سایت که تمام شد به سمت جاده عبوری اورامان رفتم که بتوانم وسیله ای پیدا کنم که من را به آنجا برساند. حدود نیم ساعت منتظر ماندم، حتی یک ماشین هم از آنجا رد نشد.

از آن نقطه ای که من ایستاده بودم تا اورامان، نزدیک پانزده کیلومتر راه بود. راهی که باید از یکی از بلندترین کوه های آن محدوده می گذشت. آفتاب هم، رحم و شفقتش را از یاد برده بود و با تمام زورش داشت می تابید!

شاید یکی از معدود پیاده روی های عمرم باشد که بیشتر لحظاتش را با وضوح زیادی به خاطر دارم. بطری آبم خالی شده بود و چند برابرش را هم عرق جبین بر زمین ریخته بودم. تصمیم گرفتم از همه مسیر عکس برداری کنم.

خلاصه کنم.داستانش طولانی است. بعد از گشت و گذاری در کوچه پس کوچه های اورامان، ظاهراً این منظره زیبا منتظرم بود.

از میان تمام عکس هایی تا به حال گرفته ام، این عکس را از همه شان بیشتر دوست دارم.

این عکس برایم،تداعی گر چیزهای زیادی است.چیز هایی که از آن روز و آن مسیر برایم فراتر رفته اند.

 

۱ نظر ۰۵ مهر ۹۶ ، ۰۱:۰۵
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ق.ظ

نداشتن هایم

 

مدتها پیش، یکی از عزیزانم، که اتفاقاً معلمم هم هست!جمله ای را برایم نوشته بود که میگفت عصاره ایست از آنچه در زندگی پر بارش آموخته است. مفهومی را که در آن جمله به آن اشاره کرده بود، شاید بارها از نویسندگان و متفکران دیگری هم خوانده بودم ولی آن تاثیری را که باید روی من نگذاشته بود. اصلاً جزئی از مدل ذهنی ام نشده بود که بتوانم بعد از آن ،آگاهانه، به آن عمل کنم.

آن جمله این بود:

 

 

 

 

 

زیر آن جمله توضیح داده بود که از نظرش مفهوم این جمله حقیقتی آشکار را نمایان می کند، حقیقتی دوست نداشتنی.

و ادامه داده بود که :

" مثل غاری تاریک و طولانی که محل آن پنهان نیست. اما رفتن به درون آن جذاب نیست.

و چنین شده است که هیچ کس از درونش خبر ندارد.

همه‌ی آنها که به عمق این غار رفته‌اند، دیگر بیرون نیامده‌اند.

کسی هم نمی‌داند که این مسافران بازنگشته، آیا از ترس در تاریکی فلج شده‌اند یا اینکه در آن تاریکی هول‌ناک، چشم‌شان چنان به دنیا باز شده که دیگر دوست ندارند از غار بیرون بیایند و چشم‌شان دوباره، با فریب دروغین روشنایی خورشید آزار ببیند.

البته تمام مردم دنیا،‌ “بیرون مانده” یا “ناپدیدشده در غار” نیستند.

دسته‌ی سومی هم هستند که یکی دو گام در سیاهی غار پیش رفته‌ و از ترس بازگشته‌اند.

اینها عموماً به کاسبانی روایت‌گر تبدیل می‌شوند که برای مردم، خاطرات خود از آن غار نادیده را می‌گویند و با روایت بیم و امیدهای سفر نرفته در دل غار، داستان‌سرایی می‌کنند و کیمیاگرانه، کنجکاوی مردم بزدل را به سکه‌هایی برای تامین هزینه‌ی زندگی خویش تبدیل می‌کنند.

دنیا رازی ندارد.

محل غار را همه می‌دانند. اما جرات دیدن درونش نیست.

حقیقت هم از همین جنس است. هست. هر کسی هم که بخواهد، می‌تواند آن را ببیند.

اما، حقیقت، عموماً دوست نداشتنی است.

از میان همه‌ی حقیقت‌ها یکی هم این است که: همه چیز را نمی‌توان با هم داشت.

این حقیقتی نیست که فهم آن سخت باشد.

نقش این کلید گاوصندوق شادی و رضایت و موفقیت و قفل صندوقچه‌ی غم و نارضایتی و شکست، بر روی تک تک سلول‌های ما ثبت شده است.

بر روی تک تک سنگفرش‌های خیابان.

بر روی تک تک برگ درختان.

این حقیقت، در هر پدیده‌ای خود را به شکلی نمایان می‌کند:

همچنانکه هر زایشی، با مرگی نیز همراه است و هر ساختنی با ویران شدن.

همه، اینها را می‌دانیم. اما شاید دوست نداریم بدانیم.

دوست داریم دنیا، قانون دیگری داشته باشد.

چنین نیست که آنها که عمر را به جستجوی دائمی حقیقت می‌گذارند، حقیقت را ندانند یا نفهمند.

حقیقت تمام هستی را فرا گرفته است.

آنها به دنبال حقیقتی هستند که تلخ نباشد.

تمام تاریخ، داستان دو سلسله است.

سلسله‌ی آنها که حقیقتی را دیده‌اند و گفته‌اند و سلسله‌ی آنها که این حقیقت تلخ را نپسندیده‌اند و آن‌ها را سر بریده‌اند تا شاید کس دیگری بیاید و حقیقت شیرین‌تری بگوید.

این هم ظاهراً از همان حقیقت‌های تلخ پایان ناپذیر تاریخ است."

امروز هم مدعی نیستم که این مفهوم جزئی از مدل ذهنی من شده است و بر اساس آن زندگی و انتخاب می کنم. مشغول تلاش و تمرین و تکرارم تا شاید بتوانم این مفهوم را در لایه ی نگرشم به زندگی نهادینه کنم و از آن مهمتر، بر اساس آن رفتار و عمل کنم.

می خواهم قسمتی از نداشتن هایی را که انتخاب کرده ام و میکنم (چه آگاهانه و چه نا آگاهانه)، برای خودم بنویسم.البته شاید برخی اوقات، بعضی هایشان را اینجا هم بنویسم(آنهایی که قابل گفتن در جایی مثل اینجا باشند). می خواستم از شما هم بخواهم که اگر دوست داشتید این کار را برای خودتان انجام دهید.شاید بعدها دلیل این تمرین را بگویم شاید هم نیازی به گفتنش نماند.

پ.ن: لینک نوشته اصلی

۰ نظر ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۵
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۱۲ ب.ظ

برای او که جانِ من است

 

سال هاست که شکوفه زدن های بهاریِ شاخه های درختان، تداعی گر حالِ قلبم هستند

وقتی که با دیدن تو قلبم شکوفه می زند

بارانی که به خاک می رسد برایم تداعی گر حالِ روحم است

وقتی که بارش محبتت را بر روحم احساس می کنم

نغمه ی مستانه ی پرندگانِ جنگلی در دلِ شب،

یاد آور وقتی است که ترنم عشق تو بر جانم می نشیند

گرمای آفتاب صبح زمستانی بر تنم

تداعی گر گرمای بودن توست پس از سرمای شبانگاه ِسرد زندگی.

و دریا وقتی که آرام است و دلنشین،

آرام نشستن های تو را بر دیده گانم نمایان می کند درست مثل آشفتگی هایش.

و اشتیاقم برای زدن به دلِ کوهستان بلند و مه غلیظش

روزهایی را برایم تداگی گر است که با همه ی شوقِ وجودم دل به دریای تو زدم و غرق تو شدم.

بهانه ی زندگی کردنم

بارانم تویی

بر خاک خشکم ببار 

که بارِ غمِ زندگی کردن، ترک هایش را تا اعماق فرو برده.

ببار تا قطره هایت بخیه زنند بر ترک های جانکاهِ شور زندگیم.

 

 

۰ نظر ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۲
سامان عزیزی
شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۰۳ ب.ظ

در ستایش درد (و رنج)

 

" تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد، الا ما محروم مانیم و از او بی بهره "

 

مولانا جلال الدین محمد

 

۰ نظر ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۰۳
سامان عزیزی