زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۲۳ مطلب با موضوع «مرتبط با کارآفرینی» ثبت شده است

جمعه, ۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۳۲ ق.ظ

"به تدریج" و دو دام آن

در اغلب سال های زندگی ام(و نه در همه ی آن) و در بیشترِ حوزه هایش به حرکت تدریجی و پیوسته برای رسیدن به اهداف و مطلوب هایم اعتقاد داشته ام و دارم.

همه ی ما این بیت معروف جناب مولانا را خوانده یا شنیده ایم که می فرمایند:

" رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود "

شاید این بیت تا حد زیادی بیانگر مدل ذهنی ام در مسیر اهدافم باشد.

از دوره هایی در نوجوانی ام که گاهاً با خیالبافی یک شبه دانشمند شدن، یا یافتن گنجی بزرگ به اتفاقی، یا آرزوهایی از این دست به خواب شبانگاهی می رفتم بگذریم اکثر اوقات به این فکر می کردم که گام هایی که باید یکی یکی طی کنم تا به هدفم برسم چه گام هایی هستند. مسیر و نقشه راه را تا جایی که به عقلم می رسید ترسیم می کردم و اگر انگیزه ام و انگیزاننده هایم همراهی می کردند تلاشم را به جای خیالبافی های قبلی ام صرف پیمودن گام های مسیر می کردم.

در حوزه هایی که پیگیریِ شان کرده ام(و نه آنهایی که رهایشان کرده ام) لذت طی کردن مسیر و رسیدن به نقاطی که فکر می کردم ایستگاه هایی در راه رسیدن به هدفم هستند را چشیده ام و همین تصورِ در مسیر بودن خودش انگیزه ام را بیشتر هم می کرد.

اینها را از آن جهت عرض کردم که بگویم با حرکت تدریجی و آهسته و پیوسته رفتن بیگانه نیستم و حداقل تا لحظه ی نگارش این متن، هنوز جزو اصول و قوانین زندگی ام هست.

 

در تائید حرکت تدریجی، مؤید های مختلفی از حوزه های گوناگون وجود دارند. از الهام از روند های طبیعت بگیرید تا آموزه های تفکر  سیستمی.بنابراین در اینجا نیازی به قلم فرسایی من نیست که در مورد مزایای این نوع نگاه بنویسم. در نکته ی کوچکی هم که در ادامه خواهم گفت فرض را بر این گذاشته ام که در مدل ذهنی مخاطب این مطلب، این نوع نگاه مفید ارزیابی شده است.

نکته ای می خواهم یادآوری کنم نکته ی ساده و بدیهی ای به نظر می رسد اما در عمل، هم در زندگی خودم و هم در زندگی افراد و سازمان های مختلفی نادیده گرفتن و فراموش کردنش را شاهد بوده ام.

اینکه در این قدم برداشتن های تدریجی و حرکت آهسته و پیوسته، مقیاس و بستر، بسیار مهم و تعیین کننده هستند.

فرض کنید سوژه ی مورد بررسی ما، انسانی است که حرکت تدریجی را در مسیر هدفش یک گام بیست سانتی متری در نظر می گیریم. حالا فرض کنید مقیاس همین انسان مورد نظر به اندازه یک فیل(و در همان هیبت انسانی) تغییر کند. به نظرتان حرکت تدریجی و آهسته و پیوسته برای این مقیاس جدید همان بیست سانتی متر است؟

اگر بستر حرکت این انسان یک دشت هموار و مسطح باشد با زمانی که بستر حرکتش یک سراشیبی تند و سنگلاخ باشد، تفسیر درست از حرکت تدریجی و گام به گام یکسان است؟

 

با ثابت فرض کردن متغیر های دیگر در مسیر حرکت به سوی هدف، تقریباً مطمئن هستم که وقتی به این سوالها فکر می کنیم پاسخمان "نه" است و باز هم تا حد زیادی مطمئن هستم که اگر با دقت و صداقت به برخی حوزه های زندگی مان در عمل نگاه کنیم مواردی را پیدا می کنیم که چندان با قاطعیت نمی توانیم بگوئیم "نه".

به فردی فکر کنید که برای رسیدن به هدفی،مهارتهای لازم را به دست آورده ولی همچنان با توجیه کردن خودش با "حرکت تدریجی و گام به گام"، دنبال مهارتهای دیگری است.مثلاً سه سال برای کسب مهارتهای لازم برای این هدف تلاش کرده ولی به هر دلیلی(از ترس های مختلف گرفته تا اهمال کاری و شاید تنبلی) نمی خواهد تغییر مقیاسش را از ابتدای این سه سال تا نقطه ی انتهایش بپذیرد و همچنان قدم بیست سانتی متری را مصداق حرکت تدریجی تفسیر می کند.

به سازمانی فکر کنید که در سالهای اول شروع فعالیتش برداشتن یک قدم بیست سانتی متری، مصداقی مفید و صحیح برای حرکت تدریجی اش بود ولی بعد از گذشت چندین سال( با وجود تغییر مقیاسش و زمین بازی اش) همچنان و به دلایلی واهی، خودش را سرگرم همان قدم های بیست سانتی متری کرده و با شعار آهستگی و پیوستگی و سیستمی دیدن مسیرش خودش را توجیه می کند.

 

امیدوارم شما نتوانید مصداقی برای این نکته ی ساده در زندگیتان بیابید(البته در حوزه هایی که مهم می دانید و جزو اولویت هایتان است). چون معنی ضمنی وجود چنین مواردی در زندگی مان ،ظرفیت هایی استفاده نشده و منبع سوزی خواهد بود.

 

۲ نظر ۰۹ آذر ۹۷ ، ۰۲:۳۲
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ق.ظ

در شرایط حاضر،حفظ سنگر مهمتراز جلو رفتن است

معمولاً صحبت کردن از رشد و حرکتِ رو به جلو، هم برای گوینده و هم برای شنونده، مفرح و جذاب است.انرژی بخش است و ساده. در این نوع بحث ها (چه زمانی که گوینده دارد سراب را نشان می دهد و چه زمانی که دارد چشمه ای جوشان را توصیف می کند) هورمون هایی در مغزمان ترشح می شوند که احساس لذتِ زیادی به ما می دهند. در رویاهایمان غرق می شویم و لذتش را می بریم!

این بحث ها چون در ذاتشان "امید" نهفته است، و امید موتور محرک ماست و باعث می شود انگیزه ای برای حرکت رو به جلو داشته باشیم، جزو محبوب ترین بحث ها هستند(اگر به این مسئله شک دارید، کافی است که از میزان استقبال مردم از سخنرانی های انگیزشی و بحث های مثبت اندیشانه ی بازاری یک بررسی مختصر داشته باشید.نه تنها در ایران بلکه در نقاط مختلف دنیا).


 

کسب و کار ها اغلب دوست ندارند از کسی بشنوند که "حفظ وضعیت موجود" می تواند مهمترین ماموریت شما باشد.

راستش را بخواهید من هم شنیدن چنین توصیه ای را دوست ندارم.اما باید بدانیم که لازمه هر حرکت رو به جلویی این است که زمینی که همین الان زیر پایت است سفت و محکم باشد.

وضعیت امروز اقتصاد ما و مسائل و مشکلاتی که با آن دست به گریبان است،از ساختار های ناکارآمد و فرسوده گرفته تا راهبرد ها و سیاست های سیاست زده که بیشتر در فکر نقش دیوار هستند، چالش های بزرگی را در مقابل تصمیم گیران کسب و کارها قرار داده است.

در شرایط حاضر که در رکود اقتصادی هستیم(و احتمالاً، حداقل تا چند سال آینده) به نظرم می رسد که حفظ سنگر، بسیار مهمتر از جلو رفتن است.

البته اگر فکر می کنید حفظ سنگر، کاری ساده تر از حرکت رو به جلو ست، باید خدمتتان عرض کنم که اصلاً با شما موافق نیستم.

در واقع می خواهم بگویم که در بستری که ما در آن مشغول فعالیت هستیم(یعنی فضای اقتصادی حال حاضر مملکت)، پس نرفتن و حفظ وضعیت حاضر، باید یکی از اولویت هایمان باشد.به عبارتی، فکر می کنم اگر کسب و کاری بتواند این کار را بکند، به موفقیت بزرگی دست پیدا کرده است.

 

همه ی حرفم این است که در شرایطی که "ابهام" بسیار زیادی وجود دارد و خط مشی های اقتصادی کشور به شدت در حال تغییرات لحظه ای و شتابزده و غیرسیستمی هستند، دخل و خرج دولت با هم نمی سازد، منابع تامین دخلش رو به زوال هستند، جرات اصلاح ساختار های اساسی در اقتصاد وجود ندارد و اگر کسی حرف از جراحی های اقتصادی بزند،خودش را زیر تیغ جراحی می برند، دورنمای سیاست خارجی نامشخص است و جذب سرمایه به تبع آن نامشخص تر، و ده ها مورد دیگر در حوزه های کلان اقتصادی، عاقلانه نیست که کسب و کاری بیاید و سرش را مثل کپک در زیر برفها مدفون کند و خیال کند که تافته ی جدابافته است و نیازی به توجه کردن به کانتکست ندارد.

طبیعتاً شدت اثر این موارد در صنایع مختلف و در حوزه های مختلف متفاوت است، اما بعید می دانم که حوزه ای را بشود پیدا کرد که از این شرایط اثر نپذیرد.(البته هستند کسب و کارهایی که به وجود آمدن این شرایظ برایشان ایده آل است و منتظر چنین روزهایی هستند و فراتر از اینها، هستند کسب و کارهایی که مانند گرگ گرسنه همه ی توان و انرژی شان را بر به وجود آوردن چنین فضایی متمرکز کرده اند تا یک دلِ سیر از خون مردم بخورند و بعد به یک خواب زمستانی طولانی بروند برای هضمش!)

 

چند وقتِ پیش، در حاشیه ی یک نشست فرصتی دست داد و افتخار داشتم تا چند دقیقه ای در کنار دکتر عبده تبریزی بنشینم و کمی با ایشان گفتگو کنم. جالب بود که زمانی که از ایشان خواستم تا مهمترین توصیه ای که فکر می کنند در شرایط حاضر می تواند به کسب و کارها کمک کند را مطرح کنند، تاکیدشان روی حفظ سنگر و جلوگیری از پس رفت بود.

گفتند که بجز چند حوزه ی خاص، عاقلانه ترین کار در شرایط حاضر، رساندن ریسک ها به حداقل ممکن است.

 

به هر حال، نه قصد سیاه نمایی دارم و نه طرفدار ثباتِ ملال آور در کارها هستم اما فکر می کنم باید در شرایط حاضر، این توصیه را جدی بگیریم.

جدی گرفتنش به معنای نشستن و هیچ کاری نکردن نیست بلکه به معنای تلاش مضاعف است.تلاش مضاعفی که نیازمند تحلیل های دقیق و بررسی شرایط روز،  تدوین استراتژی و برنامه های واقع بینانه است.

 

پی نوشت: بدیهی است که در این نوشته، قصدم تحلیل وضعیت اقتصاد کلان در شرایط حاضر نیست(که نه اینجا جای آن است و نه من سواد قابل اتکایی در آن دارم) و همانطور که اشاره شد، هدفم بیان یک تحلیلِ شخصی غیرکارشناسانه بود که البته تائید یک کارشناس خبره را هم برایش گرفته بودم.

 

۰ نظر ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۹
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

خُرده دانش های ما

در میانه ی بحثی، این جمله ی منسوب به انیشتین را برای یکی از دوستانم نقل کردم که :

دو چیز خیلی سر و صدا می کنند: یکی خرده پول و دیگری خرده معلومات.

گفت: بگذار نمونه ای از مصداق های این جمله را برایت تعریف کنم.

دیدم مثالش آنقدر زیبا و گویاست که گفتم برای شما هم تعریفش کنم:

 

آن دوستم تعریف می کرد که شریک کاری اش،او را به ستوه آورده است:

اهل مطالعه و یادگیری نیست ولی هر چند وقت یکبار که مقاله ای در اینترنت به تورش می خورد یا در یک وبسایت آموزشی یکی دو مطلب می خواند یا زبانم لال چند صفحه از کتابی را تورق می کند، روزگار ما در شرکت سیاه می شود.

مقاله که چه عرض کنم، بیشتر منظورم این نوشته های آبکی مثبت اندیشان بازاری، یا نوشته هایی که تیترهای پرطمطراق کسب و کاری دارند اما تهی از محتوای مناسب هستند(مثلاً "سه روش برای ارزش آفرینی در سازمانتان" یا "چگونه در عرض سه ماه یک برند قدرتمند بسازید" و مزخرفاتی از این قبیل).

مدت زیادی بند می کند به آخرین مقاله ای که خوانده است.چنان سر و صدایی در شرکت راه می اندازد که انگار بزرگترین کشف تاریخ را همین امروز به نامش زده اند.در تمام جلسات شرکت، سر و ته اش را بزنی به طریقی به آخرین خرده معلوماتی که خوانده است بر می گردد.

تقریباً با هیچ منطقی نمی توانی قانعش کنی که برادر من، اینهایی که می گویی خیلی ابتدایی است و بهتر است چند کتاب در این زمینه بخوانی تا ما هم بتوانیم از برنامه ها و پیشنهاداتت استفاده کنیم. با چنان تعصبی از گفته هایش دفاع می کند که دیگر کسی زحمت بحث کردن هم به خودش نمی دهد.

اگر برای خلاص شدن از جَو گیری هایش هم که شده یکی از برنامه هایش را بپذیریم، زمان عمل کردن که می رسد، با دیدن فاصله ی فاحش عملکردش با حرف هایش، ممکن است شاخ در بیاورید. نهایتِ کارَش می شود اینکه یک پاورپوینت آماده می کند که پر از افکت های محیرالعقول است و همان پول خُردهای سابق را به خوردمان می دهد.

هر وقت که مخالفتی می بیند، همه را به محتاط بودن و منفعل بودن متهم می کند.می گوید هیچکدامتان روحیه ی کارآفرینی ندارید.البته بیشتر منظورش این است که چرا شما هم جَوگیرِ خُرده معلومات جدید من نمی شوید.

بعد،برای مدت های مدیدی دیگر صدایی از او نمی شنویم تا کسب خرده دانش بعدی.

تا الان میلیونها تومان برای تصمیماتی که به یکباره می گیرد، به شرکت خسارت زده است و چون جزو هیئت مدیره ی شرکت است،کار زیادی از دستمان بر نمی آید.

بجز زمان هایی که جَو گیر شده، الباقی اوقات مشغول یکسری کارهای بیخودی می شود و با کمترین فشار کاری یا اضافه شدن مسئولیتش، عازم یک سفر فوری می شود.

خلاصه همین فرمان را خودتان بروید جلو!

 

با خودم فکر می کردم که اگر آن شریک دوستم، شریک من بود چه می کردم؟

اول، بحث های بلبین در مورد نقش های مختلف تیمی به ذهنم رسید . به چند راه حل دیگر هم فکر کردم ولی در نهایت به این نتیجه رسیدم که بهترین کار این است که:

یک کیسه ی بزرگِ پول خرد تهیه کند و آنرا مانند کیسه بوکس از سقف شرکت آویزان کند طوری که جلوی چشم همه باشد.

آنوقت یک جلسه ی عمومی برگزار کند و دلیل کارش را بدون اشاره به شریکش توضیح دهد و اعلام کند که از این به بعد نشان دادن چنین رفتارهایی برای همه ممنوع است و از جمله خودش.

البته این راه حل آخر شوخی بود.زیاد جدی اش نگیرید.

ولی اگر شما بودید و نمی توانستید شراکتتان را به هم بزنید چه می کردید؟

 

پی نوشت: داشتم فکر می کردم که خرده دانش های من در چه حوزه هایی هستند.آیا سر و صدای زیادی ایجاد نکرده اند که لازم باشد یک کیسه ی پولِ خرد در اتاق خودم هم آویزان کنم؟

 

۰ نظر ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی

اگر قصد مطالعه ی این مطلب را دارید، ممنون می شوم اگر قبل از آن به این مطلب نگاهی بیندازید (+) که مقدمه ای است بر همین مطلب.


 

دن اریلی همراه با یکی از همکارانش،آزمایشی را ترتیب دادند تا به بررسی نقش هنجارهای اجتماعی و هنجارهای بازار در انگیزش افراد بپردازند.

وظیفه ی شرکت کنندگان در این آزمایش بسیار ساده بود.آنها قرار بود که پشت کامپیوتر بنشینند و دایره هایی را که در سمت چپ صفحه نمایش ظاهر می شدند با ماوس بگیرند و داخل مربعی که در سمت راست صفحه قرار داشت بکشند(دراگ کنند).

زمان هر کس پنج دقیقه بود.

شرکت کنندگان به سه دسته تقسیم شدند. به یک دسته گفته شد که در ازای این پنج دقیقه تلاش،پنج دلار گیرشان می آید(یعنی یک دستمزد خوب)، این مبلغ برای دسته ی دوم ده سنت بود(یعنی دستمزد ناچیز) و با دسته ی سوم صحبتی از پول به میان نیامد.در واقع این کار به عنوان یک درخواست اجتماعی با دسته ی سوم مطرح شد.

میانگین تعداد دایره هایی که این سه گروه در عرض پنج دقیقه تلاش جابجا کردند به این ترتیب بود:

دسته ی اول(پنج دلاری ها): 159 دایره

دسته ی دوم(ده سنتی ها): 101 دایره

در واقع، بنا بر انتظار، پول بیشتر باعث شده بود که شرکت کنندکان انگیزه بیشتری پیدا کنند و تلاش بیشتری به خرج دهند(یعنی حدود 50درصد بیشتر)

فکر می کنید نتیجه در گروه سوم چطور بود؟

آنها به طور میانگین 168 دایره کشانده بودند. به عبارتی حتی از پنج دلاری ها هم انگیزه بیشتری داشتند و تلاش بیشتری به خرج دادند.

 

این آزمایش به روش های دیگری هم انجام شده است و نتایج تقریباً همان ها بوده اند.مثلاً یکبار انجمن بازنشستگان آمریکا از برخی وکلا درخواست می کند که در ازای ساعتی 30دلار(دستمزدی ارزان و ناچیز برای وکلا) به بازنشستگان نیازمند، خدمات ارائه کنند. پاسخ وکلا منفی بود. اما زمانی از آنها خواسته شد که به رایگان به بازنشستگان نیازمند خدمات ارائه دهند به طرز چشمگیری پاسخ مثبت دادند.

 

نکته ی مهمی که در مورد تقسیم بندی هنجارها باید مد نظر داشته باشیم این است که وقتی پای هنجارهای بازار به میدان باز می شود، هنجارهای اجتماعی به سرعت از میدان به در می شوند و بازگرداندن دوباره شان به همان میدان یا ناممکن می شود یا بسیار سخت و دشوار.

مثلاً دو پژوهشگر مهد کودکی را در یکی از کشورهای خاورمیانه مورد بررسی قرار دادند تا ببینند آیا جریمه کردن والدینی که برای بردن کودکان شان دیر می کنند، بازدارنده ی مناسبی هست یا نه؟

قبل از اعمال جریمه، والدینی که دیر می کردند، خوشان را بخاطر این تقصیر مقصر می دانستند و تلاش می کردند در دفعات بعدی سر وقت به مهد کودک برسند.ولی بعد از اعمال جریمه و با به میان آمدن هنجارهای بازار، دیگر این احساس را نداشتند. در واقع حالا که برای تاخیرشان پول پرداخت می کردند به دلخواه خود تصمیم می گرفتند که دیر کنند یا نه؟

اما نکنه جالب داستان اینجاست که وقتی چند هفته بعد، مهد کودک جریمه ها را لغو کرد، والدین به هنجارهای اجتماعی و احساس تقصیر بازنگشتند و تاخیر ها مقداری بیشتر هم شد.

این است دن اریلی ما را نصیحت می کند که وقتی کسی را به رستوران دعوت کرده اید یا هدیه ای برای کسی گرفته اید،مطلقاً به قیمت ها اشاره نکنید.مثلاً اگر بسته ای شکلات برای کسی هدیه گرفته اید، فقط یک بسته شکلات به او هدیه دهید و نه یک بسته شکلات سی هزار تومانی!

 

توصیه ای که دن اریلی برای کسب و کار ها دارد این است که ما باید به خاطر بسپاریم که نمی توانیم هر دو شیوه را با هم داشته باشیم.

ما نمی توانیم یک لحظه با مشتریان مثل خانواده رفتار کنیم و لحظه ی بعد که برایمان مناسبتر یا پرفایده تر باشد، با آنان رفتاری غیر شخصی و مبتنی بر هنجار های بازار داشته باشیم.

در واقع او توصیه می کند که اگر بر این باورید که لازم است جدی و بی رحم باشید، پول خود را اصلاً بابت اینکه به شرکت تان وجهه ی خوشایندی بدهید دور نریزید. در چنین شرایطی به این جمله ی ارزشمند ساده تکیه کنید: بگوئید چه عرضه می کنید و در عوض توقع چه چیزی را دارید.

بدین ترتیب با توجه به اینکه شما هیچ هنجار یا توقع اجتماعی را ایجاد نکرده اید، چیزی هم برای زیر پا گذاشتن وجود ندارد.خلاصه اینکه می گویند کار دوستی بر نمی دارد.

رفتار با کارکنان شرکت هم مشابه همین است. در یک زمینه خاص،نمی توانیم همزمان با هر دو هنجار جلو برویم.

اما در کنار همه ی اینها،نباید یک چیز را فراموش کنیم و آن اینکه پول، اغلب اوقات گران ترین راه انگیزه دادن به افراد(و از جمله خودمان) است.هنجار های اجتماعی نه تنها ارزان ترند، بلکه غالباً کارآمد تر نیز هستند.

مثلاً در نمونه اول مطلب قبلی(+)، شما در ازای دریافت چه مقدار پول حاضر بودید کارهای خدماتی شرکت را برای دو روز انجام دهید؟ آیا اصلاً حاضر می شدید که در ازای هر میزان پول این کار را قبول کنید؟

 

پرواضح است که ذات کسب و کار ها بر اساس هنجارهای بازار شکل گرفته است و باید اینطور هم باشد، اما فکر می کنم چه در برخورد و تعامل با مشتریان و چه در تعامل با کارکنان، می توانیم در برخی حوزه ها به سمت استفاده از هنجارهای اجتماعی حرکت کنیم.این کار نه تنها انگیزه بیشتری در مشتریان و کارکنان ایجاد خواهد کرد بلکه کمک می کند تا فضای تعاملی ما، انسانی تر شود و محیط مناسبتر و کاراتری برای همه ی طرف ها فراهم شود.

به نظر می رسد که استفاده از هنجارهای اجتماعی در محیط کار، نیازمند تلاش های آگاهانه ی بیشتری از جانب مدیران و مسئولان کسب و کار هاست. اگر توقع دارید که کارکنان تان در برخی موارد، در چارچوب این هنجار ها کاری انجام دهند، نیازمند این هستید که خودتان هم در همین چارچوب کاری انجام دهید یا در همین چارچوب جبران کنید. مثلاً اگر یکی از کارکنان شرکت در موقع یک بحران، از زمان خانواده اش می زند و تمام انرژی اش را برای شرکت می گذارد، پاسخش فقط پرداخت اضافه کار نیست بلکه شما هم باید در موقع بحران های او به کمکش بیائید و مایه دلگرمی اش باشید.

 

پی نوشت( در ادامه پی نوشت مطلب قبلی): همانطور که احتمالاً خودتان حدس زده اید، اشتباه من این بود که آن دو پروژه را که در قلمرو هنجارهای اجتماعی تعریف کرده بودم،  با دخیل کردن جریمه و پاداش، به قلمرو هنجارهای چُرتکه ای کشاندم. بعد از مدتی که دیدم کار از کار گذشته، و بازگرداندن آن پروژه ها به میدان هنجارهای اجتماعی تقریباً ناممکن است لاجرم چاره را در آن یافتم که با تغییر مبلغ تشویقی و جریمه(یعنی کاری که همه بلدند!) انگیزه کارشناسان را بیشتر کنم.وضعیت بهتر شد ولی هیچ وقت به خوبی قبل از وارد شدن پول به موضوع،نشد.

 

۳ نظر ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۵
سامان عزیزی

فرض کنید که کارمند خدماتی شرکتی که در آن کار می کنید دو روز به مرخصی رفته است.

شما طی این دو روز، سعی می کنید اول وقت که به شرکت رسیدید چای را بار بگذارید.سر راه هم نان تازه گرفته اید و در انتهای وقت اداری، سری به آشپزخانه می زنید و احیاناً اگر بی نظمی یا به هم ریختگی ای دارد مرتبش می کنید.خلاصه طی این دو روز هر کاری که از دستان بر می آید انجام می دهید که امور داخلی شرکت مشکلی نداشته باشد.

برحسب اتفاق، در روز دوم،مدیرتان این کار ها را می بیند و از دور لبخند ملیحی هم تقدیمتان می کند.

آخر وقت تلفنتان زنگ می خورد و مدیرتان پشت خط، با لحنی دوستانه از شما می خواهد که به اتاقش بروید.

وقتی وارد اتاق می شوید،به گرمی از شما استقبال می کند و یک پاکت را هم روی میز می گذارد و می گوید:

امروز دیدم که شما چقدر در این شرکت احساس مسئولیت می کنید.با اینکه این کار هیچ ربطی به شما نداشت و جایگاه تان هم طوری است که دیگران باید این کارها را برایتان انجام دهند ولی به خوبی به من و دیگر همکارن نشان دادید که مفهوم "شهروندی سازمانی" چه معنایی می دهد. واقعاً از شما ممنونم. نمیدانستم چطور این لطفتان را جبران کنم، این بود که تصمیم گرفتم این هدیه ناقابل را به پاس این حرکت ارزشمندتان تقدیم کنم هرچند که ناقابل است و در مقابل لطف شما ناچیز است.

شما هم توضیح می دهید که به خاطر هدیه و پاداش این کار را نکرده اید و صرفاً می خواستید در این دو روز، شرکت دچار بی نظمی نشود و از این قبیل توضیحات.

در نهایت با اصرار مدیرتان مجبور می شوید که پاکت را بردارید.

در راه بازگشت به خانه، پاکت را باز می کنید و می بینید مدیرتان مقداری پول برایتان داخل پاکت گذاشته است.

چه فکری می کنید؟ و چه احساسی به شما دست می دهد؟

 

اگر احساسی که دارید یک احساس منفی است، لطفاً کمی وقت بگذارید و به چرایی آن فکر کنید.(اگر احساستان مثبت است که هیچ. می توانید با خیال راحت ادامه مطلب را مطالعه فرمائید)

 

دن اریلی در کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر، از مارگارت کلارک،جادسن میلز و آلن فیسک نقل می کند که "ما همزمان در دو دنیا زندگی می کنیم. یکی که در آن هنجارهای اجتماعی برپاست و دیگری که در آن هنجارهای بازار حکم می رانند.

هنجارهای اجتماعی دربر گیرنده ی درخواست های دوستانه ای است که افراد از یکدیگر می کنند. به من کمک میکنی این مبل را جابجا کنم؟ در عوض کردن تایر به من کمک می کنی؟ و غیره.

هنجارهای اجتماعی در سرشت اجتماعی ما و نیاز ما به اجتماع نهفته اند. معمولاً صمیمانه و مبهم هستند.نیازی به بازپرداخت آنی وجود ندارد. ممکن است شما به همسایه تان برای جابجایی اثاثیه کمک کرده باشید ولی این به آن معنا نیست که او هم فوراً سراغتان بیاید و اثاثیه شما را جابجا کند!

ولی دنیای دوم، که قلمرو هنجار های بازار است، تفاوت بسیار دارد. هیچ چیز صمیمانه و مبهمی در آنجا نیست. مبادلات صریح اند.دستمزد، قیمت،اجاره بها، نرخ بهره و هزینه فایده. این گونه روابط بازار الزاماً شریرانه و رذیلانه نیستند. در واقع آنها نیز شامل خود اتکایی،نوآوری و خودمداری هستند ولی متضمن فایده های قیاس پذیرند و به دستمزد ها منجر می شوند."

 

او اشاره می کند که تا زمانی که هنجارهای اجتماعی و هنجار های بازار را در مسیرهای جداگانه ای نگه داریم، زندگی به خوبی پیش می رود. اما دردسر از جایی آغاز می شود که این دو با هم تلاقی می کنند.

در مثال بالا هم چنین اتفاقی رخ داده است.

شما در قلمرو هنجارهای اجتماعی آن کارها را انجام داده اید ولی مدیرتان با دادن آن پاکت به شما، هنجارهای اجتماعی را در تداخل با هنجارهای بازار قرار داد. احتمالاً اگر فقط به یک تشکر صمیمانه بسنده می کرد، مسئله هنوز در قلمرو هنجارهای اجتماعی باقی مانده بود.

 

اما این تفکیک کردن و شناختن این دو دنیا، چه آموزه هایی برای ما دارد؟

در مطلب بعدی به کمک دن اریلی به این موارد اشاره خواهم کرد.

 

پی نوشت: اگر دوست دارید به نمونه ی دیگری هم فکر کنید که کمی پیچیده تر باشد، شاید این مورد بد نباشد:

 

چند سال پیش در برنامه های ماهیانه ی تیم فروش شرکت تغییراتی اعمال کرده بودم. به این ترتیب که در کنار برنامه و هدف کلی هر کدام از کارشناسان فروش، دو پروژه کوچک هم تعریف کرده بودم. اجرا و پیگیری این دو پروژه نیازمند توجه و تمرکز و کمی فکر کردن بود و طبق برآورد هایم، زمان زیادی را از کارشناسان نمی گرفت ولی در مقابل نتایج خوبی را برای خودشان رقم می زد.

از آنجا که هر چیزی که احتیاج به فکر کردن داشته باشد برای ما انسان ها سخت و دشوار است! ،در برخی ماه ها کارشناسان شرکت از عهده ی اجرایی کردن این دو پروژه ماهیانه بر نمی آمدند.

در انتهای هر ماه و شروع ماه بعد،جلسه ای برگزار می شد و به بررسی عملکرد و نتایج برنامه های ماهیانه می پرداختیم. از آنجا که همکاران فروش می دانستند که این دو پروژه برای من اهمیت زیادی دارند(و از دلایل این اهمیت هم آگاه بودند)، اگر موفق به انجامش نشده بودند معمولاً دچار احساس شرمندگی می شدند و در ماه بعد تلاش مضاعفی برای تحقق آن دو هدف انجام می دادند.

بعد از مدتی از این احساس شرمندگی ها به ستوه آمدم و تصمیم گرفتم مکانیزمی تشویقی-تنبیهی برای انجام این دو پروژه در نظر بگیرم. برای موفقیت در انجام هر کدام از پروژه ها Xمقدار تشویقی در نظر گرفتم و در صورت عدم تحقق آن 1/2X جریمه(یعنی نیم ایکس).

دو سه ماهی اوضاع بر وفق مراد پیش رفت و خودم هم کم کم در جلسات تحلیل فروش شرکت نکردم و کار تحلیل را مدیر فروش و تیمش ادامه می دادند.

بعد از این دو سه ماه که آمار ها را بررسی می کردم،متوجه شدم که تعداد عدم تحقق های دو پروژه، بعد از کاهش محسوس، شروع به افزایش چشمگیری کرده است که حتی از دوره های قبل از طراحی مکانیزم! بیشتر است.

 

چه اتفاقی افتاده بود؟

تقریباً از این مسئله مطمئن بودم که تیم فروش به خوبی اهمیت این پروژه ها را درک کرده است(و چند ماه بعد مطئن تر هم شدم که واقعاً همینطور بوده است).

توبیخ کردن های من هم آنقدر وحشتناک نبودند که الان با نبودشان چنین تاثیری بر عملکرد تیم فروش بگذارند.

عوامل فنی هم تحت کنترل بودند.

 

۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۴
سامان عزیزی
شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ

سه مورد از اشتباهات من در مذاکره هایم

به تازگی تصمیم گرفتم که کتاب "پنجاه و سه اصل مذاکره" ی لیگ تامپسون(با ترجمه ی محمدرضا شعبانعلی و آرش قبایی) را مجدداً مرور کنم.

بعد از مرور، نشستم و یک ارزیابی از خودم در مورد میزان رعایت کردن یا نکردن  این اصول در مذاکره هایم انجام دادم.

تعدادی از این اصول را آگاهانه یا ناآگاهانه رعایت کرده ام و تعدادی دیگر را رعایت نکرده ام.

به نظرم رسید که در میان "رعایت نکرده ها"، سه مورد از آنها بودند که اگر می دانستم و رعایت می کردم(یا حداقل بیشتر رعایت می کردم)،ممکن بود مذاکره های به مراتب موفق تری می داشتم.

سه اصلی که در مذاکره هایم رعایت نکردم و امروز از رعایت نکردنشان پشیمانم:

 

1-توجه به منافع و اهداف دیگران به جای توجه و تاکید بر مواضع دیگران

در بسیاری مواقع ،توجه بیش از حد به مواضع باعث می شود که از توجه به منافع طرف مقابل غافل شویم. تاکید و تمرکز بر مواضع ممکن است کیک مذاکره را کوچکتر کند در حالی که توجه به منافع می تواند زمین بازی مذاکره را وسیع تر کند و کمک می کند تا بتوانیم راه حل های بیشتری برای توافق و تامین منافع طرفین پیدا کنیم.

نویسنده کتاب مثال ساده و زیبایی را از مری پارکر فالت(از نوابغ مدیریت) نقل می کند و هرچند که  فضای مذاکرات تجاری ممکن است پیچیده تر و تشخیص منافع در آنها سخت تر باشد،اما برای درک تفکیک این دو مورد می تواند الهام بخش باشد:

دو خواهر بر سر تصاحب یک پرتغال دعوا و مشاجره داشتند. آنها رفتاری بسیار سختگیرانه و رقابتی را در پیش گرفتند. در نهایت به این توافق رسیدند که پرتغال را از وسط به دو نیمه تقسیم کنند. سپس، یکی از خواهر ها آب نصفه پرتغال خود را گرفت و پوستش را دور ریخت. خواهر دیگر پوست نصفه پرتغالش را گرفت و برای درست کردن یک دسر استفاده کرد و خود میوه را دور انداخت!

 

مثال ساده ایست اما وقتی موضوعات پیچیده تر می شوند، معمولاً فراموش می کنیم که به اهداف و منافعِ پشت موضع گیری ها توجه کنیم.

یکی از راه هایی که می تواند احتمال مطرح کردن منافع را توسط طرف مقابلمان بالاتر ببرد این است که خود ما پیش قدم شویم و منافع مان را آشکار کنیم و به تشریحشان بپردازیم.برخی مطالعات نشان داده اند که این کار می تواند احتمال آشکار کردن منافع توسط دیگران را تا 21درصد نسبت به حالت عادی افزایش دهد.

 

2-در مورد همه ی موضوعات،همزمان مذاکره کنید و نه یکی پس از دیگری

به نظرم احتیاج به توضیح بیشتر ندارد و ذکر چند مزیت آن کفایت می کند:

- احتمال موضع گیری  سریع توسط طرفین کم می شود

- طرفین مجبور می شوند خواسته های خود را اولویت بندی کنند

- امکان ارائه ایده هایی بهتر در قالب بسته های پیشنهادی را افزایش می دهد

 

3-اصل تقویت رفتار

با وجود اینکه مطالعاتی هم در این زمینه داشتم ولی فکر می کنم بسیار کمتر از آنچه می توانستم از این اصل استفاده کرده ام.

بحث تقویت رفتار همان است که از سگ پاولوف شروع شد و با کبوتر های اسکینر ادامه پیدا کرد و امروز در گیمیفیکیشن هم جایگاه ویژه ای دارد.

استفاده های مثبت و منفی زیادی از اصل تقویت رفتار می شود اما در سمت مثبت آن و تا جایی که از خط قرمز ارزش هایم رد نمی شدم هم از آن استفاده نکردم.

 

۰ نظر ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۱
سامان عزیزی
يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ق.ظ

یکی از بدترین اشتباهات در شروع کسب و کار

فکر می کنم یکی از بدترین اشتباهاتی که در شروع یک کسب و کار ممکن است مرتکب شویم این است که

فکر کنیم آن صنعت و بازارش را در مقام و موقعیتِ یک تصمیم گیرنده برای کسب و کارمان می شناسیم.

 

اغلب اوقات که می خواهیم کسب و کاری را شروع کنیم، بیرون از گود به کسب و کار مربوطه نگاه می کنیم.یعنی از بیرون نگاه می کنیم و می بینیم که دیگران فلان کار را انجام می دهند و بعد فلان و فلان کار. و بعد هم محاسبه سود!

به نظرم این اشتباه، حتی ممکن است گریبان کسانی را هم بگیرد که سالها در همان صنعت به عنوان کارمند کار کرده اند.چون در مقام تصمیم گیر نبوده اند، احتمال اینکه تحلیل کاملاً متفاوتی نسبت به صنعت و بازارش داشته باشند زیاد است.

گاهی قبل از شروع، با دیگرانی  که در این صنعت هستند مشورت می کنیم و تحقیقات مختلفی هم انجام می دهیم.در این حالت هم، باز احتمال بروز خطاهای شناختی بالاست. ممکن است طرف مشورت ما، جمله ای را به عنوان توصیه بگوید که ما برداشت و درک بسیار متفاوتی از منظور او مصداق هایش در ذهنمان نقش ببندد.

 

آیا این به این معناست که نباید دست به هیچ کاری بزنیم. نه به این معنا نیست.

به این معناست که در شروع کار و سال های اولش، باید به شدت ذهنمان را آماده تجربه کردن نگه داریم.ظرفیت تجربه پذیری مان را بالا ببریم.

اگر فکر کنیم که از آن صنعت شناخت کافی داریم، مغزمان هم بدون اطلاع ما! پرونده را می بندد(مغزه دیگه.نمیفهمه.فقط به فکر راحتی خودشه) و اطلاعاتی را که ناقضِ این برداشت باشند فیلتر می کند.مگر اینکه تناقض بسیار بزرگی پیش بیاید که مغزمان به خودش بیاید که ممکن است دیر شده باشد.

 

پرهیز از این اشتباه، به این معناست که تمام تلاش مان را بکنیم که ذهنمان آماده ی دیدن و پذیرفتن و یاد گرفتن از نادانسته ها و تجربه نشده هایمان در کسب و کار مان باشد.

ممکن است تصور کنید که این توصیه که بدیهی است و نیاز به تاکید ندارد ولی من اینطور فکر نمی کنم.(دیدم که میگم:) )

در کسب و کار خودمان، تقریباً هر وقت فرض را بر این گذاشته ایم که ما می دانیم و از بیرون به تحلیل وضعیت پرداخته ایم، چیزی جز یک پروژه شکست خورده نصیبمان نشده است.

در بسیاری از موارد، بهترین کار به نظر من این است که یک قدم برداریم، بررسی کنیم و تحلیلش کنیم،متغیر ها را بسنجیم،برآورد کنیم،سپس قدم بعدی و باز همان پروسه تا قدم آخر.

در غیر این صورت اگر در قدم های اولمان به مشکل خاصی بر نخوریم، دیگر فکر می کنیم که راه همین است و یکراست چشم به قدم آخر می دوزیم!. (یاد گلوله های برفی در تفکر سیستمی بخیر)

راهش یاد گرفتن تصمیم گیری با "سیستم دو" است، آنهم قدم به قدم.

 

پی نوشت: البته فکر نمی کنم که در سال های بعدی کسب و کارمان، نیازمند این نوع نگاه نیستیم ولی به نظرم در شروع و گام های اول، به شدت به آن نیاز داریم.

 

۱ نظر ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۰۸
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۳۳ ق.ظ

گوشه ای از داستان من و متمم


پیش نیاز مطالعه ی این پست:

  • عضو  قبیله ی متمم باشید و حداقل پنج مورد از سرفصل های درسی متمم را به طور کامل خوانده باشید.(مهم و ضروری)
  • حداقل یکصد مطلب از مطالب روزنوشته های محمد رضا شعبانعلی را مطالعه کرده باشید.(مهم و ضروری)
  • از دانشگاه متنفر باشید و در عمل تا جایی که امکان داشته از آن فاصله گرفته باشید.(ضروری نیست ولی توصیه می شود)
  • در تلاش برای یادگیری، به هر دری زده باشید.در هایی مثل:  کتاب و کلاس و دوره و سمینار و مشاور کسب و کار و الی آخر.(ضروری)
  • یادگیری را به عنوان قسمتی از سبک زندگی تان انتخاب کرده باشید و ضرورت این انتخاب را درک کرده باشید.(ضروری نیست ولی بسیار مهم است)
  • بنده حقیر را هم کمی شناخته باشید! (به عبارتی،کمی با مدل ذهنی من هم آشنایی داشته باشید).(ضروری نیست ولی توصیه می شود)

 

از دوستان عزیز انتظار می رود که بعد از مطالعه ی این مطلب:

  • اگر هنوز عضو فعال متمم نیستند، سریعاً فکری به حال خودشان بکنند.
  • اگر عضو متمم هستند ولی تمرین هایش را(حتی در خلوت خودشان) حل نمی کنند، کمی برای خودشان متاسف شوند.
  • اگر به بهانه اینکه "نمی خواهند اسیر گیمیفیکیشن متمم شوند"، تمرین حل نمی کنند و درس ها را ادامه نمی دهند، کمی به الباقی گیمیفیکیشن هایی که آگاهانه و ناآگاهانه زندگی شان را در بر گرفته فکر کنند و به خودشان بیایند:)
  • متمم را با همه ی نقاط قوت و ضعفش، به عنوان یک سیستم آموزشی درک کنند و قدرش را بدانند(ارجاع مجدد به فایل های مدیریت منابع!).

 

توضیح: می دانم که می دانید قسمتی از این صحبت ها و شیوه ی گفتنشان(به سبک متمم)، شوخی است.اما امیدوارم همزمان این را هم بدانید که قسمت هایی از هر شوخی ای ،می تواند خیلی هم جدی باشد!


 

متمم امروز چهار ساله می شود.(مبارکِ متمم و متممی ها).هر چند که فکر می کنم از نقطه شروع آن،سالهاست که می گذرد.از "شبی" که یک "معلم" نشست و با نگاهی به وضعیت "آموزش" کشور ،عمیقاً متاثر شد. آنقدر به آن نقد داشت که نمی دانست از کجا شروع به گفتنشان کند.اما این معلم بر خلاف بسیاری از ما مردم، منتقد و گشاده دهن و منتظر (لطفاً کسی به خودش نگیرد با خودِ خودم هستم) نبود، اهل ساختن بود.اهل عمل .دنبال ساختن آینده ای بهتر برای خودش و  دیگران. منتظر ننشست که مسئولین کاری بکنند!،خودش را مسئول می دانست و به اندازه ای که در توانش بود مسئولیت قبول کرد. تلاش کرد و تلاش کرد تا بالاخره عده ای را با خودش همراه کرد و قبیله ای ساخت که در کنار هم رشد کنند و این تلاش و این مسیر هنوز هم ادامه دارد به امید ساختن دنیایی بهتر از امروز برای همه ما(بهتر،حتی به اندازه ی یک ذره).

بگذریم.آمده بودم داستان خودم را بگویم.

 

قبل از هر چیز می خواهم یک چیز را در مورد من بدانید و آن اینکه من در کل، آدم نسبتاً خوشبینی هستم.این، هم برداشت خودم است و هم اطرافیانم . نتیجه ی پرسش نامه های سلیگمن هم همین را می گویند. اما با توجه به تجربیاتی که با در معرضِ آموزش های مختلف قرار گرفتن، به دست آورده ام، در حوزه آموزش و سیستم های آموزشی و دوره های آموزشی و کلاس های آموزشی، شدیداً بدبین هستم.

حدود چهار سال و نیمِ پیش هم که با محمد رضا شعبانعلی آشنا شدم، ذهنیتم همین بود.

تقریباً همیشه دنبال آموزش های مختلف و موثر در حوزه کسب و کارم و توسعه فردی بوده ام. آن روزها، رادیو اقتصاد ،ساعت چهار تا پنج بعد از ظهر، از افرادی که در زمینه آموزش و مشاوره به کسب و کار ها فعال بودند یا تجربه ای داشتند دعوت می کرد و این مدرسان، مباحثی را مطرح می کردند.شعبانعلی را نمی شناختم و فقط چند باری صحبت هایش را در این برنامه شنیده بودم.

ساعت پخش این برنامه ساعت خستگی من بود. از صبح خروس خوان می رفتم دنبال کارهایم و آن برنامه را هم هر وقت فرصت می شد داخل ماشینم گوش میدادم. چون خسته بودم، اگر می دیدم مُدرسی حرف های قلمبه و تو خالی می زند، بعد از نثار چند بد و بیراه خاموشش می کردم. ولی شعبانعلی تنها کسی بود که دلم می خواست حرف بزند. آنقدر حرف هایش با تجربه ها و دغدغه ها و مسائل و مشکلاتم نزدیکی داشت که احساس میکردم مشغول مشاوره اختصاصی به من و شرکت ماست.

اعتراف می کنم که یکی دوبار با خودم گفتم:" ای کلک، خوب بلدی چه جوری مخ کسب و کارها رو بزنی که سرازیر بشن توی کلاس ها و دوره هات".(معذرت می خوام معلم جان)

بعد از چند هفته گفتم خوبه این بار هم یه امتحانی بکنم و ببینم این پیرمرد چی میگه.(خوب ندیده بودمش! نمیدونم چرا احساس میکردم یه پیرمرد سرحالِ بامزه است).این بود که رفتم سراغ وبلاگش.برای مدت های مدیدی ،خیمه زده بودم روی وبلاگش.

انگار برای اکثر بدبینی های من جواب داشت. می شناختشان. کم کم توانست اعتمادم را "تا حدی" جلب کند.

"تا حدی" را از آن جهت می گویم که وقتی متمم استارت خورد، اولین اکانتم را یک ماهه گرفتم(درست یادم نیست شاید هم سه ماهه). هنوز رگه هایی از بی اعتمادی در وجودم مانده بود. اینهمه سابقه ی بدبینی در حوزه آموزش را نمی شد چند ماهه شُست و رُفت.

ولی مدت زیادی نگذشته بود که دیدم شعبانعلی خیلی فرق می کند.می توانستم اهدافش را ببینم.استراتژی ها و عملکردش را می دیدم. می دیدم چیزهایی را که قبلاً خدا تومن! پول داده بودم که نیمه ناقص و با خساست برایم بگویند، چطور با بخشندگی در دسترس همه می گذارد.دیدم که هدف او از آموزش، پول نیست.می خواهد کمک کند که همه باهم رشد کنیم و بسازیم.

به هر حال، متمم متولد شد و شروع به رشد کرد. دیگر آنقدر به شعبانعلی و اهداف ارزشمندش اعتماد داشتم که مهمترین مسئولیتم را در کنار یادگیری ام در ماه های اول متمم، تشویق و انرژی دادن و بازخورد دادن می دانستم(می ترسیدم متمم بیخیالِ ادامه دادنش بشود). می دانم که در  پروسه رشد متمم، تقریباً بی تاثیر بودم ولی خودم حال خوبی داشتم.

امروز می توانم با افتخار بگویم که "متمم، جزئی از زندگی من است". و امیدوارم و تلاش می کنم که روزی برسد که این افتخار کردن صرفاً یک طرفه نباشد و بتوانم به مسئولیتی  که "متممی بودن" بر عهده ام گذاشته به خوبی عمل کنم.

 

چند روز پیش یازدهمین سالگرد تاسیس شرکتمان را جشن گرفتیم.بدیهی است که شعبانعلی و متمم فقط در بخشی از این مسیر به ما کمک کرده اند ولی بدون اغراق می گویم که نقش شان آنقدر بزرگ و ارزشمند بوده که آنها را به عنوان یکی از مهمترین اهرم هایمان برای رشد می دانم.

نمی خواهم از متمم بتی آموزشی بسازم.اتفاقاً اگر قرار باشد زبان دراز ادعا و نقدم را پهن کنم ،خوب بلدم از نقطه به نقطه اش ایراد بگیرم. قطعاً متمم بدون نقص نیست.اما آنقدر بهتر از همه ی آموزش هایی است که من دیده ام که حتی نمی خواهم متمم را در کنار آنها بگذارم و مقایسه شان کنم.

این را وقتی درک می کنید که ده ها کتاب و دوره و کلاس آموزشی رفته باشید تا کمک حالتان باشند برای رشد کسب و کارتان(یا رشد فردی تان)، آنوقت که به متمم برسید می فهمید چه می گویم.مثلاً ده ها کتاب در حوزه فروش و سیستم های فروش خوانده باشید، دوره های مختلف رفته باشید، سمینار های لاکچری که پول خون می گیرند تا جرعه ای آب به تو بدهند(از نوع مسمومش) رفته باشی، بعد که درس های فروش و طراحی سیستم های فروش متمم را می خوانی تازه می فهمی که متمم یعنی چه. ده ها کتاب بازاری در حوزه استراتژی و تصمیم گیری و مدیریت فردی بخوانی، دوره بروی و الی آخر، بعد که درس های استراتژی و تصمیم گیری متمم را می خوانی ،تازه می فهمی که چه کلاه گشادی سرت رفته و از چه منابع اصلی و معتبر و دست اولی محرومت کرده بودند.عمداً بیراهه را نشانت می دادند چون اگر بیراه نمی رفتی دیگر به آنها نیازی نداشتی.و ده ها مثال دیگر.

اینها را کسی می گوید که در شروع کسب و کارش بارها سرش به سنگ خورده، نه سرمایه داشت نه تخصص و تجربه و نه شعورِ کسب و کار. به هر دری میزد. همیشه دلش می خواست دنیای اطرافش را بهتر بشناسد و درک کند، برای توسعه دانسته هایش و رشد فردی و شخصیتی اش تلاش می کرد.  امروز، وقتی به این مسیر نگاه می کند(البته تا اینجایش را)، به نظرش میرسد که هرچند اندک،اما دستاوردهای نسبتاً خوبی در مقیاس خودش داشته است و  احساس می کند که قسمتی از این داشته ها( و بسیاری چیزهای دیگر) را مدیون متمم و بانی متمم است.

بهتر است بیشتر از این روده درازی نکنم.


 

از اینجا به بعد را برای یکی از دوستانم می نویسم که چند بارِ اخیر که همدیگر را دیده ایم و پیگیر متمم خوانی اش شده ام، در جواب می گفت که : متمم خوب است ولی من چون نمی خواهم اسیر گیمیفیکیشنش شوم، خیلی نزدیکش نمی شوم.از چند نفر دیگر از دوستانم هم شنیده بودم. گفتم شاید یکبار اینجا هم جوابش را بدهم بد نباشد! (البته جواب حضوری ام آنقدر طولانی بود که در این مقال نمیگنجد.شاید بعداً چیزهای بیشتری در موردش نوشتم).

فکر می کنم برخی از دوستانم که مدتی با متمم همراه می شوند انتظار معجزه دارند.برادر من خواهر من، شکافتن دریا با یک عصا کار پیامبران بود.در زندگی واقعی، نقطه ی موفقیت ،حاصل یک اتفاق یا یک معجزه نیست بلکه حاصل روند ها و فرآیند های بسیاری است که لازمه اش تلاش کردن است.گاهی ما فقط نقطه ی موفقیت ها را می بینیم و گول می خوریم. یادگیری یک سبک زندگی است نه صرفاً یک دوره معجزه گر.

می ترسی اسیر گیمیفیکیشن متمم شوی!. خوب بشوی. اصلاً لازمه ی آموزش، گیمیفیکیشن است. اگر همینطوری با سیل درس ها و تمرین ها مواجهه می شدی خوب بود؟ ادامه میدادی؟ انرژی و انگیزه داشتی؟تمرین حل می کردی؟ مغزت را برای پیدا کردن یک مصداق در زندگیت سوراخ می کردی؟اصلاً تو می فهمی دوپامین چیه و چکار می کنه؟!. گیمیفیکیشن متمم صرفاً یک ابزار کمکی است.ابزاری برای کمک به خود ما. برای غلبه بر اینرسی ذاتی مان. بعد از مدتی می توانی مسیر خودت را در متمم پیدا کنی. دنبال اولویت هایت می روی. نیاز های آموزشی ات را پیدا می کنی. خودت می فهمی که  فلان درس ها را برای چه می خوانی .بسته به اینکه چه می خواهی، می توانی مسیرت را پیدا کنی.تلاش کن و جلو برو.اگر دغدغه ات فقط گیمیفیکیشن متمم است، بالاخره تو سوار گیمیفیکیشن متمم خواهی شد و نه او سوار تو. گاهی برای سوار شدن بد نیست مدتی سواری هم بدهیم.

من هم به گیمیفیکیشن متمم سواری داده ام.هنوز هم سواری میدهم.ولی دیگر مثل سابق نیست.دیگر همیشه او سوار نیست.من هم یاد گرفته ام سوار شوم.بعد از مدتی میفهمی که کی باید سواری بدهی و کی سوار باشی و این یعنی به استفاده بهینه از گیمیفیکیشن متمم رسیده ای.

اصلاً بیا فرض کنیم گیمیفیکیشن متمم بد است.مزخرف است.  به تو چه؟. اگر معتقدی که متمم به دردت می خورد و برای ادامه دادن مسیرت نیازی به این چیزها نداری،پس چرا راه خودت را بی توجه به این بازی ها جلو نمی روی؟

حیف است با بهانه های مختلف، خودمان را توجیه کنیم و از مسیر یادگیری مان عقب بیفتیم. قرار نیست از متمم انتظار داشته باشیم که همه ی ما را علامه کند.قرار نیست مَش سامان تحویل بگیرد و ایلان ماسک بیرون بدهد.متمم در بهترین حالتش قرار است به عنوان یک همراه به من کمک کند تا امروزم کمی بهتر از دیروزم باشد.تا خودم و کسب و کارم کمی از دیروزمان بهتر باشیم.همین.

همین!. بله همین. فکر می کنی چیز کمی است؟.اگر فکر می کنی کم است، از همینجا راهت را کج کن و برو سراغ فرمول های جادویی و راه های میانبر موفقیت. شاید تو بتوانی فضاهای آموزشی ای بهتر و موثر تر از متمم هم پیدا کنی(که طبیعتاً هستند و خواهند بود) ولی اگر باز هم فکر می کنی که بهتر بودن امروزت نسبت به دیروزت چیز کمی است، بعید می دانم به درد تو بخورند.(البته می دانم که تو واقعاً اینطور فکر نمی کنی و راهت را پیدا می کنی)

 

پی نوشت: ببخشید.طولانی و پراکنده نوشتم و غیر منسجم و بدون طبقه بندی. گاهی حرف دلم را نمی توانم پیوسته و منسجم و طبقه بندی شده بگویم.بنابراین شما صرفاً به عنوان یک دلنوشته(که باید می نوشتم) به آن نگاه کنید.

 

۳ نظر ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۳۳
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۱ ق.ظ

کلیدی ترین وجه تمایز چیست؟

همانطور که کلیدی ترین وجه تمایز علم در کنار تمام چیزهای دیگری که برای شناخت و درک جهان برای بشر وجود داشته، خود علم(و علوم) نیست بلکه "روش علمی" است، فکر می کنم "مدل ذهنی" هم در کنار تمام چیزهای دیگری که برای ایجاد تمایز وجود داشته و دارند، کلیدی ترین وجه تمایز قابل تصور است.

به نظرم این مسئله نه تنها در زندگی غیر کاری که در زندگی کاری و کسب و کار هم کاملاً مصداق دارد.

با نگاهی به فضای کسب و کار ها و تاریخ آنها می توانیم متوجه شویم که هر وجه تمایزی(حتی جان سخت ترین آنها)، بعد از مدتی قابل تقلید بوده است و بالاخره جایگاه خودش را به عنوان نقطه ی تمایز از دست داده است.

به نظر می رسد چیزی که بسیار پایدار تر از وجوه تمایز موردی که به وجود می آیند ، مدل ذهنی و نوع نگاهی است که پشت این وجوه تمایز وجود دارد.در واقع می خواهم بگویم نگاه و نگرشی که ما به یک کسب و کار داریم است که می تواند وجوه تمایز مختلف را تولید کند.

چند سالی است که مثال زدن از اپل و استیو جابز حالم را به هم می زند(از بس که همه جا همین مثال ها را تکرار می کنیم) و فکر نمی کنم بجز حوزه برندینگ، در حوزه ی دیگری از آنها مثالی به زبان آورده باشم اما با عرض معذرت از همه دوستانی که با شنیدن مثال های آنها، حالشان مانند من به هم می خورد ،باید بگویم که به نظرم در اینجا نمونه مناسبی باشد.

فکر نمی کنم هیچکدام از وجوه تمایزی که از اپل می شناسیم، کلیدی ترین وجه تمایز اپل باشند بلکه نوع نگاه و مدل ذهنی استیو جابز بود که توانست اپل را اپل کند.حتی خود استیو جابز هم نبود بلکه مدل ذهنی او بود.مدلی که می توانست مدل ذهنی هر کس دیگری غیر از او هم باشد.

 

حرفم این نیست که مدل ذهنی به عنوان یک وجه تمایز برای همیشه می ماند یا پایداری آن حتماً و الزاماً از عمر یک انسان(و کسب و کارش) بیشتر است.نه ،همانطور که از نامش پیداست، مدل،مدل است و ممکن است اگر با شرایط و واقعیات جدید خودش را تغییر ندهد مفید بودنش را به سرعت از دست بدهد.حرفم این است که اگر چندین و رودخانه و نهر در دشتی جاری باشند، سرچشمه ی آنهاست که مهمترین نقطه ی این داستان است.

در عین حال که یک مدل ذهنی مفید می تواند کلیدی ترین وجه تمایز (در سر طیف مثبت آن) باشد، می تواند کلیدی ترین وجه تمایز (در سر منفی آن) هم باشد. در واقع مدل ذهنی غیر مفید هم می تواند تمایز(از نوع منفی) یک نفر باشد و دودمانش را به باد دهد!.به عنوان مثال فرض کنید یک نفر با دارا بودن منابع استراتژیک و فراوان ،نگرشی صرفاً سودجویانه و احمقانه به کسب و کار و بازارش داشته باشد.همین مدل ذهنی آفت جانش خواهد بود و در آجر به آجر بنای کسب و کارش خودش را نشان خواهد داد.

 

شاید با خودتان بگوئید که این صحبت هایی که کردی جزو بدیهیات است ولی من با اطمینان بالایی به شما خواهم گفت که اینطور نیست!

وقتی کسانی را می بینم که با دیدن یک آی پد، فکر می کنند اگر کشف آنان بود می توانستند کسب و کاری بزرگتر از اپل هم راه بیندازند،

وقتی یک کارخانه دار را می بینم که فکر می کند کارخانه رقیبش صرفاً به خاطر داشتن پول زیاد(به عنوان وجه تمایزش نسبت به او) موفق است،

وقتی فکر می کنیم که نیوتن فقط به خاطر قوانینش بود که در تاریخ ماندگار شد نه مدل ذهنی کیمیاگرش،

وقتی کسانی را می بینم که فکر می کنند مک لوهان صرفاً به خاطر پیش بینی هایش هنوز هم زنده است و مدل ذهنی پشت پیش بینی هایش را نادیده می گیرند،

و ده ها و صد ها مورد دیگر،

بیشتر مطمئن می شوم که اینطور نیست.

 

به دلایل مختلفی که احتمالاً همه ما می دانیم و در اینجا مجال بحث کردنشان نیست، مدل ذهنی، اگر نگوئیم غیرقابل تقلید، بسیار بسیار سخت التقلید! است.

اگر به فکر پرورش و تغذیه سرچشمه باشیم،می توانیم نهر ها و رود های پر و پیمان تری هم داشته باشیم.

 

پی نوشت برای یکی از دوستان عزیزم: یکی از دلایلی که انقدر روی وقت گذاشتن برای متمم تاکید کرده و می کنم همین است.یعنی کمک به شکل دادن و بهبود یک مدل ذهنی مفید(و البته به تناسب هر شخص، یگانه و منحصر به فرد).

 

۰ نظر ۲۸ آذر ۹۶ ، ۰۱:۵۱
سامان عزیزی

چند سال پیش که برای اولین بار کتاب زیبا و الهام بخش رندی پاش با عنوان "آخرین سخنرانی" رو خوندم، جمله ای از این کتاب ،توجه ام رو به خودش جلب کرد و در خاطرم موند.

هر چند که این کتاب ، فارغ از برخی قسمتهاش که به نظرم کمی شعاری هستن و شاید بخاطر تاثیر جامعه ای که رندی پاش در اون رشد کرده وارد این کتاب شدن، آموزه های زیادی برای همه ما داره، ولی فعلاً کاری به اونها نداریم و میخوام در مورد اون جمله ای که عرض کردم صحبت و همفکری کنیم.

در قسمتی از کتاب در مورد "تجربه" گفته شده بود:

تجربه زمانی به دست می آید که چیزی را که می خواستید به دست نیاورید.

 

راستش این جمله ذهنم رو خیلی مشغول خودش کرد (و هنوز هم مشغولشه!).اینکه وقتی میخوام به شخصی صفت با تجربه بدم،واقعاً باید  چه ملاک هایی برای دادن این صفت داشته باشم.

اینکه کسی یک کاری(ساده یا پیچیده) رو برای مدتهای طولانی تکرار کرده و انجام داده، آیا می تونم بهش بگم با تجربه؟

آیا به کسی که در یک مسیری رفته و موفق بوده با تجربه ست؟

یا به قول رندی پاش، کسی که در یک مسیری و برای رسیدن به هدفی رفته و موفق نشده، با تجربه ست؟

آیا کسی که شکست های زیادی خورده، خیلی با تجربه ست؟

آیا کسی که در چند راه مختلف وارد شده و در همه اونها هم موفق بوده، با تجربه نیست؟

 

فرض کنید من دنبال یک آدم با تجربه می گردم که مثلاً در تاسیس و راه اندازی یک کسب و کار وارد باشه.حالا یا برای بررسی و مشاهده مسیری که رفته یا برای مشورت گرفتن یا به هر دلیل دیگه ای که به ذهنتون میرسه.فکر می کنید چطور باید تشخیص بدم که سراغ چه کسی برم؟

اگه چند نفر رو پیدا کنم که توی این راه رفتن و موفق بودن ،کافیه؟

لازم نیست سراغ کسانی برم که توی همین مسیر رفتن و موفق نبودن؟

اصلاً اگر از هر دو گروه کسانی رو پیدا کردم که باهاشون صحبت کنم، به حرف ها و توصیه های کدومشون وزن بیشتری بدم؟

 

نمیدونم این سوالات برای شما هم پیش آمده یا نه. راستش من هنوز هم به جوابی که این پرونده رو در ذهنم ببنده نرسیدم و بعید میدونم هیچ وقت به جواب نهایی هم برسم.چون فکر می کنم پاسخ این سوالات به عوامل زیادی بستگی داره و به سادگی نمیشه در موردشون حکم صادر کرد.

مثلاً فرض کنید دو نفر در یک مسیر یکسان وارد بشن و همه عوامل بیرونی ای که میتونن روی این مسیر تاثیر بگذارن برای هر دو تاشون یکسان باشه، حتی در این حالت هم فکر می کنم "ظرفیت تجربه پذیری" این دو نفر میتونه تاثیر خیلی زیادی روی پاسخ اون سوالات بگذاره.

 با این همه سوال بی جواب در مورد تجربه، طی چند سال اخیر به نتیجه ای رسیدم که تا حد زیادی جزو باورهای من شده(مگر اینکه خلافش برای من ثابت بشه).

اینکه اگر کسی رو پیدا کردیم که قدم در یک مسیری گذاشته و قسمت زیادی از راه رو هم رفته، ولی آگاهانه تصمیم گرفته و خودش نخواسته که تا انتهای راه رو بره- در واقع انتخاب کرده که به اون نقطه ای که ما بهش میگیم موفقیت ،نرسه.یعنی به مقصدی که در دسترسش بوده "نه" گفته-،اون آدم رو آدم با تجربه ای می دونم و اگر بخوام در مورد این مسیر با کسی مشورت کنم حتماً سراغ اون آدم میرم و وزن نسبتاً زیادی رو هم به صحبت های اون میدم.

چنین افرادی رو زیاد نمی بینیم.من در کل عمر هزارساله ی خودم:) فقط سه نفر رو دیدم که با این تعریف سازگار بودن(البته در مسیر هایی که من پیگیرشون بودم).

به هر حال،همونطور که احتمالاً خودتون تشخیص دادین و از نوع گفتن من مشخصه، جنس این صحبت هام از جنس یک حرف علمی مستند که براش شواهد قابل اثبات ارائه بدم نیست.هر چند که فعلاً به این صحبت های خودم باور دارم و بر اساسشون عمل میکنم.

در نهایت،اگر بخوام برای موضوعی با کسانی مشورت کنم(که طبیعتاً این قسمت میتونه فقط بخشی از فرایند تصمیم گیری من باشه)، اول سراغ آدم موفقه میرم.بعد سراغ شکست خورده و در آخر اگه کسی رو پیدا کردم که مصداق حالت سوم باشه میرم پیش اون.

ولی برعکس این ترتیب به صحبت هاشون وزن میدم.یعنی وزن بیشتری به سومی میدم بعد دومی و بعد اولی.

 

مثلاً اگر بخوام در مورد رفتن به دانشگاه با کسی مشورت کنم.مصداق اولی میشه کسی که مدرکش رو روی دیوار اتاقش آویزان کرده.دومی کسیه که برای رفتن به دانشگاه تلاش زیادی کرده ولی نتونسته بره و سومی کسیه که وارد دانشگاه شده ولی بعد از مدتی انتخاب کرده که تا آخرش نره و بیخیال مدرک شده. (حالت چهارمی هم نداره!.کسی که رفته و با وجود اینکه میخواسته ادامه بده ولی نتونسته جزو حالت های ما حساب نمیشه)

پی نوشت: میشه در مورد بعضی قسمتهای حرفهام دلایلی هم ارائه کرد.مثلاً از دنیل کانمن بخوام بیاد و در مورد برخی خطاهای شناختی که در این پروسه موثرن صحبت کنه یا نسیم طالب رو دعوت کنم و ازش بخوام در مورد گورستان شکست خوردگان خاموش چیزهایی برامون بگه ولی هرچی فکر کردم دیدم با وجود اینها هم باز این صحبت ها از جنس سلیقه و تجربه شخصیه.

پی نوشت بعدی: شما چطوری یه آدم با تجربه رو پیدا می کنین که در مسیر خاصی بخواین ازش مشورت بگیرین؟چقدر به حرفهاش وزن میدین؟

 

۰ نظر ۲۵ آذر ۹۶ ، ۰۱:۲۰
سامان عزیزی