زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۱۴ مطلب با موضوع «مرتبط با کارآفرینی» ثبت شده است

چند سال پیش که برای اولین بار کتاب زیبا و الهام بخش رندی پاش با عنوان "آخرین سخنرانی" رو خوندم، جمله ای از این کتاب ،توجه ام رو به خودش جلب کرد و در خاطرم موند.

هر چند که این کتاب ، فارغ از برخی قسمتهاش که به نظرم کمی شعاری هستن و شاید بخاطر تاثیر جامعه ای که رندی پاش در اون رشد کرده وارد این کتاب شدن، آموزه های زیادی برای همه ما داره، ولی فعلاً کاری به اونها نداریم و میخوام در مورد اون جمله ای که عرض کردم صحبت و همفکری کنیم.

در قسمتی از کتاب در مورد "تجربه" گفته شده بود:

تجربه زمانی به دست می آید که چیزی را که می خواستید به دست نیاورید.

 

راستش این جمله ذهنم رو خیلی مشغول خودش کرد (و هنوز هم مشغولشه!).اینکه وقتی میخوام به شخصی صفت با تجربه بدم،واقعاً باید  چه ملاک هایی برای دادن این صفت داشته باشم.

اینکه کسی یک کاری(ساده یا پیچیده) رو برای مدتهای طولانی تکرار کرده و انجام داده، آیا می تونم بهش بگم با تجربه؟

آیا به کسی که در یک مسیری رفته و موفق بوده با تجربه ست؟

یا به قول رندی پاش، کسی که در یک مسیری و برای رسیدن به هدفی رفته و موفق نشده، با تجربه ست؟

آیا کسی که شکست های زیادی خورده، خیلی با تجربه ست؟

آیا کسی که در چند راه مختلف وارد شده و در همه اونها هم موفق بوده، با تجربه نیست؟

 

فرض کنید من دنبال یک آدم با تجربه می گردم که مثلاً در تاسیس و راه اندازی یک کسب و کار وارد باشه.حالا یا برای بررسی و مشاهده مسیری که رفته یا برای مشورت گرفتن یا به هر دلیل دیگه ای که به ذهنتون میرسه.فکر می کنید چطور باید تشخیص بدم که سراغ چه کسی برم؟

اگه چند نفر رو پیدا کنم که توی این راه رفتن و موفق بودن ،کافیه؟

لازم نیست سراغ کسانی برم که توی همین مسیر رفتن و موفق نبودن؟

اصلاً اگر از هر دو گروه کسانی رو پیدا کردم که باهاشون صحبت کنم، به حرف ها و توصیه های کدومشون وزن بیشتری بدم؟

 

نمیدونم این سوالات برای شما هم پیش آمده یا نه. راستش من هنوز هم به جوابی که این پرونده رو در ذهنم ببنده نرسیدم و بعید میدونم هیچ وقت به جواب نهایی هم برسم.چون فکر می کنم پاسخ این سوالات به عوامل زیادی بستگی داره و به سادگی نمیشه در موردشون حکم صادر کرد.

مثلاً فرض کنید دو نفر در یک مسیر یکسان وارد بشن و همه عوامل بیرونی ای که میتونن روی این مسیر تاثیر بگذارن برای هر دو تاشون یکسان باشه، حتی در این حالت هم فکر می کنم "ظرفیت تجربه پذیری" این دو نفر میتونه تاثیر خیلی زیادی روی پاسخ اون سوالات بگذاره.

 با این همه سوال بی جواب در مورد تجربه، طی چند سال اخیر به نتیجه ای رسیدم که تا حد زیادی جزو باورهای من شده(مگر اینکه خلافش برای من ثابت بشه).

اینکه اگر کسی رو پیدا کردیم که قدم در یک مسیری گذاشته و قسمت زیادی از راه رو هم رفته، ولی آگاهانه تصمیم گرفته و خودش نخواسته که تا انتهای راه رو بره- در واقع انتخاب کرده که به اون نقطه ای که ما بهش میگیم موفقیت ،نرسه.یعنی به مقصدی که در دسترسش بوده "نه" گفته-،اون آدم رو آدم با تجربه ای می دونم و اگر بخوام در مورد این مسیر با کسی مشورت کنم حتماً سراغ اون آدم میرم و وزن نسبتاً زیادی رو هم به صحبت های اون میدم.

چنین افرادی رو زیاد نمی بینیم.من در کل عمر هزارساله ی خودم:) فقط سه نفر رو دیدم که با این تعریف سازگار بودن(البته در مسیر هایی که من پیگیرشون بودم).

به هر حال،همونطور که احتمالاً خودتون تشخیص دادین و از نوع گفتن من مشخصه، جنس این صحبت هام از جنس یک حرف علمی مستند که براش شواهد قابل اثبات ارائه بدم نیست.هر چند که فعلاً به این صحبت های خودم باور دارم و بر اساسشون عمل میکنم.

در نهایت،اگر بخوام برای موضوعی با کسانی مشورت کنم(که طبیعتاً این قسمت میتونه فقط بخشی از فرایند تصمیم گیری من باشه)، اول سراغ آدم موفقه میرم.بعد سراغ شکست خورده و در آخر اگه کسی رو پیدا کردم که مصداق حالت سوم باشه میرم پیش اون.

ولی برعکس این ترتیب به صحبت هاشون وزن میدم.یعنی وزن بیشتری به سومی میدم بعد دومی و بعد اولی.

 

مثلاً اگر بخوام در مورد رفتن به دانشگاه با کسی مشورت کنم.مصداق اولی میشه کسی که مدرکش رو روی دیوار اتاقش آویزان کرده.دومی کسیه که برای رفتن به دانشگاه تلاش زیادی کرده ولی نتونسته بره و سومی کسیه که وارد دانشگاه شده ولی بعد از مدتی انتخاب کرده که تا آخرش نره و بیخیال مدرک شده. (حالت چهارمی هم نداره!.کسی که رفته و با وجود اینکه میخواسته ادامه بده ولی نتونسته جزو حالت های ما حساب نمیشه)

پی نوشت: میشه در مورد بعضی قسمتهای حرفهام دلایلی هم ارائه کرد.مثلاً از دنیل کانمن بخوام بیاد و در مورد برخی خطاهای شناختی که در این پروسه موثرن صحبت کنه یا نسیم طالب رو دعوت کنم و ازش بخوام در مورد گورستان شکست خوردگان خاموش چیزهایی برامون بگه ولی هرچی فکر کردم دیدم با وجود اینها هم باز این صحبت ها از جنس سلیقه و تجربه شخصیه.

پی نوشت بعدی: شما چطوری یه آدم با تجربه رو پیدا می کنین که در مسیر خاصی بخواین ازش مشورت بگیرین؟چقدر به حرفهاش وزن میدین؟

 

۰ نظر ۲۵ آذر ۹۶ ، ۰۱:۲۰
سامان عزیزی
جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ق.ظ

اگر شاغل هستید حتماً این کتاب را بخوانید

 

ابتدا قصد داشتم که خلاصه ای از این کتاب را  در اینجا بگذارم ولی از آنجا که این کتاب ،کتاب حجیمی نیست و نثر خوب و روانی هم دارد،ترجیح دادم که صرفاً به معرفی آن اکتفا کنم و فکر می کنم خلاصه آن هم چندان کاربردی نخواهد بود.

اولین بار که

۰ نظر ۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۲:۲۲
سامان عزیزی
جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۴۴ ب.ظ

مدیر بلااستفاده

اگر به کتاب هایی که تا کنون در مورد مدیریت نوشته شده اند مراجعه کنید، با تعداد زیادی عنوان مواجهه خواهید شد که ویژگی ها و مهارت هایی را که یک مدیر باید داشته باشد، لیست کرده اند. چهل ویژگی مدیر،صفت های بایسته یک رهبر،پنجاه و سه اصل مدیریت و کتاب های مختلف دیگر.

بسیاری از این لیست ها بر پایه مطالعات و تحقیقات مختلف نوشته شده اند و کمک می کنند تا ساده تر از تجربیات مدیران بزرگ بتوانیم استفاده کنیم.

 

یکی از مواردی که در اکثر کتاب هایی که در این زمینه خوانده ام مشترک بوده، بحث تفویض اختیار است که تا حد زیادی یک بحث اولیه و بدیهی به نظر می رسد.هر چند که با وجود بدیهی بودنش،هنوز مدیران زیادی هستند که نتوانسته اند یا نخواسته اند این مورد را جدی بگیرند.

مدت زیادی است که به این باور رسیده ام که یکی از معیار های سنجش موفقیت یک مدیر  این است که تا چه حد توانسته است نیاز به حضور مداومش در بخش های مختلف سازمان را کاهش دهد. منظورم صرفاً حضور فیزیکی نیست و اتفاقاً بیشترین تاکیدم روی حضور غیر فیزیکی است.وقتی که اکثریت کانال های انجام امور شرکت باید از مدیر عبور کنند.

فکر می کنم اگر یک مدیر بخواهد خودش را بعد از مدتی محک بزند (این مدت می تواند مثلاً یکسال یا بسته به شرایط شرکت و مقیاس آن دو یا چند سال باشد)، اینکه تا چه حد توانسته ضرورت حضورش را کم کند، سنگ محک خوبی است. طبیعتاً منظورم این است که مدیری توانسته باشد کاری کند که بدون حضورش هم امورات شرکت به خوبی زمانی که خودش حضور دارد،پیش بروند.

تست کردن آن هم ساده است.اگر مدیری بتواند برای یک ماه یا بیشتر، سازمان را ترک کند و تلفن همراهش هم روشن باشد ولی تماسی برای کسب تکلیف از طرف شرکت نداشته باشد و سازمانش مثل ساعت کار کند!، به نظرم تا حد زیادی در این امر موفق عمل کرده است.

نتیجه اینکه،همانطور که عرض کردم این توانایی صرفاً یکی از توانایی هایی است که یک مدیر باید داشته باشد اما به نظر من اهمیت بسیار بالایی دارد. 

شاید بتوانیم صفت "بلااستفاده" یا "بی مصرف!" را به دو مدل از مدیران اطلاق کنیم. مدیرانی هستند که به معنای واقعی بلااستفاده و بی مصرفند،یعنی بود و نبودشان فرقی نمی کند حتی خیلی اوقات نبودشان بهتر از بودشان است، که تکلیفشان هم مشخص است،هر چه زودتر از سازمان بیرون انداخته شوند بهتر است. اما مدیرانی که بتوانند آگاهانه خودشان را بلااستفاده و بی مصرف کنند، از نظر من مدیران موفقی هستند.

جالب اینجاست که مدیرانی که خودشان را برای جایگاهشان لایق و سزاوار نمی دانند و احتمالاً به زور و زر لباس آن جایگاه را به تنشان کرده اند ، همانهایی هستند که به شدت از بلااستفاده شدنشان در سازمان می ترسند. و فکر میکنم لایق ترین مدیران همانهایی هستند که به شدت برای بلااستفاده کردن خودشان تلاش می کنند .

موفقیت در این کار،فواید زیادی دارد.هم برای شخص مدیر و هم برای سازمان.و می تواند زمینه ساز رشد و توسعه بیشترسازمان باشد.

از چالش ها و مسائل شخصیتی این تصمیم که بگذریم، فکر می کنم قدم اول برای بلااستفاده کردن یک مدیر، فرآیند سازی و سیستم سازی در بخش های مختلف سازمان است.

 

۰ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۷:۴۴
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۵۸ ق.ظ

چرا باید در مقابل پیشنهادات رایگان محتاط باشیم

پیش نوشت: قبلاً در مورد دن اریلی توضیحاتی داده بودم (اینجا). در این مطلب هر چه می گویم یا از اوست یا از او آموخته ام.

 

آخرین باری که یک چیز رایگان به شما پیشنهاد شد را به یاد دارید؟ یک شربت رایگان در خیابان. یک غذای رایگان در یکی از هیئت های کوچه پائینی خانه تان. یک بلیط رایگان سینما یا تئاتر. یک سفر رایگان تفریحی از طرف شرکت. حضور در یک سمینار رایگان موفقیت. استفاده رایگان از یک شبکه اجتماعی. یک اپلیکیشن رایگان برای نصب روی موبایتان. یک سفر درون شهری رایگان و الی آخر.

بیائید کمی در مورد آخرین تجربه مان در این زمینه فکر کنیم.

اگر این پیشنهاداتی که به رایگان به ما عرضه شدند، با قیمتی به مراتب ارزانتر از قیمت واقعی شان به ما عرضه می شدند، مثلاً برای یک پرس جوجه با مخلفاتش، هزار تومان از ما طلب می کردند یا برای سمینار موفقیت، ده هزار تومان یا برای شبکه اجتماعی ماهی یازده هزار تومان، آیا باز هم آن پیشنهاد را با همان سرعت و ولع قبول می کردیم؟

 

روانشناسان آزمایشی ترتیب دادند که در آن دو گزینه را در مقابل شرکت کنندگان قرار دادند:

1-یک دلار بدهید و در مقابل یک کارت هدیه ده دلاری هدیه بگیرید

2-هشت دلار بدهید و در مقابل یک کارت هدیه بیست دلاری هدیه بگیرید

شما کدام را انتخاب می کنید؟

 

بعد از آن گزینه ها را کمی تغییر دادند:

1-یک کارت هدیه ده دلاری رایگان 

2-هفت دلار بدهید و یک کارت هدیه بیست دلاری هدیه بگیرید

حالا کدام را بر می گزینید؟

 

اما نتیجه آزمایش: در حالت اول اکثریت افراد گزینه دو را انتخاب کردند و در حالت دوم اکثریت گزینه یک را برگزیدند!

خودتان کمی گزینه ها را با هم مقایسه کنید و منفعت های هر گزینه را با گزینه های دیگر ارزیابی کنید و ببینید چرا این نتایج کمی عجیب به نظر می رسند.

 

این آزمایش و آزمایش های متعدد دیگر ،نشان داده اند که پیشنهادات رایگان، بسیاری از معادلات را به هم می ریزند و اثر عجیبی بر مغز ما می گذارند.

به نظر می رسد،ما وقتی که با قیمت صفر (رایگان) مواجهه می شویم عقلمان را از دست می دهیم. دیگر معادله و ارزیابی و سنجش به کارمان نمی آید.

 

بگذارید سه جمله از دن اریلی را که  این وضعیت و وضعیت های مشابه را توصیف می کند با هم مرور کنیم:

- صفر یک قیمت نیست.صفر دگمه داغ عاطفی است! منبعی برای هیجان زندگی نابخردانه.

- چیز هایی که هرگز به فکر خریدشان نیستیم، به محض اینکه رایگان می شوند، به طرزی باور نکردنی خواستنی می شوند!

- عرضه با قیمت صفر دلار و عرضه با قیمت یک دلار، زمین و آسمان فرق می کند!

 

در کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر، مثال جالب دیگری هست که خواندنش خالی از لطف نیست:

سایت آمازون دات کام، طرح فروشی می گذارد که به ازای هر خرید بالای 30دلار، هزینه حمل رایگان است(در صورتی که اگر خرید زیر 30دلار می بود، 3.95 دلار هزینه حمل به آن تعلق می گرفت).

بعد از این طرح، فروش در همه جای دنیا افزایش چشمگیری پیدا می کند بجز فرانسه. این استثنا باعث تعجب مدیران آمازون می شود و شروع به بررسی موضوع می کنند و می بینند که واحد فروش فرانسوی آمازون، این طرح را مقداری تغییر داده است. آنها برای خرید های بالای 30دلار، به جای هزینه حمل رایگان، یک فرانک (عددی ناچیز در مقابل30دلار) از مشتری مطالبه می کردند!. بلافاصله طرح را اصلاح می کنند و هزینه حمل رایگان می شود. افزایش فروش در فرانسه هم استارت می خورد.

 

مثال در این زمینه فراوان است، به عنوان نمونه ما حتی یک نوشیدنی با کالری صفر را به یک نوشیدنی با کالری 3، که تقریباً هیچ تفاوتی با هم ندارند، ترجیح می دهیم و حس می کنیم که نوشیدنی سبکتری نوشیده ایم و سالم تر هستیم!

 

افراد زیادی بوده و هستند که چه در زمینه کسب و کار و چه در سایر زمینه های زندگی، از این دگمه عاطفی انسانها استفاده یا سوء استفاده کرده اند.حتی امروزه بر پایه همین دگمه عاطفی، یک مدل قدرتمند کسب و کار تعریف شده است (فریمیوم). که شرکتهایی مثل گوگل یا اسکایپ یا فیسبوک یا تلگرام و غیره از آن بهره می برند.

نتیجه اینکه، به نظر میرسد ما انسانها، به محض مواجهه شدن با عدد صفر (البته نه در کتاب ریاضی بلکه در زندگی واقعی) و گزینه های رایگان، عقلمان پاره سنگ بر می دارد. بنابراین اگر می خواهیم عقلمان تا حدی سر جایش بماند، از این به بعد که حضور عدد صفر را حس کردیم(یعنی پیشنهادات رایگانی به ما عرضه شد) بهتر است کمی مکث کنیم ،طمأنینه بیشتری به خرج دهیم و ارزیابی مختصری انجام دهیم تا گرفتار این دگمه داغ عاطفی نشویم.(ظاهراً پیشینیان ما هم طور دیگری به این مسئله نظر داشته اند که گفته اند: مفت باشه کوفت باشه!)

این صحبت ها و بحث ها به این معنی نیست که همه گزینه های رایگانی که به ما عرضه می شوند، بد یا بی ارزشند، اتفاقاً برخی از آنها بسیار با ارزش هم هستند. نکته مهم این است که از جو گیری مان نسبت به صفر آگاه باشیم. بدانیم که بسیاری از گزینه های رایگان، واقعاً رایگان نیستند و گاهی با خودمان حساب کنیم که در مقابل به دست آوردن این چیز رایگان، چه چیزی را هزینه می کنیم؟

 

جدای از این بحث، فکر می کنم در این عالم، هیچ چیز رایگان نیست. هر چیزی بهایی دارد حتی اگر ما متوجه آن هزینه کرد مان نشده باشیم.ممکن است برای بدست آوردن چیز رایگانی، نقداً چیزی پرداخت نکرده باشیم ولی ممکن است از وقت مان، از انرژی زندگی مان، از کیسه عزت نفس مان، یا از خیلی جاهای دیگر مان، هزینه ای به مراتب بیشتر پرداخته باشیم.

 

پی نوشت: ربط مستقیمی به مطلب بالا ندارد ولی بی ربط هم نیست.دلم می خواهد این بیت مولانا را هم کنار این مطلب بگذارم:

هر که او ارزان خرد ارزان دهد  //  گوهری،طفلی به قرصی نان دهد

 

۰ نظر ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۸
سامان عزیزی
جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۴۳ ب.ظ

یک کتاب،برای یک سال

وقتی که سالها پیش، برای اولین بار به صورت نظام مند تر با خطاهای بصری(همان خطای دید) آشنا شدم به خودم گفتم "هیچ وقت به سادگی به چیزی که می بینی اعتماد نکن" ولی فکرش را هم نمی کردم  روزی برسد که همین حرف را چندین بار شدید تر و عمیق تر، در مورد "فکرم" (آنچه در ذهن می گذرد) به خودم بگویم. 

وقتی شروع به مطالعه در حوزه روانشناسی شناختی کردم و کمی با نحوه فکر کردنم و تصمیمات و انتخاب هایم آشنا شدم، متوجه شدم آنقدر شناختم از فرآیندهای ذهنم کم بوده است که می توانستم همان مقدار شناخت از ذهنم را هم نادیده بگیرم و بگویم در حد هیچ بوده است!

کسی که این بلا را به سرم آورد یک روانشناس برجسته به نام "دنیل کانمن" بود. برخی از تحقیقات و مطالعاتش را در کتاب های مختلفی خوانده بودم ولی تا قبل از آشنایی با متمم ،به صورت جدی و متمرکز نوشته هایش را نخوانده بودم.

کتابی که قصد دارم معرفی کنم، کتاب "تفکر، سریع و کند" اوست.

 

کانمن متولد 1934 است و چند دهه از عمرش را صرف تحقیق و پژوهش در حوزه روانشناسی شناختی کرده است. او در سال 2002 برنده جایزه نوبل اقتصاد شد .نوبل اقتصاد برای کسی که اقتصاد دان نیست، ولی تحقیقاتش آنقدر بر نظریه های اقتصادی تاثیر گذاشته که رشته جدیدی به نام "اقتصاد رفتاری" را پایه گذاری کرده اند.

این کتاب برنده جایزه بهترین کتاب آکادمی ملی علوم و جایزه کتاب لس آنجلس تایمز و برگزیده منتقدان کتاب نیویورک تایمز به عنوان یکی از ده کتاب سال 2011 شده است.

راستش را بخواهید کتابهای دیگری هم خوانده ام که فهرست جوایزشان بسیار بیشتر از این کتاب بوده است و برخی از آنها را اگر نمی خواندم هم، تغییر خاصی در زندگی و نگرشم ایجاد نمی شد.می خواهم بگویم این فهرست جوایز را صرفاً برای جو گیر کردن خواننده نوشتم.

با اطمینان بالایی می گویم که نگاه شما به خودتان،زندگی تان، زندگی دیگران و آنچه بر شما می گذرد، قبل و بعد از خواندن این کتاب، بسیار متفاوت خواهد بود. البته به شرطها و شروطها.

اگر فکر می کنید این کتاب 681 صفحه ای از آن کتابهایی است که دستتان می گیرید و شروع به خواندن می کنید و در مدت کوتاهی تا آخرش را می روید جلو، باید بگویم که چیز زیادی دستگیرتان نخواهد شد و آنچه را هم که آموخته اید و با خودتان گفته اید "چه جالب"!، بعد از مدت کوتاهی ،بدون اثر خاصی در زندگی تان، به دست فراموشی خواهید سپرد. احتمالاً تنها کابردش هم بشود پُز دادن در جمع کتاب خوانان و غیر کتاب خوانان و به رخ کشیدن چند اصطلاح و واژه و اسم چند خطای شناختی.

فکر میکنم این کتاب از آن کتاب هایی است که حداقل باید یک سال روی میزتان باشد. کمی بخوانید.فکر کنید.فکر کنید.فکر کنید.مصداق پیدا کنید.مصداق پیدا کنید.مصداق پیدا کنید. همه مصداق ها هم از زندگی ذهنی و شخصی خودتان و در مرحله بعد دیگران. باز هم کمی دیگر بخوانید و دوباره همان پروسه.

 

حیف است این کتاب را سریع بخوانید.فست فودی نمی شود از کانمن آموخت. باید آنقدر روی اجاق تان بگذاریدش که حسابی جا بیفتد. باید کند با کانمن جلو رفت. 

 

چند جمله ای هم در مورد محتوای کتاب:

این کتاب در پنج بخش تدوین شده است.37 فصل که به تشریح و توضیح این پنج سر فصل می پردازد.

کانمن برای توضیح فرایند های ذهن ما، در ابتدا آنها را در قالب دو سیستم(سامانه) فرضی خوشه بندی می کند و نحوه کار هر سیستم را به تفصیل بیان می کند.

مزایا و محدودیت های هر سیستم را بیان می کند.آنقدر جنبه های مختلف این دو سیستم فرضی را برایمان نمایان می کند که وجودشان را کاملاً لمس کنیم.طوری که خروجی های این فرایند ها را بتوانیم به خوبی تشخیص دهیم.

بعد از آن تعدادی از خطاهای اساسی ذهن را تشریح می کند. خطاهایی که از شناختنشان کاملاً متعجب خواهیم شد.از حضور همیشگی شان در تمام تصمیم گیری ها و انتخاب هایمان، جا خواهیم خورد. از بدیهی بودن بعضی از آنها و همزمان نادیده گرفتنشان از جانب خودمان شوکه خواهیم شد.

از دور زدن های مغزمان خواهد  گفت. از ناگزیر بودن مغز در دور زدن ها.از کمک هایی که این دور زدن ها در حفظ بقای انسان ها داشته اند.همچنین از بلاهایی که همین دور زدن ها به سرمان آورده و می آورد.

با نحوه تصمیم گیری و کاربردهای آن با هر دو سیستم آشنا خواهیم شد.تحقیقات مختلف این حوزه را مرور خواهیم کرد. راهکارهایی که تا حدی به کمکمان می آیند تا از خطاها کم کنیم،معرفی می شوند.

از اعتماد به نفس بیش از اندازه مغز همه ما سخن خواهد گفت و پیامد های مثبت و منفی  این اعتماد بیش از اندازه را برایمان نمایان خواهد کرد.

از نگاه جالب و متفاوتش به شادی و زندگی شاد چیزهایی خواهیم آموخت که همیشه به کارمان می آید.

و مطالب و موضوعات دیگری که هر کدامشان می تواند فکر ما را ماه ها به خودش مشغول کند و هر کدامشان می تواند دیدگاه و نگرش ما را به بسیاری از موضوعات دگرگون کند.

کانمن این کتاب را بعد از چند دهه تحقیق و بررسی نوشته است.یعنی عصاره نابی است از چندین و چند سال تحقیق و پژوهش و تجربه او و بسیاری از همکارانش. همکاران و شاگردانی که هر کدامشان به تنهایی هم حرف های بسیاری برای گفتن دارند.

 

اگر کتابخوان هستید، پیشنهاد میکنم حتماً این کتاب را بخوانید ولی لطفاً مثل خیلی از کتابهای دیگری که خوانده اید نخوانیدش. اگر هم کتابخوان نیستید باز هم بخوانیدش تا درک بهتری از تجربه هایی که داشته اید و خواهید داشت پیدا کنید.

 

از آنجا که من کمی آدم خودخواه و کم شعوری هستم،انسان های زنده ی معدودی هستند که وقتی دعا می کنم، از خدا بخواهم از عمر من کم کند و به عمر پر برکت آنها بیفزاید، ولی در همین لیست محدودم،کانمن قطعاً یکی از آنهاست.

 

برای شروع می توانید اسمش را در سایت TED بزنید و سخنرانی هایش را گوش کنید و لذت ببرید.

همچنین می توانید با متمم و درس هایش در مورد آموزه های کانمن شروع کنید.که به نظر من بهترین گزینه است.

 
۰ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۳
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ

ده فرمان برند سازی هیجانی(خلاصه)

برای اینکه بهتر بتوانیم با این ده فرمان ارتباط برقرار کنیم، تصور کردن یک شرکت که برای آن برندسازی هیجانیِ موثری انجام شده است،کمک شایانی می کند. احتمالاً "اپل" نمونه مناسبی باشد.

ده فرمان برند سازی هیجانی:

 

1-تغییر تمرکز سازمان از مصرف کنندگان به مردم

مصرف کنندگان کسانی هستند که محصول را می خرند اما مردم کسانی هستند که با محصول زندگی می کنند.

2-تغییر تمرکز از محصول به تجربه

محصول،تنها نیازها را ارضا می کند اما تجربه،امیال و آرزوها را.

3-تغییر تمرکز از صداقت به اعتماد

صداقت سازمان یکی از ضروریات است و مصرف کننده از سازمان انتظار دارد اما اعتماد حسی درونی است که در بلند مدت ایجاد می شود و مردم را به سازمان نزدیک می کند.

4-تغییر تمرکز از کیفیت به مزیت

کیفیت یک ویژگی مفروض و مسلم است اما این کسب مزیت است که می تواند فروش را افزایش دهد.

5-تغییر تمرکز از سازمانی متمایز به سازمانی ایده آل

6-تغییر تمرکز از هویت به شخصیت

هویت برای برند به معنای شناسایی توسط دیگران است اما شخصیت فراتر از آن بوده و به معنای برخورداری از کاراکتر و گیرایی ذاتی است.

7-تغییر تمرکز از وظیفه به احساس

8-تغییر تمرکز از همه جا بودن به حضور حسی

9-تغییر تمرکز از ارتباط به گفتگو

10-تغییر تمرکز از خدمت به رابطه

ارائه خدمت بر فروش متمرکز است اما ایجاد رابطه،بلند مدت است و احترام و مزیت های دو طرف را در بلند مدت در نظر می گیرد.

 

پی نوشت: خلاصه شده از قسمتی از کتاب "مدیریت استراتژیک برند" اثر "کوین لین کلر" ترجمه عطیه بطحایی (انتشارات سیته)

 

۰ نظر ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۳
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

ایجاد وجه تمایز با یک "واو"!

 

احتمالاً در تیتراژ برخی فیلم ها دیده اید که وقتی می خواهند یک بازیگر را در میان تعداد زیادی از بازیگران دیگر متمایز کنند، قبل از نام آن بازیگر یک "واو" می گذارند. به عنوان مثال بعد از اسم بردن از بازیگران ستاره و غیر ستاره یک فیلم، می نویسند: "و" رضا کیانیان.

در فضای کسب و کار، بارها دیده ام که یک تولید کننده کالا یا یک عرضه کننده خدمات، به متمایز کردن محصول خود  فکر هم نکرده است. حتی در حد یک "واو". آنوقت از وضعیت بازار و بی توجهی مصرف کنندگان ناله سر می دهد .از مافیای صنعتش می گوید از رانت دولتی می گوید و ده ها مورد دیگر که احتمالاً همه شنیده اید.

نمی گویم همه این موارد واهی هستند یا وجود ندارند، می گویم وقتی من هنوز پی و بنیاد درست و درمانی برای خانه ام مهیا نکرده ام، نباید منتظر مقاومت آن در برابر سیل و صاعقه باشم. احتمالاً آنها که به "واو" هم فکر نکرده اند که با نم بارانی شاهد ویرانی پای بست خانه شان خواهند بود.

خیلی اوقات فکر میکنیم همین که کالایی را تولید کرده ایم که در حد انبوه کالاهای مشابه بازار است ،کافی است و باید منتظر سیل مشتاقان باشیم، در صورتی که بعید به نظر میرسد که در دنیای رقابتی امروز ،بدون ایجاد تمایز بتوان زنده ماند. (یاد این جمله که از محمد رضا شعبانعلی شنیدم بخیر: یا متمایز باش یا بمیر )

ایجاد وجه تمایز پایدار (شاید بهتر باشد بگوئیم دراز مدت) باید ایده آل هر کسب و کاری باشد ولی من فکر میکنم یکی از مشکلات جدی کسب و کارهای کشور ما این است که گاهی به "واو" تمایز هم بی توجه اند چه برسد به ایجاد وجه تمایز پایدار.

 

 

 

۰ نظر ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۴ ب.ظ

مرده سواری

 

" وقتی می فهمید سوار یک اسب مرده اید، بهترین راهبرد پیاده شدن است"

ضرب المثل قبیله داکوتا

 

داشتم فکر میکردم چند اسب مرده در کار و زندگیم هستند که هنوز شجاعت پیاده شدن از آنها را پیدا نکرده ام؟ و اینکه کی شهامت رها کردنشان را خواهم یافت؟

راستی شما هم اسب مرده دارید؟

 

۰ نظر ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۴
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

الکامپ، ویترین خلاقیت یا کپی برداری؟

بخاطر علاقه ای که به حوزه تکنولوژی و کسب و کار های مرتبط با آن دارم(البته از آن شیفتگان دو آتشه ی تکنولوژی نبوده ام و نیستم)،چند سالی است که برای بازدید از این نمایشگاه ،وقت می گذارم.

دیروز فرصتی دست داد و از هفت سالن از سالن های الکامپ بازدید کردم. در مجموع نمایشگاه امسال نظام مند تر و پر رونق تر به نظرم رسید. راستش را بخواهید الکامپ از معدود نمایشگاه هایی است که از بازدید آن به وجد می آیم. شاید یکی از دلایلش حضور پر شور و شوق نوجوانان و جوانان فعال یا علاقه مند به این حوزه باشد که از دیدن تلاش و جنب و جوش شان احساس سرزندگی میکنم. 

سالن استارت آپها از بقیه سالن ها برایم جالب تر و جذاب تر بود و ظاهراً در این موضوع با اکثریت بازدید کنندگان هم نظر بودم، چون شلوغ ترین سالن نمایشگاه هم همین سالن بود.

فکر میکنم برگزاری چنین نمایشگاه هایی بستر مناسبی برای توسعه این حوزه است و به نظر میرسید که تعداد شرکت های حاضر و استقبال آنها هم گویای این باشد.

 

در مسیر برگشت از نمایشگاه، داشتم به این فکر می کردم که چرا حتی یک شرکت فعال این حوزه یا یک استارت آپ هم ندیدم(حداقل از غرفه های زیادی که من بازدید کردم) که کپی برداری از نمونه های خارجی نباشد(با توجه به اینکه اخبار و اتفاقات این حوزه را در خارج از کشور از کانال های مختلفی پیگیری می کنم). تا حد زیادی احساس یاس کردم!. 

معتقدم که تقلید کردن از دیگران کار بدی نیست و اتفاقاً تقلید و بعد فراتر از آن رفتن، یکی از مقدمات و پایه های رشد و توسعه خلاقیت به حساب می آید و اصولاً هر رشد و توسعه ای بدون سوار شدن و فهمیدن آنچه تا به حال اتفاق افتاده است بعید و تاحدی ناممکن است،ولی بعید می دانم ماندن و درجا زدن در همین مرحله سرانجامی برای کشور داشته باشد.

بدیهی است که برخی از کسب و کار هایی که در هر کجای دنیا و بر اساس نیازهای مشترک شکل گرفته باشند، در ایران هم بر اساس همان نیاز ها کپی می شوند و این نه تنها چیز بدی نیست بلکه فکر میکنم اگر این اتفاق نمی افتاد به خطا رفته بودیم. هر چند در همین کپی برداری هم، بحث زیادی می تواند مطرح باشد. اینکه آیا مدل ها و استراتژی ها را به درستی فهم کرده ایم؟ آیا بر اساس جامعه و بازار مقصدمان نیازی به تغییراتی در آن نمی بینیم؟ کپی برداری ما یک کپی برداری سطحی و ناکارآمد نیست؟ و الی آخر.

اما بحث من بیشتر به این سوال مربوط است که آیا در جامعه خودمان و بر اساس تشخیص نیاز های آن (یا حتی تشخیص نیازهای آینده آن) کسب و کاری که کپی برداری صرف نباشد نمی تواند شکل بگیرد؟

البته آنقدر هم ساده لوح نیستم که فکر کنم این ضعف یا کمبود، صرفاً به این کسب و کارها و فعالان آنها مربوط می شود.بستر ها،قوانین، گرایش سرمایه گذاران به کپی کاری و نپذیرفتن ریسک های بیشتر، وضعیت فضای کسب و کار و رتبه نامناسب ایران در دنیا در این زمینه و موارد مختلف دیگر، سهم قابل توجهی دارند.

در فضای غیر دیجیتال هم کسب و کار های زیادی را می توان مثال زد که مصداقی از کپی برداری از نقاط مختلف دنیا هستند.از صنایع غذایی گرفته تا سایر صنایع. ولی فکر می کنم نوع و میزان تلاشی که در گذشته برای تقلید می شد با امروز تفاوت های زیادی کرده است. دنیای دیجیتال و ابزارهایش، مسیر تقلید و کپی برداری را بسیار سهل تر از گذشته کرده است. آیا این سرعت چیز بدی است؟ نه الزاماً. ولی تفاوت مهمی که ایجاد کرده است در این است که در گذشته، همین تقلید و کپی برداری هم مسیر کند تری داشت و این کندی ممکن بود در موارد زیادی(و نه الزاماً همه موارد) آموزه های مختلف و راه های تازه ای را برای انجام همان کار تقلیدی، پیش روی فعالان قرار دهد و کارشان را پخته تر کند. اما امروز و در این حوزه خاص دیگر اینگونه نیست.فاصله ظهور یک ایده در دیگر کشور ها تا کپی کردن سریع و ظاهراً ناپخته آن در کشور خودمان، به میزانی باور نکردنی کوتاه شده است.

شاید یکی از دلایلی که میوه های مرغوب و رسیده ی کمی بر درخت کسب و کارهای این حوزه میبینیم(با توجه نمود بیرونی و نتایج قابل مشاهده) به ناپختگی تقلید مرتبط باشد. 

شاید هم به کل اشتباه به موضوع نگاه کرده باشم و این موارد ،خامی های دوران اولیه شروع و رشد باشد(که امیدوارم اینگونه باشد) و شاید هم اگر به فضای کلی تر کسب و کار و سایر صنایع و فرهنگ و تاریخچه کسب و کار هایمان نگاه کنیم(که نمیتوان این حوزه را از کل مستثنی دانست)، تا حدی به بدبینی من حق بدهید.

 

۱ نظر ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۶
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۰۸ ب.ظ

درسی از شیطان (برای بازاریابی)

برخی متخصصان بازاریابی معتقدند که باید محصولی تولید کنی که مورد نیاز مردم باشد، به عبارتی می گویند که ابتدا باید نیاز مردم را درست تشخیص بدهی سپس محصولی برای پاسخ به این نیاز تولید کنی، آنوقت مردم خودشان به دنبال خرید محصولت خواهند آمد.

برخی دیگر معتقدند که الزاماً لازم نیست! محصولت بر اساس نیاز مردم تولید شود. می توانی این نیاز را با روش های مختلف به وجود بیاوری، سپس برای پاسخ به این نیاز جدید، محصولت را روانه بازار کنی.

بگذریم از اینکه عده ای هم بر این باورند که اساساً مردم در تشخیص نیازهای واقعیشان چندان هم قابل اعتماد نیستند و ممکن است اصلاً تشخیص نداده باشند که به این محصول نیاز دارند، بنابراین وظیفه ما توجیه کردن آنها در استفاده از این محصول برای زندگی بهتر است. 

اینکه نیاز واقعی کدام است و نیاز کاذب کدام، اینکه آیا مردم توانایی تشخیص نیاز واقعی شان را دارند یا خیر، مسئله ی مهمی در بازاریابی است. طرفدارن هر کدام از این دیدگاه ها دلایل خودشان را دارند و من هم قصد ندارم بگویم که کدام یک از نظر من مفیدتر است.

متن بسیار جالبی از معلم خوبم محمد رضا شعبانعلی در مورد گفتگو با شیطان را بین فایل های کامپیوترم ذخیره کرده بودم و امروز به یاد آن افتادم. فکر میکنم ربط جالبی با این بحث دارد.(هر چند که پیام آن متن،  برای همه زندگی است) :

 

" در رویای خود شیطان را دیدم.نشسته در کنار راه.بساطی پهن کرده و هر آنچه وسوسه بود بر آن نهاده بود تا هر کسی به فراخور خویش، توشه ای بر گیرد.

بی صدا در گوشه ای نشسته بود، با دستی زیر چانه اش.بی هیچ تلاشی برای تبلیغ. و مردم آرام می آمدند و متاع خویش بر می گرفتند.

پرسیدم: بی هیچ سر و صدایی، چگونه انتظار داری مردم بر بساط تو حاضر شوند؟

گفت: من بر سر راه طبیعت نشسته ام.گذر همه آدمیان از همین مسیر است.فرشتگان باید فریاد سر دهند، چراکه بر بیراهه نشسته اند! "

 

پی نوشت: گاهی ، از آگهی ها و تبلیغات تلویزیونی و بیلبوردهای سطح شهر گرفته تا شبکه ها اجتماعی و وبسایت های مختلف، از بلندگوهای کَر کننده گرفته تا جیغ های بنفشی که لابلای محتواهای مختلف بسته بندی شده اند، چقدر صدای فرشته های این داستان به گوشم میرسد. و گاهی چقدر در دلم به شیطان این داستان رحمت میفرستم!

۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۸
سامان عزیزی