زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۲۰ مطلب با موضوع «روزمرگی ها» ثبت شده است

يكشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۸، ۱۲:۴۳ ق.ظ

اولین کتاب نسبتاً حجیم انگلیسی ای که خواندم

شاید کمی مایه تعجب باشد که از اولین کتابی که به زبان انگلیسی خوانده ام بنویسم اما حداقل به دو دلیل تصمیم گرفتم در اینجا در موردش بنویسم:

اول اینکه حال خودم  خوب است که بالاخره یک کتاب انگلیسی را از اول تا آخرش! مطالعه کردم و گفتم شما را هم در این حال خوبم شریک کنم.

دوم اینکه فکر می کنم چند تا فایده به حالم داشته است که شاید دانستنشان برای دوستانی که انگلیسی خواندنشان در شرایط مشابه من است مفید باشد.

 

روزی که این کتاب را شروع کردم نهایتاً حدود سه یا چهار هزار کلمه انگلیسی بلد بودم. دستور زبانم افتضاح بود و ترتیب جملات انگلیسی را با جمله (I go to school every day) به خاطر می سپردم :). کمی تلفظ کار کرده بودم و وضع تلفظم بد نبود. مهارتهای چهارگانه ی زبانم، بجز خواندن(که آن هم چندان تعریفی نداشت)، در وضعیت قابل قبولی نبود و نیست.

قبل از این کتاب، برخی متن ها یا قسمتی از بعضی مقالات و تعدادی کتاب داستان(در رده سنی الف:) ) خوانده بودم. اتفاقی که موقع خواندن این متون برایم می افتاد خارج از این چند مورد نبود:

- یکی دو خط اول را می خواندم و وقتی با چندین کلمه که معنایشان را بلد نبودم مواجهه می شدم، متن را ول می کردم.

- بعد از مواجهه با اتفاقات بند قبلی، به خودم میگفتم کمی صبور باش، احتمالاً پاراگراف های بعدی به این سختی و غریبگی نیستند. پاراگراف اول یا دوم را با زور و زحمت ترجمه می کردم و معمولاً حدسم غلط بود و پاراگراف بعدی هم به همان سختی بود!.این بود که باز هم متن را ول می کردم.

- متنی را شروع می کردم و احساس می کردم که چندان سخت هم نیست و سعی می کردم جلو بروم. بعد از یکی دو صفحه و با توجه به مراجعات مکرر به فرهنگ لغت، خسته می شدم و حوصله ی ادامه دادن نداشتم. متن را ول می کردم.

- داستانهای رده سنی الف را می خواندم و جلو می رفتم و کمتر سراغ فرهنگ لغت می رفتم، اما بارها با خودم می گفتم چه فایده! هدف تو که خواندن این خزعبلات نیست.برو سراغ کتابها و حوزه هایی که همیشه می خواستی بخونی!.گاهی با هر بدبختی ای بود ادامه میدادم و گاهی متن را ول می کردم.

- حالت های دیگری هم بود ولی معمولاً به همان "متن را ول می کردم" ختم می شدند.

 

چند ماه پیش، کتاب Sapiens هراری را شروع کردم و مدت زیادی از تمام کردنش نگذشته است. در روزها و هفته های اول ،تقریباً همه ی حالتهای بالا را با هم تجربه می کردم :) ولی تنها تفاوت این بود که با خودم می گفتم یا تمامش می کنی یا برای همیشه زبان خواندن را کنار می گذاری. مسخره تو که نیستیم بابا جان! شبیه این معتادهای بی اراده شده ای که هی ترک می کنن و هی می کشن، آخرشم نمی فهمن پاکن یا معتاد.

به هر حال هر طوری که بود ادامه دادم.فکر می کنم یکی از مواردی که در ادامه دادن خیلی کمک کننده بود، علاقه ام به کتاب سَپیِنس هراری و بحث های مطرح شده در آن بود. وسط های کتاب بودم که یک ویدیوی تد هم این تجربه ی منو تائید کرد برام.یعنی باید راهی پیدا کنیم که از پروسه ی یادگیری زبان لذت ببریم.مثلاً کتابی که خیلی دوست داریم بخونیم یا فیلم و سریالی که علاقه زیادی داریم.

احساس می کنم بعد از تمام کردن این کتاب این اتفاقات خوب برایم افتاده:

- ترسم از متون انگلیسی ریخته. الان دیگه بخاطر ترس یا بی حوصلگی نیست که متنی رو ول می کنم و فقط اولویت هام هستن که تصمیم می گیرن.

- کمی از کمال طلبی بیمارگونه م در حوزه مهارت زبان انگلیسی فاصله گرفتم و همین باعث شده که راهم برای ادامه هموارتر بشه.

- اعتماد به نفسم برای رفتن سراغِ کتاب هایی که قبلاً ترجمه ی فارسی اونها رو نخوندم بیشتر شده.

- هرجا صحبت از زبان انگلیسی میشه میتونم با بادی در غبغب بگم که انسان خردمندِ پانصد و هفتاد صفحه ای تونو به انگلیسی خوندم :)

- فهمیدم که نیک گرگین، چه ترجمه ی خوبی از این کتاب انجام داده و چقدر سختی کشیده!

- لغات زیادی به دایره واژگانم در انگلیسی اضافه شدن که چرخه ی مثبت یادگیری رو برام بهتر می چرخونن.

- لغات جدید رو توی متن یاد گرفتم که از یادگیری جزیره ای لغات موثرتر و ماندگار تره.

- موارد دیگه ای هم هستن که بعداً اگر خواستین براتون میگم:)

 

تمام کردن این کتاب چند ماهی طول کشید به خاطر مشغله های دیگرم، اما در مجموع پنجاه و نه روز مشغول خواندنش بوده ام. در روز به طور میانگین یک الی یک ساعت و نیم. بخش اول را همراه با فایل صوتی جلو می بردم ولی بعد از بخش اول، بیخیالِ فایل صوتی شدم چون تمرکزم رو از فهمیدن متن می گرفت و می برد روی تلفظ واژگان(آخه من دو تا کار رو با هم نمی تونم هندل کنم!). البته سرعتِ خوانش متن هم در ول کردنش بی تاثیر نبود(با اینکه روی دور کند گوش میدادم و صدای گوینده شبیه غول های ته غارها به گوشم می رسید!).

میانگین سرعت مطالعه ام در نیمه اول کتاب بسیار پائین تر از نیمه دوم بود(بخصوص در چند بخشِ اول، آنقدر کند بود که فکر می کردم یک سال طول می کشد تا کتاب را تمام کنم).

در صفحات اولیه، وسواس عجیبی برای فهمیدن و ترجمه کردن کلمه به کلمه ی متن داشتم و اگر واژه ای را از قلم می انداختم فکر می کردم اتفاق بسیار بدی افتاده است!. اما با اصرار دوستان:) کمی از گیر دادن به کلمات فاصله گرفتم و اگر یک پاراگراف را به خوبی می فهمیدم دیگر سراغ همه ی کلمات نمی رفتم.

 

در پایان امیدوارم به حول و قوه ی الهی، مسیر یادگیری زبانم رو که صرفاً به دلیلِ احساس نیاز برای خواندنِ کتابهای مورد علاقه ام آغاز کرده ام ادامه دهم :)

 

پی نوشت: ممکن است دوست داشته باشید سری هم به وبسایت آموزشی تسلط دائمی(آموزش زبان انگلیسی به روش fluent-forever ) که در مسیر یادگیری زبان انگلیسی به من کمک کرده و می کند بزنید.

 

۵ نظر ۰۹ تیر ۹۸ ، ۰۰:۴۳
سامان عزیزی

اگر از علاقه مندان کارهای مهران مدیری باشید، احتمالاً در جریان عرضه ی محصول جدیدش-هیولا- از طریق شبکه ی نمایش خانگی هستید.

به عنوان سلیقه ی شخصیِ خودم، می توانم بگویم که اکثر کارهای مدیری را دوست داشته ام(بجز دورهمی و یکی دو کار دیگر) و دنبال کرده ام، بخصوص کارهای مشترکش با قاسم خانی ها را.

هیولا هم از جمله همکاری های مدیری با قاسم خانی است.

تا کنون فکر می کنم هفت یا هشت قسمت از این سریال منتشر شده است. به نظرم موضوع خوبی را برای این کارِ طنز انتخاب کرده اند. به عنوان یک بیننده، به نظرم بجز استثنائاتی، محتوای خوبی از آب درآمده و پیام های مفیدی در دلِ خودش داره و می تونه تلنگری برای همه بیننده هاش داشته باشه.

 

هدفم در این مطلب، پرداختن یه محتوا و اتفاقات سریال هیولا نیست، صرفاً می خواهم به یک نکته که برایم مهم است اشاره کنم.

اگر سریال را دنبال کرده باشید، می دانید که پیام مهم آن این است که همگی ما مردم عادی هم مانندِ دزدان یقه سفید و مختلسین و غیره! پتانسیل تبدیل شدن به هیولا را داریم(هر چند که در ظاهر و کالبد، لازم به تصور کردن و ترسیدن از هیولا نیست.ظاهر و کالبد همه ما، از جمله آنهایی که در باطن هیولا هستند همان ظاهرِ گونه ی بشر است).یعنی برخلاف تصورِ اکثر ما مردم، که مشغول نقد و بد و بیراه گفتن به مفسدان اقتصادی و امثالهم هستیم و خودمان را پاک و منزه از احتمالِ انجام چنین اعمالی می دانیم، پیام این اثر آن است که دستمان به جایی نرسیده و شرایطش مهیا نشده، و گرنه احتمالاً ما هم کم و بیش عملکردی در همان سبک و سیاق می داشتیم.(شاید لازم به تاکید نباشد که منظورم تبرئه دزدان و مفسدان یا کم کردن از بار مسئولیتشان نیست)

 

خب، پیام ساده و بدیهی ای به نظر می رسد ولی به هر حال نمایش هنرمندانه آن به نظرم باز هم می تواند مفید و آموزنده باشد و شاید تاثیری هرچند اندک روی نگرش و اعمالمان بگذارد.(امیدوارم توقعی بیش از این از یک سریالِ ایرانی-با لحاظ کردنِ همه شرایط موجود-نداشته باشید).در کل به نظرم تا اینجا که کار بسیار خوب و زیبایی از آب در آمده است.

اما مسئله ای که برای من مهم است این است که مدیری و قاسم خانی می خواهند داستان را چطور به پایان برسانند؟

امیدوارم اینطور به پایان نرسد: آقای شرافت(شخصیت اصلی داستان) برخلاف تصور ما و روند اتفاقات سریال تا اینجای کار، به صورت مخفیانه با نهاد های قضایی و انتظامی در ارتباط است و این مسیری که می رود صرفاً برای نفوذ در شبکه ی فساد در موسسات فرهنگیان(مثلِ موسسه ی خاک پای فرهنگیان:) ) بوده است!

فکر می کنم اگر داستان با چنین سناریویی به پایان برسد، نمی گویم هر چه رشته بودند و امید می رفت پیام مثبت و مفیدی باشد،پنبه می شود ولی حالِ من یکی را که به هم خواهد زد.شما را نمی دانم.

همین!.

پی نوشت یک: برخی از دیالوگ ها و نماد ها و شعار های به کار رفته در سریال به نظرم واقعاً درخشان هستند. اگر فرصتش را دارید خودتان را از دیدن این سریال محروم نکنید.(مثلاً شعار یکی از موسسات این است: پروردگارا ما را در حال خدمت بمیران :)  ).

پی نوشت دو: نوشتن از چیزی که هنوز اتفاق نیافتاده و مدیری و قاسم خانی را برای گناه ناکرده سرزنش کردن کمی برای خودم هم عجیب است!.اخیراً حساسیت زیادی نسبت به پایان دادن به فیلمها پیدا کرده ام.حیفم میاد کار به این خوبی پایان نا مناسبی داشته باشه. البته ممکن است مدیری و قاسم خانی پایان خیلی بهتر و مبتنی بر واقعیتی را در نظر داشته باشند.ان شاالله.

پی نوشت سه: کسی نیست بهم بگه: آخه به تو چه :)

 

پی نوشت چهار: دوستان عزیزم مطمئناً به این مسئله توجه دارید که صحبت من هیچ ربطی به حدس زدن یا پیش بینی پایان سریال هیولا ندارد. حرفم این است که تبرئه کردن ما مردم عادی از لغزش و خطاهای اینچنینی، اگر در معنای ضمنیِ پایان سریال گنجانده شود، برای من حال به هم زن خواهد بود.

ربط صد در صدی ندارد ولی بیربط هم نیست اگر مطلب "توزیع شدگی خیر و شرّ" را هم نگاهی بیندازید.

 

۳ نظر ۰۳ تیر ۹۸ ، ۲۰:۲۸
سامان عزیزی
جمعه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۸، ۱۲:۲۴ ق.ظ

فهرست کتاب هایی که در سال 97 خواندم

سال نود و هفت به نسبت سال نود و شش کمی بیشتر مطالعه کردم.تفاوت خیلی چشمگیر نبود ولی با وجود مشغله هایی که از سال نود و شش بیشتر بودند، نسبتاً نتیجه ی راضی کننده ای بود.

معمولاً سال را با مطالعه ی یک رمان خوب شروع می کنم.سال گذشته هم با رمان خانواده تیبو شروع کردم که اینجا چیزهایی در موردش نوشته ام.

هر سال چند کتاب برای بازخوانی مجدد در لیستم قرار می دهم که ممکن است به دلایل مختلفی باشد از جمله:

- برای هضم (جذب و شاید دفع) محتوای آن کتاب نیاز به بازخوانی و فکر کردن بیشتری دارم

- احساس کنم محتوای آن کتاب که ممکن است ماهها و سالهای قبل خوانده باشم در برهه حساس کنونی! بیشتر به کارم می آید

- مشغول مطالعه کتابهایی هستم که ممکن است محتوایی مرتبط با کتابهای قبلی داشته باشند و برای فهم به نسبت بهترشان سراغ کتابهای قبلی برای بازخوانی می روم

- و چند دلیل دیگر!(از جمله علاقه ام به آن کتاب یا نویسنده اش)

 

به هر حال لیست کتابهای سال نود و هفت که برای اولین بار مطالعه کردم یا بازخوانی کردم اینها هستند(سی کتاب و حدود ده هزار و پانصد صفحه):

1-خانواده تیبو - روژه مارتین دوگار - ابوالحسن نجفی

2-مائده های زمینی و مائده های تازه -آندره ژید - هر دو ترجمه از مهستی بحرینی

3-زوربای یونانی - نیکوس کازانتزاکیس - محمد قاضی

4-بانو با سگ ملوس - آنتوان چخوف - غلامحسین نوشین

 

5-تاملات - مارکوس آرلیوس - عرفان ثابتی

6-جستار هایی در باب عشق - آلن دوباتن - گلی امامی

7-پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند - آلن دوباتن- گلی امامی

8-هنر سیر و سفر - آلن دوباتن - گلی امامی

 

9-سیری در نظریه پیچیدگی - ملانی میچل - رضا امیر رحیمی

10-نظریه سیستم های پیچیده - شروین وکیلی

11-مقدمه ای بر سیستم های پیچیده - محمد رضا شعبانعلی

 

12-راهنمای شاخص های اقتصادی - حمید رضا ارباب

13-اقتصاد برای همه(اقتصاد کلان) - علی سرزعیم

14-بینش اقتصادی برای همه(اقتصاد خرد) - علی سر زعیم

 

15-قدرت عادت - چارلز دوهیک - المیرا محمدی

16-جذبه راز تاثیر گذاری - کرت دبلیو مورتنسن - منصوره سادات بیطرف

 

17-چرخ زندگی- الیزابت کوبلر راس - فرناز فرود

18-هنر درمان - اروین یالوم - سپیده حبیب

19-هنر خوب زندگی کردن - رولف دوبلی - عادل فردوسی پور

20-درباره معنی زندگی - ویل دورانت - شهاب الدین عباسی

21-هر بار که معنی زندگی را فهمیدم عوضش کردند - دانیل مارتین کلاین - حسین یعقوبی

 

22-انسان خداگونه - یووال نوح هراری - زهرا عالی

23-انسان خردمند -یووال نوح هراری - نیک گرگین

24-در جستجوی طبیعت - ادوارد ویلسون - کاوه فیض الهی

25-ژن خودخواه - ریچارد داوکینز - جلال سلطانی

 

26-مفهوم ها و ابزارهای تفکر نقادانه - ریچارد پل و لیندا الدر - مهدی خسروانی

27-ماهیت ها و کارکرد های تفکر نقادانه و خلاقانه - ریچارد پل و لیندا الدر - مهدی خسروانی

28-مغالطه های پر کاربرد - ریچارد پل و لیندا الدر - مهدی خسروانی

29-راهنمای تفکر نقادانه - نیل براون و استیوارت کیلی - کوروش کامیاب

 

30-دوازده نظریه درباره طبیعت بشر - لزلی استیونسن،دیوید هابرمن،پیتر متیوز رایت- میثم محمد امینی

 

۶ نظر ۱۶ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۲۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

گل های نو شکفته ی همسایه

قبلاً در این پست از همسایه های جدیدمان برایتان گفته بودم، گفتم شاید دوست داشته باشید از اتفاقات تازه ای که برایشان رخ داده مطلع شوید.

 


به گزارش سلبریتی دات کام، روز گذشته این زوج خوشبخت صاحب دو نوگل شکفته شدند!

خبرها حاکی از آن است که پدر خانواده، به دلیل اختلافاتی که با مادر داشته، چند روز قبل از تولد فرزندان متواری شده است.

بانو کفتر(مادر خانواده) در مصاحبه ی اختصاصی با خبرگزاری "کی.کی.کجا" متواری شدن همسرش را تکذیب کرد و تاکید کرد که "بین هر زن و شوهری اختلاف سلیقه وجود دارد ولی دلیل نمی شود که این اختلافات باعث سرد شدن کانون گرم خانواده شان شود". بانو کفتر در پایان به این نکته اشاره کرد که همسرش برای یک سفر کاری و کسب روزی حلال ،چند روزی است که مجبور شده از خانواده دور باشد ولی هر روز با هم در تماس هستند و جویای احوال نوشکفته هایشان هستند.

هرچند که "کریم کفتر"(پدر خانواده) در یک رشته توویت از خوشحالی زایدالوصفش از تولد فرزندانشان خبر داده است و حتی عکس پروفایلش را به تصویر عروسی شان تغییر داده، اما به نظر می رسد اختلافات عمیقی بین این زوج معروف بر سر نامگذاری نوشکفته ها به وجود آمده باشد و بعید است به این زودی این اختلافات برطرف شود.

این در حالی است که مدیر برنامه های بانو کفتر، از عقد قرارداد فیلم جدیدی خبر داده است که کریم کفتر در صفحه ی فیسبوکش به شدت از فیلم نامه آن انتقاد کرده بود.

عکس های لو رفته از فرزندان این زوج معروف به تازگی به دستم رسیدند و دو مورد از آنها را برای شما می گذارم.باشد که لذت ببرید.

به محض رسیدن اخبار تازه از سرنوشت این خانواده، شما را مطلع خواهیم کرد. پس فراموش نکنید که ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید.

همچنین برای دیدن سایر عکس های لو رفته می توانید به صفحه ی اینستاگرام ما مراجعه کنید.

 

این هم یک درون ویوو! (Drone view):

 

۳ نظر ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی
جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۱۷ ق.ظ

وارونگی و چند فیلم دیگر

چند ماه پیش، برای انجام کاری به یکی از نقاط شهر رفته بودم.پیش بینی ام از میزان ترافیک اشتباه درآمد و  زودتر از ساعت مقرر رسیدم.کمی اطراف را نگاه کردم تا شاید برای این وقت اضافه ام کاری دست و پا کنم. همینطور که می چرخیدم به یک مرکز توزیع فیلم رسیدم.

وارد سالن فروشگاه شدم که سالن نسبتاً بزرگی بود .در نگاه اول از آن همه فیلم ساخته شده ی سینمای ایران حیرت کردم.

راستش را بخواهید اصلاً تصور نمی کردم که سینمای ایران اینهمه خروجی داشته باشد(فارغ از اینکه کیفیت این خروجی ها چگونه است).

من در کل آدم فیلم بازی نیستم!.فیلم های زیادی ندیده ام.اهالی سینما را خیلی کم می شناسم.فقط اسم چند کارگردان محدود را به خاطر سپرده ام،آنهم با کمک تکنیک های تقویت حافظه:) . بجز محتوای فیلم، تقریباً در هیچ جنبه ی فنی و غیر فنی فیلم ها چیزی نمی فهمم.

در زمینه ی فیلم دیدن، آنقدر دُگم بوده ام که بجز فیلم هایی که به توصیه ی برخی معلم ها یا دوستانی که سلیقه ام را می دانستند، در لیست فیلم هایی که باید می دیدم وارد کرده بودم،تقریباً هیچ فیلمی را به تماشا ننشسته بودم.

تنها استثنا مربوط به چند سال قبل است که برنامه ای ریختم تا فیلم هایی که در رتبه بندی IMDB در بالای لیست بودند را ببینم. فکر می کنم حدود صد و پنجاه فیلم اول(رده بندی همان سالی که شروع کردم) را تماشا کرده ام.

بعد از آن دوره، به دلایلی لیست IMDB را هم کنار گذاشتم.

 بی انصافی است اگر بگویم فیلم های خوبی در این لیست نبودند. بعضی از فیلم ها خیلی خوب بودند.حتی چند مورد محدود، از نظرم فوق العاده بودند.

همه اینها را گفتم که ثابت کنم در بحث فیلم و فیلم بازی،آدم تعطیلی هستم.

بگذریم.

 

سراغ مدیر فروشگاه رفتم و از ایشان خواستم تا تعدادی فیلم خوب معرفی کنند.

از ژانر مورد علاقه و چیزهای اینچنینی پرسید.

من هم گفتم "بجز ژانر چرت و پرت، هر چی دوست دارین معرفی کنین".

به نظرم از نوع جوابم به تعطیل بودن من در این زمینه پی برد که گفت از بین اینهمه فیلم چطور بفهمم که کدامشان را معرفی کنم.

من هم چند تا از فیلم هایی که دیده بودم و دوست داشتم را گفتم تا کمی متوجه ژانر! مورد علاقه ام بشود.

 

به هر حال با هر بدبختی ای که بود به یکسری توافقات برای معرفی فیلم ها رسیدیم.در نهایت نه تا فیلم از آنها خریدم و خودشان هم لطف کردند و یک فیلم دیگر را به عنوان هدیه در بسته ام گذاشتند.

 

در این عکس شش فیلم از آن ده فیلم را می توانید ببینید.

با این سبک انتخاب فیلمی که من در پیش گرفته بودم، نتیجه چندان هم بد نبود. می خواهم بگویم از خرید آن روزم پشیمان نیستم.

فیلم های کمی از سینمای ایران دیده ام و آنهایی هم که دیده ام بیشتر بخاطر معروفیت کارگردان هایشان بوده است.

از بین این فیلم ها، "وارونگی" و "برادرم خسرو" را بیشتر از بقیه دوست داشتم.

اگر فیلم "نفس" را هم به بخش های ریز تر تقسیم کنیم، به نظرم بعضی از بخش هایش فوق العاده بودند ولی کلیّت فیلم چندان برای من دندان گیر نبود.

برایم جالب بود که سینمای ایران سراغ ساختن فیلم هایی رفته که مسائل اجتماعی و فرهنگی ای در لایه های مختلف جامعه وجود دارند را به نمایش می گذارد.

مثلاً "وارونگی"، سراغ  نقش و انتظارات از فرزند آخر(بخصوص دختر) و بحث ارث و میراث بین فرزندان دختر و پسر رفته که به نظرم موضوعی است که در سینما، خیلی کم به آن پرداخته شده است و فکر می کنم تا حد قابل قبولی توانسته وجوه مختلف آن را به نمایش بگذارد.موضوعی که در بسیاری از خانواده ها شاهدش هستیم.

 

راستش را بخواهید علاقه مند شدم تا فیلم های بیشتری از سینمای ایران ببیینم.مخصوصاً آنهایی که حرفی برای گفتن دارند ولی نامشان در میان هیاهوی فیلم های بازاری گم می شود.

فقط فعلاً نمی دانم که چطور این فیلم ها را پیدا کنم!

بنابراین خواستم از دوستانی که به اینجا سر می زنند خواهش کنم که اگر فیلم هایی از سینمای ایران را می شناسند که از نظرشان ارزش دیدن دارند، ما را هم از دانستن نامشان بی نصیب نگذارند.ممنونم

 

۷ نظر ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۱۷
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

دومینوی تهران

فکر می کنم یکی دو روز بعد از زلزله اول تهران بود که یکی از دوستانم کتاب "دومینوی تهران فرو ریخت" را برایم فرستاد.

این داستان کوتاه را "فرورتیش رضوانیه" در سال نود و یک نوشته است.رضوانیه را نمی شناختم.او را به نویسندگی و روزنامه نگاری و طنزپردازی می شناسند.

داستان در مورد زلزله ای است که در تهران اتفاق افتاده است و نویسنده سعی کرده گوشه ای از اتفاقاتی را که ممکن است رخ دهند به تصویر بکشد.

به نظرم رضوانیه توانسته است  تصویری ترسیم کند که ریشه در واقعیات موجود تهران دارد.قطعاً پیش بینی اینکه تهران بعد از یک زلزله با قدرت بالا چه حال و روزی پیدا می کند،اگر ممکن هم باشد بسیار دشوار است و احتمالاً می توان حالات مختلفی را برای آن متصور شد.

اگر تا کنون این داستان کوتاه را مطالعه نکرده اید، فکر می کنم ارزشش را دارد که نگاهی به آن بیندازید.

فکر می کنم خواندن این داستان از خواندن تعداد زیادی از پیام ها و توصیه هایی که در روزهای بعد از زلزله دست به دست می شد مفید تر باشد. رضوانیه توانسته است از قالب داستان برای انتقال پیامش به خوبی بهره ببرد.ما که عدد و رقم و نمودار و بخصوص علم آمار و احتمالات،تاثیر خاصی روی تحلیل و رفتارمان ندارد،شاید "داستان" برایمان کارساز تر باشد.

 

راستش را بخواهید مردد بودم که این داستان را اینجا بگذارم یا نه. وسواس نسبتاً بالایی برای بازنشر چنین محتواهایی دارم اما به هر حال ،الان که داغی وضعیت فروکش کرده تصمیم گرفتم که فایلش را اینجا بگذارم.

دریافت کتاب دومینوی تهران فرو ریخت
حجم: 775 کیلوبایت

طول داستان: شانزده صفحه

 

۰ نظر ۱۷ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۱
سامان عزیزی
دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۰۸ ق.ظ

بومرنگ دیجیتالی

حکایت کرده اند که ملا نصرالدین صبح خروس خوان جمعه، خواب نوشین را بر خود حرام کرد و به قصد گرفتن چند نان تازه راهی نانوایی شد.

از دور داشت به نانوایی نزدیک می شد که دید صفی طولانی برای گرفتن نان شکل گرفته است.

با خود فکر کرد که اگر قرار باشد منتظر رسیدن نوبتش بماند باید تا صلاة ظهر جمعه صبر کند تا به نانی برسد.

ملا، فکری شد تا حیله ای به کار بندد و میانبر بزند و  به خواسته اش برسد.

این بود که به ته صف رفت و با نفر آخری مشغول صحبت شد. به او گفت: فلانی شما حلیم نذری نگرفته ای؟

فلانی جواب داد که :مگر حلیم نذری می دهند؟

ملا گفت: بعله. در انتهای بازار به هر نفر یک قابلمه حلیم مجانی می دهند.

فلانی که دید یک قابلمه حلیم مجانی بهتر از نان پولی است، صف را رها کرد و به طرف بازار دوید.

نفر بعدی با تعجب پرسید: این فلانی کجا رفت؟

ملا هم با جدیّت خاص ملایان گفت: می گفت در ته بازار حلیم نذری می دهند،آنهم یک قابلمه به هر نفر.

خلاصه در چشم بر هم زدنی همه صف را رها کردند و راهی بازار شدند.

ملا که نوبتش شده بود و چون از اهالی صف کسی برنگشته بود که یقه اش را بگیرد دچار تردید شد و با خود گفت: نکند که واقعاً حلیم می دهند و من بی بهره بمانم!

و صف را رها کرد و در افق به دنبال قابلمه ای حلیم محو شد.

*

در شبکه های اجتماعی و پیام رسان ها ، برخی با هر هدف و نیتی، خبری یا اطلاعاتی را به نادرست منتشر می کنند(البته این روزها همه یاد گرفته اند که اگر می خواهند پیامشان دست به دست شود، نمی شود آنقدر غلط باشد که برای همه قابل تشخیص باشد و باید درست و غلط، معتبر و نامعتبر را با هم ساندویچ کرد و به خورد مردم داد)، این اطلاعات نادرست با توجه به تعداد کثیر کانال ها و صفحات در این فضاها، آنقدر می چرخد و می چرخد تا در نهایت به طریقی روی رفتار و تصمیمات ناشر اول هم تاثیر می گذارد.(خاصه اینکه در این چرخیدن ها هر صاحب رسانه ای برای زدن برچسب خودش روی این پیام،جرح و تعدیلی هم بر آن وارد می کند!).

قدیم ،اگر پتانسیل ملا شدن هم وجود داشت، راه سختی برای عملی شدنش در پیش بود ولی امروز ابزارها و امکانات ما آنقدر زیاد شده اند که ملا شدن به آسانی در دسترس همه است.کافی است فقط پتانسیلش موجود باشد، الباقی آماده است.

 

پی نوشت: بومرنگ همان "تیربرگرد" است!

 

۰ نظر ۱۱ دی ۹۶ ، ۰۱:۰۸
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ب.ظ

زیرکی عربستان برای برقراری رابطه بهتر!

وضعیت رابطه عربستان و عراق ،بخصوص در چند سال اخیر، وضعیت نامساعدی بوده است. با توجه به تحولات منطقه ،استراتژی عربستان برای نفوذ و نقش آفرینی در عراق، استراتژی موفقی نبوده است (یا حداقل اینطور به نظر می آید).

عربستان در چند ماه گذشته تلاش هایش برای تاثیرگذاری بر جریانات عراق را تقویت کرده و در این راستا روابط خود با مقتدی صدر، از روحانیون با نفوذ عراق را وارد فاز جدیدی کرده است.

از طرفی دولت مرکزی عراق که نزدیکی بیشتری به ایران دارد، چندان روی خوشی به این پل جدید عربستان نشان نداده است.

همچنین همه میدانیم که سطح روابط ایران و عربستان هم از زمان حمله به سفارت عربستان (و احتمالاً نه به دلیل آن) شکرآب است.

در چنین وضعیتی درخواست عربستان از عراق برای ایفای نقش میانجی گری میان خودش و ایران، به نظرم بسیار زیرکانه بود.

فکر میکنم این تقاضای عربستان، هدف ضمنی مهمتری را نسبت به هدف ظاهری آن دنبال می کند. یعنی این درخواست میانجی گری از عراق، بیشتر از آنکه ایران و عربستان را به هم نزدیک کند، برای تقویت روابط با عراق طراحی شده است.

باید صبر کنیم و ببینیم واکنش دستگاه دیپلماسی ما چه خواهد بود و چگونه با این هدف ضمنی عربستان برخورد خواهد کرد.

 

پی نوشت: بعد از این همه درگیری و جنگ و توحش، امیدوارم معادلات تمام کشور های درگیر در عراق(که کم هم نیستند!) طوری اقتضا کند که مردم مظلوم این کشور روی آسایش را بعد از سالها ببینند.

 

 

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۴
سامان عزیزی
شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۵ ب.ظ

آیا شما هم با موبایلتان رابطه عاطفی دارید؟

صبح که بیدار می شوید، اولین کاری که می کنید چیست؟ احتمالاً ساعت را نگاه می کنید، از روی صفحه موبایلتان.

اگر فشار دستگاه گوارش،شما را وادار به بلند شدن نکند احتمالاً ایمیلتان،تلگرامتان،اینستایتان،فیسبوکتان و یا هر کانال ارتباطی دیگرتان را چک می کنید تا ببینید کسی برایتان پیغامی نگذاشته ،و این کار را کجا انجام می دهید، از روی صفحه موبایلتان.

وقتی می خواهید جایی بروید،اولین چیزی که بر میدارید،احتمالاً موبایلتان است،فقط به خاطر گُل روی صفحه موبایلتان.

وقتی سر سفره غذا می نشینید، اول از همه غذا را از کجا نگاه می کنید؟ احتمالاً از روی صفحه موبایلتان.

اول صبح و بعد از شروع روزتان، بخاطر اینکه ببینید وقتی شما خواب بودید ولی دنیا خواب نبود! چه اتفاقاتی افتاده،از کجا شروع می کنید؟احتمالاً از روی صفحه موبایلتان.

وقتی بیکار نشسته اید، بیشتر از هر چیز کجا را نگاه می کنید؟ احتمالاً روی صفحه موبایلتان.

اگر تعداد دفعات نگاه کردن به یک شخص یا چیز را در طول زمان بیداریتان حساب کنید،چه چیزی رکورد دار خواهد بود؟ احتمالاً روی صفحه موبایلتان.

بیزحمت خودتان فهرست را ادامه دهید، من روی صفحه موبایلم چشمک می زند!

 

خوب عزیز من، من اگر این همه به روی زشت ترین موجود دنیا هم خیره می شدم، تا الان عاشقش شده بودم! و دوری اش برایم مشکل می شد!. حالا خوبرویی این چنین،که آنچه همه خوبان دارند او یکجا دارد، که دیگر جای خود دارد.

 

روانشناسان به این مشکل شدنِ دوری از موبایل می گویند "نوموفوبیا" یا همون "No Mobile Phobia"

 

آمار و ارقام در این زمینه فراوان است.انگار ما به طور متوسط نزدیک به صد بار در روز(خواسته و ناخواسته) روی ماه موبایلمان را چک می کنیم(برخی منابع برای سنین هجده تا بیست و چهار سال رقم پانصد تا نه صد بار را ذکر کرده اند)، یا می گویند اگر موبایلمان در فاصله ای بیش از 1.5 متری ما قرار داشته باشد دچار نگرانی و اضطراب می شویم.  و آمارهای مختلف دیگر،که با یک سرچ ساده می توانید به همه آنها دسترسی پیدا کنید.

می فرمائید "خوب که چی؟"

عرض میکنم: هیچی.فقط خواستم بدانید.همین.

نه قصد نصیحت دارم(که دیگ به دیگ نمیگه روت سیاه) و نه قصد لیست کردن n تکنیک کم کردن وابستگی به موبایل.

می دانید "توجه" و "تمرکز" این روزها گوهر کمیابی شده است و من هم اسمی برای این خوبرو انتخاب کرده ام که گفتم اینجا هم بنویسمش:

قاتل التوجه فی کل امور.

 

خارج از این بحث ها شاید بد نباشد اگر چند روزی (در خانه و محل و کار و مترو و اتوبوس و تاکسی و مهمانی و ...) آمار تعداد و نوع استفاده و مدت زمان استفاده دیگران را (و نه خودتان را) از موبایلشان بگیرید(آخر شاعر میفرماید: خوشتر آن باشد که سرّ دلبران، گفته آید در حدیث دیگران) شاید کمی در مورد رابطه تان با خوبروی خودتان هم به فکر فرو رفتید.(شاید هم نرفتید و بعد از آن بخاطر دو به هم زنی من در رابطه شما و خوبرویتان فحشی چند نثارم کردید)

 

۰ نظر ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۵
سامان عزیزی
جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

این روزها...(شایدم شب ها!)

این روزها به هر جا سر میزنم(از بقالی سر کوچه گرفته تا جلسات کاری، از کانال های خبری گرفته تا وبلاگ های دوست و آشنا) صحبت از ریا و زندگی رو زمینی و زیر زمینی است. صحبت از فردی است که من شناختی از او ندارم.

 

عده ای موضع گرفته اند که آی ایهاالناس، چرا حریم خصوصی دیگران برایتان قابل احترام نیست؟

در مقابل عده ای هم فریاد برآورده اند که حریم خصوصی برایمان مهم است ولی طرف ادای واعظان زهد در می آورده و اکنون که صدای طبل رسوایی اش بلند است، باید درسی به او و همکیشانش بدهیم.

عده ای همیشه علاف هم این وسط هستند که تکلیفشان روشن است.اصل ماجرا و درس ماجرا کوچکترین اهمیتی برایشان ندارد.آنها فقط علاف بودن را می فهمند.

به قول معروف اما، نظر بنده به نظر گروه دوم نزدیکتر است.

ولی راستش را بخواهید در دلم ،هم به خودم و هم همگروهی هایم میخندم. چرا؟

زیرا تبی است زودگذر.می آید و بی آنکه درسی برای ما مردم دیر فهم و پر شور(شما بخوانید جَو گیر) داشته باشد،می رود و ما سراغ خبر داغ و بی اهمیت یا کم اهمیت بعدی می رویم...

مردمی که همیشه دو نوع ارزش و فضیلت داشته اند.یکی برای جلوت و دیگری برای خلوت. این فرهنگ چنان در گوشت و پوست و خونشان رسوخ کرده که همین ژست های روشنفکری هم از دسته جلوتشان است. دوستی میگفت در دنیای شیشه ای امروز، دیگر باید خود بود و بی ریا.زیرا که هر دورانی را فضیلتی است و فضیلت امروز خود بودن .

حرف آن دوستم را میفهمم، ولی این را هم می دانم که هیچ فضیلتی نمی تواند از بیرون به ما تحمیل شود اگر در گوشت و پوست و خونمان پرورشش نداده باشیم. اگر هم شد نتیجه ای جز نسخه ای پیشرفته تر  و پیچیده تر از خلوت و جلوت سابق نخواهد بود.

می خواهم بگویم که ظاهراً ما در هر دورانی باید بین نوع فضیلت تمایز قائل شویم: فضلیت های خلوت و فضیلت های جلوت!

 

اما این روزها فکر می کنم یک موضع بی سر و صدا را بیشتر از همه می پسندم که از جنس پرورش است برای گوشت و پوست و خونمان:

اینکه تنها راه شروع این پرورش ،از خودِ خودمان می گذرد.اینکه من برای بهبود این وضعیتی که به آن معترضم و با شور و هیجان خاصی دارم در موردش موضع میگیرم و اظهار فضل می کنم چه کار می توانم بکنم؟

 

پی نوشت کمی نامربوط و کمی مربوط:

از همه اینها گذشته یاد داستان عیسی و مریم مجدلیه افتادم که در آستانه سنگسار مریم، عیسی گفت: اولین سنگ را کسی بزند که گناهی مرتکب نشده است.

ترجمه آن می شود: اولین سنگ را کسی بزند که تا به حال در هیج جا خود را به چیزی غیر از آنچه هست نمایش نداده!

 

۰ نظر ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۳
سامان عزیزی