زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۱۷ مطلب با موضوع «روزمرگی ها» ثبت شده است

چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

گل های نو شکفته ی همسایه

قبلاً در این پست از همسایه های جدیدمان برایتان گفته بودم، گفتم شاید دوست داشته باشید از اتفاقات تازه ای که برایشان رخ داده مطلع شوید.

 


به گزارش سلبریتی دات کام، روز گذشته این زوج خوشبخت صاحب دو نوگل شکفته شدند!

خبرها حاکی از آن است که پدر خانواده، به دلیل اختلافاتی که با مادر داشته، چند روز قبل از تولد فرزندان متواری شده است.

بانو کفتر(مادر خانواده) در مصاحبه ی اختصاصی با خبرگزاری "کی.کی.کجا" متواری شدن همسرش را تکذیب کرد و تاکید کرد که "بین هر زن و شوهری اختلاف سلیقه وجود دارد ولی دلیل نمی شود که این اختلافات باعث سرد شدن کانون گرم خانواده شان شود". بانو کفتر در پایان به این نکته اشاره کرد که همسرش برای یک سفر کاری و کسب روزی حلال ،چند روزی است که مجبور شده از خانواده دور باشد ولی هر روز با هم در تماس هستند و جویای احوال نوشکفته هایشان هستند.

هرچند که "کریم کفتر"(پدر خانواده) در یک رشته توویت از خوشحالی زایدالوصفش از تولد فرزندانشان خبر داده است و حتی عکس پروفایلش را به تصویر عروسی شان تغییر داده، اما به نظر می رسد اختلافات عمیقی بین این زوج معروف بر سر نامگذاری نوشکفته ها به وجود آمده باشد و بعید است به این زودی این اختلافات برطرف شود.

این در حالی است که مدیر برنامه های بانو کفتر، از عقد قرارداد فیلم جدیدی خبر داده است که کریم کفتر در صفحه ی فیسبوکش به شدت از فیلم نامه آن انتقاد کرده بود.

عکس های لو رفته از فرزندان این زوج معروف به تازگی به دستم رسیدند و دو مورد از آنها را برای شما می گذارم.باشد که لذت ببرید.

به محض رسیدن اخبار تازه از سرنوشت این خانواده، شما را مطلع خواهیم کرد. پس فراموش نکنید که ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید.

همچنین برای دیدن سایر عکس های لو رفته می توانید به صفحه ی اینستاگرام ما مراجعه کنید.

 

این هم یک درون ویوو! (Drone view):

 

۳ نظر ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی
جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۱۷ ق.ظ

وارونگی و چند فیلم دیگر

چند ماه پیش، برای انجام کاری به یکی از نقاط شهر رفته بودم.پیش بینی ام از میزان ترافیک اشتباه درآمد و  زودتر از ساعت مقرر رسیدم.کمی اطراف را نگاه کردم تا شاید برای این وقت اضافه ام کاری دست و پا کنم. همینطور که می چرخیدم به یک مرکز توزیع فیلم رسیدم.

وارد سالن فروشگاه شدم که سالن نسبتاً بزرگی بود .در نگاه اول از آن همه فیلم ساخته شده ی سینمای ایران حیرت کردم.

راستش را بخواهید اصلاً تصور نمی کردم که سینمای ایران اینهمه خروجی داشته باشد(فارغ از اینکه کیفیت این خروجی ها چگونه است).

من در کل آدم فیلم بازی نیستم!.فیلم های زیادی ندیده ام.اهالی سینما را خیلی کم می شناسم.فقط اسم چند کارگردان محدود را به خاطر سپرده ام،آنهم با کمک تکنیک های تقویت حافظه:) . بجز محتوای فیلم، تقریباً در هیچ جنبه ی فنی و غیر فنی فیلم ها چیزی نمی فهمم.

در زمینه ی فیلم دیدن، آنقدر دُگم بوده ام که بجز فیلم هایی که به توصیه ی برخی معلم ها یا دوستانی که سلیقه ام را می دانستند، در لیست فیلم هایی که باید می دیدم وارد کرده بودم،تقریباً هیچ فیلمی را به تماشا ننشسته بودم.

تنها استثنا مربوط به چند سال قبل است که برنامه ای ریختم تا فیلم هایی که در رتبه بندی IMDB در بالای لیست بودند را ببینم. فکر می کنم حدود صد و پنجاه فیلم اول(رده بندی همان سالی که شروع کردم) را تماشا کرده ام.

بعد از آن دوره، به دلایلی لیست IMDB را هم کنار گذاشتم.

 بی انصافی است اگر بگویم فیلم های خوبی در این لیست نبودند. بعضی از فیلم ها خیلی خوب بودند.حتی چند مورد محدود، از نظرم فوق العاده بودند.

همه اینها را گفتم که ثابت کنم در بحث فیلم و فیلم بازی،آدم تعطیلی هستم.

بگذریم.

 

سراغ مدیر فروشگاه رفتم و از ایشان خواستم تا تعدادی فیلم خوب معرفی کنند.

از ژانر مورد علاقه و چیزهای اینچنینی پرسید.

من هم گفتم "بجز ژانر چرت و پرت، هر چی دوست دارین معرفی کنین".

به نظرم از نوع جوابم به تعطیل بودن من در این زمینه پی برد که گفت از بین اینهمه فیلم چطور بفهمم که کدامشان را معرفی کنم.

من هم چند تا از فیلم هایی که دیده بودم و دوست داشتم را گفتم تا کمی متوجه ژانر! مورد علاقه ام بشود.

 

به هر حال با هر بدبختی ای که بود به یکسری توافقات برای معرفی فیلم ها رسیدیم.در نهایت نه تا فیلم از آنها خریدم و خودشان هم لطف کردند و یک فیلم دیگر را به عنوان هدیه در بسته ام گذاشتند.

 

در این عکس شش فیلم از آن ده فیلم را می توانید ببینید.

با این سبک انتخاب فیلمی که من در پیش گرفته بودم، نتیجه چندان هم بد نبود. می خواهم بگویم از خرید آن روزم پشیمان نیستم.

فیلم های کمی از سینمای ایران دیده ام و آنهایی هم که دیده ام بیشتر بخاطر معروفیت کارگردان هایشان بوده است.

از بین این فیلم ها، "وارونگی" و "برادرم خسرو" را بیشتر از بقیه دوست داشتم.

اگر فیلم "نفس" را هم به بخش های ریز تر تقسیم کنیم، به نظرم بعضی از بخش هایش فوق العاده بودند ولی کلیّت فیلم چندان برای من دندان گیر نبود.

برایم جالب بود که سینمای ایران سراغ ساختن فیلم هایی رفته که مسائل اجتماعی و فرهنگی ای در لایه های مختلف جامعه وجود دارند را به نمایش می گذارد.

مثلاً "وارونگی"، سراغ  نقش و انتظارات از فرزند آخر(بخصوص دختر) و بحث ارث و میراث بین فرزندان دختر و پسر رفته که به نظرم موضوعی است که در سینما، خیلی کم به آن پرداخته شده است و فکر می کنم تا حد قابل قبولی توانسته وجوه مختلف آن را به نمایش بگذارد.موضوعی که در بسیاری از خانواده ها شاهدش هستیم.

 

راستش را بخواهید علاقه مند شدم تا فیلم های بیشتری از سینمای ایران ببیینم.مخصوصاً آنهایی که حرفی برای گفتن دارند ولی نامشان در میان هیاهوی فیلم های بازاری گم می شود.

فقط فعلاً نمی دانم که چطور این فیلم ها را پیدا کنم!

بنابراین خواستم از دوستانی که به اینجا سر می زنند خواهش کنم که اگر فیلم هایی از سینمای ایران را می شناسند که از نظرشان ارزش دیدن دارند، ما را هم از دانستن نامشان بی نصیب نگذارند.ممنونم

 

۷ نظر ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۱۷
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

دومینوی تهران

فکر می کنم یکی دو روز بعد از زلزله اول تهران بود که یکی از دوستانم کتاب "دومینوی تهران فرو ریخت" را برایم فرستاد.

این داستان کوتاه را "فرورتیش رضوانیه" در سال نود و یک نوشته است.رضوانیه را نمی شناختم.او را به نویسندگی و روزنامه نگاری و طنزپردازی می شناسند.

داستان در مورد زلزله ای است که در تهران اتفاق افتاده است و نویسنده سعی کرده گوشه ای از اتفاقاتی را که ممکن است رخ دهند به تصویر بکشد.

به نظرم رضوانیه توانسته است  تصویری ترسیم کند که ریشه در واقعیات موجود تهران دارد.قطعاً پیش بینی اینکه تهران بعد از یک زلزله با قدرت بالا چه حال و روزی پیدا می کند،اگر ممکن هم باشد بسیار دشوار است و احتمالاً می توان حالات مختلفی را برای آن متصور شد.

اگر تا کنون این داستان کوتاه را مطالعه نکرده اید، فکر می کنم ارزشش را دارد که نگاهی به آن بیندازید.

فکر می کنم خواندن این داستان از خواندن تعداد زیادی از پیام ها و توصیه هایی که در روزهای بعد از زلزله دست به دست می شد مفید تر باشد. رضوانیه توانسته است از قالب داستان برای انتقال پیامش به خوبی بهره ببرد.ما که عدد و رقم و نمودار و بخصوص علم آمار و احتمالات،تاثیر خاصی روی تحلیل و رفتارمان ندارد،شاید "داستان" برایمان کارساز تر باشد.

 

راستش را بخواهید مردد بودم که این داستان را اینجا بگذارم یا نه. وسواس نسبتاً بالایی برای بازنشر چنین محتواهایی دارم اما به هر حال ،الان که داغی وضعیت فروکش کرده تصمیم گرفتم که فایلش را اینجا بگذارم.

دریافت کتاب دومینوی تهران فرو ریخت
حجم: 775 کیلوبایت

طول داستان: شانزده صفحه

 

۰ نظر ۱۷ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۱
سامان عزیزی
دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۰۸ ق.ظ

بومرنگ دیجیتالی

حکایت کرده اند که ملا نصرالدین صبح خروس خوان جمعه، خواب نوشین را بر خود حرام کرد و به قصد گرفتن چند نان تازه راهی نانوایی شد.

از دور داشت به نانوایی نزدیک می شد که دید صفی طولانی برای گرفتن نان شکل گرفته است.

با خود فکر کرد که اگر قرار باشد منتظر رسیدن نوبتش بماند باید تا صلاة ظهر جمعه صبر کند تا به نانی برسد.

ملا، فکری شد تا حیله ای به کار بندد و میانبر بزند و  به خواسته اش برسد.

این بود که به ته صف رفت و با نفر آخری مشغول صحبت شد. به او گفت: فلانی شما حلیم نذری نگرفته ای؟

فلانی جواب داد که :مگر حلیم نذری می دهند؟

ملا گفت: بعله. در انتهای بازار به هر نفر یک قابلمه حلیم مجانی می دهند.

فلانی که دید یک قابلمه حلیم مجانی بهتر از نان پولی است، صف را رها کرد و به طرف بازار دوید.

نفر بعدی با تعجب پرسید: این فلانی کجا رفت؟

ملا هم با جدیّت خاص ملایان گفت: می گفت در ته بازار حلیم نذری می دهند،آنهم یک قابلمه به هر نفر.

خلاصه در چشم بر هم زدنی همه صف را رها کردند و راهی بازار شدند.

ملا که نوبتش شده بود و چون از اهالی صف کسی برنگشته بود که یقه اش را بگیرد دچار تردید شد و با خود گفت: نکند که واقعاً حلیم می دهند و من بی بهره بمانم!

و صف را رها کرد و در افق به دنبال قابلمه ای حلیم محو شد.

*

در شبکه های اجتماعی و پیام رسان ها ، برخی با هر هدف و نیتی، خبری یا اطلاعاتی را به نادرست منتشر می کنند(البته این روزها همه یاد گرفته اند که اگر می خواهند پیامشان دست به دست شود، نمی شود آنقدر غلط باشد که برای همه قابل تشخیص باشد و باید درست و غلط، معتبر و نامعتبر را با هم ساندویچ کرد و به خورد مردم داد)، این اطلاعات نادرست با توجه به تعداد کثیر کانال ها و صفحات در این فضاها، آنقدر می چرخد و می چرخد تا در نهایت به طریقی روی رفتار و تصمیمات ناشر اول هم تاثیر می گذارد.(خاصه اینکه در این چرخیدن ها هر صاحب رسانه ای برای زدن برچسب خودش روی این پیام،جرح و تعدیلی هم بر آن وارد می کند!).

قدیم ،اگر پتانسیل ملا شدن هم وجود داشت، راه سختی برای عملی شدنش در پیش بود ولی امروز ابزارها و امکانات ما آنقدر زیاد شده اند که ملا شدن به آسانی در دسترس همه است.کافی است فقط پتانسیلش موجود باشد، الباقی آماده است.

 

پی نوشت: بومرنگ همان "تیربرگرد" است!

 

۰ نظر ۱۱ دی ۹۶ ، ۰۱:۰۸
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ب.ظ

زیرکی عربستان برای برقراری رابطه بهتر!

وضعیت رابطه عربستان و عراق ،بخصوص در چند سال اخیر، وضعیت نامساعدی بوده است. با توجه به تحولات منطقه ،استراتژی عربستان برای نفوذ و نقش آفرینی در عراق، استراتژی موفقی نبوده است (یا حداقل اینطور به نظر می آید).

عربستان در چند ماه گذشته تلاش هایش برای تاثیرگذاری بر جریانات عراق را تقویت کرده و در این راستا روابط خود با مقتدی صدر، از روحانیون با نفوذ عراق را وارد فاز جدیدی کرده است.

از طرفی دولت مرکزی عراق که نزدیکی بیشتری به ایران دارد، چندان روی خوشی به این پل جدید عربستان نشان نداده است.

همچنین همه میدانیم که سطح روابط ایران و عربستان هم از زمان حمله به سفارت عربستان (و احتمالاً نه به دلیل آن) شکرآب است.

در چنین وضعیتی درخواست عربستان از عراق برای ایفای نقش میانجی گری میان خودش و ایران، به نظرم بسیار زیرکانه بود.

فکر میکنم این تقاضای عربستان، هدف ضمنی مهمتری را نسبت به هدف ظاهری آن دنبال می کند. یعنی این درخواست میانجی گری از عراق، بیشتر از آنکه ایران و عربستان را به هم نزدیک کند، برای تقویت روابط با عراق طراحی شده است.

باید صبر کنیم و ببینیم واکنش دستگاه دیپلماسی ما چه خواهد بود و چگونه با این هدف ضمنی عربستان برخورد خواهد کرد.

 

پی نوشت: بعد از این همه درگیری و جنگ و توحش، امیدوارم معادلات تمام کشور های درگیر در عراق(که کم هم نیستند!) طوری اقتضا کند که مردم مظلوم این کشور روی آسایش را بعد از سالها ببینند.

 

 

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۴
سامان عزیزی
شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۵ ب.ظ

آیا شما هم با موبایلتان رابطه عاطفی دارید؟

صبح که بیدار می شوید، اولین کاری که می کنید چیست؟ احتمالاً ساعت را نگاه می کنید، از روی صفحه موبایلتان.

اگر فشار دستگاه گوارش،شما را وادار به بلند شدن نکند احتمالاً ایمیلتان،تلگرامتان،اینستایتان،فیسبوکتان و یا هر کانال ارتباطی دیگرتان را چک می کنید تا ببینید کسی برایتان پیغامی نگذاشته ،و این کار را کجا انجام می دهید، از روی صفحه موبایلتان.

وقتی می خواهید جایی بروید،اولین چیزی که بر میدارید،احتمالاً موبایلتان است،فقط به خاطر گُل روی صفحه موبایلتان.

وقتی سر سفره غذا می نشینید، اول از همه غذا را از کجا نگاه می کنید؟ احتمالاً از روی صفحه موبایلتان.

اول صبح و بعد از شروع روزتان، بخاطر اینکه ببینید وقتی شما خواب بودید ولی دنیا خواب نبود! چه اتفاقاتی افتاده،از کجا شروع می کنید؟احتمالاً از روی صفحه موبایلتان.

وقتی بیکار نشسته اید، بیشتر از هر چیز کجا را نگاه می کنید؟ احتمالاً روی صفحه موبایلتان.

اگر تعداد دفعات نگاه کردن به یک شخص یا چیز را در طول زمان بیداریتان حساب کنید،چه چیزی رکورد دار خواهد بود؟ احتمالاً روی صفحه موبایلتان.

بیزحمت خودتان فهرست را ادامه دهید، من روی صفحه موبایلم چشمک می زند!

 

خوب عزیز من، من اگر این همه به روی زشت ترین موجود دنیا هم خیره می شدم، تا الان عاشقش شده بودم! و دوری اش برایم مشکل می شد!. حالا خوبرویی این چنین،که آنچه همه خوبان دارند او یکجا دارد، که دیگر جای خود دارد.

 

روانشناسان به این مشکل شدنِ دوری از موبایل می گویند "نوموفوبیا" یا همون "No Mobile Phobia"

 

آمار و ارقام در این زمینه فراوان است.انگار ما به طور متوسط نزدیک به صد بار در روز(خواسته و ناخواسته) روی ماه موبایلمان را چک می کنیم(برخی منابع برای سنین هجده تا بیست و چهار سال رقم پانصد تا نه صد بار را ذکر کرده اند)، یا می گویند اگر موبایلمان در فاصله ای بیش از 1.5 متری ما قرار داشته باشد دچار نگرانی و اضطراب می شویم.  و آمارهای مختلف دیگر،که با یک سرچ ساده می توانید به همه آنها دسترسی پیدا کنید.

می فرمائید "خوب که چی؟"

عرض میکنم: هیچی.فقط خواستم بدانید.همین.

نه قصد نصیحت دارم(که دیگ به دیگ نمیگه روت سیاه) و نه قصد لیست کردن n تکنیک کم کردن وابستگی به موبایل.

می دانید "توجه" و "تمرکز" این روزها گوهر کمیابی شده است و من هم اسمی برای این خوبرو انتخاب کرده ام که گفتم اینجا هم بنویسمش:

قاتل التوجه فی کل امور.

 

خارج از این بحث ها شاید بد نباشد اگر چند روزی (در خانه و محل و کار و مترو و اتوبوس و تاکسی و مهمانی و ...) آمار تعداد و نوع استفاده و مدت زمان استفاده دیگران را (و نه خودتان را) از موبایلشان بگیرید(آخر شاعر میفرماید: خوشتر آن باشد که سرّ دلبران، گفته آید در حدیث دیگران) شاید کمی در مورد رابطه تان با خوبروی خودتان هم به فکر فرو رفتید.(شاید هم نرفتید و بعد از آن بخاطر دو به هم زنی من در رابطه شما و خوبرویتان فحشی چند نثارم کردید)

 

۰ نظر ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۵
سامان عزیزی
جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

این روزها...(شایدم شب ها!)

این روزها به هر جا سر میزنم(از بقالی سر کوچه گرفته تا جلسات کاری، از کانال های خبری گرفته تا وبلاگ های دوست و آشنا) صحبت از ریا و زندگی رو زمینی و زیر زمینی است. صحبت از فردی است که من شناختی از او ندارم.

 

عده ای موضع گرفته اند که آی ایهاالناس، چرا حریم خصوصی دیگران برایتان قابل احترام نیست؟

در مقابل عده ای هم فریاد برآورده اند که حریم خصوصی برایمان مهم است ولی طرف ادای واعظان زهد در می آورده و اکنون که صدای طبل رسوایی اش بلند است، باید درسی به او و همکیشانش بدهیم.

عده ای همیشه علاف هم این وسط هستند که تکلیفشان روشن است.اصل ماجرا و درس ماجرا کوچکترین اهمیتی برایشان ندارد.آنها فقط علاف بودن را می فهمند.

به قول معروف اما، نظر بنده به نظر گروه دوم نزدیکتر است.

ولی راستش را بخواهید در دلم ،هم به خودم و هم همگروهی هایم میخندم. چرا؟

زیرا تبی است زودگذر.می آید و بی آنکه درسی برای ما مردم دیر فهم و پر شور(شما بخوانید جَو گیر) داشته باشد،می رود و ما سراغ خبر داغ و بی اهمیت یا کم اهمیت بعدی می رویم...

مردمی که همیشه دو نوع ارزش و فضیلت داشته اند.یکی برای جلوت و دیگری برای خلوت. این فرهنگ چنان در گوشت و پوست و خونشان رسوخ کرده که همین ژست های روشنفکری هم از دسته جلوتشان است. دوستی میگفت در دنیای شیشه ای امروز، دیگر باید خود بود و بی ریا.زیرا که هر دورانی را فضیلتی است و فضیلت امروز خود بودن .

حرف آن دوستم را میفهمم، ولی این را هم می دانم که هیچ فضیلتی نمی تواند از بیرون به ما تحمیل شود اگر در گوشت و پوست و خونمان پرورشش نداده باشیم. اگر هم شد نتیجه ای جز نسخه ای پیشرفته تر  و پیچیده تر از خلوت و جلوت سابق نخواهد بود.

می خواهم بگویم که ظاهراً ما در هر دورانی باید بین نوع فضیلت تمایز قائل شویم: فضلیت های خلوت و فضیلت های جلوت!

 

اما این روزها فکر می کنم یک موضع بی سر و صدا را بیشتر از همه می پسندم که از جنس پرورش است برای گوشت و پوست و خونمان:

اینکه تنها راه شروع این پرورش ،از خودِ خودمان می گذرد.اینکه من برای بهبود این وضعیتی که به آن معترضم و با شور و هیجان خاصی دارم در موردش موضع میگیرم و اظهار فضل می کنم چه کار می توانم بکنم؟

 

پی نوشت کمی نامربوط و کمی مربوط:

از همه اینها گذشته یاد داستان عیسی و مریم مجدلیه افتادم که در آستانه سنگسار مریم، عیسی گفت: اولین سنگ را کسی بزند که گناهی مرتکب نشده است.

ترجمه آن می شود: اولین سنگ را کسی بزند که تا به حال در هیج جا خود را به چیزی غیر از آنچه هست نمایش نداده!

 

۰ نظر ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۳
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

الکامپ، ویترین خلاقیت یا کپی برداری؟

بخاطر علاقه ای که به حوزه تکنولوژی و کسب و کار های مرتبط با آن دارم(البته از آن شیفتگان دو آتشه ی تکنولوژی نبوده ام و نیستم)،چند سالی است که برای بازدید از این نمایشگاه ،وقت می گذارم.

دیروز فرصتی دست داد و از هفت سالن از سالن های الکامپ بازدید کردم. در مجموع نمایشگاه امسال نظام مند تر و پر رونق تر به نظرم رسید. راستش را بخواهید الکامپ از معدود نمایشگاه هایی است که از بازدید آن به وجد می آیم. شاید یکی از دلایلش حضور پر شور و شوق نوجوانان و جوانان فعال یا علاقه مند به این حوزه باشد که از دیدن تلاش و جنب و جوش شان احساس سرزندگی میکنم. 

سالن استارت آپها از بقیه سالن ها برایم جالب تر و جذاب تر بود و ظاهراً در این موضوع با اکثریت بازدید کنندگان هم نظر بودم، چون شلوغ ترین سالن نمایشگاه هم همین سالن بود.

فکر میکنم برگزاری چنین نمایشگاه هایی بستر مناسبی برای توسعه این حوزه است و به نظر میرسید که تعداد شرکت های حاضر و استقبال آنها هم گویای این باشد.

 

در مسیر برگشت از نمایشگاه، داشتم به این فکر می کردم که چرا حتی یک شرکت فعال این حوزه یا یک استارت آپ هم ندیدم(حداقل از غرفه های زیادی که من بازدید کردم) که کپی برداری از نمونه های خارجی نباشد(با توجه به اینکه اخبار و اتفاقات این حوزه را در خارج از کشور از کانال های مختلفی پیگیری می کنم). تا حد زیادی احساس یاس کردم!. 

معتقدم که تقلید کردن از دیگران کار بدی نیست و اتفاقاً تقلید و بعد فراتر از آن رفتن، یکی از مقدمات و پایه های رشد و توسعه خلاقیت به حساب می آید و اصولاً هر رشد و توسعه ای بدون سوار شدن و فهمیدن آنچه تا به حال اتفاق افتاده است بعید و تاحدی ناممکن است،ولی بعید می دانم ماندن و درجا زدن در همین مرحله سرانجامی برای کشور داشته باشد.

بدیهی است که برخی از کسب و کار هایی که در هر کجای دنیا و بر اساس نیازهای مشترک شکل گرفته باشند، در ایران هم بر اساس همان نیاز ها کپی می شوند و این نه تنها چیز بدی نیست بلکه فکر میکنم اگر این اتفاق نمی افتاد به خطا رفته بودیم. هر چند در همین کپی برداری هم، بحث زیادی می تواند مطرح باشد. اینکه آیا مدل ها و استراتژی ها را به درستی فهم کرده ایم؟ آیا بر اساس جامعه و بازار مقصدمان نیازی به تغییراتی در آن نمی بینیم؟ کپی برداری ما یک کپی برداری سطحی و ناکارآمد نیست؟ و الی آخر.

اما بحث من بیشتر به این سوال مربوط است که آیا در جامعه خودمان و بر اساس تشخیص نیاز های آن (یا حتی تشخیص نیازهای آینده آن) کسب و کاری که کپی برداری صرف نباشد نمی تواند شکل بگیرد؟

البته آنقدر هم ساده لوح نیستم که فکر کنم این ضعف یا کمبود، صرفاً به این کسب و کارها و فعالان آنها مربوط می شود.بستر ها،قوانین، گرایش سرمایه گذاران به کپی کاری و نپذیرفتن ریسک های بیشتر، وضعیت فضای کسب و کار و رتبه نامناسب ایران در دنیا در این زمینه و موارد مختلف دیگر، سهم قابل توجهی دارند.

در فضای غیر دیجیتال هم کسب و کار های زیادی را می توان مثال زد که مصداقی از کپی برداری از نقاط مختلف دنیا هستند.از صنایع غذایی گرفته تا سایر صنایع. ولی فکر می کنم نوع و میزان تلاشی که در گذشته برای تقلید می شد با امروز تفاوت های زیادی کرده است. دنیای دیجیتال و ابزارهایش، مسیر تقلید و کپی برداری را بسیار سهل تر از گذشته کرده است. آیا این سرعت چیز بدی است؟ نه الزاماً. ولی تفاوت مهمی که ایجاد کرده است در این است که در گذشته، همین تقلید و کپی برداری هم مسیر کند تری داشت و این کندی ممکن بود در موارد زیادی(و نه الزاماً همه موارد) آموزه های مختلف و راه های تازه ای را برای انجام همان کار تقلیدی، پیش روی فعالان قرار دهد و کارشان را پخته تر کند. اما امروز و در این حوزه خاص دیگر اینگونه نیست.فاصله ظهور یک ایده در دیگر کشور ها تا کپی کردن سریع و ظاهراً ناپخته آن در کشور خودمان، به میزانی باور نکردنی کوتاه شده است.

شاید یکی از دلایلی که میوه های مرغوب و رسیده ی کمی بر درخت کسب و کارهای این حوزه میبینیم(با توجه نمود بیرونی و نتایج قابل مشاهده) به ناپختگی تقلید مرتبط باشد. 

شاید هم به کل اشتباه به موضوع نگاه کرده باشم و این موارد ،خامی های دوران اولیه شروع و رشد باشد(که امیدوارم اینگونه باشد) و شاید هم اگر به فضای کلی تر کسب و کار و سایر صنایع و فرهنگ و تاریخچه کسب و کار هایمان نگاه کنیم(که نمیتوان این حوزه را از کل مستثنی دانست)، تا حدی به بدبینی من حق بدهید.

 

۱ نظر ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۶
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۰ ب.ظ

رسانه

چند ماه پیش این تصویر را در جایی دیدم و از ظرافتی که در آن به خرج داده شده خوشم آمد . 

 

ذکر دو نکته در مورد این تصویر ضروری به نظر میرسد :

1-این تصویر به این معنا نیست که حتماً همه رسانه ها مصداقی از این تصویرند، بلکه به این معناست که همه رسانه ها می توانند مصداقی از این تصویر باشند.

2-فکر میکنم مغز و ذهن تک تک ما (با کانتکست و زمینه ی باورها و عقاید و پیش فرض ها و خطاهای ذهنی ما) می تواند به سادگی جای صفحه نمایش آن دوربین موجود در تصویر قرار گیرد. بنابراین عاقلانه تر است که نسبت به صفحه نمایش مغز و ذهنمان آگاهی و هوشیاری بیشتری نشان دهیم تا به صفحه نمایش رسانه ها.

این صفحه نمایش ذهن ماست که در کنترل و اختیار ماست نه صفحه نمایش رسانه ها.

 
۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۰
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۰۶ ب.ظ

رفتار ما و تاثیر آن روی سطح اعتماد اجتماعی

چند وقت پیش همراه همسرم داشتم توی اتوبان چمران رانندگی میکردم. قسمتهایی از اتوبان ترافیک روانی داشت و هر از گاهی ترافیک سنگین میشد.

داشتم با سرعت 80کیلومتر (خواستم بگم با سرعت مجاز می راندم!) رانندگی میکردم که از دور متوجه شدم که ترافیک سنگین شده و سرعتم رو پائین آوردم و پشت سر یکی از ماشین ها توقف کردم. همین که وایسادم از آینه عقب دیدم که یک ماشین با سرعت زیادی داره نزدیک میشه و در همین حین همه قوانین سرعت و شتاب در فیزیک دبیرستان برایم مرور شد! و هرجور حساب کردم دیدم که حتماً می خوره به ما. 

هیچی دیگه، اومد و محکم خورد به ما!. بعد از چند ثانیه پیاده شدم و دیدم سرنشین های اون ماشین هم پیاده شدن و خودشون هم به شدت ترسیدن. بعد از اینکه مطمئن شدم کسی صدمه ندیده، بهشون گفتم که بریم کنار وایسیم که ترافیک رو سنگین تر نکنیم.

سرنشینان اون ماشین که سه تا جوان هجده نوزده ساله بودن قبول کردن و رفتیم کنار اتوبان وایسادیم. ساعت حدود یازده شب بود و من سپر عقب ماشینم رو که چک کردم، بجز ترکی که برداشته بود متوجه چیزی نشدم. راننده اون ماشین گفت که هر طور شما میگین عمل کنیم.اگه میخواین بگین افسر بیاد یا اینکه خودمون بر سر خسارت توافق کنیم. گفتم خسارت زیاد نیست و اگه شما موافقین به افسر زنگ نزنیم که ممکنه زیاد معطل بشیم. میخواست مدارک ماشینشو به من امانت بده که بعداً قرار بزاریم و ماشینو ببریم تعمیرگاه، که من گفتم لازم نیست، همون شماره تماستو بدی کافیه.

شماره ها رد و بدل شد و من فردای اون روز برای هماهنگی تماس گرفتم و ایشون گفتن که ماشین خودمو آوردم تعمیرگاه و تا یک ساعت دیگه خودم تماس میگیرم. چند ساعتی گذشت و هنوز خبری ازشون نشده بود. دوباره تماس گرفتم و همون جواب قبلی رو گرفتم. راه افتادم سمت خونه و سر راه ماشین رو بردم که چندتا تعمیرکار میزان خسارت رو برآورد کنن. برخلاف تصور من که فکر میکردم فقط سپر خسارت دیده و احتمالاً با حدود دویست هزار تومن درست میشه، اونها همگی خسارتی حدود یک میلیون برآورد کردن چون هر دو شاسی ماشین ضربه خورده بود و من متوجه اون نشده بودم.

بعد از اینکه رسیدم خونه مجدداً تماس گرفتم و ماجرا رو بهشون گفتم و پیشنهاد کردم از بیمه ماشینشون استفاده کنن. قرار شد روز بعد دوباره با هم هماهنگ کنیم. خلاصه سرتونو درد نیارم ، هنوز هم داریم هماهنگ میکنیم!

بعد از چند روز هماهنگی و چند بار تماس، تازه متوجه شدم که ایشون کلاً قصد ملاقات و پرداخت خسارت ندارن و من هم که هیچ آدرس یا نشونه ای ازشون نداشتم، تصمیم گرفتم کار تعمیرات ماشین رو انجام بدم و الی آخر.

 

احتمالاً اتفاقات این چنینی در فضای جامعه برای همه ما پیش اومده باشن و به احتمال زیاد دوباره هم پیش خواهند آمد. این اتفاقات تا حدی اجتناب ناپذیرند اما مسئله مهمی که این وسط وجود داره، نوع رفتار ما با دیگران و تاثیر این رفتارها در ساختن مدل ذهنی جامعه ست.

همه ما میدونیم که قسمت اعظم سرمایه اجتماعی در هر جامعه ای مستقیماً به سطح اعتماد در اون جامعه بر میگرده، بنابراین همه ما در قبال ساختن این اعتماد مسئولیم و همه رفتارهای ما در ساختن اون موثرند.

راستش رو بخواین، توی این ماجرا، نه خراب شدن و عقب افتادن کاری که اون شب داشتم و نه خسارتی که به ماشین نو و آب بندی نشده م وارد شد ناراحتم نکردن، حتی بدقولی های اون راننده هم خیلی ناراحتم نکرد چون ممکن بود معذوریتی داشته باشه و من ندونم، ولی مسئله ای که خیلی ناراحتم میکنه اینه که رفتار ها و بی مسئولیتی های اون راننده باعث میشه که اگر دفعه بعدی اتفاق اینچنینی ای برام بیفته، کمتر میتونم به طرف مقابلم اعتماد کنم. همین برخورد ناشی از بی اعتمادی من، باعث خواهد شد که نفر بعدی مقابل هم رفتاری ناشی از بی اعتمادی با نفر بعدی داشته باشه و در نهایت همگی ما در شکل گرفتن این چرخه افزایشی بی اعتمادی نقش داریم.

وقتی بی اعتمادی بر جامعه ای حاکم بشه، هزینه های پیدا و پنهان زیادی (ممکنه حتی تصورش رو نتونید بکنین که چقدر هزینه های سرسام آوری است) به همه اعضای اون جامعه تحمیل خواهد شد. کوچکترینش کند شدن فوق العاده زیادِ مراودات و تبادلات در تجارت و اقتصاد خواهد بود.

اگر عمر و فرصتی باقی بود، در آینده در مورد هزینه های بی اعتمادی در سطح جامعه بیشتر خواهم نوشت.

 

پی نوشت: سعی خودم رو میکنم تا این اتفاق و برخی اتفاقات مشابه رو نادیده بگیرم و باز هم به نفر بعدی اعتماد کنم، شاید کار کوچک و کم ارزشی باشد و اطرافیانم از اون به ساده لوحی تعبیر کنن، ولی به این امید این کار رو میکنم که حداقل باعث شکستن یکی از حلقه های بیشمار بی اعتمادی در جامعه م بشم. (البته کمی هوشمندانه تر!)

مطلب مرتبط:

بی اعتمادی،مالیاتی پنهان و سنگین برای جامعه

 
۰ نظر ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۶
سامان عزیزی