زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۴۹ مطلب با موضوع «حال نوشت» ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۵۴ ب.ظ

خلاصه کتاب "چرا ملت ها شکست می خورند؟"

- تفاوت ها در کجاست؟ چرا برخی کشورها و ملت ها در چنان وضعیت اسفناکی هستند که هیچ امیدی به بهبود اوضاع و شرایط شان نیست و روز به روز در جهالت و فقر بیشتری فرو می روند ولی برخی کشورها و ملت های دیگر کاملاً برعکس مسیر آنها در حرکتند؟

 

- چه عواملی روی این تفاوت فاحش تاثیرگذار هستند؟

 

- تاریخ جهان در مورد فقر و غنا ی ملت ها چه چیزی برای گفتن به ما دارد؟

 

- نقش حکومت ها و ملت ها چگونه بر این روند تاثیر می گذارد؟

 

- برای ما که در ایران زندگی می کنیم و با توجه به وضعیت و شرایطی که داریم، چه چیزهایی از تجربه ی سایر ملت ها می تواند مفید باشد؟

 

- آیا تحلیل وضعیتِ فقر یا غنای ملت های مختلف می تواند در گرفتن تصمیمات بهتر برای ما کمک کننده باشد؟

 

- در بین نظریه های مختلف و تجارب مختلف کشورها، کدامیک می تواند راهگشای ما باشد؟

 

از وقتی که یادم می آید در خانه ما و فک و فامیل و دوستان ما این بحث ها و سوال ها و سوالات مشابه دیگری ، وجود داشته است. شاید به خاطر کُرد بودن و در اقلیت بودن، شاید به خاطر شرایط و وضعیتِ آن روزها و سالها و شاید به دلایل مختلف دیگر.

معمولاً هر کس طرفدار یک نظریه ی خاص بود و با تعصب زیادی از آن دفاع می کرد و تنها راه رستگاری را هم در آن می دید. بقیه در اشتباه بودند و باید هدایت می شدند.

برخی از این طرفداران، اهل مطالعه بودند و سوادی نسبی در مورد چیزهایی که می گفتند داشتند و برخی دیگر تحت تاثیر دیگرانی بودند که راهنمایی شان می کردند. این برخیِ دوم، غالباً به صورت طوطی وار حرف هایی را که شنیده بودند تکرار می کردند و اگر بحث ها به سمت تحلیل و استدلال می رفت دچار اضطراب می شدند و چاره ای نداشتند جز اینکه به حملات شخصی رو بیاورند یا با حذف کردن و نادیده گرفتن موضوعات مختلفی که مطرح شده بود دوباره روی همان موضوعی که به خوردشان داده بودند برگردند و هی تکرار و تکرار کنند. گاهی شبیه کسی می شدند که آگاهانه بر روی نوک انگشت اشاره متمرکز می ماند و نمی خواهد به سمتی که انگشت، اشاره می کند نگاه کند.

پدرم، معمولاً صبر و حوصله ی زیادی برای شنیدن به خرج می داد. خودش هم اهل مطالعه بود و هم اهل عمل. هزینه های مختلفی برای اهداف و مسیری که می خواست داده بود و البته بسیاری از این هزینه ها هم به او تحمیل شده بودند. افراد دیگری هم در این جمع ها بودند که مثل پدرم بودند. و من بیشتر پای صحبت آنها می نشستم.

از آن روزها و آن حرفها چیزهای زیادی یاد گرفتم. هم چیزهای مفید و هم چیزهای غیر مفید و به درد نخور.

گاهی هم حوصله ام از همه شان سر می رفت. بعضی ها رفیق رفیق کنان(چیزی شبیه قد قد یا هر آوای دیگری از حیوانات که برای شناساییِ هم به کار می برند) دنبال هم راه می افتادند و خوراکشان ادبیات شوروی بود(البته اگر کتابی از صد صفحه بیشتر می شد جزو مطالعاتشان قرار نمی گرفت) و به نظرشان راه رستگاری و سعادت در دنیا، فقط کمونیسم بود. ژست های کارگر دوستانه داشتند و گاهی چنان با هیجان زدگی صحبت می کردند که می گفتی "الانه که جونشون برای آرمان شون در بره". بعضی دیگر هم چنان شیفته ی سوسیال دموکرات ها بودند که تنها آرزویشان این بود که روزی خودشان را در بهشت موعودشان که کمی هم سردسیر تر از منطقه ی ما بود! ببینند. برخی دیگر پیرو مکتبِ لیبرال دموکراسی بودند. اینها وقتی شوروی دوستان را می دیدند، کارد می زدی خونشان در نمی آمد. نمی دانم شاید از فرطِ اعتقادشان به لیبرالیسم بود!

برخی دیگر هم شیفته ی راه حلی بودند که دین شان می گفت. حال و روز این دسته ،زیاد احتیاج به توضیح ندارد. چون احتمالاً خودتان شناخت کافی دارید. البته اگر شناخت کافی از این دسته داشته باشید، با شناخت سایر دسته ها هم چندان فاصله ندارید.چون آنها هم بیشتر در اسم ها و ظواهر متفاوت بودند. اگر دنیا صامت بود و از دور نگاهشان می کردی، همه شبیه هم رفتار می کردند و تفاوت زیادی نمی توانستی پیدا کنی.(اگر عمر و فرصت و حوصله ای بود بعدها با شرح و بسط بیشتری این چند دسته و دسته های دیگر را توضیح خواهم داد و برداشتم از زندگی و رفتار و عملکرد و در برخی موارد آخر و عاقبتشان را خواهم نوشت)

 

خلاصه اینکه، در کودکی به اجبار(جبر محیطی) و در بزرگسالی به اختیار (از نوع حداقلی!) درگیر و پیگیر این بحث ها و سوالات بوده ام. احتمالاً می توانید حدس بزنید که چرا؟ هم بخاطر مسئولیت های فردی ام و هم بخاطر مسئولیت های اجتماعی ام. دقت بفرمائید، مسئولیت نه ماموریت!

چند سال پیش هم با دیدن کتاب "چرا ملت ها شکست می خورند؟" عجم اوغلو و رابینسون، بخاطر همین بحث ها و سوال ها کتاب را خریدم و خواندم و کنار گذاشتم.

اخیراً برای بار دوم کتاب را خواندم.

محتوای کتاب، کم و بیش، پاسخ به همان سوالاتی است که در ابتدای این مطلب نوشتم. پاسخی که علی رغمِ نقدها و ایراداتی که به آن وارد است، بسیار قابل تامل و تفکر است.

فکر می کنم راه حل عجم اغلو و رابینسون، به نسبت سیستمی تر از بسیاری از راه حل های دیگری است که من شنیده و خوانده ام.

آنها از نقش نهاد های سیاسی و در مرتبه ی بعدی نهاد های اقتصادی در شکل گیری فقر و غنای ملت ها می گویند. در واقع معتقدند که نهاد های سیاسی و اقتصادی در کنار هم یک چرخه ی بازخوردی تقویتی تشکیل می دهند. اگر این نهاد ها فراگیر باشند چرخه ای مثبت به سمت غنا شکل خواهد گرفت و اگر نهاد های غیر فراگیر و بهره کش باشند چرخه ی تقویتی منفی شکل خواهد گرفت که به سمت فقر پیش خواهد رفت.

در واقع اگر بخواهیم با عینک سیستمی به راه حل آنها نگاه کنیم، فکر می کنم منظورشان این است که نهاد ها، نقش گره های بزرگتر را بر عهده دارند.

در این کتاب از چرخه ی اندک سالاری صحبت می کنند. از مسیری که کشورها و ملت های مختلف طی کرده اند. نقش نهاد ها در این مسیر ها بررسی می شود.نظریه های دیگر به نقد کشیده می شوند و الی آخر.

به نظرم یکی از بزرگترین مزیت های این کتاب این است که به زبانی ساده و قابل فهم و همراه با مثال ها و نمونه هایی که موشکافانه بررسی شده اند، نوشته شده است. این یعنی اینکه برای خواننده عام هم می تواند خواندنی باشد و آموزه های زیادی داشته باشد.

این کتاب و کتاب های مشابه(مثلاً کتاب سیاستِ اندرو هیوود) برای مردم نوشته شده اند ولی اکثر مردم آنها را نمی خوانند. اغلب شان حجیم هستند و زبان ساده و روانی ندارند. هر چند که فکر می کنم اگر زبان روانی هم داشتند، باز هم بیشترِ مردم نمی خواندندشان! چون اگر می خواندند دیگر مردم نبودند!

فکر می کنم مسئله ی فقر و غنا یک مسئله ی تک عاملی نیست که از یک یا دو ریشه نشئت بگیرد بلکه در این موضوع با یک سیستم پیچیده ی چندین و چند عاملی مواجهه هستیم.

مدلی که عجم اوغلو و رابینسون ارائه کرده اند مانند هر مدل دیگری، یک مدل است. و طبیعتاً نواقص و محدودیت های مدل ها را با خود یدک می کشد.اما همزمان، فواید و آموزه هایی که دانستن و درک کردنِ یک مدل خوب با خود به ارمغان می آورد را هم دارد.

 

به هر حال، دو سه ماه پیش تصمیم گرفتم که وقتی را برای خلاصه کردن کتاب عجم اوغلو کنار بگذارم.چون بعد از پیشنهاد دادن این کتاب به برخی دوستانم، متوجه شدم که این روزها، تعداد کمی حاضرند کتاب های طولانی بخوانند. آنهم صرفاً بخاطر اینکه آگاهی و توانایی تحلیل سیاسی اجتماعی شان بالاتر برود و کم کم یاد بگیرند که بهتر است چه چیزی هایی را بخواهند و مطالبه کنند یا مهمتر از آن یاد بگیرند که در عرصه مسئولیت های سیاسی اجتماعی شان، چه چیزهایی را نخواهند و دنبال نکنند و مطالبه نکنند.

 

قبل از شروع به خلاصه نویسی، و بر خلاف روال معمول خودم که گوگل کردن جزو آخرین گزینه هایی است که سراغش می روم، این بار جستجوی کوتاهی کردم و در کمال تعجب، متوجه شدم که مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی، خلاصه ای از این کتاب را در سال 1392 تهیه و منتشر کرده است.(در مورد اینکه چرا تعجب کردم، گفتنی بسیار است.ولی اینکه مجلسی ها خوانده اند یا نه جزو موارد متعجب کننده برای من نبود!)

خلاصه ای شصت و هفت صفحه ای که به نظرم خلاصه ی نسبتاً خوبی است. در کنار این خلاصه، چند مورد از نقد هایی که منتقدان به کتاب وارد کرده اند را هم آورده اند که به نظر می رسد از بهترین نقد های وارد شده به محتوای کتاب و راه حلِ نویسندگان آن هستند.(نقد هایی از فوکویاما، بیل گیتس،احمد میدری،جفری ساکس و دیگران)

خدا خیرشان دهد که ما را از این خلاصه نویسی معاف کردند!

فایل خلاصه کتاب را می توانید همینجا دانلود کنید  یا از طریق این لینک به وبسایت مرکز پژوهش های مجلس بروید و از همانجا دانلود کنید.

 

خلاصه کتاب چرا ملت ها شکست می خورند
حجم: 627 کیلوبایت

 

وبسایت مرکز پژوهش های مجلس
 

 

پی نوشت: فکر می کنم در بسیاری از حوزه ها(و نه همه ی حوزه ها) اکتفا کردن به خلاصه ها، نمی تواند بینش و نگرشی عمیق ایجاد کند. بنابراین اگر این کتاب را مطالعه نکرده اید بهترین کار این است که کل کتاب را بخوانید. بعید می دانم از خواندنش پشیمان شوید.

اما به هر حال کاچی هم به از هیچی است!

 

۱ نظر ۱۷ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۵۴
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۸، ۰۷:۴۴ ب.ظ

تفالی به نیچه (شش)

پیش نوشت: تفال های قبلی را می توانید اینجا ( 2-3-4-5 ) و فلسفه ی :) این تفال زدن ها  را اینجا ببینید.

 

درباره ی فضیلتمندان

با حواسِ سست و خفته با تندر و آتش بازیِ آسمانی سخن باید گفت.

اما زیبایی آوایی آرام دارد که تنها در بیدارترینِ روان ها راه می بَرد.

امروز سپرام آرام لرزید و خندید. این سِپَنت-خنده و لرزه یِ زیبایی ست.

امروز زیبایی ام بر شما خنده زد، بر شما اهلِ فضیلت. و صدای اش این سان به من رسید : "آنان مُزد نیز می طلبند! "

شما مزد نیز می طلبید، شما اهلِ فضیلت؟ شما پاداشی در برابر فضیلت، آسمان را در برابرِ زمین، و جاودانگی را در برابرِ امروزتان می طلبید؟

و امروز خشمگین اید از من که می آموزانم نه پاداش دهنده ای در کار است و نه مزد دهنده ای؟ و به راستی، این را نیز نمی آموزانم که فضیلت خود پاداشِ خویش است.

 

دردا، غمم این است که کیفر و پاداش را به دروغ در بنیادِ چیزها نهاده اند و اکنون در بنیادِ روان های شما. شما اهلِ فضیلت!

اما کلامم چون پوزه ی گُراز، بنیاد روان هایِ شما را از هم خواهد شکافت. می خواهم مرا شیارگرِتان بنامند.

رازهای نهفتِ تان همه باید آشکار شود. و چون زیر و زبر گشته و درهم شکسته، در آفتاب افتادید، دروغ تان از راستِ تان پدیدار خواهد شد.

زیرا (به ظاهر) این است راستِ شما : شما پاک تر از آنید که به پلیدیِ کلماتِ انتقام، کیفر، پاداش، مکافات آلوده شوید.

به فضیلت خود چنان عشق می ورزید که مادر به فرزند. اما که شنیده است که مادر مزدِ عشقِ خویش را بخواهد؟

فضیلتِ شما همانا عزیزترین چیزِ شماست. تشنگیِ حلقه در شماست : هر حلقه از آن رو می گردد و می کوشد که به خود باز رسد.

هر کارِ فضیلت تان ستاره ای میرنده را ماند که فروغش همچنان در سَیر است و در گشت و گذار. و هرگز کَی از سَیر باز خواهد ایستاد؟

همین سان فروغِ فضیلت تان نیز پس از به انجام رسیدنِ کار هنوز در سیر است. و اگر چه خود مرده باشد و از یاد رفته، پرتو اش باز همچنان زنده است و در گشت و گذار.

 

فضیلت شما خودِ شماست، نه چیزی بیگانه (با شما)، نه پوستی، نه پوششی : این است حقیقتی که از بنیادِ روانِ شما، شما فضیلتمندان، بر می آید!

با این همه، هستند کسانی که فضیلت، ایشان را رنج و شکنجِ زیرِ تازیانه است. و شما نعره ی آنان را بسیار شنیده اید.

و هستند کسانی دیگر که کاهل شدنِ شُرورشان را فضیلت می خوانند. و چون نفرت و رشکِ شان پای خود را (از خستگی) دراز کند، "دادگری"شان جان می گیرد و چشمِ خوابناکش را می مالد.

و هستند دیگرانی که (به غرقاب) فرو کشیده می شوند : اهریمنِ شان آنان را فرو می کشد. اما، هر چه فروتر می روند برقِ چشمان شان و شوق شان به خدای خویش فروزان تر می شود.

وَه که فریاد ایشان نیز به گوشِ شما اهلِ فضیلت رسیده است : "آن چه من نیستم، همان، همان بهرِ من خدای است و فضیلت!"

 

و هستند دیگرانی که سنگین و غِژاغِژکنان فرا می آیند، چون ارابه ای با بارِ سنگ در سراشیب. آنان از شرف و فضیلت بسیار دَم می زنند. آنان شتابگیرِشان را فضیلت می نامند!

و هستند دیگرانی چون ساعتِ روز-کوک  که کوک شان باید کرد. آنگاه به تیک-تاک می افتند و می خواهند مردم تیک-تاک کردن را فضیلت بدانند.

براستی اینان بازیچه ی من اند و هرجا چنین ساعت هایی بیابم دستِ شان می اندازم و کوکِ شان می کنم تا برایم وِرّ و ور کنند.

و دیگرانی به اندک دادگریِ خویش چنان غرّه اند که به نامِ آن بر همه چیز می تازند، چندان که جهان در بیدادشان غرقه است.

وَه که واژه ی فضیلت چه ناخوش از دهانِ شان بر می آید! و آنگاه که می گویند : "من دادگرم" پنداری می گویند: "من دادِ خویش ستانده ام!"

می خواهند با فضیلتِ شان چشمِ دشمنانِ شان را بَرکَنند و خود را بر می کشند تا دیگران را فرو افکنند.

 

و نیز هستند کسانی که در مردابِ شان نشسته اند و از میانِ نیزار می گویند: "فضیلت، همانا خاموش در مرداب نشستن است!"

(و می گویند) "ما کسی را نمی گزیم و از آنانی که بخواهند ما را بگزند، می پرهیزیم. و در هر باب رأیِ ما همان است که ما را آموزانده اند."

و باز هستند کسانی که خوش دارند چهره ای به خود بگیرند و برآنند که فضیلت نوعی چهره گرفتن است.

زانوهاشان همیشه در پیشگاه فضیلت بر زمین است و دستانِ شان در ستایشِ آن بر آسمان، اما دلشان از آن بی خبر.

و باز هستند کسانی که فضیلتی می شمارند گفتنِ این را که "داشتنِ فضیلت واجب است"، اما در تهِ دل تنها بر آنند که پاسبانان واجب اند.

ای بسا کس بلندیِ انسان را نتواند دید و این را که پستیِ او را فراچشم می بیند، فضیلت می شمارد. بدین سان، شورچشمیِ خود را فضیلت نام می دهد.

 

برخی خوش دارند بر پا و افراخته باشند و آن را فضیلت می نامند و برخی دیگر فرو افتاده، که این را نیز فضیلت می نامند.

بدین سان، کمابیش همگان برآنند که ایشان را از فضیلت بهره ای ست. و هیچ کس نیست که خود را ارزیابِ "نیک" و "بد" نداند.

اما زرتشت بهرِ آن نیامده است تا با این دروغ زنان و ابلهان همه، بگوید : "شما از فضیلت چه می دانید؟ شما از فضیلت چه می توانید دانست؟"

بل، بهرِ آن آمده است تا شما، دوستانِ من، بیزار شوید از کلام های کهن که از دروغ زنان و ابلهان آموخته اید.

تا بیزار شوید از کلماتِ "پاداش"،"مکافات"،"کیفر"،"انتقامِ عادلانه".

تا بیزار شوید از این گفته که : "کردارِ خوب کرداری ست بَری از خودخواهی"

 

هان، دوستانِ من! "خودِ" شما در کردارِ شما چنان باد که مادر در فرزند است : این باد کلامِ شما درباره ی فضیلت.

به راستی، من از شما صد کلام و دلبند ترین بازیچه هایِ فضیلت را ستانده ام و اکنون با من کودکانه پرخاش می کنید.

این کودکان در کرانه یِ دریا گرمِ بازی بودند که موجی آمد و بازیچه هاشان را ربود و ژرفنا بُرد : اکنون گریان اند.

اما همان موج بهرِشان بازیچه هایِ نو خواهد آورد و گوشماهی های رنگینِ نو پیش شان خواهد ریخت.

آنگاه آرام خواهند گرفت. و شما، دوستانِ من، نیز همچون ایشان آرامبخشِ خویش را خواهید یافت و _گوشماهی های رنگینِ نو!

چنین گفت زرتشت.

 

۰ نظر ۲۳ تیر ۹۸ ، ۱۹:۴۴
سامان عزیزی
يكشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۸، ۱۲:۴۳ ق.ظ

اولین کتاب نسبتاً حجیم انگلیسی ای که خواندم

شاید کمی مایه تعجب باشد که از اولین کتابی که به زبان انگلیسی خوانده ام بنویسم اما حداقل به دو دلیل تصمیم گرفتم در اینجا در موردش بنویسم:

اول اینکه حال خودم  خوب است که بالاخره یک کتاب انگلیسی را از اول تا آخرش! مطالعه کردم و گفتم شما را هم در این حال خوبم شریک کنم.

دوم اینکه فکر می کنم چند تا فایده به حالم داشته است که شاید دانستنشان برای دوستانی که انگلیسی خواندنشان در شرایط مشابه من است مفید باشد.

 

روزی که این کتاب را شروع کردم نهایتاً حدود سه یا چهار هزار کلمه انگلیسی بلد بودم. دستور زبانم افتضاح بود و ترتیب جملات انگلیسی را با جمله (I go to school every day) به خاطر می سپردم :). کمی تلفظ کار کرده بودم و وضع تلفظم بد نبود. مهارتهای چهارگانه ی زبانم، بجز خواندن(که آن هم چندان تعریفی نداشت)، در وضعیت قابل قبولی نبود و نیست.

قبل از این کتاب، برخی متن ها یا قسمتی از بعضی مقالات و تعدادی کتاب داستان(در رده سنی الف:) ) خوانده بودم. اتفاقی که موقع خواندن این متون برایم می افتاد خارج از این چند مورد نبود:

- یکی دو خط اول را می خواندم و وقتی با چندین کلمه که معنایشان را بلد نبودم مواجهه می شدم، متن را ول می کردم.

- بعد از مواجهه با اتفاقات بند قبلی، به خودم میگفتم کمی صبور باش، احتمالاً پاراگراف های بعدی به این سختی و غریبگی نیستند. پاراگراف اول یا دوم را با زور و زحمت ترجمه می کردم و معمولاً حدسم غلط بود و پاراگراف بعدی هم به همان سختی بود!.این بود که باز هم متن را ول می کردم.

- متنی را شروع می کردم و احساس می کردم که چندان سخت هم نیست و سعی می کردم جلو بروم. بعد از یکی دو صفحه و با توجه به مراجعات مکرر به فرهنگ لغت، خسته می شدم و حوصله ی ادامه دادن نداشتم. متن را ول می کردم.

- داستانهای رده سنی الف را می خواندم و جلو می رفتم و کمتر سراغ فرهنگ لغت می رفتم، اما بارها با خودم می گفتم چه فایده! هدف تو که خواندن این خزعبلات نیست.برو سراغ کتابها و حوزه هایی که همیشه می خواستی بخونی!.گاهی با هر بدبختی ای بود ادامه میدادم و گاهی متن را ول می کردم.

- حالت های دیگری هم بود ولی معمولاً به همان "متن را ول می کردم" ختم می شدند.

 

چند ماه پیش، کتاب Sapiens هراری را شروع کردم و مدت زیادی از تمام کردنش نگذشته است. در روزها و هفته های اول ،تقریباً همه ی حالتهای بالا را با هم تجربه می کردم :) ولی تنها تفاوت این بود که با خودم می گفتم یا تمامش می کنی یا برای همیشه زبان خواندن را کنار می گذاری. مسخره تو که نیستیم بابا جان! شبیه این معتادهای بی اراده شده ای که هی ترک می کنن و هی می کشن، آخرشم نمی فهمن پاکن یا معتاد.

به هر حال هر طوری که بود ادامه دادم.فکر می کنم یکی از مواردی که در ادامه دادن خیلی کمک کننده بود، علاقه ام به کتاب سَپیِنس هراری و بحث های مطرح شده در آن بود. وسط های کتاب بودم که یک ویدیوی تد هم این تجربه ی منو تائید کرد برام.یعنی باید راهی پیدا کنیم که از پروسه ی یادگیری زبان لذت ببریم.مثلاً کتابی که خیلی دوست داریم بخونیم یا فیلم و سریالی که علاقه زیادی داریم.

احساس می کنم بعد از تمام کردن این کتاب این اتفاقات خوب برایم افتاده:

- ترسم از متون انگلیسی ریخته. الان دیگه بخاطر ترس یا بی حوصلگی نیست که متنی رو ول می کنم و فقط اولویت هام هستن که تصمیم می گیرن.

- کمی از کمال طلبی بیمارگونه م در حوزه مهارت زبان انگلیسی فاصله گرفتم و همین باعث شده که راهم برای ادامه هموارتر بشه.

- اعتماد به نفسم برای رفتن سراغِ کتاب هایی که قبلاً ترجمه ی فارسی اونها رو نخوندم بیشتر شده.

- هرجا صحبت از زبان انگلیسی میشه میتونم با بادی در غبغب بگم که انسان خردمندِ پانصد و هفتاد صفحه ای تونو به انگلیسی خوندم :)

- فهمیدم که نیک گرگین، چه ترجمه ی خوبی از این کتاب انجام داده و چقدر سختی کشیده!

- لغات زیادی به دایره واژگانم در انگلیسی اضافه شدن که چرخه ی مثبت یادگیری رو برام بهتر می چرخونن.

- لغات جدید رو توی متن یاد گرفتم که از یادگیری جزیره ای لغات موثرتر و ماندگار تره.

- موارد دیگه ای هم هستن که بعداً اگر خواستین براتون میگم:)

 

تمام کردن این کتاب چند ماهی طول کشید به خاطر مشغله های دیگرم، اما در مجموع پنجاه و نه روز مشغول خواندنش بوده ام. در روز به طور میانگین یک الی یک ساعت و نیم. بخش اول را همراه با فایل صوتی جلو می بردم ولی بعد از بخش اول، بیخیالِ فایل صوتی شدم چون تمرکزم رو از فهمیدن متن می گرفت و می برد روی تلفظ واژگان(آخه من دو تا کار رو با هم نمی تونم هندل کنم!). البته سرعتِ خوانش متن هم در ول کردنش بی تاثیر نبود(با اینکه روی دور کند گوش میدادم و صدای گوینده شبیه غول های ته غارها به گوشم می رسید!).

میانگین سرعت مطالعه ام در نیمه اول کتاب بسیار پائین تر از نیمه دوم بود(بخصوص در چند بخشِ اول، آنقدر کند بود که فکر می کردم یک سال طول می کشد تا کتاب را تمام کنم).

در صفحات اولیه، وسواس عجیبی برای فهمیدن و ترجمه کردن کلمه به کلمه ی متن داشتم و اگر واژه ای را از قلم می انداختم فکر می کردم اتفاق بسیار بدی افتاده است!. اما با اصرار دوستان:) کمی از گیر دادن به کلمات فاصله گرفتم و اگر یک پاراگراف را به خوبی می فهمیدم دیگر سراغ همه ی کلمات نمی رفتم.

 

در پایان امیدوارم به حول و قوه ی الهی، مسیر یادگیری زبانم رو که صرفاً به دلیلِ احساس نیاز برای خواندنِ کتابهای مورد علاقه ام آغاز کرده ام ادامه دهم :)

 

پی نوشت: ممکن است دوست داشته باشید سری هم به وبسایت آموزشی تسلط دائمی(آموزش زبان انگلیسی به روش fluent-forever ) که در مسیر یادگیری زبان انگلیسی به من کمک کرده و می کند بزنید.

 

۵ نظر ۰۹ تیر ۹۸ ، ۰۰:۴۳
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۱۲ ب.ظ

هنر باد کردن متن در کنار هنر ظریف بی خیالی!

به تازگی مطالعه کتاب "هنر ظریف بی خیالی" نوشته ی مارک منسون را تمام کرده ام.

این کتاب از کانال های مختلفی بهم معرفی شده بود و منتظر خواندن یک کتاب در سطح استاندارد(و بالاتر) بودم اما راستش را بخواهید محتوای کتاب اصلاً با انتظارات من همخوانی نداشت.

این مسئله را کاملاً می پذیرم که ممکن است مشکل، از انتظارات من باشد.

فکر می کنم کلِ محتوای کتاب را می شود در این اصلِ مهم (و البته پیش پا افتاده) خلاصه کرد که : به چیزهای مهم و دارای اولویت بالاتر در زندگی مان اهمیت بدهیم و به مسائل کمتر با اهمیت، و دارای اولویت پائین تر در زندگی مان، اهمیت ندهیم یا کمتر اهمیت بدهیم.

این اصل و مفهوم را می توان در درازای تاریخ مکتوب بشر و از زبان افراد و نویسندگان مختلفی ردیابی کرد. این حرفم به این معنا نیست که بخواهم از اهمیت این اصل بکاهم ولی این همه در بوق و کرنا کردن یک کتاب(حداقل چیزهایی که من شنیده یا دیده ام) که فقط می خواهد همین را بگوید، برای من نا امید کننده بود.

کمی هم در مورد محتوای کتاب بگویم:

اگر بخواهم اول از تیتر زدن فصول شروع کنم، باید عرض کنم که به نظرم تیتر های جناب منسون، من را یاد تیتر زدن های صفحه اول روزنامه های زرد می اندازد. تیتر هایی مثل "تلاش نکنید" یا "شما در مورد همه چیز اشتباه می کنید" یا "خود را بکشید" که نویسنده مانور زیادی هم روی آنها داده است.

اما نکته قابل تامل در مورد این تیتر ها این است که محتوای زیر این تیتر ها، معمولاً(و نه همیشه) با مفهوم تیتر زده شده، در تناقض است و حتی برخی جاها می توانید موارد مختلفی از متناقض گویی را در خودِ متن هم پیدا کنید.

 

فکر می کنم نویسنده در بخش های مختلفی از کتاب، مشغول نقد کردنِ "تفکر مثبت اندیشانه ی رایج و بازاری" است(که به نظرم، به حق، مشغول این کار است و اتفاقاً از این بخش های کتاب بیشتر لذت بردم)، اما به نظرم رسید که خودِ منسون هم در جاهای مختلفی از نحوه بیان و سبک و سیاق همین تفکر استفاده کرده است(بخصوص در تهییج کردن های توخالی).یاد آن جمله ی نیچه بخیر که می گفت(نقل به مضمون): وقتی به جنگ سیاهی می روی و به مدت طولانی به آن خیره می شوی مراقب باش،چون سیاهی هم به تو خیره می شود.

 

در کل به نظرم رسید که منسون، آن اصل بالا را گرفته و شروع به باد کردن متن کرده است ولی انصافاً با هنر و ظرافت خاصی این کار را انجام داده است.

فکر می کنم نویسنده این کتاب، کمی استراتژی می دانسته و در مورد اولویت بندی مطالعه کرده، کمی از فلسفه اگزیستانسیال قرض گرفته(بحث هایی مثل: آزادی و مسئولیت-مرگ-مستثنی بودن)، مقداری عرفان شرقی چاشنی کار کرده،کمی روانشناسی شناختی خوانده،  قسمتی از اغراق و تحکم مثبت اندیشان بازاری را وام گرفته، و با چاشنی برخی تجربیات شخصی اش، همه اینها را مخلوط کرده و داخل قابلمه ای آب پزشان کرده و حاصل، محتوای این کتاب شده است و برای تاثیر بر مشتریان رستوران، اسم خاصی تحت عنوان "هنر ظریف بی خیالی" را در منو، برایش در نظر گرفته است.در پایان، مانند اکثر اسم های عجیب و غریب در منو ها، مجبور شده کمی از محتویات غذا را هم زیر نام اصلی اضافه کند.

 

آیا این صحبت هایم به این معنی است که این کتاب، کتاب خیلی بدی است؟ قطعاً نه.

تنها چیزی که می توانم بگویم این است که فکر می کنم این کتاب کمی سطحی نوشته شده و یکپارچگی یک کتاب اصل و نسب دار را ندارد.

منظورم از اینکه سطحی نوشته شده این نیست که موضوعات کتاب سطحی هستند(بعید می دانم کسی پیدا شود که به این مسائل اساسی و بنیادی انسان، صفت سطحی بدهد) بلکه منظورم این است که نحوه پرداختن نویسنده به این موضوعات، سطحی است.

بگذریم.به هر حال ممکن است منسون اهداف و محدودیت های مختلفی برای این کتابش در نظر داشته است.

 

کتاب هنر ظریف بی خیالی، ویژگی های مثبتی هم دارد به نظرم. از جمله اینکه از شیوه نوشتنِ خودمانی استفاده کرده و ساده و صمیمی نوشته است.

برخی موضوعات را سعی کرده به صورتی مطرح کند که کاربردی باشند و خواننده بتواند برای عملی کردنشان برنامه بریزد.

و البته اینکه در جاهای مختلفی از کتاب، موضوعاتی را مطرح می کند یا نقل می کند (که بعضی وقتها ارتباط معناداری با عنوان و هدف آن فصل ندارند) که به نظرم آموزنده هستند و ارزش خواندن دارند.

 

در پایان چند جمله از کتاب را که برای من مفید بودند نقل می کنم:

- با اهمیت ندادن به داشتن احساس بد، از چرخه ی بازخورد جهنمی خارج می شوید. به خودتان می گویید: حال من خیلی خراب است، اما چه اهمیتی دارد؟ . و آنوقت انگار فرشته ها روی شما گرد بی اهمیتی پاشیده باشند، دیگر برای داشتن حس بد، از خودتان متنفر نمی شوید.

 

-یک اشکال که در همه ی آموزه های "چگونه خوشحال باشیم" وجود دارد این است که: تمایل به داشتن تجربه های مثبت بیشتر، به خودی خود، یک تجربه ی منفی است و از طرف دیگر، پذیرش تجربه های منفی، به خودی خود، یک تجربه ی مثبت است.

 

- شما نمی توانید حضوری مهم و حیاتی برای عده ای از افراد داشته باشید، بدون اینکه در زندگی بعضی دیگر کاملاً بیهوده و اضافی باشید.

 

- معتقدم که امروز ما با یک اپیدمی روانی مواجه شده ایم، که در آن مردم دیگر نمی فهمند که گاهی خوب است بعضی چیزها خراب شود.(مخصوص بیماران کمال طلبی مثل من!)

 

- خوشبختی از حل کردن مشکلات نشات می گیرد. کلید واژه ی ما در اینجا "حل کردن" است. اگر شما از مشکلات اجتناب می کنید یا حس می کنید که هیچ مشکلی ندارید، خودتان را بدبخت می کنید. اگر حس می کنید که مشکلاتی دارید که از عهده ی حل کردن آنها بر نمی آیید باز هم خودتان را بدبخت می کنید. راز مسئله، حل کردن مشکلات است نه نداشتن مشکل.

 

- بین مقصر دانستن کسی برای وضعیت شما، و مسئولیت واقعی آن فرد برای وضعیت شما، تفاوت وجود دارد.

 

- ایمو فیلیپس،کمدین معروف می گوید: من قبلاً فکر می کردم که مغز انسان، شگفت انگیز ترین عضو بدن است. اما بعداً متوجه شدم که چه عضوی این موضوع را به من گفته است.

 

-اگرکسی در کاری از شما بهتر عمل می کند، احتمالاً علت آن این است که او بیشتر از شما شکست خورده است.

 

- عمل کردن، تنها اثر انگیزه نیست، بلکه علت آن نیز هست.

 

پی نوشت یک: من این کتاب را با ترجمه ی انتشارات کلید آموزش خواندم و به نظرم ترجمه خوب و روانی آمد.

پی نوشت دو: این مطلب بیشتر از جنس نق زدن به منسون بود! و آنرا برای یکی از دوستانم نوشتم ولی گفتم شاید بد نباشد اینجا هم منتشرش کنم. اگر قصد خواندن این کتاب را دارید لطفاً خودتان در موردش تصمیم بگیرید و بعداً یقه ی بنده را نگیرید:)

 

۱ نظر ۰۱ خرداد ۹۸ ، ۲۱:۱۲
سامان عزیزی
دوشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۷، ۰۵:۵۱ ب.ظ

تاکسی وطن

سر خیابان ایستاده بودم و منتظر تاکسی بودم.بعد از چند دقیقه دیدم که یک تاکسی نزدیک شد.سه مسافر داشت که عقب نشسته بودند. من هم داد زدم دربست!. دیدم هر سه مسافر به گیجی من می خندند. خوشحال از خندیدنشان سوار شدم.

هنوز در تاکسی را نبسته بودم که راننده گفت: ببینید این بوق بوق بوق شده ها چه بلایی سر مردم آوردن که همه انقدر درگیر مشکلاتشون شدن که حواس براشون نمونده.

گفتم: بله.

آنکه عقب و سمت راننده نشسته بود(که از این پس ایشان را آقای عین.ر می نامیم) گفت: حق دارید ولی هر چی سرمون بیاد حقمونه.اصلاً از ماست که بر ماست.

راننده که با جذبه ی خاصی صحبت می کرد گفت: آقا یعنی چی که از ماست که بر ماست. مگه ماست بندیه؟!. مثلاً ما چه کاری می تونستیم بکنیم که اینطوری نشه؟

گفتم: شایدم باید بپرسیم که چه کارهایی رو نباید انجام میدادیم که اینطوری نشه (حیف که اونجا نمیتونستم به وبلاگم لینک بدم:)

آنکه عقب و سمت شاگرد نشسته بود(عین.ش) گفت:آقای راننده من یه خرده عجله دارم اگه میشه تندتر برونید.

راننده که تا قبل از این درخواست، ماشین را در هر فضای خالی دو سه متر ای که جلوش میدید می چپاند(دقیقاً می چپاند!) با شنیدن این درخواست بادی به غبغب انداخت و گفت :خیالتون راحت! دیرتون نمیشه.

آنکه عقب و وسط(عین.و) نشسته بود گفت: مشکل جای دیگه ست وگرنه چرا باید دلار در عرض چند ماه چند برابر بشه؟ اینا همش توطئه ست.یه عده ای با کمک اونوری ها(منظورش مشاور امنیت ملی ترامپ بود!) میخوان ثروت این مملکت رو بالا بکشن.

آقای عین.ر در جواب گفت: توطئه چیه.وقتی این همه اختلاس و دزدی و دلالی هست چه احتیاجی به توطئه ست؟

در همین حال رادیو ماشین هم که روشن بود خودی نشان داد و یک کارشناس خبره! داشت در مورد ضعف های مدیریتی دولت و نقش آنها در وضعیت معیشتی مردم بزرگوار و انقلابی داد سخن میداد.

در حالی داشتیم به یک چهارراه نزدیک می شدیم آقای عین.ر گفت: آقای راننده میشه از خیابون بالایی برین؟

راننده که کمی عصبانی شده بود گفت: آقا مگه نمی بینی سه تا مسافر دیگه هم دارم؟دربست که نگرفتی؟

عین.ر گفت: همه که میدون پیاده میشن.از خیابون بالایی هم برین بازم میرسین به میدون.

خلاصه راننده با دریافت دو هزار تومان بیشتر راضی شد که از خیابان بالایی برود!

تقریباً اواسط خیابان بالایی بودیم که آقای عین.ش گفت: آقا لطفاً نگه دارین من همینجا پیاده می شم!

عین.ر که کارد میزدی خونش در نمی آمد،چیزی نگفت تا عین.ش پیاده شد و بعد از آن بوق بوق بوق بود که نثارش می کرد و میگفت :گفتم که هر چی میکشیم تقصیر خودمونه.نگه دار،نگه دار میخوام پیاده شم.

نرسیده به انتهای خیابان بالایی، عین.و گفت: آقای راننده به نظرم از همین مسیر برین و از پشت برگردین توی میدون.از جلو ترافیکش خیلی زیاده.

راننده قبول کرد. چند صد متر مانده به میدان عین.و هم پیاده شد!

راننده که همچنان مشغول چپاندن ماشین در فضاهای خالی بود یکدفعه صدای گوشخراشی شنید و روی ترمز کوبید.

سمت شاگرد را آنقدر به جدول کنار خیابان که از این جدول های بزرگِ ورود ممنوع کردن خیابانها بود نزدیک کرده بود که به شدت به سمت راست ماشین گیر کرده بود.

آمدم پیاده شوم دیدم شدت ضربه به در زیاد بوده و در سمت شاگرد باز نمی شود.

به راننده که دور ماشین میچرخید و مشغول بوق زدنهای بلند بلند بود گفتم :در باز نمیشه.میخوام پیاده شم.

گفت:  بشین.بشین الان راه میافتم.

گفتم: نه دست شما درد نکنه.من یه تاکسی دیگه میگیرم و میرم که شما هم به کار تون برسین.

با هر زور و زحمتی که بود از در سمت راننده پیاده شدم.

 

داشتم فکر می کردم که آیا همه ما می خواستیم به میدان برسیم؟

 


پی نوشت: احتمالاً وضعیت شما هم مثل من باشد.ماه هاست که در هر محفلی وارد می شوم بحث ها همین است.همه مشغول ناله کردن و بوق زدن هستند.جمع های خانوادگی، جلسات کاری،جمع دوستان، حتی صدا و سیما که تا قبل از این هیچ وقت نمی گذاشت از گل نازکتر بشنویم و حتی خودِ سران مملکت!

داشتم با خودم فکر می کردم که این بحثهای تاکسی اتوبوسی، واقعیتیه که هست. کناره گرفتن و مسخره کردن این محافل تنها راهِ کنار آمدن نیست. حالا که هرجا وارد شویم بحثها همین است چه کار مفیدی می توان انجام داد که به اندازه ی یک قدم کوچک رو به جلو باشد و استفاده ی مفیدی از بستر این واقعیت انجام داده باشیم؟

 

مدتیه که هر وقت وارد این جمع ها می شم، سه تا سوال رو مرحله به مرحله می پرسم:

- با لحاظ کردن شرایط امروزمون، برای پنج یا ده سال آینده توی چه نقطه ای وایساده باشیم برای تو راضی کننده ست؟

- خب به نظرت برای رسیدن به این نقاطی که گفتی چه کارهایی باید انجام بشه؟ میتونی پنج تا کار مهم رو که حکومت باید انجام بده بگی؟سه تا کار مهم هم که ما باید انجام بدیم بگو.

- فکر می کنی چه کارهایی رو  نباید انجام بدیم تا مثلاً ده سال دیگه به اون اهداف برسیم؟میشه پنج تا کار حکومت و سه تا کار خودمونو بگی که نباید انجام بدیم؟

 

شاید با خودتان فکر کنید که چه پیشنهاد بیخودی. اما من فکر می کنم حتی اگه با جوابهای پرت و پلا هم مواجهه بشیم باز هم یک قدم بحث های تاکسی اتوبوسی رو جلو تر بردیم چون در اغلب مواقع طرف وادار به کمی فکر کردن میشه. به این که چی می خواد؟راه رسیدن بهش چیه؟ آیا راه حل های کوتاه مدت می تونن ما رو به اون نقاط برسونن؟ و شاید کمی کمک کنه در تصمیم گیری های جمعی مون کمی(فقط کمی) بهتر عمل کنیم.

شاید این کار کمک کنه که مثل برخی از کارآفرینان هدفگذاری نکنیم که به قول محمد رضا شعبانعلی، هدفشون در این حد براشون شفافه که میخوان "موفق بشن" و مثل دکتر سریع القلم عمل کنیم و جاهایی که می خوایم باشیم رو حداقل برای خودمون شفافتر کنیم.

شاید یک روزی فهمیدیم که چگونگی ها می توانند سایه ی سنگینی روی خواسته ها بیندازند.

شاید روزی فهمیدیم که اگر به چگونگی ها فکر نکنیم، ممکن است برای رسیدن به یک خواسته مان، ده خواسته مهمتر را قربانی کرده باشیم.

شاید روزی فهمیدیم که برای داشتن جامعه ای بهتر، مجبوریم کم کم سیستمی فکر کردن را یاد بگیریم.

 

۰ نظر ۱۵ بهمن ۹۷ ، ۱۷:۵۱
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۷، ۰۶:۲۸ ق.ظ

همنشین

 
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد * به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
 
درین بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران * به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
 
ترازو گر نداری پس تو را،زو ره زند هر کس * یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد
 
تو را بر در نشاند او به طراری که می آیم * تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد
 
به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین * که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
 
نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد * نه هر چشمی نظر دارد،نه هر بحری گهر دارد 
 
بنال ای بلبل دستان، ازیرا ناله مستان * میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد
 
بنه سر گر نمی گنجی، که اندر چشمه سوزن * اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد
 
چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش می دار * ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
 
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی * حریف همدلی گشتی که آبی بر جگر دارد
 
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی * که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
 
 
میان نوشت: در تقویم این وبلاگ امروز را روز همنشین خوب اعلام می کنیم ;) البته از نوع دیجیتالش. امیدوارم همه ما نزد همنشینی مقیم شویم که او از دل خبر دارد.
 همنشینی با همنشین خوب هم شرایطی دارد که بد نیست قسمتی از این شرایط را از زبان جناب مولانا بشنویم:
 
چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست * گرچه با من می نشینی چون چنینی سود نیست
 
چون دهانت بسته باشد در جگر آتش بود * در میان جو درآیی آب بینی سود نیست
 
چونک در تن جان نباشد صورتش را ذوق نیست * چون نباشد نان و نعمت صحن و سینی سود نیست
 
گر زمین از مشک و عنبر پر شود تا آسمان * چون نباشد آدمی را راه بینی سود نیست
 
تا زآتش می گریزی ترش و خامی چون خمیر * گر هزاران یار و دلبر می گزینی سود نیست
 
 
پی نوشت: اشعار انتخاب شده را از دیوان شمس با تصحیح بدیع الزمان فروزانفر نقل کردم.
 
۱ نظر ۰۲ بهمن ۹۷ ، ۰۶:۲۸
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۹ ب.ظ

از فواید دوستان صمیمی

"یکی از خوبی های رفقای قدیمی و صمیمی این است که شما می توانید پیش آنها، خودِ خرتان باشید."

رالف والدو امرسون

 

۲ نظر ۲۸ آذر ۹۷ ، ۱۷:۱۹
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۳۹ ب.ظ

چرا از تجربه کسب و کار، کمتر می نویسم؟

دلیل نوشتن این مطلب: یکی از دوستان متممی عزیزم پیغام داده بود که چرا کمتر در مورد تجربه هایم در حوزه کسب و کار می نویسم و دستور داده بود که حجم این مطالب را در وبلاگم افزایش دهم. این پست از جنس حرفهای نسبتاً شخصی ست که برای این دوست عزیزم می نویسم(و البته از قبل هم تصمیم داشتم بعضی حرفهایم را در این مورد اینجا بنویسم).این نکته را از آن جهت عرض کردم که همین ابتدا بتوانید برای ادامه دادن یا ندادن این پست تصمیم بگیرید.

 

پیش نوشت نامربوط: راستش را بخواهید نزدیک به یکماه می شود که چندان حوصله و رغبتی برای نوشتن در وبلاگ ندارم. طی این یکماه چند موضوع داشتم که می خواستم در موردشان بنویسم ولی هر کاری کردم نوشتنم نیامد!

بجز تلگرام که به خاطر یکسری امورات کاری و برخی ارتباطات ضروری، گاهی از آن استفاده می کنم، تقریباً همه ی شبکه های اجتماعی(از فیسبوک و اینستاگرام و توئیتر و الباقی) را مدتهاست که ترک کرده ام(البته بدون استفاده از راهکارهای محیّر العقول برای ترک!).تنها جایی که به آن دلخوش بودم فضای وبلاگ ها بود که مدتی است نفس کشیدن در این فضا هم برایم سختتر شده است و بجز چند وبلاگ معدود، وبلاگ خوانی را هم کنار گذاشته ام.دلایل زیادی دارد که قصد گفتنشان را ندارم.گاهی هم فکر می کنم شاید بخاطر حساسیت بیش از حد من است.نمی دانم.

به هر حال گفتم دلیل کم سو شدن اینجا را هم گفته باشم.

امیدوارم این بیماری ام زودتر بهبود پیدا کند تا به همان دلایلی که وبلاگ نویسی را بخاطرشان آغاز کردم، تمرینات نوشتنم را ادامه دهم.

 

دلایل کم نوشتن در حوزه ی کسب و کار:

اصلی ترین دلیلم این است که خودم را معلم و مدرس این حوزه نمی دانم. این دلیلم را از سه زاویه می توانم توضیح دهم:

اول- دانشم در حوزه کسب و کار، دانش جامعی نیست. فکر می کنم لازمه معلمی(یا حداقل حرف زدن و توصیه کردن) در این حوزه، دانش نسبتاً جامع(لطفاً به واژه "نسبتاً" توجه فرمائید) در فیلد های مختلف سواد کسب و کار است. درست است که به اقتضای کسب و کارمان در این زمینه مطالعه داشته ام و دارم ولی به نظرم تا رسیدن به سطح "نسبتاً جامع" فاصله ی زیادی دارم که همین فاصله مانع از نوشتن و زبان درازی ام می شود.

دوم- بحث جنس و اندازه ی تجربیات است. در حوزه کسب و کار تجربه نسبتاً کوتاه پانزده ساله ای دارم که گاهاً می تواند برای کسی مفید باشد(آنهم در شرایط خاصی).اگر حق صحبت کردن در مورد کسب و کار در فضایی مانند وبلاگ(یا هر رسانه ای) را یک بازه ی صد سانتی متری در نظر بگیریم، شاید بتوانم این حق را به خودم بدهم که به اندازه ی ده سانتی متر زبانم را دراز کنم.حالا نمی دانم از ده سانتی متر گذشته ام یا نه:)

سوم- هنر انتقال است. حتی اگر دو مورد دیگر را داشتم ،هنر انتقال آنها به کل مقوله ی جداگانه ای بود. فکر می کنم آنقدر که لازم باشد در زمینه کسب و کار، از این هنر بهره نبرده ام.

همینجا هم بد نیست که نظر شخصی غیر قابل اتکایم را در مورد این سه مقوله بگویم. من (در حوزه کسب و کار) برای کسی که مورد اول را داشته باشد ولی در مورد دوم تجربه ای نداشته باشد(و لو نا موفق)، حق حرف زدن قائل نیستم.

*

اما از این دلیل که بگذریم، شاید دلیل بزرگ دیگر این باشد که دغدغه ی کسب و کار را، نزدیک به دو سال است که از اولویت دغدغه هایم خارج کرده ام. اگر بخواهم بی پرده برایت بگویم که چرا این مورد را از لیست اولویت هایم به عقب رانده ام شاید اشاره به این موضوع که من برنامه های زندگی ام را برای تا پنجاه سالگی هدفگذاری کرده ام کافی باشد. منظور از این هدفگذاری این نیست که بخواهم در پنجاه سالگی بمیرم(البته اگر تا آن موقع هم زنده باشم)،اما با توجه به جمیع عواملی که در زندگی من دخیلند(که ممکن است در زندگی شخص دیگری کاملاً بی معنا باشند)، ترجیح داده ام و می دهم که روی همین چشم انداز بمانم.

مطمئناً تائید می کنی که اگر چیزی دغدغه ات نباشد نوشتن در موردش سخت و سخت تر می شود.

*

 دنیای کسب و کارها در اغلب موارد، دارد به سمت دنیای دیجیتال می رود. هر چند بسیاری از اصول بنیادی کسب و کار در هر نوع کسب و کاری ثابت هستند اما کسب و کار دیجیتال هم اقتضائات خودش را دارد که من دانش و تجربه ای در موردش ندارم(هر چند که علاقه مند هستم).

از طرفی ، مد این روزها ،صحبت کردن از استارت آپها و کسب و کار های دیجیتال است و صحبت در فضایی غیر از این فضا، معمولاً جذابیتی برای خوانندگان ندارد(راستش را بخواهی برای خودم هم چندان جذابیتی ندارد!). البته غیر از مد روز بودن این مسئله، واقعیت مهمی هم وجود دارد و آن اینکه احتمالاً بسیاری از آموخته های امروز و دیروز، چندان به درد فردای کسب و کارها نخورد.حتی غیر از اینکه به دردشان نخورد شاید مضر هم باشد چون فضای کسب و کار های آینده، ممکن است بسیار متفاوت از امروز باشد.

*

دلیل دیگرم وجود جایی مثل متمم است.

برایم زیاد پیش آمده که خواسته باشم در برخی حوزه های کسب و کار چیزی بنویسم اما وقتی درس های متمم را در این حوزه ها به یاد آورده ام از نوشتن منصرف شده ام. به قول جناب مولانا، "چون که صد آید،نود هم پیش ماست"(و در مورد من، چون که صد آید ده هم پیش ماست). مثلاً خواسته ام در مورد کار تیمی بنویسم، به درس های متمم در این زمینه فکر کرده ام و دیده ام حرفم یا تکراری است(با وجود درست بودنش از نظر خودم) یا ناقص است(در کنار جامعیت درس های کار تیمی) و چندین و چند نمونه دیگر مثل این.

خواندن مطلب من در این زمینه توسط یک مخاطب، مثل این می ماند که کسی به جای نوشیدن آب از سرچشمه(با وجود دسترسی آسان به آن) برود و آبهای گل آلود پائین دست را بنوشد. متمم از نظرم سرچشمه نیست ولی فکر می کنم براحتی می توانم تعبیر "دریچه ای به سرچشمه ها" را حداقل در حوزه کسب و کار، برایش به کار ببرم.دریچه ای به منابع بسیار زیادی در حوزه کسب و کار که اگر بیشتر از عصاره های متمم از این منابع، نیاز دارم ،می توانم سراغشان بروم و نیازی به نوشیدن از آبهای گل آلود پائین دست نداشته باشم.

گاهی از برخی دوستانم در عجب می مانم که چرا یک تکه از یک درس متمم را بر می دارند و با آن شروع به دوره و کلاس و وبسایت و غیره می کنند(با وجود اینکه می توانند جامعتر از آنرا که در دسترس همه است معرفی کنند. البته این موضوع را صرفاً در برخی حوزه های کسب و کار می گویم و نه همه ی سرفصل های متمم). تعجبم وقتی بیشتر و بیشتر می شود که متوجه می شوم برخی دوستان متممی هم در این دوره ها و کلاس ها و آموزش ها و غیره متقاضی هستند!. به هر حال بگذریم.این مسئله به من ربطی ندارد.

*

اگر همه این توضیحات را بپذیریم می توانیم وارد مرحله ی بعدی شویم که چیزی نیست جز بیان تجربه ها و آموخته های شخصی در حوزه کسب و کار.

فکر می کنم مفید ترین کاری که از کسانی که تجربه ای در کسب و کار دارند بر می آید، بیان تجربیات شخصی با لحاظ کردن برخی از مواردی که بالاتر اشاره کردم باشد. در واقع چیزی شبیه تعریف کردن خاطره. در تعریف کردن خاطره، هم تعریف کننده و هم شنونده می دانند که با یک تجربه شخصی مواجهند که در بستر و شرایط خاصی شکل گرفته است و غالباً با خطاهای حافظه و سوگیری های ذهنی آغشته است. این فرض باعث می شود که هر دو طرف نگاهی واقع بینانه تر و احتمالاً مفیدتر به بیان این تجربیات داشته باشند.

از طرفی حجم این نوع تجربیات،چه در کتابها وچه در فضای وب،آنقدر زیاد شده که به نظرم بهترین کار فیلتر کردن هوشمندانه این دست ورودی ها به مغزمان است.

 

اما در مورد بیان تجربه های مختصر خودم، تا جایی که در وسعم بوده(و مطمئناً کم و کاستی زیادی داشته و دارد) تلاش کرده ام.در این وبلاگ،کم و بیش مطالبی نوشته ام که از جنس تجربه شخصی در کسب و کار هستند. بیشتر از اینها را در کامنت هایم در متمم نوشته ام.بیشتر از هفتصد کامنت در متمم ثبت کرده ام که شاید حجم کامت هایی که از جنس بیان تجربه شخصی باشند نزدیک به نصف کل کامنت هایم برسد. اینطور نبوده که اگر حرفی داشته ام آنرا در متمم نگفته باشم و برای نوشتن در وبلاگم نگهش داشته باشم! چون فکر می کنم بهترین جا برای بیان تجربیات هر کدام از ما در حوزه کسب و کار زیر درس های متمم است(البته این صرفاً نظر و سلیقه ی شخصی من است و شاید با کمی جابجایی اولویت ها و اهداف هر کسی، رفتاری متفاوت به عنوان خروجی ببینیم).درس های متمم در حوزه کسب و کار،جامعیت نسبتاً خوبی دارند و در کنار این جامعیت، بیان تجربه های شخصی افراد می توانند کمک کننده تر از هر جای دیگری باشد. قطعاً در یک حوزه خاص، یادگیری کریستالی بهتر از یادگیری جزیره ای است. وقتی من در وبلاگم جزیره ی بسیار کوچکی از یک قاره بزرگ را به کسی نشان می دهم(مثلاً بحثی بسیار کوچک و جزئی در استراتژی،در مقابل بحث های کلان و جامع حوزه تفکر استراتژیک یا برنامه ریزی استراتژیک)، احتمال اینکه او را از تصویر کلی(که برای هر فعال کسب و کاری ضروری است) دور کنم بالاست.

 

در زمینه بیان تجربیات شخصی کسب و کاری در وبلاگم، خارج از توضیح بالا، اگر قصوری باقی بماند متوجه من است. قبلتر گفتم که این موضوع از اولویت دغدغه هایم خارج شده است ولی راستش را بخواهی یک موضوع دیگر هم هست: برخی اوقات نمی دانم از چه چیزی در حوزه کسب و کار صحبت کنم بهتر است(منظورم همان تجربه ها و خاطره هاست). شاید برای حل این مسئله سوال و دغدغه مستقیم دوستی مثل تو راهگشا باشد. بعد از فهمیدن مسئله تو چند حالت پیش می آید: یا در مورد آن موضوع خاص به کل تعطیلم که نتیجه مشخص است. یا چیزهایی ممکن است بدانم.این دانسته های اندک هم می توانند به صورت معرفی منابعی که می شناسم یا معرفی درسهایی از متمم یا برخی خاطره گویی ها بروز پیدا کنند که شاید کمک کننده باشند و شاید هم نه. این قسمت همان چیزی است که هم جزو دغدغه ها و اولویت هایم هست و هم با کمال میل انجامش می دهم.

 

۱ نظر ۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۳:۳۹
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ

من و جدِ خوراک جویم

حدود هفتاد هزار سال پیش است. خروس خوان بود که با برادر و پدرم از مخفی گاه مان بیرون زدیم. داشتیم مثل موش ترسو آرام و بی سر و صدا در پناه درختان بزرگ جنگل میرفتیم پیِ شکار که از دور شیرِ تنومندی را دیدیم که یک قوچِ سیاه را شکار کرده و با بچه هایش مشغول به دندان کشیدن آن است. ذوق مرگ شده بودیم که امروز از ته مانده ی این قوچ چیزی نصیبمان خواهد شد و به همین خاطر تمام تلاشمان را کردیم که مثلِ سنگ، ثابت و بی حرکت بمانیم تا شیر و خانواده اش یک دلِ سیر بخورند و بروند که نوبت به ما برسد.خوردند و رفتند. تا آمدیم به خودمان بجنبیم دیدیم که یک دسته کفتارِ از خدا بی خبر سر و کله شان پیدا شد. بی انصاف ها همه ی ته مانده را خوردند و برای ما چیزی جز چند استخوان باقی نماند. به هر حال این هم غنیمتی بود. بدو بدو رفتیم سراغ استخوان ها و مثلِ فاتحان بر سرِ استخوان های بیچاره خراب شدیم. به لطف چند ابزاری که داشتیم استخوان ها را خرد کردیم و مغزشان را بیرون کشیدیم. عجب مزه ای داشت.میخوردیم و ته دلمان به شیر ها و کفتارها میخندیدیم که عقلشان نمی رسد این مغزها بیرون بکشند و لذتش را ببرند!. قسمتی از مغز ها را هم لای برگها پیچیدیم تا برای اهل و عیال ببریم. البته من شاخ های این قوچ ها را هم خیلی دوست داشتم و برشان داشتم تا برای پسر چهارمم ببرم که در اوقات فراغتش با آنها بازی کند.

حساب کردیم دیدیم که این مغزها شکم اهل و عیال را برای چند ساعت بیشتر سیر نمی کند این بود که تصمیم گرفتیم کمی میوه جنگلی هم جمع کنیم.مشغول گشتن بودیم که دیدیم یک خرگوش چاق و چله در گوشه ای تک و تنها افتاده و ظاهراً پایش هم زخمی است و نمی تواند آنچنان که باید و شاید بدود. برادرم که از دیدن این خرگوش نزدیک بود از خوشحالی سکته کند را آرام کردم و گفتم :"ببین برادر الان وقت سکته کردن نیست.می دانی که خدمات درمانی کافی نداریم و برای درمان تو مجبوریم چندین روز دنیال سنبل الطیب وحشی بگردیم. بهتر است انرژی ات را برای گرفتن خرگوش بگذاری و فعلاً سکته نکنی".او هم قانع شد و بالاخره خرگوش را گرفتیم و خوشحال و خندان از اینکه با این آذوقه ها یکی دو روزی می توانیم بیکار و علاف بچرخیم به سمت مخفی گاه راه افتادیم. داشتیم سلانه سلانه راه میرفتیم که صدای خش خشی از چند متر آنطرف تر باعث شد مثل فشفشه فرار کنیم و خودمان را به مخفی گاه برسانیم.

همسرم با دیدن ما به استقبالمان آمد ولی غمِ عجیبی در چشمانش بود.گفتم چه شده؟ گفت که آن دخترمان بود که سه سال پیش به دنیا آمد.گفتم خب؟ گفت امروز رفته بود این اطراف بازی کند که همان خرسی که چند روز پیش از دور دیدیم خوردش!. خیلی ناراحت شدم ولی چه کار میشد بکنیم زندگی همین است دیگر. برای فراموش کردن این موضوع سعی کردم همسرم را هم درگیر کباب کردن خرگوش کنم که غممان را فراموش کند و ظاهراً موثر بود. بعد از غذا کمی با بقیه بچه ها بازی کردیم و نزدیک غروب بود که تازه بر شاخه ی تنومندی لم داده بودم که فیلسوفِ خانوادگی مان بر من ظاهر شد و پرسشنامه ای در دست داشت که میگفت میخواهم سطح رضایتت را از زندگی بسنجم!

گفت اوضاع چطوره، همه چی روبراهه؟

گفتم: ای بد نیست. امروز شکار خوبی نصیبمان شد و یک دلِ سیر غذا خوردیم. فقط کمی ناراحتِ این بچه شدیم که سه سالی تر و خشکش کردیم آخرش هم خرسِ بی انصاف یک لقمه ی چپش کرد.

گفت: فقط امروز را نمی گویم.کمی در مورد کلیات زندگی ات صحبت کن ببینم چقدر راضی هستی از آن؟

گفتم: در کل خوبه. از وقتی که در شکار حرفه ای تر شده ام و بعضی روزها که درگیر شکار می شوم گذر زمان را احساس نمی کنم و انگار غرق آن لحظات می شوم(فیلسوفِ خانوادگی تذکر داد که به این حالت می گویند فلو یا جاری شدن!).گاهی هم که چیزی گیرمان نمی آید احساس ناامیدی می کنم و نگران بچه ها می شوم که نکند قبل از من از گرسنگی بمیرند. گاهی که تفریح و بازی می کنیم احساس سرزندگی خاصی دارم و گاهی هم هوا خیلی سرد می شود و نمی توانیم زیاد بیرون برویم احساس ملال و افسردگی می کنم. خلاصه اوضاع تقریباً همینطوریه ولی در مجموع خوب بوده و تقریباً راضی ام.برعکسِ برادرم که معمولاً ناراضی است و چندان خوشحال نیست با اینکه شرایطمان کم و بیش یکی است.

فیلسوفِ قبیله بعداً به من گفت که نتیجه ی پرسشنامه ام از ده نزدیک شش و نیم شده است و مالِ برادرم چهار. گفتم بالاترین نمره ای که ثبت کردی چند بوده گفت نزدیک هشت و هفتاد و پنج.

*

برگردیم به زمان حال.

ساعت شش صبح بود که صدای زنگ ساعتم بیدارم کرد و طبق معمول پنج دقیقه اسنوزش کردم چون آن پنج دقیقه خیلی میچسبد.بعد از مراسم صبحگاه(یعنی همان روتین های صبحگاهی) با همسرم صبحانه ای متشکل از چند نوع پنیر ،مخلوطی از آبمیوه های فرح بخش، گردو و کمی شیره انگور،تخم مرغ و مخلفات دیگر خوردیم.چون راننده ام قرار بود ساعت هفت و نیم بیاید دنبالم فرصتی داشتیم و کمی با هم گپ زدیم. بحثمان در مورد ایده هایی بود که از کتاب انسان خردمندِ هراری یاد گرفته بودیم.

داخل لیموزینم لم داده بودم و داشتم برنامه ی امروزم را که منشی برایم ایمیل کرده بود چک می کردم که موبایلم زنگ خورد.برادرم بود که چند سالی است در نروژ زندگی می کند. تماس گرفته بود که بگوید فرصتی برای یک سرمایه گذاری سودآور در بازار سهام لندن پیدا کرده و می خواست بداند که من هم مشارکت می کنم یا نه.گفتم دو سه روزی فرصت بدهد که عملکرد مالی آن شرکت را در چند سال گذشته بررسی کنم و بعداً تصمیم بگیرم که قبول کرد.

وقت پیاده شدن، به راننده تاکید کردم که فراموش نکند  دخترم راکه پنج سال پیش به دنیا آمده بود به کلاس تقویتِ خلاقیت برساند و منتظر بماند تا کلاسش تمام شود و او را تحویل منشی همسرم بدهد که تا وقتی مادرش از کلاس یوگا بر می گردد تنها نماند.

ساعت نه نیم با نماینده یکی از شرکت های بزرگ تولید کننده قهوه های آماده جلسه داشتم و بر سر شرایط اخذ نمایندگی شان در خاورمیانه مذاکره کردیم.چندان رضایتبخش نبود.متوجه شدم که یکی از رقبای ما پیشنهادات اغوا کننده ای به آنها داده است و ظاهراً رقیب ما را لقمه ی چرب تری حساب کرده اند. جلسه را با یک غرش و نشان دادن دندان هایم(ببخشید، منظورم این است که خط قرمز های شرکتمان را برایشان تشریح کردم) ترک کردم. تا ببینیم چه نتیجه ای خواهد داد.

برای صرف ناهار به شرکت برگشتم و آشپز شرکت خرگوش گریل شده تدارک دیده بود.البته ناهار کاری بود و همزمان با به دندان کشیدن خرگوش بیچاره که نمی دانم پایش زخمی بوده یا نه، همراه با مدیر فروش و سرپرستان فروش مشغول بحث در مورد آمارهای ماه قبل شدیم.

بعد از ظهر مشغول مطالعه در سایت متمم بودم که همسرم تماس گرفت و گفت که برای شام دعوت داریم و باید کمی زودتر برگردم. به هر حال هر طور که بود تمرین آن درس متمم را انجام دادم و با راننده تماس گرفتم که زودتر بیاید.

داشتم از آسمانخراشِ شرکت پائین می آمدم که صدای گوشخراشی توجه ام را جلب کرد.جرثقیل بزرگی که روبروی ساختمان شرکت مشغول کار بود سقوط کرده بود و چند ماشین را له کرده بود.مثل فشفشه خودم را به ماشینم رساندم و به راننده گفتم که هرچه سریعتر راه بیفتد. هنوز ضربان قلبم آرام نگرفته بود که صدای موبایلم دوباره درآمد. فیلسوفِ بزرگ معاصر، درخواست تماس اسکایپی داشت. از آمریکا صحبت می کرد و می گفت که پرسشنامه ای برای سنجش رضایت از زندگی طراحی کرده و می خواست من هم تکمیلش کنم.

گفت اوضاع چطوره، همه چی روبراهه؟

گفتم: ای بد نیست. امروز یک فرصت سرمایه گذاری جدید بهم پیشنهاد شد که احتمالاً سود خوبی داشته باشه. فقط این قرارداد نمایندگی یه کم نگرانم کرده ...

گفت: فقط امروز را نمی گویم.کمی در مورد کلیات زندگی ات صحبت کن ببینم چقدر راضی هستی از آن؟

گفتم: در کل خوبه. از وقتی که مشغول کار مورد علاقه ام شده ام  گذر زمان را احساس نمی کنم و انگار غرق آن لحظات می شوم(فیلسوفِ معاصر تذکر داد که به این حالت می گویند فلو یا جاری شدن!).گاهی هم که برنامه هایم به خوبی عملی نمی شوند احساس ناامیدی می کنم و نگران آینده دخترم می شوم که نکند به یکی از تاثیرگذارترین زنان جهان تبدیل نشود. گاهی که تفریح و بازی می کنیم احساس سرزندگی خاصی دارم و گاهی هم هوا خیلی سرد می شود و نمی توانیم زیاد بیرون برویم احساس ملال و افسردگی می کنم. خلاصه اوضاع تقریباً همینطوریه ولی در مجموع خوب بوده و تقریباً راضی ام.برعکسِ برادرم که معمولاً ناراضی است و چندان خوشحال نیست با اینکه شرایطمان کم و بیش یکی است.

فیلسوفِ قبیله بعداً به من گفت که نتیجه ی پرسشنامه ام از ده نزدیک شش و نیم شده است و مالِ برادرم چهار. گفتم بالاترین نمره ای که ثبت کردی چند بوده گفت نزدیک هشت و هفتاد و پنج.

*

ببینید! در مثل مناقشه نیست.پس لطفاً خیلی به جزئیاتش گیر ندهید.

اما بعد.

*

سال گذشته بعد از مطالعه ی کتاب هراری(انسان خردمند) ذهنم درگیر بحث های زیادی شد و هنوز هم هست.به نظرم این کتاب،آنقدر جا برای فکر کردن و تحقیق کردن دارد که در حساب نگنجد!. یکی از موضوعاتی که تحت تاثیر هراری زیاد به آن فکر کردم بحث پیشرفت بشر امروز نسبت به گذشتگان و نیاکان شکارگر-خوراک جوی مان هست. در موردش می شود ساعتها بحث و صحبت کرد.

فکر می کنم قطعاً بشر امروز نسبت به تمام نیاکانمان پیشرفت فوق العاده ای داشته است.پیشرفت واقعی ای که غیر قابل انکار است.

از حوزه ی آزادی های فردی بگیرید تا حوزه  پیشرفت های مختلف در ابزارها.

ولی به نظرم می رسد که گاهی بحثِ مقایسه ی پیشرفت امروز و گذشته را با بحث مقایسه رضایت و خوشبختی امروز و گذشته یکی می گیریم و این موضوع می تواند گمراه کننده باشد.

فکر می کنم در این نوع مقایسه ها حداقل دو موضوع را نباید فراموش کنیم. یکی مسئله "عادت کردن و عادی شدن شرایط" و دیگری مسئله "ظرفیت های محدود انسان در برخورداری از رضایت و خوشبختی".

اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، من و جدِ خوراک جویم در شرایط کاملاً متفاوتی زندگی کردیم با تفاوت هایی فاحش. ولی همانطور که همه میدانیم هم من و هم جدم به این شرایط عادت کرده ایم و نمی توانیم این دو کانتکست زندگی و این دو فرد را با شرایط زندگی آن دیگری مقایسه کنیم. مثلاً من به این فکر کنم که :خدایا من چقدر نسبت به جدم خوشبخت ترم که قرار نیست مثل او پسماند شکار بخورم و یا اینکه خرس دخترم را بخورد. قطعاً جدم که در حال تجربه ی آن سبک زندگی بوده از تصورات و افکار من فرسنگ ها فاصله داشته است و اصلاً با نگاه من به این مسائل نگاه نمی کرده است.

قطعاً پورشه نسبت به پراید پیشرفت بسیار بیشتری داشته است ولی برای من و بعد از مدت کوتاهی، تفاوت این پیشرفت، شاید در کمی راحتی و ایمنی بیشتر باشد. تازه برای کسی که هر دو ماشین را تجربه کرده باشد.

 

در مورد "ظرفیت های محدود ما" هم شاید بشود اینطور مثال زد که : اگر احساس رضایت و خوشبختی را میزان آبی که من می توانم از یک چشمه ی زلال و بزرگ بنوشم در نظر بگیریم، حد نهایتی برای آب نوشیدن من وجود دارد(مثلاً چند لیوان) و این احساس رضایت و خوشبختی چندان به بزرگی و وسعت چشمه ربط پیدا نخواهد کرد.

از طرفی به نظر می رسد که احساس رضایت و خوشبختی ما، بعد از ارضای نیاز های مهم که به بقایمان مربوط می شوند، به فاصله ی وضعیت موجود از وضعیت مطلوب مورد نظرمان بستگی دارد که این دو وضعیت هم نمی توانند مستقل از کانتکست و شرایطی که در آن هستیم تعریف شوند.به عبارتی با توجه به کانتکستی که جدم در آن زندگی می کرد، شاید بشود تصور کرد که با داشتن چند خرگوش چاق و چله و امنیت جانی برای خودش و خانواده اش و بعضی چیزهای دیگر، سطح بالایی از رضایت و خوشبختی را تجربه کرده باشد که برای من رسیدن به چنان سطحی از رضایت با توجه به کانتسکت زندگی ام، بسیار سخت تر از او باشد.

 

پی نوشت: این پست در واقع قرار بود کامنتی زیر این پست محمد رضا و در کنار کامنت سایر دوستانم باشد که به دلیل طولانی بودن و البته بیخودی و بیفایده بودنش، ترجیح دادم اینجا باشد.

۴ نظر ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۵
سامان عزیزی
جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۳۱ ب.ظ

تعریفی از اصلاح گری

قبلاً در این پست از دکتر محمد فاضلی صحبت کرده بودم.

بیست و نه مرداد ماه، ایشان در نشستی با عنوان "بحران های پیش روی ایران و نقش حاکمیت، نهاد های مدنی و مردم در عبور از آن" شرکت داشتند و سخنرانی کوتاهی(حدود سی دقیقه) داشتند که خودشان عنوان "تعریفی از اصلاح گری" را برای آن مناسب می دانند.

فکر می کنم این سخنرانی کوتاه ارزش چند بار گوش کردن را داشته باشد و البته مهمتر از گوش کردن، فکر کردن روی صحبت ها و پیشنهادات ایشان است.

فایل صوتی این سخنرانی را می توانید همینجا گوش کنید یا آنرا دانلود نمائید(حجم فایل 27.3MB ):

 

 

لینک مرتبط با محتوای سخنرانی: ضمائم احکام وزرا از سوی رئیس جمهور

 

۰ نظر ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۳۱
سامان عزیزی