زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۳۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

سه شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۳۶ ب.ظ

دوست داشتن ضروریات

 

زندگی کردن یعنی ابتدا آنچه را ضروری است اراده کنی، سپس آنچه را اراده کرده ای دوست بداری

نیچه

 

۰ نظر ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۶
سامان عزیزی
دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۶ ق.ظ

چگونه عقلانی زندگی کنیم؟-بخش دوم

در مطلب قبلی عقلانیت را به دو بخش عقلانیت نظری و عقلانیت عملی تقسیم کردیم و مولفه های عقلانیت نظری را با هم مرور کردیم. در این بخش به مولفه های عقلانیت عملی می پردازیم.

ما اگر بخواهیم عقلانی زندگی کنیم، باید در مقام عمل و تصمیم گیری هم عقلانیت را پاس بداریم. برای پاس داشت عقلانیت عملی می بایست این سه مولفه را دارا باشیم:

1-عقلانیت در اهداف

اول مولفه‌ی عقلانیت عملی در باب اهداف زندگی است. یک انسان عقلانی همیشه باید این تأمل را داشته باشد که آیا اهدافی که من برای زندگی خود انتخاب کرده‌ام اهداف درخوری هستند؟ اهداف لایق و (مستدلی) هستند یا نه. چه هدفی اگر برای زندگی ام انتخاب کنم هدف درخوری نیست؟ هدفی که هزینه‌های رسیدن به آن، از سودی که از رسیدن به آن می‌پردازم بیشتر باشد. هروقت هدفی در زندگیم انتخاب کردم که مجموعه خسارتها و هزینه‌هایی که برای رسیدن به آن باید متحمل شوم بیشتر از سودی باشد که از رسیدن به هدف عایدم می‌شود، در این صورت من هدفم را عقلانی انتخاب نکرده‌ام. و این خیلی مهم است که اهداف بلندی که در زندگیمان داریم یعنی اهدافی که کل زندگی ما را تحت الشعاع قرار می‌دهند و کل زندگی ما دویدنی است در پی آنها، کل زندگی ما، سکوت ما، سخن ما، رفت و آمد ما، همه این حرکات و سکنات ما تحت‌الشعاع آن یک، دو یا n هدف است. این اهداف باید عقلانی انتخاب شوند.

برای اینکار میتوانیم از روشی که ارسطو پیشنهاد میکند استفاده کنیم. یعنی بیائید صد چیزی را که دوست دارید در زندگی داشته باشید لیست کنید. من سراغ یک‌یک اینها بیایم و بگویم شما این اولی را برای چه می‌خواهید؟ بگویید اولی را می‌خواهم برای اینکه به فلان چیز برسم، دومی را برای چه می‌خواهی؟ برای رسیدن به فلان چیز، سومی به همین ترتیب. ممکن است بعد از تأمل شما ببینید این صد چیزی که می‌خواسته‌اید برای این بوده است که از طریق این صد چیز به بیست چیز دیگر برسید، معلوم می‌شود آن بیست چیز دیگر مهم‌تر از این صدتاست. مثلاً ممکن است بگویم من پول می‌خواهم، بعد بگویید پول برای چی؟ برای اینکه می‌خواهم خانه و ماشین بخرم و مسافرت بروم. پس معلوم می‌شود خود پول هدف اصلی نبوده، خانه و ماشین و مسافرت هدف اصلی بوده. خوب، ممکن است این صدتا در یک تحلیل ثانوی به بیست تا برسند. حالا برویم سراغ بیست تای بعدی. بگویم این بیست تا را برای چه می‌خواهید؟ و شما ببینید که این بیست تا هم برای رسیدن به هدف دیگری است بنابراین ممکن است از تعداد بیست تا هم کم شود و در مرحله سوم مثلاً به هشت تا هدف برسد. ممکن است بعد ازتحلیل چهارم و پنجم به سه هدف، دو هدف یا یک هدف برسید.

 

2-عقلانیت در وسایل

 عقلانیت عملی در باب وسایل به این معنی است که وقتی انسان هدفی را انتخاب کرد فقط دنبال وسایلی برود که آن وسایل او را زودتر، مطمئن‌تر و بدون عواقب‌تر به هدف برسانند.

 این سه ویژگی باید در ناحیه وسایل وجود داشته باشد و گرنه اگر من هدفی را انتخاب کرده باشم ولی برای رسیدن به این هدف وسایلی را انتخاب کرده باشم که راه من را دور می‌کنند یا درجه اطمینان رسیدن به هدف در اینها کم است یا اگر هم مرا به هدف برسانند بعداً عواقب سویی به همراه خواهند داشت، این روش عقلانی نیست. هر هدفی که در زندگی فردی و زندگی جمعی هست از لحاظ این نوع عقلانیت باید کاملاً آزموده شود که آیا این، بهترین راه رسیدن به آن هدف است؟ یعنی زودترین و مطمئن‌ترین و بی‌عواقب‌ترین راه رسیدن.

 

3-عقلانیت در گفتار

آخرین نوع عقلانیت عملی به یکی از اعمال خاص ما مربوط می‌شود. یکی از اعمال خاص ما که شاید مهمترین عملی است که هر کس در زندگیش انجام می‌دهد، و آن عمل سخن گفتن است. سخن گفتن یک عمل است، مهمترین عملی هم هست که هر کس در زندگیش انجام می‌دهد. هیچکدام از ما، در کل زندگی‌مان کاری مهمتر از سخن گفتن انجام نمی‌دهیم. درواقع مهمترین کارها، سخن‌هایی است که ما می‌گوییم. پس اگر سخن یک نوع عمل است و اگر عقلانیت عملی اقتضا می‌کند که ما در همه اعمالمان عقلانی باشیم، در سخن گفتن هم باید عقلانی باشیم. حالا عقلانی بودن سخن به چیست؟ قبلاً در باب کل اعمال، عرض می‌کردم که عقلانی بودن هر عملی آن است که بتواند ما را سریع‌تر، مطمئن‌تر و بدون عواقب‌تر به هدف برساند. پس اگر می‌خواهیم ببینیم چه سخنی عقلانی است، باید ببینیم مراد ما از سخن گفتن چیست. از سخن گفتن می‌خواهیم به چه هدفی برسیم. واقعیت این است که سخن‌گفتن کارکردهای فراوانی دارد ولی مهمترین کارکرد سخن‌گفتن این است که من می‌خواهم آنچه را در ذهن و ضمیرم می‌گذرد به مخاطب خودم انتقال دهم، این مهمترین هدف سخن‌گفتن است. البته در سخن‌گفتن اهداف دیگری هم هست ولی مهمترینش این است که من می‌خواهم آنچه را در ذهن و ضمیرم می‌گذرد چه در ناحیه عقایدم، چه در ناحیه احساسات و عواطفم، چه در ناحیه خواسته‌ها و نیازهایم؛ در این سه ناحیه که شما در آن از درون من بی‌خبر هستید و نمی‌دانید من چه عقایدی دارم، چه احساسات و عواطفی دارم، چه خواسته‌ها و نیازهایی دارم، برای اینکه شما از این سه ساحت بی‌خبر هستید و برای اینکه من شما را باخبر کنم، شروع می‌کنم به سخن گفتن. بنابراین غرض مهم، و هدف ما از سخن‌گفتن این است که ما آنچه را در ذهن و ضمیرمان می‌گذرد به دیگران ابلاغ کنیم و اگر این طور باشد، عقلانیت در گفتار یعنی اینکه ما طوری صحبت کنیم که این انتقال دادن ذهن و ضمیرمان به دیگری را سریع‌تر، مطمئن‌تر و بدون عواقب‌تر انجام دهیم. اگر من طوری سخن بگویم که به سریع‌ترین و مطمئن‌ترین و بی‌عواقب‌ترین صورتی بتوانم مافی‌ضمیر خودم را به شما انتقال دهم، عقلانیت گفتاری دارم.

 

در اینجا به شش ویژگی گفتار عقلانی می پردازیم:

1-وضوح سخن و پرهیز از دشوار گویی

انسان برای اینکه عمیق باشد، نباید غامض سخن بگوید. جمع بین عمیق سخن‌گفتن و واضح سخن‌گفتن، هنر یک انسان است. هر انسانی که بتواند نه وضوح را فدای عمق کند و نه عمق را فدای وضوح کند، انسانی است به لحاظ گفتاری، عقلانی.

 

2-پرهیز از ابهام در سخن

باید سعی کنیم منظورمان را از واژه هایی که برای انتقال پیام به کار می بریم، شفاف بیان کنیم. مثلاً من به شما می گویم پسرم در امتحانش نمره خوبی گرفته است. بعد از مدتی شما متوجه می شوید که نمره پسر من 16 بوده است. به من می گوئید که "تو که گفتی پسرت نمره خوبی گرفته است". در اینجا ممکن است نمره 16 از نظر من نمره خوبی باشد ولی از نظر شما نه. در واقع اگر من از همان اول منظورم را شفاف بیان کرده بودم، دیگر چنین ابهامی در گفتارم پیش نمی آمد.

 

3-پرهیز از ایهام در سخن

ابهام و ایهام با هم متفاوتند. ابهام، به عدم شفافیت اشاره دارد ولی ایهام از دو پهلو سخن گفتن. یعنی من واژه یا جمله ای را به کار ببرم که دو معنای مختلف بتوان از آن برداشت کرد.

عقلانیت گفتاری اقتضا می‌کند که سخن دارای ایهام نگوییم. کسانی که سخن دارای ایهام می‌گویند، به این دلیل است که هروقت شما بخواهید بخاطر سخن‌شان گریبان‌شان را بگیرید فوراً بگویند ما آن معنای دیگر در ذهن‌مان بود، نه این معنایی که تو گفتی.

 

4-تناظر گفتار با موضوع سخن

به این معنا که اگر من قرار است در مورد عقلانیت سخن بگویم، باید فقط در مورد عقلانیت صحبت کنم و اگر از چیزی غیر از عقلانیت صحبت کنم، گفتارم با موضوع سخن تناظر ندارد.

وقتی شما یک سوال خاصی دارید، راجع به هر چیزی سخن می‌گویند غیر از آن موضوع. این سخنان هرچقدر درست باشد، هرچقدر متین باشد، هرچقدر قابل دفاع باشد، سخنی است که عقلانیت ندارد. سخن عقلانی، سخنی است که صرفاً درباره همان چیز باشد. ما به تعبیری باید همیشه ناظر به یک موضوع خاص سخن بگوییم. نه اینکه بخواهیم درباره هر چیزی، تحت آن عنوان سخن بگوییم. در رساله‌های دکترا و فوق‌لیسانس، مثلاً می‌گوییم مقایسه نظر «صدرای شیرازی» با «کانت» درباره ادله اثبات خدا. خوب این باید هرچه در این رساله می‌نویسد درباره همین باشد. اما اگر دقت کنید، اولش می‌نویسد شرح حال «صدرای شیرازی». مثل اینکه کتاب تاریخ است. یک فصل مفصل هم شرح حال «کانت». اینها عقلانیت گفتاری نیست و ما باید دقت کنیم.

 

5-اختصار و تطویل در حد هدف سخن

معنای پنجم عقلانیت گفتاری آن است که سخن، نه مفصل‌تر از حدی که برای هدف کافی است باشد و نه مختصرتر از آن. رعایت اختصار و تطویل در حد هدف

 

6-از تلقی خود از عالم سخن بگوئیم

عقلانیت در گفتار اقتضا می‌کند که انسان همیشه طوری سخن بگوید که این، رأی من است. نه اینکه عالم اینطوری است. همیشه آدم باید طوری صحبت کند که گویا دارد آراء خود را بیان می‌کند، نه اینکه در مورد عالم حرف می‌زند. هر چه ما در این جهت ورزیده‌تر عمل کنیم، یعنی طوری حرف بزنیم که داریم آراء خود را در مورد عالم می‌گوییم نه عالم را گزارش می‌کنیم. خیلی فرق است بین عالم را گزارش کردن و آراء خود را در مورد عالم گفتن. فرض کنید من به چراغی نگاه می‌کنم و می‌بینم سرخ است. دو جور می‌توانم حرف بزنم. یکی اینکه بگویم رنگ این چراغ سرخ است، یکی اینکه بگویم رنگ این چراغ به نظر من سرخ می‌آید. چه فرقی دارد؟ گزاره اول یک ادعایی درباره عالم است. گزاره دوم ادعایی است درباره تلقی من از عالم. نگفته‌ام عالم اینطور است. گفته‌ام به نظر من عالم اینطور است. اقتضای عقلانیت گفتاری این است که در عمل به این برسیم که چه تصریحاً و چه تلویحاً که ما «عالم به ماکون به مایکون» نیستیم. هر چه می‌گوییم رأی خودمان است درباره عالم.

 

پی نوشت: محتوای این پست از درسگفتارهای معلم خوبم مصطفی ملکیان و با  تغییرات بسیار مختصری در جزئیات آن دوباره نویسی شده است.

 

۰ نظر ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۶
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۵۹ ق.ظ

آماده ی مردن شویم

 

آیا لحظاتی در زندگیتان دارید که حاضر باشید باقی زندگی تان را بدهید و آن لحظات تا ابد برایتان تکرار شوند.

شاید برای یکی، ساعتی باشد،برای یکی دیگر روزی و برای آن دیگری هفته یا ماهی. ولی باید حاضر باشید تا ابد ،پشت سر هم برایتان تکرار و تکرار شود.

اگر چنین لحظاتی در زندگی نداریم، فکر میکنم زندگی مان را باخته ایم.

شاید مهمترین کار زندگی مان این باشد که این لحظات را برای خودمان پیدا کنیم.آنها را خلق کنیم. در غیر این صورت آماده مردن نخواهیم بود.

و چه مرگ دلخراشی را تجربه می کند کسی که چنین لحظاتی در زندگی نداشته است.بدترین مرگ قابل تصور.

 

۳ نظر ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۵۹
سامان عزیزی
شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۳۳ ق.ظ

چگونه عقلانی زندگی کنیم؟-بخش اول

در توضیح اینکه چرا عقلانیت بزرگترین و ارزشمندترین فضیلت ذهنی انسان است شاید گفتن همین نکته کافی باشد که : چه بدیل های دیگری برای آن وجود دارد؟ به این معنا که اگر من نخواهم عقلانی زندگی کنم، چه جانشین(بدیل) دیگری دارم که آنرا در ذهن و فکرم، به جای عقلانیت بنشانم؟

این جانشین ها چه پیامد هایی در زندگی من به بار می آورند و چه تاثیراتی بر زندگی ذهنی و عملی من میگذارند؟ کسانی که عقلانی زندگی نمی کنند، چگونه اند و به جای عقل از چه چیزی پیروی می کنند؟ 

برای کمک بیشتر به فکر کردن در این زمینه، شاید بتوانید کسانی را پیدا کنید که مثلاً از غریزه یا باور دینی و مذهبی یا موارد دیگر پیروی می کنند.

 

اما اگر بعد از فکر کردن به این سوالات این پیش فرض را بپذیریم که عقلانیت بزرگترین و ارزشمند ترین فضیلت ذهنی آدمی است، مهمترین سوالی که برایمان پیش خواهد آمد احتمالاً این باشد که "زندگی عقلانی یعنی چه؟" . این صفت "عقلانی" که برای زندگیم قائل شده ام شامل چه چیزهایی است؟ اینکه می گویم میخواهم عقلانی زندگی کنم، یعنی دقیقاً باید چکار کنم؟

در یک تقسیم بندی کلی، میتوانیم عقلانیت را به دو مولفه ی "عقلانیت نظری" و "عقلانیت عملی" تقسیم کنیم. وقتی که ما می خواهیم به یک گزاره ای باور پیدا کنیم یا نکنیم، به این گزاره معتقد بشویم یا نشویم، وارد حوزه عقلانیت نظری شده ایم. در واقع هر چیزی که به ساحت باور و عقیده و نظر مربوط می شود زیر چتر عقلانیت نظری قرار می گیرد. اما گاهی ما میخواهیم در مقام عمل هم عقلانی بشویم یعنی میخواهیم  رفتار و تصمیم گیری هایمان هم عقلانی باشد، موضوعاتی از این دست هم زیر چتر عقلانیت عملی قرار میگیرند.

به طور خلاصه، اگر بخواهیم در مقام نظر، عقلانی باشیم باید این چند مولفه را داشته باشیم:

 

1-اعتبار قائل شدن برای قواعد منطق (و ریاضیات)

برای اینکه به قواعد منطق پایبند باشیم موارد زیادی هست که باید رعایت کنیم اما مهمترین آنها این است که عقاید،نظرات و باور های متناقض نداشته باشیم(و فعلاً همین برایمان کفایت می کند!). به این معنا که همزمان به دو گزاره که نقیض هم هستند باور نداشته باشیم یا اینکه هر دو را با هم رد کنیم. در واقع باید همه تلاشمان را بکنیم که بین عقایدمان ناسازگاری وجود نداشته باشد. مثلاً  همزمان معتقد نباشیم که ماست سفید است و ماست سیاه است. خیلی بدیهی به نظر میرسد، نه؟ ولی اگر کمی به عقایدمان دقت کنیم شاید بتوانیم موارد زیادی را پیدا کنیم که به دو گزاره متناقض به صورت همزمان معتقدیم. مثلاً در مورد فلان مسئله عقیده مان گزاره A ست ولی در مورد بهمان مسئله عقیده مان گزاره ای نقیض A ست.در صورتی که برخی اوقات با کمی دقیق شدن متوجه میشویم که شاید ظاهر مسئله ی"فلان" و "بهمان" متفاوت باشند ولی در واقع یکی هستند و از یک جنس.

یکی از راهکار هایی که به ما کمک می کند تناقض را از عقایدمان بزدائیم و سازگاری بیشتری میانشان برقرار سازیم، نشخوار کردن عقاید و باور هایمان است. اگر نشخوار کردن غذای برخی حیوانات(مثلاً گاو ها) را دیده باشید، میدانید که آنها بارها و بارها غذایشان را میجوند و میخورند و دوباره به دهانشان بر میگردانند و از نو.

ما انسانها در بیشتر مواقع بارها و بارها برخی از افکار پوچ روزمره مان را نشخوار می کنیم (که روانشناسان به آن وسواس فکری می گویند) ولی بسیار کم پیش می آید که برای عقاید و باورهایمان از این نشخوار استفاده کنیم. در صورتی که به نظر میرسد مفید ترین نوع نشخوار فکری همین باشد.

 

2-جدی گرفتن حساب احتمالات

احتمالات در برزخی قرار دارد که یک سمت آن علم ریاضیات است و سمت دیگرش علوم تجربی.

جدی گرفتن حساب احتمالات به این معناست که در همه باور ها و اعتقادهایمان و همچنین عدم اعتقادهایمان، به قواعد علم احتمالات توجه کنیم.یعنی گمان نکنیم که حساب احتمالات چون "حساب احتمالات" است، پس لزومی ندارد به آن توجه کنیم. به عبارتی باید تمرین کنیم که در تصمیم گیری هایمان احتمالات را در نظر بگیریم. 

برای اینکه حساب احتمالات را جدی بگیریم، قبل از آن باید تا حدی با علم احتمالات آشنا شویم. هر چند روانشناسان شناختی بر این باورند که ذهن انسان(حتی متخصصان احتمالات) به صورت پیش فرض ، توجهی به حساب احتمالات ندارد و در اکثر تصمیم گیری های زندگی، احتمالات را لحاظ نمی کند ولی همین روانشناسان معتقدند که با تمرین بیشتر و آگاهانه وارد کردنِ احتمالات به تصمیم گیری هایمان، میتوانیم تا حدودی از این خطای شناختی مان جلو گیری کنیم.

 

3-توجه به آخرین دستاوردهای علوم تجربی طبیعی و انسانی

خلاصه این مورد می شود: اعتنا کردن به استقرا. در بحث منطق تمام توجه روی قیاس(deduction) است ولی در علوم تجربی، همه تمرکز بر استقرا (induction) ست.

در اینجا منظور از توجه به آخرین دستاوردهای علوم تجربی، فقط علومی مانند فیزیک و شیمی و زیست شناسی نیست بلکه علوم تجربی انسانی هم مد نظر است، مانند روانشناسی و جامعه شناسی. علت به کار بردن کلمه "آخرین" این است که علوم تجربی با توجه ماهیتشان، همواره در حال تغییر و اصلاح هستند و وظیفه ماست که در حوزه های مرتبط با زندگی خودمان، به آخرین دستاوردهای این علوم اعتنا کنیم.

این علوم ماهیت ایدئولوژیک ندارند و چون ایدئولوژیک نیستند پس ورای همه ایدئولوژی ها می نشینند. در واقع ایدئولوژی ها باید خودشان را با آنها وفق بدهند نه اینکه ایدئولوژی ها بخواهند آنها را با خودشان همساز کنند. این موضوع به این معناست که اگر ما باور و عقیده ای داریم که با آخرین دستاوردهای علوم تجربی ناسازگار است، عقلانیت حکم می کند که مقبولیت را به علوم تجربی بدهیم.(کاری که  بیشتر ما برعکس آنرا انجام میدهیم.یعنی باور خودمان را در مرتبه ای بالاتر از آخرین یافته های علوم تجربی مینشانیم)

 

4-پذیرفتن بهترین تبیین

در اینجا عقلانیتی وجود دارد که نه مثل مورد اول مبتنی بر قیاس(Deduction) است و نه مثل مورد سوم مبتنی بر استقرا(Induction). فیلسوفان از این مورد به نام Abduction یاد می کنند.یعنی پذیرش بهترین تبیین.

بهترین تبیین به این معناست که اگر با پدیده ای مواجه شدیم و برای چرایی این پدیده چند تا نظریه ارائه شد ،ما باید نظریه ای که بهترین نظریه است را بپذیریم ولو اینکه خود آن نظریه هم بی عیب و نقص نباشد. بهترین تبیین جایی به کارمان می آید که مسئله مورد نظر نه قیاساً و نه استقراءاً قابل اثبات نباشد.

اما اینجا به مسئله ی مهمی بر میخوریم، اینکه چگونه تشخیص دهیم که بهترین تبیین کدام است؟

سه ویژگی که برای سنجش "بهترین تبیین" به کار برده میشوند: اول- تعداد پیش فرض های کمتری داشته باشد. طبعاً هر چه تعداد پیش فرض هایی که باید قبول داشته باشیم تا تبیین مورد نظر را قبول کنیم کمتر باشد، با تبیین موفق تری مواجهه هستیم.

دوم- هرچه پیش فرض های تبیین،پیش فرض هایی باشند که بیشتر انسانها آنها را قبول داشته باشند، با تبیین موفق تری مواجهه هستیم.

سوم- تبیین ما هرچه بتواند غیر از این پدیده مورد بحث،پدیده های دیگری را هم تبیین کند، تبیین موفق تری خواهیم داشت.

فرض کنید ما با پدیده ای مثل بیکاری مواجهه میشویم. این پدیده را نه با قیاس و نه با استقرا نمیتوان علت یابی کرد. بنابراین میشود از میان تبیین های مختلف این پدیده، با توجه به سه ویژگی بالا، بهترین تبیین را پذیرفت(که ممکن است این تبیین هم عیب ها و نواقصی داشته باشد ولی میتوانیم بگوئیم در مجموع، این نظریه پدیده مورد نظر ما را بهتر تبیین می کند)

 

5-عمل به تشخیص خویشتن و نه دیگران

یعنی انسان چیزهایی را که خودش به آنها علم قطعی کرده به خاطر چیزهایی که دیگران می گویند رها نکند. این مولفه در واقع همان بحث "اصیل زندگی کردن" است.

در زندگی اصیل، انسان بر اساس فهم و تشخیص شخص خودش عمل می‌کند نه بر اساس آنچه دیگران به او می‌گویند و بنابراین اگر در باب نکته‌ای یقین حاصل کرده است دیگر نمی‌گوید «چون دیگران با من مخالفند، من دست از یقین خودم برمی‌دارم». زندگی غیراصیل به یک معنا یعنی زندگی مطابق با افکار عمومی، زندگی مطابق با فهم عرفی، زندگی مقلدانه، زندگی ناشی از تعبد بی‌وجه؛ این‌ها همه زندگی‌هایی هستند غیراصیل. چرا؟ چون در تمام این نوع زندگی‌ها شخص یک چیزهایی را که خودش می‌یابد رها می‌کند و افکاری را که دیگران در باب این مساله دارند بر رای خودش ترجیح می‌دهد. این درواقع زندگی غیراصیل و یا به گفته فیلسوفان اگزیستانسیالیسم، زندگی عاریتی است. اقتضاء این مورد از عقلانیت نظری این است که من اگر در باب مساله‌ای به یقین رسیدم با دیگران وارد گفتگو بشوم برای اینکه شاید دیگران دلیلی قوی‌تر از دلیل من بیاورند – که در این‌صورت اعتقاد خودم را عوض باید بکنم - اما تا وقتی دیگران دلیلی اقامه نکرده‌اند قوی‌تر از دلیلی که من بر مدعای خودم دارم؛ تا وقتی این دلیل را اقامه نکرده‌اند ولو تعدادشان به اندازه کل جمعیت زمینیان هم باشد من دست از عقیده خودم برندارم.

 

این پنج مولفه، مولفه های عقلانیت نظری بودند.یعنی مولفه هایی که به ساحت باور،نظر و عقیده ما مربوط هستند.در پست بعدی سه مولفه ی عقلانیت عملی را با هم مرور خواهیم کرد.

 

پی نوشت: محتوای این پست از درسگفتارهای معلم خوبم مصطفی ملکیان و با  تغییرات بسیار مختصری در جزئیات آن دوباره نویسی شده است.

۰ نظر ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۳
سامان عزیزی
جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۱ ب.ظ

دو نیمه ی عمر

 

می توان زندگی را با قطعه پارچه گلدوزی شده مقایسه کرد که هر کس در نیمه ی اول عمر خود روی آن را می بیند، اما در نیمه دوم پشت آنرا.

آنچه در نیمه دوم می بیند آنقدرها زیبا نیست اما بیشتر آموزنده است.زیرا او را قادر می سازد که ببیند چگونه نخ ها به یکدیگر متصل شده اند.

شوپنهاور

۰ نظر ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۱
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۴ ب.ظ

مرده سواری

 

" وقتی می فهمید سوار یک اسب مرده اید، بهترین راهبرد پیاده شدن است"

ضرب المثل قبیله داکوتا

 

داشتم فکر میکردم چند اسب مرده در کار و زندگیم هستند که هنوز شجاعت پیاده شدن از آنها را پیدا نکرده ام؟ و اینکه کی شهامت رها کردنشان را خواهم یافت؟

راستی شما هم اسب مرده دارید؟

 

۰ نظر ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۰ ب.ظ

بیائید در خوشحالی من شریک شوید

پیش نوشت: این پست محتوای خاصی نداره و هدفم از نوشتنش فقط این بود که دیگران رو هم در خوشحالیم شریک کنم. گفتم قبل از شروع بهتون بگم!

 

همیشه پنج شنبه ها رو دوست داشتم.احتمالاً بیشتر به خاطر اینکه فرداش جمعه بود! و قرار نبود بریم مدرسه. این احساس هنوز هم بعد از سالها دوری از فضاهای آموزشی ای مثل مدرسه و دانشگاه  همراهم هست.یعنی کلاً صبح های پنج شنبه خوشحالم:) همینجوری الکی.

اما امروز خوشحالیم از جنس دیگه ایه که فردا پنج شنبه ست. فکر میکنم این اولین باره که خوشحالیم برای پنج شنبه، درست برعکس احساس همیشگی ست(یعنی نرفتن به مدرسه). امروز بخاطر این خوشحالم که فردا قراره دوباره برم مدرسه.

مدرسه ای که انقدر دوسش دارم که حتی جمعه ها هم میرم سراغش. مدرسه ای که در طول سه چهار سال، خیلی بیشتر از همه دوران تحصیلاتم بهم یاد داده. آموخته هایی که انقدر یاد گرفتنشون برام دوست داشتنی بوده  و هست که حاضر نیستم حتی یک روزش رو تعطیل کنم و از مدرسه جیم بزنم(بزارین یکی از جیم زدن هامو براتون تعریف کنم: سه شنبه ها زنگ آخر کلاس شیمی داشتیم. چون نزدیک ظهر بود، من همیشه گرسنه م میشد.این بود که هر هفته با یکی از دوستام میرفتیم یه سطل ماست میخریدم و از نانوایی پشت مدرسه دوتا نون تازه میگرفتیم و میرفتیم کنار دیوار مدرسه و چنان با ولع میخوردیم که انگار بهترین غذای دنیاست(که واقعاً بهترین هم بود).یادمه آقای ناصری معلم شیمیمون چند بار مچمو گرفت ولی زیاد باهام کاری نداشت چون شاگرد اول کلاسش بودم!.البته خودش هم معتقد بود که درس های مدرسه به هیچ دردی نمیخورن. خلاصه نمیدونم چه مرضی بود که حتی اگه اون روز کلاً مدرسه نمیرفتم به اندازه اینکه برم و بعد جیم بزنم بهم نمیچسپید(نتیجه ش هم شد همین دیگه.چسب و چسپ نوشتن و یاد نگرفتن همین چیزا !)). اما این مدرسه جدیدم چیزهایی بهم یاد داده که به هیچ دردی نمیخورن الا برای زندگی کردن! منظورم اینه که مثل دوران تحصیلم چیزهایی یاد نمیده که بجز زندگی کردن، به درد همه چیز میخوره. 

با وجود اینکه این مدرسه سخت گیرترین مدرسه زندگیم بوده ولی هیچ وقت سختی هاش آزارم نداده. در واقع اینجا بود که فهمیدم "چوب معلم گر بود زمزمه محبتی/ جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را" یا "چوب معلم گله هر کی نخوره خله" یعنی چی. البته ما نه طفل بودیم و نه گریز پای(حالا شاید کمی خل باشیم-ولی بین خودمون بمونه) ولی دیدیم بیشتر آنچه برای زندگی(که کار هم جزء شه) نیاز داریم اینجا در قالب بسته های شیرین و دلنشین بسته بندی شده و آماده ست. دیدیم این مدرسه چقدر سر نخ برای دنبال کردن و یاد گرفتن تدارک دیده. و بالاخره بعد از مدتی دیدم که این مدرسه تبدیل شده به "بهشت یادگیری من".

خلاصه سرتونو درد نیارم، 650 نفر از دانشجو های این مدرسه چند هزار نفریمون قرار گذاشتیم که فردا جمع شیم و گِرد هم باشیم و حال خوشی رو تجربه کنیم. 

یک حال خوب در کنار معلم بینظیرمون (که فردا میخوام در آغوشش بگیرم).

مدرسه ما اسمش هست " متمم " .

 

 

 

۱ نظر ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۰
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۴۶ ب.ظ

یک درخواست از خدای متعال

درست یادم نیست چند سال پیش بود که یکی از دوستانم این دعا را برایم فرستاده بود.البته آن زمان ، ایشان قصد مزاح داشتند ولی بنده از نقل این دعا، اصلاً قصد مزاح ندارم و کاملاً جدی هستم.

 

"پروردگارا، لطفاً برو و به آنهایی که ایمان آورده اند یادآوری کن که تو خدا هستی نه آنها."

 

 

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۶
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ب.ظ

زیرکی عربستان برای برقراری رابطه بهتر!

وضعیت رابطه عربستان و عراق ،بخصوص در چند سال اخیر، وضعیت نامساعدی بوده است. با توجه به تحولات منطقه ،استراتژی عربستان برای نفوذ و نقش آفرینی در عراق، استراتژی موفقی نبوده است (یا حداقل اینطور به نظر می آید).

عربستان در چند ماه گذشته تلاش هایش برای تاثیرگذاری بر جریانات عراق را تقویت کرده و در این راستا روابط خود با مقتدی صدر، از روحانیون با نفوذ عراق را وارد فاز جدیدی کرده است.

از طرفی دولت مرکزی عراق که نزدیکی بیشتری به ایران دارد، چندان روی خوشی به این پل جدید عربستان نشان نداده است.

همچنین همه میدانیم که سطح روابط ایران و عربستان هم از زمان حمله به سفارت عربستان (و احتمالاً نه به دلیل آن) شکرآب است.

در چنین وضعیتی درخواست عربستان از عراق برای ایفای نقش میانجی گری میان خودش و ایران، به نظرم بسیار زیرکانه بود.

فکر میکنم این تقاضای عربستان، هدف ضمنی مهمتری را نسبت به هدف ظاهری آن دنبال می کند. یعنی این درخواست میانجی گری از عراق، بیشتر از آنکه ایران و عربستان را به هم نزدیک کند، برای تقویت روابط با عراق طراحی شده است.

باید صبر کنیم و ببینیم واکنش دستگاه دیپلماسی ما چه خواهد بود و چگونه با این هدف ضمنی عربستان برخورد خواهد کرد.

 

پی نوشت: بعد از این همه درگیری و جنگ و توحش، امیدوارم معادلات تمام کشور های درگیر در عراق(که کم هم نیستند!) طوری اقتضا کند که مردم مظلوم این کشور روی آسایش را بعد از سالها ببینند.

 

 

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۴۸ ب.ظ

درباره کلمات

 

کلمات برای فکر، مثل افزار برای صناعت است و موجب تکامل آن می شود.

 

ویل دورانت

۰ نظر ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۸
سامان عزیزی