زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۲۶ مطلب با موضوع «مدیریت و کسب و کار» ثبت شده است

جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ق.ظ

اگر شاغل هستید حتماً این کتاب را بخوانید

 

ابتدا قصد داشتم که خلاصه ای از این کتاب را  در اینجا بگذارم ولی از آنجا که این کتاب ،کتاب حجیمی نیست و نثر خوب و روانی هم دارد،ترجیح دادم که صرفاً به معرفی آن اکتفا کنم و فکر می کنم خلاصه آن هم چندان کاربردی نخواهد بود.

اولین بار که

۰ نظر ۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۲:۲۲
سامان عزیزی
جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۴۴ ب.ظ

مدیر بلااستفاده

اگر به کتاب هایی که تا کنون در مورد مدیریت نوشته شده اند مراجعه کنید، با تعداد زیادی عنوان مواجهه خواهید شد که ویژگی ها و مهارت هایی را که یک مدیر باید داشته باشد، لیست کرده اند. چهل ویژگی مدیر،صفت های بایسته یک رهبر،پنجاه و سه اصل مدیریت و کتاب های مختلف دیگر.

بسیاری از این لیست ها بر پایه مطالعات و تحقیقات مختلف نوشته شده اند و کمک می کنند تا ساده تر از تجربیات مدیران بزرگ بتوانیم استفاده کنیم.

 

یکی از مواردی که در اکثر کتاب هایی که در این زمینه خوانده ام مشترک بوده، بحث تفویض اختیار است که تا حد زیادی یک بحث اولیه و بدیهی به نظر می رسد.هر چند که با وجود بدیهی بودنش،هنوز مدیران زیادی هستند که نتوانسته اند یا نخواسته اند این مورد را جدی بگیرند.

مدت زیادی است که به این باور رسیده ام که یکی از معیار های سنجش موفقیت یک مدیر  این است که تا چه حد توانسته است نیاز به حضور مداومش در بخش های مختلف سازمان را کاهش دهد. منظورم صرفاً حضور فیزیکی نیست و اتفاقاً بیشترین تاکیدم روی حضور غیر فیزیکی است.وقتی که اکثریت کانال های انجام امور شرکت باید از مدیر عبور کنند.

فکر می کنم اگر یک مدیر بخواهد خودش را بعد از مدتی محک بزند (این مدت می تواند مثلاً یکسال یا بسته به شرایط شرکت و مقیاس آن دو یا چند سال باشد)، اینکه تا چه حد توانسته ضرورت حضورش را کم کند، سنگ محک خوبی است. طبیعتاً منظورم این است که مدیری توانسته باشد کاری کند که بدون حضورش هم امورات شرکت به خوبی زمانی که خودش حضور دارد،پیش بروند.

تست کردن آن هم ساده است.اگر مدیری بتواند برای یک ماه یا بیشتر، سازمان را ترک کند و تلفن همراهش هم روشن باشد ولی تماسی برای کسب تکلیف از طرف شرکت نداشته باشد و سازمانش مثل ساعت کار کند!، به نظرم تا حد زیادی در این امر موفق عمل کرده است.

نتیجه اینکه،همانطور که عرض کردم این توانایی صرفاً یکی از توانایی هایی است که یک مدیر باید داشته باشد اما به نظر من اهمیت بسیار بالایی دارد. 

شاید بتوانیم صفت "بلااستفاده" یا "بی مصرف!" را به دو مدل از مدیران اطلاق کنیم. مدیرانی هستند که به معنای واقعی بلااستفاده و بی مصرفند،یعنی بود و نبودشان فرقی نمی کند حتی خیلی اوقات نبودشان بهتر از بودشان است، که تکلیفشان هم مشخص است،هر چه زودتر از سازمان بیرون انداخته شوند بهتر است. اما مدیرانی که بتوانند آگاهانه خودشان را بلااستفاده و بی مصرف کنند، از نظر من مدیران موفقی هستند.

جالب اینجاست که مدیرانی که خودشان را برای جایگاهشان لایق و سزاوار نمی دانند و احتمالاً به زور و زر لباس آن جایگاه را به تنشان کرده اند ، همانهایی هستند که به شدت از بلااستفاده شدنشان در سازمان می ترسند. و فکر میکنم لایق ترین مدیران همانهایی هستند که به شدت برای بلااستفاده کردن خودشان تلاش می کنند .

موفقیت در این کار،فواید زیادی دارد.هم برای شخص مدیر و هم برای سازمان.و می تواند زمینه ساز رشد و توسعه بیشترسازمان باشد.

از چالش ها و مسائل شخصیتی این تصمیم که بگذریم، فکر می کنم قدم اول برای بلااستفاده کردن یک مدیر، فرآیند سازی و سیستم سازی در بخش های مختلف سازمان است.

 

۰ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۷:۴۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

تاکید روی همه چیز

شاید کسانی را دیده باشید که وقتی می خواهند کاری را انجام دهند،تقریباً همه چیز آن کار برایشان به یک اندازه مهم است.روی همه مسائل ریز و درشت تاکید می کنند و اسمش را هم میگذارند تیز بینی.یا اگر بخواهند کمی توجیه را هم چاشنی آن کنند می گویند: هیچ چیز از چشم ما مغفول نمی ماند.

شاید در معدود جاهایی این تاکید بر همه چیز، کمتر ضرر وارد کند(این را هم محض احتیاط می گویم) ولی مدیری را تصور کنید که با این روش سازمانش را اداره می کند. کم نیستند مدیرانی که این سبک را از افتخارات خودشان می دانند غافل از اینکه نتیجه چنین سبک و سیاقی در بهترین حالتش چیزی جز متوسط الحالی نیست.

وقتی روی همه چیز تاکید می کنیم دقیقاً انگار روی هیچ چیز تاکید نکرده ایم.

سالهاست وقتی کسی را می بینم که در کار یا زندگیش روی همه چیز تاکید دارد و همه چیز برایش مهم است، یک نتیجه مهم در موردش در ذهنم ثبت می شود: اینکه اولویت بندی نمی داند.نمی تواند تشخیص دهد چه چیزی مهم تر است(یا اگر تشخیص دهد،نمی تواند کاری برایش بکند چون تقریباً همه چیز را مهم می بیند).خلاصه اینکه فکر می کنم چنین کسی،بویی از استراتژی نبرده است.

این مدیران و این مسائل ،مصداق های ریز تری از آن حقیقت تلخ دوست نداشتنی هستند که قبلاً صحبتش شد (+)

این مسئله مختص مدیران نیست.متاسفانه بسیاری از ما در امور مختلف زندگی به همین صورت عمل می کنیم.

 

 

۰ نظر ۰۳ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی
شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۹ ق.ظ

آیا یادگیری را جزو لاکچری ها می دانید!

 

متمم ،درس های مختلفی برای آموزش و تقویت زبان انگلیسی هم دارد. در یکی از این درس ها، جمله ی نمونه ای نوشته بود در کاربرد کلمه continuous که از این قرار بود :

 

Continuous learning isn’t a luxury. It’s a necessity

یادگیری پیوسته(و مداوم)، یک کار لوکس (و غیر ضروری) نیست،بلکه یک ضرورت است.

 

اول اینکه حیفم آمد برای گفتن مفهومی که در ذهن داشتم،این جمله را اینجا نگذارم که به شیوه ای شفاف و ساده آنرا منتقل می کند.

اما بعد.(یعنی دوم و سوم و الی آخر):

آدم های زیادی را می شناسم که برای یادگیری هیچ وقتی نمی گذارند.هیچ برنامه ای ندارند.و بجز مواردی که زندگی-بالاجبار-به آنها چیزی یاد می دهد، کمتر می توانیم مصداق هایی از یادگیری در زندگی شان پیدا کنیم.

دسته ای از این آدم ها، شاید یادگیری آگاهانه را بسیار کم تجربه کرده باشند.شاید شرایط شان و محیط شان طوری ساختار یافته باشد که نخواهند یا نتوانند آگاهانه به سمت یادگیری بروند.ضرورتی در این کار نبینند. شاید سبک و بستر زندگی شان آنقدر ابتدایی باشد که فکر یادگیری بیشتر به ذهنشان خطور نکند.

من نمی خواهم به این دسته خرده بگیرم.(از فعل نمی خواهم استفاده کردم چون فکر می کنم اگر بخواهم، می توانم و می شود به این دسته هم خرده گرفت).

اما دسته ای دیگر از همین آدم ها هستند که اتفاقاً گاهاً خودشان هم تجربه یادگیری آگاهانه را دارند. محیط و شرایط شان هم به سمت یادگیری سو گیری دارد. اهمیت آنرا هم کم و بیش می دانند. سبک و بستر زندگی شان آنقدر ابتدایی نیست که نیاز به یادگیری بیشتر نداشته باشند. ولی باز هم ضرورتی برای وقت گذاشتن برای یادگیری نمی بینند یا اگر ضرورتی می بینند برایش اقدامی نمی کنند. اینها همان دسته ای هستند که می شود و باید بهشان خرده گرفت.هر چند که خرده گرفتن،دردی را دوا نمی کند و فعلاً ،در اینجا نیتمان صرفاً نق زدن به جانشان است.

 

برخی از ما ذهنیت جالبی داریم. مثلاً فرض کنید من به اتفاقی،کارمند یک سازمان شده ام.احساس می کنم همینکه الان در این سِمت سازمانی هستم به این معناست که همه ی شرایط احراز این پست را دارم و هیچ نیاز ندارم که به خودم زحمت بدهم و برای یادگیری مهارت های بیشتر برای این پست، وقت و انرژی بگذارم. اگر مسئله ای هم پیش بیاید که نیاز به مهارت های بیشتر و بهتری از مهارتهای من داشته باشد، زمین و زمان را به هم میدوزم تا به دیگران بفهمانم که نیازی به یادگیری بیشتر نیست و مشکل از همان مسئله ی پیش آمده، بوده است که شعور نداشته و نفهمیده که چطور باید بروز کند!

گاهی به جای اینکه لباس مهارت های مورد نیاز یک پست را بر تنمان کنیم، به هر زور و زحمتی هست،لباس تنگ مهارت های خودمان را بر تن پست احرازی مان می کنیم.غافل از اینکه با این کار دنیای خودمان را محدود و محدودتر کرده ایم.

در زندگی غیر شغلی هم همین است.چیزهایی که نمی دانیم(و می شود که بدانیم) ،غالباً زندگی بهتر و حال خوبتری را نصیبمان می کنند تا چیزهایی که می دانیم.چون فکر می کنم این مسیری است که کمک می کند ذهن و زندگی مان رشد و توسعه یابد. و بسیاری اوقات، حتی برای استفاده از همان دانسته های قبلی(از نوع غیر آگاهانه)،ناگزیریم همین مسیر را برویم.

هر وقت با آدم هایی که یادگیری برایشان مهم نیست مواجهه می شوم یاد حرف های محمد رضا شعبانعلی می افتم که از توارث عمودی و افقی صحبت می کرد.

بیائید سری به دنیای حیات وحش بزنیم. یک گراز  نورسیده را تصور کنید که چگونه با دنیا مواجهه می شود.چگونه یاد می گیرد زنده بماند.شکار کند.از خودش و بچه هایش مراقبت کند و الی آخر.قسمت زیادی از این آموزه ها را از طریق ژن هایش با خودش به دنیا می آورد و قسمت های دیگری را به تناسب ضرورت از محیط یاد می گیرد(البته اگر جان سالم به در برده باشد).این شیوه ی یادگیری،همان توارث عمودی است.

اما توارث افقی همه ی آن چیزی است که از این راه منتقل نمی شود.از جمله همه ی کتابها و نوشته ها و زبان ها و علوم و مهارتها و ابزار ها و غیره که در دنیای انسان ها موجودیت یافته است.

ما آدم ها، پتانسیل های هر دو نوع توارث را داریم و هر دو آنها لازمه ی زندگی ما هستند.اما خوب است گاهی با خودمان فکر کنیم سهم این توارث ها در زندگی ما چه ترکیبی دارد.آیا از آن دست آدم هایی هستیم که مثل آن گراز عزیز داستانمان، سهم توارث عمودی غلبه دارد یا مثل برخی انسان ها،سهم توارث افقی در زندگیمان چشمگیر است. که این دومی ،اگر آگاهانه سراغش نرویم،هیچگاه رشد نخواهد کرد. به عبارتی این نوع ارث، از آنهایی نیست که به ما برسد، این نوع ارث از آنهایی است که باید دنبالش برویم!.یعنی واکنشی نمی شود آنرا به دست آورد باید برایش "اقدام" کنیم.

این است که به نظرم می رسد، یادگیری پیوسته و مداوم تنها راه بالا بردن سهم توارث افقی در زندگی مان است.

 

۰ نظر ۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۲۹
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۵۸ ق.ظ

چرا باید در مقابل پیشنهادات رایگان محتاط باشیم

پیش نوشت: قبلاً در مورد دن اریلی توضیحاتی داده بودم (اینجا). در این مطلب هر چه می گویم یا از اوست یا از او آموخته ام.

 

آخرین باری که یک چیز رایگان به شما پیشنهاد شد را به یاد دارید؟ یک شربت رایگان در خیابان. یک غذای رایگان در یکی از هیئت های کوچه پائینی خانه تان. یک بلیط رایگان سینما یا تئاتر. یک سفر رایگان تفریحی از طرف شرکت. حضور در یک سمینار رایگان موفقیت. استفاده رایگان از یک شبکه اجتماعی. یک اپلیکیشن رایگان برای نصب روی موبایتان. یک سفر درون شهری رایگان و الی آخر.

بیائید کمی در مورد آخرین تجربه مان در این زمینه فکر کنیم.

اگر این پیشنهاداتی که به رایگان به ما عرضه شدند، با قیمتی به مراتب ارزانتر از قیمت واقعی شان به ما عرضه می شدند، مثلاً برای یک پرس جوجه با مخلفاتش، هزار تومان از ما طلب می کردند یا برای سمینار موفقیت، ده هزار تومان یا برای شبکه اجتماعی ماهی یازده هزار تومان، آیا باز هم آن پیشنهاد را با همان سرعت و ولع قبول می کردیم؟

 

روانشناسان آزمایشی ترتیب دادند که در آن دو گزینه را در مقابل شرکت کنندگان قرار دادند:

1-یک دلار بدهید و در مقابل یک کارت هدیه ده دلاری هدیه بگیرید

2-هشت دلار بدهید و در مقابل یک کارت هدیه بیست دلاری هدیه بگیرید

شما کدام را انتخاب می کنید؟

 

بعد از آن گزینه ها را کمی تغییر دادند:

1-یک کارت هدیه ده دلاری رایگان 

2-هفت دلار بدهید و یک کارت هدیه بیست دلاری هدیه بگیرید

حالا کدام را بر می گزینید؟

 

اما نتیجه آزمایش: در حالت اول اکثریت افراد گزینه دو را انتخاب کردند و در حالت دوم اکثریت گزینه یک را برگزیدند!

خودتان کمی گزینه ها را با هم مقایسه کنید و منفعت های هر گزینه را با گزینه های دیگر ارزیابی کنید و ببینید چرا این نتایج کمی عجیب به نظر می رسند.

 

این آزمایش و آزمایش های متعدد دیگر ،نشان داده اند که پیشنهادات رایگان، بسیاری از معادلات را به هم می ریزند و اثر عجیبی بر مغز ما می گذارند.

به نظر می رسد،ما وقتی که با قیمت صفر (رایگان) مواجهه می شویم عقلمان را از دست می دهیم. دیگر معادله و ارزیابی و سنجش به کارمان نمی آید.

 

بگذارید سه جمله از دن اریلی را که  این وضعیت و وضعیت های مشابه را توصیف می کند با هم مرور کنیم:

- صفر یک قیمت نیست.صفر دگمه داغ عاطفی است! منبعی برای هیجان زندگی نابخردانه.

- چیز هایی که هرگز به فکر خریدشان نیستیم، به محض اینکه رایگان می شوند، به طرزی باور نکردنی خواستنی می شوند!

- عرضه با قیمت صفر دلار و عرضه با قیمت یک دلار، زمین و آسمان فرق می کند!

 

در کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر، مثال جالب دیگری هست که خواندنش خالی از لطف نیست:

سایت آمازون دات کام، طرح فروشی می گذارد که به ازای هر خرید بالای 30دلار، هزینه حمل رایگان است(در صورتی که اگر خرید زیر 30دلار می بود، 3.95 دلار هزینه حمل به آن تعلق می گرفت).

بعد از این طرح، فروش در همه جای دنیا افزایش چشمگیری پیدا می کند بجز فرانسه. این استثنا باعث تعجب مدیران آمازون می شود و شروع به بررسی موضوع می کنند و می بینند که واحد فروش فرانسوی آمازون، این طرح را مقداری تغییر داده است. آنها برای خرید های بالای 30دلار، به جای هزینه حمل رایگان، یک فرانک (عددی ناچیز در مقابل30دلار) از مشتری مطالبه می کردند!. بلافاصله طرح را اصلاح می کنند و هزینه حمل رایگان می شود. افزایش فروش در فرانسه هم استارت می خورد.

 

مثال در این زمینه فراوان است، به عنوان نمونه ما حتی یک نوشیدنی با کالری صفر را به یک نوشیدنی با کالری 3، که تقریباً هیچ تفاوتی با هم ندارند، ترجیح می دهیم و حس می کنیم که نوشیدنی سبکتری نوشیده ایم و سالم تر هستیم!

 

افراد زیادی بوده و هستند که چه در زمینه کسب و کار و چه در سایر زمینه های زندگی، از این دگمه عاطفی انسانها استفاده یا سوء استفاده کرده اند.حتی امروزه بر پایه همین دگمه عاطفی، یک مدل قدرتمند کسب و کار تعریف شده است (فریمیوم). که شرکتهایی مثل گوگل یا اسکایپ یا فیسبوک یا تلگرام و غیره از آن بهره می برند.

نتیجه اینکه، به نظر میرسد ما انسانها، به محض مواجهه شدن با عدد صفر (البته نه در کتاب ریاضی بلکه در زندگی واقعی) و گزینه های رایگان، عقلمان پاره سنگ بر می دارد. بنابراین اگر می خواهیم عقلمان تا حدی سر جایش بماند، از این به بعد که حضور عدد صفر را حس کردیم(یعنی پیشنهادات رایگانی به ما عرضه شد) بهتر است کمی مکث کنیم ،طمأنینه بیشتری به خرج دهیم و ارزیابی مختصری انجام دهیم تا گرفتار این دگمه داغ عاطفی نشویم.(ظاهراً پیشینیان ما هم طور دیگری به این مسئله نظر داشته اند که گفته اند: مفت باشه کوفت باشه!)

این صحبت ها و بحث ها به این معنی نیست که همه گزینه های رایگانی که به ما عرضه می شوند، بد یا بی ارزشند، اتفاقاً برخی از آنها بسیار با ارزش هم هستند. نکته مهم این است که از جو گیری مان نسبت به صفر آگاه باشیم. بدانیم که بسیاری از گزینه های رایگان، واقعاً رایگان نیستند و گاهی با خودمان حساب کنیم که در مقابل به دست آوردن این چیز رایگان، چه چیزی را هزینه می کنیم؟

 

جدای از این بحث، فکر می کنم در این عالم، هیچ چیز رایگان نیست. هر چیزی بهایی دارد حتی اگر ما متوجه آن هزینه کرد مان نشده باشیم.ممکن است برای بدست آوردن چیز رایگانی، نقداً چیزی پرداخت نکرده باشیم ولی ممکن است از وقت مان، از انرژی زندگی مان، از کیسه عزت نفس مان، یا از خیلی جاهای دیگر مان، هزینه ای به مراتب بیشتر پرداخته باشیم.

 

پی نوشت: ربط مستقیمی به مطلب بالا ندارد ولی بی ربط هم نیست.دلم می خواهد این بیت مولانا را هم کنار این مطلب بگذارم:

هر که او ارزان خرد ارزان دهد  //  گوهری،طفلی به قرصی نان دهد

 

۰ نظر ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۸
سامان عزیزی
جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۴۳ ب.ظ

یک کتاب،برای یک سال

وقتی که سالها پیش، برای اولین بار به صورت نظام مند تر با خطاهای بصری(همان خطای دید) آشنا شدم به خودم گفتم "هیچ وقت به سادگی به چیزی که می بینی اعتماد نکن" ولی فکرش را هم نمی کردم  روزی برسد که همین حرف را چندین بار شدید تر و عمیق تر، در مورد "فکرم" (آنچه در ذهن می گذرد) به خودم بگویم. 

وقتی شروع به مطالعه در حوزه روانشناسی شناختی کردم و کمی با نحوه فکر کردنم و تصمیمات و انتخاب هایم آشنا شدم، متوجه شدم آنقدر شناختم از فرآیندهای ذهنم کم بوده است که می توانستم همان مقدار شناخت از ذهنم را هم نادیده بگیرم و بگویم در حد هیچ بوده است!

کسی که این بلا را به سرم آورد یک روانشناس برجسته به نام "دنیل کانمن" بود. برخی از تحقیقات و مطالعاتش را در کتاب های مختلفی خوانده بودم ولی تا قبل از آشنایی با متمم ،به صورت جدی و متمرکز نوشته هایش را نخوانده بودم.

کتابی که قصد دارم معرفی کنم، کتاب "تفکر، سریع و کند" اوست.

 

کانمن متولد 1934 است و چند دهه از عمرش را صرف تحقیق و پژوهش در حوزه روانشناسی شناختی کرده است. او در سال 2002 برنده جایزه نوبل اقتصاد شد .نوبل اقتصاد برای کسی که اقتصاد دان نیست، ولی تحقیقاتش آنقدر بر نظریه های اقتصادی تاثیر گذاشته که رشته جدیدی به نام "اقتصاد رفتاری" را پایه گذاری کرده اند.

این کتاب برنده جایزه بهترین کتاب آکادمی ملی علوم و جایزه کتاب لس آنجلس تایمز و برگزیده منتقدان کتاب نیویورک تایمز به عنوان یکی از ده کتاب سال 2011 شده است.

راستش را بخواهید کتابهای دیگری هم خوانده ام که فهرست جوایزشان بسیار بیشتر از این کتاب بوده است و برخی از آنها را اگر نمی خواندم هم، تغییر خاصی در زندگی و نگرشم ایجاد نمی شد.می خواهم بگویم این فهرست جوایز را صرفاً برای جو گیر کردن خواننده نوشتم.

با اطمینان بالایی می گویم که نگاه شما به خودتان،زندگی تان، زندگی دیگران و آنچه بر شما می گذرد، قبل و بعد از خواندن این کتاب، بسیار متفاوت خواهد بود. البته به شرطها و شروطها.

اگر فکر می کنید این کتاب 681 صفحه ای از آن کتابهایی است که دستتان می گیرید و شروع به خواندن می کنید و در مدت کوتاهی تا آخرش را می روید جلو، باید بگویم که چیز زیادی دستگیرتان نخواهد شد و آنچه را هم که آموخته اید و با خودتان گفته اید "چه جالب"!، بعد از مدت کوتاهی ،بدون اثر خاصی در زندگی تان، به دست فراموشی خواهید سپرد. احتمالاً تنها کابردش هم بشود پُز دادن در جمع کتاب خوانان و غیر کتاب خوانان و به رخ کشیدن چند اصطلاح و واژه و اسم چند خطای شناختی.

فکر میکنم این کتاب از آن کتاب هایی است که حداقل باید یک سال روی میزتان باشد. کمی بخوانید.فکر کنید.فکر کنید.فکر کنید.مصداق پیدا کنید.مصداق پیدا کنید.مصداق پیدا کنید. همه مصداق ها هم از زندگی ذهنی و شخصی خودتان و در مرحله بعد دیگران. باز هم کمی دیگر بخوانید و دوباره همان پروسه.

 

حیف است این کتاب را سریع بخوانید.فست فودی نمی شود از کانمن آموخت. باید آنقدر روی اجاق تان بگذاریدش که حسابی جا بیفتد. باید کند با کانمن جلو رفت. 

 

چند جمله ای هم در مورد محتوای کتاب:

این کتاب در پنج بخش تدوین شده است.37 فصل که به تشریح و توضیح این پنج سر فصل می پردازد.

کانمن برای توضیح فرایند های ذهن ما، در ابتدا آنها را در قالب دو سیستم(سامانه) فرضی خوشه بندی می کند و نحوه کار هر سیستم را به تفصیل بیان می کند.

مزایا و محدودیت های هر سیستم را بیان می کند.آنقدر جنبه های مختلف این دو سیستم فرضی را برایمان نمایان می کند که وجودشان را کاملاً لمس کنیم.طوری که خروجی های این فرایند ها را بتوانیم به خوبی تشخیص دهیم.

بعد از آن تعدادی از خطاهای اساسی ذهن را تشریح می کند. خطاهایی که از شناختنشان کاملاً متعجب خواهیم شد.از حضور همیشگی شان در تمام تصمیم گیری ها و انتخاب هایمان، جا خواهیم خورد. از بدیهی بودن بعضی از آنها و همزمان نادیده گرفتنشان از جانب خودمان شوکه خواهیم شد.

از دور زدن های مغزمان خواهد  گفت. از ناگزیر بودن مغز در دور زدن ها.از کمک هایی که این دور زدن ها در حفظ بقای انسان ها داشته اند.همچنین از بلاهایی که همین دور زدن ها به سرمان آورده و می آورد.

با نحوه تصمیم گیری و کاربردهای آن با هر دو سیستم آشنا خواهیم شد.تحقیقات مختلف این حوزه را مرور خواهیم کرد. راهکارهایی که تا حدی به کمکمان می آیند تا از خطاها کم کنیم،معرفی می شوند.

از اعتماد به نفس بیش از اندازه مغز همه ما سخن خواهد گفت و پیامد های مثبت و منفی  این اعتماد بیش از اندازه را برایمان نمایان خواهد کرد.

از نگاه جالب و متفاوتش به شادی و زندگی شاد چیزهایی خواهیم آموخت که همیشه به کارمان می آید.

و مطالب و موضوعات دیگری که هر کدامشان می تواند فکر ما را ماه ها به خودش مشغول کند و هر کدامشان می تواند دیدگاه و نگرش ما را به بسیاری از موضوعات دگرگون کند.

کانمن این کتاب را بعد از چند دهه تحقیق و بررسی نوشته است.یعنی عصاره نابی است از چندین و چند سال تحقیق و پژوهش و تجربه او و بسیاری از همکارانش. همکاران و شاگردانی که هر کدامشان به تنهایی هم حرف های بسیاری برای گفتن دارند.

 

اگر کتابخوان هستید، پیشنهاد میکنم حتماً این کتاب را بخوانید ولی لطفاً مثل خیلی از کتابهای دیگری که خوانده اید نخوانیدش. اگر هم کتابخوان نیستید باز هم بخوانیدش تا درک بهتری از تجربه هایی که داشته اید و خواهید داشت پیدا کنید.

 

از آنجا که من کمی آدم خودخواه و کم شعوری هستم،انسان های زنده ی معدودی هستند که وقتی دعا می کنم، از خدا بخواهم از عمر من کم کند و به عمر پر برکت آنها بیفزاید، ولی در همین لیست محدودم،کانمن قطعاً یکی از آنهاست.

 

برای شروع می توانید اسمش را در سایت TED بزنید و سخنرانی هایش را گوش کنید و لذت ببرید.

همچنین می توانید با متمم و درس هایش در مورد آموزه های کانمن شروع کنید.که به نظر من بهترین گزینه است.

 
۰ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۳
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ق.ظ

عمق استراتژیک و برخی مصداق های غیر تخصصی آن

اصطلاح "عمق استراتژیک" مانند بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات دیگر حوزه "استراتژی"، از دل مباحث نظامی بیرون آمده است.

عمق استراتژیک در ادبیات نظامی، به فاصله ی بین خط مقدم جبهه های جنگ تا مراکز محوری و اصلی مانند پایتخت،مراکز جمعیتی بزرگ، صنایع مهم نظامی و غیر نظامی و غیره، گفته می شود.در واقع ،برخورداری از عمق استراتژیک بالا، باعث می شود که میزان آسیب پذیری کاهش پیدا کند.

 

طبیعتاً در این تعریف، فاصله ی جغرافیایی مد نظر است. مثلاً اگر در مرز های یک کشور که وسعت جغرافیایی زیادی دارد و مراکز اصلی در فاصله ی زیادی از مرزها قرار گرفته باشند، جنگی رخ دهد،این کشور از عمق استراتژیک بالایی برخوردار خواهد بود. در مورد کشوری با مساحت کم و فاصله ی کوتاه مراکز از مرز ها و خط مقدم، این مسئله برعکس خواهد بود.

معمولاً یکی از اهداف دفاعی(یا تهاجمی) فرماندهان نظامی کشورها، افزایش عمق استراتژیک است. مثلاً کشوری مانند آمریکا با برپایی پایگاه های نظامی در نقاط مختلف دنیا که چند ده هزار کیلومتر با مرزهایش فاصله دارد در پی افزایش عمق استراتژیکش است(البته احتمالاً این یکی از اهداف این کار باشد).

مثال در این زمینه فراوان است و با کمی دقت می شود کشور های مختلفی را برای درک این مفهوم پیدا کرد.از دورترین کشورها بگیرید تا همین خاور میانه خودمان. (حتی برخی کشور ها بوده و هستند که توافق می کنند عمق استراتژیک یکدیگر باشند.)

جدای از این توضیحات، فکر میکنم محوریت فاصله جغرافیایی در تعریف عمق استراتژیک، کم کم به سمت کمرنگ شدن خواهد رفت(هر چند که به نظر میرسد هیچگاه نمی توان آنرا نادیده گرفت). دنیای امروز با دنیای پنجاه سال قبل و قبل تر از آن تغییرات اساسی ای را تجربه کرده است و بسیاری از جبهه ها از روی زمین به دنیای سایبری و دیجیتالی تغییر مکان داده است که معادلات بسیار متفاوتی با دنیای قدیمی ما دارد. بگذریم.چون موضوع بحث من این مسئله نیست.

 

همچنانکه بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات استراتژی از دنیای نظامی ها وارد حوزه کسب و کار شده است، به نظر می رسد اصطلاح "عمق استراتژیک" هم از این قضیه مستثنی نیست. هرچند که شاید به اندازه سایر اصطلاحات، در حوزه کسب و کار رایج نشده است. بسیاری از شرکت ها و سازمان ها هستند که مفهوم"عمق استراتژیک" در موردشان مصداق پیدا می کند.طبیعتاً در صحنه نبرد کسب و کار ها و بازارها.

 

داشتم فکر میکردم که این اصطلاح، اگر کمی غیر دقیق باشیم!، می تواند در مورد افراد هم صادق باشد(البته در صحنه نبرد زندگی-به عنوان یک استعاره-نه الزاماً نبرد افراد با یکدیگر، بلکه در مورد نبرد یک فرد با مشکلات و مسائل مختلف زندگی هم همچنین).

به عنوان مثال، اگر ذهن و روحمان را به عنوان یک مرکز محوری و مهم در زندگی مان در نظر بگیریم، برای مواجهه با دنیای بیرون ،عمق استراتژیک مان را چگونه تعریف می کنیم. برای تجدید قوا و پشتیبانی چه گزینه هایی تعریف کرده ایم. مثلاً فردی ممکن است خلوت کردن در خودرو شخصی اش را انتخاب کرده باشد،فرد دیگری دیدار با دوستی صمیمی و همراه را، فرد دیگری کتاب را برگزیده باشد(باز هم به عنوان دوستی صمیمی و همراه)، دیگری رفتن به خانه ای در دنیای دیجیتال را(وبلاگی،وبسایتی یا هر جای دیگری)،آن دیگری رفتن به دل طبیعت را و الی آخر.

فکر می کنم یکی از تفاوت های مهم انسان ها با یکدیگر، در انتخاب عمق استراتژیک شان باشد!

 

پی نوشت: قسمت دوم صحبت هایم در این مطلب را می توانید جزو حرف های بی سر و ته یا شطحیات در نظر بگیرید.

 

۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۶
سامان عزیزی
شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

خلاصه کتاب هنر شفاف اندیشیدن(فایل pdf)

 

مطالبی که در این فایل خواهید دید خلاصه ای است از کتاب "هنر شفاف اندیشیدن" رولف دوبلی که توسط عادل فردوسی پور،بهزاد توکلی و علی شهروز به فارسی ترجمه شده است.

ذکر چند نکته در مورد این خلاصه ضروری به نظر می رسد:

  • فکر میکنم کتاب رولف دوبلی، خودش یک خلاصه است!. در واقع او سعی کرده است که تعداد زیادی از خطاهای شناختی انسان ها را لیست کند و توضیحات مختصری در مورد هرکدامشان بدهد.
  • نقد های زیادی به این کتاب وارد شده است ولی من فکر میکنم این کتاب با وجود همه نقد ها و نواقصش، ارزش خواندن دارد.
  • به نظر میرسد که خواندن این کتاب و به طریق اولی خواندن خلاصه ای از این خلاصه در این مطلب، برای کسانی مفیدتر خواهد بود که حداقل مطالعاتی در حوزه روانشناسی شناختی داشته اند و با مباحث این حوزه آشنایی حداقلی دارند.
  • دسته بندی ای که برای خلاصه کردن این خطاها انجام داده ام(خطاهای مرتبط با دنیای درون-خطاهای مرتبط با دنیای بیرون-خطاهای مرتبط با دنیای بین فردی و ارتباطات) هیچ مبنای علمی ای ندارد و شما صرفاً به عنوان راه حلی برای دسته بندی و جدول بندی آنها در سه ستون روی آن حساب باز کنید!
  • این خلاصه را برای خودم برداشته بودم و ممکن است برای شخص دیگری کاربرد نداشته باشد(در واقع یک خلاصه برداری شخصی است و با نیت انتشار برای دیگران تدوین نشده است) ولی فکر کردم ممکن است برای کسانی که این کتاب را خوانده اند و به حوزه روانشناسی شناختی علاقه مند هستند جهت مرور و یادآوری خطاها  کمی مفید باشد
  • پیشنهاد میکنم قبل از خواندن کتاب هنر شفاف اندیشیدن، کتاب های "تفکر،کند و سریع" اثر دنیل کانمن، "قوی سیاه" اثر نسیم طالب، "نابخردی های پیش بینی پذیر" اثر دن اریلی و "53 اصل تصمیم گیری" اثر روبرت گانتر را مطالعه کنید. در واقع اگر میخواهید لیستی که رولف دوبلی در کتابش معرفی می کند، برایتان معنی داشته باشد و کمک کند که خطاها، تا حدی در خودآگاه تان نفوذ کنند و در خاطرتان بمانند، شاید باید به عنوان پنجمین کتاب سراغ آن بروید!

 

برای دانلود فایل خلاصه کتاب روی این لینک کلیلک کنید: دریافت خلاصه کتاب هنر شفاف اندیشیدن (حجم: 141 کیلوبایت)
 

 

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۳
سامان عزیزی

 

ما معمولاً فکر می کنیم اگر دانش مان را افزایش دهیم و مرتب مطالعه کنیم،این دانش و مطالعه در عمل مان هم تجلی خواهد یافت. حتی گاهی افراط می کنیم و چنین می پنداریم که اگر در حوزه ای، دانش و مطالعه ما بیشتر از متوسط رفت، هر صاحب عملی باید از سنگ محک و ارزیابی ما بگذرد تا نمره قبولی بگیرد! 

اما همانطور که قبلاً در مطلب دیگری(نا یادگیری در عمل) نتایج برخی تحقیقات را در این زمینه خدمتتان گزارش کردم، اینطور نیست.

امروز یاد حکایتی افتادم که قبلاً در "فیه ما فیه" مولانا خوانده بودم. احساس کردم این حکایت ،تا حدی نزدیکی مفهومی  با آن بحث دارد و ممکن است در بخاطر سپردن این مفهوم به ما کمک کند.بنابراین حیفم آمد آنرا اینجا نقل نکنم.

تیتری هم برای حکایت در نظر گرفتم(البته امیدوارم جناب مولانا هم راضی باشند) : غربیل شناس

 

می گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم؟

گفت: آنچه داری گِرد است و زرد است و مجوّف است.

گفت: چون نشان های راست دادی، پس حکم کن که آن چه چیز باشد؟

گفت: می باید که غربیل باشد.

گفت آخر این چندین نشان های دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی از قوت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟.


غربیل:  همان "غربال" به معنای "الک" و "خاکبیز" است.(غربیل کردن همان الک کردن است).

شبیه این:

بلادت: کند هوشی-کند ذهنی-کودنی

مجوّف: میان تهی

 

۰ نظر ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۷
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ

ده فرمان برند سازی هیجانی(خلاصه)

برای اینکه بهتر بتوانیم با این ده فرمان ارتباط برقرار کنیم، تصور کردن یک شرکت که برای آن برندسازی هیجانیِ موثری انجام شده است،کمک شایانی می کند. احتمالاً "اپل" نمونه مناسبی باشد.

ده فرمان برند سازی هیجانی:

 

1-تغییر تمرکز سازمان از مصرف کنندگان به مردم

مصرف کنندگان کسانی هستند که محصول را می خرند اما مردم کسانی هستند که با محصول زندگی می کنند.

2-تغییر تمرکز از محصول به تجربه

محصول،تنها نیازها را ارضا می کند اما تجربه،امیال و آرزوها را.

3-تغییر تمرکز از صداقت به اعتماد

صداقت سازمان یکی از ضروریات است و مصرف کننده از سازمان انتظار دارد اما اعتماد حسی درونی است که در بلند مدت ایجاد می شود و مردم را به سازمان نزدیک می کند.

4-تغییر تمرکز از کیفیت به مزیت

کیفیت یک ویژگی مفروض و مسلم است اما این کسب مزیت است که می تواند فروش را افزایش دهد.

5-تغییر تمرکز از سازمانی متمایز به سازمانی ایده آل

6-تغییر تمرکز از هویت به شخصیت

هویت برای برند به معنای شناسایی توسط دیگران است اما شخصیت فراتر از آن بوده و به معنای برخورداری از کاراکتر و گیرایی ذاتی است.

7-تغییر تمرکز از وظیفه به احساس

8-تغییر تمرکز از همه جا بودن به حضور حسی

9-تغییر تمرکز از ارتباط به گفتگو

10-تغییر تمرکز از خدمت به رابطه

ارائه خدمت بر فروش متمرکز است اما ایجاد رابطه،بلند مدت است و احترام و مزیت های دو طرف را در بلند مدت در نظر می گیرد.

 

پی نوشت: خلاصه شده از قسمتی از کتاب "مدیریت استراتژیک برند" اثر "کوین لین کلر" ترجمه عطیه بطحایی (انتشارات سیته)

 

۰ نظر ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۳
سامان عزیزی