زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

سه شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۳، ۰۴:۰۷ ب.ظ

تولید مثل!

تصمیم به بچه دار شدن چگونه تصمیمی است؟

اینکه ما طبق چه اصول،اهداف،ارزش ها،نیازها،غرایز یا هر دلیل عقلی و غیر عقلی دیگری تصمیم بگیریم که یک انسان دیگر به این کره خاکی اضافه کنیم یا نه؟ چرا و چگونه تصمیم میگیریم که به این سوال جواب آری بدهیم؟چرا و چگونه تصمیم میگیریم که جواب نه بدهیم؟

به نظر میرسد که طبیعت ابزار این عمل طبیعی را در طبیعت ما کار گذاشته است. به عبارت دیگر اگر فقط به روند طبیعی و تکاملی انسان به عنوان یکی از حیوانات زمین بنگریم ،ما انسانها نیز باید همچون سایر حیوانات،بر اساس طبیعت و غریزه مان رفتار کرده و در جهت بقا و تکامل نسل،اقدام به تولید مثل نماییم.

برایم بسیار پیش آمده که از کسانی که بچه دار شده اند پرسیده باشم که دلیل بچه دار شدنتان چه بوده است؟ (البته بجز انهایی که میگویند به اتفاقی،صاحب فرزند ناخواسته ای شده اند!-و آه که چقدر این اتفاق برای من مایه درد و رنج عمیقی است که جوابی بجز لال شدن برایش نداشته ام-)

غالباً جوابهایی از این دست گرفته ام: که تا بوده همین بوده،همانطور که والدین ما ما رو بدنیا آوردند ما هم باید صاحب فرزندانی میشدیم، یا اینکه : بچه شیرینی زندگی است و بچه دار شدن کلاً خوب است! ، یا : ما که تشکیل خانواده دادیم و ازدواج کردیم و برای گرمی بخشیدن به زندگی مشترکمان داشتن بچه لازم است ، و تعدادی از همین قبیل جواب ها که شما نیز با نگاهی به اطافتان به سرعت برایتان قابل تشخیص خواهند بود.

به نظر میرسد بیشتر این جوابها از جنس همان جواب طبیعی اولیه باشد که لباس به ظاهر رنگین تری به تنش کرده ایم .

جوابهایی از جنس بودن.

بودن و هست شدنی که انسان تا قبل از هست شدن آنرا نمیشناخت!

به قول مولانای عزیز :ما نبودیم و تقاضامان نبود // لطف تو ناگفته ی ما میشنود

یا به قول اونامونو( که دغدغه بیشتر زندگیش روی جاودانگی و در و رنج ناشی از نرسیدن به آن گذشت) :ما انسانها با تمام وجود خواهان جاودان شدنمان هستیم و برای تسکین این میلمان هر کاری انجام میدهیم (هر چند که او در نهایت به این اعتقاد رسید که این جاودانگی و هست شدن در وجود فرد دیگر،پاسخ اصیلی به این نیاز بشر نیست). شاید یکی دیگر از دلایل تولید مثل ما میلمان به بقای نسل(یا همان جاودانگی عاریتی) باشد.ولی از نظر من همین هم از جنس بقاست و به همان دلیل طبیعی مان خواهد رسید.

بسیاری از دلایل ما در جواب آری گفتن به این سوال،اگر کمی دقیقتر و موشکافانه تر بررسی کنیم،به احتمال زیاد به این دلیل طبیعی مان باز خواهد گشت.

اما در این میان اگر بخواهیم انسان گونه تر فکر کنیم با چالش بسیار بزرگی مواجه خواهیم بود.

آیا ما زندگی را به عنوان یک فرصت مینگریم یا به عنوان یک جبر مهیج؟

به عبارتی آیا ما حق حیاتمان را به عنوان فرصتی لذتبخش،تجربه ای با ارزش،راهی با معنا یا لطفی ویژه می انگاریم یا اینکه زندگی میکنیم چون والدینمان خواستند ما زندگی کنیم و دنیا را آنقدر با معنی و بارزش نمیدانیم که این درد و رنج حیات را به فرد دیگری تحمیل کنیم؟!

میتوان براحتی تصمیم گرفت و میتوان از جنبه و پتانسیل انسانی هم بهره برد و کمی درباره اش فکر کرد.

کسی که راه فکر کردن را برگزیند ،حداقل کاری که کرده این است که از وجه تمایزش با حیوانات هم وطنمان در این کره خاکی،استفاده کرده است.

۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۳ ، ۱۶:۰۷
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۳، ۰۴:۰۳ ب.ظ

جنس انتخاب هایمان


گاهی برخی از انتخاب های زندگیمان از جنسی متفاوتند.

وقتی من میدانم که به دنبال یک خرمالوی خوبم، ولی هرچه میگردم فقط چیزی مشابه آن به اسم گوجه فرنگی پیدا میکنم،

سپس با ارزیابی گوجه ها ، همه آنهایی را که شباهت کمتری با خرمالویی که من به دنبالش هستم دارند کنار میگذارم تا به گوجه ای برسم که بیشتر از سایر گوجه ها شبیه خرمالوی من است.

گاهی این نوع انتخاب اجتناب ناپذیر است ولی اگر برای این انتخابم،دلایل دیگری غیر از اجتناب ناپذیری وجود داشته باشد،چگونه به آن خواهم نگریست؟

به این فکر میکنم که چه تعداد از انتخاب های زندگی ما از جنس این انتخاب بوده است؟

سهم خود آگاهی ما در انتخاب هایمان چقدر بوده است؟

بنایی که الان صاحب آنیم،آجرهایش از کجا آمده است؟

شاید بخش زیادی از  رضایت ما از زندگی به جنس انتخاب هایمان مرتبط باشد.

پی نوشت: نزدیک به چند ماهی است که برای یکی از بخش های سازمانمان از راه های مختلف به دنبال جذب نیروی کار هستیم.متاسفانه انتخابی که انجام دادم از نوع اجتناب ناپذیر است!

هرچند گوجه و خرمالو شباهت هایی با هم دارند ولی گوجه ،گوجه است و خرمالو ،خرمالو!


۰ نظر ۲۴ اسفند ۹۳ ، ۱۶:۰۳
سامان عزیزی
شنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۵۹ ق.ظ

حسادت شریعتی


توی نوشته قبلیم از دکتر شریعتی مثال زده بودم.ولی این چند روز همش با خودم فکر میکردم که من چقدر شریعتی رو میشناسم.

سالها پیش به توصیه پدرم شروع به خوندن بعضی از کتابهاش کردم.چندتا از سخنرانی هاشم گوش دادم.

راستش جسته گریخته ازش خوندم و نوشته هاش نتونست خیلی جذبم کنه،شایدم من نمیفهمیدم و شاید های دیگه.

از اون زمان خیلی میگذره و من هیچ وقت سمت شریعتی برنگشتم،تا اینکه به توصیه دو تا آدمی که هم خیلی دوستشون دارم و هم خیلی از نظر فکری قبولشون دارم تصمیم گرفتم این بار دقیقتر و منسجم تر برم سراغ نوشته های شریعتی.

رفتم و چند تا از کتابهاشو خریدم. بعد از کلی مزمزه کردن کتابها تصمیم گرفتم با "گفتگوهای تنهایی" شروع کنم.

نوشته اولشو خوندم تقریباً چیزی دستگیرم نشد،دوباره خوندم بازم همونطور بود،رفتم جلوتر چندتا از نوشته های دیگه رو خوندم اونها هم همینطور بودن برام. تا اینکه رسیدم به یکی از نوشته هاش که از اتفاقی که براش افتاده بود صحبت میکرد.

اتفاقی که باعث شده بود شریعتی و یکی از دوستان خیلی نزدیکش رو بازداشت کنن و به زندان ببرن.فارغ از تعریف این ماجرا، شریعتی از حسادتی که توی این ماجرا نسبت به دوستش پیدا میکنه حرف میزنه...

نمیگم هیچ وقت حسادت نکردم یا اینکه با این حس بیگانه م ولی تا جایی که یادم میاد اگر هم این حس بهم دست باشه خیلی کوتاه و مقطعی بوده و خیلی سریع تونستم ازش به سلامت عبور کنم، یادم نمیاد هیچ وقت آرزو کرده باشم جای کسی باشم حتی موفق ترین و برجسته ترین آدمهایی که قبولشون داشتم.

وقتی این نوشته ی شریعتی رو میخوندم به درک عمیقش از این حس درونیش حسودیم شد.به حسادتش حسودیم شد!


۰ نظر ۲۳ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۵۹
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۵۳ ق.ظ

شور چاشنی شعور یا شعور چاشنی شور

وقتی نگاهی به اطراف و اطرافیان خود می اندازم میبینم که هر گاه خودم یا دیگران بر سر منافعمان با کسی گفتگو میکنیم و این گفتگو با چاشنی شدید احساسات ما همراه بوده است،غالباً به عدم پذیرش توسط طرف مقابلمان انجامیده است، حتی اگر حق با ما بوده باشد.

معمولاً چاشنی احساسات شدید در یک گفتگو زمانی تاثیرگذار است که به صورت مستقیم و واضح با منافع ما مرتبط نباشد.شاید شما هم موارد زیادی ازاین دست گفتگوها سراغ داشته باشید.

دکتر شریعتی را در نظر بگیرید که با آن قدرت بیان کم نظیرش اگر قرار بود بر سر منافع شخصیش صحبت کند ،شاید هیچ گاه در ذهن ما ماندگار نمیشد .او بر سر دفاع از ارزش های انسانیی که مورد قبول خودش بود داد سخن سر داد.این سخنان با چنان احساس و قدرتی بیان شدند که هنوز هم با گذشت آن دوران و شرایط، باز هم میتواند خون را در رگهای شنونده اش به غلیان وا دارد.

برای گفتگو بر سر منافع شاید لازم باشد آرام سخن بگوییم تا فقط سخنانمان شنیده شود.

به نظر میرسد در این دوران، ما شرایط را به گونه دیگری رقم زده ایم، بر سر منافع مادی و کوتاه مدتمان ،منافعی که لحظه مان را پاسخگو باشد، یاد گرفته ایم با شدیدترین احساسات لجام گسیخته مان فریاد بزنیم و از حق لحظه ایمان دفاع کنیم ولی بر سر منافع و ارزش های انسانیمان،منافع جمعیمان که در نهایت به احقاق حق فردیمان منجر خواهد شد، یاد گرفته ایم در خفا،آرام و بیصدا سخن بگوییم تا مبادا...

ملت ما ملت پر شوری است و شاید هیچگاه نتوان این شور را از این ملت جدا کرد ولی باید و میتوان شعور بیشتری با آن همراه نمود.

به نظر نمیرسد که انسان تنها حیوانی باشد که احساس دارد، با نگاهی به جنگل هم میتوانیم احساسات شدیدی را که غریزه بر حیوانات شاید کم شعور تر از ما تحمیل میکند ببینیم.شاید یکی از وجوه تمایز ما با جنگلیان توانایی به تعویق انداختن احساسات شدیدمان باشد یعنی همراه کردن شعورمان با شورمان.


۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۵۳
سامان عزیزی
دوشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۳۵ ق.ظ

نوسانی میان شک و ایمان

بسیاری از اوقات به این نتیجه میرسم که زندگی برخی از ما نوسانی است میان شک و ایمان(نه الزاماً ایمان دینی).خیلی از اوقات در دنیایی از ابهام به سر میبریم،ابهام همان چیزی که بسیاری از ما از آن ترس داریم و از آن گریزانیم. شاید اگر بر این ترس مان غلبه کنیم،دنیای جذاب تر و شگفت انگیز تری منتظرمان باشد.

شاید این جمله زیبای رابرت براونینگ با بیان بهتری این مفهوم را انتقال دهد:


"آنچه آموختم از حیرت خویش

زیستن با شک است

شکی آغشته به ایمان

و سپس جستن ایمانی آغشته به شک"


۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۳۵
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۳، ۰۹:۱۹ ب.ظ

سرآغاز

مدتهاست که میخواهم بنویسم ،نه به خاطر اینکه فکر میکنم خیلی میفهمم و باید دیگران را مورد لطف قرار دهم!

نه به خاطر اینکه بنویسم تا بماند

و نه به خاطر اینکه فکر کنم نویسنده خوبی هستم!

می نویسم، گاهی برای فراموش کردن

گاهی برای به خاطر آوردن

گاهی برای آموختن

گاهی برای آنکه مرا می خواند

و گاهی برای تخلیه آنچه در ذهن و روحم میگذرد.

نوشته ام چه زیبا باشد چه زشت، چه سبک باشد چه فاخر!،چه ادبی باشد چه عامیانه،چه علمی باشد چه کوچه بازاری،چه درست باشد چه غلط،

هرچه که باشد،آنرا دوست خواهم داشت

نه به خاطر آنکه درست یا علمی یا ادبی یا فاخر یا زیبا ست، فقط بخاطر آنکه از آن من است و از من می آید حتی اگر غلط و کوچه بازاری و عامیانه و سبک و زشت باشد.

و این قطعا به این معنی نیست که ممکن است روزی به این نوشته ها نخندم.به این معنی نیست که نظرم و دیدگاهم تغییر نخواهد کرد که اگر اینگونه باشد به این معناست که نگرشم هیچ رشدی را تجربه نکرده است.


پی نوشت: این وبلاگ حاصل توصیه ی دوست بسیار عزیزی است. امیدوارم اگر روزی گذرش به این کوچه افتاد از توصیه اش پشیمان نشود.


۰ نظر ۱۷ اسفند ۹۳ ، ۲۱:۱۹
سامان عزیزی