زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۱۷۷ مطلب با موضوع «از زندگی» ثبت شده است

دوشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۷، ۰۵:۵۱ ب.ظ

تاکسی وطن

سر خیابان ایستاده بودم و منتظر تاکسی بودم.بعد از چند دقیقه دیدم که یک تاکسی نزدیک شد.سه مسافر داشت که عقب نشسته بودند. من هم داد زدم دربست!. دیدم هر سه مسافر به گیجی من می خندند. خوشحال از خندیدنشان سوار شدم.

هنوز در تاکسی را نبسته بودم که راننده گفت: ببینید این بوق بوق بوق شده ها چه بلایی سر مردم آوردن که همه انقدر درگیر مشکلاتشون شدن که حواس براشون نمونده.

گفتم: بله.

آنکه عقب و سمت راننده نشسته بود(که از این پس ایشان را آقای عین.ر می نامیم) گفت: حق دارید ولی هر چی سرمون بیاد حقمونه.اصلاً از ماست که بر ماست.

راننده که با جذبه ی خاصی صحبت می کرد گفت: آقا یعنی چی که از ماست که بر ماست. مگه ماست بندیه؟!. مثلاً ما چه کاری می تونستیم بکنیم که اینطوری نشه؟

گفتم: شایدم باید بپرسیم که چه کارهایی رو نباید انجام میدادیم که اینطوری نشه (حیف که اونجا نمیتونستم به وبلاگم لینک بدم:)

آنکه عقب و سمت شاگرد نشسته بود(عین.ش) گفت:آقای راننده من یه خرده عجله دارم اگه میشه تندتر برونید.

راننده که تا قبل از این درخواست، ماشین را در هر فضای خالی دو سه متر ای که جلوش میدید می چپاند(دقیقاً می چپاند!) با شنیدن این درخواست بادی به غبغب انداخت و گفت :خیالتون راحت! دیرتون نمیشه.

آنکه عقب و وسط(عین.و) نشسته بود گفت: مشکل جای دیگه ست وگرنه چرا باید دلار در عرض چند ماه چند برابر بشه؟ اینا همش توطئه ست.یه عده ای با کمک اونوری ها(منظورش مشاور امنیت ملی ترامپ بود!) میخوان ثروت این مملکت رو بالا بکشن.

آقای عین.ر در جواب گفت: توطئه چیه.وقتی این همه اختلاس و دزدی و دلالی هست چه احتیاجی به توطئه ست؟

در همین حال رادیو ماشین هم که روشن بود خودی نشان داد و یک کارشناس خبره! داشت در مورد ضعف های مدیریتی دولت و نقش آنها در وضعیت معیشتی مردم بزرگوار و انقلابی داد سخن میداد.

در حالی داشتیم به یک چهارراه نزدیک می شدیم آقای عین.ر گفت: آقای راننده میشه از خیابون بالایی برین؟

راننده که کمی عصبانی شده بود گفت: آقا مگه نمی بینی سه تا مسافر دیگه هم دارم؟دربست که نگرفتی؟

عین.ر گفت: همه که میدون پیاده میشن.از خیابون بالایی هم برین بازم میرسین به میدون.

خلاصه راننده با دریافت دو هزار تومان بیشتر راضی شد که از خیابان بالایی برود!

تقریباً اواسط خیابان بالایی بودیم که آقای عین.ش گفت: آقا لطفاً نگه دارین من همینجا پیاده می شم!

عین.ر که کارد میزدی خونش در نمی آمد،چیزی نگفت تا عین.ش پیاده شد و بعد از آن بوق بوق بوق بود که نثارش می کرد و میگفت :گفتم که هر چی میکشیم تقصیر خودمونه.نگه دار،نگه دار میخوام پیاده شم.

نرسیده به انتهای خیابان بالایی، عین.و گفت: آقای راننده به نظرم از همین مسیر برین و از پشت برگردین توی میدون.از جلو ترافیکش خیلی زیاده.

راننده قبول کرد. چند صد متر مانده به میدان عین.و هم پیاده شد!

راننده که همچنان مشغول چپاندن ماشین در فضاهای خالی بود یکدفعه صدای گوشخراشی شنید و روی ترمز کوبید.

سمت شاگرد را آنقدر به جدول کنار خیابان که از این جدول های بزرگِ ورود ممنوع کردن خیابانها بود نزدیک کرده بود که به شدت به سمت راست ماشین گیر کرده بود.

آمدم پیاده شوم دیدم شدت ضربه به در زیاد بوده و در سمت شاگرد باز نمی شود.

به راننده که دور ماشین میچرخید و مشغول بوق زدنهای بلند بلند بود گفتم :در باز نمیشه.میخوام پیاده شم.

گفت:  بشین.بشین الان راه میافتم.

گفتم: نه دست شما درد نکنه.من یه تاکسی دیگه میگیرم و میرم که شما هم به کار تون برسین.

با هر زور و زحمتی که بود از در سمت راننده پیاده شدم.

 

داشتم فکر می کردم که آیا همه ما می خواستیم به میدان برسیم؟

 


پی نوشت: احتمالاً وضعیت شما هم مثل من باشد.ماه هاست که در هر محفلی وارد می شوم بحث ها همین است.همه مشغول ناله کردن و بوق زدن هستند.جمع های خانوادگی، جلسات کاری،جمع دوستان، حتی صدا و سیما که تا قبل از این هیچ وقت نمی گذاشت از گل نازکتر بشنویم و حتی خودِ سران مملکت!

داشتم با خودم فکر می کردم که این بحثهای تاکسی اتوبوسی، واقعیتیه که هست. کناره گرفتن و مسخره کردن این محافل تنها راهِ کنار آمدن نیست. حالا که هرجا وارد شویم بحثها همین است چه کار مفیدی می توان انجام داد که به اندازه ی یک قدم کوچک رو به جلو باشد و استفاده ی مفیدی از بستر این واقعیت انجام داده باشیم؟

 

مدتیه که هر وقت وارد این جمع ها می شم، سه تا سوال رو مرحله به مرحله می پرسم:

- با لحاظ کردن شرایط امروزمون، برای پنج یا ده سال آینده توی چه نقطه ای وایساده باشیم برای تو راضی کننده ست؟

- خب به نظرت برای رسیدن به این نقاطی که گفتی چه کارهایی باید انجام بشه؟ میتونی پنج تا کار مهم رو که حکومت باید انجام بده بگی؟سه تا کار مهم هم که ما باید انجام بدیم بگو.

- فکر می کنی چه کارهایی رو  نباید انجام بدیم تا مثلاً ده سال دیگه به اون اهداف برسیم؟میشه پنج تا کار حکومت و سه تا کار خودمونو بگی که نباید انجام بدیم؟

 

شاید با خودتان فکر کنید که چه پیشنهاد بیخودی. اما من فکر می کنم حتی اگه با جوابهای پرت و پلا هم مواجهه بشیم باز هم یک قدم بحث های تاکسی اتوبوسی رو جلو تر بردیم چون در اغلب مواقع طرف وادار به کمی فکر کردن میشه. به این که چی می خواد؟راه رسیدن بهش چیه؟ آیا راه حل های کوتاه مدت می تونن ما رو به اون نقاط برسونن؟ و شاید کمی کمک کنه در تصمیم گیری های جمعی مون کمی(فقط کمی) بهتر عمل کنیم.

شاید این کار کمک کنه که مثل برخی از کارآفرینان هدفگذاری نکنیم که به قول محمد رضا شعبانعلی، هدفشون در این حد براشون شفافه که میخوان "موفق بشن" و مثل دکتر سریع القلم عمل کنیم و جاهایی که می خوایم باشیم رو حداقل برای خودمون شفافتر کنیم.

شاید یک روزی فهمیدیم که چگونگی ها می توانند سایه ی سنگینی روی خواسته ها بیندازند.

شاید روزی فهمیدیم که اگر به چگونگی ها فکر نکنیم، ممکن است برای رسیدن به یک خواسته مان، ده خواسته مهمتر را قربانی کرده باشیم.

شاید روزی فهمیدیم که برای داشتن جامعه ای بهتر، مجبوریم کم کم سیستمی فکر کردن را یاد بگیریم.

 

۰ نظر ۱۵ بهمن ۹۷ ، ۱۷:۵۱
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۷، ۰۶:۲۸ ق.ظ

همنشین

 
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد * به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
 
درین بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران * به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
 
ترازو گر نداری پس تو را،زو ره زند هر کس * یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد
 
تو را بر در نشاند او به طراری که می آیم * تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد
 
به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین * که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
 
نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد * نه هر چشمی نظر دارد،نه هر بحری گهر دارد 
 
بنال ای بلبل دستان، ازیرا ناله مستان * میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد
 
بنه سر گر نمی گنجی، که اندر چشمه سوزن * اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد
 
چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش می دار * ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
 
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی * حریف همدلی گشتی که آبی بر جگر دارد
 
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی * که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
 
 
میان نوشت: در تقویم این وبلاگ امروز را روز همنشین خوب اعلام می کنیم ;) البته از نوع دیجیتالش. امیدوارم همه ما نزد همنشینی مقیم شویم که او از دل خبر دارد.
 همنشینی با همنشین خوب هم شرایطی دارد که بد نیست قسمتی از این شرایط را از زبان جناب مولانا بشنویم:
 
چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست * گرچه با من می نشینی چون چنینی سود نیست
 
چون دهانت بسته باشد در جگر آتش بود * در میان جو درآیی آب بینی سود نیست
 
چونک در تن جان نباشد صورتش را ذوق نیست * چون نباشد نان و نعمت صحن و سینی سود نیست
 
گر زمین از مشک و عنبر پر شود تا آسمان * چون نباشد آدمی را راه بینی سود نیست
 
تا زآتش می گریزی ترش و خامی چون خمیر * گر هزاران یار و دلبر می گزینی سود نیست
 
 
پی نوشت: اشعار انتخاب شده را از دیوان شمس با تصحیح بدیع الزمان فروزانفر نقل کردم.
 
۱ نظر ۰۲ بهمن ۹۷ ، ۰۶:۲۸
سامان عزیزی
يكشنبه, ۹ دی ۱۳۹۷، ۰۴:۳۴ ب.ظ

مرگ ایده ها و تصمیم هایی که عملی نمی کنیم

شما تصمیم هایتان را چگونه می گیرید؟

آیا به محض اینکه حس کردید ایده خوبی به ذهن تان رسیده(یا الهام شده!) به تصمیم می رسید و وارد فاز عملی کردن تصمیم تان می شوید؟

یا وقتی ایده ای به ذهن تان می رسد شروع به تحقیق و بررسی و جمع آوری اطلاعات می کنید و جوانب و پیامد های مختلف تصمیم تان را می سنجید و بعد از آن برای عملی کردن یا نکردن ایده و فکر تان تصمیم می گیرید؟

 

در این مطلب قصد ندارم در مورد انواع تصمیم گیری یا روش های اصولی تصمیم گیری صحبت کنم.چندان سوادی هم در این زمینه ندارم.هدفم از نوشتن این مطلب صرفاً تاکید روی حالتی از حالت های تصمیم گیری است که احتمالاً همه ما در مقاطعی از زندگی درگیر آن شده ایم و خواهیم شد.مثالی که می زنم کسب و کاری است اما در حوزه های مختلف و مقاطع گوناگونی از زندگی ممکن است در این شرایط قرار بگیریم.

 

فرض کنید ایده ای برای کسب و کاری کوچک به ذهن تان رسیده است.چند روزی در آسمان ها سیر می کنید و از اینکه چنین ایده ای به ذهن تان رسیده در حالت کیفور ذهنی به سر می برید.بعد از چند روز(البته تعداد روزهایش بستگی به میزان هیجان انگیز بودن ایده و پتانسیل های جوگیری ما دارد) کم کم به این فکر می کنید که چطور می توانید این ایده را عملی کنید.

بوم کسب و کاری ترسیم می کنید و تلاش می کنید که با زبان بوم کسب و کار ایده تان را بررسی کنید.

شروع به تحقیقات بیشتری می کنید. ایده های مشابه را که عملی شده اند پیدا می کنید و سعی می کنید هر اطلاعاتی که می توانید در موردشان جمع آوری کنید.

میزان ارزش آفرین بودن کسب و کار تان را می سنجید و احتمالاً به این نتیجه می رسید که جامعه هدف تان حاضر است برای ارزشی که شما ایجاد می کنید پول خوبی پرداخت کند.

فرض کنید استراتژیست خوبی هم هستید و کسب و کار تان را از نگاه استراتژیک تحلیل کرده اید و بعد از آن وارد برنامه ریزی استراتژیک هم شده اید.

کم کم که از سیر در آسمانها دور می شوید و پا بر زمین می گذارید برخی از مشکلات و موانع پیش روی تان را هم می بینید.چند روزی درگیر فکر کردن به این مشکلات می شوید. برخی از آنها را که به صورت مشکل می دیدید به "مسئله" تبدیل می کنید و به فکر چگونه حل کردن شان می افتید. برخی دیگر هم همچنان به صورت مشکل برایتان باقی می مانند.

خلاصه اینکه درگیر پرورش و پختن ایده تان هستید و شروع به مشورت می کنید و وقتی به خودتان می آئید می بینید چندین و چند ماه گذشته و شما هر اطلاعاتی که می توانستید جمع آوری کرده اید.

نمی دانید چرا! ولی برای چندمین بار شروع به پرسیدن سوالات مختلف از خودتان می کنید.آیا واقعاً برآوردهایم درست بوده اند؟ آیا مردم حاضرند برای خدماتی که کسب و کار من به آنها عرضه می کند پول بدهند؟ همان قدر که من فکر می کنم پول می دهند؟ الباقی را خودتان بروید جلو.

 

فکر می کنم این شرایطی که توصیف شد را اکثر ما تجربه کرده باشیم.

در این توصیفات، فرضم بر این بود که اصول اولیه شروع کسب و کار را می دانیم،با ارزش آفرینی و استراتژی و برنامه ریزی و طراحی مدل کسب و کار و مواردی از این دست آشنایی داریم. منظورم این است که سوژه مورد نظر ما، اینها را می داند، از روش هایی اصولی و قابل اتکا ایده اش را پخته و پرداخته(و شاید بارها رفت و برگشت کرده) ولی در مرحله نهایی آن و قبل فاز عملیاتی کردن دچار سوالات فلسفیِ دوباره ای شده است!

 

به گمان من(و البته بسیاری از صاحب نظران حوزه کسب و کار :) )در این مرحله یکی از بهترین راهکارها این است که گام های اولیه در جهت عملی کردن ایده تان را بردارید. منتظر ماندن و دو دلی ای که پایه و اساس درستی ندارد شما را به مرگ ایده تان و کاهش انگیزه هایتان نزدیک و نزدیکتر می کند.

در حین برداشتن گام های عملی اولیه، اگر سنسورهایتان را فعال و تیز نگه دارید و به بازخوردها حساس بمانید مطمئناً جوانب بیشتری را خواهید،در های مختلفی را که قبلاً ندیده بودید خواهید دید(همچنین دیوار ها) و محکم تر می توانید روی ادامه مسیر یا تغییر مسیر یا حذف این مسیر تصمیم بگیرید.

 

مطمئناً منظورم این نیست که چشم بسته شیرجه ی عملیاتی بزنیم اما وقتی که همه پتانسیل های قبل از عملی کردن تصمیم مان را بالفعل کرده ایم و سنجش ها و تحلیل ها و ارزیابی هایمان را انجام داده ایم و همچنان دو دل مانده ایم و سر دوراهی نشسته ایم، مشغول حرام کردن زندگی مان هستیم.

 

در کتاب "پالی" که متعلق به سنت بوداییِ تراوده است حکایتی از بودا وجود دارد که به نظرم می تواند برای بهتر به خاطر سپردن این وضعیت کمک کننده باشد. هر چند استعاره ای که بودا در این حکایت به کار می برد در بستر دیگری و برای پاسخ به مسائل دیگری مطرح شده(و فکر می کنم در همان جایگاه هم می تواند جالب و آموزنده باشد) ولی چندان بی ارتباط به این حالتی که توصیف کردم نیست.

 

راهبی به نام مالونکیاپوتا نزد بودا می آید و پرسش هایی را مطرح می کند.پرسش هایی از قبیل :

آیا جهان جاوانی است یا روزی به پایان می رسد؟ آیا روحِ مستقل از بدن وجود دارد یا خیر؟ و خلاصه سوالاتی از جنس از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود.

بعد به بودا می گوید که اگر پاسخ قانع کننده ای به این پرسش ها بشنود،ترک دنیا خواهد کرد و باقی زندگی را مرید بودا خواهد بود.اما اگر پاسخ مقبولی دریافت نکند از صومعه بیرون می رود و زندگی راهبانه را کنار خواهد گذاشت.

بودا در جواب به او می گوید که هیچگاه قول نداده است که به این گونه پرسش ها پاسخ دهد.

بخشی از پاسخ بودا و استعاره ی "تیر زهرآگین" او را با هم بخوانیم:

"ای مالونکیاپوتا ،پرسش هایت همانند سخن مردی است که تیری زهرآگین او را زخمی کرده بود، اما چون دوستان و همراهان و خویشان و پیوندانش در پیِ آوردنِ پزشک و جراح برآمدند گفت:

نخواهم گذاشت تیر را بیرون بکشند مگر آنکه پیش تر بدانم که تیرانداز از طبقه ی جنگاوران بود یا از برهمنان، از بزرگان بود یا از بردگان...

نمی گذارم تیر را بیرون بکشید تا ندانم کمانی که مرا زخم کرد کوپا بود یا کداندا...

نمی گذارم تیر را بیرون بکشید پیش از آنکه بدانم پَری که در تیر بود پرِ کرکس بود یا حواصیل یا شاهین یا طاووس یا سیتالاهانو...

(و فهرست پرسش ها همینطور ادامه پیدا می کند)

ای مالونکیاپوتا! آن مَرد خواهد مُرد و هرگز به پاسخ پرسش هایش نخواهد رسید."

 

پی نوشت: حکایت بودا را از کتاب دوازده نظریه در باب طبیعت بشر،اثر لزلی استیونسن،دیوید هابرمن و پیتر متیوز رایت با ترجمه میثم محمد امینی(فرهنگ نشر نو) نقل کردم که این کتاب هم از کتاب پالی نقل کرده بود.

 

۲ نظر ۰۹ دی ۹۷ ، ۱۶:۳۴
سامان عزیزی

پیش نوشت: این نوشته چندان در و پیکر درست و حسابی ای ندارد. از آنجا که خودم هم مشغول دست و پنجه نرم کردن با این موضوع بوده و هستم بنابراین انتظار قوام داشتن از آن نداشته باشید. حالا اگر حال می کنید بسمه الله، مطالعه بفرمائید.

 

از وقتی که طبیعت بستر سازی می کند و عواملش را برای قوام بخشیدن به یک سیستم تازه کوچک مامور می کند و خروجی آن می شود "نوزاد"، تا چندین و چند سال بعد که این سیستم کوچک کم کم مرزهایش را با محیط، تفکیک شده تر می کند، با گوشت و پوست و خون در زندگی فرو می رود و لحظه ها را به کمال و تا جایی که طبیعتش اجازه دهد به معنای واقعی زنده می کند.

زنده کردن لحظه ها به نظرم چیزی است که در درون این سیستم اتفاق می افتد. یعنی با فرو رفتن با تمام وجود و غرق شدن در تجربه زندگی. هر چند سهم اراده و آگاهی در این غرق شدن پائین است اما باز هم اراده همان سیستم کوچک است که ما را در زندگی فرو می برد هر چند در محدوده ای که آنرا "آگاهی" تعریف کرده ایم کمتر به صورت ارادی ادراک شود.

اما هر چه هست، حاصل، اوج زنده بودن و زندگی است.لحظه را به تمامی زیستن است.غرق شدن و جاری شدن است.

اگر در این مراحل از این سیستم کوچک(که دیگر آنرا کودک می نامیم) دلیل این فرو رفتن هایش در لحظات زندگی را بپرسیم اصلاً سوال را درک نمی کند و احتمالاً تنها جوابش این است که "چون دوست دارد"، لذت می برد و به سویش می رود و انجامش می دهد و چنان در آن غرق می شود که انگار این آخرین کاری است که قرار است در دنیا انجام دهد.

 

با گذر زمان کم کم مرز هایش را تفکیک شده تر می کند و اینجاست که ذره ذره "چرا"ها سر بر می آورند. تحت تاثیر عوامل مختلفی که شاید یکی از قوی ترین هایش محیط(خانواده و جامعه و بستر رشد) باشد.

چرا ها شروع می شوند.چرا این کار را بکنم چرا آن کار را بکنم. چراها حاصل نیاز به هدفمندی و معنا هستند.

با گذر زمان سهم این بخش در زندگی بیشتر و بیشتر می شود.معرکه گیری چراها، معمولاً زمینی است پر از سردرگمی.پاسخ به چرا های مختلف در فعالیت های مختلفمان اغلب همسو و همراستا نیست و سرشار از تناقضات مختلف می شود.

خیل عظیمی از ما که وسط این معرکه گیر افتاده ایم تلاش می کنیم تا سر از پوسته ی معناهای کوچک بیرون بیاوریم و به جستجوی معنا یابی بزرگتری می پردازیم. ترمز عده ای در این مرحله کشیده می شود و جذب دستگاه های معنا دهی مختلف می شوند تا پاسخی هر چند متزلزل جلوی این مالیخولیای ذهنی بگذارند.

عده ی دیگری تخته گاز از دستگاه های معنا دهی می گذرند و پس از سرگشتگی های مختلف خودشان دستگاهی برای معنا دهی به زندگی خودشان می سازند.هر چند این هم صرفاً پاسخی به همان مالیخولیاست ولی حداقل از خودشان بر آمده و پتانسیل و انعطاف بیشتری در گذر زمان دارد. رنج و مشقت این عده معمولاً بیشتر از دسته ی قبلی است اما شاید بیرزد.

 

خیل "چگونگی" ها هم در کنار سایر عوامل، یکی دیگر از دلایل سر بر آوردن "چرا"هاست. در واقع ما وقتی با چگونگی های مختلف مواجه می شویم لاجرم "چرا" هم بیرقش را عَلَم می کند.

شاید این جمله بیان دیگر یا زاویه ی دیگری از آن گفته معروف نیچه باشد که می گفت: کسی که چرایی ای برای زندگی دارد با هر چگونگی خواهد ساخت.

هر چند که فکر می کنم منظور نیچه بیشتر روی "تحمل" بار چگونگی ها متمرکز است و اینجا بحث بیشتر روی "انتخاب" چگونگی هاست تحت تاثیر چراها.به هر حال "این" را گفتم که با "آن" قاطی نشود!

البته به نظرم وقتی که نیچه مراحل پایانی دگر دیسی هایش را تشریح می کند و به "آری مقدس" می رسد کم کم از تحمل و تاب آوری هم فاصله گرفته است.

 

فکر می کنم هرچه بزرگتر می شویم و از کودکی دورتر، سهم فعالیت های تحتِ لوای چراها در زندگی مان بیشتر می شود.حالا چه این چراها ارزشمند ارزیابی شوند و چه بی ارزش.

در نهایت می خواهم این را بگویم که اگر از زاویه ی نیازهایمان به این مقوله نگاه کنیم، فکر می کنم هم "چرا" و هم "بی چرایی" را می توانم زیر همین نیازها طبقه بندی کنم.

به نظر من نادیده گرفتن هر کدامشان دور شدن از تمامیت زندگی کردن و زیستن است.

لطفاً باز هم به تعادل برقرار کردن فکر نکنید! این دو در مقابل هم نیستند و در کنار همند.فقط سهم شان را می خواهند.اندازه ظرف هایشان بسته به هر شخصی احتمالاً متفاوت است.ریختن در ظرف یکی هم الزاماً به معنای کمتر کردن از ظرف دیگری نیست.

از طرفی منظورم فقط این نیست که مانند شناگری که ابتدا روی تخته ی شیرجه می ایستد و مسیرش را برنامه ریزی و ارزیابی می کند(مصداقی برای چرایی) و بعد در آب شیرجه می زند و با تمام قوا غرق شنا کردن می شود تا به مقصدش برسد، باشیم که این هم ارزشمند و تا حدی راضی کننده است و پاسخی است شایسته به بخشی از نیاز و مالیخولیایمان.

"بی چرایی" معنایش را با خود دارد. به دنبال هدفی نیست.مقصدی را جستجو نمی کند.نمی دانم چه نامی برایش بگذارم، از روی شوق است غریزی است سرشار از اشتیاق است ،شاید الزاماً بی معنا نباشد ولی فارغ از معناست، غرق شدن و فرو رفتن است.از جنس بزرگسالی نیست و به کودک شبیه تر است.

بی چرایی هم مانند چرا چیز عجیب و غریبی نیست.بی چرایی هر کس،درست مانند چرا، مختص خودش است و ممکن است در فعالیتهای مختلفی تعریف شود و باز ممکن است چرای شما بی چرای من باشد و بالعکس. مثلاً برای یکی زدن به دلِ جاده است و پرسه زنی بی هدف، برای دیگری نشستن و در و دیوار را نگاه کردن و بی قید بودن است،برای آن دیگری نصف شب به پشت بام رفتن و خیره شدن به آسمان است و دیگری رها کردن خود در دلِ بازی بچه ها و الی آخر.

 

حرفم مشخص است! برای اکثر ما بزرگسالی و تمرکز بیش از حد بر چرا و چراها عوارض جانبی دارد و آن کم شدن سهمِ "بی چرایی" های زندگی است.

اگر حواسمان به وزن بی چرایی ها در زندگی مان باشد احتمالاً بی وزنی را هم تجربه خواهیم کرد.

 

سهم بی چرایی های بزرگسالی شما چقدر است؟

 

پی نوشت: قطعاً در آشفته بازار این نوشته، تحت تاثیر خوانده ها و شنیده ها و تجربه های مختلفی بوده ام اما امیدوارم انتظار تفکیک آنها را نداشته باشید ;)

۰ نظر ۰۴ دی ۹۷ ، ۱۷:۵۰
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۹ ب.ظ

از فواید دوستان صمیمی

"یکی از خوبی های رفقای قدیمی و صمیمی این است که شما می توانید پیش آنها، خودِ خرتان باشید."

رالف والدو امرسون

 

۲ نظر ۲۸ آذر ۹۷ ، ۱۷:۱۹
سامان عزیزی
جمعه, ۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۳۲ ق.ظ

"به تدریج" و دو دام آن

در اغلب سال های زندگی ام(و نه در همه ی آن) و در بیشترِ حوزه هایش به حرکت تدریجی و پیوسته برای رسیدن به اهداف و مطلوب هایم اعتقاد داشته ام و دارم.

همه ی ما این بیت معروف جناب مولانا را خوانده یا شنیده ایم که می فرمایند:

" رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود "

شاید این بیت تا حد زیادی بیانگر مدل ذهنی ام در مسیر اهدافم باشد.

از دوره هایی در نوجوانی ام که گاهاً با خیالبافی یک شبه دانشمند شدن، یا یافتن گنجی بزرگ به اتفاقی، یا آرزوهایی از این دست به خواب شبانگاهی می رفتم بگذریم اکثر اوقات به این فکر می کردم که گام هایی که باید یکی یکی طی کنم تا به هدفم برسم چه گام هایی هستند. مسیر و نقشه راه را تا جایی که به عقلم می رسید ترسیم می کردم و اگر انگیزه ام و انگیزاننده هایم همراهی می کردند تلاشم را به جای خیالبافی های قبلی ام صرف پیمودن گام های مسیر می کردم.

در حوزه هایی که پیگیریِ شان کرده ام(و نه آنهایی که رهایشان کرده ام) لذت طی کردن مسیر و رسیدن به نقاطی که فکر می کردم ایستگاه هایی در راه رسیدن به هدفم هستند را چشیده ام و همین تصورِ در مسیر بودن خودش انگیزه ام را بیشتر هم می کرد.

اینها را از آن جهت عرض کردم که بگویم با حرکت تدریجی و آهسته و پیوسته رفتن بیگانه نیستم و حداقل تا لحظه ی نگارش این متن، هنوز جزو اصول و قوانین زندگی ام هست.

 

در تائید حرکت تدریجی، مؤید های مختلفی از حوزه های گوناگون وجود دارند. از الهام از روند های طبیعت بگیرید تا آموزه های تفکر  سیستمی.بنابراین در اینجا نیازی به قلم فرسایی من نیست که در مورد مزایای این نوع نگاه بنویسم. در نکته ی کوچکی هم که در ادامه خواهم گفت فرض را بر این گذاشته ام که در مدل ذهنی مخاطب این مطلب، این نوع نگاه مفید ارزیابی شده است.

نکته ای می خواهم یادآوری کنم نکته ی ساده و بدیهی ای به نظر می رسد اما در عمل، هم در زندگی خودم و هم در زندگی افراد و سازمان های مختلفی نادیده گرفتن و فراموش کردنش را شاهد بوده ام.

اینکه در این قدم برداشتن های تدریجی و حرکت آهسته و پیوسته، مقیاس و بستر، بسیار مهم و تعیین کننده هستند.

فرض کنید سوژه ی مورد بررسی ما، انسانی است که حرکت تدریجی را در مسیر هدفش یک گام بیست سانتی متری در نظر می گیریم. حالا فرض کنید مقیاس همین انسان مورد نظر به اندازه یک فیل(و در همان هیبت انسانی) تغییر کند. به نظرتان حرکت تدریجی و آهسته و پیوسته برای این مقیاس جدید همان بیست سانتی متر است؟

اگر بستر حرکت این انسان یک دشت هموار و مسطح باشد با زمانی که بستر حرکتش یک سراشیبی تند و سنگلاخ باشد، تفسیر درست از حرکت تدریجی و گام به گام یکسان است؟

 

با ثابت فرض کردن متغیر های دیگر در مسیر حرکت به سوی هدف، تقریباً مطمئن هستم که وقتی به این سوالها فکر می کنیم پاسخمان "نه" است و باز هم تا حد زیادی مطمئن هستم که اگر با دقت و صداقت به برخی حوزه های زندگی مان در عمل نگاه کنیم مواردی را پیدا می کنیم که چندان با قاطعیت نمی توانیم بگوئیم "نه".

به فردی فکر کنید که برای رسیدن به هدفی،مهارتهای لازم را به دست آورده ولی همچنان با توجیه کردن خودش با "حرکت تدریجی و گام به گام"، دنبال مهارتهای دیگری است.مثلاً سه سال برای کسب مهارتهای لازم برای این هدف تلاش کرده ولی به هر دلیلی(از ترس های مختلف گرفته تا اهمال کاری و شاید تنبلی) نمی خواهد تغییر مقیاسش را از ابتدای این سه سال تا نقطه ی انتهایش بپذیرد و همچنان قدم بیست سانتی متری را مصداق حرکت تدریجی تفسیر می کند.

به سازمانی فکر کنید که در سالهای اول شروع فعالیتش برداشتن یک قدم بیست سانتی متری، مصداقی مفید و صحیح برای حرکت تدریجی اش بود ولی بعد از گذشت چندین سال( با وجود تغییر مقیاسش و زمین بازی اش) همچنان و به دلایلی واهی، خودش را سرگرم همان قدم های بیست سانتی متری کرده و با شعار آهستگی و پیوستگی و سیستمی دیدن مسیرش خودش را توجیه می کند.

 

امیدوارم شما نتوانید مصداقی برای این نکته ی ساده در زندگیتان بیابید(البته در حوزه هایی که مهم می دانید و جزو اولویت هایتان است). چون معنی ضمنی وجود چنین مواردی در زندگی مان ،ظرفیت هایی استفاده نشده و منبع سوزی خواهد بود.

 

۲ نظر ۰۹ آذر ۹۷ ، ۰۲:۳۲
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۲۱ ق.ظ

وقت زندگی کردن

 

"ما همیشه در حال آماده کردن خودمان برای زندگی کردن هستیم اما هیچ وقت زندگی نمی کنیم."

رالف والدو امرسن

۱ نظر ۲۱ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۱
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۳۹ ب.ظ

چرا از تجربه کسب و کار، کمتر می نویسم؟

دلیل نوشتن این مطلب: یکی از دوستان متممی عزیزم پیغام داده بود که چرا کمتر در مورد تجربه هایم در حوزه کسب و کار می نویسم و دستور داده بود که حجم این مطالب را در وبلاگم افزایش دهم. این پست از جنس حرفهای نسبتاً شخصی ست که برای این دوست عزیزم می نویسم(و البته از قبل هم تصمیم داشتم بعضی حرفهایم را در این مورد اینجا بنویسم).این نکته را از آن جهت عرض کردم که همین ابتدا بتوانید برای ادامه دادن یا ندادن این پست تصمیم بگیرید.

 

پیش نوشت نامربوط: راستش را بخواهید نزدیک به یکماه می شود که چندان حوصله و رغبتی برای نوشتن در وبلاگ ندارم. طی این یکماه چند موضوع داشتم که می خواستم در موردشان بنویسم ولی هر کاری کردم نوشتنم نیامد!

بجز تلگرام که به خاطر یکسری امورات کاری و برخی ارتباطات ضروری، گاهی از آن استفاده می کنم، تقریباً همه ی شبکه های اجتماعی(از فیسبوک و اینستاگرام و توئیتر و الباقی) را مدتهاست که ترک کرده ام(البته بدون استفاده از راهکارهای محیّر العقول برای ترک!).تنها جایی که به آن دلخوش بودم فضای وبلاگ ها بود که مدتی است نفس کشیدن در این فضا هم برایم سختتر شده است و بجز چند وبلاگ معدود، وبلاگ خوانی را هم کنار گذاشته ام.دلایل زیادی دارد که قصد گفتنشان را ندارم.گاهی هم فکر می کنم شاید بخاطر حساسیت بیش از حد من است.نمی دانم.

به هر حال گفتم دلیل کم سو شدن اینجا را هم گفته باشم.

امیدوارم این بیماری ام زودتر بهبود پیدا کند تا به همان دلایلی که وبلاگ نویسی را بخاطرشان آغاز کردم، تمرینات نوشتنم را ادامه دهم.

 

دلایل کم نوشتن در حوزه ی کسب و کار:

اصلی ترین دلیلم این است که خودم را معلم و مدرس این حوزه نمی دانم. این دلیلم را از سه زاویه می توانم توضیح دهم:

اول- دانشم در حوزه کسب و کار، دانش جامعی نیست. فکر می کنم لازمه معلمی(یا حداقل حرف زدن و توصیه کردن) در این حوزه، دانش نسبتاً جامع(لطفاً به واژه "نسبتاً" توجه فرمائید) در فیلد های مختلف سواد کسب و کار است. درست است که به اقتضای کسب و کارمان در این زمینه مطالعه داشته ام و دارم ولی به نظرم تا رسیدن به سطح "نسبتاً جامع" فاصله ی زیادی دارم که همین فاصله مانع از نوشتن و زبان درازی ام می شود.

دوم- بحث جنس و اندازه ی تجربیات است. در حوزه کسب و کار تجربه نسبتاً کوتاه پانزده ساله ای دارم که گاهاً می تواند برای کسی مفید باشد(آنهم در شرایط خاصی).اگر حق صحبت کردن در مورد کسب و کار در فضایی مانند وبلاگ(یا هر رسانه ای) را یک بازه ی صد سانتی متری در نظر بگیریم، شاید بتوانم این حق را به خودم بدهم که به اندازه ی ده سانتی متر زبانم را دراز کنم.حالا نمی دانم از ده سانتی متر گذشته ام یا نه:)

سوم- هنر انتقال است. حتی اگر دو مورد دیگر را داشتم ،هنر انتقال آنها به کل مقوله ی جداگانه ای بود. فکر می کنم آنقدر که لازم باشد در زمینه کسب و کار، از این هنر بهره نبرده ام.

همینجا هم بد نیست که نظر شخصی غیر قابل اتکایم را در مورد این سه مقوله بگویم. من (در حوزه کسب و کار) برای کسی که مورد اول را داشته باشد ولی در مورد دوم تجربه ای نداشته باشد(و لو نا موفق)، حق حرف زدن قائل نیستم.

*

اما از این دلیل که بگذریم، شاید دلیل بزرگ دیگر این باشد که دغدغه ی کسب و کار را، نزدیک به دو سال است که از اولویت دغدغه هایم خارج کرده ام. اگر بخواهم بی پرده برایت بگویم که چرا این مورد را از لیست اولویت هایم به عقب رانده ام شاید اشاره به این موضوع که من برنامه های زندگی ام را برای تا پنجاه سالگی هدفگذاری کرده ام کافی باشد. منظور از این هدفگذاری این نیست که بخواهم در پنجاه سالگی بمیرم(البته اگر تا آن موقع هم زنده باشم)،اما با توجه به جمیع عواملی که در زندگی من دخیلند(که ممکن است در زندگی شخص دیگری کاملاً بی معنا باشند)، ترجیح داده ام و می دهم که روی همین چشم انداز بمانم.

مطمئناً تائید می کنی که اگر چیزی دغدغه ات نباشد نوشتن در موردش سخت و سخت تر می شود.

*

 دنیای کسب و کارها در اغلب موارد، دارد به سمت دنیای دیجیتال می رود. هر چند بسیاری از اصول بنیادی کسب و کار در هر نوع کسب و کاری ثابت هستند اما کسب و کار دیجیتال هم اقتضائات خودش را دارد که من دانش و تجربه ای در موردش ندارم(هر چند که علاقه مند هستم).

از طرفی ، مد این روزها ،صحبت کردن از استارت آپها و کسب و کار های دیجیتال است و صحبت در فضایی غیر از این فضا، معمولاً جذابیتی برای خوانندگان ندارد(راستش را بخواهی برای خودم هم چندان جذابیتی ندارد!). البته غیر از مد روز بودن این مسئله، واقعیت مهمی هم وجود دارد و آن اینکه احتمالاً بسیاری از آموخته های امروز و دیروز، چندان به درد فردای کسب و کارها نخورد.حتی غیر از اینکه به دردشان نخورد شاید مضر هم باشد چون فضای کسب و کار های آینده، ممکن است بسیار متفاوت از امروز باشد.

*

دلیل دیگرم وجود جایی مثل متمم است.

برایم زیاد پیش آمده که خواسته باشم در برخی حوزه های کسب و کار چیزی بنویسم اما وقتی درس های متمم را در این حوزه ها به یاد آورده ام از نوشتن منصرف شده ام. به قول جناب مولانا، "چون که صد آید،نود هم پیش ماست"(و در مورد من، چون که صد آید ده هم پیش ماست). مثلاً خواسته ام در مورد کار تیمی بنویسم، به درس های متمم در این زمینه فکر کرده ام و دیده ام حرفم یا تکراری است(با وجود درست بودنش از نظر خودم) یا ناقص است(در کنار جامعیت درس های کار تیمی) و چندین و چند نمونه دیگر مثل این.

خواندن مطلب من در این زمینه توسط یک مخاطب، مثل این می ماند که کسی به جای نوشیدن آب از سرچشمه(با وجود دسترسی آسان به آن) برود و آبهای گل آلود پائین دست را بنوشد. متمم از نظرم سرچشمه نیست ولی فکر می کنم براحتی می توانم تعبیر "دریچه ای به سرچشمه ها" را حداقل در حوزه کسب و کار، برایش به کار ببرم.دریچه ای به منابع بسیار زیادی در حوزه کسب و کار که اگر بیشتر از عصاره های متمم از این منابع، نیاز دارم ،می توانم سراغشان بروم و نیازی به نوشیدن از آبهای گل آلود پائین دست نداشته باشم.

گاهی از برخی دوستانم در عجب می مانم که چرا یک تکه از یک درس متمم را بر می دارند و با آن شروع به دوره و کلاس و وبسایت و غیره می کنند(با وجود اینکه می توانند جامعتر از آنرا که در دسترس همه است معرفی کنند. البته این موضوع را صرفاً در برخی حوزه های کسب و کار می گویم و نه همه ی سرفصل های متمم). تعجبم وقتی بیشتر و بیشتر می شود که متوجه می شوم برخی دوستان متممی هم در این دوره ها و کلاس ها و آموزش ها و غیره متقاضی هستند!. به هر حال بگذریم.این مسئله به من ربطی ندارد.

*

اگر همه این توضیحات را بپذیریم می توانیم وارد مرحله ی بعدی شویم که چیزی نیست جز بیان تجربه ها و آموخته های شخصی در حوزه کسب و کار.

فکر می کنم مفید ترین کاری که از کسانی که تجربه ای در کسب و کار دارند بر می آید، بیان تجربیات شخصی با لحاظ کردن برخی از مواردی که بالاتر اشاره کردم باشد. در واقع چیزی شبیه تعریف کردن خاطره. در تعریف کردن خاطره، هم تعریف کننده و هم شنونده می دانند که با یک تجربه شخصی مواجهند که در بستر و شرایط خاصی شکل گرفته است و غالباً با خطاهای حافظه و سوگیری های ذهنی آغشته است. این فرض باعث می شود که هر دو طرف نگاهی واقع بینانه تر و احتمالاً مفیدتر به بیان این تجربیات داشته باشند.

از طرفی حجم این نوع تجربیات،چه در کتابها وچه در فضای وب،آنقدر زیاد شده که به نظرم بهترین کار فیلتر کردن هوشمندانه این دست ورودی ها به مغزمان است.

 

اما در مورد بیان تجربه های مختصر خودم، تا جایی که در وسعم بوده(و مطمئناً کم و کاستی زیادی داشته و دارد) تلاش کرده ام.در این وبلاگ،کم و بیش مطالبی نوشته ام که از جنس تجربه شخصی در کسب و کار هستند. بیشتر از اینها را در کامنت هایم در متمم نوشته ام.بیشتر از هفتصد کامنت در متمم ثبت کرده ام که شاید حجم کامت هایی که از جنس بیان تجربه شخصی باشند نزدیک به نصف کل کامنت هایم برسد. اینطور نبوده که اگر حرفی داشته ام آنرا در متمم نگفته باشم و برای نوشتن در وبلاگم نگهش داشته باشم! چون فکر می کنم بهترین جا برای بیان تجربیات هر کدام از ما در حوزه کسب و کار زیر درس های متمم است(البته این صرفاً نظر و سلیقه ی شخصی من است و شاید با کمی جابجایی اولویت ها و اهداف هر کسی، رفتاری متفاوت به عنوان خروجی ببینیم).درس های متمم در حوزه کسب و کار،جامعیت نسبتاً خوبی دارند و در کنار این جامعیت، بیان تجربه های شخصی افراد می توانند کمک کننده تر از هر جای دیگری باشد. قطعاً در یک حوزه خاص، یادگیری کریستالی بهتر از یادگیری جزیره ای است. وقتی من در وبلاگم جزیره ی بسیار کوچکی از یک قاره بزرگ را به کسی نشان می دهم(مثلاً بحثی بسیار کوچک و جزئی در استراتژی،در مقابل بحث های کلان و جامع حوزه تفکر استراتژیک یا برنامه ریزی استراتژیک)، احتمال اینکه او را از تصویر کلی(که برای هر فعال کسب و کاری ضروری است) دور کنم بالاست.

 

در زمینه بیان تجربیات شخصی کسب و کاری در وبلاگم، خارج از توضیح بالا، اگر قصوری باقی بماند متوجه من است. قبلتر گفتم که این موضوع از اولویت دغدغه هایم خارج شده است ولی راستش را بخواهی یک موضوع دیگر هم هست: برخی اوقات نمی دانم از چه چیزی در حوزه کسب و کار صحبت کنم بهتر است(منظورم همان تجربه ها و خاطره هاست). شاید برای حل این مسئله سوال و دغدغه مستقیم دوستی مثل تو راهگشا باشد. بعد از فهمیدن مسئله تو چند حالت پیش می آید: یا در مورد آن موضوع خاص به کل تعطیلم که نتیجه مشخص است. یا چیزهایی ممکن است بدانم.این دانسته های اندک هم می توانند به صورت معرفی منابعی که می شناسم یا معرفی درسهایی از متمم یا برخی خاطره گویی ها بروز پیدا کنند که شاید کمک کننده باشند و شاید هم نه. این قسمت همان چیزی است که هم جزو دغدغه ها و اولویت هایم هست و هم با کمال میل انجامش می دهم.

 

۱ نظر ۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۳:۳۹
سامان عزیزی
دوشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۳۹ ب.ظ

تفالی به نیچه (پنج)

درباره ی مگسان بازار

 

"بگریز، دوستِ من، به تنهایی ات بگریز! تو را از بانگ بزرگ مردان، کَر و از نیش خُردان، زخمگین می بینم.

جنگل و خرسنگ نیک می دانند که با تو چه گونه خاموش باید بود. دیگربار چونان درختی باش که دوست اش می داری، همان درختِ شاخه گستری که آرام و نیوشا بر دریا خمیده است.

پایانِ تنهایی آغاز بازار است، و در آنجاکه بازار آغاز می شود همچنین آغاز هیاهوی بازیگرانِ بزرگ است و وِزوِزِ مگسانِ زهرآگین.

در جهان بهترین چیزها را نیز ارجی نیست تا آنکه نخست کسی آنها را به نمایش گذارد.مردم این نمایشگران را "مردان بزرگ" می خوانند.

مردم از بزرگی، یعنی از آفرینندگی، چیزی چندان نمی دانند. اما کششی ست ایشان را به نمایشگران و بازیگرانِ چیزهای بزرگ.

 

جهان گِردِ پایه گذارانِ ارزش های نو می گردد، با گردشی ناپیدا،  اما مردم و نام گردِ نمایشگران می گردند. چنین است راه و رسم جهان.

نمایشگر را جانی است، اما جانی نه چندان باوجدان. ایمان او همواره به چیزی است که بیش از همه دیگران را وادار به ایمان آوردن به آن می کند - ایمان به خویشتنِ خویش!

فردا او را ایمانی تازه است و پس فردا ایمانی تازه تر. او ،همچون مردم، حسی تند دارد و حال و هوایی گردنده.

در نظر اش وارونه کردن یعنی دلیل آوردن، و عقل مردم را دزدیدن، یعنی باوراندن.و خون نزد او بهین حجت است.

حقیقتی را که جز به گوش های تیز راه نیابد، دروغ می خواند و یاوه. همانا که او تنها به خدایانی ایمان دارد که در جهان غوغا برپا می کنند!

پُر است بازار از دلقکانِ باوقار. و ملت از مردانِ بزرگِ خویش بر خویش می بالد! اینان برایِ او خداوندگارانِ این دَم اند.

اما دَم بر ایشان زور می آورد و آنان بر تو زور می آورند و از تو نیز "آری" یا "نه" می طلبند. وای بر تو که می خواهی کُرسی ات را میانِ "باد" و "مباد" بگذاری!

ای عاشق حقیقت، بر این مطلق خواهانِ زورآور رشک مَوَرز! شاهبازِ حقیقت هرگز بر ساعدِ هیچ مطلق خواه ننشسته است.

از این ناگهانیان به پناهگاهِ خویش بازگرد.تنها در بازار است که با "آری؟" یا "نه؟" ناگهان بر انسان می تازند.

 

چاه های ژرف همه کند در می یابند. می باید دیری منتظر مانند تا بدانند چه به ژرفناشان فرو افتاده است.

کارهای بزرگ را همه دور از بازار و نام آوری کرده اند.پایه گذارانِ ارزش های نو همیشه دور از بازار و نام آوری زیسته اند.

بگریز، دوست من، به تنهایی ات بگریز! تو را از مگسانِ زهرآگین زخمگین می بینم. بگریز بدان جا که باد تند و خنک وزان است.

به تنهایی ات بگریز! به خُردان و بیچارگان بس نزدیک زیسته ای. از کینِ پنهانشان بگریز! آنان در برابر تو سراپا کین اند و بس.

بیش از این برای راندنِ شان دست میاز! آنان بسیار اند و سرنوشتِ تو مگس تاراندن نیست.

این خُردان و بیچارگان بسیار اند و ای بسا بناهای سرفراز که از چکّه های بسیارِ باران و رویش گیاهان هرزه از پای درآمده اند.

سنگ نیستی، اما چکّه های بسیار تو را سُفته اند و همچنان چکه های بسیارِ دیگر تو را از هم خواهند درید.

 

تو را از مگسانِ زهرآگین بستوه می بینم و می بینم زخم های خون آلوده را بر صد جایِ جانت.اما غرورت از خشم گرفتن نیز پروا دارد.

آنان با بی گناهی تمام از تو خون می طلبند. روان های بی خونِ شان تشنه ی خون است. از این رو با بی گناهی تمام نیش می زنند.

امّا، تو ای ژرف، رنج ات از زخم های خُرد نیز بس ژرف است و هنوز بهبود نیافته، باز همان کرمِ زهرآگین بر دست ات می خزد.

مغرور تر از آنی که به کشتنِ این ریزه خواران دست یازی.اما بپای که سرنوشت ات برتافتنِ همه ی بیدادهای زهرآگین نشود!

 

با ستایش هاشان نیز وزوز کُنان بر گِرد ات می گردند.اما ستایشگری شان نیز پیله کردن است و بس.می خواهند به پوست و خون ات نزدیک باشند.

تو را می ستایند همچون خدایی یا شیطانی. نزد ات لابه می کنند، چنانکه نزدِ خدایی یا شیطانی. از این چه سود! اینان ستایشگران اند و لابه گران و دیگر هیچ.

بسیار مهربانانه به نزد تو می آیند.اما این همانا زیرکیِ ترسویان است.آری، ترسویان زیرک اند!

با روان های تنگِ شان به تو بسیار می اندیشند و همواره از تو اندیشناک اند! سرانجام اندیشیدنِ بسیار به هر چیز اندیشناکی است!

تو را به خاطر تمام فضیلت هایت کیفر می دهند و آن چه بر تو می بخشایند تنها لغزش های توست.

از آنجا که مهربان ای و دادگر، می گویی: گناهشان چیست اگر که زندگی شان کوچک است! . اما روانِ تنگ شان می اندیشد که "هر زندگی بزرگ گناه است"

چون با ایشان مهربان باشی نیز خود را خوار شده می بینند و خوش رفتاری ات را با بدرفتاریِ نهانی پاسخ می گویند.

غرورِ خاموش ات ایشان را ناخوشایند است. و هرگاه چندان فروتن باشی که سَبُک جلوه کنی، شاد خواهند شد.

 

با شناختنِ هر چیزی در کسی آن چیز را در او شعله ور می کنیم.پس، از خُردان بپرهیز!

در برابر ات خود را کوچک می بینند و پستی شان در کینِ نهانِ شان به تو کورسو می زند و می تابد.

ندیدی که بسا هنگام چون نزدیک شان می شدی چه گونه دَم در می کشیدند و نیروشان چون دودِ آتش میرنده ترکِ شان می گفت؟

آری، دوستِ من،تو همسایگان خویش را مایه عذاب وجدانی. زیرا شایسته ی تو نیستند.از این رو از تو بیزارند و آرزومندِ مکیدنِ خونِ تو اند.

همسایگانت همیشه مگسان زهرآگین خواهند بود و آن چه در تو بزرگ است، همان بایدِشان زهرآگین تر و هر چه مگس وار تر کند.

بگریز،دوست من، به تنهایی ات بگریز! بدان جا که بادی تند و خنک وزان است! سرنوشت تو مگس تاراندن نیست.

 

چنین گفت زرتشت."


 

نقل از کتاب "چنین گفت زرتشت" نیچه با ترجمه داریوش آشوری.

پی نوشت: تفال های قبلی را در اینجا و اینجا و اینجا و اینجا می توانید مطالعه نمائید.

 

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۷ ، ۲۱:۳۹
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۵ ق.ظ

یک تقدیم متفاوت

کتاب تازه ی دکتر محمود سریع القلم با عنوان "اقتدارگرایی ایرانی در عهد پهلوی" منتشر شده است.هنوز کتاب را تهیه نکرده ام ولی یادداشت صفحه ی تقدیم آن در سایتشان منتشر شده است.

یادداشت زیبا و قابل تاملی است.بهانه ی خوبی است تا از فضای دو روز گذشته اینجا فاصله بگیریم(بگیرم). ;)

امیدوارم همه ما (و از جمله من)، بتوانیم تلاش کنیم تا به این سمت و سو حرکت کنیم.

 

تقدیم به ایرانیانی که در سال ۱۴۲۲ زندگی خواهند کرد به طوری که:

 

۱-در انتخابات، مردم به احزاب رأی خواهند داد نه افراد؛
۲-صادرات پتروشیمی ایران، سهمی جزء پنج کشور اول جهان را خواهد داشت؛
۳-در جاده­ ها، هر ۲۵ کیلومتر، یک بخش استراحت وجود خواهد داشت؛
۴-شهروندان هر چند ماه، یک کتاب خواهند خواند؛
۵-شخصیت شهروندان با دانش آنها هم زمان رشد خواهد کرد؛
۶-نارسایی­ های محیط زیستی با آموزش و فن­آوری روز حل خواهند شد؛
۷-به واسطه حمل و نقل عمومی، نیاز شهروندان به خرید اتوموبیل کمتر خواهد شد؛
۸-یک سوم نمایندگان مجلس از بانوان خواهد بود؛
۹-حداقل بیست میلیون توریست از ایران بازدید خواهند کرد؛
۱۰-هیچ شهروندی در سواحل دریای خزر و خلیج فارس، آشغال پرت نخواهد کرد؛
۱۱-چندین تلویزیون خصوصی با تلویزیون دولتی رقابت خواهند کرد؛
۱۲-شهروندان ۵۶ کشور مسلمان می­توانند بدون ویزا به ایران سفر کنند؛
۱۳-اخلاق مدنی به طور چشمگیری در ایران رشد خواهد کرد؛
۱۴-ایرانیان صاحب قرارداد اجتماعی خواهند بود؛
۱۵-میانگین سن وزرای کشور، بین ۴۰ تا ۴۵ سال خواهد بود؛
۱۶-تعداد دانشگاه هایی که مدرک دکتری می­دهند به زیر بیست خواهد رسید؛
۱۷-نرخ مهاجرت به حداقل خواهد رسید؛
۱۸-نظام بانکی و مالی بین­ المللی شریک و رقیب نظام بانکی ایران خواهد بود؛
۱۹-روابط ایران با عموم همسایگان، عادی و مسالمت­ آمیز خواهد بود؛
۲۰-شهروندان در رعایت آداب گفت و گو، قبول کردن تفاوت­ های فکری و رعایت حریم فردی، در منطقه خاورمیانه زبانزد خواهند بود؛
۲۱-ایران، قطب صنعت IT/ICT در خاورمیانه خواهد بود؛
۲۲-متخصصان و بنگاه های ایرانی، نقش عمده ­ای در امور تجاری و اقتصادی کشورهای همسایه خواهند داشت؛
۲۳-شهروندان با گذرنامه خود حداقل به ۱۴۵ کشور بدون ویزا می­توانند سفر کنند؛
۲۴-صادرات نفت و گاز ایران متوقف خواهد شد؛
۲۵-تصویر بیرونی از ایران: علمی، فن­آوری، فرهنگی و مدنی خواهد شد؛
۲۶-مهندسین و متخصصان ایرانی به همراه تبعه 35 کشور دیگر در تولید ایرباس مشارکت خواهند کرد؛
۲۷-رتبه اعتباری ایران در سرمایه­ گذاری به +A خواهد رسید؛
۲۸-و در نتیجه، هنر، معماری، ادبیات و فرهنگ ایران در دنیا مطرح خواهد بود؛
۲۹-درآمد سرانه به بالای بیست هزار دلار خواهد رسید؛
۳۰-و در نتیجه، اعتماد، صداقت، همکاری مدنی، نهاد خانواده و راست­گویی در کشور فراگیر خواهد شد.

 

۳ نظر ۱۹ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۵
سامان عزیزی