پنجره ای به وسعت زندگی
در پست قبلی، عکسی را گذاشته بودم که گفتم از نظر خودم دوست داشتنی ترین عکسی است که تا به حال گرفته ام.گفتم که این عکس برایم تداعی گر معانی و چیزهای زیادی است.
یکی از معانی ای که آن عکس برایم دارد، نقش آن پنجره است. پنجره ای که اعماق ذهن تاریکم را به روی روشنایی روشن می کند. نگاه و چشم انداز تازه ای را برایم می گشاید.چشم اندازی که ممکن است در نگاهت به زندگی و مناظر آن، تغییری اساسی به وجود بیاورد.
راستش را بخواهید،در طول زندگی ام ،از برخی کتاب ها که بگذریم، انسان های معدودی هستند که نقش آن پنجره را برای ذهن و فکرم داشته اند.یکی از آن انسان های عزیز، معلمم محمد رضا شعبانعلی است. معلمی که در چهار سال شاگردی کردنش، آنقدر روی فکر کردنم تاثیر گذاشته که خودم هم باورم نمی شود.
امروز، بدون هیچ مناسبتی! ،دلم می خواهد عزیز ترین عکسی را که گرفته ام، با همه وجود، تقدیمش کنم.
پی نوشت: و نسخه غیر دیجیتال آنرا می گذارم برای روزی که دوباره چشمم به دیدنش روشن شود.