زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۷ ق.ظ

مروری بر گزارش به خاک یونان-بخش سوم

پیش از این در دو پست جداگانه به مرور قسمت هایی از کتاب "گزارش به خاک یونان" نوشته نیکوس کازانتزاکیس پرداختیم.اگر تصمیم به مطالعه این مطلب دارید شاید بد نباشد اول نگاهی هم به دو بخش قبلی بیندازید.

بخش اول

بخش دوم

 

کازانتزاکیس بجز کتاب گزارش به خاک یونان(که جزو آخرین نوشته های اوست)، کتاب های دیگری هم دارد که بعضاً از این کتاب معروف تر شده اند. "آخرین وسوسه مسیح" و "مسیح باز مصلوب" از جمله این کتاب ها هستند.غیر از کتاب هایش(از جمله: "سن فرانسیس(سرگشته راه حق)"، آزادی یا مرگ"،"زوربای یونانی" و "مار و نیلوفر") نمایش نامه ها و سفرنامه هایی هم به تالیف در آورده است. او ترجمه های زیادی به یونانی انجام داد و تعداد زیادی از آثار برجسته را ترجمه کرده است.چنین گفت زرتشت نیچه،آثار هومر و دانته و گوته،آثار چارلز داروین و شکسپیر از جمله ترجمه های او هستند.

من چند مورد از کتاب های او را خوانده ام ولی فکر می کنم بهترین اثری که از او خوانده ام، همین گزارش به خاک یونان است.البته این نظر من است و اهالی ادبیات و کتاب، معمولاً نظری غیر از این دارند.

مترجمان بسیار خوب و بنامی زحمت ترجمه ی کتاب های کازانتزاکیس را کشیده اند که محمد قاضی، صالح حسینی و غلامحسین مصاحب از جمله آنها هستند.

بعید می دانم در این پست هم به پایان این مرور برسیم و احتمالاً در پست دیگری بخش های پایانی کتاب را با هم مرور خواهیم کرد.

 

کازانتزاکیس و خانواده اش بعد از اینکه کرت مورد حمله و تهاجم قرار گرفت به جزیره ناکسوس می روند و اقامت در آنجا را اینطور توصیف می کند:

این جزیره صفا و آرامش عظیمی داشت.همه جا توده های بزرگ خربزه،هلو و انجیر بود و دریایی آرام بر گردش.به ساکنان جزیره نگاه کردم.چهره هاشان مهربان بود.هیچ وقت از ترکان یا زلزله به وحشت نیفتاده بودند و چشمانشان بر آتش نبود. اینجا آزادی شوق آزادی را خاموش کرده بود.زندگی چون ورقه ای آب بی جنبش که با وجود تلاطم گاه به گاهی، هیچ گاه طوفان حسابی به پا نکرده بود، جریان داشت. در اطراف که قدم می زدم، اولین هدیه ای که متوجه اش شدم، امنیت بود. امنیت و چند روز بعد، ملالت.

 

در همین جزیره بوده اند که شبی پدرش او را با خود به باغی می برد تا چیزهایی به او بگوید

مدتی لب به سخن نگشود.وقت برگشتن که رسید،ایستاد و گفت: "در کرت انقلاب به درازا خواهد کشید.من به آنجا بر می گردم.سزاوار نیست که برادران مسیحی ام بجنگند و من اینجا در باغ ها گردش کنم.باید بروم.تو هم نباید فرصت را از دست بدهب.می خواهم برای خودت مردی بشوی"

دوباره ساکت شد،گامی چند برداشت و دوباره ایستاد:

می فهمی؟ یک مرد.یعنی مفید به حال سرزمینت. افسوس که نافت را برای درس و مشق و نه اسلحه بریده اند.ولی متاسفانه کاری نمی شود کرد.راه تو این است.آن را دنبال کن.می فهمی؟ درس بخوان تا کرت را در راه کسب آزادی یاری کنی.هدف تو باید این باشد والا مرده شور تحصیل را ببرند. معلم،کشیش یا سلیمان حکیم نمی خواهم بشوی.روشن شد؟ من تصمیم خودم را گرفته ام.تو هم تصمیم خودت را بگیر.اگر از راه سلاح یا قلم نتوانی کرت را یاری کنی،بهتر است دراز بکشی و بمیری.

 

تصمیمش را می گیرد و همه ی تلاشش را می کند تا در مدرسه فرانسویان شاگرد اول شود و می شود. بعد از مدتی  از روی فرهنگ لغت فرانسوی یک فرهنگ لغت یونانی تدوین می کند که ماه ها روی آن وقت می گذارد. بعد از تمام کردنش آنرا پیش مدیر مدرسه و ناظم مدرسه می برد تا در مورد کارش نظر بدهند.از زبان خودش بشنویم:

وقتی تمام شد با غرور آنرا نزد پی یر لورن،مدیر مدرسه بردم.او کشیش دانشمندی بود.کم حرف بود و چشمان خاکستری رنگ،لبخندی تلخ،ریش پهن نیمه سفید داشت.فرهنگ لغت را در دست گرفت،آن را ورق زد،از روی تحسین به من نگاه کرد و دستش را،گفتی به علامت تقدیس،بر سرم گذاشت.گفت:"کرتی جوان،کاری که کرده ای نشان می دهد روزی آدم مهمی خواهی شد.تو آدم خوشبختی هستی که در این سن و سال راهت را یافته ای.پژوهش، راهت این است.عنایت پروردگار شامل حالت باد"

آکنده از غرور سراغ معاون مدرسه،پی یر للیور،رفتم. کشیشی خوب چریده و شوخ و شنگ بود.می خندید و شوخی های رکیک تعریف می کرد و با ما بازی می کرد.تعطیلات هفته به یکی از باغ های اطراف مدرسه ما را به گردش می برد.همه با هم کشتی می گرفتیم،می خندیدیم،میوه می خوردیم،روی چمن ها غلت می زدیم و خستگی تمام هفته را از تن به در می کردیم.

بنابراین با شتاب سراغ پی یر للیور رفتم تا شاهکارم را به او نشان بدهم.او را در حیاط مدرسه یافتم.گل های زنبق را آب می داد.فرهنگ لغت را از من گرفت و ورق به ورق آن را نگاه کرد.هر چه بیشتر ورق میزد،قیافه اش برافروخته تر می شد.ناگهان آن را بلند کرد و به صورتم پرت کرد.فریاد زد:" خجالت نمی کشی؟ تو یک پسر بچه ای یا ریش سفید لرزانک؟ این کار پیرمردها چیه که وقتت را روی آن تلف کرده ای؟ به جای خنده و بازی و تماشای دختران، مثل یک پیر خرفت می نشینی و فرهنگ لغت ترجمه می کنی! یالله گم شو که قیافه ات را نبینم! از من داشته باش که اگر این راه را دنبال کنی،هیچ وقت به جایی نمی رسی! یک معلم بیچاره ی گوژپشت و عینکی می شوی. اگر به راستی کرتی هستی، این فرهنگ لغت لعنتی را بسوزان و خاکسترش را برای من بیاور.آن گاه در حق تو دعای خیر می کنم.خوب فکر هایت را بکن. حالا برو گمشو!"

سراپا گیج برگشتم.حق به جانب که بود؟ تکلیفم چه بود؟ کدام یک از دوراه درست بود؟ این پرسش سالها عذابم داد و زمانی که سرانجام به راه درست پی بردم،موهایم سفید شده بود. روحم میان پی یر لورن و چی یر للیور در نوسان بود.به فرهنگ لغت نگاه می کردم که واژه های یونانی با خط قرمز ریز در حاشیه آن نوشته شده بود و از یادآوری نصیحت پی یر للیور دلم می شکست.نه، من شهامت سوزاندن و بردن خاکسترش را برای او نداشتم.سال ها بعد، وقتی سرانجام به موضوع پی بردم،آن را در آتش افکندم.اما خاکسترش را جمع نکردم، چون پی یر للیور مرده بود.

 

با دو نفر از دوستانش "انجمن دوستان" را اهدافی عالی تشکیل می دهند و کتاب و بیانیه ای هم می نویسند و بعد از مدتی یک ناشر پیدا می کنند تا چاپش کند:

ماکولیس، در حالی که دست نوشته ها لوله می کرد گفت:" بچه ها،بارک الله.این خط و این هم نشان که روزی به نمایندگی مجلس برگزیده خواهید شد و مردم ما را نجات خواهید داد.در این صورت چرا به نیروها نپیوندید؟ من هم بیانیه صادر می کنم. یالله دست بدهید!"

اما من ابا کردم و گفتم:" تو فقط به فکر بیچاره ها هستی.ما به فکر همه هستیم.هدف ما بزرگتر است"

ناشر،رنجیده خاطر پاسخ داد:" ولی ذهن شما کوچکتر است. تصور می کنید ثروتمند ها را هم می توانید با خود همرای کنید؟ مثلی است معروف که : زنگی به شستن نگردد سفید. از من داشته باشید که آدم ثروتمند وضعش رو به راه است و نمی خواهد چیزی را دگرگون کند، نه خدا ،نه کشور و نه زندگی مرفه خود را. در این صورت هر چه می خواهید دَرِ  آدم کر را بزنید. خروس های جوان من، شما بیایید با بیچاره ها شروع کنید،با آنها که رو به راه نیستند، با مظلومان، و الا، سراغ ناشر دیگری بروید.به من می گویند: آقای پرولتاریا."

 

جایی می گوید:

هر انسانی در کارزار با دشمن،هیئت او را به خود می گیرد. کارزار با خدا، حتی به قیمت نابودی ام،مرا شادمان می ساخت.او برای آفریدن دنیا، گل بر می گرفت، من کلمات را بر گرفتم.او انسان ها را آفرید که می بینیم بر روی زمین می خزند.و من، با هوا و تخیل، ماده های سازنده ی رویا، انسان های دیگری با روح بیشتر سرشته می کنم.انسان هایی که در برابر تاراج زمان مقاومت می کنند.در حالی که انسان های خدا می مردند، انسان های من زنده می ماندند.

اکنون، با یادآوری این غرور شیطانی، احساس شرم می کنم.اما آن وقت جوان بودم و جوانی یعنی ویران کردن دنیا، و در انداختن طرحی نو.

 

جایی در مورد تمدن و تمدن ها اینطور می گوید که:

تمدن در لحظه شروع ورزش،آغاز می شود. مادام که زندگی در تلاش برای بقاست-تا خود را از آسیب دشمن ایمن دارد و بر روی زمین باقی بماند- تمدن متولد نمی شود.تمدن لحظه ای به دنیا می آید که زندگی از نیازهای ابتدایی اقناع شده و در کار پرداختن به اندکی فراغت است.

این فراغت چگونه به کار برده شود، در میان قشرهای گوناگون اجتماعی چگونه تقسیم شود، چگونه تا حد غایی افزوده و پالوده شود؟ بر حسب چگونگی حل این مسائل، می توان ارزش و جوهر تمدن هر نژاد و دوره ای را داوری کرد.

 

و یک بار که در بیابان ها سیر می کرده،عابدی توصیه ای به او می کند که :

اینجا، در بیابان، همه ی صداها شنیده می شود. مخصوصاً دو صدا که تمایز آنها مشکل است.صدای خدا و صدای شیطان.فرزندم،مواظب باش.

 

و در جایی دیگر تحت تاثیر نیچه چنین می گوید:

نه، انسانی که در امید بهشت و ترس از جهنم است،نمی تواند آزاد باشد. شرم بر ما باد اگر همچنان در کار مست شدن در میخانه های امید و ترس باشیم. چه سال ها که زیسته و این را نفهمیده بودم! لازم بود پیامبر وحشی بیاید و چشمانم را باز کند!. تا کنون،اداره ی کامل دنیا را به خدا سپرده بودیم.آیا امکان داشت که نوبت انسان برای به دوش کشیدن مسئولیت-نوبت ما برای آفریدن دنیایی مخصوص خودمان،با عرق جبینمان- فرا رسیده باشد؟ 

به زودی در پست دیگری این مرور را ادامه خواهیم داد.

 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی