زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
جمعه, ۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۸:۳۱ ب.ظ

مختصر و مفید درباره معنا

قبلاً در این وبلاگ چند باری در مورد بحث معنایابی و معناسازی(و دغدغه داشتن/نداشتن برای آن) چیزهایی نوشته یا نقل کرده ام. امروز این متن کوتاه را که از یکی از سخنرانی های معلم خوبم مصطفی ملکیان نقل شده بود در کانال ایشان خواندم و به نظرم رسید که بسیار شفاف و مختصر این بحث را توضیح داده اند. فکر کردم شاید بد نباشد برای دوستانی که به اینجا سر می زنند نقلش کنم:

 

مطرح شدن / نشدن بحث معنای زندگی در زندگی فردی:

در واقعیت برای اکثر ما هیچوقت بحث معنای زندگی مطرح نمیشود.اینکه این سوال برای ما طرح نمی شود،علامت خوبی است یا علامت بدی است؟در اینجا فیلسوفان و روانشناسان به دو دسته بزرگ تقسیم میشوند:

1️⃣دسته اول:عمدتا گفته اند که علامت بدی است.انسان سالم(یا انسان آرمانی و یا انسان فرزانه)کسی است که این بحث برایش طرح شود.

2️⃣دسته دوم:کسان دیگری گفته اند اینکه این بحث طرح نمی شود علامت سلامت است؛وقتی بیمار می شویم این مسئله برایمان طرح میشود.

 

🔻اما بالاخره چرا این مسئله برایمان طرح نمیشود؟

پاسخ اول:معنای زندگی برای کسی طرح میشود که به بعضی از واقعیت های زندگی توجه کند.گفته شده پنج واقعیت بزرگ هستند که هرکس به یکی یا 2 تا یا 3تا یا 4 تا و یا هر 5تای اینها توجه کند،مسئله معنای زندگی برایش طرح میشود.(اکثر آدمیان در زندگیشان به این واقعیت ها توجه ندارند)

🔹1)بی قضاوتی جهان هستی:جهان هستی جهان بی قضاوتی است،با اینکه ما در زندگی مان قضاوت را دوست داریم،انواع قضاوت های زیباشناختی،اخلاقی،حقوقی و...می کنیم.اما واقعیت آن است که جهان هستی جهان بی قضاوتی است و ارزش داوری های من و شما را به پشیزی نمی خرد.خوبانی می میرند و بدانی می مانند،زیباهایی می میرند وزشت هایی می مانند،گاندی هایی میروند و هیتلرهایی می مانند. و بعد با مشاهده اینها از خود می پرسیم جهانی که این اندازه بی عاطفه است،آیا زندگی در آن ارزش زیستن دارد؟!

🔹2)زمان:زمان هر چیز زیبایی را زشت میکند.زمان هر چیز باطراوتی را بی طراوت میکند.زندگی ای که اینگونه است و با گذشت زمان به افول میرود این زندگی به چه دردی میخورد؟!

🔹3)مرگ:اگر بناست که بمیریم این زندگی کردن ما چه سودی دارد؟!

🔹4)وجود شر در جهان هستی:چقدر بدی در عالم پدید آمد و کیفر ندید.این غیر از مسئله بی تفاوتی هستی(واقعیت1)است.اینجا بحث این است:هستی طوری ست که کسانی می توانند درونش بدی کنند بدون اینکه  کیفر ببینند و کسانی می توانند درونش نیکی کنند بدون اینکه پاداش ببینند.جهانی که لزوما به نیکان پاداش نمی دهد و لزوما به بدان هم کیفر نمی دهد زندگی در آن چه ارزشی دارد؟!

🔹5)راز خدا:انسان در دوران کودکی اش فکر میکند همه مسائل با توجه به خدا معنادار میشود اما بعد هر چه پخته تر میشود اعتقاد پیدا میکند که بود و نبود خدا برای اینکه در این زندگی آب و رنگی پدید بیاید تاثیری ندارد.

 

🔻من بارها گفته ام،سیمون وی عارف فرانسوی یک نکته را دائم گوشزد میکرد :اگر بخواهیم کسانی که به خدا قائلند ماتریالیست نشوند،اعتقادشان را راسخ کنید به اینکه «خدا در امور این جهان،دخالتی به نفع کسی نمیکند»چون اگر کسی به وجود خدا اعتقاد داشته باشد و بعد اعتقاد داشته باشد که خدا به نفع نیکان دخالت میکند،وقتی این دخالت را نمی بیند میگوید:«پس خدایی وجود ندارد»برای اینکه به این حال نیفتد به او بگویید:نه یک شق سومی بین اعتقاد به خدای ادیان مذاهب و ماتریالیست هست و آن اینکه :«خدا وجود دارد ولی در امور دنیا دخالتی ندارد»

🔻خدا وجود دارد ولی در این عالم کودکانی با تومور مغزی به دنیا می آیند،خدا وجود دارد ولی در بوسنی و هرزگوین چهار تا بچه را در جلوی مادرشان در چرخ گوشت چرخ می کنند و بعد با آنها کتلت درست می کنند و به آن مادر می گویند:«این کتلت را باید بخوری»ولی خدا وجود دارد. اگر کسی انتظار دارد که با بود خدا چنین چیزی پدید نیاید،وقتی می بیند که پدید می آید،اعتقادش را به خدا از دست میدهد.

🔻خدا وجود دارد ولی در زلزله لیسبون 1755 مردی داستان عجیبی را بازگو کرد:«4 تا بچه ام و خانمم را از آوار بیرون کشیدم،کنار دیواری گذاشتم و بچه هایم یکی پس از دیگری مردند و من جلوی خانمم آنها را دفن کردم،او گریه میکرد و گفت که«دفن شان نکن»،گفتم «آخر اگر دفنشان نکنم برای تو چه سودی دارد؟دیگر که زنده نمی شوند.»وقتی چهارمین بچه ام را دفن کردم آمدم و دیدم که خانمم هم مرده است»همین جمله بود بود که ولتر پس از خواندنش گفت«دیگر بعد از این اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد من می گویم که احمق ترین احمق های روزگار است»سیمون وی برا اینکه این ولترها چنین نتایجی را نگیرند میگوید:پس برای اینکه به این نتیجه نرسیم که اعتقاد به وجود خدا یک حماقت محض است از اول برای همه جا بندازید که خدا وجود دارد ولی بود و نبودش برای زندگی این جهانی تاثیری ندارد.

 

پاسخ دوم: به حال روحی خود ما بستگی دارد.بعضی از انسانها حال روحی ای دارندکه بحث معنای زندگی برایشان طرح نمی شود و بعضی دیگر حال روحی شان چنان است که بحث معنای زندگی برایشان مطرح میشود.مثلا هایدگر می گوید:سه حال روحی هستند که اگر کسی داشته باشد مسئله معنای زندگی برایش طرح میشود:اگر کسی 1)دستخوش ملالت باشد یا2)دستخوش اندوه باشد و یا 3)دستخوش ناامیدی باشد.

 

مصطفی ملکیان،سخنرانی زندگی

@mostafamalekian

نظرات  (۲)

بنظر من این استدلال که خدا در امور این جهان دخالتی نمیکند بی شباهت به استدلال کسانی که فکر میکنند کارهای خوب رو خدا انجام میده و کارهای بد رو ما یا شیطان (البته خیلی به زبان ساده) نیست. چرا این عارف اصرار به وجود خدا داره و میخواد کل امورات جهان رو ازش بری کنه؟ اینم به نظر من (که البته تاکید زیادی روی نظر من دارم) به نوعی از همون اضطراب وجودی نشات میگیره که خدا یا دین رو از اساس به وجود میاره.

پاسخ:
سلام مهتاب جان
البته این چیزی که ملکیان از زبان سیمون وی نقل میکنه از جنس "استدلال" نیست. شاید بشه گفت که صرفاً یک "توصیه" ست. توصیه ای برای دیندارانی که اگر خدای ناکرده یک روز نشستند و کمی به فکر فرو رفتند! این تناقض اذیتشون نکنه و حالشون بهتر باشه.
از طرفی همین توصیه هم با موردی که شما اشاره کردین، هدف مشترکی رو دنبال نمیکنه. در واقع داره میگه فرض رو بر این بگیرین که خدا کلاً دخالتی در امور دنیوی تون نمیکنه(حالا چه خودش چه به وسیله شیطان رجیم:)
اما در مورد نتیجه گیری آخرتون(که این موارد از اضطراب وجودی نشئت میگیره) نمیدونم چی بگم. شاید به قول شما یک بخش هائیش از همین موضوع آب میخوره

سلام. مرسی از پاسخت. درسته شاید من کلمات اشتباهی انتخاب کردم. بنظر من، هم ایشون هم کسی که میگه خدا در امور دنیوی دخالتی میکنه دارن یه حرف رو میزنن. یه فرضی بر وجود خدا گرفتن حالا ایشون شاید میخواد مقدس ترش بکنه و بگه کاری به امورات جهان نداره (که با دیدن بدی های موجود در دنیا، راه آدم ها به بی اعتقادی به خدا نرسه) ولی الان بدتر شد. رو چه حسابی ایشون این توصیه رو میکنه. آیا نظر شخصیش هست؟ خب چطور میشه براساس یه نظر شخصی به کسی که قائل به وجود خداست بگیم خدا در امور این جهان دخالتی نمیکنه و انتظار هم داشته باشیم بپذیره؟ کما اینکه من بازم فکر میکنم اگر این توصیه  رو بپذیریم که خدا توی امور جهانی دخالتی نمیکنه، دیگه توی دین چیزی نمیمونه که بشه درموردش فکر کرد یا بهش اعتقاد داشت. آیا اینکه " پس برای اینکه به این نتیجه نرسیم که اعتقاد به وجود خدا یک حماقت محض است از اول برای همه جا بندازید که خدا وجود دارد ولی بود و نبودش برای زندگی این جهانی تاثیری ندارد." خودش شبیه همون تعصبی که توی ادیان هست، نیست؟ اینکه "بپذیرید که خدا هست"؟ حتی زمانی که میخوایم با یه بچه اولین صحبت ها رو درباره دین یا خدا بکنیم هم به مشکل میخوریم. خب مخاطب نمیگه چیزی یا کسی (خودش به معضل هست که چطور خطابش کنیم چون جنسش رو نمیدونیم) که در امورات این جهانی تاثیری نداره، چرا باید باشه؟ یا بر چه اساسی میگید هست؟ آیا صحبتش ادامه داره و میخواد بگه جهان دیگه ای هم هست و ...؟ (که البته بازم توی پذیرش توصیه ش احتمالا کمکی نکنه)

پی نوشت:  ببخشید اگر حرفهام بی ربط به موضوع اصلی نوشته ست.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی