زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۰ ب.ظ

بیائید در خوشحالی من شریک شوید

پیش نوشت: این پست محتوای خاصی نداره و هدفم از نوشتنش فقط این بود که دیگران رو هم در خوشحالیم شریک کنم. گفتم قبل از شروع بهتون بگم!

 

همیشه پنج شنبه ها رو دوست داشتم.احتمالاً بیشتر به خاطر اینکه فرداش جمعه بود! و قرار نبود بریم مدرسه. این احساس هنوز هم بعد از سالها دوری از فضاهای آموزشی ای مثل مدرسه و دانشگاه  همراهم هست.یعنی کلاً صبح های پنج شنبه خوشحالم:) همینجوری الکی.

اما امروز خوشحالیم از جنس دیگه ایه که فردا پنج شنبه ست. فکر میکنم این اولین باره که خوشحالیم برای پنج شنبه، درست برعکس احساس همیشگی ست(یعنی نرفتن به مدرسه). امروز بخاطر این خوشحالم که فردا قراره دوباره برم مدرسه.

مدرسه ای که انقدر دوسش دارم که حتی جمعه ها هم میرم سراغش. مدرسه ای که در طول سه چهار سال، خیلی بیشتر از همه دوران تحصیلاتم بهم یاد داده. آموخته هایی که انقدر یاد گرفتنشون برام دوست داشتنی بوده  و هست که حاضر نیستم حتی یک روزش رو تعطیل کنم و از مدرسه جیم بزنم(بزارین یکی از جیم زدن هامو براتون تعریف کنم: سه شنبه ها زنگ آخر کلاس شیمی داشتیم. چون نزدیک ظهر بود، من همیشه گرسنه م میشد.این بود که هر هفته با یکی از دوستام میرفتیم یه سطل ماست میخریدم و از نانوایی پشت مدرسه دوتا نون تازه میگرفتیم و میرفتیم کنار دیوار مدرسه و چنان با ولع میخوردیم که انگار بهترین غذای دنیاست(که واقعاً بهترین هم بود).یادمه آقای ناصری معلم شیمیمون چند بار مچمو گرفت ولی زیاد باهام کاری نداشت چون شاگرد اول کلاسش بودم!.البته خودش هم معتقد بود که درس های مدرسه به هیچ دردی نمیخورن. خلاصه نمیدونم چه مرضی بود که حتی اگه اون روز کلاً مدرسه نمیرفتم به اندازه اینکه برم و بعد جیم بزنم بهم نمیچسپید(نتیجه ش هم شد همین دیگه.چسب و چسپ نوشتن و یاد نگرفتن همین چیزا !)). اما این مدرسه جدیدم چیزهایی بهم یاد داده که به هیچ دردی نمیخورن الا برای زندگی کردن! منظورم اینه که مثل دوران تحصیلم چیزهایی یاد نمیده که بجز زندگی کردن، به درد همه چیز میخوره. 

با وجود اینکه این مدرسه سخت گیرترین مدرسه زندگیم بوده ولی هیچ وقت سختی هاش آزارم نداده. در واقع اینجا بود که فهمیدم "چوب معلم گر بود زمزمه محبتی/ جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را" یا "چوب معلم گله هر کی نخوره خله" یعنی چی. البته ما نه طفل بودیم و نه گریز پای(حالا شاید کمی خل باشیم-ولی بین خودمون بمونه) ولی دیدیم بیشتر آنچه برای زندگی(که کار هم جزء شه) نیاز داریم اینجا در قالب بسته های شیرین و دلنشین بسته بندی شده و آماده ست. دیدیم این مدرسه چقدر سر نخ برای دنبال کردن و یاد گرفتن تدارک دیده. و بالاخره بعد از مدتی دیدم که این مدرسه تبدیل شده به "بهشت یادگیری من".

خلاصه سرتونو درد نیارم، 650 نفر از دانشجو های این مدرسه چند هزار نفریمون قرار گذاشتیم که فردا جمع شیم و گِرد هم باشیم و حال خوشی رو تجربه کنیم. 

یک حال خوب در کنار معلم بینظیرمون (که فردا میخوام در آغوشش بگیرم).

مدرسه ما اسمش هست " متمم " .

 

 

 

۹۶/۰۵/۲۵
سامان عزیزی

نظرات  (۱)

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبایی دارید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی