زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

بعضی روزها ذهنم آنقدر درگیر افکار مختلف می شود که دلم میخواهد با مشت ضربه ای محکم نثارش کنم به امید آنکه ناک اوت شود.

گاهی دنبال دگمه ای در اطراف سرم میگردم!  شاید با زدن آن مغزم آرام بگیرد مثل زمان رفتن برقها در اتاقمان که یکباره غرق تاریکی و سکوت میشویم.

مشغول فکر کردن به مسئله ای هستم ناگهان موضوع دیگری یادم می آید ،در حال کاویدن موضوع اخیرم که میبینم دارم به مسئله ی سومی می اندیشم، هنوز سومی به جایی نرسیده، چهارمی از راه میرسد، چهارمی را نصفه نیمه رها می کنم چون یاد خاطره ای مرتبط با این موضوع افتادم، هنوز در خاطره غوطه ورم که یکباره احساس شدیدی را که در زمان آن خاطره داشتم زنده می شود، خونم به غلیان می افتد، کمی به خودم می آیم و می گویم، اغتشاش بس است، برگرد سراغ مسئله ی اول.

برمیگردم. چند ثانیه ای نگذشته که ریمایندر موبایلم صدایش در می آید و اعلام می کند وقت رسیدگی به موضوعی است که از قبل قولش را داده بودی. نگاهی به ریمایندرم می اندازم و با خودم می گویم بگذار تا نیم ساعت دیگر سراغش خواهم رفت، فعلاً مسئله قبلی را به سرانجامی برسانم. برمیگردم سر مسئله اول و سعی میکنم تمرکز کنم که اینبار ذهنم منحرف نشود. در میانه ی این تمرکز رضایتبخش تصویر صفحه موبایلم که موضوعی را یاد آوری میکرد از ذهنم محو نمی شود، تلاشم را میکنم تا نادیده اش بگیرم ولی انگار دست بردار نیست. وسط این تمرکز فکرم مشغول این شده که واقعاً کدامشان اولویت بیشتری دارد! نکند اینکه تصویر موضوع صفحه موبایلم که قصد محو شدن ندارد نشانه این است که مهمتر است؟ کمی با خودم کلنجارمی روم انگار پشت گردنم در این فاصله غیرعادی میخارد. کمی پشت گردنم را میخارانم. در همین حال به ذهنم خطور میکند که نکند این موضوعات وبال گردنم هستند که پشت گردنم میخارد! بعد با خودم می گویم احتمالاً برخی از این نویسندگان آبکی زبان بدن که کتابهای بازاری می نویسند هم در همین حال من بودند که باور کردند خاریدن پشت گردن به معنای وبال گردن بودن است. بعد با خودم می اندیشم که نباید در تحلیل این موضوعاتی که در ذهنم است مانند این نویسندگان آبکی فکر کنم.باید دقیقتر و علمی تر و مستندتر به این موضوعات بپردازم. بعد کمی خوشحال می شوم که فکر میکنم مانند آنها نیستم و قبراق تر از یک دقیقه پیش باز هم سراغ موضوع ذهنیم بر میگردم.

این بار با خودم می گویم که چون چند دقیقه پیش تمرکز کافی نداشتم بهتر است از اول موضوع را بررسی کنم. به اول داستان بر میگردم .کمی جلوتر که می روم به دلیل اینکه مسائل برای مغزم تکراری هستند، مغزم بی سر و صدا سراغ میانبرها می رود، گناهی ندارد میخواهد کمی انرژی ذخیره کند!. سعی میکنم جلویش را بگیرم، تا حدی موفق می شوم ولی احساس میکنم خسته تر از آنم که تمرکز لازم را  داشته باشم.

می روم کمی استراحت کنم. صفحه لپ تاپم را باز میکنم و برای استراحت ذهنی سری به وبلاگ یکی از دوستان خوبم میزنم. مطلب کوتاهی نوشته که میخوانم. میانه ی نوشته به سندی لینک داده است که آنرا باز میکنم.درگیر بررسی سند میشوم که در پائین صفحه لینک جذابی در مورد همین موضوع میبینم. ناخودآگاه وارد لینک جدید می شوم و میبینم اتفاقاً موضوع مفیدی است و رابطه زیادی با موضوع پست وبلاگ دوستم دارد. تا انتها میخوانم. به واژه ای تخصصی بر میخورم که هنوز معنای شفافی برایم ندارد.گوگل را باز میکنم و دنبال معنی آن میگردم. بر حسب اتفاق وبسایتی میبینم که نه تنها این واژه بلکه مفهوم کلی تر آنرا به طرز جالبی توضیح داده است.از خواندن این صفحه به وجد آمده ام که با خودم میگویم بهتر است مطلب بعدی آنرا هم بخوانم چون من که دیگر به این سایت بر نمیگردم و آنقدر تعداد بوک مارکهایم هم زیاد شده که اگر این را هم اضافه کنم احتمالاً هرگز آنرا نخواهم خواند. با این استدلال سراغ مطلب جذاب بعدی این سایت می روم و آنرا هم میخوانم. ساعتم را نگاه میکنم میبینم زمان زیادی گذشته و بهتر است دیگر ادامه ندهم. به وبلاگ دوستم بر میگردم تا کامنتی برایش بگذارم.

مشغول نوشتن کامنت می شوم و در قسمتی از آن میخواهم منبعی را که قسمتی از حرفم بر پایه آن است لینک کنم. وبسایت منبعم را گوگل میکنم و به صفحه اول میروم و خیلی اتفاقی میبینم که مطلب جدید و مرتبطی با موضوع مورد نظر من نوشته شده. حیفم می آید که نخوانم چون الان درگیر نوشتن کامنت در مورد همین موضوعم، بدون معطلی شروع به خواندنش میکنم. در نهایت باز میگردم و کامنتم را تمام میکنم.با خودم میگویم دیگر بس است باید برگردم سر مسئله خودم. و در گوشه ای از ذهنم ماشین توجیه م به کار افتاده و به من می گوید زیاد سخت نگیر، یادگیری کریستالی یعنی همین!

با خستگی ای بیشتر از قبل به فکر کردن در مورد موضوعم میپردازم ولی فکر دیگری به فکرهای قبلیم اضافه شده و آن اینکه واکنش دوستم به کامنت من چه خواهد بود. با خودم می گویم به واکنشش فکر نکن، بعد از تمام کردن این موضوع به وبلاگش سری خواهی زد و واکنشش را خواهی دید. با زحمت و دردسر موضوع را تمام میکنم.

یادم می آیدکه موضوعی را که ریماندرم یادآوری کرد تمام نکرده ام و وقت کمی برای اتمامش دارم. سراغش می روم و همزمان برنامه فردا یادم می آید که باید در مورد این موضوع در جلسه ای که دارم صحبت کنم. ذهنم درگیر فکر کردن به مسائلی که در جلسه باید مطرح کنم می شود.سعی می کنم انسجامی به افکارم بدهم. یکساعتی طول میکشد تا موضوع را تمام کنم. 

کمی بعد می خواهم سری به وبلاگ دوستم بزنم که صدای زنگ در افکارم را قیچی می کند. از پشت لپ تاپم بلند می شوم و با احساس سرگیجه عجیبی به سمت در می روم...

 

داشتن تمرکز و مدیریت کردن توجه ، گنج های دنیای امروز ما هستند. امیدوارم به خودمان،زندگی مان و ذهنمان رحم کنیم و فکری برای کسب این نعمات کنیم که نداشتنشان غیر از له کردن آرامش ذهنیمان ،جلوی موفقیت و رشدمان را هم خواهد گرفت.

۹۶/۰۲/۱۲
سامان عزیزی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی