زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۲۷۱ مطلب با موضوع «از زندگی» ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۴۰ ق.ظ

سن و توهم دانایی

بچه که بودم، فکر می کردم هر چه سن آدم ها بالاتر برود دانا تر می شوند. مثلاً وقتی یک پیرمرد یا پیرزن می دیدم(البته از نوع شیرین سخن شان) فکر می کردم دنیا را از همه ی آدم های دیگر بهتر می فهمد.

هر چه بزرگتر شدم این فکر نقطه ضعف های خودش را بیشتر نشان داد. کم کم یاد گرفتم که سن و دانایی الزاماً با هم ارتباطی ندارند. سال هاست که باور دارم این "ظرفیت تجربه پذیری" و "ظرفیت یادگیری" است که ممکن است فردی را در مسیر دانایی قرار دهد.

به هر حال، هنوز هم کم نیستند کسانی که مانند دوران کودکی من فکر می کنند.هم در مورد دیگران و هم در مورد خودشان. یعنی هرچه سن شان بالاتر می رود احساس دانایی بیشتری می کنند.به عبارتی توهم دانایی می زنند!

 

چند سالی است که "سن" دیگری هم پیدا شده که اثر آن در توهم دانایی زدن، بسیار قوی تر از "سن" قبلی است. شاید بشود شدت توهم این دو "سن" را با خوردن یک استامینوفن کدئین در مقابل تزریق دوز بالایی از مورفین مقایسه کرد.هر دو توهم خوب شدن به ما می دهند و احساس می کنیم دردمان رفته و حالمان بهتر شده است.

آدم های زیادی را در زندگی ام دیده ام که بعد از اینکه روی سن رفته اند و چند بار سخنرانی کرده اند، دچار توهم دانایی شده اند.بگذریم.احتمالاً شما هم نمونه های زیادی دیده باشید.

اما این روزها، رسانه و مخاطب داشتن، در دسترس همه ماست. از منی که دارم وبلاگ می نویسم بگیرید تا جمعیت کثیری که هر کدام صفحاتی در شبکه های اجتماعی دارند، کانال ها و گروه های مختلف دارند و الی آخر.

در کنار تمام مزایای این نوع جدید از "سن" ها، احساس می کنم آفت بزرگی هم دارد در وجود اکثریت ما رخنه می کند و آنهم "توهم دانایی" است.

یک توهم فراگیر. توهمی چند میلیون نفری.توهمی که با توجه به بستر های موجود، به شدت در حال رشد و تقویت خودش است.حلقه ها و چرخه های مثبتی که مدام در حال تقویتند.

در هر صورت، به نظرم این دو "سن" هر دو زنده اند و هر دو در حال تقویت توهم دانایی ما. احتمالاً کم کم هم افزایی و سینرژی هم ایجاد خواهند کرد. یعنی سیل متوهمین "سن" جدید، کم کم پیر تر می شوند و توهم "سن" قدیم را هم بر توهم قبلی خواهند افزود.

 

۰ نظر ۲۸ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۰
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ

بود و نمود

یکی از تعاریفی که از آدم "پر مدعا" یا "مدعی" دارم کسی است که فاصله ی زیادی بین "بود" و "نِمود" ش وجود دارد.دقیق تر بگویم، نمودش بسیار بیشتر از بودش است.همان کسانی که در کمین نشسته اند تا فرصتی فراهم شود و بیایند و زبان دراز ادعایشان را در بحث پهن کنند!

 

کسانی هستند که بودشان از نمودشان بیشتر است.

کسانی هستند که نمودشان از بودشان بیشتر است.

و کسانی هم هستند که بود و نمودشان بسیار به هم نزدیک است.

 

دلایل و ریشه های بسیاری را می توان برای توضیح و تحلیل  رابطه ی بین بود و نمود برشمرد.بستگی به این دارد که با چه عینکی به این موضوع نگاه می کنیم.

این دسته بندی مطلق نیست.یعنی فکر نمی کنم کسی پیدا شود که در همه ی زمینه های زندگی اش،نمودش بیشتر از بودش باشد یا برعکس.بیشتر ما در میان این دو دسته بندی نوسان می کنیم.اما باز هم می شود این دسته بندی را برای کلّیت یک فرد معتبر دانست.(حداقل من اینطور فکر می کنم)

تجربه ی کم من در زندگی و ارتباط با انسان ها، باوری را در من تقویت کرده است که  نتیجه آنرا بازگو می کنم و از آنجا که از جنس باور است، ممکن است سرشار از خطا باشد و ممکن است باور و تجربه شما دقیقاً عکس این نتایج را به شما تحویل دهد. اما من فعلاً بر اساس این باورم تصمیم گیری و رفتار می کنم.

 

به دسته اول بیشتر از دو دسته دیگر اعتماد می کنم.از نظرم آدم های معتبری هستند.

به دسته ی دوم اعتماد نمی کنم و اعتباری برایشان قائل نیستم.صادقانه بگویم تا جایی که بتوانم از آنها دوری می کنم.

دسته سوم بر روی کاغذ قابل تصورند ولی در دنیای واقعی(و از نزدیک) به کسی برنخورده ام که مصداقی برای این دسته باشد!. اگر کسی را دیدم که جزو این دسته بود بعد از شناختنش حتماً می آیم و قضاوتم را در موردش خواهم نوشت.

 

به نظرم بد نیست که  تلاشمان را بکنیم تا بیشتر از بودمان مدعی نباشیم.توهم نزنیم.که این نوع توهم زدن از توهم ِبدترین مواد توهم زا هم بد تر است.کمی به خودمان و زندگی مان آگاه تر شویم و بدانیم کجا هستیم. زیرا که اولین و بزرگترین صدمه را به خودمان و زندگی مان خواهیم زد و تا ابد با یک زندگی عاریتی پیش خواهیم رفت.

 

تا به حال به این فکر کرده اید که شما در کدام دسته قرار می گیرید؟ آیا واقعاً می خواستید در همین گروه باشید؟

به تبعات بودن در هر کدام از این دسته ها فکر کرده اید؟
 

۰ نظر ۲۶ دی ۹۶ ، ۰۱:۲۳
سامان عزیزی
شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۴۲ ق.ظ

تاریخ متر

پیش نوشت: همانطور که قبلاً در اینجا و اینجا خدمتتان عرض کردم، مشغول مطالعه ی کتاب "انسان خردمند" هراری هستم.(خواستم بگویم موضوعی که در این پست از آن صحبت می کنم تحت تاثیر مطالعه ی این کتاب است)

*

داشتم به روند تاریخی که ما انسان ها تا کنون طی کرده ایم فکر می کردم. دیدم وقتی که دارم به صد سال پیش فکر می کنم، انگار زمانی بسیار دور را پیش چشمم مجسم می کنم.دویست سال پیش که دیگر خیلی گنگ و دور به نظرم می رسد. به پانصد سال پیش یا قرون وسطی که فکر کردم، دیدم آنقدر دور است که حتی حوصله ی فکر کردن بیشتر به آن را ندارم.

کمی که دقیق تر شدم، دیدم انگار مغزم نمی تواند به درستی این عقب رفتن در زمان را پردازش کند. انگار نمی تواند دور بودن ده هزار پیش را با کمتر دور بودن هزار سال پیش، به درستی مقایسه کند. احتمالاً فقط با خودش می گوید که ده هزار سال پیش دورتر از هزار سال پیش است و خیال خودش را راحت می کند! و این گپ ده برابری برایش چندان معنایی ندارد.

این بود که تصمیم گرفتم با امکانات محدودی که دِم دستم بودند کمی این مقیاس زمانی را برایش عینی تر کنم. حاصل کار شده این تصویر:

 

روی این متر، هر میلیمتر را صد سالِ ناقابل در نظر گرفتم.یعنی هر سانتی متر می شود هزار سالِ ناقابل.

البته به دلیل محدودیت جا، فقط صد هزار اخیر را در نظر گرفتم. و گرنه اگر می خواستم از زمان پیدایش آخرین نیای مشترک انسان و شامپانزه به این طرف را به مغزم بفهمانم (یعنی از دو و نیم میلیون سال پیش به این طرف)، به بیست و پنج متر جا نیاز داشتم.

وقتی تصویر بالا را درست کردم و نگاهی به آن انداختم، با خودم گفتم "چه تاریخ کوتاهی!".

با اینکه، موضوع،کمی برای مغزم شفاف تر شده بود ولی باز هم درک ضعیفی از گذر زمان داشت. این بود که چشمم را به ابتدای متر چسباندم! تا کمی بهتر برای مغزم تفهیم شود.چیزی شبیه این تصویر:

 

کمی در این حالت ماندم. با خودم فکر کردم که همه ی زندگی من و تمام تصاویر و خاطرات و گذشته ای که به نظرم بسیار طولانی و دور می آید، به اندازه یک نقطه زیر آن قسمت فلزی متر پنهان شده که اصلاً به چشم هم نمی آید.

شاید بیشتر از نود درصد اطلاعاتی که بشر توانسته جمع کند یا از اسناد گذشتگان باقی مانده، مربوط به پنج میلیمتر از یک سانتی متری است که زیر قسمت فلزی متر است.

و بیشتر از نود ونه (و همینطور تعداد زیادی نُه، که بعد از ممیز می گذاریم) درصد آنچه که ما در مورد تاریخ مان می دانیم(بدون در نظر گرفتن همه تحریف ها و خطاها و غیره)، مربوط به پنج سانتی متر اول است!.

از ده سانتی متر به آن طرف، بجز اطلاعاتی که از چند تکه استخوان و چند ابزار سنگی و یکسری خیالات موهوم، تقریباً چیزی نمی دانیم.

 

فکر می کنم از زوایای مختلفی می توان به این تاریخ متر نگاه کرد. مثلاً بخش قابل توجی از سرعت تغییرات و جهش ها و نقاط عطف تاریخ بشر(آنهایی که ما اطلاع داریم) در فاصله ای بسیار کمتر از یک میلیمتر(زیر همان قسمت فلزی متر) قرار دارند.

به هر حال هدف من صرفاً فهماندن نسبی طول تاریخ به صورت عینی ،به مغزم بود و شما می توانید از جهات مختلفی به آن نگاه کنید.

تازه این بحثِ گذشته است.برای درک روند  آینده مغز ما ناتوان تر هم هست.

البته به روش های دیگری هم می توان طول تاریخ را برای درک بهتر مغز از آن، مقیاس بندی کرد.بستگی به این دارد که بخواهیم چه چیزی را به مغز بفهمانیم.

پی نوشت: نوشته های روی کاغذها(اتفاقات تاریخی) به ترتیب از چپ به راست در عکس اول:

1-از صد هزار سال به قبل: ابزارهای سنگی و مغز استخوان خوری ما! - آتش-تنوع غذایی

2-از هفتاد هزار سال به این طرف:انقلاب شناختی و شروع توانمندی وراجی

3-بین هفتاد هزار سال پیش تا سی هزار سال پیش: از وراجی به خیالپردازی و شروع ویرانگری

4-چهل و پنج هزار سال پیش: استقرار در استرالیا و انقراض جانداران عظیم الجثه آن

5-شانزده هزار سال پیش: استقرار در آمریکا و انقراض جانداران عظیم الجثه آن

6-سیزده هزار سال پیش: تا اینجا همه گونه های بشری نابود شده اند و فقط بشر خردورز مانده

7-دوازده هزار سال پیش: انقلاب کشاورزی-اسیر گندم می شویم

8-حدود پنج هزار سال پیش: اولین پادشاهی ها-خط و پول

9-پانصد سال پیش: انقلاب علمی و شروع تسخیر جهان

 

پی نوشت بعدی: فکر می کنم موضوعات زیادی هستند که مغز ما فکر می کند می فهمد و می تواند پردازش شان کند ولی در واقع فقط فکر می کند که اینطور است.

 

۲ نظر ۲۳ دی ۹۶ ، ۰۱:۴۲
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۵۵ ق.ظ

چرا تاریخ بخوانیم؟ -از زبان هراری

تاریخ را نمی توان با تکیه بر علت و معلول توضیح داد و نمی توان پیش گویی اش کرد، زیرا فاقد نظم معین است.

نیروهای بسیار زیادی در کارند و کنش متقابل آنها به قدری پیچیده است که حتی تغییرات ناچیزی در توان این نیروها و شیوه ی کنش متقابلشان می تواند تغییرات عظیمی در نتایج ایجاد کند. و این تمام ماجرا نیست.

تاریخ چیزی است که آن را سیستم آشفته ی "سطح دوم" می نامند(Chaotic System). سیستم آشفته به دو شکل است. آشفتگی سطح اول، آشفتگی است که به پیش بینی هایی که راجع به آن می شود واکنش نشان نمی دهد. مثلاً آب و هوا یک سیستم آشفته ی سطح اول است که اگرچه متاثر از عوامل زیادی است اما می توانیم الگوهای کامپیوتری ای بسازیم که تعداد هر چه بیشتری از این عوامل دخیل را بسنجد و پیش بینی های هواشناسیِ هرچه بهتری به دست بدهد.

آشفتگی سطح دوم آن است که به پیش بینی هایی که درباره اش می شود عکس العمل نشان می دهد و برای همین هیچ وقت نمی توان آن را به طور دقیق پیش بینی کرد.بازار مثالی از سیستم آشفته ی سطح دوم است. اگر یک برنامه ی کامپیوتری تدوین کنیم که قیمت فردایِ نفت را با دقت صد در صد پیش بینی کند چه خواهد شد؟ بهای نفت بلافاصله به این پیش بینی عکس العمل نشان خواهد داد، در نتیجه این پیش بینی تحقق نمی یابد. اگر بهای جاری نفت بشکه ای نود دلار باشد و برنامه ی کامپیوتری دقیق ما پیش بینی کند که قیمت فردا به صد دلار خواهد رسید، تاجران برای خرید نفت هجوم خواهند برد تا بتوانند از این افزایش بهای پیش بینی شده سود ببرند. در نتیجه قیمت نفت به جای فردا همین امروز به بشکه ای صد دلار می رسد.اما فردا چه خواهد شد؟ کسی نمی داند.

سیاست هم مثال دیگری از سیستم آشفته ی سطح دوم است. بسیاری از مردم، شوروی شناسان را به باد انتقاد می گیرند که چرا نتوانستند انقلاب های 1989 را پیش بینی کنند، و کارشناسان امور خاورمیانه را سرزنش می کنند که چرا نتوانستند انقلاب های بهار عربی را در سال 2011 پیش بینی کنند. این انتقاد ها غیر منصفانه است.طبق تعریف، انقلاب پیش بینی ناپذیر است.انقلاب پیش بینی پذیر هرگز رخ نخواهد داد.

چرا نمی تواند رخ دهد؟

تصور کنید که در سال 2010 هستیم و یک کارشناس مجرب علوم سیاسی با همکاری یک نابغه ی کامپیوتر الگوریتم خطا ناپذیری را ایجاد کرده کرده اند که با وصل شدن به یک دستگاه رابط جذاب، می تواند به عنوان "پیشگویی کننده ی انقلاب" به بازار عرضه شود. اینها خدمات خود را به رئیس جمهور مصر، حسنی مبارک، ارائه می کنند و در ازای یک پیش پرداخت سخاوتمندانه، به او می گویند که بر اساس پیش بینی هایشان در طول یک سال آینده انقلابی در مصر به وقوع خواهد پیوست. عکس العمل حسنی مبارک چه خواهد بود؟ او به احتمال زیاد مالیات ها را پائین می آورد، میلیارد ها دلار بین عموم شهروندان بذل و بخشش می کند، و برای محکم کاری نیروهای امنیتی را هم تقویت می کند. اقدامات پیش گیرانه کار خود را می کند. آن سال می آید و می رود و در کمال تعجب انقلابی رخ نمی دهد. مبارک اجرت پرداخت شده را طلب می کند و بر سر دانشمندان فریاد می زند: الگوریتمتان بی ارزش است! من می توانستم به جای اینکه آن همه پول را تلف کنم با آن یک قصر دیگر برای خودم بسازم!.

اما دانشمندان در دفاع از خود می گویند: انقلاب برای این رخ نداد که ما پیش بینی اش کردیم. مبارک، در حالی که به نگهبان اشاره می کند آنها را دستگیر کند می گوید: پیش گویانی که چیزهای را پیش گویی می کنند که رخ نخواهد داد؟ من می توانستم ده جور از اینها را در بازار قاهره با یک مشت پول خرد بخرم!.

 

پس چرا باید تاریخ بخوانیم؟

تاریخ، بر خلاف فیزیک یا اقتصاد، وسیله ی پیش بینی درست حوادث نیست. تاریخ را نه به این دلیل که بتوانیم آینده را پیش بینی کنیم بلکه برای این می خوانیم که افق دیدمان را گسترش دهیم و درک کنیم که وضعیت کنونی ما نه طبیعی است و نه اجتناب ناپذیر، و در نتیجه امکانات بسیار بیشتری از آنچه تصور می کنیم در برابر خود داریم. برای مثال، مطالعه ی اینکه چطور اروپائیان بر آفریقایی ها مسلط شدند ما را قادر می سازد درک کنیم که هیچ چیزِ طبیعی یا اجتناب ناپذیری در سلسله مراتب نژادی وجود ندارد، و این که دنیا ممکن است به گونه ی دیگری سازماندهی شود.

 

پی نوشت: نقل از کتاب "انسان خردمند" نوشته ی یووال نوح هراری با ترجمه نیک گرگین.

 

۰ نظر ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۵
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ

سیزده مولفه ی زندگی آگاهانه از دید براندن

زندگی آگاهانه، از نظر ناتانیل براندن(نویسنده کتاب روانشناسی عزت نفس)، اولین رکن از شش رکن اصلی عزت نفس است.

به اعتقاد او "آگاهی" بالاترین تجلی زندگی است و زندگی آگاهانه را اینطور معرفی می کند:

زندگی آگاهانه یعنی داشتن توجه به همه ی آن چیزهایی که روی اعمال،مقاصد، ارزش ها و هدف هایمان اثر می گذارند. یعنی اینکه بر اساس آنچه می بینیم و می دانیم رفتار کنیم.

براندن برای زندگی آگاهانه تعدادی ویژگی در نظر می گیرد که در اینجا لیست آنها را با هم مرور می کنیم:

 

1-داشتن ذهن پویا و به دور از انفعال

2-توجه به زوایای مختلف شادی و نشاط(هم ذهنی و هم جسمی)

3-توجه به لحظه اکنون

4-توجه به واقعیت های زندگی و فرار نکردن از آنها

5-تمیز دادن واقعیت ها از تعابیر و احساسات

6-دانستن اینکه در کجای مسیر اهداف و برنامه هایمان هستیم ،بدانیم کجا موفق و کجا ناموفق هستیم.

7-تشخیص اینکه آیا اعمال و رفتار من با هدفی که دارم همخوانی دارد؟

8-توجه به شاخص ها و بازخوردهای محیطی، و در صورت نیاز توانایی اصلاح مسیر و چگونگی حرکت

9-درک کردن موانع و مشکلاتی که در مسیر مان قرار می گیرند و مواجهه ی فعالانه با آنها

10-متعهد بودن به آموختن به عنوان راه و روش زندگی و آمادگی برای بررسی دوباره فرضیه های کهنه

11-بپذیریم که ما هم اشتباه می کنیم و از اشتباهاتمان فرار نکنیم

12-توجه داشتن به دنیای پیرامون و نیروهای مختلفی که در محیط زندگی ما هستند(مانند محیط اجتماعی-فرهنگی،محیط اقتصادی و غیره)

13-توجه به واقعیت های درونی(مانند احساسات ،آرزوها و انگیزاننده ها)

 

پی نوشت: فکر می کنم اگر نگاهی به این مولفه ها بیندازیم، می توانیم بسیاری از آنها را نه تنها در سطح فردی بلکه در سطح سازمان ها و بزرگتر از آن در سطح حکومت ها هم معتبر بدانیم.

 

۰ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۸
سامان عزیزی
جمعه, ۱۵ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۱۰ ق.ظ

خطای ساندویچ شدن و دوریان و باقی قضایا!

پیش نوشت: تمام نتیجه گیری ها و ربط دادن هایی که در این مطلب خواهید خواند، صرفاً نظر شخصی غیر تخصصی و غیر قابل اتکای بنده است و ممکن است به انواع و اقسام خطاها و اشتباهات شناختی من آلوده باشد. هدفم از نوشتن این مطلب،صرفاً انتقال پیام استعاری آن است.

*

خطای ساندویچ شدن چیست؟

متمم در یکی از درس هایش، با استفاده از یکی از محصولات شرکت کداک این مفهوم را توضیح داده است.

شرکت کداک در شرایطی که با مشکلات متعددی دست به گریبان بود، تصمیم گرفت محصولی متفاوت به بازار عرضه کند : "کداک اکترا".

کداک اکترا، قرار بود بازاری را هدف قرار دهد که دوربین عکاسی موبایل برایش اولویت بالایی داشت.(به قول متمم، قرار بود یک دوربین موبایل دار باشد نه یک موبایل دوربین دار).

اما چیزی که در عمل اتفاق افتاد این بود که اکترا، نه توانست "موبایل بودن" را پوشش دهد و نه "دوربین بودن" را.

این ایده برای کداک، مشکلی شد روی مشکلات قبلی اش که بخاطر آنها دست به چنین کاری زده بود.

 

به این بلایی که سر کداک اکترا آمد می گویند خطای ساندویچ شدن.به عبارتی این محصول، بین موبایل بودن و دوربین بودن ساندویچ شد.

فرض کنید یکی از این دو بیضی(یا نان ساندویچ یا کله قند یا هر چیز دیگری) که کشیده ام حامل مفهوم "موبایل بودن" است و دیگری حامل مفهوم "دوربین بودن".کداک اکترا چیزی است که  ناحیه ی تلاقی نارنجی رنگ را هدف گرفته است.

سه توضیح در مورد شکل بالا:

1-مفهوم موبایل بودن و دوربین بودن را عمداً با بیضی نشان داده ام چون برخلاف تصویر همیشه آشنای دو دایره و ناحیه ی همپوشانی شان،بیضی خنثی نیست و شکل کلی آن جهت گیری دارد. می توانیم اینطور تصور کنیم که داخل این بیضی ها نقطه نیست، بلکه پر از فلش هایی است که با جهت هایشان، موبایل بودن یا دوربین بودن را تعریف می کنند.

2-بنا بر توضیحات مورد اول، در ناحیه ی نارنجی رنگ ،ما ممکن است چند فلشِ تا حدی هم جهت داشته باشیم ولی مسئله این است که وزن این فلش ها در هر یک از بیضی ها چقدر است.یعنی ناحیه ی تلاقی، برای هر یک از بیضی ها چه معنایی دارد.

3-ناحیه ی تلاقی(کداک اکترا)، به دلایل مختلف، آنقدر فلش در داخلش ندارد که بتواند یک بیضی جداگانه با یک جهت گیری متمایز تشکیل دهد و در بهترین حالت تبدیل به یک چهار ضلعی کوچکِ کج شده است.

 

خلاصه ی این سه توضیح را می توانید در شکل زیر ببینید:

اگر مثال های بیشتری از خطای ساندویچ شدن می خواهید، می توانید به برخی از کامنت هایی که دوستان متممی زیر همان درس گذاشته اند مراجعه کنید.

خطای ساندویچ شدن، فقط در کسب و کارها و محصولاتشان اتفاق نمی افتد.این خطا می تواند در بسیاری زمینه های دیگر هم دامن گیر ما بشود.

یکی از این زمینه ها، حوزه ی جهت گیری سیاسی است. چه در جهت گیری یک فرد معمولی در سطح جامعه(به عنوان مقیاس خرد) و چه در جهت گیری یک حزب یا گروه و غیره! (به عنوان مقیاس کلان).

بحثم در مورد سیستم های سیاسی-حکومتی در سطح جهان نیست(مانند دموکراسی(که تفسیر دقیق تر آن از نظرم"حکومت گلّه ای بر گلّه" است) و دیکتاتوری و الی آخر)، بلکه می خواهم کمی نزدیکتر و در لایه ای پائین تر صحبت کنم.

سال نود و دو، در شرایط اقتصادی،اجتماعی و سیاسی ای که ما در آن قرار داشتیم(و نیاز به توضیح ندارد چون احتمالاً همه ما از آن آگاه هستیم)، جریانی با شعار اعتدال(یعنی چیزی بین موبایل بودن و دوربین بودن!) به صحنه قدم گذاشت و به دلایل مختلف توانست دولت را در اختیار بگیرد.نام های مختلفی هم بر آن گذاشته شد، از جمله اصول گرای اصلاح طلب یا اصلاح طلب اصول گرا.

قطعاً تحلیل وضعیتی که در حال حاضر در آن هستیم، وابسته به عوامل متعددی است که شناخت و تحلیل آنها در دانش و تخصص من نیست. صرفاً می خواهم با عینک "ساندویچ شدن" هم نگاهی به آن بیندازم. می توانید فرض کنید که با هم داخل تاکسی یا اتوبوس نشسته ایم و گپ می زنیم!

 

چند نتیجه گیری از شکل بالا:

1-خطای ساندویچ شدن، یک روی سکه است. روی دیگر سکه استراتژی موفق ساندویچ است. به عبارتی ،وقتی مشغول صحبت با عینک خطای ساندویچ شدن هستیم، در مورد نمونه های ناموفق صحبت می کنیم. روی دیگر سکه که داستان موفق هایی است که از استراتژی ساندویچ به خوبی استفاده کرده اند را نباید از یاد ببریم.

به عنوان یک نمونه که تاحدی از فضای محصول و محصولات دور باشد، می توانم به اقتصاددانان رفتار گرا اشاره کنم که بین دو نان ساندویچِ اقتصاددانان و روانشناسان، ساندویچ نشدند و الان بیضیِ تا حدی توسعه یافته ی  خودشان را دارند.

2-آن بیضی نارنجی زمانی شکل می گیرد که مفهوم و معنای خودش را به خوبی تعریف کرده باشد و برای این معنای تازه اش، مشتری ای وجود داشته باشد.

3-اگر آن بیضی نارنجی نتواند اندازه ی خودش را، حداقل به اندازه ی بیضی کوچکتری که قرار است ساندویچش کند برساند، دیر یا زود ساندویچ خواهد شد.و اگر بتواند به این اندازه برسد، می تواند مطمئن باشد که ساندویچ نخواهد شد.بالاخره یکی از نان های ساندویچ، توانایی پوشش دادن محتویات را ندارد!

4-داخل هر بیضی، فلش ها و بردارهایی هستند که ممکن است جهت گیری های مختلفی داشته باشند(که باید هم باشند.در غیر این صورت از بیضی صحبت نمی کردیم و می گفتیم موشک!)،اما نکته ی مهم در تعریف یک "بودن" مستقل برای بیضی داستان ما، برآیند این بردارهاست.

5-قدرت هر کدام از بیضی ها برای رشد و توسعه، به تعداد خریداران "معنای آن بیضی" وابسته است.پس اگر پشت بیضی به خریداران معنایش گرم است می تواند به فکر توسعه سریعترش هم باشد.

 

ظرف چهار سال گذشته(یعنی در دوره اول)، به نظر می رسد که این محصول جدید،بین دو بیضی موجود(که البته در اندازه بیضی ها شک و شبهه فراوان است) مراحلی از ساندویچ شدن را طی کرده است و حدود چهار سال دیگر زمان دارد تا ، یا به ساندویچ شدن خود ادامه دهد و ما مردم مانند یک برش گوجه فرنگی یک لقمه ی چپش کنیم و برای همیشه فراموشش کنیم یا اینکه به فکر توسعه ی چهار ضلعی کوچکش باشد و موجودیتش را به عنوان یک بیضی تقویت کند.بیضی کوچکی که در زمان مفهوم پردازی و معنا سازی اش حداقل بیست و چهار میلیون مشتری داشته است.

*

در متمم درس دیگری هم هست که در آن، ست گادین با روایت کردن یک داستان از میوه "دوریان"، نکته ی مهمی را به ما یادآوری می کند.

میوه ی دوریان، میوه ای در جنوب شرق آسیاست که دو ویژگی اصلی دارد: ارزش غذایی بالا و بوی تهوع آور.

این میوه که مشتریان و طرفداران خودش را دارد، در آزمایش هایی که توسط "سونگ پل سوم سری" انجام شده، نمونه ی بی بوی آن هم تولید شده است.

احتمالاً هدف از تولید این نمونه ی بی بو، هدف قرار دادن مشتریان بالقوه ایست که ممکن است در سراسر جهان منتظر آن باشند.

اما ست گادین می گوید اگر من بودم، روی یک دوریان بد بوتر سرمایه گذاری می کردم.

شاید او احتمال می دهد که یک دوریان بی بو، که یکی از ویژگی های اصلی اش را از دست داده است، بین دوریان بو دار و یک میوه ی دیگر که ارزش غذایی ای نزدیک به دوریان دارد، ساندویچ شود.

به هر حال در برخی موارد(و نه همیشه)، احتمالاً یکی از راه حل های ساندویچ نشدن، پیشنهاد ست گادین باشد.

یعنی سرمایه گذاری روی مشتریانی که هم اکنون، دوریان با بوی تهوع آورش را ترجیح داده اند.

در هر صورت، بو که برود، قسمت زیادی از مزه هم از بین خواهد رفت.(می دانید که گیرنده های بویایی، تاثیر زیادی روی مزه ای که ما احساس می کنیم دارند)

امیدوارم آفرینندگان آن چهار ضلعی کوچک(که هم شامل تولید کنندگان است و هم مشتریان) تلاش کنند که هر چه بهتر و دقیق تر، تعداد بیشتری از نقطه های نارنجی رنگ را به هم وصل کنند تا بیضی این داستان، بیشتر به بیضی شدن نزدیک شود.بیضی بهتر است از راه های درست و اصولی، به فکر مشتریانش باشد و محصولش را برای حال و آینده آنها توسعه دهد و نگذارد به ساندویچی میان دو نان و نام بدل گردد.

 

پی نوشت: کلاً دنیای سیاست با روحیه ام سازگار نیست و همیشه از وارد شدن به این دنیا پرهیز کرده ام.اینکه پرهیز می کنم به این معنی نیست که از نقش و مسئولیت خودم به عنوان یک سلول کوچک در پیکره ی اجتماع غافل باشم و بی تفاوت.از طرفی به یکی از دوستان عزیزم  قول داده ام که هر مزخرفی هم که می نویسم،مزخرف سیاسی ننویسم.به هر حال،از هر طرف که به این مطلب نگاه کردم دیدم انقدرها هم سیاسی نیست که بدقولی حساب شود:) مگر اینکه آن دوستم به زور سیاسی اش کند!

 

۰ نظر ۱۵ دی ۹۶ ، ۰۲:۱۰
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۲۴ ق.ظ

یکی از بهترین راه های اقناع دیگران

یکی از بهترین راه های قانع کردن دیگران، استفاده از گوش است.یعنی گوش کردن به حرف هایشان.

دین راسک

۰ نظر ۱۳ دی ۹۶ ، ۰۰:۲۴
سامان عزیزی
شنبه, ۹ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

بشر، این موجود دو پای عوضی

به تازگی مطالعه ی کتاب "انسان خردمند" نوشته ی یووال نوح هراری را شروع کرده ام.

این کتاب را دوستان خوبم طاهره خباری و معصومه خزاعی،لطف کردند و برایم ارسال کردند و همین لطف آنها رغبتم برای مطالعه ی این کتاب را دوچندان کرده است.

از آن کتاب هایی است که وصفشان را در این مطلب گفته بودم (+).

*

دوستان قدیمی ترم می دانند که از سالها پیش هر وقت بحثی از تاریخ بشر بین مان پیش می آمد به شوخی و گاهی به جدی، می گفتم حتماً در آینده کتابی خواهم نوشت به نام "تاریخ، دروغ بزرگ"!. فکری که پشت این شوخی و جدی ها داشتم این بود که با توجه به شناختی که از انسان ها پیدا کرده بودم هیچ وقت نتوانستم به تفسیر ها و داستان هایی که ما برای گذشته مان سرهم کرده ایم اعتماد زیادی پیدا کنم.

از مطالعه ی تاریخ بدم نمی آید و کتاب هایی هم در این زمینه خوانده ام. یکی از تصاویری که از نیاکانمان در ذهنم ساخته بودم موجودی منفعت طلب بود که به هر قیمتی، حتی ویرانگری و نابودی، در پی تامین امنیت و منافعش بوده و هست. اما باید اعتراف کنم تصویری که هراری از گذشتگان مان ترسیم کرده از تصویری که من برای خودم ساخته بودم خیلی وحشتناک تر است.

در فصلی که تحت عنوان "انقلاب شناختی" در این کتاب وجود دارد، با تکیه بر شواهد و مدارکی که تا الان به آن دست پیدا کرده ایم، هراری به ترسیم تاریخی می پردازد که روایتش تا حد زیادی متفاوت از سایر روایاتی است که به ما قالب کرده اند.

به اعتقاد او ،بیشتر این تاریخ تاسف بار از یک چیز آب می خورد: توانایی تصویر کردن و باور کردن چیزی که وجود ندارد.(خیالپردازی و وراجی).

مقایسه ی ساده ای که هراری با تکیه به این توانایی میان ما و حیوانات دیگر انجام داده شنیدنی است: حیوانات دیگر می توانستند بگویند: "مواظب باش!شیر!" اما بشر خردورز به مدد این توانایی می توانست بگوید: "شیر روح نگهبان قبیله ماست".

یا آن مثال زیبایی که از گول نخوردن میمون با وعده ی موزهای بیشماری که در آن دنیا نصیبش می شوند اگر موز موجود را به شما بدهد!

طبعاً این توانایی وجوه مثبت و منفی زیادی داشته و دارد. بشر برای فتح زمین و تبدیل شدن به اشرف مخلوقات! ،تکیه بر این ویژگی و وجوه آن زده است  ولی به نظرم قیمتی که زمین و زمینیان برای این جهش بشر پرداخته اند، قیمت بسیار گزافی است.

این موجود دوپایی که در مقایسه با سایر موجودات، "نارِس" متولد می شود و آنقدر نحیف و ذلیل است که به سالها مراقبت نیاز دارد تا کمی رسیده تر شود، حتی به گونه های مشابه خودش هم رحم نکرد و همه شان را به نابودی کشاند(همه Homoها).

نیاکان حریص ما، با تکیه به آن توانایی و ساختن چند ابزار و با استفاده از آتش، اکثریت پستانداران درشت جثه ی روی خشکی ها را در زمان نسبتاً کوتاهی به خاک و خون کشید، بعضی هایشان را به نیش کشید و بالاخره باعث انقراض نسل شان شد.

بعد از فتح استرالیا از 24گونه ی جانوری که درشت تر بودند،23 گونه منقرض شدند.

بعد از فتح آمریکای شمالی، 34 نوع از 47نوع پستاندار عظیم الجثه نابود شدند.

بعد از ورود به آمریکای جنوبی 50 نوع از 60 نوع موجودش را به نابودی کشاند.

و الی آخر.

به قول هراری ،این موجودات عظیم الجثه که سرگرم زندگی شان بودند و بعد از دیدن این دوپای ریزنقش  برای اولین بار،نگاهی گذرا به هیکل نحیفش انداختند و به برگ جویدنشان ادامه دادند، نمی دانستند که باید از او بترسند و همین نترسیدنشان باعث انقراض شان شد.

تازه این موج اول انقراض بود که با پراکنده شدن اجداد شکارگر-خوراک جوی ما اتفاق افتاد و موج های دیگری هم در راه بودند و شاید هنوز هم باشند.

این است که هراری نتیجه می گیرد که مدال "ویرانگر ترین گونه در تاریخ زیست شناسی" بر گردن ماست.

و احتمالاً تا جایی پیش خواهیم رفت که چیزی غیر از خودمان برای ویران کردن نماند.

 

پی نوشت: برخی اوقات که اصطلاح "موجودات بیگانه" را می شنوم، به این فکر می کنم که تنها موجود بیگانه برای زمین و زمینیان، انسان است و بس.

 

۱ نظر ۰۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۷ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۱۷ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش دوازدهم و پایانی(چند توضیح)

بخش های قبلی این نوشته:

*

راستش را بخواهید زمانی که مطلب اول این بحث را می نوشتم اصلاً به فکر ادامه آن نبودم و قصدم فقط نوشتن همان مطلب بود اما بعد از پایان آن نوشته احساس کردم باید یکی دو مطلب دیگر هم در موردش بنویسم و این بود که پرانتز را باز کردم و نوشتم "مقدمات" (!).

هر چه که جلوتر رفتم دیدم که به این زودی نمی شود این بحث را جمع کرد.بنابراین سراغ منابعی که قبلاً خوانده بودم یا در حال مطالعه شان بودم رفتم تا با کمک آنها به جمع و جور کردن تیتر پرطمطراق مدیریت خشم بپردازم.

اگر دقت کرده باشید بعد سومین یا چهارمین مطلب بود که یک پی نوشت به بخش اول اضافه کردم و منابعی را که احتمال دادم از آنها استفاده خواهم کرد در آن نوشتم. هر چند که در این چند مطلبی که در این رابطه نوشتم از همه ی آن منابع استفاده نکردم ولی چون احساس کردم که ممکن است در نوشته هایم تحت تاثیر خوانده هایم از آن منابع باشم ،گفتم همه آنها را قید کنم.

به هر حال مطمئنم که در حدود نیمی از مطالب و بخش های مدیریت خشم، به طور مستقیم تحت تاثیر آن منابع بوده ام(که احتمالاً بخش های قابل اتکا تر نوشته ها هستند) و  نیم دیگر حاصل تجربه های شخصی کوچکم و چیزهایی است که از خودم درآوردم (که بخش های غیر قابل اتکای نوشته ها هستند).

 

باور من بر این است که ما انسانها، اگر به دنبال زندگی سالم و سعادتمندانه و رضایتمندانه هستیم، ناگزیریم که به فکر مدیریت کردن صحیح خشم مان باشیم و من هم در همین مسیر قرار دارم.به نظرم می رسد که در طی این مسیر دستاورد های زیادی نصیبمان خواهد شد.

درباره خشم و مدیریت خشم می شود حدود پانزده تا بیست مطلب دیگر هم نوشت(البته فاعل جمله مجهول نیست!). از بررسی دیدگاه های مختلف به خشم گفت. از تفسیر ها و باور های رایج و غلطی که در مورد مدیریت خشم وجود دارند و پایه و اساس درستی ندارند و بیشتر شبیه خرافه و شبه علم هستند. از اینکه چه چیزهایی خشم نیستند و ما ممکن است به اشتباه، آنها را خشم بدانیم.اینکه خشم چه ارتباطی با سایر هیجانات ما دارد. آیا سایر احساس های ما(مثلاً حسد) قابل تبدیل به خشم هستند؟، خشم تحت تاثیر چند مورد از هیجانات ماست و این تاثیر چطور خودش را نشان می دهد، چرا خشم یکی از هفت گناه کبیره است؟ ،اینکه برخی دیدگاه ها در مورد خشم،چگونه بر مسئول بودن ما درباره آن سرپوش می گذارند و القا می کنند که ما در برابر خشم موجوداتی بی اراده و ذلیل هستیم. می توان از وضعیت جامعه امروزمان گفت و به آسیب های ناشی از خشم و پرخاشگری در آن پرداخت، از وضعیت شبکه های اجتماعی و نحوه بروز خشم مان در آنها سخن گفت و الی آخر.

 

اما فکر می کنم ادامه دادن این سلسله بحث ها، هم از حوصله و دانش من خارج است که در حال تمرین نوشتن و وبلاگ نویسی هستم و هم از حوصله ی دوستانی که لطف می کنند و نوشته های من را می خوانند.از طرفی بررسی علمی تر این موضوعات به یک جای علمی تر مانند متمم نیاز دارد. و بر اساس درس هایی که در متمم دیده ام احتمال می دهم قسمت هایی از بحث های علمی این موضوع را در محتواهای آتی متمم خواهیم دید.(هر چند که قبلاً چند درس محدود هم در این زمینه منتشر شده اند).

 

در نهایت امیدوارم دوستان خوبم از بیش از حد ادامه پیدا کردن این سلسله بحث ها تا اینجای کار، خشمگین نشده باشند :)

و به زور و زحمت هم که شده چیز مفیدی از لابلای بحث ها برای خودشان بیرون کشیده باشند.

و من الله توفیق.

 

۰ نظر ۰۷ دی ۹۶ ، ۰۱:۱۷
سامان عزیزی
سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۴۹ ق.ظ

هنر لذت بردن از زندگی

فکر می کنم با هر متر و معیاری که بخواهیم بسنجیم و هر چقدر هم قله های ثروت و قدرت و موفقیت را فتح کرده باشی، اگر نتوانی از چیز های کوچک زندگی لذت ببری، زندگی ات را باخته ای.

 

اگر چیزهای کوچک زیادی نیستند که تو را تا حد ذوق مرگ شدن خوشحال کنند،

اگر فقط دستاوردها و لذت های بزرگ می توانند خوشحالت کنند،

اگر خواندن یک پاراگراف زیبا از یک کتاب نمی تواند حالت را خوب کند،

اگر دیدن بازی شادمانه ی بچه ها شبکه های مغزت را از ترشح هورمون های شادی داغ نمی کند،

اگر بوئیدن یک گل خوشبو در پارکی که در مسیر هر روزه ات قرار دارد نمی تواند روزت را بسازد،

اگر نگاه مهربان عزیزی روحت را به وجد نمی آورد،

اگر نوشیدن یک فنجان چای در کنار خانواده ات حالت را خوب نمی کند،

اگر یک چُرت کوتاه در میان شلوغی هایت خوشحالت نمی کند،

اگر از صدای جارویی که روی برگ های پائیزی می خزد کیفور نمی شوی،

اگر نوشیدن یک جرعه نوشیدنی خنک نمی تواند عمق جانت را خنک کند،

اگر صدای باران نمی تواند تو را به عرش ببرد،

اگر از بوی باران سرمست نمی شوی،

اگر نوشته ی کوتاهی که یک دوست به خاطر تو نوشته ،از شادی لبریزت نمی کند،

اگر غذا دادن به حیواناتی که دور و برت هستند قلبت را پر از حس خوب نمی کند،

اگر کشیدن یک نقاشی روی برگه ی سفیدی که یک دختر کوچولو جلویت گرفته قلبت را به تکاپو نمی اندازد،

اگر وقتی که قیافه ی آدم بزرگ ها را به خودت گرفته ای و با بادی در غبغبت مشغول تحلیل مسائل جدی ات! هستی، همدلی یک دوست نمی تواند باد غبغبت را بخواباند و حالت را بهتر کند،

اگر با خوردن هر لقمه از قورمه سبزی ای که همسرت برایت درست کرده چشم هایت را نمی بندی تا از مزه ذره ذره های لقمه ات لذت ببری،

اگر نغمه ی زخمه هایی (نوازش هایی) که بر تار و پودِ  سازی فرود می آیند روحت را نوازش نمی کند،

و ده ها و صدها  اگر دیگر که تعدادشان به شماره نمی آید،

بهتر است در مسیری که می روی تامل بیشتری بکنی.شاید لازم باشد بایستی و تجدید نظر کنی.

 

اگر الان یاد نگیری از این چیزهای کوچک لذت ببری احتمالاً در آینده هم نتوانی.

اگر نتوانی از چیزهای کوچک لذت ببری و بخاطرشان شاد باشی احتمالاً نتوانی از چیزهای بزرگ و دستاوردهای بزرگترت هم چندان شاد باشی و حال خوب را ضمیمه زندگی ات کنی.

این لذت ها ادویه هایی هستند که می توانند طعم غذای زندگی ات را متحول کنند.

اگر حال خوب می خواهی خودت را از این چیزهای کوچک محروم نکن.

 

پی نوشت: اگر بخاطر بعضی ملاحظات نبود و الان در کنارم نشسته بودی،بعد از همه ی این اگر ها ،طور دیگری برایت نتیجه گیری می کردم!. بالاخره دنیای دیجیتال هم محدودیت های خودش را دارد.

 

۴ نظر ۰۵ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۹
سامان عزیزی