زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
پنجشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۸، ۰۱:۲۹ ب.ظ

از واقعه نگری به واقع نگری

فکر می کنم دو سالی می شود که کتاب" واقع نگری" -factfulness- در لیست کتاب هایی که می خواستم بخوانم قرار گرفته بود اما جایی در لیست اولویت هایم پیدا نکرده بود.

چند ماه پیش، یکی از دوستان عزیزم(خیلی عزیز) می خواست لطف کند و کتابی برایم هدیه بگیرد.و چون خیلی با ملاحظه است(برعکس بسیاری از ما) اول با خودم مشورت کرد و گفت که می خواهد کتاب واقع نگری را برایم بخرد ولی بعد از کمی صحبت قرار شد کتاب دیگری را لطف کند و تهیه کند.

چند روز بعد از این اتفاق داشتم فکر می کردم که احتمالاً دلیلی داشته که این کتاب را پیشنهاد کرده است و از آنجا که این دوستم نقش معلمی هم برایم دارد تصمیم گرفتم که خودم کتاب را تهیه کنم و بخوانم.

 

یکی از اولین چیز هایی که در این کتاب با آن مواجه می شوید مقایسه ای تلخ بین انسان ها و شامپانزه هاست. البته نویسنده کتاب قصد تحقیر کردن انسانها(و البته شامپانزه ها) را ندارد و صرفاً می خواهد بگوید که ممکن است تحت تاثیر خطاهای ذهنی و محدودیت های مغز، نگاه ما به دنیا از واقعیت های دنیا فاصله زیادی گرفته باشد.می خواهد بگوید که در فهم تصویر کلی دنیا و درک سیستم آن، تفاوت معناداری با اجدادمان نکرده ایم.

برای نشان دادن این موضوع به خوانندگان کتاب، یک پرسش نامه ی سیزده سوالی طراحی می کند(در واقع دوازده سوال+ یک سوال که جنس یکی از سوالات متفاوت است). نتایجی که از سراسر جهان(کشورهای مختلف) از این پرسشنامه به دست آمده اند تکان دهنده هستند و نشان می دهند که این فاصله گرفتن از واقعیت های دنیا، یک بیماری سراسری است.(خوشبختانه از نتایج پرسشنامه ی خودم راضی بودم و نه سوال را درست جواب دادم و با دلی قرص و خاطری آسوده از اینکه از شامپانزه ها بهتر می فهمم به مطالعه ی ادامه ی کتاب شتافتم :) .یکی از سوالات را قبلاً در متمم دیده بودم ولی جالب این است که آن سوال را اشتباه جواب داده بودم!(درود بر طوطی ها))

 

بعد از چند ماه که از مطالعه ی این کتاب می گذرد تصویری که در ذهنم نسبت به محتوای آن نقش بسته است این است که کمک می کند که از واقعه نگری به سمت واقع نگری حرکت کنیم.

شاید بشود کل کتاب را تمرین و مصداقی برای تفکر سیستمی و سیستمی نگاه کردن به دنیا در نظر بگیریم.

نویسنده در این مصداق یابیِ  زیبایی که انجام داده تلاش کرده که موانعِ مهمی را که مانعِ سیستمی دیدن دنیا(یا از نظر نویسنده: واقع نگری) برای ما انسانها هستند بیان کند.

این موانع چیزی نیستند جز خطاهای ذهنی(شناختی).میانبر ها و محدودیت های مغز.

همانطور که می دانید تعداد خطاهای ذهنی ما بسیار زیاد هستند اما از نظر نویسنده این کتاب، ده مورد از آنها هستند که آنقدر بزرگ و مهمند که واقع نگری ما به دنیا و مافیها را مختل کرده اند.

بجز مقدمه و موخره، همه ی محتوای کتاب برای توصیف و تشریح این ده خطا اختصاص داده شده است. مثال های متعددی از هر کدام بیان شده اند و دقیق و واقعی بودن مثال ها هم بر جذابیت و گیرایی آنها افزوده است.

هنس روسلینگ، نویسنده ی سوئدی این کتاب، سال های زیادی در موسسات کمک رسانی سازمان ملل خدمت کرده است، محقق و پژوهشگر خوب و برجسته ای بوده، بسیاری از مواردی را که بیان می کند از تجربه ی مستقیم و دست اولِ خودش می آیند، نظرات و نتایجی که بیان می کند با تحقیقات و آمار و ارقام مستدلی پشتیبانی می شوند و خلاصه اینکه با نویسنده ای مواجه هستیم که به معنای واقعی کلمه سرش به تنش می ارزد. و اگر اشتباه نکرده باشم به نظر می رسد که این کتاب تنها کتاب عمومی اوست که تالیف کرده است و بعد از مرگش در سال 2017 منتشر شده است.

 

این کتاب توسط عاطفه هاشمی و سید حسن رضوی ترجمه شده (و به نظر من ترجمه خوب و روانی آمد) و به همت نشر میلکان روانه بازار کتاب شده است.

 

بعید می دانم نقل چند جمله از کتاب چندان مفید و کمک کننده باشد اما برای آشنایی با ترجمه و حال و هوای کتاب چند جمله را نقل می کنم:

 

- وقتی جی.پی.اس اتومبیل تان را به کار می اندازید، خیلی مهم است که جی.پی.اس بر اساس اطلاعات صحیحی عمل کند. اگر گمان کنید دارد به اشتباه، در شهر دیگری برایتان جهت یابی می کند، دیگر به آن اعتماد نمی کنید. چون می دانید در آن صورت به محل نادرستی خواهید رسید. پس سیاست مداران و سیاست گذاران چطور می توانند با استفاده از اطلاعات نادرست، مشکل جهان را برطرف کنند؟ تاجران و بازرگانان چطور می توانند با جهان بینی های غلط، تصمیمات منطقی و درستی در مورد سازمان هایشان بگیرند؟ انسانی که مشغول زندگی معمول خود است، چطور بفهمد درباره ی چه مسائلی باید نگران باشد؟

- ما گرایشی داریم که نمی توانیم در برابرش مقاومت کنیم. می خواهیم همه چیز این جهان را به دو دسته ی مجزا و اغلب متضاد تقسیم کنیم که میان آن دو، شکافی خیالی وجود دارد.

- اگر می خواهید کسی را متقاعد کنید که دچار سوء برداشت است، بررسی و آزمودن نظراتش بر اساس آمار، عموماً بسیار سودمند است.

- سه علامت هشدار دهنده ی رایج وجود دارد که نشان می دهد شخص دارد برایتان داستانی فوق دراماتیک تعریف می کند و می خواهد غریزه ی شکاف تان را هدف بگیرد. البته شاید خودتان هم مشغول این کار باشید. به هر حال این سه علامت "مقایسه ی میانگین ها"، " مقایسه ی حد های افراطی" و " نگاه از بالا" هستند.

- آگاه شدن از اتفاقاتِ بد جهان آسان است(اخبار!). مطلع شدن از اتفاقات خوب و صدها دستاورد و موفقیتی که اصلاً درباره شان اطلاع رسانی نمی شود سختتر است. اشتباه نکنید، حرف از آن خبر های پیش پا افتاده ی مثبتی نیست که برای خنثی کردن اخبار منفی می گویند. منظورم پیشرفت های مهمی است که می توانند دنیا را تغییر دهند، اما به قدری آهسته و خردخرد اتفاق می افتند که نمی شود ذره ذره شان را به عنوان خبر اعلام کرد.

- تناقض همین جاست: جهان هیچگاه تا این اندازه امن و خالی از خشونت نبوده و در عین حال هیچ وقت تصویری چنین خطرناک از آن ترسیم نشده است. ترس هایی که زمانی به بقای نیاکان ما کمک می کرد، امروزه به اشتغال خبرنگاران کمک می کند. تقصیر خبرنگاران نیست و نباید انتظار داشته باشیم آنها تغییر کنند.

- مهمترین کاری که برای پرهیز از قضاوت نادرست در مورد چیزها می توان انجام داد، دوری کردن از اعداد تنهاست. هرگز عددی را تنها نگذارید. هرگز باور نکنید عددی ممکن است به خودی خود معنادار باشد.

- غریزه ی شکاف، جهان را به "ما" و "آنها" تقسیم می کند و غریزه ی تعمیم باعث می شود "ما"، همه ی "آنها" را یکسان تصور کنیم.

 

۰ نظر ۱۶ آبان ۹۸ ، ۱۳:۲۹
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۸، ۰۱:۵۲ ب.ظ

در سکوت کوهستان

۰ نظر ۰۲ آبان ۹۸ ، ۱۳:۵۲
سامان عزیزی

سال های طولانی ای فکر می کردم که در یادگرفتن از تجربه ی دیگران، بهترین گزینه، یادگیری از موفق هاست.

و چندین سال است که به این نتیجه رسیده ام که در این باورِ سابقم، دچار خطاهای زیادی بوده ام.

هنوز هم فکر می کنم که استفاده از تجربه ی موفق ها می تواند کمک کننده و آموزنده باشد به شرطی که با تحلیل جامعِ جوانبِ مختلفی که قابل بررسی و تحلیل از طرف ما باشند همراه باشد.

اما در کنار این گزینه، گزینه ی دیگری هم هست که معمولاً از چشم ما دور می ماند و آن یاد گرفتن از تجربه ی شکست خورده هاست. درست است که این مدل از یادگیری هم، مانند یادگیری از موفق ها، می تواند آغشته به خطاهای مختلف باشد اما به نظرم در مواردی، این احتمال وجود دارد که چندین و چند برابرِ یادگیری از موفق ها، نکات آموختنی و اساسی برای طی کردن مسیر به ما هدیه دهد.

 

احتمالاً همه ما داستان موفقیت و سپس شکست نوکیا را از زبان افراد مختلف و در کتاب ها و مقالات گوناگون شنیده و خوانده ایم، اما ریستو سیلاسما(Risto Siilasmaa)، که از سال 2008 به سمت رئیس هیئت مدیره نوکیا رسید از زاویه ی دیگری به این شکست نگاه می کند.

نکاتی که سیلاسما در مصاحبه اش به آنها اشاره می کند، با توجه به اینکه از بررسی فرآیند ها و شیوه های تصمیم گیریِ داخلی شرکت نوکیا نشئت می گیرند، می توانند بسیار مهم و قابل تامل باشند.

 او در این مصاحبه به این نکته اشاره می کند که نوکیا تمام فناوری هایی را که شکستش دادند سالها قبل به دست آورده بود. از اپ استور بگیرید تا تکنولوژی دستگاه های لمسی.

سیلاسما عوامل شکست نوکیا را در فناوری ها و تکنولوژی های جدید نمی بیند و به رویه ها و فرآیندهای تصمیم گیری شرکت، به عنوان عوامل کلیدی شکست نگاه می کند.

از میان عوامل مختلفِ شکست، به چهار عامل اشاره می کند که به نظرش، ناشی از موفقیتِ نوکیا بوده اند.

میان نوشت: ربط صد در صدی ندارد ولی شاید بد نباشد که این درس متمم را هم مرور کنیم(پارادوکس ایکاروس- همان چیزی که موفقمان کرده می تواند باعث شکستمان شود)

 

 چهار پیامد زهرآگین موفقیت از نظر سیلاسما به این ترتیب هستند:

1-نشنیدن اخبار بد

2-تمرکز تیم بر چیزهای اشتباه

3-بحث درباره ی موضوعات درست به شیوه های نادرست

4-قانع شدن به یک برنامه و تلاش نکردن برای طراحی برنامه های جایگزین

 

این مصاحبه در روزنامه ی دنیای اقتصاد ترجمه و چاپ شده است و پیشنهاد می کنم برای آگاهی از توضیحات سیلاسما در مورد این چهار پیامد، اصل مقاله را مطالعه نمائید:

ترجمه ی مصاحبه رئیس هیئت مدیره نوکیا در مورد پیامد های منفی موفقیت که می توانند باعث شکست شوند

 

امیدوارم برای شما هم نکات مفیدی برای اداره کسب و کار و طیِ مسیر داشته باشد.

پی نوشت: اگر حوصله داشتین به این مطلب هم یه نگاهی بندازین(چند خط حرف بیخودی در مورد مشورت با آدم های با تجربه)

۲ نظر ۲۶ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۳۳
سامان عزیزی
جمعه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۸، ۰۲:۰۷ ب.ظ

فیلم "آخرین بار کی سحر را دیدی؟"

حرف زیادی برای گفتن ندارم و صرفاً می خواهم پیشنهاد کنم که فیلم "آخرین بار کی سحر را دیدی؟" ببینید و حرف زدن بیشتر باعث لو رفتن داستان فیلم خواهد شد.

دیروز از سر بی حوصلگی و بی حالی سری به فیلیمو زدم و اولین پیشنهادش همین فیلم بود. من هم پیشنهادش را پذیرفتم:)

این فیلم با معیار های رایج سینمای امروز، فیلم درخشانی نیست. احتمالاً فیلم باز های حرفه ای هم ده ها نقد به آن وارد کنند.

نوع روایتگری فیلم تقریباً یکنواخت و کم نوسان است و چندان با بیننده بازی نمی کند.

ماهیت اصلی داستان روی یکی دو موضوع اجتماعی متمرکز است و به نظر من موضوعات خوبی هستند که با وجود فراگیر بودن و تکراری بودنشان، کمتر موشکافی شده اند.

 

به هر حال خواستم بگویم که اگر فرصتش را دارید فکر می کنم ارزشش را دارد این فیلم را ببینید.

اگر هم فرصتش را ندارید به من اعتماد کنید و به اطرافیانتان معرفی اش کنید که ببینند. ;)

 

۱ نظر ۲۲ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۰۷
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۲۹ ب.ظ

سرِ چهارراه

خانمی که پشت فرمان نشسته بود خودش را مشغول مرتب کردنِ کیفش کرده بود. دخترک با انگشتِ اشاره اش به شیشه ی ماشین چند ضربه ی آرام زد. خانم خودش را به نشنیدن زد و به زیر و رو کردن وسایل داخل کیفش ادامه داد.

دخترک همانجا ایستاد و به چراغ راهنمای چهار راه نگاهی انداخت که روی ثانیه ی پنجاه و نه بود و داشت پائین تر می آمد.

می خواست ضربه ی دیگری به شیشه بزند که خانم سرش را بالا آورد و شیشه ی ماشین را کمی پائین داد.

- گل نمی خرید؟

- نه

- چرا؟ ببینید چه گل های قشنگ و تازه ای دارم.

- آخه گل رو برای کسی می خرن. کسی نیست که من بخوام براش گل بخرم.

- خب چرا برای خودتون نمی خرید؟

دخترک داشت با تعجب به اسکناس هایی که خانم در ازای یک شاخه گل در مشتش گذاشته بود نگاه می کرد که با صدای بلند بوق ماشین عقبی به خودش آمد. به راننده ی ماشین عقبی اخم کرد و خودش را کنار کشید.

به چراغ چهار راه نگاه کرد که سبز شده بود و ثانیه ی پنجاه و نه را نشان می داد و داشت پائین تر می آمد.

خانم چند لحظه یکبار به شاخه گلی که برای خودش خریده بود نگاه می کرد و از حس خوبی که سال ها بود تجربه نکرده بود، ناخودآگاه لبخندی بر لبش می نشست.

 

۳ نظر ۲۴ مرداد ۹۸ ، ۲۲:۲۹
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۵۴ ب.ظ

خلاصه کتاب "چرا ملت ها شکست می خورند؟"

- تفاوت ها در کجاست؟ چرا برخی کشورها و ملت ها در چنان وضعیت اسفناکی هستند که هیچ امیدی به بهبود اوضاع و شرایط شان نیست و روز به روز در جهالت و فقر بیشتری فرو می روند ولی برخی کشورها و ملت های دیگر کاملاً برعکس مسیر آنها در حرکتند؟

 

- چه عواملی روی این تفاوت فاحش تاثیرگذار هستند؟

 

- تاریخ جهان در مورد فقر و غنا ی ملت ها چه چیزی برای گفتن به ما دارد؟

 

- نقش حکومت ها و ملت ها چگونه بر این روند تاثیر می گذارد؟

 

- برای ما که در ایران زندگی می کنیم و با توجه به وضعیت و شرایطی که داریم، چه چیزهایی از تجربه ی سایر ملت ها می تواند مفید باشد؟

 

- آیا تحلیل وضعیتِ فقر یا غنای ملت های مختلف می تواند در گرفتن تصمیمات بهتر برای ما کمک کننده باشد؟

 

- در بین نظریه های مختلف و تجارب مختلف کشورها، کدامیک می تواند راهگشای ما باشد؟

 

از وقتی که یادم می آید در خانه ما و فک و فامیل و دوستان ما این بحث ها و سوال ها و سوالات مشابه دیگری ، وجود داشته است. شاید به خاطر کُرد بودن و در اقلیت بودن، شاید به خاطر شرایط و وضعیتِ آن روزها و سالها و شاید به دلایل مختلف دیگر.

معمولاً هر کس طرفدار یک نظریه ی خاص بود و با تعصب زیادی از آن دفاع می کرد و تنها راه رستگاری را هم در آن می دید. بقیه در اشتباه بودند و باید هدایت می شدند.

برخی از این طرفداران، اهل مطالعه بودند و سوادی نسبی در مورد چیزهایی که می گفتند داشتند و برخی دیگر تحت تاثیر دیگرانی بودند که راهنمایی شان می کردند. این برخیِ دوم، غالباً به صورت طوطی وار حرف هایی را که شنیده بودند تکرار می کردند و اگر بحث ها به سمت تحلیل و استدلال می رفت دچار اضطراب می شدند و چاره ای نداشتند جز اینکه به حملات شخصی رو بیاورند یا با حذف کردن و نادیده گرفتن موضوعات مختلفی که مطرح شده بود دوباره روی همان موضوعی که به خوردشان داده بودند برگردند و هی تکرار و تکرار کنند. گاهی شبیه کسی می شدند که آگاهانه بر روی نوک انگشت اشاره متمرکز می ماند و نمی خواهد به سمتی که انگشت، اشاره می کند نگاه کند.

پدرم، معمولاً صبر و حوصله ی زیادی برای شنیدن به خرج می داد. خودش هم اهل مطالعه بود و هم اهل عمل. هزینه های مختلفی برای اهداف و مسیری که می خواست داده بود و البته بسیاری از این هزینه ها هم به او تحمیل شده بودند. افراد دیگری هم در این جمع ها بودند که مثل پدرم بودند. و من بیشتر پای صحبت آنها می نشستم.

از آن روزها و آن حرفها چیزهای زیادی یاد گرفتم. هم چیزهای مفید و هم چیزهای غیر مفید و به درد نخور.

گاهی هم حوصله ام از همه شان سر می رفت. بعضی ها رفیق رفیق کنان(چیزی شبیه قد قد یا هر آوای دیگری از حیوانات که برای شناساییِ هم به کار می برند) دنبال هم راه می افتادند و خوراکشان ادبیات شوروی بود(البته اگر کتابی از صد صفحه بیشتر می شد جزو مطالعاتشان قرار نمی گرفت) و به نظرشان راه رستگاری و سعادت در دنیا، فقط کمونیسم بود. ژست های کارگر دوستانه داشتند و گاهی چنان با هیجان زدگی صحبت می کردند که می گفتی "الانه که جونشون برای آرمان شون در بره". بعضی دیگر هم چنان شیفته ی سوسیال دموکرات ها بودند که تنها آرزویشان این بود که روزی خودشان را در بهشت موعودشان که کمی هم سردسیر تر از منطقه ی ما بود! ببینند. برخی دیگر پیرو مکتبِ لیبرال دموکراسی بودند. اینها وقتی شوروی دوستان را می دیدند، کارد می زدی خونشان در نمی آمد. نمی دانم شاید از فرطِ اعتقادشان به لیبرالیسم بود!

برخی دیگر هم شیفته ی راه حلی بودند که دین شان می گفت. حال و روز این دسته ،زیاد احتیاج به توضیح ندارد. چون احتمالاً خودتان شناخت کافی دارید. البته اگر شناخت کافی از این دسته داشته باشید، با شناخت سایر دسته ها هم چندان فاصله ندارید.چون آنها هم بیشتر در اسم ها و ظواهر متفاوت بودند. اگر دنیا صامت بود و از دور نگاهشان می کردی، همه شبیه هم رفتار می کردند و تفاوت زیادی نمی توانستی پیدا کنی.(اگر عمر و فرصت و حوصله ای بود بعدها با شرح و بسط بیشتری این چند دسته و دسته های دیگر را توضیح خواهم داد و برداشتم از زندگی و رفتار و عملکرد و در برخی موارد آخر و عاقبتشان را خواهم نوشت)

 

خلاصه اینکه، در کودکی به اجبار(جبر محیطی) و در بزرگسالی به اختیار (از نوع حداقلی!) درگیر و پیگیر این بحث ها و سوالات بوده ام. احتمالاً می توانید حدس بزنید که چرا؟ هم بخاطر مسئولیت های فردی ام و هم بخاطر مسئولیت های اجتماعی ام. دقت بفرمائید، مسئولیت نه ماموریت!

چند سال پیش هم با دیدن کتاب "چرا ملت ها شکست می خورند؟" عجم اوغلو و رابینسون، بخاطر همین بحث ها و سوال ها کتاب را خریدم و خواندم و کنار گذاشتم.

اخیراً برای بار دوم کتاب را خواندم.

محتوای کتاب، کم و بیش، پاسخ به همان سوالاتی است که در ابتدای این مطلب نوشتم. پاسخی که علی رغمِ نقدها و ایراداتی که به آن وارد است، بسیار قابل تامل و تفکر است.

فکر می کنم راه حل عجم اغلو و رابینسون، به نسبت سیستمی تر از بسیاری از راه حل های دیگری است که من شنیده و خوانده ام.

آنها از نقش نهاد های سیاسی و در مرتبه ی بعدی نهاد های اقتصادی در شکل گیری فقر و غنای ملت ها می گویند. در واقع معتقدند که نهاد های سیاسی و اقتصادی در کنار هم یک چرخه ی بازخوردی تقویتی تشکیل می دهند. اگر این نهاد ها فراگیر باشند چرخه ای مثبت به سمت غنا شکل خواهد گرفت و اگر نهاد های غیر فراگیر و بهره کش باشند چرخه ی تقویتی منفی شکل خواهد گرفت که به سمت فقر پیش خواهد رفت.

در واقع اگر بخواهیم با عینک سیستمی به راه حل آنها نگاه کنیم، فکر می کنم منظورشان این است که نهاد ها، نقش گره های بزرگتر را بر عهده دارند.

در این کتاب از چرخه ی اندک سالاری صحبت می کنند. از مسیری که کشورها و ملت های مختلف طی کرده اند. نقش نهاد ها در این مسیر ها بررسی می شود.نظریه های دیگر به نقد کشیده می شوند و الی آخر.

به نظرم یکی از بزرگترین مزیت های این کتاب این است که به زبانی ساده و قابل فهم و همراه با مثال ها و نمونه هایی که موشکافانه بررسی شده اند، نوشته شده است. این یعنی اینکه برای خواننده عام هم می تواند خواندنی باشد و آموزه های زیادی داشته باشد.

این کتاب و کتاب های مشابه(مثلاً کتاب سیاستِ اندرو هیوود) برای مردم نوشته شده اند ولی اکثر مردم آنها را نمی خوانند. اغلب شان حجیم هستند و زبان ساده و روانی ندارند. هر چند که فکر می کنم اگر زبان روانی هم داشتند، باز هم بیشترِ مردم نمی خواندندشان! چون اگر می خواندند دیگر مردم نبودند!

فکر می کنم مسئله ی فقر و غنا یک مسئله ی تک عاملی نیست که از یک یا دو ریشه نشئت بگیرد بلکه در این موضوع با یک سیستم پیچیده ی چندین و چند عاملی مواجهه هستیم.

مدلی که عجم اوغلو و رابینسون ارائه کرده اند مانند هر مدل دیگری، یک مدل است. و طبیعتاً نواقص و محدودیت های مدل ها را با خود یدک می کشد.اما همزمان، فواید و آموزه هایی که دانستن و درک کردنِ یک مدل خوب با خود به ارمغان می آورد را هم دارد.

 

به هر حال، دو سه ماه پیش تصمیم گرفتم که وقتی را برای خلاصه کردن کتاب عجم اوغلو کنار بگذارم.چون بعد از پیشنهاد دادن این کتاب به برخی دوستانم، متوجه شدم که این روزها، تعداد کمی حاضرند کتاب های طولانی بخوانند. آنهم صرفاً بخاطر اینکه آگاهی و توانایی تحلیل سیاسی اجتماعی شان بالاتر برود و کم کم یاد بگیرند که بهتر است چه چیزی هایی را بخواهند و مطالبه کنند یا مهمتر از آن یاد بگیرند که در عرصه مسئولیت های سیاسی اجتماعی شان، چه چیزهایی را نخواهند و دنبال نکنند و مطالبه نکنند.

 

قبل از شروع به خلاصه نویسی، و بر خلاف روال معمول خودم که گوگل کردن جزو آخرین گزینه هایی است که سراغش می روم، این بار جستجوی کوتاهی کردم و در کمال تعجب، متوجه شدم که مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی، خلاصه ای از این کتاب را در سال 1392 تهیه و منتشر کرده است.(در مورد اینکه چرا تعجب کردم، گفتنی بسیار است.ولی اینکه مجلسی ها خوانده اند یا نه جزو موارد متعجب کننده برای من نبود!)

خلاصه ای شصت و هفت صفحه ای که به نظرم خلاصه ی نسبتاً خوبی است. در کنار این خلاصه، چند مورد از نقد هایی که منتقدان به کتاب وارد کرده اند را هم آورده اند که به نظر می رسد از بهترین نقد های وارد شده به محتوای کتاب و راه حلِ نویسندگان آن هستند.(نقد هایی از فوکویاما، بیل گیتس،احمد میدری،جفری ساکس و دیگران)

خدا خیرشان دهد که ما را از این خلاصه نویسی معاف کردند!

فایل خلاصه کتاب را می توانید همینجا دانلود کنید  یا از طریق این لینک به وبسایت مرکز پژوهش های مجلس بروید و از همانجا دانلود کنید.

 

خلاصه کتاب چرا ملت ها شکست می خورند
حجم: 627 کیلوبایت

 

وبسایت مرکز پژوهش های مجلس
 

 

پی نوشت: فکر می کنم در بسیاری از حوزه ها(و نه همه ی حوزه ها) اکتفا کردن به خلاصه ها، نمی تواند بینش و نگرشی عمیق ایجاد کند. بنابراین اگر این کتاب را مطالعه نکرده اید بهترین کار این است که کل کتاب را بخوانید. بعید می دانم از خواندنش پشیمان شوید.

اما به هر حال کاچی هم به از هیچی است!

 

۱ نظر ۱۷ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۵۴
سامان عزیزی
شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۲۰ ب.ظ

ضرر نمی کنید اگر ...

ضرر نمی کنید اگر...

 

* از کسانی که فقط حرف مفت می زنند دوری کنید. از کسانی که اندازه ی حرف های مفتشان بیشتر از حرف های غیر مفت شان است هم همینطور.

حرف مفت یعنی حرفی که باد هواست!. یعنی در رفتار و کردار طرف مقابل اثری از آن نیست. حرف های مفت، اغلب اوقات حرف های زیبا و جذابی هستند. گول نخورید. حرفی ارزشِ شنیده شدن دارد که گوینده ی آن، آنرا زندگی کرده باشد. وقتی هماهنگی و انطباقی بین زندگی و اعمال و رفتار و دستاوردهای(منظورم از دستاورد،فقط موفقیت نیست.شکست ها هم نوعی دستاورد هستند) گوینده با حرف هایش وجود نداشت، بدانید حرف او، حرف مفت است. بترسید از اینکه حرف های مفت دیگران، همینطوری مفت مفت وارد مغزتان شود و انبار شود. یا بدتر از آن وارد مغزتان شود و فکر کنید که حرف مفت نیست و اثری بر تصمیمات و پردازش های ذهنی شما بگذارد.

حرف مفت کنتور ندارد. همه جا ریخته و همه جا هست. اگر بگذارید ذهنتان به انباری از حرف های مفت دیگران تبدیل شود بعد از چند سال می بینید که مغزتان مفت هم نمی ارزد. بترسید از حرف مفت. بترسید از اینکه نتوانید فیلتری برای ورود حرف های مفت به مغزتان تعبیه کنید. بترسید.

 

* از کسانی که نمودشان بسیار بیشتر از بودشان است دوری کنید که جز گمراهی و سردرگمی حاصلی برایتان ندارند.شما ممکن است نمودشان را واقعی فرض کنید و با این فرض غلط، ادله ای در تحقق این نمود بچینید و در زمره ی گمراهان قرار بگیرید!

 

* از کسانی که اصلی ترین انگیزاننده ی زندگی شان و مهمترین دلیل پیگیری اهدافشان، التیام یک عقده ی عمیق است دوری کنید. اینها مثل سم هستند برای زندگی تان. سمی که دیر اثر می کند ولی بالاخره اثر می کند.بترسید از سمی که دیر اثر می کند!

نمونه ای که شاید زیاد دیده باشید برخی از کارآفرینانی هستند که افسار هدایتشان را عقده ای عمیق یا اثبات افراط گونه و مریض گونه ی خودشان در دست دارد. خودِ مریض گونه شان در مرکزِ همه ی اهداف و اعمال و سکنات شان است.

زخم خوردن و عقده داشتن، ممکن است در مقاطعی برای همه ی ما پیش بیاید اما، مسئله ی مهم، دوره ی دوام این زخم به عنوان انگیزاننده ی محوری در زندگی مان است. زخم ها و عقده ها ممکن است در بدو ورودشان، حاشیه ای در کنار متنِ انگیزاننده ها باشند ولی اگر بیش از حد بمانند دیگر حاشیه نخواهند بود و تبدیل به متنی محوری خواهند شد.

 

* از کسانی که شعور و منطق شان از جلبک هم کمتر است ولی لباس عقل و منطق و علم بر تن حرف ها و ادعا هایشان می کنند دوری کنید. اینها همان کسانی هستند که کلاغ را رنگ می کنند و به جای قناری و حتی بلبل به شما قالب می کنند. از کسی که با پوشیدن روپوش سفید، توهم دکتر بودن می زند دوری کنید و سعی نکنید با منطق و استدلال بر شعورش اثر بگذارید چون بجز فرسایش ذهنی و حرام کردن انرژی مغزتان، چیزی به دست نمی آورید.

 

* از کسانی که در حضورشان حس بدی را تجربه می کنید دوری کنید.کسانی که انرژی منفی از آنها دریافت می کنید حتی اگر حرف های زیبا و امید بخش و در ظاهر انرژی بخش، از آنها می شنوید. اینها مثل کافور عمل می کنند. خوش رایحه و خوش رنگ و لعابند و فکر می کنید طبع گرمی دارند ولی وقتی متوجه اثر کردنِ سردی شان می شوید که دیگر دیر شده است.

 

* از حسودان و حریصان و بخیلان دوری کنید.حسد و حرص و بخل احتمالاً در نهاد بیشترِ انسانها هست اما در برخی بیشتر و ماندگار تر است. سعی نکنید درکشان کنید و ژست های انسان دوستانه بگیرید. لازم نیست کاری بکنید. فقط دوری کنید. نشست و برخاست با اینها جز سوهان کشیدن بر روح و روان تان حاصلی نخواهد داشت. سوهانی با دانه های ریز ولی با زخم هایی چرکین و دردناک.

 

* از کسانی که نمی توانند با خودشان خلوت کنند و برای مدتی طولانی تنها بمانند دوری کنید. اینها هر نمود و نمایشی که داشته باشند باز هم پوچ و پوشالی و توخالی اند. از همجواری و نزدیکی با اینان هیچ چیز ارزشمندی نخواهید یافت.

 

* از کسانی که فکر می کنند دنیا همانی است که آنها می گویند و غیر از آن نیست، خیلی زیاد دوری کنید.

 

 

و به صوت مختصر و مفید، اگر مجبور نیستید، تا می توانید از مردم(به عنوان منبعی غنی از تمام این چیزها و چیزهای دیگر!) دوری کنید.از نزدیکی زیاد با مردم بترسید. و به این ترس تان بها بدهید. درست است که باید با ترس هایمان مواجهه شویم اما این ترس قرار است ترسی آگاهانه و انتخابی باشد. از بها دادن به این ترس ضرر نخواهید کرد.

 

پی نوشت یک: لطف می کنید اگر فرض کنید که این حرفها را وقتی که در خیابانی شلوغ داشتید دنبال کارهایتان می رفتید از یک رهگذر که دارد بلند بلند با خودش حرف میزند شنیده اید.

پی نوشت دو: امیدوارم با خواندن این موعظه ها، یادِ متون مقدس و مانیفست های برخی مکاتب نیفتاده باشید که اگر یادشان افتاده باشید گناهش گردن خودتان است!

پی نوشت سه: الان وقتش نیست ولی شاید بعداً دو مورد دیگر به این متن اضافه کردم و اسمش را ده فرمان سامان گذاشتم :)

 

۳ نظر ۰۵ مرداد ۹۸ ، ۱۹:۲۰
سامان عزیزی