زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ق.ظ

یک توصیه ی فاندامنتال

این" پست " شاهین کلانتری را خیلی دوست داشتم.

جمله ای در آن پست نوشته(یا نقل کرده) که هر چند ممکن است تبصره های مختلفی در مصداق هایش به آن وارد باشد ولی من فکر می کنم ارزشش را دارد آنرا هر روز با خودمان تکرار کنیم:

"بهترین راه کسب موفقیت در زندگی، عمل کردن به توصیه هایی است که به دیگران می کنیم."

۰ نظر ۳۰ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۲
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۴۰ ق.ظ

سن و توهم دانایی

بچه که بودم، فکر می کردم هر چه سن آدم ها بالاتر برود دانا تر می شوند. مثلاً وقتی یک پیرمرد یا پیرزن می دیدم(البته از نوع شیرین سخن شان) فکر می کردم دنیا را از همه ی آدم های دیگر بهتر می فهمد.

هر چه بزرگتر شدم این فکر نقطه ضعف های خودش را بیشتر نشان داد. کم کم یاد گرفتم که سن و دانایی الزاماً با هم ارتباطی ندارند. سال هاست که باور دارم این "ظرفیت تجربه پذیری" و "ظرفیت یادگیری" است که ممکن است فردی را در مسیر دانایی قرار دهد.

به هر حال، هنوز هم کم نیستند کسانی که مانند دوران کودکی من فکر می کنند.هم در مورد دیگران و هم در مورد خودشان. یعنی هرچه سن شان بالاتر می رود احساس دانایی بیشتری می کنند.به عبارتی توهم دانایی می زنند!

 

چند سالی است که "سن" دیگری هم پیدا شده که اثر آن در توهم دانایی زدن، بسیار قوی تر از "سن" قبلی است. شاید بشود شدت توهم این دو "سن" را با خوردن یک استامینوفن کدئین در مقابل تزریق دوز بالایی از مورفین مقایسه کرد.هر دو توهم خوب شدن به ما می دهند و احساس می کنیم دردمان رفته و حالمان بهتر شده است.

آدم های زیادی را در زندگی ام دیده ام که بعد از اینکه روی سن رفته اند و چند بار سخنرانی کرده اند، دچار توهم دانایی شده اند.بگذریم.احتمالاً شما هم نمونه های زیادی دیده باشید.

اما این روزها، رسانه و مخاطب داشتن، در دسترس همه ماست. از منی که دارم وبلاگ می نویسم بگیرید تا جمعیت کثیری که هر کدام صفحاتی در شبکه های اجتماعی دارند، کانال ها و گروه های مختلف دارند و الی آخر.

در کنار تمام مزایای این نوع جدید از "سن" ها، احساس می کنم آفت بزرگی هم دارد در وجود اکثریت ما رخنه می کند و آنهم "توهم دانایی" است.

یک توهم فراگیر. توهمی چند میلیون نفری.توهمی که با توجه به بستر های موجود، به شدت در حال رشد و تقویت خودش است.حلقه ها و چرخه های مثبتی که مدام در حال تقویتند.

در هر صورت، به نظرم این دو "سن" هر دو زنده اند و هر دو در حال تقویت توهم دانایی ما. احتمالاً کم کم هم افزایی و سینرژی هم ایجاد خواهند کرد. یعنی سیل متوهمین "سن" جدید، کم کم پیر تر می شوند و توهم "سن" قدیم را هم بر توهم قبلی خواهند افزود.

 

۰ نظر ۲۸ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۰
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ

بود و نمود

یکی از تعاریفی که از آدم "پر مدعا" یا "مدعی" دارم کسی است که فاصله ی زیادی بین "بود" و "نِمود" ش وجود دارد.دقیق تر بگویم، نمودش بسیار بیشتر از بودش است.همان کسانی که در کمین نشسته اند تا فرصتی فراهم شود و بیایند و زبان دراز ادعایشان را در بحث پهن کنند!

 

کسانی هستند که بودشان از نمودشان بیشتر است.

کسانی هستند که نمودشان از بودشان بیشتر است.

و کسانی هم هستند که بود و نمودشان بسیار به هم نزدیک است.

 

دلایل و ریشه های بسیاری را می توان برای توضیح و تحلیل  رابطه ی بین بود و نمود برشمرد.بستگی به این دارد که با چه عینکی به این موضوع نگاه می کنیم.

این دسته بندی مطلق نیست.یعنی فکر نمی کنم کسی پیدا شود که در همه ی زمینه های زندگی اش،نمودش بیشتر از بودش باشد یا برعکس.بیشتر ما در میان این دو دسته بندی نوسان می کنیم.اما باز هم می شود این دسته بندی را برای کلّیت یک فرد معتبر دانست.(حداقل من اینطور فکر می کنم)

تجربه ی کم من در زندگی و ارتباط با انسان ها، باوری را در من تقویت کرده است که  نتیجه آنرا بازگو می کنم و از آنجا که از جنس باور است، ممکن است سرشار از خطا باشد و ممکن است باور و تجربه شما دقیقاً عکس این نتایج را به شما تحویل دهد. اما من فعلاً بر اساس این باورم تصمیم گیری و رفتار می کنم.

 

به دسته اول بیشتر از دو دسته دیگر اعتماد می کنم.از نظرم آدم های معتبری هستند.

به دسته ی دوم اعتماد نمی کنم و اعتباری برایشان قائل نیستم.صادقانه بگویم تا جایی که بتوانم از آنها دوری می کنم.

دسته سوم بر روی کاغذ قابل تصورند ولی در دنیای واقعی(و از نزدیک) به کسی برنخورده ام که مصداقی برای این دسته باشد!. اگر کسی را دیدم که جزو این دسته بود بعد از شناختنش حتماً می آیم و قضاوتم را در موردش خواهم نوشت.

 

به نظرم بد نیست که  تلاشمان را بکنیم تا بیشتر از بودمان مدعی نباشیم.توهم نزنیم.که این نوع توهم زدن از توهم ِبدترین مواد توهم زا هم بد تر است.کمی به خودمان و زندگی مان آگاه تر شویم و بدانیم کجا هستیم. زیرا که اولین و بزرگترین صدمه را به خودمان و زندگی مان خواهیم زد و تا ابد با یک زندگی عاریتی پیش خواهیم رفت.

 

تا به حال به این فکر کرده اید که شما در کدام دسته قرار می گیرید؟ آیا واقعاً می خواستید در همین گروه باشید؟

به تبعات بودن در هر کدام از این دسته ها فکر کرده اید؟
 

۰ نظر ۲۶ دی ۹۶ ، ۰۱:۲۳
سامان عزیزی
شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۴۲ ق.ظ

تاریخ متر

پیش نوشت: همانطور که قبلاً در اینجا و اینجا خدمتتان عرض کردم، مشغول مطالعه ی کتاب "انسان خردمند" هراری هستم.(خواستم بگویم موضوعی که در این پست از آن صحبت می کنم تحت تاثیر مطالعه ی این کتاب است)

*

داشتم به روند تاریخی که ما انسان ها تا کنون طی کرده ایم فکر می کردم. دیدم وقتی که دارم به صد سال پیش فکر می کنم، انگار زمانی بسیار دور را پیش چشمم مجسم می کنم.دویست سال پیش که دیگر خیلی گنگ و دور به نظرم می رسد. به پانصد سال پیش یا قرون وسطی که فکر کردم، دیدم آنقدر دور است که حتی حوصله ی فکر کردن بیشتر به آن را ندارم.

کمی که دقیق تر شدم، دیدم انگار مغزم نمی تواند به درستی این عقب رفتن در زمان را پردازش کند. انگار نمی تواند دور بودن ده هزار پیش را با کمتر دور بودن هزار سال پیش، به درستی مقایسه کند. احتمالاً فقط با خودش می گوید که ده هزار سال پیش دورتر از هزار سال پیش است و خیال خودش را راحت می کند! و این گپ ده برابری برایش چندان معنایی ندارد.

این بود که تصمیم گرفتم با امکانات محدودی که دِم دستم بودند کمی این مقیاس زمانی را برایش عینی تر کنم. حاصل کار شده این تصویر:

 

روی این متر، هر میلیمتر را صد سالِ ناقابل در نظر گرفتم.یعنی هر سانتی متر می شود هزار سالِ ناقابل.

البته به دلیل محدودیت جا، فقط صد هزار اخیر را در نظر گرفتم. و گرنه اگر می خواستم از زمان پیدایش آخرین نیای مشترک انسان و شامپانزه به این طرف را به مغزم بفهمانم (یعنی از دو و نیم میلیون سال پیش به این طرف)، به بیست و پنج متر جا نیاز داشتم.

وقتی تصویر بالا را درست کردم و نگاهی به آن انداختم، با خودم گفتم "چه تاریخ کوتاهی!".

با اینکه، موضوع،کمی برای مغزم شفاف تر شده بود ولی باز هم درک ضعیفی از گذر زمان داشت. این بود که چشمم را به ابتدای متر چسباندم! تا کمی بهتر برای مغزم تفهیم شود.چیزی شبیه این تصویر:

 

کمی در این حالت ماندم. با خودم فکر کردم که همه ی زندگی من و تمام تصاویر و خاطرات و گذشته ای که به نظرم بسیار طولانی و دور می آید، به اندازه یک نقطه زیر آن قسمت فلزی متر پنهان شده که اصلاً به چشم هم نمی آید.

شاید بیشتر از نود درصد اطلاعاتی که بشر توانسته جمع کند یا از اسناد گذشتگان باقی مانده، مربوط به پنج میلیمتر از یک سانتی متری است که زیر قسمت فلزی متر است.

و بیشتر از نود ونه (و همینطور تعداد زیادی نُه، که بعد از ممیز می گذاریم) درصد آنچه که ما در مورد تاریخ مان می دانیم(بدون در نظر گرفتن همه تحریف ها و خطاها و غیره)، مربوط به پنج سانتی متر اول است!.

از ده سانتی متر به آن طرف، بجز اطلاعاتی که از چند تکه استخوان و چند ابزار سنگی و یکسری خیالات موهوم، تقریباً چیزی نمی دانیم.

 

فکر می کنم از زوایای مختلفی می توان به این تاریخ متر نگاه کرد. مثلاً بخش قابل توجی از سرعت تغییرات و جهش ها و نقاط عطف تاریخ بشر(آنهایی که ما اطلاع داریم) در فاصله ای بسیار کمتر از یک میلیمتر(زیر همان قسمت فلزی متر) قرار دارند.

به هر حال هدف من صرفاً فهماندن نسبی طول تاریخ به صورت عینی ،به مغزم بود و شما می توانید از جهات مختلفی به آن نگاه کنید.

تازه این بحثِ گذشته است.برای درک روند  آینده مغز ما ناتوان تر هم هست.

البته به روش های دیگری هم می توان طول تاریخ را برای درک بهتر مغز از آن، مقیاس بندی کرد.بستگی به این دارد که بخواهیم چه چیزی را به مغز بفهمانیم.

پی نوشت: نوشته های روی کاغذها(اتفاقات تاریخی) به ترتیب از چپ به راست در عکس اول:

1-از صد هزار سال به قبل: ابزارهای سنگی و مغز استخوان خوری ما! - آتش-تنوع غذایی

2-از هفتاد هزار سال به این طرف:انقلاب شناختی و شروع توانمندی وراجی

3-بین هفتاد هزار سال پیش تا سی هزار سال پیش: از وراجی به خیالپردازی و شروع ویرانگری

4-چهل و پنج هزار سال پیش: استقرار در استرالیا و انقراض جانداران عظیم الجثه آن

5-شانزده هزار سال پیش: استقرار در آمریکا و انقراض جانداران عظیم الجثه آن

6-سیزده هزار سال پیش: تا اینجا همه گونه های بشری نابود شده اند و فقط بشر خردورز مانده

7-دوازده هزار سال پیش: انقلاب کشاورزی-اسیر گندم می شویم

8-حدود پنج هزار سال پیش: اولین پادشاهی ها-خط و پول

9-پانصد سال پیش: انقلاب علمی و شروع تسخیر جهان

 

پی نوشت بعدی: فکر می کنم موضوعات زیادی هستند که مغز ما فکر می کند می فهمد و می تواند پردازش شان کند ولی در واقع فقط فکر می کند که اینطور است.

 

۱ نظر ۲۳ دی ۹۶ ، ۰۱:۴۲
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۵۵ ق.ظ

چرا تاریخ بخوانیم؟ -از زبان هراری

تاریخ را نمی توان با تکیه بر علت و معلول توضیح داد و نمی توان پیش گویی اش کرد، زیرا فاقد نظم معین است.

نیروهای بسیار زیادی در کارند و کنش متقابل آنها به قدری پیچیده است که حتی تغییرات ناچیزی در توان این نیروها و شیوه ی کنش متقابلشان می تواند تغییرات عظیمی در نتایج ایجاد کند. و این تمام ماجرا نیست.

تاریخ چیزی است که آن را سیستم آشفته ی "سطح دوم" می نامند(Chaotic System). سیستم آشفته به دو شکل است. آشفتگی سطح اول، آشفتگی است که به پیش بینی هایی که راجع به آن می شود واکنش نشان نمی دهد. مثلاً آب و هوا یک سیستم آشفته ی سطح اول است که اگرچه متاثر از عوامل زیادی است اما می توانیم الگوهای کامپیوتری ای بسازیم که تعداد هر چه بیشتری از این عوامل دخیل را بسنجد و پیش بینی های هواشناسیِ هرچه بهتری به دست بدهد.

آشفتگی سطح دوم آن است که به پیش بینی هایی که درباره اش می شود عکس العمل نشان می دهد و برای همین هیچ وقت نمی توان آن را به طور دقیق پیش بینی کرد.بازار مثالی از سیستم آشفته ی سطح دوم است. اگر یک برنامه ی کامپیوتری تدوین کنیم که قیمت فردایِ نفت را با دقت صد در صد پیش بینی کند چه خواهد شد؟ بهای نفت بلافاصله به این پیش بینی عکس العمل نشان خواهد داد، در نتیجه این پیش بینی تحقق نمی یابد. اگر بهای جاری نفت بشکه ای نود دلار باشد و برنامه ی کامپیوتری دقیق ما پیش بینی کند که قیمت فردا به صد دلار خواهد رسید، تاجران برای خرید نفت هجوم خواهند برد تا بتوانند از این افزایش بهای پیش بینی شده سود ببرند. در نتیجه قیمت نفت به جای فردا همین امروز به بشکه ای صد دلار می رسد.اما فردا چه خواهد شد؟ کسی نمی داند.

سیاست هم مثال دیگری از سیستم آشفته ی سطح دوم است. بسیاری از مردم، شوروی شناسان را به باد انتقاد می گیرند که چرا نتوانستند انقلاب های 1989 را پیش بینی کنند، و کارشناسان امور خاورمیانه را سرزنش می کنند که چرا نتوانستند انقلاب های بهار عربی را در سال 2011 پیش بینی کنند. این انتقاد ها غیر منصفانه است.طبق تعریف، انقلاب پیش بینی ناپذیر است.انقلاب پیش بینی پذیر هرگز رخ نخواهد داد.

چرا نمی تواند رخ دهد؟

تصور کنید که در سال 2010 هستیم و یک کارشناس مجرب علوم سیاسی با همکاری یک نابغه ی کامپیوتر الگوریتم خطا ناپذیری را ایجاد کرده کرده اند که با وصل شدن به یک دستگاه رابط جذاب، می تواند به عنوان "پیشگویی کننده ی انقلاب" به بازار عرضه شود. اینها خدمات خود را به رئیس جمهور مصر، حسنی مبارک، ارائه می کنند و در ازای یک پیش پرداخت سخاوتمندانه، به او می گویند که بر اساس پیش بینی هایشان در طول یک سال آینده انقلابی در مصر به وقوع خواهد پیوست. عکس العمل حسنی مبارک چه خواهد بود؟ او به احتمال زیاد مالیات ها را پائین می آورد، میلیارد ها دلار بین عموم شهروندان بذل و بخشش می کند، و برای محکم کاری نیروهای امنیتی را هم تقویت می کند. اقدامات پیش گیرانه کار خود را می کند. آن سال می آید و می رود و در کمال تعجب انقلابی رخ نمی دهد. مبارک اجرت پرداخت شده را طلب می کند و بر سر دانشمندان فریاد می زند: الگوریتمتان بی ارزش است! من می توانستم به جای اینکه آن همه پول را تلف کنم با آن یک قصر دیگر برای خودم بسازم!.

اما دانشمندان در دفاع از خود می گویند: انقلاب برای این رخ نداد که ما پیش بینی اش کردیم. مبارک، در حالی که به نگهبان اشاره می کند آنها را دستگیر کند می گوید: پیش گویانی که چیزهای را پیش گویی می کنند که رخ نخواهد داد؟ من می توانستم ده جور از اینها را در بازار قاهره با یک مشت پول خرد بخرم!.

 

پس چرا باید تاریخ بخوانیم؟

تاریخ، بر خلاف فیزیک یا اقتصاد، وسیله ی پیش بینی درست حوادث نیست. تاریخ را نه به این دلیل که بتوانیم آینده را پیش بینی کنیم بلکه برای این می خوانیم که افق دیدمان را گسترش دهیم و درک کنیم که وضعیت کنونی ما نه طبیعی است و نه اجتناب ناپذیر، و در نتیجه امکانات بسیار بیشتری از آنچه تصور می کنیم در برابر خود داریم. برای مثال، مطالعه ی اینکه چطور اروپائیان بر آفریقایی ها مسلط شدند ما را قادر می سازد درک کنیم که هیچ چیزِ طبیعی یا اجتناب ناپذیری در سلسله مراتب نژادی وجود ندارد، و این که دنیا ممکن است به گونه ی دیگری سازماندهی شود.

 

پی نوشت: نقل از کتاب "انسان خردمند" نوشته ی یووال نوح هراری با ترجمه نیک گرگین.

 

۰ نظر ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۵
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ

سیزده مولفه ی زندگی آگاهانه از دید براندن

زندگی آگاهانه، از نظر ناتانیل براندن(نویسنده کتاب روانشناسی عزت نفس)، اولین رکن از شش رکن اصلی عزت نفس است.

به اعتقاد او "آگاهی" بالاترین تجلی زندگی است و زندگی آگاهانه را اینطور معرفی می کند:

زندگی آگاهانه یعنی داشتن توجه به همه ی آن چیزهایی که روی اعمال،مقاصد، ارزش ها و هدف هایمان اثر می گذارند. یعنی اینکه بر اساس آنچه می بینیم و می دانیم رفتار کنیم.

براندن برای زندگی آگاهانه تعدادی ویژگی در نظر می گیرد که در اینجا لیست آنها را با هم مرور می کنیم:

 

1-داشتن ذهن پویا و به دور از انفعال

2-توجه به زوایای مختلف شادی و نشاط(هم ذهنی و هم جسمی)

3-توجه به لحظه اکنون

4-توجه به واقعیت های زندگی و فرار نکردن از آنها

5-تمیز دادن واقعیت ها از تعابیر و احساسات

6-دانستن اینکه در کجای مسیر اهداف و برنامه هایمان هستیم ،بدانیم کجا موفق و کجا ناموفق هستیم.

7-تشخیص اینکه آیا اعمال و رفتار من با هدفی که دارم همخوانی دارد؟

8-توجه به شاخص ها و بازخوردهای محیطی، و در صورت نیاز توانایی اصلاح مسیر و چگونگی حرکت

9-درک کردن موانع و مشکلاتی که در مسیر مان قرار می گیرند و مواجهه ی فعالانه با آنها

10-متعهد بودن به آموختن به عنوان راه و روش زندگی و آمادگی برای بررسی دوباره فرضیه های کهنه

11-بپذیریم که ما هم اشتباه می کنیم و از اشتباهاتمان فرار نکنیم

12-توجه داشتن به دنیای پیرامون و نیروهای مختلفی که در محیط زندگی ما هستند(مانند محیط اجتماعی-فرهنگی،محیط اقتصادی و غیره)

13-توجه به واقعیت های درونی(مانند احساسات ،آرزوها و انگیزاننده ها)

 

پی نوشت: فکر می کنم اگر نگاهی به این مولفه ها بیندازیم، می توانیم بسیاری از آنها را نه تنها در سطح فردی بلکه در سطح سازمان ها و بزرگتر از آن در سطح حکومت ها هم معتبر بدانیم.

 

۰ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۸
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

دومینوی تهران

فکر می کنم یکی دو روز بعد از زلزله اول تهران بود که یکی از دوستانم کتاب "دومینوی تهران فرو ریخت" را برایم فرستاد.

این داستان کوتاه را "فرورتیش رضوانیه" در سال نود و یک نوشته است.رضوانیه را نمی شناختم.او را به نویسندگی و روزنامه نگاری و طنزپردازی می شناسند.

داستان در مورد زلزله ای است که در تهران اتفاق افتاده است و نویسنده سعی کرده گوشه ای از اتفاقاتی را که ممکن است رخ دهند به تصویر بکشد.

به نظرم رضوانیه توانسته است  تصویری ترسیم کند که ریشه در واقعیات موجود تهران دارد.قطعاً پیش بینی اینکه تهران بعد از یک زلزله با قدرت بالا چه حال و روزی پیدا می کند،اگر ممکن هم باشد بسیار دشوار است و احتمالاً می توان حالات مختلفی را برای آن متصور شد.

اگر تا کنون این داستان کوتاه را مطالعه نکرده اید، فکر می کنم ارزشش را دارد که نگاهی به آن بیندازید.

فکر می کنم خواندن این داستان از خواندن تعداد زیادی از پیام ها و توصیه هایی که در روزهای بعد از زلزله دست به دست می شد مفید تر باشد. رضوانیه توانسته است از قالب داستان برای انتقال پیامش به خوبی بهره ببرد.ما که عدد و رقم و نمودار و بخصوص علم آمار و احتمالات،تاثیر خاصی روی تحلیل و رفتارمان ندارد،شاید "داستان" برایمان کارساز تر باشد.

 

راستش را بخواهید مردد بودم که این داستان را اینجا بگذارم یا نه. وسواس نسبتاً بالایی برای بازنشر چنین محتواهایی دارم اما به هر حال ،الان که داغی وضعیت فروکش کرده تصمیم گرفتم که فایلش را اینجا بگذارم.

دریافت کتاب دومینوی تهران فرو ریخت
حجم: 775 کیلوبایت

طول داستان: شانزده صفحه

 

۰ نظر ۱۷ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۱
سامان عزیزی