زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
پنجشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۵ ق.ظ

یک تقدیم متفاوت

کتاب تازه ی دکتر محمود سریع القلم با عنوان "اقتدارگرایی ایرانی در عهد پهلوی" منتشر شده است.هنوز کتاب را تهیه نکرده ام ولی یادداشت صفحه ی تقدیم آن در سایتشان منتشر شده است.

یادداشت زیبا و قابل تاملی است.بهانه ی خوبی است تا از فضای دو روز گذشته اینجا فاصله بگیریم(بگیرم). ;)

امیدوارم همه ما (و از جمله من)، بتوانیم تلاش کنیم تا به این سمت و سو حرکت کنیم.

 

تقدیم به ایرانیانی که در سال ۱۴۲۲ زندگی خواهند کرد به طوری که:

 

۱-در انتخابات، مردم به احزاب رأی خواهند داد نه افراد؛
۲-صادرات پتروشیمی ایران، سهمی جزء پنج کشور اول جهان را خواهد داشت؛
۳-در جاده­ ها، هر ۲۵ کیلومتر، یک بخش استراحت وجود خواهد داشت؛
۴-شهروندان هر چند ماه، یک کتاب خواهند خواند؛
۵-شخصیت شهروندان با دانش آنها هم زمان رشد خواهد کرد؛
۶-نارسایی­ های محیط زیستی با آموزش و فن­آوری روز حل خواهند شد؛
۷-به واسطه حمل و نقل عمومی، نیاز شهروندان به خرید اتوموبیل کمتر خواهد شد؛
۸-یک سوم نمایندگان مجلس از بانوان خواهد بود؛
۹-حداقل بیست میلیون توریست از ایران بازدید خواهند کرد؛
۱۰-هیچ شهروندی در سواحل دریای خزر و خلیج فارس، آشغال پرت نخواهد کرد؛
۱۱-چندین تلویزیون خصوصی با تلویزیون دولتی رقابت خواهند کرد؛
۱۲-شهروندان ۵۶ کشور مسلمان می­توانند بدون ویزا به ایران سفر کنند؛
۱۳-اخلاق مدنی به طور چشمگیری در ایران رشد خواهد کرد؛
۱۴-ایرانیان صاحب قرارداد اجتماعی خواهند بود؛
۱۵-میانگین سن وزرای کشور، بین ۴۰ تا ۴۵ سال خواهد بود؛
۱۶-تعداد دانشگاه هایی که مدرک دکتری می­دهند به زیر بیست خواهد رسید؛
۱۷-نرخ مهاجرت به حداقل خواهد رسید؛
۱۸-نظام بانکی و مالی بین­ المللی شریک و رقیب نظام بانکی ایران خواهد بود؛
۱۹-روابط ایران با عموم همسایگان، عادی و مسالمت­ آمیز خواهد بود؛
۲۰-شهروندان در رعایت آداب گفت و گو، قبول کردن تفاوت­ های فکری و رعایت حریم فردی، در منطقه خاورمیانه زبانزد خواهند بود؛
۲۱-ایران، قطب صنعت IT/ICT در خاورمیانه خواهد بود؛
۲۲-متخصصان و بنگاه های ایرانی، نقش عمده ­ای در امور تجاری و اقتصادی کشورهای همسایه خواهند داشت؛
۲۳-شهروندان با گذرنامه خود حداقل به ۱۴۵ کشور بدون ویزا می­توانند سفر کنند؛
۲۴-صادرات نفت و گاز ایران متوقف خواهد شد؛
۲۵-تصویر بیرونی از ایران: علمی، فن­آوری، فرهنگی و مدنی خواهد شد؛
۲۶-مهندسین و متخصصان ایرانی به همراه تبعه 35 کشور دیگر در تولید ایرباس مشارکت خواهند کرد؛
۲۷-رتبه اعتباری ایران در سرمایه­ گذاری به +A خواهد رسید؛
۲۸-و در نتیجه، هنر، معماری، ادبیات و فرهنگ ایران در دنیا مطرح خواهد بود؛
۲۹-درآمد سرانه به بالای بیست هزار دلار خواهد رسید؛
۳۰-و در نتیجه، اعتماد، صداقت، همکاری مدنی، نهاد خانواده و راست­گویی در کشور فراگیر خواهد شد.

 

۱ نظر ۱۹ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۵
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۴۳ ق.ظ

چند مدل از فروتنی

پیش نوشت: شایسته تر می بود اگر می رفتم و رگ و ریشه ی واژه ی "فروتنی" را بیرون می کشیدم و با توضیح آنها آغاز می کردم اما راستش را بخواهید نه حوصله اش را دارم و نه چندان تخصصی در ریشه یابی و ریشه شناسی دارم.به هر حال "خوشه بندی" هم چیز کمی نیست:) و ما امروز به همین اکتفا می کنیم.

 

شاید بشود کسانی را که "فروتنی" به خرج می دهند در چهار دسته قرار داد(در واقع در دو خوشه و چهار طبقه):

 

الف: دسته ای هستند که عادت کرده اند "بر سر خودشان بزنند!".بدون اینکه به آن آگاه باشند. در واقع این دسته از افراد فروتن نیستند اما ممکن است این رفتارشان از بیرون فروتنی به نظر بیاید.(و در اینجا کاری به علل و ریشه هایش نداریم)

 

ب: دسته ای هستند که آگاهانه فروتنی به خرج می دهند اما هدف ضمنی آنها دقیقاً عکسِ فروتنی است.شاید متناقض به نظر بیاید ولی فروتنی این دسته، در جهت نمایاندنِ مضاعفِ خودشان است. در واقع فروتنی می کنند تا به صورت مضاعف مورد تمجید قرار بگیرند.

جمله ای هست که می گوید: "هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که فروتن باشم".(نقل به مضمون). به نظرم نوک پیکان این جمله به سمت این افراد است.

 

ج: دسته ی دیگری هستند که مانند دسته ی قبلی،آگاهانه فروتنی به خرج می دهند با این تفاوت که : یک- آن هدف ضمنی را دنبال نمی کنند. دو- می دانند که هنوز آنقدر هم بزرگ نیستند که فروتن باشند.(به دلایل این انتخابشان در اینجا کاری نداریم.لطفاً تمرکزتان را روی خوشه بندی نگه دارید:) )

 

د: دسته ای دیگر، بزرگ هستند(در مقایسه با همنوعانشان و نه بیشتر)، و آگاهانه فروتنی به خرج می دهند.

 

اگر ما هم جزو کسانی هستیم که گاهی فروتنی به خرج می دهیم(چون همانطور که می دانید، خیل عظیمی از انسان ها، به هیچ وجه اهل فروتنی نیستند) به کدام دسته تعلق داریم؟(در اینجا قصدم ارزش گذاری و فضیلت پنداری نیست.صرفاً می خواهم با هم به آن فکر کنیم به صورت خنثی)

طبیعتاً هر "فروتن بازی"، بسته به شرایط، ممکن است جزو هر کدام از این چهار دسته قرار بگیرد اما احتمالاً بشود گفت که در کل، ویژگی یکی از این دسته ها در او غالب تر است.

فکر می کنم،حتی اگر دیگرانی که از بیرون رفتار فروتنانه ی ما را می بینند نتوانند تشخیص دهند که ما جزو کدام دسته هستیم(چون این چهار دسته، اغلب(و نه همیشه) از بیرون مشابه به نظر می رسند)، خودمان خوب می دانیم به کدام گروه تعلق داریم.

این چهار دسته ای که عرض کردم، "ابجد" فروتنی هستند!. به نظرم اگر بخواهیم وارد جزئیات شویم، می شود دسته های دیگری هم تعریف کرد ولی به خاطر به هم نخوردن "ابجد" واردش نمی شویم:)

 

پی نوشت: در این نوشته فرضم بر آن بوده که تا حدودی می دانیم فروتنی به چه معناست و همچنین تا حدی از "چراییِ" انتخاب این رفتار (در اصل و اساس آن) از طرف "انسانِ اجتماعی"(یعنی انسان به عنوان موجودی اجتماعی)  و در کل،"انسان"، آگاهیم.

۱ نظر ۱۸ مهر ۹۷ ، ۰۲:۴۳
سامان عزیزی
دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۵ ق.ظ

چرا هنوز به رفتن روی وردپرس فکر نمی کنم؟

پیش نوشت: از وقتی که وبلاگ نویسی را شروع کرده ام زمان زیادی نمی گذرد. در این مدت برخی از دوستان عزیزم که تا الان بیشتر از سی نفر بوده اند از طرق مختلف پیشنهاد کردند که به جماعت وردپرسی ها بپیوندم. برخی از این دوستان انقدر لطف داشتند که خودشان هم آستین بالا زدند و خواستند وبلاگ وردپرسی برایم راه بیندازند یا به راه اندازی اش کمک کنند.

نمی توانم انکار کنم که توجه و لطف این دوستانم خوشحالم نکرده یا حال خوبی نصیبم نکرده است.خودشان می دانند که چقدر از لطف و معرفتشان ممنون بوده و هستم.

مخاطب این مطلبم، این دوستانم نیستند چرا که توضیحات و دلایل من را کم و بیش شنیده اند.اما احساس کردم که اگر توضیحات مختصری هم اینجا بنویسم بهتر است.می گویند "شفاف سازی" گلی است از گلهای بهشت:)

 

اصل مطلب:

 

راستش رو بخواین به نظرم این قضیه(رفتن یا نرفتن) اصلاً موضوع مهمی نیست که بخوام یک پست وبلاگ رو بهش اختصاص بدم. "می خوای بری روی وردپرس؟ خب برو.کلش کار چند روزه.نمی خوای بری؟ خب بشین با همین "بلاگ" حال کن".اما چه میشه کرد!

 

عده ای معتقدند که "برادر من، ورد پرس امکانات بسیار بیشتری برات فراهم کرده به نسبت سرویس های وبلاگ نویسی" :

قبول.ولی مگه من میخوام چکار کنم.آپولو که نمیخوام هوا کنم.فقط می خوام بنویسم. از طرفی منابع و امکانات بیشتر،معمولاً  آفت مسیر میشن و (من رو) از راه اصلی منحرفم میکنن و الباقی بحثِ وفور منابع و آفت هاش که احتمالاً همه میدونیم.

 

عده ای معتقدند که"برای آمارگیری بهتر!(گوگل آنالکتیکس) و سئو کردن ،وردپرس خیلی بهتر است":

درست می گویند.اما آمارگیری برای وبلاگ شخصیم هیچ جایگاهی در ذهنم نداره. اصلاً به سئو کردن هم فکر نمی کنم.اصولاً از صفحه ی اول گوگل وحشت دارم(از نگاه کسی که وبلاگ شخصی می نویسد می گویم) چون پاتوقِ "گلّه" است و من هم از سالها پیش از گله گریزان و وحشت زده بوده ام(یه بیماریه که بهش میگن گَلّو فوبیا :) ).اگر بعضی چیزها را هم در این زمینه تست کرده ام صرفاً بخاطر تمرین های متمم و گاهاً دستورات محمد رضا شعبانعلی بوده که بیشتر جنبه ی سرگرمی برایم داشته است.

 

عده ای می گویند که "برای ساختن برند شخصی ات روی وردپرس سرمایه گذاری کنی بهتر است":

باهاشون موافقم.اما هرچه اولویت هایم را روی کاغذ نوشتم و شکنجه دادم،"ساختن برند شخصی" نتوانست به بالای لیستم راه پیدا کند.همونطور که از حرفه ای های این حوزه شنیدیم،هر وقت به برندسازی فکر می کنیم و براش هزینه می کنیم(انواع هزینه ها)،جایی در گوشه ی ذهنمان به بازگشت سرمایه هم فکر می کنیم(که باید هم اینطور باشد).ضمن احترام به چنین افرادی و همچنین ارزش قائل شدن برای چنین مسیری،باید عرض کنم که من قدم در این مسیر نگذاشته ام و این وصله ها به من نمی چسبد که اگر قصد برندسازی داشتم همه ی آنچه که "بودم" را "نمود" می دادم کافی بود و راه دیگری را که برایم سهل تر و در دسترس تر بود بر می گزیدم. این حرفها به این معنی نیست که اگر روزی چنین تصویری به صورت اتفاقی! و تصادفی ظهور کرد، از آن خوشحال نخواهم شد یا با خودم بگویم "اَه، من که دنبال برندسازی نبودم!".اصولاً چندان اهمیتی برایم ندارد.

 

برخی می گویند" عزیزم! فرق بین مالک بودن و مستاجر بودن بسیار است":

بله درست می فرمایند.اما در حالی که خودِ من هم در این دنیا مستاجرم،چندان تفاوتی برایم ندارد که مالک باشم یا مستاجر.حتی برخی اوقات عامدانه مستاجر بودن را به مالک بودن(و پیامد های گاهاً اجتناب ناپذیرش)ترجیح میدهم.

 

برخی میگویند" وبلاگت رزومه ی آنلاین توست.خجالت آوره اگر روی وردپرس نباشی":

بله!. میگن کافر همه را به کیش خود پندارد. قبلاً در این پست هم عرض کردم که به دلیل کهولت سن،کارم از رزومه سازی(اونم از نوع شیک و مجلسیش) گذشته. و برایم بی اهمیت است که کسی اسمم را در گوگل سرچ کند و حتماً به وبلاگ شیک و پیکم برسد.

 

عده ای دیگر می گویند "نوشتن روی وردپرس و کسب مهارتهای مرتبطش و غیره، فرصت های مختلفی را برایت فراهم می کند(البته بیشتر منظورشان فرصت هایی است که نقطه ی آخر مسیرش به پول رسیدن است)":

قطعاً درست می فرمایند.من هم پول را به عنوان یک ابزار دوست می دارم و زحمات زیادی هم در راهش متحمل شدم! اما استثنائاً در این مورد خاص دنبالش نیستم.

از طرفی با جمع کردن مهارتهای با ربط و بی ربطِ بیخودی در بقچه ی مهارتهایم مخالفم.در این پست هم کمی در موردش روده درازی کرده بودم.

 

همه ی اینها را نوشتم که ثابت کنم چقدر آدم دُگمی هستم:) البته در حوزه مدیریت برخی منابعم!.

و در آخر(همونطور که به برخی دوستانم گفته ام) عرض کنم که این دلایل و دلایل دیگه ای که دوستان مطرح میکنن برام قانع کننده هستن و شاید روزی بنده ی حقیر هم جزو "ملاک وردپرسی" شدم ولی موضوع اینه که فعلاً این قضیه ،"مسئله" ی من نیست.

۱۱ نظر ۱۶ مهر ۹۷ ، ۰۰:۳۵
سامان عزیزی

"ایمن ترین شیوه برای خیلی بدبخت نبودن این است که انتظار نداشته باشیم خیلی خوشبخت شویم."

شاید این روش شوپنهاور در همه جا برایمان مفید نباشد(مثلاً در زمان هایی که لازم داریم بزرگتر فکر کنیم، یا در حوزه "اختیار حداقلی"مان) ولی فکر می کنم در زمینه های زیادی(مثلاً در تعامل با انسان ها، و خیلی چیزهای دیگر) به کارمان می آید.

در توضیح و تفسیر این جمله و نقش "انتظار یا توقع" در احساس خوشبختی در زندگی، آنقدر تحقیقات و توضیحات علمی(یا به قول ژورنال خوانان: پَی پِر) وجود دارد که بعید است هیچ نیازی به قلم فرساییِ من باشد.

 

پی نوشت: ممکن است برای کسی این سوال پیش بیاید که "تیتر زده ای -راهی به خوشبختی- ولی اینجا صحبت از راهی برای بدبخت نبودن است". بنده هم در جواب می توانم این را عرض کنم که به اعتقاد بسیاری از اهل تفکر(از برخی رواقیان تا گوته و شوپنهاور و برخی فیلسوفان و روانشناسان معاصر)، خوشبختی، همان نبود بدبختی است!. در واقع بدبخت نبودن، می تواند همان خوشبخت بودن باشد. اگر نگاه کردن از این زاویه برایتان غریبه است، می توانید به این تعریف از "سلامتی" فکر کنید که می گوید "نبود درد و بیماری، همان سلامتی است"، شاید با این قیاس، کمی از غریبگی ماجرا کاسته شود.

 

۱ نظر ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۸:۱۹
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۲۷ ب.ظ

جعبه ابزاری مفید از رولف دوبلی

تصور کنید که که مکانیک خودرو هستید و بسیار پیش می آید که به آچار های با نمره های مختلف، پیچ،مهره و انواع و اقسام ابزار ها برای تعمیر و نگه داری از خودرو های گوناگون احتیاج پیدا می کنید.

باز هم تصور کنید که تعمیرگاهتان برایتان به ازث رسیده است و انباری در گوشه ی تعمیرگاهتان هست که آشفته بازاری است از ابزارهای مختلف. نسل قبلی خانواده تان هر ابزاری را که فکر می کرده روزی به درد می خورد روانه انبار کرده و نوبت شما هم که رسیده تعداد دیگری ابزار به ابزار دانتان اضافه کرده اید.

ماشینی را برای تعمیر می آورند و وسط کار به پیچ و مهره ای بر می خورید که به نظرتان باز کردنش آچار نمره چهارده می خواهد.روانه ابزار دان می شوید و یک ساعتی از وقتتان برای پیدا کردن آچار نمره چهارده به باد می رود. در حین گشتن یادتان می آید که بارها به خودتان گفته اید که باید یکبار بنشینم و نظمی به این ابزار دان بدهم ولی هر بار وسط تعمیرات یادتان افتاده، و به بعدها موکولش کرده اید. به هر حال نمره چهارده را پیدا می کنید و می روید سراغ پیچ و مهره مذکور. در کمال ناباوری می بینید که مهره را کمی کوچکتر فرض کرده بودید و احتمالاً نمره شانزده گره گشای کارتان باشد. دوباره به سمت ابزاردانتان می روید و روز از نو روزی از نو.

*

می دانم که احتمالاً الان به این فکر می کنید که خرفت شده ام و مکانیکی که با این سبک و سیاق کار کند حتماً از گرسنگی مرده و این روزها چنین مکانیک هایی وجود ندارند.

حق دارید اینطور فکر کنید. امروز اگر کسی قصد مکانیک شدن داشته باشد اولین کاری که می کند خرید چند جعبه ابزار مختلف است که تر و تمیز و دسته بندی شده و آماده به کارند.(والبته این را می دانیم که هیچ مکانیکی هم با خرید جعبه ابزار مکانیک نمیشود)

ولی جالب اینجاست که چنین تصوری را که برای یک مکانیک انقدر احمقانه به نظرمان می آید  در زندگی خودمان کاملاً مجاز می دانیم.

اگر احساساتی نمی شوید و بهِتان بر نمی خورد لطفاً فرض کنید که هر کداممان یک ماشین هستیم که هر از گاهی نیاز به تعمیر و نگه داری پیدا می کند.

به نظرم می رسد باور به "مستثنی بودن" که باور مشترکی میان اغلب انسان هاست در این طرز فکرمان بی  تاثیر نباشد. فکر می کنیم ماشین ما خیلی فرق می کند. پیچ و مهره هایش استثنایی هستند. موتورش که تا به حال هیچ جای دنیا مشاهده نشده است. گیربکسش که دیگر بماند. اتصالات و تعامل اجزای موتور و سایر قسمت ها هم که سیستمی غریب دارد که ما نفر اولی هستیم که تجربه اش می کنیم.و قس علی هذا !

 

فکر می کنم هر چه زودتر به این نتیجه برسیم که در عین اینکه ما انسان ها تفاوت هایی با هم داریم ، شباهت های بسیار زیادی هم داریم(حتی در نحوه فکر کردن و احساس کردن و غیره)، برایمان مفید تر خواهد بود.

می دانم که زندگی را با همه ی پیچیدگی هایش نمی توان یک ماشین فرض کرد. می دانم که عرصه هایی در زندگی هر شخصی هست که صرفاً مختصِ اوست و بعید است شخص دیگری چنان تجربه هایی داشته باشد و حوزه هایی هم هستند که جعبه ابزار پذیر نیستند.

اما فراموش نکنیم که جنبه های مشترک و عرصه های مشابه هم سهم زیادی از زندگیِ هر یک از ما دارند و اتفاقاً تجربه ی بشری در این جنبه ها می تواند بیشتر به کارمان بیاید.خود من از طرفدارانِ دُگمِ اختراع کردن دوباره چرخ در بعضی حوزه های زندگی ام هستم ولی به نظرم حوزه های زیادی هم در زندگیم هستند که اختراع دوباره چرخ در آنها عین حماقت است برایم.

*

به هر حال این روضه خوانی ها را کردم تا به معرفی کتاب "هنر خوب زندگی کردن" رولف دوبلی برسم.

او در این کتاب با استفاده از آموزه هایی که از سه حوزه ی "روانشناسی"(با توجه بیشتر به دو رویکرد شناختی و انسانگرا)، "فلسفه ی رواقی" و "سرمایه گذاری بر اساس ارزش" بر گرفته، پنجاه و دو توصیه را مطرح می کند که به نظرش برای داشتن یک زندگی خوب، کارآمد هستند.

با اینکه بجز پانزده تا بیست توصیه ی این کتاب، الباقی را یا در کتاب های مختلف و از زبان افراد مختلفی خوانده و شنیده بودم یا به تجربه یاد گرفته بودم، ولی از دو ماه پیش که این کتاب را خریدم دوبار آنرا خوانده ام.  به قول جاناتان هایت(نویسنده کتاب "ذهن درست کار"-پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز-) "استعداد دوبلی در این است که بهترین ایده های دنیا را دستچین می کند"  و به نظر من هم  هنر دوبلی در این است که از میان انبوهی از ابزارها، توانسته است جعبه ابزاری مفید بیرون بکشد که بسیار کار راه انداز است و ایده های خوبی به ما می دهد.

 

البته توصیه های این کتاب صرفاً برای تعمیرات و نگه داری نیستند و جنبه های دیگری از زندگی را هم پوشش می دهند. شاید برای شما هم مانند من، برخی توصیه هایش با تجربه تان از زندگی چندان سازگار نباشند یا حتی چند موردِ متناقض هم در توصیه هایش بیابید ولی به نظرم همچنان نکات کاربردی و مفیدی دارد که ارزش چند بار خواندن و فکر کردن داشته باشند.

از طرفی همچنان که در مورد کتاب " هنر شفاف اندیشیدن " هم گفتم، معتقدم که اگر می خواهیم این توصیه ها را کمی بهتر یاد بگیریم نیاز است که مطالعه ی مختصری در روانشناسی و برخی حوزه های مرتبط با آن داشته باشیم و عقبه ی این توصیه ها را بدانیم.نمی دانم شاید هم در اشتباه باشم و مطالعه همین اصول و توصیه ها برای شروع کفایت کند.

 

 

۵ نظر ۰۱ مهر ۹۷ ، ۱۷:۲۷
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ

من و جدِ خوراک جویم

حدود هفتاد هزار سال پیش است. خروس خوان بود که با برادر و پدرم از مخفی گاه مان بیرون زدیم. داشتیم مثل موش ترسو آرام و بی سر و صدا در پناه درختان بزرگ جنگل میرفتیم پیِ شکار که از دور شیرِ تنومندی را دیدیم که یک قوچِ سیاه را شکار کرده و با بچه هایش مشغول به دندان کشیدن آن است. ذوق مرگ شده بودیم که امروز از ته مانده ی این قوچ چیزی نصیبمان خواهد شد و به همین خاطر تمام تلاشمان را کردیم که مثلِ سنگ، ثابت و بی حرکت بمانیم تا شیر و خانواده اش یک دلِ سیر بخورند و بروند که نوبت به ما برسد.خوردند و رفتند. تا آمدیم به خودمان بجنبیم دیدیم که یک دسته کفتارِ از خدا بی خبر سر و کله شان پیدا شد. بی انصاف ها همه ی ته مانده را خوردند و برای ما چیزی جز چند استخوان باقی نماند. به هر حال این هم غنیمتی بود. بدو بدو رفتیم سراغ استخوان ها و مثلِ فاتحان بر سرِ استخوان های بیچاره خراب شدیم. به لطف چند ابزاری که داشتیم استخوان ها را خرد کردیم و مغزشان را بیرون کشیدیم. عجب مزه ای داشت.میخوردیم و ته دلمان به شیر ها و کفتارها میخندیدیم که عقلشان نمی رسد این مغزها بیرون بکشند و لذتش را ببرند!. قسمتی از مغز ها را هم لای برگها پیچیدیم تا برای اهل و عیال ببریم. البته من شاخ های این قوچ ها را هم خیلی دوست داشتم و برشان داشتم تا برای پسر چهارمم ببرم که در اوقات فراغتش با آنها بازی کند.

حساب کردیم دیدیم که این مغزها شکم اهل و عیال را برای چند ساعت بیشتر سیر نمی کند این بود که تصمیم گرفتیم کمی میوه جنگلی هم جمع کنیم.مشغول گشتن بودیم که دیدیم یک خرگوش چاق و چله در گوشه ای تک و تنها افتاده و ظاهراً پایش هم زخمی است و نمی تواند آنچنان که باید و شاید بدود. برادرم که از دیدن این خرگوش نزدیک بود از خوشحالی سکته کند را آرام کردم و گفتم :"ببین برادر الان وقت سکته کردن نیست.می دانی که خدمات درمانی کافی نداریم و برای درمان تو مجبوریم چندین روز دنیال سنبل الطیب وحشی بگردیم. بهتر است انرژی ات را برای گرفتن خرگوش بگذاری و فعلاً سکته نکنی".او هم قانع شد و بالاخره خرگوش را گرفتیم و خوشحال و خندان از اینکه با این آذوقه ها یکی دو روزی می توانیم بیکار و علاف بچرخیم به سمت مخفی گاه راه افتادیم. داشتیم سلانه سلانه راه میرفتیم که صدای خش خشی از چند متر آنطرف تر باعث شد مثل فشفشه فرار کنیم و خودمان را به مخفی گاه برسانیم.

همسرم با دیدن ما به استقبالمان آمد ولی غمِ عجیبی در چشمانش بود.گفتم چه شده؟ گفت که آن دخترمان بود که سه سال پیش به دنیا آمد.گفتم خب؟ گفت امروز رفته بود این اطراف بازی کند که همان خرسی که چند روز پیش از دور دیدیم خوردش!. خیلی ناراحت شدم ولی چه کار میشد بکنیم زندگی همین است دیگر. برای فراموش کردن این موضوع سعی کردم همسرم را هم درگیر کباب کردن خرگوش کنم که غممان را فراموش کند و ظاهراً موثر بود. بعد از غذا کمی با بقیه بچه ها بازی کردیم و نزدیک غروب بود که تازه بر شاخه ی تنومندی لم داده بودم که فیلسوفِ خانوادگی مان بر من ظاهر شد و پرسشنامه ای در دست داشت که میگفت میخواهم سطح رضایتت را از زندگی بسنجم!

گفت اوضاع چطوره، همه چی روبراهه؟

گفتم: ای بد نیست. امروز شکار خوبی نصیبمان شد و یک دلِ سیر غذا خوردیم. فقط کمی ناراحتِ این بچه شدیم که سه سالی تر و خشکش کردیم آخرش هم خرسِ بی انصاف یک لقمه ی چپش کرد.

گفت: فقط امروز را نمی گویم.کمی در مورد کلیات زندگی ات صحبت کن ببینم چقدر راضی هستی از آن؟

گفتم: در کل خوبه. از وقتی که در شکار حرفه ای تر شده ام و بعضی روزها که درگیر شکار می شوم گذر زمان را احساس نمی کنم و انگار غرق آن لحظات می شوم(فیلسوفِ خانوادگی تذکر داد که به این حالت می گویند فلو یا جاری شدن!).گاهی هم که چیزی گیرمان نمی آید احساس ناامیدی می کنم و نگران بچه ها می شوم که نکند قبل از من از گرسنگی بمیرند. گاهی که تفریح و بازی می کنیم احساس سرزندگی خاصی دارم و گاهی هم هوا خیلی سرد می شود و نمی توانیم زیاد بیرون برویم احساس ملال و افسردگی می کنم. خلاصه اوضاع تقریباً همینطوریه ولی در مجموع خوب بوده و تقریباً راضی ام.برعکسِ برادرم که معمولاً ناراضی است و چندان خوشحال نیست با اینکه شرایطمان کم و بیش یکی است.

فیلسوفِ قبیله بعداً به من گفت که نتیجه ی پرسشنامه ام از ده نزدیک شش و نیم شده است و مالِ برادرم چهار. گفتم بالاترین نمره ای که ثبت کردی چند بوده گفت نزدیک هشت و هفتاد و پنج.

*

برگردیم به زمان حال.

ساعت شش صبح بود که صدای زنگ ساعتم بیدارم کرد و طبق معمول پنج دقیقه اسنوزش کردم چون آن پنج دقیقه خیلی میچسبد.بعد از مراسم صبحگاه(یعنی همان روتین های صبحگاهی) با همسرم صبحانه ای متشکل از چند نوع پنیر ،مخلوطی از آبمیوه های فرح بخش، گردو و کمی شیره انگور،تخم مرغ و مخلفات دیگر خوردیم.چون راننده ام قرار بود ساعت هفت و نیم بیاید دنبالم فرصتی داشتیم و کمی با هم گپ زدیم. بحثمان در مورد ایده هایی بود که از کتاب انسان خردمندِ هراری یاد گرفته بودیم.

داخل لیموزینم لم داده بودم و داشتم برنامه ی امروزم را که منشی برایم ایمیل کرده بود چک می کردم که موبایلم زنگ خورد.برادرم بود که چند سالی است در نروژ زندگی می کند. تماس گرفته بود که بگوید فرصتی برای یک سرمایه گذاری سودآور در بازار سهام لندن پیدا کرده و می خواست بداند که من هم مشارکت می کنم یا نه.گفتم دو سه روزی فرصت بدهد که عملکرد مالی آن شرکت را در چند سال گذشته بررسی کنم و بعداً تصمیم بگیرم که قبول کرد.

وقت پیاده شدن، به راننده تاکید کردم که فراموش نکند  دخترم راکه پنج سال پیش به دنیا آمده بود به کلاس تقویتِ خلاقیت برساند و منتظر بماند تا کلاسش تمام شود و او را تحویل منشی همسرم بدهد که تا وقتی مادرش از کلاس یوگا بر می گردد تنها نماند.

ساعت نه نیم با نماینده یکی از شرکت های بزرگ تولید کننده قهوه های آماده جلسه داشتم و بر سر شرایط اخذ نمایندگی شان در خاورمیانه مذاکره کردیم.چندان رضایتبخش نبود.متوجه شدم که یکی از رقبای ما پیشنهادات اغوا کننده ای به آنها داده است و ظاهراً رقیب ما را لقمه ی چرب تری حساب کرده اند. جلسه را با یک غرش و نشان دادن دندان هایم(ببخشید، منظورم این است که خط قرمز های شرکتمان را برایشان تشریح کردم) ترک کردم. تا ببینیم چه نتیجه ای خواهد داد.

برای صرف ناهار به شرکت برگشتم و آشپز شرکت خرگوش گریل شده تدارک دیده بود.البته ناهار کاری بود و همزمان با به دندان کشیدن خرگوش بیچاره که نمی دانم پایش زخمی بوده یا نه، همراه با مدیر فروش و سرپرستان فروش مشغول بحث در مورد آمارهای ماه قبل شدیم.

بعد از ظهر مشغول مطالعه در سایت متمم بودم که همسرم تماس گرفت و گفت که برای شام دعوت داریم و باید کمی زودتر برگردم. به هر حال هر طور که بود تمرین آن درس متمم را انجام دادم و با راننده تماس گرفتم که زودتر بیاید.

داشتم از آسمانخراشِ شرکت پائین می آمدم که صدای گوشخراشی توجه ام را جلب کرد.جرثقیل بزرگی که روبروی ساختمان شرکت مشغول کار بود سقوط کرده بود و چند ماشین را له کرده بود.مثل فشفشه خودم را به ماشینم رساندم و به راننده گفتم که هرچه سریعتر راه بیفتد. هنوز ضربان قلبم آرام نگرفته بود که صدای موبایلم دوباره درآمد. فیلسوفِ بزرگ معاصر، درخواست تماس اسکایپی داشت. از آمریکا صحبت می کرد و می گفت که پرسشنامه ای برای سنجش رضایت از زندگی طراحی کرده و می خواست من هم تکمیلش کنم.

گفت اوضاع چطوره، همه چی روبراهه؟

گفتم: ای بد نیست. امروز یک فرصت سرمایه گذاری جدید بهم پیشنهاد شد که احتمالاً سود خوبی داشته باشه. فقط این قرارداد نمایندگی یه کم نگرانم کرده ...

گفت: فقط امروز را نمی گویم.کمی در مورد کلیات زندگی ات صحبت کن ببینم چقدر راضی هستی از آن؟

گفتم: در کل خوبه. از وقتی که مشغول کار مورد علاقه ام شده ام  گذر زمان را احساس نمی کنم و انگار غرق آن لحظات می شوم(فیلسوفِ معاصر تذکر داد که به این حالت می گویند فلو یا جاری شدن!).گاهی هم که برنامه هایم به خوبی عملی نمی شوند احساس ناامیدی می کنم و نگران آینده دخترم می شوم که نکند به یکی از تاثیرگذارترین زنان جهان تبدیل نشود. گاهی که تفریح و بازی می کنیم احساس سرزندگی خاصی دارم و گاهی هم هوا خیلی سرد می شود و نمی توانیم زیاد بیرون برویم احساس ملال و افسردگی می کنم. خلاصه اوضاع تقریباً همینطوریه ولی در مجموع خوب بوده و تقریباً راضی ام.برعکسِ برادرم که معمولاً ناراضی است و چندان خوشحال نیست با اینکه شرایطمان کم و بیش یکی است.

فیلسوفِ قبیله بعداً به من گفت که نتیجه ی پرسشنامه ام از ده نزدیک شش و نیم شده است و مالِ برادرم چهار. گفتم بالاترین نمره ای که ثبت کردی چند بوده گفت نزدیک هشت و هفتاد و پنج.

*

ببینید! در مثل مناقشه نیست.پس لطفاً خیلی به جزئیاتش گیر ندهید.

اما بعد.

*

سال گذشته بعد از مطالعه ی کتاب هراری(انسان خردمند) ذهنم درگیر بحث های زیادی شد و هنوز هم هست.به نظرم این کتاب،آنقدر جا برای فکر کردن و تحقیق کردن دارد که در حساب نگنجد!. یکی از موضوعاتی که تحت تاثیر هراری زیاد به آن فکر کردم بحث پیشرفت بشر امروز نسبت به گذشتگان و نیاکان شکارگر-خوراک جوی مان هست. در موردش می شود ساعتها بحث و صحبت کرد.

فکر می کنم قطعاً بشر امروز نسبت به تمام نیاکانمان پیشرفت فوق العاده ای داشته است.پیشرفت واقعی ای که غیر قابل انکار است.

از حوزه ی آزادی های فردی بگیرید تا حوزه  پیشرفت های مختلف در ابزارها.

ولی به نظرم می رسد که گاهی بحثِ مقایسه ی پیشرفت امروز و گذشته را با بحث مقایسه رضایت و خوشبختی امروز و گذشته یکی می گیریم و این موضوع می تواند گمراه کننده باشد.

فکر می کنم در این نوع مقایسه ها حداقل دو موضوع را نباید فراموش کنیم. یکی مسئله "عادت کردن و عادی شدن شرایط" و دیگری مسئله "ظرفیت های محدود انسان در برخورداری از رضایت و خوشبختی".

اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، من و جدِ خوراک جویم در شرایط کاملاً متفاوتی زندگی کردیم با تفاوت هایی فاحش. ولی همانطور که همه میدانیم هم من و هم جدم به این شرایط عادت کرده ایم و نمی توانیم این دو کانتکست زندگی و این دو فرد را با شرایط زندگی آن دیگری مقایسه کنیم. مثلاً من به این فکر کنم که :خدایا من چقدر نسبت به جدم خوشبخت ترم که قرار نیست مثل او پسماند شکار بخورم و یا اینکه خرس دخترم را بخورد. قطعاً جدم که در حال تجربه ی آن سبک زندگی بوده از تصورات و افکار من فرسنگ ها فاصله داشته است و اصلاً با نگاه من به این مسائل نگاه نمی کرده است.

قطعاً پورشه نسبت به پراید پیشرفت بسیار بیشتری داشته است ولی برای من و بعد از مدت کوتاهی، تفاوت این پیشرفت، شاید در کمی راحتی و ایمنی بیشتر باشد. تازه برای کسی که هر دو ماشین را تجربه کرده باشد.

 

در مورد "ظرفیت های محدود ما" هم شاید بشود اینطور مثال زد که : اگر احساس رضایت و خوشبختی را میزان آبی که من می توانم از یک چشمه ی زلال و بزرگ بنوشم در نظر بگیریم، حد نهایتی برای آب نوشیدن من وجود دارد(مثلاً چند لیوان) و این احساس رضایت و خوشبختی چندان به بزرگی و وسعت چشمه ربط پیدا نخواهد کرد.

از طرفی به نظر می رسد که احساس رضایت و خوشبختی ما، بعد از ارضای نیاز های مهم که به بقایمان مربوط می شوند، به فاصله ی وضعیت موجود از وضعیت مطلوب مورد نظرمان بستگی دارد که این دو وضعیت هم نمی توانند مستقل از کانتکست و شرایطی که در آن هستیم تعریف شوند.به عبارتی با توجه به کانتکستی که جدم در آن زندگی می کرد، شاید بشود تصور کرد که با داشتن چند خرگوش چاق و چله و امنیت جانی برای خودش و خانواده اش و بعضی چیزهای دیگر، سطح بالایی از رضایت و خوشبختی را تجربه کرده باشد که برای من رسیدن به چنان سطحی از رضایت با توجه به کانتسکت زندگی ام، بسیار سخت تر از او باشد.

 

پی نوشت: این پست در واقع قرار بود کامنتی زیر این پست محمد رضا و در کنار کامنت سایر دوستانم باشد که به دلیل طولانی بودن و البته بیخودی و بیفایده بودنش، ترجیح دادم اینجا باشد.

۴ نظر ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۵
سامان عزیزی
جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۳۱ ب.ظ

تعریفی از اصلاح گری

قبلاً در این پست از دکتر محمد فاضلی صحبت کرده بودم.

بیست و نه مرداد ماه، ایشان در نشستی با عنوان "بحران های پیش روی ایران و نقش حاکمیت، نهاد های مدنی و مردم در عبور از آن" شرکت داشتند و سخنرانی کوتاهی(حدود سی دقیقه) داشتند که خودشان عنوان "تعریفی از اصلاح گری" را برای آن مناسب می دانند.

فکر می کنم این سخنرانی کوتاه ارزش چند بار گوش کردن را داشته باشد و البته مهمتر از گوش کردن، فکر کردن روی صحبت ها و پیشنهادات ایشان است.

فایل صوتی این سخنرانی را می توانید همینجا گوش کنید یا آنرا دانلود نمائید(حجم فایل 27.3MB ):

 

 

لینک مرتبط با محتوای سخنرانی: ضمائم احکام وزرا از سوی رئیس جمهور

 

۰ نظر ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۳۱
سامان عزیزی