زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ

نگاه امنیتی به خود

احتمالاً این جمله را زیاد شنیده باشید(البته امیدوارم تجربه اش نکرده باشید) : اقدام علیه امنیت ملی.

کشورهای زیادی هستند که نگاه شان به مسائل مختلفی که با آن مواجهه می شوند، امنیتی است. به عبارتی، رفتار های مختلف مردم آن کشور یا سایر کشورها را ابتدا(و گاهی صرفاً) با نگاه امنیتی تعبیر  و تفسیر می کنند.

مثلاً اگر به کشوری مانند ترکیه! نگاه کنید می بینید که ظرف دو سال گذشته، شدت این نوع نگاه، در آن بیشتر از ده سال اخیر شده است. چند هزار کارمند در سازمان های مختلف، به خاطر نگاه امنیتی دولت از کار برکنار شده اند. روزنامه نگاران زیادی راهی زندان شده اند چون حرف ها و گزارشات شان به اقدام علیه امنیت ملی تعبیر شده است، پاکسازی های مختلفی در سطح کشور انجام شده است و الی آخر.

رنج نوشت: چه پیشوند مسخره ای است این "پاکسازی" وقتی که قبل از واژه هایی ناپاک و کثیف و غیر انسانی قرار می گیرد.و چه ترکیب زشتی می سازد.

 

طبیعتاً حفظ امنیت ملی، یکی از وظایف مهم هر دولتی است و فکر می کنم هر عقل سلیمی ضرورت آن را درک می کند اما نگاه امنیتی به همه چیز و صرفاً با نگاه امنیتی تعبیر کردن هر نوع رفتاری در جامعه، یک آفت خانمان سوز برای هر کشوری است، که اگر خانمان سوز تر از بی توجهی به امنیت ملی نباشد از آن کمتر نیست.

همین نگاه امنیتی است که برای حفظ امنیت عده ای(و به اسم امنیت ملی)، همه را در دو دسته ی اصلی "خودی" و "غیر خودی" قرار می دهد. و غیر خودی هر چه بگوید و هر چه بکند، به اقدام علیه امنیت ملی تفسیر می شود.یا سمت اردوغان هستی(که خودی حساب می شوی) یا سمت فتح الله گولن(که غیر خودی). حالت دیگری ندارد.حتی به جنازه ات هم با همین تفکیک نگاه می کنند.

فکر می کنم یکی از پیامد های مهم نگاه امنیتی، جلوگیری از حرکت به سمت توسعه یافتگی است. با نگاهی به جغرافیای جهان، مصداق های زیادی برای این جمله خواهید یافت.

 

قصدم پرداختن به تحلیل سیاسی نیست که نه علاقه ای به آن دارم و نه سوادی. با خودم فکر می کردم که شاید بشود از نگاه امنیتی حکومت ها که ملموس و قابل مشاهده تر است استفاده کرد و آنرا با "نگاه امنیتی به خود" مقایسه کرد.

به نظرم شباهت های زیادی می توان در نگاه امنیتی به خود و نگاه امنیتی حکومت ها یافت.

اگر بخواهم از عینک این مقایسه استفاده کنم احتمالاً می شود این نتیجه را گرفت که :

نگاه امنیتی به خود یکی از موانع بزرگ "توسعه فردی" است.

وقتی که نگاه امنیتی به خودم داشته باشم، هر نوع اتفاق یا رفتاری را در دنیای اطرافم به عنوان تهدیدی برای هویتم (و آنچه به عنوان یک تصویر از خودم برای خودم ساخته ام) تعبیر خواهم کرد. این عینک خاصیت مخربی که دارد این است که خط بطلانی بر سایر عینک های ممکن می کشد. فرصت های زیادی را برای رشد و توسعه ی فردی از من می گیرد. باز بودن نسبت به تجربه ها و آموخته های جدید را از من می گیرد و من را در باتلاق محصورم بیشتر فرو خواهد برد.

مدیری که هر نوع اعتراض یا نقدی را به اقدامی علیه شخصیت و عملکرد و موجودیتش تعبیر می کند. کارمندی که هر نقدی بر گزارشش را تهدیدی برای هویتش می بیند. پدری که هر نافرمانی فرزندش را توهینی بر بت پدر بودنش تفسیر می کند.نویسنده ای که هر حمله ای بر قسمتی از نوشته اش را با پاتکی شدیدتر پاسخ می دهد و الی آخر.

البته این نمونه ها نمونه های افراطی این نگاه هستند(به قول نسل جوانتر ،نمونه های تابلویی هستند).فکر می کنم با کمی دقیق شدن در برخی رفتار هایمان می توانیم نشانه های نگاه امنیتی به خودمان را پیدا کنیم و اگر تشخیص دادیم که در آن حوزه، این نگاهِ صرفاً امنیتی ،مناسب و مفید نیست،فکری برایش بکنیم تا مانعی برای توسعه ی فردیمان نباشد.

نمی خواهم از دلایل بوجود آمدن نگاه امنیتی به تفصیل صحبت کنم ولی به نظر میرسد که یکی از دلایل برجسته ی آن، پائین بودن عزت نفس است.و با همین استدلال! می شود نتیجه گرفت که با تقویت عزت نفس،شدت نگاه امنیتی کاهش می یابد.

تشخیص نگاه امنیتی به خودمان کار ساده ای نیست ولی شاید اگر تصویر حکومت های با نگاه امنیتی را در گوشه ی ذهن داشته باشیم،کمک کند تا ساده تر بتوانیم برخی رفتار های امنیتی خودمان را تشخیص دهیم. چون برخی از این رفتار ها چنان پیچیده شده اند و ذهنمان در پنهان کردنشان چنان چیره دست شده که بعید است به راحتی دم به تله بدهند.

 

۰ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۵
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۱۹ ب.ظ

کانال تلگرامی موفقیت های کوچک ایرانیان

نزدیک به دو سال است که کم و بیش نوشته های دکتر رنانی را دنبال می کنم و از برخی از آنها بسیار آموخته ام. روزهای پایانی نود و شش بود که در کانال تلگرامشان یک سخنرانی کوتاه از دکتر محمد فاضلی را معرفی کردند. همچنانکه آقا معلم در اینجا اشاره کردند، از دکتر فاضلی می توان خیلی چیزها را آموخت.

دکتر فاضلی اخیراً یک کانال تلگرامی به نام "موفقیت های کوچک ایرانیان" راه اندازی کرده اند که در آن مطالب کوتاهی در مورد "موفقیت های کوچک" منتشر می کنند.

ایشان موفقیت های کوچک را اینگونه تعریف کرده اند:

 


«موفقیت کوچک» چیست؟

✳️ ما همگی در درون ساختارهایی زندگی می‌کنیم که ما را محدود می‌کنند. این محدود کردن از ممانعت کامل است تا بالا بردن هزینه (اعم از منابع مالی، زمان، انرژی و سایر منابعی که باید برای غلبه بر محدودیت صرف کنیم. برای مثال، ساختار ضعیف حمل و نقل عمومی باعث می‌شود اگر بخواهیم از خودرو شخصی استفاده نکنیم، هزینه قابل توجهی شامل زمان، کاهش راحتی، و انرژی صرف کنیم تا به مقصد برسیم. ساختار ناقص و بدطراحی‌شده منازل ما باعث می‌شود برای کاهش مصرف آب و انرژی به زحمت بیفتیم.


✳️ ساختارها برای همه افراد، خانواده‌ها، سازمان‌‌ها، شرکت‌ها و دولت‌ها وجود دارند و رفتار آن‌ها را – بالاخص در جهت تغییرات مثبت – محدود می‌کنند. ساختارها از جنس فرهنگ، فناوری، قواعد اجتماعی و سیاسی، روابط بین‌الملل، قاعده‌های حاکم بر فعالیت اقتصادی و حتی از جنس جغرافیا و شرایط مادی زندگی هستند. ساختارها سبب می‌شوند اکثریت آدم‌ها سختی‌های تغییر را تحمل نکرده و در همان مسیری حرکت کنند که ساختار حکم می‌کند. ساختار ضعیف حمل و نقل عمومی حکم می‌کند که از خودرو شخصی استفاده کنیم و این کار را انجام می‌دهیم بدون آن‌که زحمت سوار شدن بر دوچرخه یا پیاده‌روی را متحمل شویم. ساختار آموزش عالی خرید و فروش پایان‌نامه را ممکن می‌کند و دانشجویان زیادی زحمت نوشتن پایان‌نامه را متحمل نشده و یک پایان‌نامه می‌خرند.


✳️ ظرفیت افراد، خانواده، سازمان، شرکت یا دولت برای رفتارهایی خلاف آن‌چه ساختار حکم می‌کند تفاوت دارد؛ اما بالاخره همه آن‌ها می‌توانند در موقعیت‌هایی، دست به کارهایی بزنند که خلاف رویه جاری ساختار است. آن‌ها می‌توانند بدون این‌که نیاز باشد ساختار را تغییر دهند و منابع زیادی صرف کنند، کاری انجام دهند که خلاف رویه جاافتاده ساختاری است. این اقدامات موفقیت کوچک نامیده می‌شوند، اگر:


✳️ سبب بهبودهای جزئی می‌شوند. بهبودهای جزئی خاصیت خودتقویت‌شونده دارند، یعنی دیگران می‌توانند یاد بگیرند و تکرار کنند، حس خوبی در دیگران ایجاد کرده و آن‌ها به تکرار این بهبودهای جزئی تشویق می‌کنند. موفقیت‌های کوچک به صورت زنجیره‌ای بر سایر عملکردها اثر گذاشته و باعث بهبودهای جزئی در آن‌ها می‌شوند.


✳️ این اقدامات به دیگران و خود فرد احساس اثربخش بودن، ایجاد تغییر مثبت در جهان، امید به بهبود و خوب کردن حال دیگران می‌دهند. اگر تعداد کسانی که دست به کار انجام یک «موفقیت کوچک» می‌شوند زیاد شود، امکان بروز موفقیت بزرگ و حتی تغییر در یک ساختار وجود دارد. (گر تعداد دوچرخه‌سواران زیاد شود، شهرداری مجبور می‌شود بودجه‌های بیشتری به نظام حمل و نقل دوچرخه‌ای تخصیص دهد.)


✳️ موفقیت‌های کوچک معطوف به بهبود در زندگی جمعی هستند. کنشگر برای حصول موفقیت کوچک، حدی از نوآوری، ریسک‌پذیری، حتی خطر تمسخر شدن توسط دیگران، ریسک مالی یا هدر رفتن انرژی خود را نیز می‌پذیرد؛ اما اگر موفق شود و در مقام نوآوری، اقدامش را عمومی کند، به تحقق خیر جمعی کمک می‌کند.


✳️ موفقیت‌های کوچک به دلیل آن‌که در ابتدا تهدیدی متوجه ساختارهای موجود ایجاد نمی‌کنند (نظیر دوچرخه‌ها که در ابتدا تهدیدی علیه منافع خودروسازان به حساب نمی‌آیند) با مخالفت‌ها و مقاومت‌های گسترده مواجه نمی‌شوند. موفقیت‌های کوچک ظرفیت یادگیری جمعی دارند و دیگران را متوجه می‌کنند که می‌شود به گونه دیگری نیز زندگی کرد.


✳️ بدیهی است، موفقیت کوچک بسته به ظرفیت کنشگر (اعم از فرد، خانواده، سازمان، شرکت، دولت و کشور)، اندازه، دایره اثرگذاری و مختصات متفاوتی پیدا می‌کند. آن‌چه برای یک سازمان موفقیت کوچک است، برای یک فرد چنین معنایی نخواهد داشت و بالعکس. موفقیت‌های کوچک حس دست‌بسته بودن در برابر ساختار را از کنشگر دور کرده و او و دیگران را امیدوار می‌سازند.


هنوز بیست روز از تاسیس این کانال نمی گذرد اما خوشبختانه بیشتر از بیست هزار عضو پیدا کرده است.البته این اعداد برای من معنای خاصی ندارند ولی برای چنین کانالی و با این نوع محتوا باعث خوشحالی و امیدواری است. از طرفی فکر می کنم اگر نیمی از این افراد هم شروع به تکرار موفقیت های کوچک کنند و به آن پایبند بمانند(که این پایبند ماندن افراد جدیدی را هم جذب و ترغیب به عمل خواهد کرد)، شاهد حرکت اجتماعی بزرگی در جهت اصلاح برخی از رفتار هایمان خواهیم بود.

 

به هر حال صرفاً خواستم به دوستانی که به اینجا سر می زنند این کانال را معرفی کنم تا اگر هنوز عضو آن نشده اند، با آن آشنا شوند.

پی نوشت: تاکید های موجود در متن(جملات بولد شده) از طرف من انجام شده و دکتر فاضلی در این بزرگنمایی کردن ها بی تقصیر است.
 

۰ نظر ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۱۹
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۰۴ ق.ظ

دویستمین پست

همین اول کار لازم است خدمتتان عرض کنم که این پست بعید است چیزی مفیدی برایتان داشته باشد. خلاصه ی این مطلب می شود این جمله:

تصمیم گرفته بودم تا پایان امسال تعداد پست های وبلاگم را به دویست پست برسانم و امروز رسید.خلاص شدم از این تصمیمم! همین.

 


اما بعد.

روزهای اول اسفند سال نود و سه بود که یکی از معلم های عزیزم را دیدم و بعد از کمی گفتگو با هم(و البته کمی خرابکاری از طرف من-مثل خالی کردن کامل یک دلستر لیمو کف ماشین تازه اش-نصفه بستن کمربند ایمنی-و افتضاح هایی از این دست) توصیه کرد که وبلاگ نویسی را شروع کنم و توضیحات مختصری هم برای شیر فهم کردنم و نحوه شروع به کارم داد.

بنده کلاً با وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی بیگانه بودم ولی به این توصیه به عنوان یک دستور نگاه کردم.این بود که چند روز بعد شروع کردم.تا اول امسال(96) هیچ وقت به صورت پیوسته و منظم ننوشتم.دلایل مختلفی داشت که به نظرم مهمترینشان اهمال کاری و کمال طلبی بودند.

از یک طرف آنقدرها قانع نشده بودم که چرا باید وقتم را برای وبلاگ نویسی بگذارم(با خودم میگفتم اگر حرفی داشتی که احساس کردی مفیده در متمم و به تناسب درس ها زده ای) و از طرف دیگر فکر می کردم باید در حد ایده آلی که در نظرم بود بنویسم.(و این جمله ی آقا معلم چقدر برایم دلنشین بود که گفت : استاندارد منطقی تو و هر کس دیگری، دقیقاً همانجاست که هست)

ابتدای امسال با خودم گفتم: ببین یا عُرضه ی عملی کردن این توصیه رو داری یا نداری.اگه فکر می کنی نداری ببوسش و بگذارش کنار و راه خودتو برو.اگرم فکر می کنی داری بسمه الله. دیگه بهانه های احمقانه نیار که هم به شعور خودت توهین نکرده باشی و هم به عزت نفست لطمه نزده باشی و از این حرفها. این بود که قانع شدم و سعی کردم نظمی به وبلاگ نویسیم بدم.

 

فکر می کنم تا قبل از وبلاگ نویسی ام هیچ گاه عامدانه "کمیت" را سرلوحه انجام کاری نکرده بودم ولی برای این کار تصمیم گرفتم که حتماً "کمیت" برایم مهم باشد(و البته این موضوع را از محمد رضا شعبانعلی یاد گرفته ام).گوشم را روی نصیحت های مختلفی که می گفتند بلند نویسی خوب است یا عده ای که می گفتند کوتاه نویسی خوب است بستم.تلاشم را کردم تا برای هر مطلبی ،اندازه ای که فکر می کنم مناسبش است در نظر بگیرم و البته سوگیری ذهنی ام در این زمینه به سمت مختصر و مفید نوشتن بوده و هست.و به نظرم بدون توجه و اهمیت دادن به "کمیت" بعید است بشود برخی عادت ها را(از جمله وبلاگ نویسی) شکل داد.(و البته تا شکل دادنش ادامه دهیم! نه تا ابد)

در این زمینه سعی کردم تا متر های کُمّی محمد رضا را(در این مطلب) رعایت کنم. تا اینجای کار فکر می کنم تا حدی به آن عددها نزدیک شده ام.یعنی دویست پست دارم.یکسال از وبلاگ نویسی منظمم می گذرد و از یکصد هزار کلمه هم خیلی دور نیستم.

بهترین رتبه ی الکسایی که تا الان داشته ام 457 هزار بوده(و حدود یازده هزار ایران)، که به نظرم برای من(که نه علاقه ای به این بازیها دارم و نه سواد درست درمانی در این زمینه) رتبه ی فوق العاده ای است.از طرفی چون این وبلاگ و وبلاگ بسیاری از دوستانم از برکت وبلاگ محمد رضا جان می گیرند، در شش ماه جاری شدن این برکت، این رتبه قابل قبول است.پیش بینی ام برای شش ماه آینده رتبه ای زیر صد هزار بود ولی تصمیم ندارم به این روند ادامه بدهم.

 

امروز فکر می کنم که وبلاگ نوشتن هم کار ساده ایست و هم کار سختی است.

بعضی اوقات آنقدر ایده برای نوشتن داشتم که نمی دانستم کدامشان را بنویسم و برخی شب ها که می خواستم پست جدیدی بنویسم مغزم را سوراخ می کردم تا چیزی برای نوشتن بیرون بدهد.

امسال برای اینکه بتوانم به این هدف برسم از وقت مطالعه ام کم کردم.آمار مطالعه ی امسالم نسبت به چند سال اخیر افت نسبتاً زیادی را تجربه کرد(یعنی بیست کتاب و 8900 صفحه-که بعداً گزارشی در موردش خواهم نوشت).اما در بحث مطالعه ی غیر کتابی نکته ی مثبتی هم در کارنامه امسالم دارم و آن مطالعه ی منظم تعداد زیادی از وبلاگ های دوستانم بود.

برای سال آینده تصمیم دارم وقت مطالعه ام را از وقت وبلاگ نویسی ام پس بگیرم و فکر دیگری برایش بکنم.

 

اگر بخواهم از دلایل و فواید وبلاگ نوشتم گزارشی بدهم می توانم به این موارد اشاره کنم:

- فکر می کنم تا حدی به مفهومی که محمد رضا می گفت نزدیک شده ام، یعنی مدل ذهنی وبلاگ نویس. و به نظرم می رسد که مهمترین دستاورد وبلاگ نویسی برای من همین باشد، بقیه حاشیه اند.

- به نظرم امروز می توانم از افتادن برگ درختی  یا جنبش حشره ای در زیر سنگ هم پست وبلاگی تولید کنم! (این هم دستاورد مهمی است لطفاً دست کمش نگیرید:). هرچند که سعی کردم این کار را نکنم(نه به خاطر خودم، فقط به خاطر شما)

- احساس می کنم وبلاگ نوشتن به من لذت زیادی می دهد. شاید در حد حظ وافر نباشد ولی خیلی کمتر از آن هم نیست.

- فکر می کنم وبلاگ نوشتن هم برای خودم مفید است و هم در نهایت برای اطرافیان و جامعه ام.

- باعث شد که در برخی حوزه ها و موضوعات دقیقتر و شفاف تر از قبل فکر کنم.

- باعث شد در برخی زمینه ها بیشتر یاد بگیرم.

- دوستانی را به سمتم آورد که فکر می کنم دغدغه های مشترک زیادی با هم داریم.

- یکی از بهترین گزینه ها برای تمرین نوشتن بود.

- و الی آخر!

 

امروز می دانم که به این دلایل وبلاگ نمی نویسم:

- برایم مهم نیست که وقتی کسی اسمم را در گوگل سرچ می کند حتماً به اینجا برسد(بحث ارزش گذاری نیست.فقط برایم مهم نیست)

- نمی خواهم رزومه ای حرفه ای و مجلسی تولید کنم (کار من از رزومه سازی گذشته(بخاطر کهولت سن عرض می کنم) و رزومه سازی هم برایم مهم نیست+توضیح داخل پرانتز بالا ایضاً)

- در کل برایم اهمیتی ندارد که صاحب خانه ام یا اجاره نشین. حداقل فعلاً دلیلی برای راکد کردن سرمایه ام برای خرید یک خانه و افتادن در دام نازک کاری خانه ام  ندارم(در واقع برایم اولویتی ندارد)

- قصد ندارم از وبلاگ نویسی پول در بیاورم. ممکن است روزی بدون اراده ی مستقیم من چنین اتفاقی هم بیفتد ولی چون قصدم اینطور است خود به خود در بسیاری از تصمیم هایم برای وبلاگ نویسی تفاوت ایجاد خواهد کرد.

- و از همه مهمتر می دانم که ممکن است این چند موردی که گفتم ناشی از بی سوادی و ضعف شعور در من باشد ولی تا روزی که از نظرم درست باشند پاسخ گوی تصمیماتم خواهم بود! (البته اول به خودم)

 

در این چند صباحِ وبلاگ نوشتن، تلاشم را کردم تا حد امکان ساده بنویسم(که از نظرم بسیار مهم و ضروری است.هم برای خودم و هم برای مخاطبم) و به زبان آدمیزاد.اینکه تا چه حد توانستم به این تعهدم عمل کنم دقیقاً نمی دانم.

می دانم که پست های مزخرف و مهمل زیادی داشته ام(شکست نفسی نیست) و از طرفی پست های خوب و مفیدی هم نوشته ام(این هم خود شیفتگی نیست) و الباقی پست ها هم در نوسانی میان مزخرف و مفید بوده اند.

سعی کردم که سهم پست های شخصی در حد معقولی بمانند. برای بازنشر و نقل قول هم همین کار را کردم. در کل از تقسیم سهم موضوعات نسبتاً راضی هستم.

 

در این مدت وبلاگ نویسی بیشترین تلاشم را کردم که خودم باشم.سعی کردم چیزی را که نیستم و نمی دانم، بَزک نکنم و اینجا به نمایش بگذارم(این بار نه به خاطر شما بلکه به خاطر خودم) و طبیعتاً همه ی آنچه را هم که هستم به نمایش نگذاشتم و نخواهم گذاشت.

هنوز تصمیم قطعی نگرفته ام که چطور ادامه بدهم و فقط از ادامه دادنش مطمئن هستم!

 

در پایان دو تا آرزو برای خودم می کنم: اول اینکه امیدوارم بیش از حد وقت دوستانی را که لطف می کنند و به اینجا سر می زنند تلف نکرده باشم و دوم اینکه امیدوارم تا اینجای کار، محمد رضا از توصیه اش پشیمان نشده باشد.

پی نوشت: مطمئناً آنقدر ننوشته ام که بخواهم از تجربیات و توصیه های من بهره مند شوید، پس لطفاً به این مطلب، صرفاً به عنوان گزارشی پراکنده از تمرینات وبلاگ نویسی نگاه کنید.

 

پی نوشت بعدی: چون این آخرین پست امساله، از فرصت اسفاده می کنم و آرزو میکنم سال پیش رو سالی سرشار از برکت،سلامتی،آرامش و رضایتمندی باشه براتون.

 

۳ نظر ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۴
سامان عزیزی
شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۴ ب.ظ

تفالی به نیچه (سه)

تفال های قبلی را می توانید اینجا و اینجا مطالعه فرمائید.

*

" زندگی برای چه؟ همه چیز باطل است!. زندگی، یعنی خشت بر آب زدن. زندگی، یعنی خود را سوزاندن و هرگز گرم نشدن."

چنین یاوه سرایی های باستانی را هنوز "حکمت" می دانند و از آنجا که کهنه است و بویِ نا می دهد، بیش تر آنها را پاس می دارند. کَپک زدگی نیز شَرف می بخشد!

کودکان را سزا ست که بگویند از آتش می ترسند، زیرا آنان را سوزانده است!

در کتاب های کهنِ حکمت، کودکی بسیار است.

و آن کس که همیشه "خشت بر آب می زند"، چرا باید از خشت زدن بد بگوید!

پوزه ی چنین دیوانگانی را باید بست!

اینان بر سر سفره می نشینند و چیزی با خود نمی آورند، حتّا اشتهایی خوب! و حال ناسزا می گویند که "همه چیز باطل است!"

امّا برادران، خوب خوردن و نوشیدن، به راستی، هنری باطل نیست! بشکنید،بشکنید، لوح های همیشه ناشادان را!

*

برگرفته از چنین گفت زرتشت نیچه با ترجمه داریوش آشوری.

 

۱ نظر ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۴
سامان عزیزی
جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۱۱ ق.ظ

توزیع شدگی خیر و شرّ

دن وایس،دانشجوی جوانی بود که چند سالِ پیش در مرکز جان اف.کندی واشنگتن مشغول کار شده بود. او ابتدا انباردار هدیه فروشی های این مرکز بود ولی بعدها به سمت مدیر ارتقا یافت.

این هدیه فروشی ها که آثار هنری را به بازدیدکنندگان می فروختند توسط افراد داوطلب (که اغلب آنها بازنشستگان و شهروندان خوبی بودند که شیفته ی تئاتر و موسیقی بودند) اداره می شدند که حدود سیصد نفر بودند.

کار و بار این هدیه فروشی ها سکه بود.بیش از چهارصد هزار دلار در سال. فروشنده ها پول های دریافتی را داخل یک صندوق می گذاشتند و در پایان هر روز تحویل می دادند.

مشکلی در کار هدیه فروشی ها بروز کرده بود.سالی صد و پنجاه هزار دلار از مبلغ فروش غیب می شد! و مسئولین امر راه های مختلفی را امتحان کرده بودند که دزد نابکار را پیدا کنند اما هر بار تیرشان به سنگ خورده بود.

هنگامی که دَن مدیر می شود وظیفه ی پیدا کردن دزد را بر عهده می گیرد.او کم کم به کارمند جوانی مظنون می شود که کارش بردن پول ها به بانک بود. او با واحد حراست سازمان پارک های ملی آمریکا تماس می گیرد و کارآگاهی به او کمک می کند تا عملیات تعقیب انجام شود. در یکی از شب های فوریه، آنان تله را پهن می کنند. دن اسکناس های نشان دار را در جعبه ی پول ها می گذارد و می رود.سپس او و کارآگاه به انتظار مظنون در پشت بوته ها به کمین می نشینند. هنگامی که کارمند مظنون از کار شبانه اش فارغ می شود،آنان سر وقتش می روند و مقداری از پول های نشان دار را در جیبش پیدا می کنند.

احتمالاً فکر می کنید که گاو پیشانی سفید را گرفتند و پرونده خاتمه پیدا کرد. ولی اینطور نبود.

پولی که آن جوان کِش رفته بود فقط شصت دلار بود و بعد از اخراج او هم دزدی ها همچنان ادامه داشت.

دن کم کم متوجه شد که مسئله نه وجود یک تک دزد که تعداد زیادی داوطلب سالمندِ درستکار،خوش نیت و هنر دوست بود که کالاهایی را برای خودشان بر می داشتند و پول ها را این ور و آن ور گم می کردند!

به زبان ساده تر صد و پنجاه هزار دلار را یک تک دزد نابکار کِش نمی رفت بلکه تعداد زیادی داوطلب فروش هدایای هنری به اتفاق کِش می رفتند.

ظاهراً هر فرد مشغول کار خودش بوده و به کار کسی هم کار نداشته است. در واقع ما با تعداد زیادی آدم درستکارِ با شخصیت طرف بودیم که هر از گاهی که فرصتش دست می داد دزدی های کوچکی می کردند و در نهایت سالی صد و پنجاه هزار دلار را دسته جمعی غیب می کردند.

 

بحث توزیع شدگی در سیستم ها هم به همین مفهوم اشاره دارد.(البته تا جایی که تا امروز آنرا فهم کرده ام)

اگر در جامعه ای بیمار زندگی می کنیم که سطح اعتماد و سرمایه ی اجتماعی بسیار پائینی دارد، هر ساله منابع و پول های هنگفتی غیب می شوند و تقریباً بر هر حوزه ای که انگشت بگذارید از شدت عفونت و کثافت تاول می زند(و الباقی قصه که همه شاهدش هستیم و نیاز به قلم فرسایی ندارد)، بخاطر این نیست که فقط چند دزد نابکار یا تعدادی اوباش یا تعدادی شیطان صفت هستند که نتیجه ی کارشان شده این چیزی که می بینیم.

اگر امروز چنین وضعیتی داریم نتیجه ی تلاش ها و خدمات هشتاد میلیون آدمِ خوش نیت و درستکار است.

البته این به آن معنی نیست که منکر وجود و تاثیر تعدادی دزد و اوباش و شیطان صفت باشم، نه،  آنها هم هستند و بعضی هایشان را همه می شناسیم ولی سهم آنها در حد همان دزد شصت دلاری یا کمی بیشتر است. غیب کردن صد و پنجاه هزار دلار، ثمره ی کار همه ی ما با هم است.

 

وقتی از بیماری های فرهنگی صحبت می کنیم فراموش می کنیم که ما و رفتار های ما مانند ذرات گاز داخل یک محفظه هستیم که جنب و جوشمان در نهایت دمای کلی محفظه را می سازد.

در مورد روی دیگر سکه هم همین است.اگر خیری در جامعه ای وجود دارد نتیجه ی کُپه شدن خیر یک یا چند نفر نیست بلکه نتیجه ی منش و رفتار خیرِ تعداد بسیار زیادی از اعضای آن جامعه است.

بنابراین اگر در صدد بهبود و اصلاح جامعه مان هستیم و منتظر نشسته ایم تا دستی از غیب بیاید و ما را نجات دهد، احتمالاً هنوز مفهوم توزیع شدگی در سیستم ها را درک نکرده ایم و صرفاً یک برخورد فرافکنانه با مسائلمان داریم.

 

فکر می کنم اگر این مفهوم را به درستی درک کنیم، دیگر صرفاً به دنبال گرفتن تعدادی دزد و اوباش و شیطان صفت یا دست هایی از غیب نخواهیم بود و تلاش های شخصی مان برای اصلاح و بهبود را هیچ، نخواهیم پنداشت.بالاخره این حرکت و جنب و جوش ،هر چقدر هم کوچک باشد در دمای محفظه تاثیر خود را خواهد گذاشت.

پی نوشت: مثالی که در ابتدای این مطلب استفاده کردم را از زبان دن اریلی(در کتاب پشت پرده ریاکاری) نقل کردم و ربط دادنش به قضیه ی توزیع شدگی ربطی به ایشان ندارد و مسئولیت آن با من است.

 

۵ نظر ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۱
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۵۴ ب.ظ

سیستم سازی یا فرهنگ سازی؟

 

نمی دانم این طرفداران متعصبِ سیستم سازی را دیده اید یا نه. همان ها که واژه ی "آلمان" از زبانشان نمی افتد. سر و ته شان را که بزنی به مثال های کشور آلمان می رسند.

در سر دیگر طیف، طرفداران متعصب فرهنگ سازی هستند.همان ها که معتقدند تا تک تکِ افراد جامعه اصلاح نشوند راه به جایی نمی بریم.اینها هم واژه ی "ژاپن" از زبانشان نمی افتد. "دیدید در فلان حادثه ژاپنی ها چطور رفتار کردند؟!".

 

آنچه که امروز به عقل و شعور من می رسد(که نارسایی های زیادی هم دارد) این است که هیچ سیستمی بدون مشارکت افراد آن سیستم راه به جایی نمی برد و از طرف دیگر بعید است بتوان از فرهنگ سازی و افراد ،انتظار معجزه را داشت. این دو( که دوئیتی هم بین شان نیست) باید در کنار هم کار کنند تا روند درستی شکل بگیرد.

اگر کمی عمیق تر با آلمانی ها و تاریخ شان آشنا شویم، احتمالاً بتوانیم رگه های قدرتمندی از فرهنگ و سبک زندگی و رفتار های آنها را ببینیم که نقش مهمی در سیستم کنونی کشورشان داشته است. و برعکس در مورد ژاپنی ها هم همینطور.

اصولاً همانطور که در بحث تفکر سیستمی  گفته می شود داستان افراد و سیستم ها داستان مرغ و تخم مرغ است.افراد سیستم ها را به وجود می آورند و سیستم ها افراد را و این دور و چرخه ادامه پیدا می کند.

 

پی نوشت:اگر انتظار پستی طولانی برای مقایسه این دو را داشتید عذر می خواهم که ناامیدتان می کنم.فکر می کنم بحث کردن بر سر این موضوع که کدامشان باید اول باشد جز اتلاف وقت چیزی برایمان ندارد.

 

۰ نظر ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۵۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۱۴ ب.ظ

سور کتاب در چهارشنبه سوری

امروز از میانه ی آتش و دود و ترقه چنین هدیه ای را برای خودم در نظر گرفتم! و الان در اتاقم سوری برپاست.

تا ببینیم به قول آندره ژید، "کی این کتاب ها را خواهیم سوزاند". سوزاندن در آتش ذهن، تا ببینیم خاکسترشان چه خواهد کرد با منش و روش ما.

خلاصه گفتم این سور را با شما هم شریک شوم. باشد که مرا دعا کنید در این سورِ چهارشنبه تان.

 

پی نوشت: در توضیح آن جمله ی آندره ژید شاید این جمله هم کمک کننده باشد: " برای من، خواندن اینکه شن های ساحل نرم است،بس نیست. می خواهم که پاهای برهنه ام آن را حس کنند. به چشم من هر شناختی که مبتنی بر احساس نباشد بیهوده است".

 

۰ نظر ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۱۴
سامان عزیزی