زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۳۰ مطلب با موضوع «مرتبط با کارآفرینی» ثبت شده است

چهارشنبه, ۱۷ فروردين ۱۴۰۱، ۰۱:۱۱ ب.ظ

کتاب هایی که در سال 1400 خواندم

سال گذشته به نسبت سال 99 از نظر میزان کتابخوانی بهتر بود. البته اینکه سال 99 سال چندان خوبی از این نظر نبود هم در این ارزیابی مثبت بی تاثیر نیست ;) احتمالاً به صورت ناخودآگاه قصد "بازگشت به میانگین" رو داشتم تا شاید کم کاری سال 99 تا حدی جبران شود.

خارج از این توضیحات بیخودی، سال 1400 با لحاظ کردن معیارهای خودم برای ارزیابیِ کیفیت کتابخوانی ام سال رضایتبخشی بود(امیدوارم این رضایت قسمت همه تون بشه).

اگر نخواهم دلیل تراشی هم بکنم که به این دلیل یا به اون دلیل خوب بوده، به نظرم این حس رضایت علت عامدانه ای نداشت، همینطوری پیش اومد.

مشغله های سال گذشته هم زیاد بودن ولی با وجود همه سرشلوغی ها باز هم میشد کتاب های بیشتری بخوانم. این قسمت رو دیگه قطعاً به پای تنبلی و کم کاری و بی حوصلگی میگذارم. نکته جالب هم اینه که این کم کاری ها و تنبلی ها ظاهراً هیچ تاثیری روی ارزیابی رضایتبخش کتابخوانی سال گذشته نگذاشته ;) .دیگه تحلیلش با خودتون :)

 

لیست کتابهایی که برای اولین بار خواندم یا بازخوانی کردم رو می نویسم بعدش توضیحات مختصری میدم:

 

1-یادداشت های کشتیرانی-آنی پرولکس-مرضیه خسروی-انتشارات آگاه

2-پس لرزه-هاروکی موراکامی-سما قرایی-نشر قطره

3-طاعون-آلبر کامو-رضا سید حسینی-انتشارات نیلوفر

4-یک گل سرخ برای امیلی-ویلیام فاکنر-نجف دریابندری-انتشارات نیلوفر

5-عکاسی، بالون سواری، عشق و اندوه جولین بارنز- عماد مرتضوی-نشر گمان

6-فقط روزهایی که می نویسم-آرتور کریستال-احسان لطفی-نشر اطراف

 

7-مزخرفات فارسی-رضا شکراللهی-انتشارات ققنوس

8-نون نوشتن-محمود دولت آبادی-نشر چشمه

9-میم و آنِ دیگران محمود دولت آبادی-نشر چشمه

10-رستاخیز کلمات-محمدرضا شفیعی کدکنی-انتشارات سخن

11-دفتر روشنایی(از میراث عرفانی بایزید بسطامی)-محمدرضا شفیعی کدکنی-انتشارات سخن

12-رباعیات خیام+ ترجمه انگلیسی ادوارد فیتز جرالد از رباعیات-نشر کتاب پارسه

13-نیم دانگ پیونگ یانگ-رضاا امیرخانی-نشر افق

 

14-آداب روزانه-میسن کاری-مریم مومنی-نشر ماهی

15-تربیت چه چیز نیست؟-دکتر عبدالعظیم کریمی-موسسه فرهنگی منادی تربیت

16-در ستایش بطالت-برتراندراسل-محمد رضا خانی-انتشارات نیلوفر

17-تغییر ذهن ها-هوارد گاردنر-سید کمال خرازی-نشر نی

 

18-ژن، تاریخ خودمانی-سیدارتا موکرجی-حسین رأسی-نشر فرهنگ معاصر

19-ژن خودخواه-ریچارد داوکینز-جلال سلطانی-انتشارات مازیار

20-ساعت ساز نابینا-ریچارد داوکینز-محمد بهزاد و شهلا باقری-انتشارات مازیار

21-چگونه گورخر راه راه شد-لئو گراسه-کاوه فیض اللهی-نشر نو

 

22-کتاب Fooled By Randomness نوشته Nassim Nicholas Taleb

23-قوی سیاه-نسیم طالب-محمدابراهیم محجوب-آریانا قلم

24-پادشکننده-نسیم طالب-مینا صفری و بهنام فلاح-نشر نوین

25-کتاب The Bed of Procrustes(2010) نوشته Nassim Nicholas Taleb

26-پوست در بازی-نسیم طالب-سعید رمضانی و هادی بهمنی-نشر نوین

27-کتاب Letters from a Stoic نوشته Lucius Annaeus Seneca

28-تفکر نامطمئن-آنی دوک-فاطمه امیدی-نشر نوین

29-کتاب Noise نوشته Sunstein, Cass R._ Sibony, Olivier_ Kahneman, Daniel

30-سرچشمه های دانایی و نادانی-کارل ریموند پوپر-عباس باقری-

31-رساله ای درباره طبیعت آدمی-دیوید هیوم-جلال پیکانی-انتشارات ققنوس

 

32-نو ارغنون-فرانسیس بیکن-دکتر محمود صناعی-نشر جامی

33-نظم زمان-کارلو روولی-مزدا موحد-نشر نو

34-چرا اطلاعات رشد می یابد؟-سزار هیدالگو-بهروز شاهمرادی-مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور

 

35-خودم و مسائل مهمتر-چارلز هندی-سعید طباطبایی و فضل الله امینی-سازمان مدیریت صنعتی

36-پیکان سرنوشت ما-مهدی خیامی-نشر نی

 

37-استراتژی لوکس گرایی-ژان نوئل کاپفرر و ونسنت باستین- پرویز درگی و امیرحسین سرفرازیان-انتشارات بازاریابی

38-هوش هیجانی برای مدیران پروژه-آنتونی مرسینو-علی محمدگودرزی و شیرین ناظرزاده-آریانا قلم

 

 

آمار(برای آمارگیران): حدود 10600 صفحه و نزدیک به 700 فصل

 

اگر از من بپرسین، از بین کتابهای بالا فقط کتاب فیلسوف دوست داشتنی، جناب هیوم بود که به نظرم به خواندنش نمی ارزید.

برخلاف چیزی که از قبل تصور میکردم، کتاب رستاخیز کلمات استاد شفیعی کدکنی خیلی برام جالب و جذاب بود. به غیر نکات جالبی که در حوزه ادبیات داشت به نظرم چیزهای زیادی برای یادگرفتن در حوزه های دیگه هم داشت.

رباعیات خیام رو بارها خوندم ولی پارسال بیشتر بخاطر ترجمه ی انگلیسی فیتز جرالد رفتم سراغش. تجربه جالب و سختی بود! فقط همینو میتونم بگم ;)

کتاب نیم دانگ پیونگ یانگِ امیرخوانی هم بجز لذت هایی که از سبک نوشتن امیرخوانی میشه برد، به نظرم برای درک فضایی که بر کره شمالی حاکمه بسیار ارزشمنده. حین خوندنش ممکنه تعداد زیادی مکث داشته باشین و به تفاوت های فاحش و شباهت های عجیب فکر کنین!

کتاب تربیت چه چیز نیستِ آقای کریمی رو چند سال پیش یکی از دوستانم معرفی کرد و پارسال خوندمش تا ببینم می تونم به یکی دیگه از دوستانم که مشغول ازدیاد جمعیته پیشنهادش کنم یا نه که دیدم برای اون دوستم میتونه مفید باشه و بهش پیشنهاد دادم بخونه. در کل چیز زیادی برای من نداشت اما رویکردِ سلبیِ کتاب رو خیلی دوست داشتم و به نظرم مهمترین جنبه ی مفیدش احتمالاً همین جنبه ست.

 

کتاب تغییر ذهن هایِ گاردنر رو برخلاف چیزی که از قبل تصور میکردم، چندان دوست نداشتم(به نظرم باید یه فکری به حال سوگیری هام بکنم). کتابی نبود که بگم ارزش خوندن نداشت، قطعاً داشت اما فکر می کنم اگه بخاطر سنگینیِ اسم گاردنر نبود احتمال رها کردنش زیاد بود.

کتاب "ژن، تاریخ خودمانی" موکرجی به نظرم کتاب بسیار جامعی در این حوزه ست. سبک و سیاقی هم برای نوشتن این کتاب به کار گرفته دلنشین و جذابه. ولی هنوزم در این زمینه کتابی نخوندم که به اندازه کتاب های داوکینز برام جالب باشه. کتاب های داوکینز رو قبلاً خونده بودم ولی حیفم اومد بعد از کتاب موکرجی، اونها رو دوباره نخونم(البته به این قصد نخوندم که بشوره و ببره! دوستداران موکرجی نیان یقه مونو بگیرن :)

کتاب لئو گراسه هم که بین این سه تا زنگ تفریحی بیش نبود.

 

اما طالب!

قوی سیاه و تخت پرروکروستس رو قبلاً دوبار خونده بودم. پارسال تصمیم گرفتم مجموعه اینسرتو رو کامل بخونم ببینم طالب کلاً چی میگه! و اینکه میشه نقاط مختلفِ قبلی رو به هم وصل کنم یا نه. سال گذشته توی فواصل مختلف همه کتابهاش رو دوبار و دوتاشو سه بار خوندم.

سرعت انگلیسی خوندنم که بسیار کند بود ولی خوندنِ طالب کندترش هم کرد. کتاب فریفته ی تصادفی بودن رو با بدبختی تموم کرده بودم و مدتی بود که کتاب پادشکننده رو شروع کرده بودم و به کندیِ هر چه تمامتر پیش میرفتم تا اینکه نشر نوین به دادم رسید و ترجمه پادشکننده بیرون اومد(خدا خیرشون بده). یعنی تا الان متن انگلیسی ای به پیچیدگیِ متن کتابهای طالب نخوندم و هرچی روحیه و انگیزه گرفته بودم که سرعت انگلیسی خوندم بهتر شده ایشون همه رو به باد داد.

نکته ی دیگه ای که پارسال در مورد ترجمه کتاب های طالب متوجه شدم این بود که با وجود نثر ثقیلِ و سخت خوانِ کتاب قوی سیاهِ آریانا قلم، به نظرم آقای محجوب با دقتِ عجیبی این کتاب رو ترجمه کردن. زحمت ایشون هم برای این دقت برای من ستودنیه.

 

نوشته های کانمن هم که همیشه پر مغز و دقیق هستن و نیازی به توضیح من ندارن، کتاب نویز هم از این قاعده مستثنی نیست.

 

دوست داشتم که خیلی بیشتر از این کتابها بگم ولی احتمالاً حوصله تون دیگه داره سر میره.

و در پایان و مثل همیشه اگر هر کدام از دوستان عزیزم در مورد هر کدام از کتابها یا توضیح کلی محتوای آنها سوالی داشت خوشحال می شوم که توضیح بدهم.

 

فهرست سال های گذشته: 97، 98، 99

 

۳ نظر ۱۷ فروردين ۰۱ ، ۱۳:۱۱
سامان عزیزی
شنبه, ۷ اسفند ۱۴۰۰، ۱۱:۴۳ ب.ظ

مدل ذهنی ؛ کلیدی ترین وجه تمایز

می خواستم چند خطی در مورد "مدل ذهنی" و حواشی و جوانبش بنویسم. حرف تازه ای نبود و بیشتر نقش تخلیه ذهنی داشت برایم. چند خطی که نوشتم یادم افتاد که قبلاً هم چند خطی در این مورد نوشته ام.

نوشته قبلی را که دوباره خواندم، دیدم که اصلِ حرفی که می خواستم بزنم همان است فقط لباس تازه ای بر تنش پوشانده ام. بنابراین بیخیال لباس تازه شدم و تصمیم گرفتم همان را بازنشر کنم.

احتمالاً لباس تازه پسندیده تر و شیک تر به نظر می رسید و برخی اشتباهاتم کمتر به چشم می آمد ولی دیگر حوصله لباس های تازه نداشتم همان کهنه ها دلنشین ترند به نظرم!

 

با کلیک روی لینک زیر می توانید آن مطلب را مطالعه نمائید:

کلیدی ترین وجه تمایز چیست؟

 

پی نوشت: یادم هست که یکی از دوستانم بعد از انتشار آن مطلب گفت که تصویری که برای آن مطلب انتخاب کردی چه ربطی به محتوایش دارد؟ با احترام فراوان برای آن دوست عزیزم، باید بگویم که اگر لباس آن مطلب را هم عوض میکردم مطمئناً به تصویرش دست نمیزدم ;)

 

 

۰ نظر ۰۷ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۴۳
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۴۰۰، ۰۸:۳۸ ب.ظ

حقارتِ پنهان در اتوریته ی ناشی از سانسور اطلاعات

چندین سال پیش برای کاری به ملاقات یکی از دوستانم رفته بودم که مدیر یک شرکت خصوصی بود. صحبت های کاریِ مان تمام شده بود و مشغول گپ زدن بودیم که یکی از کارکنانِ شرکتشان در زد و برای پرسیدن سوالی از دوستم وارد اتاق شد.

اجازه گرفتم که از اتاق خارج بشم تا مزاحمشان نباشم اما به اصرار دوستم ماندم.

سوالی که آن کارمند از مدیرش پرسید در مورد بخشی از پروسه ی انجام پروژه ای بود که در شرکت مشغولش بودند. با توجه به اینکه من هم با چنین پروژه هایی و پروسه های انجام دادنش آشنا بودم، از نحوه جواب دادنِ دوستم و شیوه ی راهنمایی کردنش بسیار تعجب کردم.

بعد از تمام شدن کارشان و توضیحات دوستم، کارمندِ بیچاره گیج تر از لحظه ی ورود به اتاق مدیرش، اتاق را ترک کرد و رفت که دستورات را اجرا کند!

به دوستم گفتم چرا اینطوری براش توضیح دادی؟ پروسه و فرایند انجام این کار که برات روشن و شفافه و خیلی راحت تر میتونستی مراحل رو بهش بگی. این بنده خدا رو که گیج تر از قبل فرستادی بیرون.

جوابی بهم داد که هنوزم که هنوزه وقتی یادش میافتم حالم گرفته میشه.

گفت: اگه همه چیز رو ساده و شفاف بهش بگم دیگه نیازی به من نخواهد داشت و کم کم ادعای پیامبری میکنه!

اینطوری همیشه محتاج من باقی می مونه و دیگه یادش نمیره که "کت تنِ کیه".

*

لازم به توضیح است که اطلاعاتی که مدیر باید به کارمندش میداد هیچ کدام از موارد زیر نبود:

نه اطلاعات محرمانه ای بود که به دلیل یا ملاحظه ای نباید گفته می شد

نه جزو اطلاعاتی بود که معمولاً در شرکتها باید بین واحد خاصی باقی می موند و برای واحدهای دیگه ی سازمان غیر مفید(و گاهاً مشکل ساز) بود

نه کارمند مورد نظر انقدر کندفهم بود که بخاطر گیج تر نشدنش با اطلاعات زیاد، لازم باشه که مرحله به مرحله، پروسه انجام کار رو بهش دیکته کرد

و نه سایر موقعیت هایی که برای ندادن اطلاعات، منطق محکمی پشت شون وجود داره.

این نمونه ها رو ذکر کردم که بگم این تیپ موقعیت ها رو هم تا حدی میشناسم و برام قابل درک هستند اما جنس آن مورد جنس کاملاً متفاوتی بود.

 

الگوی مشابه به این نوع مدل ذهنی و رفتار رو در موقعیت های مختلف دیگری هم دیدم و تجربه کردم. چه در ادارات و سازمان های دولتی و چه خصوصی ها. چه در روابط بین مدیران و کارمندان و چه در بین خودِ کارمندان. چه در فضای کسب و کار و چه در فضای زندگی. در فضای حکمرانی هم که گفتن ندارد!

فکر می کنم اتوریته، اقتدار، کاریزما یا هر کوفتِ دیگه ای که اسمش رو بذاریم(بخصوص در فضای کسب و کارها)، که بخواد از این راه حاصل بشه به شدت ناپایدار و سخیف است.

بجز جنبه های شخصیتی ای که میتوان به فردی که چنین مدل ذهنی ای دارد نسبت داد(مثل حقارت یا کمبود شدیدِ اعتماد به نفس و عزت نفس)، به گمان من آسیب ها و هزینه های بسیار زیادی هم به کسب و کار وارد می شود.

به نظر میرسد که چنین مدل ذهنی و رفتاری، فضای "بی اعتمادی" را میان کارکنان سازمان به شدت تقویت می کند.

باعث مسموم شدنِ فرهنگ سازمانی می شود.

زمان انجام کارها را چند برابر می کند.

جلو یادگیری سازمانی و یادگیری افراد در سازمان را می گیرد.

و هزینه های پیدا و پنهان دیگری که چه درسطح فردی و چه در سطح جمعی و چه به کسب و کار و مسیر رسیدن به اهدافش تحمیل می شوند.

خیلی وقتها این نوع سانسور اطلاعات مانند رها کردن فرد با یک چراغ قوه کوچک در یک اتاق تاریکِ بزرگ است، در صورتی که در بسیاری از موقعیت های از این جنس، به سادگی می شود چراغ اتاق را روشن کرد.

ای کاش همگی ما انقدر بلوغ عقلی داشتیم که انقدر حقیر نباشیم.

تا به حال بزرگیِ ماندگاری ندیده ام که از گذرگاه های حقیر به بزرگی رسیده باشد.

 

۱ نظر ۲۰ بهمن ۰۰ ، ۲۰:۳۸
سامان عزیزی

طی بیست سال گذشته این فرصت را داشته ام که با تعدادی از کارآفرینان و مدیران از نزدیک آشنا شوم. فکر می کنم تا حدی زوایای شخصیتی و وجوه مختلفِ کاری آنها را هم می شناسم. در هر صورت احساس می کنم طی این سالها تصویر و تصاویری در ذهنم شکل گرفته و البته آنقدر هم ساده لوح و احمق نیستم که فکر کنم حتماً تصویر درستی دارم.

به نظرم رسید که انجام دادن کاری که پیشنهاد می کنم می تواند برای صاحبان کسب و کار و مدیران و البته مشاوران عزیز مفید باشد. بخصوص در ابتدای راه و برای این روزها و سالهای اخیر که از هر کوچه ای(بخصوص کوچه های مجازی) رد می شوی تعدادی کارآفرین و مدیر و مشاور و کوچ و منتور و الخ! از در و دیوار کوچه ها آویزان هستند و مشغول نصب بنرهایشان.

 

پیشنهادم این است که یک کتابشمار(شمارنده ی کتاب) روی دیوار نصب کنیم و آنرا روی عدد "صد" بگذاریم.

این "صد" قرار است تعداد کتاب هایی باشد که در حوزه کسب و کار می خوانیم. یعنی هر کتابی که در حوزه کسب و کار خواندیم یک عدد از این کتابشمار کم می شود تا به صفر برسیم.

جوانب این پیشنهاد را هم تا حد زیادی سنجیده ام و با اطمینان می گویم که برای انجام این پروژه به هیچ عنوان اولویتی برای کتاب هایی که قرار است بخوانیم قائل نیستم. فقط بخوانیم. یعنی فقط کمیتِ قضیه در اینجا مهم است. در عرض یک یا دو سالِ اول کارمان و در کنار تمام چیزهای دیگری که در این مسیر مهم اند(مثل کسب مهارتهای لازم و الی آخر) و لازمه طی طریق و کسب تجربه در کسب و کار هستند، این پروژه را هم پیش ببریم و به عدد صد کتاب خوانده شده برسیم. همین.

 

اگر کسی خیلی دلش می خواهد هوشمندانه تر و هدفمندتر بخواند می توانم پیشنهاد کنم که سرفصل های کسب و کار متمم را باز کند و کتابهای گوناگونی که آنجا پیشنهاد شده اند را بخواند. یا خیلی کلی تر و فله ای! : بیست کتاب در حوزه بازاریابی و فروش(و مذاکره)، ده تا در حوزه استراتژی کسب و کار، ده تا در حوزه تفکر سیستمی، ده تا در مورد ارتباط با مشتریان، ده تا در مورد کار تیمی، ده تا در مورد مدیریت نیروی انسانی، پنج تا در مورد مدیریت،پنج تا در مورد تصمیم گیری، ده تا در مورد ارتباط و تعامل با انسانها به طور کلی و ده تا هم در مورد برندینگ.

پس دوباره تاکید می کنم که اصلاً کیفیت محتوای کتابها مد نظرم نیست در اینجا. آن دغدغه تازه بعد از طی این مراحل شروع شود بهتر است. و البته برای این پوزیشن هایی که اسم بردم و در این مرحله، بحثم بر سر متخصص شدن در شاخه ی خاصی از حوزه های کسب و کار نیست.

این پیشنهاد هم به این معنا نیست که هر کس این تعداد کتاب را بخواند الزاماً کسب و کار موفقتری خواهد داشت یا مدل ذهنیِ بهتری پیدا خواهد کرد یا اینکه خواندن کتاب و موفقیت در کسب و کار ملازمه دارند. اصلاً منظورم اینها نیست. فقط می گویم کسی که می خواهد نان درست کند نمی شود که با هوا خمیرش را آماده کند. اینها شاید مواد اولیه ای برای خمیرش بشوند. و همه می دانیم که پختن نان مرغوب فقط به خمیرش بستگی ندارد. تازه اینجا ما اصلاً از کیفیت خمیر هم صحبت نکردیم، فقط گفتیم حداقل، خمیری باشد که الکی با هوا ور نرویم.(و منظورم از خمیر، خمیر برای "تحلیل" است)

 

این کار فواید زیادی دارد که ذکر همه ی آنها در اینجا لازم نیست اما شاید اشاره به چند مورد اولیه بد نباشد:

* من فکر می کنم در به بن بست رسیدن کسب و کارها و نابود شدنشان در ابتدای راه، سهم اشتباهات(یعنی وجه سلبی ماجرا) بیشتر از سهم کارهای عجیب و غریبی است که انجام نداده ایم(یعنی وجه ایجابی ماجرا). بنابراین به نظرم میرسد که این پروژه می تواند ما را کمک کند که از اشتباهاتِ به بن بست رساننده! "تا حدی" دوری کنیم.

 

* این کار مانع می شود که ما به مدیر یا صاحب کسب و کار یا مشاوری تبدیل شویم که "دهانِ گشاد" و "زبان درازی" دارد که از پیامدهای بی سوادی اوست. دهان گشاد و زبان دراز، فحش نیستند! و با دقت انتخابشان کرده ام. اولین و بزرگترین ضربه های ناشی از این دو را خودمان و کسب و کارمان می خوریم.

همانطور که می دانید دانش و سواد اندک، رابطه ی معکوسی با دهانِ گشاد دارد.

محققان حوزه های شناختی با اتکا به پژوهش هایی که انجام داده اند نتیجه می گیرند که انسانها، هر وقت نظر و عقیده شان را (در مقابل دیگران) ابراز و بیان می کنند نسبت به آن عقیده و نظر متعصب تر و دگم تر می شوند. پس می بینید که وقتی چیزهای کمی می دانیم و دهانمان گشاد است، احتمال فرو رفتن خودمان و کسب و کارمان در چاه نادانی و اصرار بر همان مسیر غلط، بیشتر و بیشتر می شود.

 

* متوجه گستردگی آرا و نظرات در هر کدام از حوزه های کسب و کار می شویم و از جهل و تعصبِ کورکورانه  نسبت به نظرات و تحلیل های ذهنی مان و چیزهای معدودی که دیده یا شنیده ایم کمی فاصله می گیریم.

در واقع شدتِ "اثر مالکیت" را کمی کمتر می کنیم.در اینجا منظورم از اثر مالکیت و تاثیر این سوگیری روی عقاید و نظرات و ایده هایمان است.

 

* این پروژه کمیت گرا، کمکمان می کند تا سرنخ هایی پیدا کنیم که بعد از طی مرحله ی کمّیِ کار، سراغ انتخاب منابع با کیفیت تری برویم.

 

* کمک می کند به جای اینکه خودمان را به داستان یک یا چند مدیر یا کارآفرین موفق و شنیدن رمز موفقیت شان محدود کنیم ( که اغلب اوقات داستانی بر مبنای واقعیات نیست و توهمی از مسیر موفقیتشان است. اصلاً منظورم این نیست که دروغ می گویند. آنها صرفاً داستانی را که دوستش دارند به خاطر می آورند که الزاماً با واقعیاتی که در مسیرشان با آن مواجهه بوده اند یکسان نیست ) داستان ده ها و شاید صدها(چون در هر کتابی ممکن است با ده ها مثال از کسب و کارها مواجهه شویم) مدیر و کارآفرین دیگر را هم بشنویم. در واقع به جای تکیه بر چند داستان توهمی انگشت شمار، صدها داستان توهمی می شنویم! و احتمالاً برآیند صدها داستان به نسبتِ تعداد کمتری از آنها، به واقعیت نزدیکتر خواهد بود و قابل اتکاتر.

 

* ضمن اینکه انجام این پروژه برای مشاوران هم مفید است تا حد زیادی ما را از مشاوران محترم کسب و کار بی نیاز می کند! البته من مشکلی با مشاور و مشاوره یا شغل مشاوری ندارم، با چیزهایی که در صنعت مشاوره در ایران دیده و شنیده ام مشکل دارم که جای بحثش هم اینجا نیست و می پذیرم که این نگاه محدود به من و تجربه ی من است.

به هر حال فکر می کنم انجام این کار کمک می کند که حتی مشاوران هم، از قضیه ی چکش و میخ تا حدی فاصله بگیرند(یعنی باعث می شود که فکر نکنیم تنها ابزار موجود چکش است و توهم بزنیم که هر صورت مسئله ای میخ است و لاغیر!)

 

* کمک می کند که به سرعت وارد گورستانِ کسب و کارهای عقیم و مرده نشویم. چون هم پافشاریمان روی روش غلطی که جواب نمی دهد کم می شود و هم راه حل های بیشتری برای مسئله هایمان متصور خواهیم بود، پس احتمالاً دیرتر راهیِ گورستانِ کسب و کارها می شویم(این مورد با مورد اول کمی متفاوت است!)

 

می دانم که در ابتدای راه اندازی هر کسب و کاری، فشار ها و تراکم کارها و مشکلات ریز و درشت زیاد است و احتمالاً در این دوره، خواندن کتاب، آخرین چیزی است که به آن فکر می کنیم. اما من فکر می کنم ارزشش را دارد و با اختصاص کمی از وقت روزانه، این پروژه در عرض یک یا حداکثر دوسال قابل انجام است. راه های گوناگونی هم برای کوتاه تر کردن زمان انجام این پروژه وجود دارد.

 

مطمئناً انجام این کار مضرات خودش را هم دارد(عوارض جانبی!) و می شود نقد هایی به آن وارد کرد ولی مزایای آن آنقدر وزن بیشتری دارند که از نظرم بی انصافی آمد که از مضراتش حرفی بزنم.

 

آیا این صحبت ها به این معناست که من فکر می کنم اگر کارافرین یا مدیری این کار را نکند موفق نمی شود؟ به هیچ عنوان.

در همین لحظه می توانم چند کارآفرین اسم ببرم که در زندگی شان یک کتاب هم نخوانده اند و خیلی هم موفق هستند(و البته این موضوع هم به منی که این متن را می نویسم و هم به شمایی که میخوانیدش ربطی ندارد! چون اگر داشت، هیچکدام مان اینجا نبودیم). ضمن اینکه این استدلال هم(که تعدادی کارافرین اینطوری هستند یا اونطوری هستند) خطای جدی دارد.

همانطور که بالاتر هم گفتم، تنها چیزی که می توانم بگویم این است که اگر نرخ موفقیت کسب و کارها یا کارافرین ها یا مدیران را در چند سال اول فعالیتشان مثلاً یک در هزار در نظر بگیریم احتمال دارد که با این کار این نرخ کمی بالاتر برود.

ما انسانها در ارزیابی موفقیت هایمان، معمولاً سهم شانس(شانس ریاضی) و تصادف را نادیده می گیریم(برخلاف شکست هایمان). به هر حال می خواهم بگویم که سهم تصادف را در تحلیل هایمان فراموش نکنیم. این پیشنهاد هم بیشتر بر قسمت غیر تصادفی موفقیت متمرکز است هر چند که فکر می کنم در آماده سازی ما برای بهره بردن از تصادفات هم بی تاثیر نیست.

 

پی نوشت یک: ممکن کسی بگوید که چرا صد تا کتاب؟ مثلاً چرا 95تا نه؟ یا چرا 110 تا نه؟!

در جواب این دوستان فقط می توانم بگویم که با عرض معذرت، روی صحبتم اصلاً با شما نبود ;)

ولی فرد دیگری ممکن است بپرسد که چرا صد تا کتاب؟ چرا دویست تا نه؟ یا مثلاً با پنجاه کتاب همین اهداف محقق نمی شود؟

در جواب این دوستان می توانم بگویم که سوال مهمی است. من هم اصراری بر عدد صد ندارم، عدد صد را از روی تجربه ی خودم می گویم و به نظرم رسیده که برای تامین این اهداف عدد بهینه ای است. حالا ممکن است کسی با خواندن دویست کتاب خمیر مناسبی برای پختن نان گیرش بیاید و فرد دیگری با هفتاد کتاب هم کارش راه بیفتد. اما به هر حال به نظر من بعید است که با اعدادی پائین تر از این بتوانیم به این اهداف نزدیک شویم.

پی نوشت دو: این مطلب از تابستان سال گذشته در درفتم خاک می خورد. می خواستم تغییرش دهم که کمی متمدنانه تر شود ولی چون در اصل موضوع تفاوتی ایجاد نمیکرد ترجیح دادم همان متن اولیه را منتشر کنم. امیدوارم اگر هیجانزدگی ای در متن دیده اید نادیده اش بگیرید. و بدیهی است که همه حرف هایی که زدم از دانش کم و تجربه ی اندکم می آیند و خودم هم بیشتر از این مقدار رویشان حساب نمی کنم.

 

 

۱ نظر ۱۵ تیر ۰۰ ، ۱۲:۰۷
سامان عزیزی

سال های طولانی ای فکر می کردم که در یادگرفتن از تجربه ی دیگران، بهترین گزینه، یادگیری از موفق هاست.

و چندین سال است که به این نتیجه رسیده ام که در این باورِ سابقم، دچار خطاهای زیادی بوده ام.

هنوز هم فکر می کنم که استفاده از تجربه ی موفق ها می تواند کمک کننده و آموزنده باشد به شرطی که با تحلیل جامعِ جوانبِ مختلفی که قابل بررسی و تحلیل از طرف ما باشند همراه باشد.

اما در کنار این گزینه، گزینه ی دیگری هم هست که معمولاً از چشم ما دور می ماند و آن یاد گرفتن از تجربه ی شکست خورده هاست. درست است که این مدل از یادگیری هم، مانند یادگیری از موفق ها، می تواند آغشته به خطاهای مختلف باشد اما به نظرم در مواردی، این احتمال وجود دارد که چندین و چند برابرِ یادگیری از موفق ها، نکات آموختنی و اساسی برای طی کردن مسیر به ما هدیه دهد.

 

احتمالاً همه ما داستان موفقیت و سپس شکست نوکیا را از زبان افراد مختلف و در کتاب ها و مقالات گوناگون شنیده و خوانده ایم، اما ریستو سیلاسما(Risto Siilasmaa)، که از سال 2008 به سمت رئیس هیئت مدیره نوکیا رسید از زاویه ی دیگری به این شکست نگاه می کند.

نکاتی که سیلاسما در مصاحبه اش به آنها اشاره می کند، با توجه به اینکه از بررسی فرآیند ها و شیوه های تصمیم گیریِ داخلی شرکت نوکیا نشئت می گیرند، می توانند بسیار مهم و قابل تامل باشند.

 او در این مصاحبه به این نکته اشاره می کند که نوکیا تمام فناوری هایی را که شکستش دادند سالها قبل به دست آورده بود. از اپ استور بگیرید تا تکنولوژی دستگاه های لمسی.

سیلاسما عوامل شکست نوکیا را در فناوری ها و تکنولوژی های جدید نمی بیند و به رویه ها و فرآیندهای تصمیم گیری شرکت، به عنوان عوامل کلیدی شکست نگاه می کند.

از میان عوامل مختلفِ شکست، به چهار عامل اشاره می کند که به نظرش، ناشی از موفقیتِ نوکیا بوده اند.

میان نوشت: ربط صد در صدی ندارد ولی شاید بد نباشد که این درس متمم را هم مرور کنیم(پارادوکس ایکاروس- همان چیزی که موفقمان کرده می تواند باعث شکستمان شود)

 

 چهار پیامد زهرآگین موفقیت از نظر سیلاسما به این ترتیب هستند:

1-نشنیدن اخبار بد

2-تمرکز تیم بر چیزهای اشتباه

3-بحث درباره ی موضوعات درست به شیوه های نادرست

4-قانع شدن به یک برنامه و تلاش نکردن برای طراحی برنامه های جایگزین

 

این مصاحبه در روزنامه ی دنیای اقتصاد ترجمه و چاپ شده است و پیشنهاد می کنم برای آگاهی از توضیحات سیلاسما در مورد این چهار پیامد، اصل مقاله را مطالعه نمائید:

ترجمه ی مصاحبه رئیس هیئت مدیره نوکیا در مورد پیامد های منفی موفقیت که می توانند باعث شکست شوند

 

امیدوارم برای شما هم نکات مفیدی برای اداره کسب و کار و طیِ مسیر داشته باشد.

پی نوشت: اگر حوصله داشتین به این مطلب هم یه نگاهی بندازین(چند خط حرف بیخودی در مورد مشورت با آدم های با تجربه)

۲ نظر ۲۶ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۳۳
سامان عزیزی
جمعه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۸، ۱۲:۰۲ ق.ظ

تمرکز بر آخرین آموخته ها

در روستایی دور افتاده، مدتی بود که درمانگاه کوچکی راه اندازی شده بود که اهالی روستا را از مراجعه به شهر و تحمل هزینه ها و مشقات سفرهای درمانی بی نیاز کند یا حداقل، تا جای ممکن کم کند.

به دلیل کمبود امکانات! و اعتبارات، دکتر جوانی را به عنوان تنها دکتر درمانگاه در نظر گرفته بودند که تا جای ممکن، اکثر کارهای درمانی(از تشخیص و تجویز گرفته تا جراحی های ساده) را خودش انجام دهد. دکتر که انگیزه زیادی برای خدمت داشت، با اینکه زحمت زیادی در دانشکده پزشکی کشیده بود و به عنوان یک پزشک عمومی مورد تائید اساتیدش بود، جهت محکم کاری و البته در راستای تامین هر چه بهتر هدف ماموریتش-یعنی بی نیاز کردن اهالی از مراجعات درمانی به شهر های اطراف- حجم بزرگی از کتابهای ریز و درشت پزشکی(از جمله تشریح و توصیف بیماری های مختلف و روش های درمان آنها) را با خودش به اقامتگاه روستایی اش آورده بود.

می خواست به دانش عمیق تری از بیماری های مختلف و درمانشان دست پیدا کند بنابراین برنامه ریزی کرده بود که هر هفته روی یک بیماری متمرکز شود و تا جایی که می تواند اطلاعاتش را در مورد آن بیماری افزایش دهد.

کتاب های مربوط به آن بیماری را می خواند و مقالات پزشکی مرتبط را هم بررسی می کرد.

به خاطر تازه تاسیس بودن درمانگاه و شکل نگرفتن اعتماد اهالی روستا به این درمانگاه جدید و دکترش، سر دکتر خلوت بود و با فراغت بال و جدیت زیادی، مشغول پیاده کردن برنامه مطالعاتی اش برای رشد و تعمیق دانشش از بیماری ها بود.

 

دکتر برای آشنایی بیشتر با روستا و اهالی آن، هر از گاهی چرخی در روستا می زد و به صورت ریز و زیر پوستی! به تبلیغ خودش و درمانگاهش می پرداخت.

اگر در صحبت هایش با اهالی، بحث به دانش و تخصصش می کشید، با توجه به اینکه بیشتر وقتش در آن هفته به مطالعه یک بیماری گذشته بود، توضیح و تشریح جانانه ای از آن ارائه می داد که بیشتر اهالی روستا چیزی از آن نمی فهمیدند ولی با توجه به استفاده دکتر از کلمات و واژه های تخصصی در توضیحاتش، تحت تاثیر قرار می گرفتند! و کم کم مسیر اعتماد به دکتر و درمانگاهش داشت تسهیل میشد(در واقع دکتر مشغولِ نوعی از بازاریابی محتوا بود;) ).

 

مدتی گذشت و اولین بیمار از راه رسید.

جناب دکتر که از دیدن اولین بیمارش بسیار ذق زده شده بود، یک ساعتی را به گپ و گفت و در نهایت گرفتن شرح حالِ بیمار اختصاص داد.

بیمار، که پیرمردی کشاورز از اهالی روستا بود،از دردی عجیب در ناحیه شکمش شکایت داشت که مدتی بود امانش را بریده بود. گاهی تسکین پیدا می کرد و گاهی دردش تشدید می شد.گاهی درد به جاهای دیگری سرایت پیدا می کرد و حتی چند باری هم همراه درد ناحیه شکمش، سر درد دردناکی هم گرفته بود.(ظاهراً هر چه چای-نبات هم مصرف کرده بود جواب نگرفته بود!)

 

دکتر که در هفته گذشته روی بیماری زخم معده متمرکز شده بود، هر چه بیشتر به صحبت های پیرمرد گوش میداد بیشتر مطمئن میشد که مشکل پیرمرد زخم معده است.

مثل روز برایش روشن بود که بیماری را درست تشخیص داده است.همه ی علائم و دردها حکایت از زخم معده داشتند.

برای اطمینان بیشتر، چند سوال دیگر از هم از بیمار پرسید تا یقینش از تشخیصش بیشتر شود.

کار تمام بود. دکتر که نحوه درمان زخم معده را از بر بود، به سرعت به داروخانه ی کوچکش رفت و داروهای شفا دهنده اش را به پیرمرد داد و همراه آن یکسری توصیه ی غذایی هم برایش نوشت و در آخر،به سبک دکترهای پیشکسوتی که در دوره های کارآموزی اش دیده بود، از بیمار خواست که در مدت درمان عصبی نشود و سعی کند در همه حال آرامشش را حفظ کند.

 

از مراجعه ی پیرمرد ده روز نگذشته بود که دوباره سراغ دکتر آمد.

به دکتر گفت که چند روزی حالش بهتر شده ولی از سه چهار روز پیش، درد هایش خیلی بیشتر شده است و دارد تحملش را از دست می دهد.

با توضیحاتیکه پیرمرد داد، دکتر جوان متوجه شد که احتمالاً تشخیصش اشتباه بوده است و تسکین موقتی درد هم شاید ناشی از مسکن هایی بوده که همراه سایر داروها تجویز کرده است اما به روی خودش نیاورد.

 

وضعیت جدید بیمار نشان می داد که مشکل از آپاندیسش است، که اتفاقاً همین هفته ی پیش کلی در موردش مطالعه کرده بود.

محکم کاری های همیشگی اش را برای تشخیص درست انجام داد و پیرمرد را قانع کرد که فردا برای عمل برداشتن آپاندیس آماده باشد.

پیرمرد که از توضیحات تخصصی دکتر، قانع! شده بود برای عمل آپاندیسش مراجعه کرد و جراحی به خوبی و خوشی انجام گرفت.

دکتر نفس راحتی کشید و از اینکه چقدر به موقع مطالعاتش در مورد آپاندیس به داد بیمارش رسیده بود احساس بسیار خوبی داشت.

پیرمرد را به خانه اش بردند و دکتر در یک هفته ای که بیمارش مشغول استراحت و بهبود بود چند باری به او سر زد. پیرمرد هنوز شکایت هایی از درد در ناحیه شکمش و گاهاً حالت تهوع داشت ولی به نظر دکتر ، این دردها طبیعی بودند و از مراحل بهبودِ بعد از عمل به حساب می آمدند.

 

بار آخری که دکتر به پیرمرد سر زده بود حالش اصلاً خوب نبود و رنگش به زردی میزد. دکتر کمی به تشخیص اخیرش شک کرده بود، مخصوصاً که در هفته گذشته روی کیسه صفرا مطالعاتی انجام داده بود و بعضی از علائمی که در پیرمرد می دید با علائم سنگ صفرا همخوانی داشت. حتی مشابهت هایی با مشکلات کبدی(مثل سیروز کبدی) هم می دید که به تازگی مشغول تعمیق مطاعاتش در مورد آن بود.

 

مدتی گذشت.یک شب که دکتر مشغول انجام برنامه ی مطالعاتی اش بود زنگ درمانگاه به صدا در آمد.یکی از فرزندان پیرمرد دنبال دکتر آمده بود و می گفت حال پدرش وخیم است.آنطور که از صحیت های پدرشان فهمیده بودند اخیراً در دفعیاتش خون دیده بود و دردهای شکمش غیر قابل تحمل شده است.

دکتر به سرعت خودش را بر بالین بیمارش رساند.ظاهراً نفس های آخرش را می کشید. تنها کاری که از دست دکتر بر آمد این بود که مقداری مسکن برایش تزریق کند که کمتر درد بکشد.

دکتر همانطور که آنجا نشسته بود داشت به علائم مسمومیت های شدید گوارشی که گاهی به مسمویت خونی هم تبدیل می شوند فکر می کرد و اینکه علائم تازه ی بیماری پیرمرد چقدر با آن علائم همخوانی دارند!.

اما افسوس که دیگر دیر شده بود.

دیگر نمیشد آموخته های جدیدش را برای شفای پیرمرد به کار بگیرد.

 


 

پی نوشت: راستش را بخواهید در اینجا چندان با پزشک ها کاری ندارم،آرزو میکنم چنین پزشک هایی پیدا نشوند(می گویند "آرزو" برای نرسیدن است!)، روی صحبتم بیشتر با فعالان کسب و کار است.بخصوص مدیران و مشاوران.

اگر با خطاهای ذهنی آشنا باشید،احتمالاً می توانید حدس بزنید که خطایی که در این نوشته مطرح شد می تواند مصداقی از "خطای تمرکز بر آخرین اطلاعات در دسترس" باشد، اما تا جایی که من دیده ام و تجربه کرده ام-هم در مورد خودم و هم در مورد بسیاری از افرادی که می شناسم- این خطا را کمتر در مورد آموخته هایمان مد نظر داریم، شاید به این دلیل که آموختن چیزهای جدید و تازه جایگاه مثبت و ویژه ای در ذهنمان دارد.

مطالعه کردن و کلاً هر نوع آموختنی، قطعاً یکی از بهترین موهبت ها و نعمت هایی است که می تواند نصیب هر کسی شود و در این قضیه هیچ شکی نیست(حداقل،من که اینطور فکر می کنم)، ولی این آموخته ها هم مانند هر ورودی دیگری که به مغزمان وارد می شود احتیاج به مدیریت کردن دارد.احتیاج به تحلیل و بررسی دارد.نیاز دارد که ذهن جامع نگری آنرا بسنجد و بسیاری چیزهای دیگر.

توجه نکردن به "تصویر کلی"،ناتوانی یا بی توجهی در تحلیل جامعتر موضوع، شورِ پیاده کردن و نشان دادنِ آموخته های تازه،در نقشِ چکش رفتن و میخ دیدن همه چیز،  خطرشان اگر به اندازه ی نادانی و جهل در مورد آن موضوع نباشد، کمتر نیست.

 

و نصیحت پایانی! : بیائید کمی به پیرمردهای زندگی مان رحم کنیم.

 

برخی مطالب مرتبط با خطاهای شناختی و ذهنی:

خطاهای حافظه و استفاده آنها در تبلیغات

چرا باید در مقابل پیشنهادات رایگان محتاط باشیم

مغالطه قمارباز

مغز ما و نسبیت

نخستین تصمیم، سرنوشت ساز است

۰ نظر ۱۰ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۰۲
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۸، ۰۸:۴۲ ب.ظ

سگ خانگی و اقتصاد آزاد

طبق روال هر سال،امسال هم تعطیلات عید رو توی سنندج و کنار خانواده گذروندم.

از اونجا که روابط فامیلی و دید و بازدید های اون رو دوست ندارم و انرژی زیادی ازم می گیره، هر روز حدود یکی دو ساعت رو میرم بیرون و با خودم خلوت می کنم.

یه گوشه ی دنجی پیدا کردم که درخت و سبزه و گل :) هم داره و کمتر کسی اونجا میاد، البته بجز چند تا سگ که اون دور و بر مشغول زندگی شون هستند.

خلاصه اینکه یک روز عصر نشسته بودم و داشتم با افکارم کشتی می گرفتم که یک ماشین اومد و نزدیک به جایی که نشسته بودم پارک کرد.چند دقیقه ای گذشت و یک آقای جوان پیاده شد و سگ خونگی غول پیکرش رو از صندلی مخصوصش پیاده کرد و با هزار سلام و صلوات راهی محوطه جلوی من کرد.

تازه فهمیدم که گوشه ی دنج من رو یکی دیگه هم کشف کرده و برای پیاده روی عصرگاهی سگش در نظر گرفته ;).

سگ خونگی عزیز، بعد از بررسی محدوده، شروع به جست و خیز کرد طوری که همه ی افکار نازنینم! در مقابل نمایش های ایشون رنگ باختن و به کناری رفتن.

ظاهراً توفیق اجباریِ تمرکز بر لحظه ی حال نصیبم شده بود:) و غرق در رفتار و حرکات و سکنات سگ عزیز شدم که با هیبت کم نظیرش،مغرورانه ژست می گرفت و خرامان خرامان در عرصه ی بی رقیبش گشت می زد.

مدتی گذشت.یکدفعه دیدم چنان سر و صدایی به راه انداخت گوش فلک کر کن!

کنار بوته ای در همان نزدیکی جانوری ریز و میکروسکوپی! پیدا کرده بود و چنان بر سرش فریاد می زد و بالا پائین می پرید که انگار چاه نفتی جدید و پر و پیمان پیدا کرده! و موفقیتش را در بوق و کرنا می کرد.

همینطور که داشت سر و صدا می کرد از طرف پائین تپه، یکی از سگهای ظاهراً مقیم که احساس کرده بود غریبه ای وارد قلمروش شده سر و کله اش پیدا شد.

جثه ش تقریباً نصف سگ خونگی بود ولی وقتی نزدیکتر شد و شروع به پارس کردن کرد، سگ خونگی  زهره تَرَک(زهله ترک) شد.خشکش زده بود و انگار فلج شده بود.

صاحبش که کمی از این معرکه فاصله داشت هم دست کمی از سگ خونگیش نداشت(البته در ترسیدن) و با سرعت نور خودشو به سگش رسوند و زدش زیر بغلش و دوباره در صندلی مخصوصش جا داد. اما سگ ولگرد ول کن نبود و دور و بر ماشین هم دست از پارس کردن بر نمی داشت.سگ و صاحبش که عرصه رو تنگ دیدن پا به فرار گذاشتن.

سگ ولگرد هم برگشت و نگاهی گذرا به بوته ی مذکور انداخت و رفت پی زندگیش.

 

پایان داستان.

 

اما حالِ منِ سراپا تقصیر جالب بود!. نمی دونم چرا انقدر خوشحال شدم و به وجد اومدم.اصلاً چند ماهی میشد که انقدر کیف نکرده بودم.(لطفاً خوشحالی منو با فکر کردن به حقوق حیوانات خونگی و حواشی اون خراب نکنید:).یکی دو ساعت بعد، از اون همه خوشحالی و کیفوریِ خودم خجالت کشیدم-اعتراف میکنم که خیلی زیاد خجالت نکشیدم اما به از هیچی بود-)

یاد اقتصاد دولتی و رانتی و فضای کسب و کار غیر رقابتی و نا جوانمردانه ی خودمون افتادم.

داشتم فکر می کردم که اگر روزی پا به عرصه ی اقتصاد آزاد و رقابتی و غیر رانتی بگذاریم، این شرکت های نازپرورده ی دولتی و حکومتی و خصولتی با وجود هیبت غول پیکرشان چطور می خواهند در مقابل جثه ی هر چند کوچکِ خصوصی های واقعی دوام بیاورند.

البته آرزومندِ نابودی شان نیستم ولی فکر می کنم به وجود آمدن چنین فضایی در کنار منافعش برای اقتصاد کشور، به نفع نازپرورده ها هم خواهد بود(در درازمدت) و آنها را به سمت پاد شکنندگی در اکو سیستم اقتصادی (یا شکنندگی در حد پکیدن!  -باز هم در اکو سیستم اقتصادی-)پیش خواهد برد.

 

من که با دیدن فرار و زهره ترک شدن این سگ خانگی انقدر کیفور و خوشحال شدم،احتمالاً با دیدن آن روزها(که آمدنشان اجتناب ناپذیر خواهد بود ان شاالله) ذوق مرگ خواهم شد و جان به جان آفرین تسلیم خواهم کرد.

پی نوشت: به نظرم امسال در کنار سایر برنامه هام برای اصلاح خودم،باید برنامه ی مدیریت خوشحالی هم تدارک ببینم،بلکه رستگار شوم.

 

۰ نظر ۱۴ فروردين ۹۸ ، ۲۰:۴۲
سامان عزیزی
جمعه, ۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۳۲ ق.ظ

"به تدریج" و دو دام آن

در اغلب سال های زندگی ام(و نه در همه ی آن) و در بیشترِ حوزه هایش به حرکت تدریجی و پیوسته برای رسیدن به اهداف و مطلوب هایم اعتقاد داشته ام و دارم.

همه ی ما این بیت معروف جناب مولانا را خوانده یا شنیده ایم که می فرمایند:

" رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود "

شاید این بیت تا حد زیادی بیانگر مدل ذهنی ام در مسیر اهدافم باشد.

از دوره هایی در نوجوانی ام که گاهاً با خیالبافی یک شبه دانشمند شدن، یا یافتن گنجی بزرگ به اتفاقی، یا آرزوهایی از این دست به خواب شبانگاهی می رفتم بگذریم اکثر اوقات به این فکر می کردم که گام هایی که باید یکی یکی طی کنم تا به هدفم برسم چه گام هایی هستند. مسیر و نقشه راه را تا جایی که به عقلم می رسید ترسیم می کردم و اگر انگیزه ام و انگیزاننده هایم همراهی می کردند تلاشم را به جای خیالبافی های قبلی ام صرف پیمودن گام های مسیر می کردم.

در حوزه هایی که پیگیریِ شان کرده ام(و نه آنهایی که رهایشان کرده ام) لذت طی کردن مسیر و رسیدن به نقاطی که فکر می کردم ایستگاه هایی در راه رسیدن به هدفم هستند را چشیده ام و همین تصورِ در مسیر بودن خودش انگیزه ام را بیشتر هم می کرد.

اینها را از آن جهت عرض کردم که بگویم با حرکت تدریجی و آهسته و پیوسته رفتن بیگانه نیستم و حداقل تا لحظه ی نگارش این متن، هنوز جزو اصول و قوانین زندگی ام هست.

 

در تائید حرکت تدریجی، مؤید های مختلفی از حوزه های گوناگون وجود دارند. از الهام از روند های طبیعت بگیرید تا آموزه های تفکر  سیستمی.بنابراین در اینجا نیازی به قلم فرسایی من نیست که در مورد مزایای این نوع نگاه بنویسم. در نکته ی کوچکی هم که در ادامه خواهم گفت فرض را بر این گذاشته ام که در مدل ذهنی مخاطب این مطلب، این نوع نگاه مفید ارزیابی شده است.

نکته ای می خواهم یادآوری کنم نکته ی ساده و بدیهی ای به نظر می رسد اما در عمل، هم در زندگی خودم و هم در زندگی افراد و سازمان های مختلفی نادیده گرفتن و فراموش کردنش را شاهد بوده ام.

اینکه در این قدم برداشتن های تدریجی و حرکت آهسته و پیوسته، مقیاس و بستر، بسیار مهم و تعیین کننده هستند.

فرض کنید سوژه ی مورد بررسی ما، انسانی است که حرکت تدریجی را در مسیر هدفش یک گام بیست سانتی متری در نظر می گیریم. حالا فرض کنید مقیاس همین انسان مورد نظر به اندازه یک فیل(و در همان هیبت انسانی) تغییر کند. به نظرتان حرکت تدریجی و آهسته و پیوسته برای این مقیاس جدید همان بیست سانتی متر است؟

اگر بستر حرکت این انسان یک دشت هموار و مسطح باشد با زمانی که بستر حرکتش یک سراشیبی تند و سنگلاخ باشد، تفسیر درست از حرکت تدریجی و گام به گام یکسان است؟

 

با ثابت فرض کردن متغیر های دیگر در مسیر حرکت به سوی هدف، تقریباً مطمئن هستم که وقتی به این سوالها فکر می کنیم پاسخمان "نه" است و باز هم تا حد زیادی مطمئن هستم که اگر با دقت و صداقت به برخی حوزه های زندگی مان در عمل نگاه کنیم مواردی را پیدا می کنیم که چندان با قاطعیت نمی توانیم بگوئیم "نه".

به فردی فکر کنید که برای رسیدن به هدفی،مهارتهای لازم را به دست آورده ولی همچنان با توجیه کردن خودش با "حرکت تدریجی و گام به گام"، دنبال مهارتهای دیگری است.مثلاً سه سال برای کسب مهارتهای لازم برای این هدف تلاش کرده ولی به هر دلیلی(از ترس های مختلف گرفته تا اهمال کاری و شاید تنبلی) نمی خواهد تغییر مقیاسش را از ابتدای این سه سال تا نقطه ی انتهایش بپذیرد و همچنان قدم بیست سانتی متری را مصداق حرکت تدریجی تفسیر می کند.

به سازمانی فکر کنید که در سالهای اول شروع فعالیتش برداشتن یک قدم بیست سانتی متری، مصداقی مفید و صحیح برای حرکت تدریجی اش بود ولی بعد از گذشت چندین سال( با وجود تغییر مقیاسش و زمین بازی اش) همچنان و به دلایلی واهی، خودش را سرگرم همان قدم های بیست سانتی متری کرده و با شعار آهستگی و پیوستگی و سیستمی دیدن مسیرش خودش را توجیه می کند.

 

امیدوارم شما نتوانید مصداقی برای این نکته ی ساده در زندگیتان بیابید(البته در حوزه هایی که مهم می دانید و جزو اولویت هایتان است). چون معنی ضمنی وجود چنین مواردی در زندگی مان ،ظرفیت هایی استفاده نشده و منبع سوزی خواهد بود.

 

۲ نظر ۰۹ آذر ۹۷ ، ۰۲:۳۲
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ق.ظ

در شرایط حاضر،حفظ سنگر مهمتراز جلو رفتن است

معمولاً صحبت کردن از رشد و حرکتِ رو به جلو، هم برای گوینده و هم برای شنونده، مفرح و جذاب است.انرژی بخش است و ساده. در این نوع بحث ها (چه زمانی که گوینده دارد سراب را نشان می دهد و چه زمانی که دارد چشمه ای جوشان را توصیف می کند) هورمون هایی در مغزمان ترشح می شوند که احساس لذتِ زیادی به ما می دهند. در رویاهایمان غرق می شویم و لذتش را می بریم!

این بحث ها چون در ذاتشان "امید" نهفته است، و امید موتور محرک ماست و باعث می شود انگیزه ای برای حرکت رو به جلو داشته باشیم، جزو محبوب ترین بحث ها هستند(اگر به این مسئله شک دارید، کافی است که از میزان استقبال مردم از سخنرانی های انگیزشی و بحث های مثبت اندیشانه ی بازاری یک بررسی مختصر داشته باشید.نه تنها در ایران بلکه در نقاط مختلف دنیا).


 

کسب و کار ها اغلب دوست ندارند از کسی بشنوند که "حفظ وضعیت موجود" می تواند مهمترین ماموریت شما باشد.

راستش را بخواهید من هم شنیدن چنین توصیه ای را دوست ندارم.اما باید بدانیم که لازمه هر حرکت رو به جلویی این است که زمینی که همین الان زیر پایت است سفت و محکم باشد.

وضعیت امروز اقتصاد ما و مسائل و مشکلاتی که با آن دست به گریبان است،از ساختار های ناکارآمد و فرسوده گرفته تا راهبرد ها و سیاست های سیاست زده که بیشتر در فکر نقش دیوار هستند، چالش های بزرگی را در مقابل تصمیم گیران کسب و کارها قرار داده است.

در شرایط حاضر که در رکود اقتصادی هستیم(و احتمالاً، حداقل تا چند سال آینده) به نظرم می رسد که حفظ سنگر، بسیار مهمتر از جلو رفتن است.

البته اگر فکر می کنید حفظ سنگر، کاری ساده تر از حرکت رو به جلو ست، باید خدمتتان عرض کنم که اصلاً با شما موافق نیستم.

در واقع می خواهم بگویم که در بستری که ما در آن مشغول فعالیت هستیم(یعنی فضای اقتصادی حال حاضر مملکت)، پس نرفتن و حفظ وضعیت حاضر، باید یکی از اولویت هایمان باشد.به عبارتی، فکر می کنم اگر کسب و کاری بتواند این کار را بکند، به موفقیت بزرگی دست پیدا کرده است.

 

همه ی حرفم این است که در شرایطی که "ابهام" بسیار زیادی وجود دارد و خط مشی های اقتصادی کشور به شدت در حال تغییرات لحظه ای و شتابزده و غیرسیستمی هستند، دخل و خرج دولت با هم نمی سازد، منابع تامین دخلش رو به زوال هستند، جرات اصلاح ساختار های اساسی در اقتصاد وجود ندارد و اگر کسی حرف از جراحی های اقتصادی بزند،خودش را زیر تیغ جراحی می برند، دورنمای سیاست خارجی نامشخص است و جذب سرمایه به تبع آن نامشخص تر، و ده ها مورد دیگر در حوزه های کلان اقتصادی، عاقلانه نیست که کسب و کاری بیاید و سرش را مثل کپک در زیر برفها مدفون کند و خیال کند که تافته ی جدابافته است و نیازی به توجه کردن به کانتکست ندارد.

طبیعتاً شدت اثر این موارد در صنایع مختلف و در حوزه های مختلف متفاوت است، اما بعید می دانم که حوزه ای را بشود پیدا کرد که از این شرایط اثر نپذیرد.(البته هستند کسب و کارهایی که به وجود آمدن این شرایظ برایشان ایده آل است و منتظر چنین روزهایی هستند و فراتر از اینها، هستند کسب و کارهایی که مانند گرگ گرسنه همه ی توان و انرژی شان را بر به وجود آوردن چنین فضایی متمرکز کرده اند تا یک دلِ سیر از خون مردم بخورند و بعد به یک خواب زمستانی طولانی بروند برای هضمش!)

 

چند وقتِ پیش، در حاشیه ی یک نشست فرصتی دست داد و افتخار داشتم تا چند دقیقه ای در کنار دکتر عبده تبریزی بنشینم و کمی با ایشان گفتگو کنم. جالب بود که زمانی که از ایشان خواستم تا مهمترین توصیه ای که فکر می کنند در شرایط حاضر می تواند به کسب و کارها کمک کند را مطرح کنند، تاکیدشان روی حفظ سنگر و جلوگیری از پس رفت بود.

گفتند که بجز چند حوزه ی خاص، عاقلانه ترین کار در شرایط حاضر، رساندن ریسک ها به حداقل ممکن است.

 

به هر حال، نه قصد سیاه نمایی دارم و نه طرفدار ثباتِ ملال آور در کارها هستم اما فکر می کنم باید در شرایط حاضر، این توصیه را جدی بگیریم.

جدی گرفتنش به معنای نشستن و هیچ کاری نکردن نیست بلکه به معنای تلاش مضاعف است.تلاش مضاعفی که نیازمند تحلیل های دقیق و بررسی شرایط روز،  تدوین استراتژی و برنامه های واقع بینانه است.

 

پی نوشت: بدیهی است که در این نوشته، قصدم تحلیل وضعیت اقتصاد کلان در شرایط حاضر نیست(که نه اینجا جای آن است و نه من سواد قابل اتکایی در آن دارم) و همانطور که اشاره شد، هدفم بیان یک تحلیلِ شخصی غیرکارشناسانه بود که البته تائید یک کارشناس خبره را هم برایش گرفته بودم.

 

۰ نظر ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۹
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

خُرده دانش های ما

در میانه ی بحثی، این جمله ی منسوب به انیشتین را برای یکی از دوستانم نقل کردم که :

دو چیز خیلی سر و صدا می کنند: یکی خرده پول و دیگری خرده معلومات.

گفت: بگذار نمونه ای از مصداق های این جمله را برایت تعریف کنم.

دیدم مثالش آنقدر زیبا و گویاست که گفتم برای شما هم تعریفش کنم:

 

آن دوستم تعریف می کرد که شریک کاری اش،او را به ستوه آورده است:

اهل مطالعه و یادگیری نیست ولی هر چند وقت یکبار که مقاله ای در اینترنت به تورش می خورد یا در یک وبسایت آموزشی یکی دو مطلب می خواند یا زبانم لال چند صفحه از کتابی را تورق می کند، روزگار ما در شرکت سیاه می شود.

مقاله که چه عرض کنم، بیشتر منظورم این نوشته های آبکی مثبت اندیشان بازاری، یا نوشته هایی که تیترهای پرطمطراق کسب و کاری دارند اما تهی از محتوای مناسب هستند(مثلاً "سه روش برای ارزش آفرینی در سازمانتان" یا "چگونه در عرض سه ماه یک برند قدرتمند بسازید" و مزخرفاتی از این قبیل).

مدت زیادی بند می کند به آخرین مقاله ای که خوانده است.چنان سر و صدایی در شرکت راه می اندازد که انگار بزرگترین کشف تاریخ را همین امروز به نامش زده اند.در تمام جلسات شرکت، سر و ته اش را بزنی به طریقی به آخرین خرده معلوماتی که خوانده است بر می گردد.

تقریباً با هیچ منطقی نمی توانی قانعش کنی که برادر من، اینهایی که می گویی خیلی ابتدایی است و بهتر است چند کتاب در این زمینه بخوانی تا ما هم بتوانیم از برنامه ها و پیشنهاداتت استفاده کنیم. با چنان تعصبی از گفته هایش دفاع می کند که دیگر کسی زحمت بحث کردن هم به خودش نمی دهد.

اگر برای خلاص شدن از جَو گیری هایش هم که شده یکی از برنامه هایش را بپذیریم، زمان عمل کردن که می رسد، با دیدن فاصله ی فاحش عملکردش با حرف هایش، ممکن است شاخ در بیاورید. نهایتِ کارَش می شود اینکه یک پاورپوینت آماده می کند که پر از افکت های محیرالعقول است و همان پول خُردهای سابق را به خوردمان می دهد.

هر وقت که مخالفتی می بیند، همه را به محتاط بودن و منفعل بودن متهم می کند.می گوید هیچکدامتان روحیه ی کارآفرینی ندارید.البته بیشتر منظورش این است که چرا شما هم جَوگیرِ خُرده معلومات جدید من نمی شوید.

بعد،برای مدت های مدیدی دیگر صدایی از او نمی شنویم تا کسب خرده دانش بعدی.

تا الان میلیونها تومان برای تصمیماتی که به یکباره می گیرد، به شرکت خسارت زده است و چون جزو هیئت مدیره ی شرکت است،کار زیادی از دستمان بر نمی آید.

بجز زمان هایی که جَو گیر شده، الباقی اوقات مشغول یکسری کارهای بیخودی می شود و با کمترین فشار کاری یا اضافه شدن مسئولیتش، عازم یک سفر فوری می شود.

خلاصه همین فرمان را خودتان بروید جلو!

 

با خودم فکر می کردم که اگر آن شریک دوستم، شریک من بود چه می کردم؟

اول، بحث های بلبین در مورد نقش های مختلف تیمی به ذهنم رسید . به چند راه حل دیگر هم فکر کردم ولی در نهایت به این نتیجه رسیدم که بهترین کار این است که:

یک کیسه ی بزرگِ پول خرد تهیه کند و آنرا مانند کیسه بوکس از سقف شرکت آویزان کند طوری که جلوی چشم همه باشد.

آنوقت یک جلسه ی عمومی برگزار کند و دلیل کارش را بدون اشاره به شریکش توضیح دهد و اعلام کند که از این به بعد نشان دادن چنین رفتارهایی برای همه ممنوع است و از جمله خودش.

البته این راه حل آخر شوخی بود.زیاد جدی اش نگیرید.

ولی اگر شما بودید و نمی توانستید شراکتتان را به هم بزنید چه می کردید؟

 

پی نوشت: داشتم فکر می کردم که خرده دانش های من در چه حوزه هایی هستند.آیا سر و صدای زیادی ایجاد نکرده اند که لازم باشد یک کیسه ی پولِ خرد در اتاق خودم هم آویزان کنم؟

 

۰ نظر ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی