زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۶۴ مطلب با موضوع «معرفی کتابها و نویسندگان» ثبت شده است

دوشنبه, ۲۴ مرداد ۱۴۰۱، ۰۱:۲۴ ب.ظ

دوست ندارین جمع کنین برین!

این جمله را که " برای فهم بهتر روند ها و اتفاقات و وضعیت امروز هر قوم و ملتی بهتر است تاریخ آن قوم و ملت را بخوانیم" زیاد خوانده و شنیده ایم.

ضمن اینکه ایرادات متعددی می توان به تاریخ نگاری و خطاهای مختلفی که در روایت تاریخ رخ می دهند وارد کرد، فکر می کنم نمی شود به طور مطلق درستیِ این جمله را زیر سوال برد.

در کنار این بحث ها و صحبت ها در این زمینه، چیزی که امروز تا حد زیادی فکر می کنم درست و قابل اتکاست این است که قطعاً مطالعه تاریخ هر ملتی در فهم الگو ها و روندها و اتفاقات، مفید و موثر است ولی احتمالاً مطالعه ی دقیق ترِ تاریخ معاصر آن ملت، فهمِ دقیق تر و عمیق تری در درک الگو های رفتاری و روند ها و اتفاقات به ما می دهد.

بنابراین فکر می کنم اگر فرصت مطالعه ی تاریخ دو هزار ساله را نداریم، مفید ترین و عاقلانه ترین کار این است که تاریخ دویست ساله را مطالعه کنیم.

 

به هر حال نیامده بودم که این حرفها را بزنم. می خواستم اتفاق جالبی را که یکی دو سال پیش از انقلاب مشروطه افتاده برایتان روایت کنم.

بنا به گفته محققان تاریخ ایران، ما تا قبل از سال های 1250 (به صورت حدودی!) چیزی به نام طبقه ی متوسط شهری یا گروه های همبسته صنفی و تشکل های مدرن تری از این دست در سطح جامعه نداشته ایم. هر پیوند و همبستگی ای که بوده از این جنس نبوده و بیشتر قومی و قبیله ای و مذهبی و عشیره ای بوده است.

در یکی دو سالِ قبل از پیروزی مشروطه خواهان ایران، چند اعتراض و شورش و بست نشینی رخ می هد.یکی از این اعتراضات چند ماه قبل از پیروزی و در تهران اتفاق می افتد . در زمانی که قیمت اقلام مختلف غذایی چند برابر شده بود، درآمدهای گمرکی دولت افت شدیدی کرده و دولت از راه های مختلفی مشغول جبران کسری خزانه است(مثلاً در عرض سه ماه قیمت قند و شکر 33 درصد و گندم 90 درصد، در تهران و تبریز و رشت و مشهد بالا می رود).

در چنین شرایطی بوده که:

" حاکم تهران می کوشید با به فلک بستن دو تن از تجار سرشناسِ شکر قیمت شکر را پائین بیاورد. یکی از این افراد، تاجر هفتاد و نه ساله ی بسیار محترمی بود که هزینه ی تعمیر بازار مرکزی و احداث سه مسجد را در تهران پرداخت کرده بود. وی معتقد بود که دلیل افزایش قیمت ها نه احتکار بلکه اغتشاشات روسیه است. بر اساس گفته ی یکی از شاهدان عینی، خبر فلک بستنِ تجار مثل برق در سراسر بازار پیچید.(British Minister,"Annual Report For 1905".F.O.371/persia).

مغازه ها و کارگاه ها بسته شد. جمعیت در مسجد بازار گرد آمدند و دو هزار تن از تجار و طلاب به رهبری طباطبایی و بهبهانی در حرم حضرت عبدالعظیم بست نشستند. این گروه از همانجا چهار خواسته ی اصلی خود را به دولت اعلام کردند: برکناری حاکم تهران، عزل نوز، اجرای شریعت و تاسیس عدالتخانه.(مسیو نوز همان ژوزف نوز بلژیکی است که در زمان مظفرالدین شاه وزارت گمرکات ایران را در اختیار داشت-توضیح داخل پرانتز از بنده ست).

معترضان، موضوع تاسیس عدالتخانه را مبهم گذاشتند تا در مذاکرات بعدی دستشان باز باشد. دولت، با چنین نهادهایی به دلیل اینکه همه ی شئونات و امتیازات را-حتی میان شاهزادگان و بقالان معمولی-از بین می برد، مخالفت ورزید و به معترضان اعلام کرد که اگر ایران را دوست ندارند می توانند به آلمانِ دموکراتیک بروند.(مهدی،ملکزاده،تاریخ، جلد دوم، ص 104)

دولت پس از یک ماه تلاش ناموفق برای در هم شکستنِ اعتصاب عمومی تهران، سرانجام تسلیم شد. معترضانِ پیروز در بازگشت به شهر با استقبال جمعیت پرشماری که فریاد  "زنده باد ملت ایران" سر داده بودند روبرو شدند. ناظم الاسلام کرمانی در خاطرات خود می نویسد که عبارت "ملت ایران" تا آن هنگام هرگز در خیابان های تهران شنیده نشده بود."

 

پی نوشت: عبارت داخل گیومه را از کتاب "ایران بین دو انقلاب" نوشته ی یرواند آبراهامیان با ترجمه ی احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی از نشر نی نقل کردم.

 

۲ نظر ۲۴ مرداد ۰۱ ، ۱۳:۲۴
سامان عزیزی

سال گذشته که کتاب جدید کانمن و همکارانش را می خواندم برخی قسمتها را برای خودم ترجمه می کردم و از بعضی مطالب آن یادداشت برداشتم.

در بخش پایانی کتاب "نویز" چک لیستی ارائه شده که به نظر میرسد برای کاهش برخی خطاهای شایع و شاید کم کردن دامنه ی نویز در فرایند های تصمیم گیری موثر باشد.

ترجمه من ترجمه ی دقیقی نیست و صرفاً برای خودم انجام شده اما احساس کردم منتشر کردن آن در اینجا برای دوستانی که کتاب ها و منابع حوزه تصمیم گیری و مباحث میانبرها و خطاها را مطالعه کرده اند بتواند مفید باشد.

فکر می کنم این چک لیست بیشتر برای کسانی مفید است که یک آشنایی حداقلی، با این مباحث داشته اند، چون به نظرم مطالعه یک چک لیست تاثیری روی کیفیت تصمیمات ما نمی گذارد.

با توجه به نحوه نگارش این چک لیست توسط کانمن و همکارانش، به نظر میرسد که فرضشان بر این بوده که تصمیمات توسط یک گروه تصمیم گیری اتخاذ می شوند و این چک لیست برای کسی است که ناظرِ این فرایند است اما بیشتر صحبت هایشان قابل تعمیم به فضای تصمیم گیری فردی هم هست.

 

این چک لیست از چهار سرتیتر تشکیل شده که هر کدام چند تیتر فرعی دارند:

 

1-رویکرد ما به قضاوتها

1-1-جایگزینی

آیا شواهد و تمرکز گروه تصمیم گیری اینطور نشان نمی دهد که به جای پاسخ به سوال دشوارتر، به سراغ پاسخ به سوال ساده تر رفته اند و آنرا جایگزین کرده اند؟

آیا گروه یک عامل مهم را نادیده نگرفته است؟ (یا اینکه آیا به عامل نامربوطی، وزن بیش از حد نداده است؟)

2-1-نگاه به درون

آیا گروه در گفتگوها و مشورت های خودش نگاه به بیرون دارد و به جای ارزیابی کامل(درونی و بیرونی) سعی در اعمالِ ارزیابیِ مقایسه ای و رقابتی دارد؟ 

3-1-تنوع دیدگاه ها

آیا دلیلی وجود دارد که گمان کنیم که اعضای گروه دارای خطاها و تعصبات مشترکی هستند که می تواند باعث همبستگیِ خطاهای آنها شود؟ در مقابل، آیا می توانید به دیدگاه یا تخصص مرتبطی فکر کنید که در گروه وجود نداشته باشد؟(و باید باشد)

 

2-پیش داوریها و خاتمه دادن های زودتر از موعد

1-2-پیش داوریهای اولیه

آیا هیچ یک از تصمیم گیرندگان، نفع بیشتری از یک خروجی و نتیجه گیری خاص نسبت به خروجی و نتیجه گیری دیگری نمی برد؟

آیا کسی از قبل الزام و تعهدی برای به نتیجه رسیدن ندارد؟ آیا دلیلی برای مشکوک شدن به تعصب ورزیِ فرد خاصی وجود دارد؟

آیا مخالفان نظراتشان را بیان کردند؟

آیا ریسک تشدید تعهدات در صورت از دست دادنِ زمان و دوره ی اقدامات عملیاتی وجود دارد؟(به عبارتی، اگر زمان مناسب اقدامات اجرایی رو از دست بدیم، آیا تعهداتمان مضاعف می شود؟)

2-2-خاتمه دادن های زودتر از موعد (بخصوص در انسجام بیش از حد گروه)

آیا سوگیریِ تصادفی ای در انتخاب ملاحظاتی که در ابتدا مطرح شدند وجود داشته است؟

آیا گزینه های جایگزین(آلترناتیوها) به طور کامل در نظر گرفته شده اند؟ و آیا برای یافتنِ حمایت فعالانه از این گزینه ها تحقیق شده است؟

آیا داده ها یا نظرات ناراحت کننده، سرکوب یا نادیده گرفته نشده اند؟

 

3-پردازش اطلاعات

1-3-در دسترس بودن یا برجسته بودن اطلاعات

آیا مشارکت کنندگان در مورد یک رویداد خاص، به دلیل اینکه تازه اتفاق افتاده یا دراماتیک بوده یا داشتن ارتباط شخصی با آن رویداد، اغراق نمی کنند حتی اگر در ظاهر قابل تشخیص نباشد؟

2-3-بی توجهی به کیفیت اطلاعات

آیا قضاوتها بیش از حد بر روایت ها، داستان ها و آنالوژی ها تکیه نداشته است؟ آیا داده ها این داستانها و آنولوژی ها را تائید می کنند؟

3-3-اثر لنگر

آیا اعدادی که از صحت یا مرتبط بودن آنها مطمئن نیستیم در قضاوت نهایی نقش مهمی ایفا نکرده اند؟

4-3-پیش بینی بازگشت ناپذیر

آیا مشارکت کنندگان، برونیابی یا تخمین یا پیش بینی های بازگشت ناپذیر انجام نداده اند؟

 

4-تصمیم

1-4-خطا(مغالطه) برنامه ریزی

وقتی از پیش بینی ها استفاده می شد، آیا مشارکت کنندگان  درباره منابع و اعتبار این پیش بینی ها سوال کردند؟ آیا از دید یک ناظر بیرونی، این بیش بینی ها به چالش کشیده شدند؟

آیا برای اعدادی که از درستی شان مطمئن نیستیم از بازه های اطمینان بخش(confidence intervals) استفاده شد؟ آیا این بازه به اندازه کافی وسیع در نظر گرفته شد؟

2-4-ترس از دست دادن

آیا ریسک پذیری تصمیم گیرندگان با ریسک پذیری سازمان همسو است؟ آیا تیم تصمیم گیری بیش از حد محتاط است؟

3-4-خطای تمرکز بر زمان حال(دید کوتاه مدت)

آیا محاسبات (از جمله نرخ تنزیل مورد استفاده) منعکس کننده تعادلِ اولویت های کوتاه مدت و بلند مدت سازمان است؟

 

۱ نظر ۱۹ خرداد ۰۱ ، ۱۱:۵۰
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۷ فروردين ۱۴۰۱، ۰۱:۱۱ ب.ظ

کتاب هایی که در سال 1400 خواندم

سال گذشته به نسبت سال 99 از نظر میزان کتابخوانی بهتر بود. البته اینکه سال 99 سال چندان خوبی از این نظر نبود هم در این ارزیابی مثبت بی تاثیر نیست ;) احتمالاً به صورت ناخودآگاه قصد "بازگشت به میانگین" رو داشتم تا شاید کم کاری سال 99 تا حدی جبران شود.

خارج از این توضیحات بیخودی، سال 1400 با لحاظ کردن معیارهای خودم برای ارزیابیِ کیفیت کتابخوانی ام سال رضایتبخشی بود(امیدوارم این رضایت قسمت همه تون بشه).

اگر نخواهم دلیل تراشی هم بکنم که به این دلیل یا به اون دلیل خوب بوده، به نظرم این حس رضایت علت عامدانه ای نداشت، همینطوری پیش اومد.

مشغله های سال گذشته هم زیاد بودن ولی با وجود همه سرشلوغی ها باز هم میشد کتاب های بیشتری بخوانم. این قسمت رو دیگه قطعاً به پای تنبلی و کم کاری و بی حوصلگی میگذارم. نکته جالب هم اینه که این کم کاری ها و تنبلی ها ظاهراً هیچ تاثیری روی ارزیابی رضایتبخش کتابخوانی سال گذشته نگذاشته ;) .دیگه تحلیلش با خودتون :)

 

لیست کتابهایی که برای اولین بار خواندم یا بازخوانی کردم رو می نویسم بعدش توضیحات مختصری میدم:

 

1-یادداشت های کشتیرانی-آنی پرولکس-مرضیه خسروی-انتشارات آگاه

2-پس لرزه-هاروکی موراکامی-سما قرایی-نشر قطره

3-طاعون-آلبر کامو-رضا سید حسینی-انتشارات نیلوفر

4-یک گل سرخ برای امیلی-ویلیام فاکنر-نجف دریابندری-انتشارات نیلوفر

5-عکاسی، بالون سواری، عشق و اندوه جولین بارنز- عماد مرتضوی-نشر گمان

6-فقط روزهایی که می نویسم-آرتور کریستال-احسان لطفی-نشر اطراف

 

7-مزخرفات فارسی-رضا شکراللهی-انتشارات ققنوس

8-نون نوشتن-محمود دولت آبادی-نشر چشمه

9-میم و آنِ دیگران محمود دولت آبادی-نشر چشمه

10-رستاخیز کلمات-محمدرضا شفیعی کدکنی-انتشارات سخن

11-دفتر روشنایی(از میراث عرفانی بایزید بسطامی)-محمدرضا شفیعی کدکنی-انتشارات سخن

12-رباعیات خیام+ ترجمه انگلیسی ادوارد فیتز جرالد از رباعیات-نشر کتاب پارسه

13-نیم دانگ پیونگ یانگ-رضاا امیرخانی-نشر افق

 

14-آداب روزانه-میسن کاری-مریم مومنی-نشر ماهی

15-تربیت چه چیز نیست؟-دکتر عبدالعظیم کریمی-موسسه فرهنگی منادی تربیت

16-در ستایش بطالت-برتراندراسل-محمد رضا خانی-انتشارات نیلوفر

17-تغییر ذهن ها-هوارد گاردنر-سید کمال خرازی-نشر نی

 

18-ژن، تاریخ خودمانی-سیدارتا موکرجی-حسین رأسی-نشر فرهنگ معاصر

19-ژن خودخواه-ریچارد داوکینز-جلال سلطانی-انتشارات مازیار

20-ساعت ساز نابینا-ریچارد داوکینز-محمد بهزاد و شهلا باقری-انتشارات مازیار

21-چگونه گورخر راه راه شد-لئو گراسه-کاوه فیض اللهی-نشر نو

 

22-کتاب Fooled By Randomness نوشته Nassim Nicholas Taleb

23-قوی سیاه-نسیم طالب-محمدابراهیم محجوب-آریانا قلم

24-پادشکننده-نسیم طالب-مینا صفری و بهنام فلاح-نشر نوین

25-کتاب The Bed of Procrustes(2010) نوشته Nassim Nicholas Taleb

26-پوست در بازی-نسیم طالب-سعید رمضانی و هادی بهمنی-نشر نوین

27-کتاب Letters from a Stoic نوشته Lucius Annaeus Seneca

28-تفکر نامطمئن-آنی دوک-فاطمه امیدی-نشر نوین

29-کتاب Noise نوشته Sunstein, Cass R._ Sibony, Olivier_ Kahneman, Daniel

30-سرچشمه های دانایی و نادانی-کارل ریموند پوپر-عباس باقری-

31-رساله ای درباره طبیعت آدمی-دیوید هیوم-جلال پیکانی-انتشارات ققنوس

 

32-نو ارغنون-فرانسیس بیکن-دکتر محمود صناعی-نشر جامی

33-نظم زمان-کارلو روولی-مزدا موحد-نشر نو

34-چرا اطلاعات رشد می یابد؟-سزار هیدالگو-بهروز شاهمرادی-مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور

 

35-خودم و مسائل مهمتر-چارلز هندی-سعید طباطبایی و فضل الله امینی-سازمان مدیریت صنعتی

36-پیکان سرنوشت ما-مهدی خیامی-نشر نی

 

37-استراتژی لوکس گرایی-ژان نوئل کاپفرر و ونسنت باستین- پرویز درگی و امیرحسین سرفرازیان-انتشارات بازاریابی

38-هوش هیجانی برای مدیران پروژه-آنتونی مرسینو-علی محمدگودرزی و شیرین ناظرزاده-آریانا قلم

 

 

آمار(برای آمارگیران): حدود 10600 صفحه و نزدیک به 700 فصل

 

اگر از من بپرسین، از بین کتابهای بالا فقط کتاب فیلسوف دوست داشتنی، جناب هیوم بود که به نظرم به خواندنش نمی ارزید.

برخلاف چیزی که از قبل تصور میکردم، کتاب رستاخیز کلمات استاد شفیعی کدکنی خیلی برام جالب و جذاب بود. به غیر نکات جالبی که در حوزه ادبیات داشت به نظرم چیزهای زیادی برای یادگرفتن در حوزه های دیگه هم داشت.

رباعیات خیام رو بارها خوندم ولی پارسال بیشتر بخاطر ترجمه ی انگلیسی فیتز جرالد رفتم سراغش. تجربه جالب و سختی بود! فقط همینو میتونم بگم ;)

کتاب نیم دانگ پیونگ یانگِ امیرخوانی هم بجز لذت هایی که از سبک نوشتن امیرخوانی میشه برد، به نظرم برای درک فضایی که بر کره شمالی حاکمه بسیار ارزشمنده. حین خوندنش ممکنه تعداد زیادی مکث داشته باشین و به تفاوت های فاحش و شباهت های عجیب فکر کنین!

کتاب تربیت چه چیز نیستِ آقای کریمی رو چند سال پیش یکی از دوستانم معرفی کرد و پارسال خوندمش تا ببینم می تونم به یکی دیگه از دوستانم که مشغول ازدیاد جمعیته پیشنهادش کنم یا نه که دیدم برای اون دوستم میتونه مفید باشه و بهش پیشنهاد دادم بخونه. در کل چیز زیادی برای من نداشت اما رویکردِ سلبیِ کتاب رو خیلی دوست داشتم و به نظرم مهمترین جنبه ی مفیدش احتمالاً همین جنبه ست.

 

کتاب تغییر ذهن هایِ گاردنر رو برخلاف چیزی که از قبل تصور میکردم، چندان دوست نداشتم(به نظرم باید یه فکری به حال سوگیری هام بکنم). کتابی نبود که بگم ارزش خوندن نداشت، قطعاً داشت اما فکر می کنم اگه بخاطر سنگینیِ اسم گاردنر نبود احتمال رها کردنش زیاد بود.

کتاب "ژن، تاریخ خودمانی" موکرجی به نظرم کتاب بسیار جامعی در این حوزه ست. سبک و سیاقی هم برای نوشتن این کتاب به کار گرفته دلنشین و جذابه. ولی هنوزم در این زمینه کتابی نخوندم که به اندازه کتاب های داوکینز برام جالب باشه. کتاب های داوکینز رو قبلاً خونده بودم ولی حیفم اومد بعد از کتاب موکرجی، اونها رو دوباره نخونم(البته به این قصد نخوندم که بشوره و ببره! دوستداران موکرجی نیان یقه مونو بگیرن :)

کتاب لئو گراسه هم که بین این سه تا زنگ تفریحی بیش نبود.

 

اما طالب!

قوی سیاه و تخت پرروکروستس رو قبلاً دوبار خونده بودم. پارسال تصمیم گرفتم مجموعه اینسرتو رو کامل بخونم ببینم طالب کلاً چی میگه! و اینکه میشه نقاط مختلفِ قبلی رو به هم وصل کنم یا نه. سال گذشته توی فواصل مختلف همه کتابهاش رو دوبار و دوتاشو سه بار خوندم.

سرعت انگلیسی خوندنم که بسیار کند بود ولی خوندنِ طالب کندترش هم کرد. کتاب فریفته ی تصادفی بودن رو با بدبختی تموم کرده بودم و مدتی بود که کتاب پادشکننده رو شروع کرده بودم و به کندیِ هر چه تمامتر پیش میرفتم تا اینکه نشر نوین به دادم رسید و ترجمه پادشکننده بیرون اومد(خدا خیرشون بده). یعنی تا الان متن انگلیسی ای به پیچیدگیِ متن کتابهای طالب نخوندم و هرچی روحیه و انگیزه گرفته بودم که سرعت انگلیسی خوندم بهتر شده ایشون همه رو به باد داد.

نکته ی دیگه ای که پارسال در مورد ترجمه کتاب های طالب متوجه شدم این بود که با وجود نثر ثقیلِ و سخت خوانِ کتاب قوی سیاهِ آریانا قلم، به نظرم آقای محجوب با دقتِ عجیبی این کتاب رو ترجمه کردن. زحمت ایشون هم برای این دقت برای من ستودنیه.

 

نوشته های کانمن هم که همیشه پر مغز و دقیق هستن و نیازی به توضیح من ندارن، کتاب نویز هم از این قاعده مستثنی نیست.

 

دوست داشتم که خیلی بیشتر از این کتابها بگم ولی احتمالاً حوصله تون دیگه داره سر میره.

و در پایان و مثل همیشه اگر هر کدام از دوستان عزیزم در مورد هر کدام از کتابها یا توضیح کلی محتوای آنها سوالی داشت خوشحال می شوم که توضیح بدهم.

 

فهرست سال های گذشته: 97، 98، 99

 

۳ نظر ۱۷ فروردين ۰۱ ، ۱۳:۱۱
سامان عزیزی
شنبه, ۱۸ دی ۱۴۰۰، ۰۱:۲۴ ق.ظ

در پیچ و تاب آموزه های زندگی

دیوید فاستر والاس سخنرانی معروفی دارد(که ظاهراً تنها سخنرانی رسمی زندگی اش هم هست. از همانهایی که استیو جابز هم دارد!) که در آن تلاش می کند توضیح دهد که چکار کنیم تا بار زندگی کردن را بهتر تحمل کنیم.

محتوای این سخنرانی هم جالب است. در جایی از صحبت هایش اشاره می کند که هدفش از گفتن این حرف ها این است که کمک کند بار زندگی را تحمل کنیم بدون اینکه به جایی برسیم که مجبور باشیم اسلحه روی شقیقه مان بگذاریم.

وقتی متن این سخنرانی را میخواندم، با صحبت ها و آموزه های والاس احساس نزدیکی میکردم و اغلب صحبت هایش برایم منطقی و قابل دفاع بودند.

بیائید فرض کنیم که من قصد خودکشی دارم و یکی از دوستانم که حدس هایی در مورد تصمیمم زده پیشنهاد می کند که متن این سخنرانی والاس را بخوانم.

با فرض اینکه دغدغه های من و والاس در این زمینه تا حدی شبیه هم هستند به نظرتان چقدر احتمال دارد که آموزه های والاس، در تغییر تصمیم من موثر باشند؟

 

به تاریخ سخنرانی نگاه می کنم. سال 2005 در کالج کنیون.

به تاریخ مرگ والاس هم نگاه می کنم. سال 2008 در دفتر کارش. و نه به روشی جز اراده ی خودش. او خودکشی کرده است.

در ذهنم به این فکر می کنم که اگر آموزه هایش کار می کرد چرا برای خودش کار نکرده؟

ورِ مهربانتر ذهنم می گوید بهتر است اینطور بگویی: ظاهراً آموزه های والاس در این زمینه تا 46 سالگی کار می کنند.این قید را فراموش نکرده ام: البته برای او.

آیا به همین سادگی می توانم استدلال کنم و آموزه های والاس را کنار بگذارم؟

و دوباره سوال قدیمی ذهنم سر بر می آورد. کدام آموزه ها ارزش گوش دادن دارند؟ آیا مهم است گوینده شان کیست؟ آیا اگر آن آموزه ها را ارزشمند تشخیص دهم دیگر مهم نیست که برای گوینده شان کار کرده اند یا نه؟ و الی آخر.

 

از طرف دیگر نویسندگان و متفکران دیگری هستند که وقتی آثارشان را می خوانی، برداشتی جز اینکه "او باید خودکشی کرده باشد" نمی توانی داشته باشی. اما در کمال تعجب می بینی که خوشحال و خندان تا زمانی که سیستم بدنشان از کار افتاده زیسته اند و مرگ ارادی در زندگی شان جایی نداشته است.

آموزه هایشان هم درست مثل والاس، منطقی و قابل دفاع است.

خلاصه که همه جورش را می شود مثال زد. آنهایی که آموزه هایشان برایشان کار کرده و خوشحال و خندان تا آخر خط زیسته اند یا آنهایی که باز هم آموزه هایشان برایشان کار کرده و آخر خط را خودشان اراده کرده اند.

 

لازم است که یادآوری کنم منظورم نویسندگان و متفکرانی است که سرشان به تنشان می ارزد و مثلاً نویسندگان و مثبت اندیشان بازاری یا یکسری روانشناس نماهای غیر علمی و دوزاری منظورم نیست. اینجا هم این قید را فراموش نمی کنم: البته از نظر من.

 

خب حالا چکار کنم؟

از میان این همه آموزه ی پیچ در پیچ و گاهاً متناقض و متضاد، کدامشان ارزش گوش دادن دارد؟

صادقانه بگویم، من که هنوز به جواب قابل اتکایی که خیالم را تا حد زیادی راحت کند نرسیده ام.شما را نمی دانم.

شاید در زندگی خودم با ملغمه ای از روش ها و تجربه ها بتوانم کار خودم را راه بیندازم ولی قطعاً نتوانسته ام جواب شفاف و قابل اتکایی برای این سوال پیدا کنم.

 

اما واقعاً هیچ سنگ محکی وجود ندارد که حتی در کلیات هم کمک مان کند؟ در حدی که بتواند تعدادی از این آموزه ها را فیلتر کند(یا الک کند)؟

تا جایی که من می دانم یکی دوتایی هست:

اولی، "کار کردن آن در طول زمان" (زمان خیلی چیزها را آشکار می کند)

این سنگ محک را همه ما می شناسیم. شهودمان با آن آشناست. در فرهنگ های مختلف بشری هم چنین سنگ محکی ریشه دوانده و اغلب آنها جملات قصاری برای ماندگار کردن و انتقالش به نسل های بعدی ساخته اند.

نسیم طالب هم که بسیار! در موردش نوشته و چنان ماهرانه و مستدل درباره اش صحبت کرده که سخت می توان نپذیرفتش.( و بد نیست این را هم بگویم که پررنگ کردن و تا حدی صیقل دادن این سنگ محک در ذهن من هم کار اوست)

 

و دومی شاید این باشد که برای آموزه های سلبی، ارزش و اعتباری به مراتب بیشتر از آموزه های غیر سلبی(ایجابی) قائل شویم.

یعنی آنهایی که روی "نباید" ها تاکید دارند و نه "باید" ها. آنهایی که جنس شان از جنسِ منفی هاست(نخواستن ها، اشتباهی ها، غلط ها، چیزهایی که جواب نمی دهند و الی آخر).

دلایل زیادی در دفاع از این موضوع وجود دارد که جای بحثشان اینجا نیست و اگر دنبال دلایلش هستید می توانید در آثار نسیم طالب و روانشناسانی که روی خطاهای شناختی و میانبرها کار می کنند(مثل دنیل کانمن) تا رواقیون، دنبالش بگردید.

 

راستش را بخواهید هر چه فکر کردم مورد سومی پیدا نکردم که همسنگ این دوتا باشد و بتواند کنارشان بنشیند. حداقل من هنوز موارد بعدی را نیاموخته ام و نمی دانم.

اِعمال همین دو فیلتر هم کار سخت و پیچیده ایست. مثلاً معیارهای ارزیابیِ "کار کردن و جواب دادنِ هر آموزه ای" را چطور تعیین یا تشخیص دهیم و الخ.

اما چاره ای نیست به نظرم. بهتر است کار کردن با این دو فیلتر را یاد بگیریم.

 

به هر حال(یا به قول یکی از دوستانم انی وی:) )، جواب کلی و ساده سازی شده ی من به این سوال - که بیشتر جوابی برای خودم است- این است که: قرار نیست به حرف هیچ کس گوش کنم یا قرار نیست هر آموزه ای را در زندگی ام به کار بگیرم چون به نظرم هیچ دو موقعیتی در جهان، درست شبیه هم نیستند و همین که درست شبیه هم نیستند یعنی می توانند بسیار متفاوت هم باشند!

حتی اگر به فرض محال، شبیه هم باشند، من زندگی "نزیسته" را نمی خواهم.چون به نظرم از اصیل بودن فاصله می گیرم و به زندگی عاریتی نزدیک می شوم.

پس تا جایی که می توانم متفکرانی را که به نظرم ارزش شنیدن دارند می شنوم و اتفاقاً همه ی تلاشم را می کنم تا جایی که برایم ممکن است بفهمم چه می گویند و چرا اینطور می گویند. بعد،آموزه هایشان را از این دو فیلتر عبور دهم(و شاید برخی فیلترهای خودساخته ی کمتر قابل اتکا). بعد از این هم می روم سراغ تحلیل وضعیت و موقعیت خودم و بررسی می کنم که تطابقی در برخی جنبه ها وجود دارد یا نه. بعدش وقت امتحان کردن است و الی آخر.

امیدوارم پیش خودتان فکر نکرده باشید که چنین ذهن منظم و مکانیکی طوری دارم! محض شفاف سازی فرایند اینطور توضیحش دادم.

 

پی نوشت اول: همه ی چیزهایی که نوشتم حاصل جمع بندیِ یکی دو ساعته ای بود از جواب های مختلفی که برای آن سوال از ذهنم گذشت. بنابراین خودم هم به عنوان یک تمرین ذهنی به آن نگاه می کنم و صرفاً اینجا نوشتمش شاید مقدمه ای برای تمرین ذهنی فرد دیگری هم شد.

پی نوشت دوم: در این مطلب، کلاً در مورد آموزه های زندگی فردی صحبت شد و به جاهای دیگر (مثل کسب و کار و غیره) ربطش ندادیم.

پی نوشت سوم: متن سخنرانی والاس را می توانید در کتاب "این هم مثالی دیگر" با ترجمه معین فرخی بخوانید که به همت نشر اطراف منتشر شده است.

 

تا حدی مرتبط:

تعریف ساده اصیل بودن

چرا خودکشی نمی کنید

 

۴ نظر ۱۸ دی ۰۰ ، ۰۱:۲۴
سامان عزیزی

مدتی است که چیز زیادی در وبلاگ ننوشتم، دلایل زیادی داشته، از مشغله های کاری گرفته تا سایر دغدغه ها و مسائل زندگی. اما اگه بخوام صادقانه بگم اصلی ترین دلیلش این بوده که این روزها و هفته ها حال و حوصله و دل و دماغ نوشتن نداشتم.

توی دوره ای که تلاش کردم تمرین نوشتنم رو رها نکنم، بارها پیش اومده که حرفی برای گفتن نداشته باشم و به زور و زحمت چیزی دست و پا کردم و وبلاگ رو بروز کردم. اما سکوت و ننوشتنِ این دوره ی اخیرم از این جنس نبود. نمی دونم برای شما هم پیش اومده که گاهی انقدر حرف برای گفتن داشته باشین که ندونین از کجاش بگین یا نه؟ و در نهایت ترجیح بدین ساکت بمونین. ننوشتنِ اخیرم از این جنسه ;)

به هر حال بخاطر قولی که به خودم دادم که در ماه حداقل یک مطلب توی وبلاگ بگذارم این مطلب منتشر میشه(شما که غریبه نیستین).

 

از جولین بارنز کتاب های زیادی نخوندم. کتاب "درک یک پایان" و کتاب "عکاسی، بالن سواری، عشق و اندوه" تنها کتابهایی هستن که ازش خوندم. به نظرم قلم شیوا و صمیمی ای داره. داستان ها و روایت هاش ساده هستن اما از متن زندگی میان.

چند ماه پیش کتاب عشق و اندوهش رو به عنوان یک زنگ تفریح بین کتاب های جدی تر امسال خوندم(میدونین که جدی تر به معنای مهمتر نیست!). گفتم چند جمله ای رو که حین خوندنش برام جالب بودن اینجا بگذارم:

 

* ارتفاع، همه چیز را به تناسب ابعادش کوچک می کند و به حقیقت فرو می کاهد. غم و غصه ها، پشیمانی و نفرت، همه غریبه می شوند. چه آسان بی تفاوتی، حقارت و غفلت از بین می روند... و بخشایش جاری می شود.

 

* ویلیام اندرس، خلبانِ سفینه ی ماه نشینِ آپولو، بعد ها اینطور به خاطر می آورد که:

" به گمانم این طلوع زمین بود که همه ما را عمیقاً متاثر کرد. ما داشتیم به سیاره خودمان نگاه می کردیم. جایی که تکامل یافته بودیم. زمین ما در مقایسه با سطح ناهموار، نخراشیده، نتراشیده، درب و داغون و حتی حوصله سر برِ ماه، کاملاً رنگی و قشنگ و لطیف بود. به گمانم چیزی که همه ما را تحت تاثیر قرار داد این بود که ما 380.000 کیلومتر آمده بودیم تا ماه را ببینیم و حالا می دیدیم که این زمین است که واقعاً ارزش تماشا دارد."

 

* در عنفوان زندگی، جهان به شکل سردستی به دو دسته تقسیم می شود: آنها که لذت تن دیگری را چشیده اند و آنها که هنوز نه. بعدش تقسیم می شود به آنها که عشق را شناخته اند و آنها که هنوز نه. و باز بعدش -اقل کم اگر خوش شانس باشیم(یا از جهاتی هم بدشانس)- جهان به دو دسته تقسیم می شود: آنها که بارِ اندوهی را به دوش می کشند و آنها که هنوز نه. این تقسیمات بی چون چرا هستند. همچون نوار حارّه ای زمین که از آن گذر می کنیم.

 

* ما با مرگ -آن چیز پیش پا افتاده ی بی همتا- خوب کنار نمی آئیم. نمی توانیم مثل باقی چیزها مرگ را بخشی از یک قاعده ی کلی ببینیم. به قول ادوارد مورگان فورستر "یک مرگ ممکن است خیلی واضح و مشخص باشد اما هیچ کمکی به درکِ باقی مرگ ها نمی کند"

 

* دوستی، یک یا دو سال بعد، وقتی زنم مرد، برایم نوشت:

"چیزی که هست این است که طبیعت بسیار دقیق است. رنجِ هر چیزی دقیقاً همسنگِ ارزش آن است. این است که به گمانم انسان یک جورهایی به رنج رغبت دارد. اگر مهم نمی بود، اهمیتی هم نمی داشت"

 

* اگر انبوهیدنِ عشق در سالیان ممکن است، چرا اندوه نتواند تلنبار شود؟

 

این کتاب رو عماد مرتضوی ترجمه کرده و به همت نشر گمان روانه بازار کتاب شده است.

 

۲ نظر ۲۶ آذر ۰۰ ، ۱۲:۲۳
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۲:۱۱ ب.ظ

کج دار و مریز

بیائید یک کار بامزه بکنیم. یک کاسه بردارید، آن را از آب پر کنید، بعد سرِ پا بایستید و کاسه ی آب را آرام آرام کج کنید تا به جایی برسید که کاسه آشکارا کج باشد ولی آب نریزد. قرار نیست شعبده بازی کنیم، آموزش صرفه جویی در آب هم نیست. فقط می خواهیم به حالتی برسیم که به آن می گویند «مدارا از سر ناچاری». همان که از قدیم در مَثَل به آن می گفتند «کج دار و مریز».

 

جمله ای که خواندید را از کتاب مزخرفات فارسی نوشته رضا شکراللهی نقل کردم.

به نظرتان کسی که زبان فارسی را اینگونه آموزش می دهد می شود دوست نداشت؟

 

امیدوارم فکر نکنید که من هم از آنهایی هستم که با سبیل چخماقی و صدایی دو رگه می فرمایند: پارسی را پاس بداریم!

نامحبوب ترین کتاب دوران تحصیلم "زبان فارسی" بوده است. اگر نگویم دیوانه ام می کرد حداقل می توانم بگویم که کاملاً گیجم می کرد. این رابطه کج دار و مریزم با دستور زبان و حواشی آن، حتی به دستور زبان انگلیسی هم کشیده است. هیچ جور نمی توانم خودم را قانع کنم که کمی بیشتر دستور زبان بخوانم و یاد بگیرم.

یادش بخیر، معلم زبان فارسی دوران دبیرستانم که معلم ادبیات فارسی مان هم بود، خودش هم حوصله تدریس زبان فارسی را نداشت و قبول شدن در امتحانش را بر عهده خودمان گذاشت! و به جای آن همان ادبیات فارسی را در زنگ مربوطه می خواندیم.

به هر حال. هنوز هم فکر می کنم تنها مسئله مهم زبان، انتقال معناست و هر چیزی که به این مسئله کمک کند شایسته توجه است و غیر از آن نه.

کتاب مزخرفات فارسی را چند سال قبل از دوست عزیزی هدیه گرفتم اما بخاطر همان رابطه کج دار و مریز با زبان و دستوراتش رغبت نمی کردم سراغش بروم. امسال بالاخره خواندمش. با خودم فکر می کردم که اگر کسی می توانست به این زیبایی و شیرینی، زبان و دستوراتش را یادم بدهد احتمالاً رابطه ی دوستانه تری بین مان می بود و چنین معلمی دست مریزاد داشت.

 

پی نوشت: راستی چرا این روزها و خیلی روزها، سرنوشت ما و مسئولان و مملکت شبیه تیتر این مطلب است!

۰ نظر ۱۹ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۴:۱۱
سامان عزیزی
جمعه, ۱۳ فروردين ۱۴۰۰، ۰۷:۲۰ ب.ظ

کتاب هایی که در سال 99 خواندم

خب :) سال 99 چون وقت بسیار بیشتری برای کتاب خواندن داشتم کمتر از معمول کتاب خواندم!

سال کرونایی بود و همه داشتند میگفتند وقت خوبیه که کتاب بخونین، این بود که منم کمتر خوندم(یادم باشه یه کم امتیازِ مربوط به فاکتور N (نوروتیک بودن) مدل پنج عاملیم رو بالاتر ببرم)

 

خارج از این شوخی ها که کمی جدی هم بودند، سال گذشته چندان از میزان کتاب خواندنم راضی نبودم(من بین کتاب خواندن و مطالعه کردن، کمی تفاوت قائل می شوم.در این مطلب و مطالب قبلی ای که در این زمینه صحبت کرده ام صرفاً در مورد کتاب خواندنم حرف زده ام نه مطالعه ام). قصد توجیه کردنش را هم ندارم. توی دو سه بازه زمانی در طول سال، از کیفیت کتابخوانی ام خیلی راضی ام ولی بقیه اش را نه از کیفیت راضی ام نه از کمیت.

 

اول لیست کنم بعد توضیحات بیشتری میدهم:

1-درک یک پایان-جولین بارنز-حسن کامشاد-نشر نو

2-خداحافظ گاری کوپر-رومن گاری-سروش حبیبی-انتشارات نیلوفر

3-برفک(white noise)-دان دلیلو-پیمان خاکسار-نشر چشمه

4-چراغ ها را من خاموش می کنم-زویا پیرزاد-نشر مرکز

 

5-فلسفه تنهایی-لارس اسونسن-خشایار دیهیمی-نشر نو

6-ترس و لرز-سورن کیرکگور- عبدالکریم رشیدیان-نشر نی

7-زندگی سراسر حل مسئله است-کارل پوپر-شهریار خواجیان-نشر مرکز

 

8-معمای فراوانی-تری لین کارل-جعفر خیرخواهان-نشر نی

 

9-انسان در جستجوی خویشتن-رولو می-سید مهدی ثریا-نشر دانژه

10-کتاب Self-therapy نوشته Jay Ealey

11-هنر انسان شدن-کارل راجرز-مهین میلانی-نشر نو

12-تحلیل رفتار متقابل-ون جونز و یان استوارت-بهمن دادگستر-نشر دایره

13-وضعیت آخر-تامس هریس-اسماعیل فصیح-نشر نو

14-ماندن در وضعیت آخر-امی و تامس هریس-اسماعیل فصیح-نشر نو

15-بازی ها-اریک برن-اسماعیل فصیح-نشر ذهن آویز

 

16-کتاب Simply Complexity(A Clear Guide to Comlexity Theory) نوشته Neil F.Johnson

17-ریاضیات زیبا-تام سیگفرید-مهدی صادقی-نشر نی

 

18-مدیران و چالش های تصمیم گیری-ماکس بیزرمن و دون ای مور-علی سرزعیم-نشر کرگدن

19-شیب-ست گادین-محمد خضرزاده-نشر درناقلم

20-گاو بنفش-ست گادین-افسانه درویشی-نشر کتیبه پارسی

 

تصمیم داشتم کتاب های انگلیسیِ بیشتری بخوانم، به چند کتاب انگلیسی دیگر هم سرک کشیدم و برخی را تا نصفه های کتاب خواندم ولی یا انقدر برایم جالب نبودند که ارزش تمام کردن داشته باشند یا بیش از حد تنبلی کردم و ادامه شان ندادم. سرعت انگلیسی خواندنم حدود یک پنجمِ فارسی خواندنم است هنوز. به نظرم این کندی و سختی هم بی تاثیر نبود. اما نمی شود در همین حال بمانم باید این سنگ را هم بردارم تا سرعتم بیشتر شود. یعنی تا چندین کتاب را به کندی نخوانم سرعتم بیشتر نمی شود. راه میانبری نیست متاسفانه :)

 

چند سال اخیر و سال های خیلی دورتر، در حوزه روانکاوی و خود کاوی مطالعه کرده بودم و از مدل های موجود در این حوزه چیزهایی آموخته بودم اما سال گذشته چون تازه با مدل IFS آشنا شدم(به واسطه دوستم هیوا)، در کنار همه مزیت ها و نکات خوب این مدل، احساس کردم بخش ها و حوزه های مهمی هستند که مفید ترین تبیین از آنها را در مدل TA دیده بودم، این بود که در کنار آموزه ها و تمرین های IFS کتاب های مهم TA را هم دوباره خواندم(فکر می کنم یکی از مفیدترین کتاب هایی که در این حوزه خوانده ام کتاب تحلیل رفتار متقابل یان استوارت است). بخشی از مطالعه سال گذشته که گفتم از کیفیت آن راضی ام همین بخش است. احساس میکنم با تمرین ها و تعمیق بیشتر آموزه های این دو مدل، در مجموع کمی بهتر از قبل خودم و ارتباطاتم را می شناسم(نمی دانم شایدم توهم باشد).

نکته حاشیه ای که دلم نمیخواهد ناگفته بماند این است که تازه متوجه شدم که اریک برن چقدر هوش بالایی در حوزه روان داشته است! (البته این ارزیابی را باید کسی انجام دهد که هوشی بالاتر از اریک برن دارد. اما در حد هوش ناقص من و در این مقیاس عرض کردم) کتاب "بازی ها" را برای سومین یا چهارمین بار بود که میخواندم اما به نظرم رسید که بارهای قبلی تا حد زیادی نکات مهمی را درک نکرده بودم. فکر می کنم کسی که میخواهد با TA آشنا شود، برخلاف توصیه ی خیلی ها، باید این کتاب را جزو آخرین کتاب هایی بگذارد که در این حوزه میخواند نه جزو اولین ها.

 

فکر می کنم بهترین حال را هم هنگام خواندن دو کتاب simply complexity و ریاضیات زیبا تجربه کردم. از اینکه احساس میکردم بعضی مباحث پیچیدگی را کمی بهتر متوجه می شوم ذوق میکردم انگار:)

 

کتاب بیزرمن هم یکی از بهترین کتاب هایی بود که تا کنون در این حوزه خوانده ام. موقع خواندنش همش با خودم فکر میکردم که چرا زودتر این کتاب را نخوانده بودم. مواردی را که خودم با زحمت و بدبختی از لابلای کتاب های دیگری بیرون کشیده بودم به زبانی ساده و مفید و کاربردی در کتابش آورده است. به نظرم هر مدیری که این کتاب را نخوانده باشد بخش بزرگی از آموزه های حوزه تصمیم گیری را از دست داده است.

 

به نظرم تنها خاصیت خواندن کتاب های ست گادین(البته این دو کتاب) برای من این بود که لیستم کمی بزرگتر شود! شاید اغراق نکرده باشم اگر بگویم که هر کدام از این دو کتاب را می شد در یک جمله هم گفت. البته اینکه خلاصه یک کتاب یک جمله باشد به خودی خود چیز بد یا کم ارزشی نیست. مشکلم با این دو کتاب این بود که این دو جمله جزو بدیهی ترین و ابتدایی ترین جملاتی هستند که هر کسی که وارد بحث مارکتینگ می شود می شنود. محتوای کتاب ها هم طوری نبود که احساس کنم زوایای پنهان یا نکات عجیب غریبی از این دو جمله را می خوانم. به هر حال این نظر غیر متمدنانه ی غیر قابل اتکای من است;) از اول هم از این بشر چندان خوشم نمی آمد. شاید دچار خطای هاله ای و ترکیبی از چند خطای دیگر شده ام :) .احتمالاً اگر ده یا پانزده سال پیش این کتابها را می خواندم نظرم چیز دیگری بود.

 

قلم زویا پیرزاد را هم خیلی دوست داشتم. کلی به خودم نق زدم که چرا چنین نویسنده ی خوش قلمی را از دست داده ام آنهم بخاطر سوگیریِ احمقانه ای که به نویسندگان داخلی داشته ام.

 

و در پایان، همانطور که محمدرضا شعبانعلی در فایل های صوتی "راهنمای خرید و خواندن کتاب" اشاره کرده بود و من هم قصد داشتم تعدادی از آن نکات را سال 99 تمرین کنم، به نظرم کمی شهامتِ ول کردن و ناتمام رها کردن کتاب هایی که احساس می کنم با حال و روزم سازگار نیستند را پیدا کرده ام. البته بجز این دو کتاب ست گادین :) اینها را تا آخر خواندم گفتم ببینم با این همه هیاهو که در مورد ست گادین بوده چیزی پیدا می کنم که نظرم عوض شود یا نه.(هرچند که کم حجم بودنشان هم بی تاثیر نبود;)

 

پی نوشت: اگر هر کدام از دوستان عزیزم در مورد هر کدام از کتابها یا توضیح کلی محتوای آنها سوالی داشت خوشحال می شوم که توضیح بدهم.

۵ نظر ۱۳ فروردين ۰۰ ، ۱۹:۲۰
سامان عزیزی
جمعه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۹، ۰۱:۳۹ ق.ظ

پادکست دغدغه ایران

"دغدغه ایران" عنوان کانال های مختلفی است که دکتر محمد فاضلی در شبکه های اجتماعی (تلگرام، اینستاگرام) از آن استفاده می کند.

مدتی است که در اپلیکیشن های پادگیر هم کانال هایی با همین عنوان ساخته اند و تولید پادکست را آغاز کرده اند.

دکتر محمد فاضلی را بخاطر جامعیت دیدگاه هایش، پرهیز از نگاه تک بعدی ، بیان ساده و روان، ادبیات نزدیک به ادبیات مردمان امروزی و چندین ویژگی دیگرش دوست دارم. او را به بسیاری دیگر از تحلیل گران و جامعه شناسان ترجیح میدهم.

ایشان در سلسله پادکست های دغدغه ایران، مرور کتاب هایی را آغاز کرده اند که به این سوالات و سوالاتی مشابه همین موارد پرداخته اند:

 

چرا تا کنون نتوانسته ایم توسعه همه جانبه پیدا کنیم؟

موانع توسعه ایران چه عواملی بوده و هستند؟

تفاوت مسیر ما یا مسیر ممالک توسعه یافته در چه چیزهایی است؟

راه های برون رفت از این وضعیت کدام ها هستند؟

 

فکر می کنم برای کسانی که چندان اهل مطالعه کتاب های مهم این حوزه نیستند گوش دادن به این پادکست ها مفید باشد، حداقل تا حد زیادی مطمئنم که غیر مفید نخواهد بود. شاید فکر کنید که "غیر مفید" نبودن صفت چندان شایسته و انگیزاننده ای نباشد اما به نظرم در این حوزه "غیر مفید نبودن" بسیار با اهمیت است(دلایلش را احتمالاً خودتان حدس می زنید). و لطف می کنید اگر به دیگران هم معرفی اش کنید.

تا کنون شش اپیزود از پادکست دغدغه ایران منتشر شده است. اگر وقت نمی کنید همه شش اپیزود را گوش کنید پیشنهاد می کنم اپیزود های سوم و پنجم را گوش کنید(لازم به توضیح نیست که پیشنهاد من هم صرفاً از روی سلیقه و دانش اندکم است).

در اپیزودهای سوم تا پنجم، کتاب معمای فراوانی اثر تری لین کارل(با ترجمه جعفر خیرخواهان-نشر نی) مرور می شود. این کتاب به بحث تلخ و شیرینِ دولت های نفتی می پردازد. حتی اگر قبلاً این کتاب را هم خوانده باشید احتمالاً همچنان روایت دکتر فاضلی برایتان جالب و شنیدنی باشد.

لینک کانال دغدغه ایران در castbox : +

لینک کانال دغدغه ایران در شنوتو : +

 

۱ نظر ۲۴ بهمن ۹۹ ، ۰۱:۳۹
سامان عزیزی

سال 1979 دیوید هارپر(David Harper) زیست شناس دانشگاه کمبریج گله ای از اردک ها(سی و سه اردک) را در باغ گیاه شناسی این دانشگاه جمع کرد و تصمیم گرفت برای مدتی به آنها غذا بدهد.

غذای روزانه برای اردک ها حیاتی است چرا که آنها باید برای پروازِ کم فشار وزنِ کمی داشته باشند و برخلاف جانوران خشکی زی که می توانند در پائیز پرخوری کنند و با ذخیره چربی شان در زمستان زندگی کنند، اردک ها باید هر لحظه آماده پریدن باشند. بنابراین آنها باید سریع غذا پیدا کنند تا سبک زندگی بخور و نمیر شان را حفظ کنند.

از آنجا که دانشمندان همینطوری الکی و محض رضای خدا به کسی غذا نمی دهند، می توان حدس زد که هارپر برنامه هایی داشته است:)

او می خواست بداند که اردک ها باید چقدر زرنگ باشند تا دریافت غذایشان را حداکثر کنند. بنابراین مقداری نان را به تکه های هم اندازه تقسیم کرد و از عده ای از دوستانش خواست تا تکه های نان را به داخل تالاب پرتاب کنند.

طبیعتاً اردک ها از این آزمایش لذت بردند و فوراً به سمت نان ها شنا کردند اما دوستان هارپر شروع به انداختن نان به دو ناحیه جداگانه کردند. در یک نقطه، پخش کنندگان نان هر پنج ثانیه یک تکه نان می انداختند و گروه دوم این کار را آهسته تر انجام می دادند و هر ده ثانیه یک تکه نان پرتاب می کردند.

 

اگر من و شما اردک بودیم چکار می کردیم؟ به سمت نقطه ای که نان ها سریعتر پرتاب می شوند می رفتیم یا به سمت نقطه ی دیگر؟

شاید اول فکر می کردیم که به سمت نقطه ای که نان ها را سریعتر پرتاب می کنند برویم که غذای بیشتری گیرمان بیاید. اما ممکن است بقیه اردک ها هم همین فکر را کرده باشند پس بهتر نیست به سمت نقطه ی دیگر برویم؟

اما احتمالاً ما تنها اردک هایی نیستیم که چنین استدلالی را انجام داده ایم. پس چکار کنیم؟

این سوال سوال ساده ای نیست. حتی اگر خودِ انسانمان هم به جای اردکها باشیم پاسخ چندان ساده نخواهد بود.

برای پیدا کردن پاسخ این سوال باید "تعادل نش" را حساب کنیم.(چالشی شبیه این داستان برای ما)

 


اگر فیلم "ذهن زیبا" را دیده باشید احتمالاً ریاضیدانِ برجسته ی این فیلم را هم به خاطر دارید.

"نظریه بازی ها" به محاسبه ی منفعت بازیگران و حداکثر کردن این منفعت می پردازد. عملکرد استراتژی های مختلف بازیگران را سنجش و ارزیابی می کند و مواردی از این دست.(وقتی که از زاویه این تعریف ساده شده از "پیچیدگی" و "سیستم های پیچیده" که : "هرجا دیدیم تعداد زیادی بازیگر بر سر منابع محدود مشغول رقابت هستند با یک سیستم پیچیده مواجهه هستیم"، نگاه کنیم آنوقت احتمالاً می توان گفت که "نظریه بازی ها" ابزار ریاضیِ مواجهه با "پیچیدگی" است)

 

"سیستم های زیستی، شیمیایی و فیزیکی، حتی سیستم های اجتماعی، همگی در جست و جوی پایداری هستند.بنابراین تشخیص اینکه پایداری چگونه به دست می آید نقشی کلیدی در پیش بینی آینده دارد. اگر وضعیتی ناپایدار باشد، می توانید مسیر وقوع آینده را پیش بینی کنید. با محاسبه ی ضرورت هایی که برای رسیدن به پایداری به آن نیاز دارید. درک پایداری راهی است برای شناختن جایی که چیزها به سوی آن می روند"

نش دقیقاً به دنبالِ این نقطه پایداری بود. و در نهایت هم موفق شد که با زبان ریاضی این نقطه را پیدا کند(همان تعادل نش). البته دقیق ترش این است که او اثبات کرد که : هر بازی با هر تعداد بازیکن، حداقل یک نقطه تعادل دارد.

در واقع، تعادل وقتی اتفاق می افتد که هر کس با در نظر گرفتن عملکرد دیگران، بهترین کاری را که می تواند(و منفعتش را حداکثر می کند) انجام دهد.(چیزی شبیه بهینگی پارتو)

توضیح بیشتر در مورد نظریه بازی ها و تعادل نش، نه در این مطلب می گنجد و نه من چیز زیادی در موردش می دانم. اما برای داستان ما در همین حد کفایت می کند.

 


برگردیم به داستان اردک ها.

در این داستان، با دانستن سرعت پرتاب ها می توان نقطه تعادل را با ریاضیات نش محاسبه کرد. یعنی نقطه ای که هر اردک با در نظر گرفتن عملکرد سایر اردک ها، بهترین کاری را که برای به دست آوردن بیشترین غذا می تواند انجام دهد.

در شرایطی که در ابتدای مطلب توضیح داده شد، اردک ها حداکثر غذای ممکن را به دست می آورند اگر یک سوم آنها جلوی پرتاب کنندگان آهسته و دو سوم بقیه جلوی پرتاب کنندگان سریع جمع شوند.(دقیقاً مطابق نقطه ی تعادلی نش)

فکر می کنید چقدر طول کشید تا اردک ها به آرایش تعادلی نش برسند؟ یک دقیقه!

اما هارپر که نان های زیادی به اردک ها داده بود، فقط به نتیجه این آزمایش قانع نشد.

او بازی را پیچیده تر کرد. اندازه های تکه های نان را تغییر داد و سرعتِ پرتاب تکه نان ها را هم متفاوت در نظر گرفت.

حالا اردک ها، هم باید سرعت های پرتاب متفاوت را محاسبه می کردند و هم اندازه های مختلف تکه نان ها را.

محاسبه ی تعادل نش در این حالت برای خودِ هارپر هم کار پیچیده ای بود چه برسد به اردک ها! اما با وجود اینکه اندکی طول کشید تا گروه های اردک ها به اندازه هایی تقسیم شوند که برای تعادل نش لازم بود ولی نهایتاً همین اتفاق رقم خورد.

 

با وجود اینکه نظریه بازی ها و تعادل نش و محاسبات پیچیده اش طراحی شده بود تا توضیح دهد که چگونه انسان های عاقل منفتشان را حداکثر می کنند اما اکنون همین نظریه ثابت می کند که نیازی نیست عاقل باشید یا حتی انسان باشید تا منفعتتان را در یک بازی حداکثر کنید. به نظر می رسید که نظریه بازی ها و تعادل نش چیز هایی در مورد چگونگی کار جهان ارایه می دهد(حداقل در سیستم های پیچیده ی طبیعت(بجز انسان!) که اینطور به نظر می رسد)

البته بهتر است زیاد هیجان زده نشویم چون بحث های زیادی در میان دانشمندان این حوزه مطرح است و هر نظریه ای که ارایه می شود باگ هایی دارد و نقد های مختلفی به آن وارد می شود. اما به نظرم کمی هیجان زدگی حق مسلّمِ ماست;)

 

شاید با دانستن این موضوعات، فهمیدنِ اتفاقاتِ شگفت انگیزی که در بزرگترین مزرعه کوچک یا در داستان معروفِ گرگ هایی که به منطقه یلواستون وارد شدند کمی(البته فقط کمی) شفاف تر شود. وقتی که با اضافه شدن تعدادی بازیگر جدید به سیستم پیچیده ای که در نقطه ای تعادلی بود، سیستم به نقطه ی تعادلی دیگری حرکت می کند که نفع همه بازیگران(با احتساب بازیگران جدید) حداکثر شود.

 

پی نوشت یک: این مطلب را بیشتر برای خودم نوشتم پس اگر گنگی و آشفتگی و نارسایی دارد بر من ببخشیدش.

پی نوشت دو: در تدوین این مطلب از دو کتاب "ریاضیات زیبا"(A Beautiful Math) نوشته تام زیگفرید(با ترجمه خوبِ مهدی صادقی-نشر نی) و "به سادگیِ پیچیدگی"(Simply Complexity) نوشته نیل جانسون استفاده کرده ام. دو کتابی که با وجود دوبار کاور تو کاور خواندشان، هنوز هم دلم نمی آید از خودم دورشان کنم.

پی نوشت سه: ای کاش شرایطی پیش بیاید که محمدرضا شعبانعلی وقت و فرصت و انرژی لازم را داشته باشد و جزو اولویت هایش باشد که ادامه کتاب "مقدمه ای بر سیستم های پیچیده" را تکمیل کند. الهی آمین.

 

۰ نظر ۱۱ آبان ۹۹ ، ۲۱:۲۸
سامان عزیزی

در مورد کتاب سکوت، قبلاً در متمم (در ستایش سکوت و + و +) و این مطلب محمدرضا شعبانعلی(+) صحبت شده و بعید میدانم توضیحات بیشتری برای معرفی این کتاب نیاز باشد. بنابراین از تکرار اونها صرف نظر می کنم.

مطالعه این کتاب از پاسخ به یکی از دغدغه هایم شروع شد و ترجمه آن هم از پاسخ به یکی از دغدغه های همسرم(که میخواست این کتاب را بخواند). بنابراین این کتاب را ترجمه نکردم که کتابی ترجمه کرده باشم!

بعد از خواندن ترجمه های نسبتا زیاد طی سالهای گذشته، فکر می کنم یک مترجم خوب برای یک خروجی خوب، حداقل باید دوتا شایستگی داشته باشد("حداقل" یعنی فقط همین دوتا نیستند ولی از نظر من-نظر شخصیِ غیر کارشناسیِ غیر قابلِ اتکا- این دوتا مهمترینند)

اول: دانش و تجربه کافی در حوزه محتوای کتاب مورد نظر و یا شور و شوقِ آموختن و دغدغه زیاد در موضوع مورد نظر

دوم: دانش و مهارت بالا در هر دو زبان(زبان مبدا و مقصد)

 

تا کنون، تقریباً هر ترجمه ای را که خوانده ام و مترجم آن این دو شایستگی را داشته است خیلی بیشتر دوست داشته ام و به نظرم به راختی می شود درستی این ادعا را در بازار کتاب و میان کتاب خوانان هم سنجید(من که اینطور فکر می کنم)

اگر از این منظر بخواهیم به ترجمه کتاب سکوت نگاه کنیم، فکر می کنم من شایستگی اول را تا حدی داشته ام و شایستگی دوم را نه.

پس اگر بخواهم خلاصه کنم: بهترین ترجمه هایی که خوانده ام این دو شرط را داشته اند و بدترین ترجمه ها هم تقریباً هیچکدام را نداشته اند و الباقی هم طبیعتاً در میانه این طیف قرار می گیرند. ترجمه ی من هم که تکلیفش مشخص است نه جزو بهترین هاست و نه جزو بدترین ها. شاید صفت "قابل قبول" برایش صفت نامناسبی نباشد(البته اعتراف میکنم که خودم ترجمه خودم را دوست داشتم ولی در چسباندن این صفت "اثر مالکیت" را هم لحاظ کرده ام:)

اینها را گفتم که بدانید حد و حدود خودم را تا حدی می دانم ;)

 

اما فارغ از این توضیحات، همانطور که محمد رضا بارها تاکید کرده، اگر بخواهیم محتوای کتابی به خون مان تزریق شود و جزئی از ما بشود، شاید یکی از بهترین راه های انجام این کار ترجمه آن کتاب باشد. در مورد این کتاب، همه ی صد سی سی ای که به خودم تزریق کردم برایم تازه نبود! بعضی از آموزه های کاگه را یا می دانستم یا تجربه کرده بودم که به نظرم در مورد همین ها هم، این تزریق باعث تثبیت هرچه بهترشان در خونم شده است. و بخش های تازه تر که از زبان کسی گفته می شد که تقریباً یقین پیدا می کنی که آنها را زیسته است اثرات به مراتب قوی تر و جالب تری در خون می گذارد.

 

نکته ی دیگری که شاید گفتنش چندان حرفه ای نباشد(البته نه بخاطر خودم، بخاطر یکسری ملاحظات دیگر) ولی دلم نمی خواهد ناگفته بماند این است که به نظرم ترجمه این کتاب، بهترین تمرینِ آموزش و یادگیری زبان انگلیسی ای بوده که تا الان داشته ام.

چندین ماه مشغول ترجمه اش بودم و چالش های مختلفی برایم داشت. لغات و اصطلاحات بیشتری یاد گرفتم. مجبور بودم کاملاً بفهمم که نویسنده چه می خواهد بگوید. گاهی بین چندین تفسیر که از یک مفهوم می شد کرد سرگردان میشدم(که البته این سرگردانی ها باعث شد یکی دو دوست انگلیسی زبانِ ادبیاتِ انگلیسی خوانده پیدا کنم که کمکم کنند) و آموزه ها و یادگیری های مختلف دیگر در حوزه زبان آموزی که خودتان بهتر از من می دانید.

 

تجربه ی دیگری که برایم داشت آشنایی با پروسه چاپ یک کتاب بود. از ویراستاری تا صفحه آرایی و طراحی جلد و مجوز و الی آخر(که تقریباً به اندازه ی مدت زمان ترجمه ی کتاب زمان برد). با توجه به اینکه ناشر کتاب لطف کرد و اجازه داد تا در همه ی این مراحل درگیر کار باشم فکر می کنم برای من تجربه مفیدی بود و به نظرم در حوزه نظر دادن و قضاوتِ کتاب ها و نشر ها و دردسرهایش، کمی آدم تر شده ام! این آموخته ها را هم مدیون منصور سجاد و همکارانش در نشر کلید آموزش هستم.

 

و صحبت آخرم هم در مورد این کتاب این است که فکر می کنم این کتاب، حداقل، ارزش دوبار خواندن را داشته باشد. به نظرم به جز کند خواندنش هم راهی برای مفیدتر کردنش برای خودمان نداریم. کاگه خیلی فشرده و مختصر حرف می زند(گاهی حس می کنی که انگار مجبورش کرده اند که صحبت کند! یا خودمانی تر بگویم: انگار خودش با مقاش از دهن خودش حرف بیرون کشیده). به هر حال فکر می کنم برای کسی که این موضوع را دوست دارد یا دغدغه اش است، بهترین راه یاد گرفتن از این کتاب همین است.(و این توضیحم ربطی به اینکه من آنرا ترجمه کرده ام ندارد.لطفاً این گفته را تبلیغاتی مپندارید. با تشکر:) )

و من الله توفیق.

پی نوشت: این کتاب بجز کتاب فروشی های فیزیکی!، در شهر کتاب آنلاین، جی بوک و وبسایت انتشارات کلید آموزش و چند کتاب فروشی آنلاین دیگر هم عرضه شده است.

 

۹ نظر ۲۶ مهر ۹۹ ، ۱۲:۳۷
سامان عزیزی