زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۹۰ مطلب با موضوع «اجتماعیات» ثبت شده است

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۴۰۲، ۱۰:۰۸ ب.ظ

برای آنها که مانده اند

اگر خواننده این وبلاگ بوده باشید می دانید که چند مرتبه ای در مورد مهاجرت و جوانبش چند خطی نوشته ام(مثل این نمونه).

چند وقتی هست که قصد داشتم کمی در مورد "ماندن" صحبت کنم. اینکه اگر کسی تصمیم گرفت با همه سختی ها و بدی ها و خوبی های ماندن، بماند، چطور می تواند این مسیر را کمی سهل تر و با کیفیت تر طی کند. می خواستم کمی از چیزهایی که خوانده ام و احساس می کنم رعایت کردنشان برای این مسیر کمک کننده است بگویم و کمی هم از تجربه هایی که خودم پشت سر گذاشته ام و شاید جایی برای کسی مفید باشند بگویم و الخ.

به هر حال دنبال فرصت و فراغت و تمرکزی بودم که بتوانم جمع و جورشان کنم و بنویسم تا اینکه چند روز پیش، در اپیزود صد و سومِ پادکست دغدغه ایران، گفتگوی دکتر محمد فاضلی را با مجتبی لشکربلوکی گوش میدادم که موضوع آن دقیقاً همین دغدغه را پوشش میداد.

بدیهی است که اگر من میخواستم محتوایی برای این موضوع تدوین کنم با محتوای این اپیزود متفاوت می بود، چون ما دوتا آدم متفاوت هستیم با دو تجربه متفاوت و احتمالاً مطالعات متفاوت و الی آخر.

اما اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم که بخش قابل توجهی از توصیه هایی که مجتبی لشکربلوکی مطرح کرد با چیزهایی که من هم میخواستم بنویسم مشابه بود یا شاید بهتر باشد بگویم جنس شان مشابه بود. شاید چند مورد که به نظرم برای حوزه فردی مهمتر بودند اضافه میکردم یا در حوزه اجتماعی کمی متفاوت تر نگاه می کردم یا ده ها مورد دیگر.

آقای لشکربلوکی در مجموع ده توصیه برای کسانی که مانده اند مطرح می کند که این ده توصیه را ذیل سه عنوان توضیح می دهد: توصیه هایی برای زندگی اقتصادی، توصیه هایی برای حوزه زندگی فردی و ذهنی و در نهایت در حوزه زندگی اجتماعی(با تاکید بر مسئولیت اجتماعی).

پیش از این نیز بارها به اپیزودهای مختلفی از پادکست دغدغه ایران اشاره کرده ام، و به نظرم این اپیزود هم ارزش گوش دادن دارد و مطمئناً نکات کاربردی و مفیدی در جهت هدفی که بالاتر گفتم برای همه ما تدارک دیده است.

فکر می کنم بحث های مختلف دیگری را هم می شود ذیل همین عنوان مطرح کرد و یا طبقه بندی های متفاوتی ارائه داد یا هر عنوان را جداگانه و عمیق تر بررسی کرد و احتمالاً اگر به آن گوش دهید سرنخ ها و نقاط شروعی برای فکر کردن بیشتر گیرتان بیاید.

و در نهایت اینکه طبیعتاً ممکن است نقد هایی به بعضی توصیه ها و بحث ها مطرح باشد یا اینکه اگر من بودم شاید برخی از آنها را با جزئیات بیشتری بیان می کردم چون مهمتر و مفیدتر از آنند که با اشاره ای گذرا و تیتر وار از کنارشان عبور کنیم، اما ;) از آنجا که همیشه از افراد منتقدِ زبان درازِ منفعلِ بی هوده گو متنفر! بوده ام که فقط حرف مفت می زنند و طوطی وار مزخرفاتِ سطحی و کپیِ شان را تکرار می کنند و آدم را یاد رسانه های اپوزسیون نما می اندازند! که هیچ وقت هیچ خیری برای خودشان و سایرین نداشته اند، زبانم را بیشتر از این دراز نمی کنم و از شما دعوت می کنم که این فایل مفید را گوش کنید و اگر از نظر شما هم مفید بود به دیگران پیشنهاد بدهید.

فکر می کنم این فایل برای کسانی که به صورت متمرکز روی توسعه فردی کار نکرده اند یا مطالعه مستمر نداشته اند یا عضو جایی مانند متمم نیستند که همه جانبه روی این موضوع کار می کند، شنیدنی تر و به دردبخورتر هم خواهد بود.

 

گوش دادن در کست باکس: +

 

۱ نظر ۰۵ بهمن ۰۲ ، ۲۲:۰۸
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۴۰۲، ۱۲:۱۷ ق.ظ

نشخوار افسردگی

سعید مدتی بود که سرحال نبود. نه اینکه قبلاً همیشه سرحال و پر انرژی بوده باشد ولی هیچ وقت به اندازه این چند ماه بی حوصله و بی انگیزه نبود. چیزهای کمی بودند که میتوانستند سعید را کمی خوشحال کنند. نسبت به همه چیز و همه کس احساس بی تفاوتی می کرد. بعضی وقتها از بی تفاوتی هم فراتر می رفت و اتفاقات و افرادِ دور و برش را سیاه و کبود می دید. نسبت به همه چیز بدبین شده بود، آنقدر که از مثبت ترین اتفاقات هم نقاط تیره و تارش را در ذهنش برجسته می کرد.هیچ تصمیم مهمی در زندگی روزمره اش را نمی توانست به درستی اتخاذ کند انگار در بی تصمیمی غوطه ور شده بود.اکثر کارهایش به تعویق می افتاد یا انقدر تعلل می کرد که کار از کار می گذشت.

هرچه تلاش می کرد نمی توانست از این فضایی که ذهنش را تسخیر کرده بود خارج شود. بارها به این فکر کرد که چه اتفاقی افتاد که اینطور گرفتار این وضعیت روحی شد. آره درگیری ها و مشکلات مختلفی را در این چند ماه تجربه کرده بود ولی تفاوت این مشکلات با مشکلاتی که در باقی عمرش تجربه کرده بود آنقدر فاحش نبود که بتواند تنها دلیل وضعیت روحی اش را به آن نسبت دهد.

چند بار سعی کرده بود که مشکلش را با دوستان نزدیکش در میان بگذارد اما نتوانسته بود و دوستان و اطرافیانش هم هر وقت سعی می کردند در این زمینه سر صحبت را باز کنند با واکنش های منفی- گاهی پرخاشگرانه و گاهی با سکوت و گاهی در حد دست به سر کردن- او مواجهه می شدند.

در طول عمرش دوره های دیگری هم بوده اند که تاحدی شبیه وضعیت حاضرش باشند اما انگار این بار طولانی تر و عمیق تر بود.

گذشت و گذشت تا اینکه یکی از دوستان نزدیکش دل را به دریا زد و به سعید گفت که سعید جان فکر می کنم تو بیمار شده ای و احتمالاً دچار افسردگی شدی. بد نیست پیش یک روانپزشک خوب بری.

سعید بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش بالاخره پیش روانپزشک رفت. بعد از شرح حال گیری و باقی قضایا، دکتر تعدادی قرص برایش تجویز کرد. بجز یکی دو هفته اول مصرف قرص ها که حال روحی اش را بدتر کرده بود، باقی اوقات و بعد از آن با مصرف داروها حس میکرد که بهبود یافته است. داروهایش طوری بود که انگار مغزش دنده عوض میکرد و موتورش بهتر کار میکرد!

بعد از گذشت دو سه ماه کم کم متوجه شد که داروها کم اثرتر شده اند و از طرفی احساس میکرد که بدون مصرف داروها حتماً به وضعیت سابقش برخواهد گشت و ترس جدیدی هم به باقی ترس ها اضافه شد.

دوستان روانشناس دیگری هم وارد میدان شدند که توضیح دادند که دارو درمانی چاره کار نیست و می بایست نزد یک روانکاو خبره برود تا عمیقاً روانش را کاوش کند.

جلسات چهل و پنج دقیقه ایِ روانکاوی آغاز شد. دکتر جدیدش با اطمینان میگفت که حال امروزت بدون شک نتیجه ی تجربه یا تجربیات ناخوشایند و آسیب زایِ دوران کودکی و نوجوانی است و با هم شروع کردند به کاوش خاطرات سعید.

جلسات هر هفته برگزار میشد و سعید گاهی احساس میکرد که سبک تر شده و رو به بهبود است. گاهی دلش میخواست ساعتها با دکترش حرف بزند و انواع خاطرات قدیم را مرور کند اما دکتر خیلی وقت شناس بود و سعید هرگز یادش نمی آید که دقیقه چهل و ششم جلسات درمانی را دیده باشد.

جلسات ماه ها ادامه پیدا کرد و سعید کم کم متوجه شد که مشکلش عمیق تر از چیزی است که تصور میکرد. انگار هرچه خاطره بازیِ بیشتری انجام میشد خاطراتِ بیشتری یادش می آمد. حتی گاهی چندان مطمئن نبود که خاطره واقعی است یا نه، اما خاطرات همینطور به او الهام میشدند(یادمان نرود که تحقیقات مختلفی هستند که نشان داده اند این امکان وجود دارد که با پرسیدن سوالاتی درباره گذشته، خاطرات نامعتبری در ذهن ایجاد شود. از این رو به احتمال زیاد بعضی از خاطرات بازیابی شده هرگز روی نداده است(یاد کانمن و بحث "خودِ به یاد آورنده" اش بخیر)) و همراه دکتر به بررسی و واکاوی تجربیاتش مشغول بودند.

سعید با جدیّت تمام جلسات را دنبال می کند و همچون باستان شناسی خبره، مشغول حفاری در گذشته خودش شده ...

 

***

از تعریف "افسردگی" میگذرم چون هنوز هم بین علما(منظورم علمای معتبر این رشته است) اختلافات جدی برای تعریف و نگاه به مقوله ی افسردگی وجود دارد.

به خاطر علاقه ای که به رشته ی روانشناسی داشتم حداقل بیست و پنج سالی می شود که هیچ سالی را به پایان نبرده ام بدون اینکه مطالعه ای در حوزه روانشناسی داشته باشم. بنابراین می توانم با تقریب نسبتاً خوبی بگویم که با نظرات و آرا و رویکردهای اصلی و معتبر رشته روانشناسی در مورد مقوله ی درمان(از جمله افسردگی) آشنایی نسبی دارم. رویکردهای حاشیه ای دیگر را هم کم و بیش می شناسم.

به عنوان نگاه و نظر شخصی، هیچ وقت نتوانستم با نگاه روانشناسان دو سر طیف به افسردگی، به طور کامل کنار بیایم. یک سر طیف، کسانی هستند که چندان به افسردگی به عنوان یک بیماری نگاه نمی کنند که شاید یکی از معتدل ترین هایشان گلاسر باشد که از اصطلاح "افسردگی کردن" استفاده می کرد و سر دیگر طیف کسانی هستند که نگاهشان به افسردگی چنان است که انگار وخیم ترین و عجیب ترین بیماری تاریخ بشر است.

به هر حال گذشته از اینکه پروفایل روانی ما چه باشد و اینکه با توجه به نقش ژنتیک و محیط در این پروفایل که پتانسیل رفتارها و حالات ذهنی و روحی مختلفی را در ما به وجود می آورد، فکر می کنم اکثر ما انسان ها در طول زندگی مان دوره های مختلفی را تجربه می کنیم که احتمالاً می شود نام افسردگی به آن داد.(طبیعتاً موارد استثنا و تروماهای خاص را در این توضیح نادیده گرفته ام و منظورم اینطور موارد نیست)

 

این توضیحات کلی و مختصر و آن داستان را تعریف کردم که به اینجا برسم که معمولاً وقتی دچار افسردگی می شویم بعید است به رویکرد روانکاوی به عنوان یکی از راه های درمان و بهبود فکر نکنیم.

در دو سه دهه ی اخیر خوشبختانه نقدها و ایرادات مختلفی به این رویکرد وارد شده و پژوهش های مختلفی هستند که بسیاری از پیش فرض ها و پایه های این مدل را زیر سوال برده اند اما متاسفانه در ایران ما(و شاید در بسیاری کشورهای دیگر) هنوز هم طرفداران این رویکرد با قدرت کامل حضور دارند و به شدت در جامعه هم نفوذ دارند.

منظورم از این جمله این نیست که تمام پیش فرض ها و اصول این رویکرد غلط هستند یا زیر سوال رفته اند اما فعالان این حوزه از معدود پیش فرض ها و اصولی که درستی شان اثبات شده یا اصولی که هنوز نادرستی شان اثبات نشده شروع می کنند و اینها را به عنوان سبزی سالم نشانمان می دهند و به بهانه همین چند سبزی سالم یک گونی سبزی فاسد و مانده و عفونت گرفته را به خوردمان می دهند!

فکر می کنم هر وقت که بخواهیم سراغ روانکاوی برویم (چه با کمک دکتر و چه با کمک کتابها و دستورالعمل های این رویکرد) بهتر است حتماً نقدها و تحقیقات پشت این نقدها را هم مرور کنیم. شاید کوچکترین اثر این مرور این باشد که همچون مریدان مشایخ و دراویش! در دریای بی پایان و دورهای باطل و تسلسل وار باستان شناسانه گرفتار نشویم و این نقدها مثل پنجره ی کوچکی باشند که جلوی چشم بستنمان و اسیر تاریکی شدنمان را بگیرد.

یا به بیان بهتر: گرفتار "نشخوار افسردگی" نشویم.

 

چند ماه پیش توضیحاتی را از زبان فیلیپ زیمباردو می خواندم که در مورد تحقیقاتی که فردریک ملگس(Fredrick Melges) روانپزشک دانشگاه استنفورد، در این حوزه انجام داده بود بیان می کرد.ملگس معتقد بود که افراد افسرده دچار "دور باطل" یا "مارپیچ معیوب" می شوند.فکر تجربه گذشته آنها را آزار می دهد.به یاد آوردن خاطرات بد گذشته باعث ناراحتی بیشتر آنها می شود و نمی گذارد آنها به اهدافشان برسند.

بعدها روانشناس دیگری به نام سوزان هوکسما(Susan Hoeksema) کارهای ملگس را در مطالعه ای با موضوع "تاثیر دلمشغولی به گذشته در تقویت افسردگی" ادامه داد. او بیان می کند که افراد افسرده احساس می کنند که به خاطر آوردن و مرور گذشته و علت یابی رنج هایشان، سبب می شود که بتوانند مشکلات خود را حل کنند.

تحقیق هوکسما به روشنی نشان می دهد که این نوع تفکر(یعنی نشخوار افسردگی) به سرعت به یک مارپیچ سراشیبی معیوب وارد می شود و سبب می شود که طول افسردگی و شدت آن بیشتر شود.

"هوکسما و همکارانش معتقدند که تمرکز وسواسی بر گذشته، باعث می شود که آدمها کمتر بتوانند به آینده فکر کنند. در نتیجه این افراد در مقایسه با دیگران کمتر می توانند برای آینده برنامه ریزی کنند و یا برنامه هایشان را اجرا کنند. کلید رهایی از افسردگی حل مسائل گذشته نیست، بلکه پذیرش آن و برنامه ریزی برای آینده است.بگذارید که گذشته استراحت کند و بر روی آن چشم اندازی برای آینده بهتر درست کنید."

 

"در آمریکا و برخی کشورهای اروپایی از این نوع رویکرد و درمان به عنوان یک درمان استاندارد برای افرادی که دچار بلایای طبیعی، جنگ یا سایر بلایا شده اند و یا افرادی که اختلال روانی مزمن و طولانی مدت دارند استفاده می شود. حتی این درمان به عنوان یک درمان اجباری برای کادر درمان یا کسانی که دچار تروما شده اند استفاده می شود. این تخلیه عاطفی هیجانی قرار است به کادر درمان یا نجات یافتگان کمک کند تا بتوانند تجربیات دردناک خود را بیان کنند. البته گزارشات زیادی هم در مورد نتایج مثبت این درمان دیده شده است ولی بعد از بیست سال تحقیق، مزایای گفتگوی مبتنی بر عواطف رد شده است. آزمایش های کنترل شده نشان می دهد که گفتگو قادر نیست اختلالات روانی ای مثل استرس پس از سانحه را درمان کند. در بعضی از موارد معلوم شد که این روش باعث می شود عواطف دردناکی در حافظه انباشته شود و تا مدتها به یاد آورده شود.

معلوم شده که "رفتاردرمانی شناختی" که برای افراد دچار علایم تروما-ماه ها بعد از حادثه- انجام می شود از سایر راه ها بهتر است."

 

پی نوشت یک: فکر می کنم این الگوی رفتاری(یعنی رویکرد روانکاوانه به اتفاقات گذشته) فقط در مواردی که طبق تعریف علما، افسردگی است کار دستمان نمی دهد و ممکن است در موارد ساده تر هم مشکل ساز شود. مثل اتفاقاتی که در زندگی شغلی مان می افتد(از تغییر شغل بگیرید تا شکست در کسب و کار و غیره) یا اتفاقاتی که در روابط مان روی میدهند.

پی نوشت دو: به نظرم ارزشش را دارد که در سطح کلان جامعه هم، به تاثیرات "نشخوار افسردگی" فکر کنیم. یعنی نشخوار افسردگی جمعی. شاید بتوان در سطح کلان جامعه، این اصطلاح را در مقابل "نبود حافظه ی تاریخی" هم قرار داد. در واقع شاید بشود گفت که "نشخوار افسردگی جمعی" و "نبود حافظه تاریخی" دو سر یک طیفند. شما جامعه ای را می شناسید که همزمان به هر دو مبتلا باشد؟!

پی نوشتی که بعداً اضافه شد: یک مطلب دیگر در تکمیل این مطلب نوشتم که اگر مایل بودید آنرا هم بخوانید (این مطلب)

۱ نظر ۱۶ آبان ۰۲ ، ۰۰:۱۷
سامان عزیزی
جمعه, ۲۰ مرداد ۱۴۰۲، ۰۶:۵۳ ب.ظ

من اگر مهاجرت می کردم...

همانطور که احتمالاً می دانید و آمارها و نظرسنجی ها هم تائید می کند درصد بالایی از جمعیت کشور(بخصوص جمعیت جوانتر) یا در حال مهاجرتند یا در آرزوی مهاجرت.

می خواهم از این موضوع مهم و بدیهی بگذرم که خاک بر سر مسئولین و تصمیم گیرانی که وضع کشور را به این نقطه رسانده اند و الی آخر.

اما در این مطلب میخواهم از چیزی که بین کسانی که در حال مهاجرتند یا مهاجرت کرده اند می بینم صحبت کنم(آن هم اشاره وار). این که در صحبت ها و گفتگوهایشان، چیزهایی به زبان می آورند که اگر بخواهیم ریشه یابی کنیم و به مدل ذهنیِ پشت این صحبت ها برسیم یک مدل ذهنیِ حال به هم زن خواهیم دید! که برای من بسیار تعجب برانگیز است.

همین ابتدا بگویم که خوشبختانه چنین موضع گیری هایی چندان فراگیر نشده(حداقل در جامعه آماری من) و طیف کوچکی از کسانی که تصمیم به مهاجرت دارند را شامل می شود.

 

بگذریم. به هر حال من اگر مهاجرت می کردم سعی می کردم هیچ وقت این جملات بر ذهن و زبانم جاری نشوند :

-این مملکت دیگه جای زندگی نیست.شماها که موندین چطور تحمل می کنین؟

یکی نیست بهش بگه آخه بنده ی خدا! ما هم شرایط رو می دونیم و داریم باهاش دست و پنجه نرم می کنیم. منتظر ننشسته بودیم که تو بهت الهام غیبی بشه و شرایط مملکت رو برامون کشف و سپس تفسیر کنی.

از این گذشته، چندین میلیون نفر دارن زندگی شونو با وجود همه سختی هاش توی این مملکت ادامه میدن، فکر نمیکنی این حرفت توهین به همه ی اوناست؟

البته این حرف خیلی حال به هم زن تر میشه وقتی که اون رو از دهن کسانی می شنوم که در زمان زندگی زالو وارشون در این آب و خاک انواع رانت و رشوه و کثافت خروار خروار به حلقوم سیری ناپذیرشون سرازیر می شد و حالا که دلشون از شرایط لرزیده  میخوان فلنگ رو ببندن، آدمو یاد کسانی میندازن که میگن "دیگی که برای من نجوشه ...". بدون اغراق میگم وقتی این دسته دوم رو میبینم که چنین چیزی بر زبانشون جاری میشه به زور جلوی استفراغ کردنمو میگیرم.

توضیح: اون جمله رو میشه طوری دیگه ای هم گفت که نشه بهش خرده گرفت(مثلاً: شرایط برای من خیلی سخت شده و از تحملم خارجه.فکر نمی کنم دیگه بتونم اینجا ادامه بدم)

 

-بابا هرکی سرش به تنش می ارزه داره میره. اینجا که قدر آدمو نمی دونن.

البته بعضی ها هم انقدر وقیح هستن که رسماً خودشونو "مغز" و "نخبه" و "الیت" خطاب می کنن و خجالتی هم در چهره شون دیده نمیشه!

اول باید اینو بهشون یادآوری کرد که کسی که مجبور باشه خودشو مغز و نخبه و الیت صدا کنه که قطعاً جزو مغزها و نخبه ها نیست!

دوم اینکه اینو باید دیگران در موردت بگن نه اینکه خودت هرجا میشینی جارش بزنی.

از نظر من همه آدمها حیفن که برن از کشورشون ولی اگه تونستی ده نفر رو پیدا کنی که بعد از رفتنت معتقد باشن که این آدم حیف بود که رفت اونوقت میشه یه ذره(فقط یه ذره!) برات تره خرد کرد.

اگه دنبال "قدر" بودی، باید بگم که قدر با مفید بودن برای مردم و جامعه به دست میاد(محصول جانبیه). متاسفانه مملکت ما مملکت شایسته سالاری نیست و اینو همه میدونیم اما اگه شایسته سالار هم بود می بایست سخت کار میکردی و مفید می بودی. پس در اون شرایط هم کسی نمی اومد کشفت کنه نخبه جان!

طبیعتاً به همین دلیلِ شایسته سالار نبودن مملکت درصد بسیار کمی هستن که علیرغم میل شون مجبور به مهاجرت میشن(که بالاتر گفتم خاک بر سر باعث و بانیش) ولی دیگه روا نیست که منی که هیچ رقمه جزو اون دسته نبودم و نیستم حالا که دارم میرم خودمو بچپونم توی دسته ی اونها!(این کارم اجحاف در حق اون درصد کوچیکه)

چند وقت پیش یکی از دوستان! که در آستانه مهاجرت بود بهم میگفت واقعاً دلم نمیخواد برم ولی اینجا قدر آدمو نمیدونن و همون بهتر برم جایی که قدرمو بدونن!

واقعاً میگم! من حتی یابومم دست این آدم نمیدادم که ببره آب بده! اینو با شناخت کامل میگم. هیچی دیگه. چاره ای جز نگاه مات و مبهوت برام نگذاشته بود که تحویلش بدم.منم که هیچ  وقت دلم نمیاد توی ذوق کسی بزنم.خلاصه یکی دو ساله حرفهای آدمهای مختلف تلنبار شده و اینجا داره میریزه بیرون ;)

نکته تسلی بخش اینه که خیلی از این تیپ آدمها، وقتی میرن بعد از یه مدت یه اصلاح کامل در مدل ذهنیشون اتفاق میفته! دیگه از حالت طلبکار بودن از زمین و زمان خارج میشن(یا خارجشون میکنن!) و وقتی دوباره به حرف میان میگن اینجا باید درست و حسابی کار کنی تا یه چیزی بشی. از "قدر" و این چیزا! هم که دیگه صحبتی به میان نمیارن.

فکر می کنم کسی که سرش به تنش میارزه و حیاتش برای خودش و دیگران مفیده، چه اینجا باشه و چه هر جای دیگه ای توی این دنیا، بازم مفیده. و بقیه طیف ها هم همینطور! دیگه نیازی به اثبات و توی چشم دیگران فرو کردنش نداره.

 

آیا این حرفها و برون ریزی هام به معنی اینه که با مهاجرت مخالفم یا اونو بد میدونم؟ نه.

من معتقدم جامعه(و سیستم) در مقابل فرد یک وظایف حداقلی داره(فراهم کردن یک سری زیرساختها و فرصت های برابر و غیره) و فرد هم در مقابل جامعه یکسری وظایف حداقلی(حتی توقعم اینقدر پائینه در این زمینه که همیشه میگم سلول سرطانی نباشم کافیه).

وقتی این چرخه به هم میخوره خیلی اتفاقات میفته. پس به هیچ عنوان نمیتونم حکمی برای کسی در ذهنم صادر کنم.

درسته که هر کدوم از ما مثل یه نهال کوچکیم که از منابع جامعه تغذیه می کنیم تا به ثمر بشینیم و بی انصافی نیست اگه بگیم که قسمتی از میوه هامونم باید به جامعه مون پس بدیم(فراموش نکنیم که این مملکت مال ما مردمه.مثل عده ای کم عقل نباشیم که فکر میکنن مملکت مال دولته)، ولی وقتی چرخه به هم میخوره دیگه نمیشه با این صراحت صحبت کرد و الی آخر.

من با مهاجرت مخالف نیستم و به نظرم هر کسی حق داره هر جور که دوست داره و هر جا که دلش میخواد یا فکر میکنه براش بهتره زندگی کنه. حرفهایی که زدم از جنس دیگه ای بود.البته خیلی های دیگه شم نگفتم(فقط به دو جمله پرتکرار اشاره کردم) چون گفتنش توی این شرایط سخت کمی بی انصافیه.

 

کلاً تصمیم به مهاجرت تصمیم سختیه و اغلب اوقات وقتی کسی به اون مرحله میرسه یعنی تحمل شرایط سخت شده براش و ممکنه کلی سختی و مشقت دیگه هم منتظرش باشه.من هم این موضوع رو کاملاً درک می کنم و میفهممش.اما به نظرم کار درستی نیست که وقتی که من میخوام مهاجرت کنم با صحبت هام شرایط رو برای دیگرانی که چنین تصمیمی ندارن سخت تر کنم. یا بدتر از اون، بیام و بار ارزشی مثبت به مهاجرتم بدم در سطح کلان( اینکه من به مهاجرت کردنم ارزشگذاری مثبتی در سطح فردی بدم با اینکه بیام این تصمیم رو در سطح جمعی و کلان بهش ارزش مثبت بدم با هم خیلی متفاوتند). شاید بهتر باشه کمی بیشتر فکر کنم و پیامد های ارزشگذاری مثبت در سطح جمعی رو بهتر بسنجم. ممکنه اگه اون پیامدها رو بدونم هیچ وقت حرفها و صحبتهای خاصی بر ذهن و زبانم جاری نشن.

 

به هر حال بگذریم. آرزو میکنم همه ی اونهایی که تصمیم گرفتن برن و همه اونهایی که تصمیم گرفتن بمونن، از زندگی شون راضی باشن و روزهای خوبی منتظرشون باشه. و بتونن همدیگه رو درک کنن.

 

۲ نظر ۲۰ مرداد ۰۲ ، ۱۸:۵۳
سامان عزیزی
شنبه, ۲۴ تیر ۱۴۰۲، ۰۶:۵۰ ب.ظ

راه حل های پیچیده!

چند ماه پیش داشتم یکی از کتاب های فیلیپ زیمباردو را می خواندم که در صفحات آخر آن داستانی از پدربزرگش نقل کرده بود.

داستانش در عین سادگی نکات مهمی را در خود داشت. گفتم اینجا بنویسمش که یادم بماند(و وبلاگ هم بروز شود;) )

 

"یک روز در اتاق انتظار یک ساختمان پزشکان کوچک در سیسیل ایتالیا سه مریض درباره شایستگی و مهارت پزشکان خود با هم گفتگو می کردند.

آقای نی نی میگفت: هیچ جراحی را از نظر مهارت نظیر جراح من پیدا نمیکنید. او می تواند بدون آنکه احساس درد کنم، خارها و تیغ هایی را که هنگام چوپانی در پایم فرو رفته درآورد.

بیمار دوم گفت: این در مقایل کار دکتر باکی گالوپی که عالیترین روغن نرم کننده را اختراع کرده هیچ است. این روغن، زخم های ناشی از کشیدن طناب قایق ماهیگیری را که روی دستم پیدا شده به راحتی تسکین می دهد.

مرد سوم گفت: چاره ی ساده برای بیماری های ساده! من هر وقت دچار اضطراب می شوم که چگونه خانواده ام را سیر کنم، دکتر اودراب میز به من آموخته که خودم را هیپنوتیزم کنم و اضطرابم را با مجسم کردن این صحنه که برای همه بچه هایم کیک سیب کافی در آسمان وجود دارد، برطرف سازم.

خلاصه این سه نامطمئن از اینکه کدام یک از دکترها حاذق تر است باهم بحث می کردند. چون به نتیجه نرسیدند به نگهبانی که به صحبت هایشان گوش میداد مراجعه کردند. گفتند: پیرمرد، شما داستانهای ما را شنیدید، به نظر شما کدامیک از این دکترها از همه حاذق تر است؟

پیرمرد گفت: هر سه آنها بدون شک متخصصین فوق العاده ای هستند با مهارت و قدرت تجسم بسیار در معالجه. با توجه به اینکه من مرد ساده و بی سوادی هستم نمی توانم به شما کمک کنم تصمیم بگیرید کدام درمان و کدام دکتر از همه بهتر است. آنچه می توانم تقدیم کنم، یک جفت کفش به شما آقای نی نی، و یک جفت دستکش به شما آقای ماهیگیر و به دوست گرسنه ام یک ظرف ماکارونی برای امروز و پیشنهاد شغل کمک نگهبان برای فردای اوست."

 

می دانم که بسیاری از مسائل و مشکلات ما از جنس مشکلات این داستان نیستند. برخی مسائل آنقدر پیچیده و چند وجهی هستند که راه حل هایی از این جنس برای آنها مصداق حماقت محض است(مثل تشکیل قرارگاه مبارزه با قیمت مرغ و الخ). اما برخی از مسائل هم در زندگی شخصی و کاری داریم که مشابه همین داستانند و بعید می دانم کسی باشد که چنین راه حل هایی(از جنس راه حل پزشکان) را تجربه نکرده باشد.

این داستان پیام های اخلاقیِ دیگری هم دارد که تفسیرشان را به عهده مخاطب می گذارم!

 

۱ نظر ۲۴ تیر ۰۲ ، ۱۸:۵۰
سامان عزیزی
جمعه, ۱۲ خرداد ۱۴۰۲، ۰۳:۳۷ ب.ظ

تردید

یک متر و بیست در یک متر و نیم. این ابعادِ انبار اجاره ایه که وقتی کارمون رو شروع کردیم اجناس مون رو اونجا میگذاشتیم.

انبارِ واحد مسکونی ای بود که یکی از شریک هامون اجاره کرده بود توی غربی ترین نقطه تهران. جایی که حتی زیر پونزِ نقشه هم نبود. جایی که اتوبان همت تبدیل به جاده خاکی میشد.

اولین سفارش هامون رو که گرفتیم(از سوپرمارکت ها) مجبور بودیم همه ی بارها رو قبل از رسیدن تنها اتوبوس شرکت واحد، برسونیم ایستگاه و با اتوبوس ببریم. یه نقطه مرکزی بین سوپرمارکت هایی که ازشون سفارش گرفته بودیم انتخاب می کردیم و بارها رو اونجا پیاده میکردیم. یکی مون نگهبانی بارها رو میداد و بقیه مون هم دونه دونه سفارش ها رو میبردیم به فروشگاه ها. بدبختیش اونجایی بود که بعضی از فروشگاه ها میزدن زیر قرارشون و میگفتن ما سفارش ندادیم! مجبور بودیم بارها رو توی مسیر معکوس تا انبارِ یک و هشت دهمِ متریمون برگردونیم.

بین کسب و کارها مد شده که هرجور شده شروع کارشونو ربط بدن به زیرپله ای چیزی! کسب و کارهای دیجیتال هم که خوراک شون گاراژه! و اگه خودشونو به یه گاراژی ربط ندن انگار توی مسیر موفقیتشون یه چیزی کمه.

ما دو سال و نیم طول کشید تا به مرحله ی زیرپله برسیم. قبل از این مرحله با هر بدبختی ای بود پول یک وانت پیکان قدیمی رو جور کردیم و تمام کسب و کارمون پشت این وانت بود. بگذریم از اینکه چون بی تجربه بودیم یه وانت تصادفی بهمون انداختن که وقتی سوارش میشدی از زیر آتیش میداد بالا. یه چیزی شبیه کوره آجرپزی. وقتی فهمیدیم طرف کلاه سرمون گذاشته آدرسشو پیدا کردیم رفتیم در خونه اش. میگفت من دیگه فروختم بهتون و پولشم خرج کردم الانم هر کاری میتونین بکنین. ما هم دیدیم هیچ کاری نمیتونیم بکنیم و با همون وانته به کارمون ادامه دادیم ;)

به هر حال بگذریم. داستان مفصل ترِش رو میگذارم به وقتش براتون تعریف میکنم.

اما طیِ هفده سالی که از اون زمان میگذره سختی و بدبختی و مشقت تا دلتون بخواد داشتیم توی مسیر کارمون. امروز با معیارهای روتینِ سنجشِ کسب و کارها، احتمالاً تا حدی موفق به حساب بیائیم. حداقل هنوز سرپائیم!

طی این سالها ده ها موقعیت شغلی مستقیم و صدها موقعیت شغلی غیرمستقیم به واسطه کارمون ایجاد کردیم.

احتمالاً خودتون بتونین چرخه ها و گردش کارها و مسائل و مشکلات مختلفی که وجود داشتن و دارن رو تصور کنین.

فشارهای مختلفی که از همه طرف وارد میشد رو فاکتور میگیرم!(از فشارهای مالی تا فشارهای اجتماعی از سمت خانواده و نزدیکان تا دوست و آشنا. از فشارهایی که به واسطه اقتصاد بیمارمون بهمون تحمیل میشد تا فشارهایی که از سمت بازیگران بازارمون بهمون وارد میشد از نوع ناجوانمردانه اش)

خلاصه اگه بخوام همه چیز رو لیست کنم مثنوی هفتاد من میشه(فکر میکنم همه ی کسانی که تجربه ساختن یک کسب و کار رو از صفر دارن بتونن این حرفم رو تائید کنن).

خب فعلاً اینها رو گوشه ذهنتون نگه دارین.

*

یکی از آشناهام که سالهاست میشناسمش و دورادور و گاهی هم از نزدیک در جریان کارهاش بودم چند ماه پیش برای کاری باهام تماس گرفت و همدیگه رو دیدیم.

حالا کارشون چیه؟ خیلی خودمونی و سرراست بخوام بگم: دلالی.

قبلترها به شغل شریفِ "کار چاق کنی" مشغول بود ولی چند سالی هست که کارش رو به دلالی ارتقا داده.(هم "کار چاق کنی" و هم "دلالی" رو به معنای عرفی اش در نظر دارم و بار معنایی منفی هم داره. و گرنه با تعریف دقیق این دوتا واژه که توی علم اقتصاد مطرح میشه مشکلی ندارم و به نظرم در هر اقتصادی هم وجود دارن و نقش های سازنده ای هم ایفا میکنن و الی آخر)

کارهایی که تا الان انجام داده، طوری نبودن که با قوانین جاری کشور بشه اتهامی بهش زد(حداقل اونهایی که من خبر دارم ازشون. البته قوانین زیادی تو راهن که جمعیت بیشتری رو پوشش خواهند داد!). این توضیح رو دادم که کارش رو از دلالی هایی که از نظرم "دزدی" و "کلاهبرداری" هستن تفکیک کنم. در واقع فکر می کنم اگر از مردم بپرسن که آیا میخوان جای ایشون باشن؟ شاید خیلی ها جوابشون مثبت باشه (عده ای هم هستن که شاید در ظاهر نه بگن ولی احتمالاً اگر در خلوت ازشون بپرسن نه نمیگن!)

چندباری که همدیگه رو دیدیم متوجه شدم که سه تا جوجه دلال هم تربیت کرده که کارهای چیپ تر و کارهایی که شاید خیلی تمیز نباشن رو براش انجام بدن.

از وقتی که یادم میاد نه دفتر و دستکی داشته نه دردسر و مشقت هایی که دائمی باشن و بخوان آرامش ذهنی اش رو به هم بزنن.

نه از چرخه ها و گردش کارهای سخت و پیچیده خبری بوده نه از سایر رنج ها و بدبختی هایی که توی کسب و کارها هست.

چندتا مهارت توی کارش ضروریه ولی مهارت های خاص و ویژه ای نیستن و فکر می کنم خیلی ها میتونن این مهارتها رو کسب کنن.

خلاصه کنم. این موارد رو گفتم که یه سرنخ هایی بهتون بدم که یک تصویر از کسب و کار ایشون توی ذهنتون بسازین.

 

یکی دوماه پیش بود که در جریان دو معامله ی آخرش قرار گرفتم و جزئیاتش رو برام توضیح داد.

بدون دردسر های رایج کسب و کارهایی از جنس کار ما، سود خالص این دوتا معامله اش از کل سود خالصِ هفده سال کسب و کار ما بیشتر بود!

لطفاً ساده نگذرین از کنار جمله ی قبلی.

هفده سال کاره.

نه فقط کار من، نتیجه کار و تلاشِ خیل آدمهایی که بالاتر گفتم.

 

واقعیتش رو بخواین تا دو سه روز حالم خراب بود. یعنی کارد میزدین خونم در نمیومد.

این اولین بارم نبود که با چنین چیزهایی مواجهه میشدم. بارها پیش اومده که با چنین مقایسه هایی روبرو بشم.

نمیدونم دلیلش سختی ها و بلاهای چند سال اخیر بود یا بخاطر شرایطی که یکی دو سال گذشته خودم درگیرش بودم یا دلایل دیگه، که انقدر برام سنگین بود این مقایسه.

به هرحال جای زخمِ این اتفاق گوشه ی ذهنم مونده!

 

بعد از اون چند روز اول که احساساتم کمی از غلیان افتادن، موتور توجیه مغزم تازه روشن شد! و شروع کرد به توجیه کردن. که آقا این مقایسه کلاً غلطه و ارزش کار ما خیلی بالاتره و بابا اینا خیلی درب و داغونن و آخه اینم شد ارزش آفرینی و قس علی هذا.

خلاصه این موتور هم چند روزی روشن بود ولی نتونست چندان که باید و شاید کمکی بهم بکنه.

راستش بعد از این افت و خیز های ذهنی، فقط یه سوال بود که کمکم کرد. همون سوالی که طی این سالها بارها کمک کرده که راهم رو گم نکنم.

اینکه سودی رو که بدست میارم از نقطه صفر تا صدش رو بررسی کنم و از خودم بپرسم آیا حاضرم یک ریال از این پول رو وارد زندگیم کنم یا نه؟

وقتی جواب این سوال رو میدم ارزش هایی که برام اولویت دارن بهتر به چشمم میان. اونجاست که دیگه ملاکم فقط قانونی بودن سودی که بدست میارم نیست. فقط مولد بودن یا ارزش آفرین بودن نیست.

این سوال خیلی ساده و کلی به نظر میاد ولی من سوالات جزئی تر رو هم امتحان کردم و فکر می کنم در این زمینه ی خاص، وقتی سوال جزئی تر و دایره شمولش کوچکتر میشه راه برای دور زدن و توجیه کردن هموارتر میشه. ساده تر بگم، اگه با خودمون صادق باشیم به نظرم همین سوال کفایت میکنه.

بالاتر گفتم که وقتی این سوال رو از خودم میپرسم اولویتبندی ارزش ها بهتر به چشمم میاد. وقتی صحبت از سلسله مراتب ارزش ها میشه انگار کار کمی سخت و ثقیل میشه ولی در این زمینه راحت تر اینه که بگیم ممنوعیت ها و خط قرمزها راحت تر به چشم میان. مثل اینکه : من پول غیرقانونی توی زندگیم نمیارم. پولی که ناشی از خلق ارزش نباشه نمیارم. پولی که حقی رو از دیگری ضایع کرده باشه نمیارم. پولی که با اجبار یا نارضایتیِ کسی به دست اومده باشه نمیارم. پولی که غیر اخلاقی به دست اومده باشه نمیارم(با اصول اخلاقی در تضاد باشه). پولی که گردشش شبهه داشته باشه نمیارم(حتی گردشیش که مستقیماً به من ربط نداره و توی مراحل قبلی اتفاق افتاده).پولی که به طریقی به اقتصاد کشور لطمه بزنه نمیارم. ادامه شو خودتون برین.

فکر می کنم تاحدی منظورم رو رسوندم که چرا اون سوال ساده و کلی بیشتر به کارمون میاد. شاید عصاره ای از همه ی چیزهایی که برام ارزش به حساب میان بهم کمک کنن که تصمیم بگیرم. یا شاید اونجایی که توی خلوت خودم  حساب میکنم که با این سود راحت هستم یا نه.

 

به هر حال تا اینجای کارم همین سوال کمکم کرده. شاید اشتباهات مختلفی مرتکب شده باشم یا وقتهایی بوده که وسوسه شدم و دنبال کلاه شرعی برای توجیه گشتم ولی مطمئنم که این سوال نگذاشته که اون بند پاره بشه. به قول نادر ابراهیمی در کتاب ابوالمشاغل:

"ابن مشغله میگفت: باید ایستاد؛ بدون تزلزل، بدون شک، و بدون اضطراب ...

ابوالمشاغل میگوید: باید ایستاد؛ حتی اگر زانوها قدری بلرزد، شک قدری نفوذ کرده باشد، و اضطراب نیز، ناگزیر، قدری ..."

 

پی نوشت: این مطلب رو برای دوست عزیزی که چند وقت پیش سوالی در این زمینه پرسیده بود نوشتم. امیدوارم تا حدی به سوالش جواب داده باشم یا حداقل سرنخی داده باشم که خودش به جواب برسه.

پی نوشت بعدی: امیدوارم این سوال به شما هم کمک کنه ولی اگر سوال بهتری داشتید دونستنش رو از ما دریغ نکنین. شاید در آینده لازممون شد ;)

نکته ی بدیهی: طبیعتاً وقتی داشتم این مطلب رو می نوشتم، حالات حدی رو نادیده گرفتم. مثل کسی که در شرایط اضطرار گیر کرده و دغدغه اش وعده ی غذایی بعدی خانواده اشه.

 

۱ نظر ۱۲ خرداد ۰۲ ، ۱۵:۳۷
سامان عزیزی

" دوصد گفته چون نیم کردار نیست "

برای من و در حوزه قضاوت در مورد خودم و آدم های اطرافم و افرادی که توی زندگیم به اونها برمیخورم، حرف ها و ادعاهاشون مصداق نویز و رفتار و عملکردشون مصداق سیگنال است.

تمام چیزی که میخواستم بگم همین بود و چند پاراگراف بعدی صرفاً جنبه ی تزئینی و دورچین دارد!

 

احتمالاً همه ما در مورد فاصله و گپی که بین گفته ها و عملکرد انسان ها وجود دارد چیزهایی میدانیم یا در خودمان و دیگران با آن مواجهه شده ایم. اگر شما مصداق جمله ی قبلی نیستید به نظرم مطالعه این درس متمم (+) خالی از فایده نخواهد بود.

مشاهده این فاصله و گپ میان گفتار و رفتار ما انسان ها طبیعی است. طبیعی بودن این مسئله به معنای درست بودن یا ایده آل بودن نیست بلکه صرفاً به این موضوع اشاره دارد که اکثریت قریب به اتفاق انسان ها اینطورند.حالا هر دلیلی می خواهد داشته باشد، از مشکل طراحی و برنامه نویسی مغز گرفته تا محدودیت های ما انسان ها و اینکه نمی توانیم عوامل مختلف محیطی را در کنترل خود داشته باشیم تا هر دلیل کوچک و بزرگ دیگری که بتواند بخشی از این موضوع را توضیح دهد.

پس بسیار بعید است که بتوانیم کسی را پیدا کنیم که گفتار و عملش کاملاً برهم منطبق باشند حتی اگر تمام انرژی و توانش را صرف آن کرده باشد.

 

اما مشکل من(که شاید مشکل شما نباشد) از جایی شروع می شود که این فاصله و گپ نه به خاطر محدودیت ها و سایر عواملی که مانع کم شدن این گپ می شوند بلکه به خاطر عواملی غیر از این محدودیت ها ظاهر می شود. اندازه این گپ هم نه در محدوده ی قابل قبول به خاطر محدودیت ها(به تناسب هر فرد و شرایط خاصی که پیش می آید) بلکه بسیار بیشتر است. در حدی که وقتی در دو سکانس کاملاً جداگانه، فردی را در حال گفتن ادعاها یا باورهایش در مورد موضوع خاصی با مشاهده همان فرد در حال عمل در همان موضوع خاص، با هم مقایسه می کنیم انگار با دو فرد کاملاً متفاوت و بیگانه از هم طرفیم.

مثال های فراوانی در ذهن دارم، هم در گفتار و عملکرد خودم و هم در مشاهده ی گفتار و رفتار دیگران، اما بعید می دانم نیازی به مثال زدن من باشد. حوزه مثال ها هم بسیار گسترده است از زندگی شخصی و امور روزمره بگیرید تا حوزه زندگی اجتماعی.در محیط کسب و کار(و بخصوص در جلسات!) که به وفور قابل مشاهده اند.

گفتم مثال نمیزنم اما چه کنم که شیطان رجیم ول کن نیست! از نظرم چند ماه اخیر، ویترین تمام عیاری برای دیدنِ این موضوع بود. حداقل در دایره ی آدم هایی که من میشناختم و گفتار و رفتارشان را دیده بودم که اینطور بود. چه سنگ محک تلخ و دردآوری بود. کاش میتوانستم نادیده اش بگیرم اما هر کاری کردم نتوانستم.

طرف با یقه ی سفید و بی لکه اش کل زندگی و کسب و کارش در کثافت و رانت غرق بوده و هست ولی موقع ادعا و شعار دادن هایش چنان با خشمی آتشفشانی از عدالت اجتماعی و سایر شعارهای همه پسند دفاع می کند که آدم از هرچه عدالت و چیزهای پسندیده هست حالش به هم میخورد.

و طرفی که نه به خاطر اینکه نخواسته، بلکه چون دستش به دزدی و رانت و کثاف نرسیده و نمی تونسته برسه، کمی در این حوزه ها تمیزتر به نظر می رسد چنان ژستِ خود برتر بینانه ای گرفته که بیا و ببین. حالا اوج کنشگری اش این بود که با یک اکانت فیک، پُستی بیخودی از مدعیان فیک تر از خودش را لایک کرده است.

یا کسانی که حتی در جمع های خصوصی، چیزی را که مد شده بود و فراگیر، می گفتند و جرات بیان نظر و تحلیل شخصی خودشان را نداشتند، نکند به اعتبار نداشته شان خدشه ای وارد شود! یا کسی به اشتباه برداشت دیگری بکند.

یادمه وقتی نوجوان بودم گاهی در مدرسه دعواهای گروهی اتفاق میافتاد. یعنی مثلاً هفت هشت نفر با هفت هشت نفر دیگر دعوا میکردیم!

بعد از تجربه ی چند دعوای گروهی، یه چیزی توجه ام رو جلب کرده بود. اغلب اوقات اون عضو گروه که کُری بیشتری میخوند یا داد و بیدادش از همه بیشتر بود، وقتی که دعوای عملی(یعنی فیزیکی) شروع میشد از همه ترسو تر و بزدل تر بود. معمولاً پشت بقیه قایم میشد یا وسط شلوغیِ دعوا یه جوری خودشو سرگرم میکرد و کارهایی از این دست.

چند ماه اخیر که فضای شبکه های اجتماعی رو میدیدم اون خاطره برام زیاد تداعی میشد.

یعنی اونایی که تندترین مواضع رو میگرفتن یا به وحشیانه ترین حالت ممکن به این و اون حمله میکردن و میکنن،اغلب شون همون هایی هستن که فقط پشت صندلی های گرم و نرمشون نشستن و زل زدن به صفحه نمایش! اگه در شرایط عادی تا بقالی سر کوچه شون میرفتن در چند ماه اخیر اونم نمیرفتن.

یه دوستی دارم که از این چپی های دوآتیشه ست(این دوست با اون دوستی که در مطلب قبلی اشاره کردم یکی نیست ها. از بد روزگار چپا زیاد شدن دوباره!). توی شرایط عادی چنان موضع میگیره و حرف میزنه و به همه حمله ور میشه که ما که دوستاشیم جرات نداریم چپ بهش نگاه کنیم. من فکر میکردم اگه اعتراضی چیزی شکل بگیره این توی صف اوله و زمین و زمان رو بهم میدوزه! توی یکماه از ماه های پائیز شده بود ستاره سهیل و هر روز بهم زنگ میزد که امروز چه خبره؟!

حتی عکس پروفایل هاشم به سبزه و درخت و گل تغییر داد ;)

خلاصه این شیرهای ژیانی که توی شبکه های اجتماعی به همه حمله ور میشن و هر کس کوچکترین چیزی بگه که شبیه تفکرات دگم و وحشیانه شون نباشه خونش رو به صورت مجازی میریزن! خیییلی بامزه هستن ;)

حالا بگذریم. اصلاً اصل مطلبی که میخواستم بگویم ربطی به این ماجراها ندارد و اینها صرفاً یک مصداق کوچک از آنند. همش تقصیر شیطان رجیمه!

 

آیا نویز و سیگنال در نظر گرفتنِ گفتار و رفتار، ما را دچار خطای قضاوت نمی کند؟

فکر می کنم در موارد مختلفی می تواند ما را دچار خطای قضاوت کند، اما واقعیت این است که به عنوان یک راهکارِ سرانگشتی(مانند میانبر های ذهنی) و قابل اتکا، من روشی بهتر از این سراغ ندارم و تا این لحظه هم در جایی ندیده ام که کسی روش بهتری(با همین میزان از سرانگشتی بودن و کم هزینه بودن) ارائه کرده باشد.(اگر شما روش بهتری می شناسید یا جایی دیده اید، لطف بزرگی می کنید که به من هم یاد بدهید)

به نظر میرسد که ابتدایی ترین و رایج ترین خطایی که رخ می دهد همان است که در پاراگراف بالا توضیح دادم. یعنی این گپ را  در مورد خودمان یا دیگران معیار قضاوتی قرار دهیم بدون اینکه به محدودیت های انسانی و محیطی توجه کنیم.

خطای دیگری که ممکن است بروز کند می تواند ناشی از تفسیر غلط رفتار دیگران باشد. به عنوان مثال فرض کنید من گفته ها و باورهای فردی را در موضوع خاصی می دانم و بعداً با رفتار خاصی از آن فرد در همان موضوع مواجهه می شوم و به هر دلیلی(از کم سوادی در آن حوزه خاص تا ندیدن جوانب موضوع یا نداشتن اطلاعات کافی و الی آخر) آن رفتار را در مغایرت کامل با گفته هایش تفسیر کنم، در صورتی که در واقعیت آنطور نیست و من دچار خطای تفسیر رفتار شده ام.

همین اتفاق در مورد تفسیر گفته ها هم می تواند رخ دهد.یعنی ...

خطاهای مختلف دیگری هم می تواند رخ دهد ولی مسئله این است که این خطاها در همه ی روش های هم سطح دیگر هم رخ می دهد.(امیدوارم فحشم ندهید که پس چرا داری از این روش دفاع میکنی؟ چون مشغول مقایسه هستیم)

 

پند اخلاقی!

من فکر می کنم اگر بخواهیم در گفتار و رفتارمان از دایره اخلاق(یا تفکر سیستمی) خارج نشویم، احتمالاً و ان شالله! بهتر است تا جایی که در توانمان است کمتر نویز تولید کنیم و نویز ِ بیشتری به زندگی خودمان و دیگران تزریق نکنیم.

حالا فکر نکنین که نویز تولید کردن فقط با گفته ها و ادعاهای بی پشتوانه و پوچ و مغایر با عملکرد اتفاق می افتد، سکوت هایی هم هستند که می توانند کاملاً مصداق تولید نویز باشند(مثل سکوت های تعمدی ای که مانع شفاف سازی می شوند)

 

پی نوشت: میدانم که قبلا هم در همین وبلاگ در مورد این مفهوم مطالب مختلفی نوشته ام(مثل این). اما پرداختن به یک مفهوم واحد با کلمات متفاوت و از زوایای مختلف، می تواند در درک آن مفهوم کمک کننده باشد. برای خودم که اینطور بوده است. و اگر این توضیح را قبول ندارید می توانم مانند شهردار انقلابی تهران خدمتتان عرض کنم که "خب می خواستین نخونین!". به دل نگیرید که شوخی کردم.

و در پایان دلم می خواهد این را هم بگویم که پرداختن چندباره به این مفهوم ناشی از این است که دغدغه ی خودم است برای گفتار و رفتار خودم. و اینکه همیشه دلم میخواسته که این گپ در گفتار و رفتارم کم باشد. نمی دانم چقدر موفق بوده ام یا شاید بهتر باشد بگویم که می دانم چندان موفق هم نبوده ام اما مرور چندباره آن برای خودم شاید بتواند اهمیت این موضوع را در خودآگاهم حفظ کند یا باعث شود که کمتر نادیده اش بگیرم به بهانه های مختلف!

 

پی نوشت بعدی: اینکه از تعریف نویز و سیگنال گذشتم و تفاوت هایشان را توضیح ندادم به این دلیل بود که تعاریفشان را بدیهی فرض کردم. اگر بدیهی هم فرض نگیریم، با یک جستجوی ساده تعاریف و تفاوتهایشان در دسترس همه ماست. همچنین در مورد اینکه در حوزه های مختلف هم چگونه مصداق پیدا می کنند مقالات فراوانی در دسترس است.

۰ نظر ۲۸ بهمن ۰۱ ، ۱۵:۲۱
سامان عزیزی

قسمتی از عمرم که احساس می کنم هدر دادم و تلف اش کردم به دورانی بر می گردد که وقت زیادی برای مطالعه ی اندیشه های سیاسی مدرن می گذاشتم(مطالعه ی "ایسم" های حوزه سیاست!).

با توجه به اینکه طیف وسیعی از فامیل و اطرافیانم هم در این زمینه سر رشته داشتند و بی سواد بودن در این حوزه را مصداق جهالت و نادانی می دانستند، وقت بیشتری هم به بحث و اظهار فضل می گذشت. به هر حال جوان بودم و جوگیر! (در واقع جوگیر تر از الانم ;) )

اینکه آن دوران را مصداق اتلاف وقت و هدر دادن عمرم می دانم، بحث مفصلی است که شاید بعدها در موردش نوشتم و دلایلم را توضیح دادم. اما این موضوع به این معنی نیست که معتقد باشم مطالعه ی اندیشه های سیاسی، مطلقاً هدر دادن وقت است، اتفاقاً داشتن یک سواد حداقلی و درک مفاهیم بنیادین اندیشه های سیاسی و مدل های مختلف اداره جامعه را جزو مهارت های ضروری برای همه افراد جامعه می دانم. بی سوادی مردم یک جامعه و نداشتن درک صحیح از این مدل ها(و نه صرفاً آشنا نبودن)  پیامد های سنگین و بلند مدتی را متوجه آن جامعه می کند. مثلاً بدیهی ترین پیامدش رشد پوپولیسم و ریشه دواندنش در همه ی نهادها و ساختار های تصمیم گیری است.

 

اخیراً کتاب "لیبرالیسم" نوشته ی لودویگ فون میزس، اقتصاددان و فیلسوف اتریشی، به دستم رسید. با توجه به آن سابقه ای که بالاتر توضیح دادم، رغبتی در خودم ندیدم که مطالعه اش کنم و مدت زیادی روی میزم خاک می خورد تا اینکه یک روز جناب فون میزس را تصور کردم که از لابلای کتاب بیرون آمد و گفت " برادر ما رو دور ننداز!"، حالا یک فصل بخون اگه خوشت نیومد بعدش میتونی دور بندازی ;)

واقعیت این است که فکر نمی کردم کتابی که اوایل قرن بیستم نوشته شده، بتواند به این زیبایی و شفافیت، لیبرالیسم و جوانب مختلفش را توضیح دهد، به نقد ها با این صراحت و دقت پاسخ دهد طوری که اگر تاریخ انتشار کتاب را ندانی فکر می کنی که در همین یک دهه ی اخیر نوشته شده است. نمی دانم شاید هم دقیقاً به این دلیل باشد که در اوایل قرن بیستم نوشته است!

 

این کتاب توسط مهدی تدینی ترجمه شده که با آشناییِ نسبی ای که از ایشان دارم می دانم که بسیار اهل مطالعه هستند و نگاه تحلیلی شان را هم می پسندم. بجز اینها و شاید مهمتر از اینها این است که آدمِ باحالی است و از ژست های توخالیِ "ایسم" بازها فاصله ی بسیاری دارد! (شما را نمی دانم اما از نظر من معیار مهمی است برای ارزیابیِ یک فرد)

قصد ندارم در مورد محتوای کتاب صحبت کنم، اما پیشنهاد می کنم اگر به این مباحث علاقه مند هستید یا مطالعه در این حوزه را ضروری می دانید، حتماً سراغ این کتاب بروید. مطمئنم که از وقتی که برایش صرف کردید پشیمان نمی شوید.

مترجم کتاب طی چندین جلسه، کتاب را در صفحه ی اینستاگرامش بازخوانی کرده و بحث های مکملِ زیادی هم لابلای بازخوانی کتاب مطرح کرده است. همچنین فایل صوتیِ این جلسات را هم در کانال تلگرامش منتشر کرده است(کانال تاریخ اندیشی).

 

چند سالی است که کلاً حوصله ی بحث کردن در این حوزه ها را ندارم و معمولاً در این بحث ها و جمع ها سکوت می کنم اما با یکی از دوستانم که از طرفداران نظریه های چپ است در مورد این کتاب صحبت می کردیم و مقاومت عجیبی برای خواندن این کتاب از خودش نشان می داد(با توجه به اینکه عنوان کتاب "لیبرالیسم" است!). به شوخی گفتم که : ببین اگه این کتاب رو بخونی، بعدش از دو حالت خارج نیست در موردت. یا لیبرال میشی یا احمق.

و به این وسیله باعث شدم که بعدها مخفیانه سراغ مطالعه این کتاب برود;)

 

۰ نظر ۳۰ دی ۰۱ ، ۱۶:۳۸
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱ آذر ۱۴۰۱، ۰۷:۴۵ ب.ظ

تفالی به نیچه (هشت)

دلسوزی ام بر همه ی گذشته از آن است که آنرا بازیچه می بینم.

بازیچه ی لطف و عقل و جنونِ هر نسلی که می آید و هر چه بوده است را پلی بهرِ خود می انگارد!

جبّاری بزرگ تواند آمد، شیطانی مکار، که با لطف و قهر خویش تمامی گذشته را بفشارد تا پلِ او شود و نشانه ی ظهور و منادی و بانگ خروسِ او.

 

و اما این است خطر دیگر و دلسوزی دیگر ام: آن که از غوغاست از نیایِ خویش فراتر به یاد نمی آورد. با نیایِ او زمان باز می ایستد!

بدین سان تمامی گذشته بازیچه می شود. زیرا روزی فرا تواند رسید که غوغا خداوندگار گردد و زمان یکسره در آب های کم ژرفا غرق شود.

ازین رو، برادران، اکنون به نژادگیِ نوی نیاز هست که با تمامی غوغا و تمامیِ جبّاریت بستیزد و بر لوح های نو واژه های نژاده را از نو بنگارد.

و اما، برای آنکه نژادگی در کار باشد، نژادگانِ بسیار می باید در میان باشند و نژادگانِ گوناگون. و یا، چنانکه من روزی به کنایه گفته ام: خدایی همانا آن است که خدایان باشند نه خدا!

 

*

 

زورق آنجا ایستاده است. از آن سوی "چه بسا" راهی است به "هیچِ" بزرگ! امّا کیست که بخواهد در این "چه بسا" پای گذارد؟

هیچ یک از شما نمی خواهد در زورق مرگ پای گذارد! پس از چه رو می خواهید "از جهان خسته" باشید!

از جهان خسته اید و با این همه هنوز به زمین پشت نکرده اید! شما را همیشه هَوَسمند به زمین یافته ام، حتی عاشقِ "از زمین خستگیِ" خود.

فروآویختگیِ لبِ تان بی چیزی نیست! یک هوسِ کوچکِ زمینی هنوز بر آن نشسته است! و در چشمانتان، مگر ابرَکی از یک لذتِ از یاد نرفته ی زمینی شناور نیست؟

 

بر روی زمین نوآوری های خوب فراوان است. برخی سودمند، برخی دلپسند. زمین را به خاطر آنها دوست باید داشت.

و بر روی آن نو آوری های خوب چندان است که زمین به پستان زن می ماند: هم سودمند هم دلپسند.

و امّا، شما "از جهان خستگان!" شما کاهلان زمین! شما را ترکه باید زد! با ضربه های ترکه باید پاهای شما را دوباره جان داد!

زیرا شما اگر زمینگیر نیستید و وامانده های نگون بختی که زمین از ایشان خسته است، کاهلانِ روباه صفت اید یا گربه های لذت پرستِ شیرین کامِ آهسته رو. و اگر نخواهید دیگر بار بانشاط بدوید، باید از اینجا بروید!

طبیبِ درمان ناپذیران نباید بود، زرتشت چنین می آموزاند. پس شما باید از اینجا بروید!

باری، پایان دادن، بیشتر دلیری می طلبد تا آغاز کردنِ بیتی تازه. این را طبیبان و شاعران همه می دانند.

 

*

 

پیرامونِ خویش دایره ها و مرزهای مقدس می کشم. همواره شماری هر چه کمتر با من به کوه های هر چه بلندتر بَر می شوند. من از کوه های هر چه مقدس تر، کوهستانی بنا می کنم.

امّا برادران، هرجا که شما نیز می خواهید با من بَر شوید، بپائید که یک انگل نیز با شما بالا نیاید!

انگل، یعنی کرمی خزنده و نرم رفتار که می خواهد با چریدن از گوشه و کنار های بیمار و زخمناکِ شما فربه شود.

و هنر اش این است که می داند روان های بالارونده کجا خسته می شوند. او لانه ی نفرت انگیزش را بر محنت و نومیدی و آزرمِ لطیفِ شما بنا می کند.

او لانه ی نفرت انگیزش را آنجا بنا می کند که توانا ناتوان است و نژاده بیش از آن چه باید نرم. انگل آنجا می زید که بزرگمرد گوشه و کنار های زخمناک دارد.

 

والاترین نوعِ باشندگان کدام است و پست ترین کدام؟ پست ترین نوع انگل است. امّا آنکه والاترین نوع است بیشترین شمارِ انگل ها را خوراک می دهد.

زیرا روانی که بلندترین نردبام را دارد و ژرف تر از همه فرو تواند رفت، چگونه تواند بود که بیشترین شمارِ انگل ها بر او ننشینند؟

آن پهنه ور ترین روان، که دور دست تر از همه جا در درونِ خویش تواند دوید و چرخید و پرسه زد. آن بایسته ترین روان، که به خاطر لذت، خود را در دل حادثه فرو می فکند.

روانی باشنده که در شُدن غوطه می زند. روانی دارا که می خواهد خواهش و اشتیاق داشته باشد.

روانی "از خود گریز"، که در پهناور ترین دایره خود را باز می گیرد. خردمند ترینِ روان ها، که جنون با آن شیرین ترین سخنان را می گوید.

روانی که خود را از همه بیش دوست می دارد. روانی که گشت و واگشت و جزر و مدِ همه چیز در اوست. آه، والاترین روان چگونه تواند که پست ترین انگل ها را نداشته باشد؟

 

پی نوشت: تفالی! که زدم شامل سه بخش مجزا بود ولی همگی ذیل عنوانِ "درباره ی لوح های نو و کهنه" قرار دارند.

(نقل از چنین گفت زرتشت با ترجمه داریوش آشوری)

سایر تفال ها(+)

 

۱ نظر ۰۱ آذر ۰۱ ، ۱۹:۴۵
سامان عزیزی
جمعه, ۱۳ آبان ۱۴۰۱، ۰۷:۳۳ ب.ظ

The Social Dilemma

 

The Social Dilemma نام فیلم مستندی است که در سال 2020 و به کارگردانی جف اورلووسکی ساخته شده است.

این مستند 94 دقیقه ای، بر شبکه های اجتماعی و تاثیرات منفیِ آنها بر افراد و جامعه تمرکز کرده است.

بعید می دانم که اکثر دوستانی که به این وبلاگ سر می زنند(که بیشترشان متممی هستند) از مباحثی که در این مستند مطرح می شود بی اطلاع باشند اما با وجود این فکر می کنم نکات تازه و جالبی لابلای این مستند باشد که برای این دوستان هم به دردبخور باشد.

قصد ندارم در مورد محتوای این مستند صحبت کنم ولی به همه پیشنهاد می کنم که اگر وقت و حوصله اش را دارید حتماً تماشایش کنید. به نظرم ارزشش را دارد. بخصوص که اغلب صحبت هایی که در این مستند مطرح می شود توسط کسانی ارائه می شود که خودشان از طراحان و توسعه دهندگان شبکه های اجتماعی معروف هستند(از فیسبوک و توئیتر تا ایستاگرام و پینترست). شاید شنیدن این صحبت ها از زبان توسعه دهندگانشان، هم سرنخ های بیشتری برای مطالعه و بررسی به ما بدهد و هم اثرگذار تر باشد.

یا شاید حداقل دستاوردش این باشد که کمی بیشتر به روح و روانِ خودمان رحم کنیم و با هوشمندی بیشتری سراغ این فضاها برویم.

 

مدتی قبل، چندین نقد در مورد این مستند می خواندم و به نظرم بعضی از نقدها بسیار بجا بودند از جمله پایان بندیِ سرسری فیلم یا این نقد که تمام مصداق ها از جامعه آمریکا انتخاب شده اند و یا سوگیری حزبیِ فیلم. اما فکر می کنم هیچکدام از این نقد ها باعث نمی شوند که بتوانیم بر حقایقی که در این فیلم و از زبان متخصصان این حوزه بیان می شوند خط بطلان بکشیم و نادیده شان بگیریم بخصوص که نگاه منصفانه ی فیلم به نقش شبکه های اجتماعی و پدیدآورندگانشان غیرقابل انکار است.

 

معرفی این فیلم را با جمله ای از تریستان هریس(از کارکنان سابق و ارشد گوگل) که با توجه به الگوریتم ها و آمارهایی که بررسی شده اند بیان می کند به پایان می برم:

              اخبار جعلی در توئیتر، شش برابر بیشتر از بقیه ی خبرها گسترش پیدا می کند!

 

پی نوشت: نسخه ی زیرنویس شده و نسخه ی دوبله ی این مستند هم در فضای وب موجود است.

۱ نظر ۱۳ آبان ۰۱ ، ۱۹:۳۳
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۷ مهر ۱۴۰۱، ۰۱:۲۲ ق.ظ

مغالطه پهلوان پنبه

مغالطه پهلوان پنبه یکی از انواع مغالطه هایی است که در بحث ها و نقد ها مورد استفاده قرار می گیرد.

این روزها در فضای وب و بخصوص در شبکه های اجتماعی مختلف به اندازه ای با این مغالطه مواجهه شده ام که برایم عجیب و غریب بود. البته تا حدی هم طبیعی است چون احساسات و هیجانات در حد بالایی است طوری که عقل و منطق را تا حد زیادی به حاشیه می برد. باز هم طبیعی است به این دلیل که طیف وسیعی از عامه مردم مخاطب بحث ها هستند که شاید به اندازه کافی دانش نقادانه یا مطالعات تاریخی و اجتماعی و ... ندارند. فضای دو قطبی و سیاه و سفید هم مزید بر علت شده و بر وخامت اوضاع افزوده است.

احساس کردم بد نیست کمی در مورد این مغالطه و طیف استفاده کنندگانش بنویسم.

 

مغالطه پهلوان پنبه چیست؟

مغالطه پهلوان پنبه زمانی اتفاق می افتد که شخص با ادعایی مخالف است ولی به جای پرداختن به آن ادعا و نقد مستقیم آن، ادعا یا مفهوم دیگری را به شخص مقابلش نسبت می دهد و شروع به حمله به این ادعای دوم می کند.

در واقع شخص به جای روبرو شدن با ادعای اصلی و شفاف کردن آن و نقد پیش فرض ها و اهداف آن ادعا (به معنای نمادین: پهلوان اصلی)، ادعای پوشالی دوم را که شاید به ظاهر مرتبط با ادعای اصلی هم باشد (به معنای نمادین: پهلوان پنبه) مورد نقد قرار می دهد.

معمولاً هدف از حمله به ادعای پوشالیِ نسبت داده شده، کسب پیروزی ظاهری در بحث است.

اغلب اوقات وقتی کسی سراغ مغالطه پهلوان پنبه می رود مجبور می شود از مغالطه های دیگری هم برای پیروزی در بحث استفاده کند(مثل "استفاده از کلمات گمراه کننده" یا "بدیهی جلوه دادن موضوع" یا "ظاهر علمی بخشیدن به صحبتها" و غیره).

ذکر این توضیح هم لازم است که مغالطه پهلوان پنبه بر اساس نظر نویسندگان و محققانی که در زمینه تفکر نقادانه کار کرده اند، جزو مغالطه های پر تکرار طبقه بندی می شود.

 

خلاصه ریاضی وار مغالطه پهلوان پنبه:

شخص الف ادعای A را مطرح می کند.

شخص ب با ادعای A مخالف است ولی به هر دلیلی سراغ شفاف سازی و نقد مستقیم آن نمی رود.

شخص ب ادعای B را که ممکن است به ادعای A مرتبط باشد(یا حتی نباشد) را به شخص الف نسبت می دهد و به آن حمله می کند یا نقدش می کند و دلایلی در رد ادعای B ارائه می کند.

همین!

 

چند مثال:

 شیدا در میانه بحث هایش مدعی می شود که مطالعه تاریخ برای فهم روندها و اتفاقات حال و آینده مفید و موثر است.

فرداد که با مطالعه تاریخ(یا شاید به طور کلی با مطالعه) مخالف است به جای پاسخ به ادعای شیدا، می گوید که "نظریه تکرار تاریخ یک نظریه ی نخ نما شده و نظریه پوچی است که در همه جای دنیا رد شده است." و شروع به تکرار طوطی وارِ دلایلی می کند که مخالفان نظریه تکرار تاریخ بیان کرده اند. و احتمالاً با این حملات احساس پیروزی هم می کند!

*

سارا همراه عده ی زیادی از دانشجویان دانشگاهش در یک تجمع اعتراضی شرکت کرده است و همگی با در دست گرفتن یک دستمال بنفش رنگ! در محوطه اصلی جمع شده اند. پس از چند ساعت مسئولین دانشگاه! می آیند و می گویند که یک نماینده از بین خودتان انتخاب کنید که با هم گفتگو کنیم. سارا به عنوان نماینده انتخاب می شود و خواسته های معترضین را مطرح می کند. مسئول مربوطه بعد از تمام شدن صحبت های سارا، و بدون پاسخ دادن به آن خواسته ها شروع می کند به صحبت در مورد اینکه این حرکت شما نوعی از انقلاب های رنگین! است و انقلاب های رنگی ساخته و پرداخته ی دشمنان دانشگاه است و شما با بی ملاحضگی امنیت دانشگاه را به هم زده اید و باعث اخلال در نظم عمومی شدید! و در ادامه به بر شمردنِ خساراتی می پردازد که ناشی از به هم خوردن نظم و امنیت دانشگاه است، طوری که سارا را وادار به دفاع از خودش و سایر دانشجویان می کند و الی آخر.

*

علیرضا در قسمتی از بحثش مدعی می شود که بهترین روش قابل اتکایی که برای توضیح پدیده ها می شناسد روش علمی است. ابراهیم که ادعای علیرضا به مذاقش خوش نیامده می گوید که علمی که امروز یک چیز می گوید و فردا عکس همان چیز را درست می داند اصلا روش قابل اتکایی نیست. علیرضا در پاسخ توضیح می دهد که منظورش استفاده از روش و فرایند علمی است و منظورش این نیست که علم همه پدیده ها را توضیح می دهد و الی آخر. اما ابراهیم همچنان از غیرقابل اتکا بودن علم می گوید و شروع می کند به ارائه تحقیقات مختلفی که نتایجشان نقیض هم هستند!

*

کاظم که مقداری تاریخ معاصر خوانده پس از صحبت های مانی می گوید که با توجه به مستندات تاریخی، ظاهراً در دوران پهلوی دوم هم تبعیض آشکاری برای استخدام در موقعیت های شغلیِ دولتی وجود داشته است، به عنوان مثال تقریباً تمام کارشناسانی که در سازمان مدیریت و برنامه دولت استخدام شده بودند از میان افراد غیر مذهبی و کسانی بودند که حداقل در ظواهر زندگی شان شبیه به کارمندان غربی بودند.البته با توجه به آمار استخدامی ها، ظاهراً در سایر سازمان های دولتی هم چنین تبعیضی وجود داشته است. مانی که با کاظم مخالف است در جواب می گوید که به هیچ وجه! در آن دوران به آزادی های فردی احترام می گذاشتند و اصلاً کاری به پوشش و ظاهر افراد نداشتند. این حرفت به معنای طرفداری از روایت رسمی دولت حاضر از دولت شاه است!

*

شیرین توضیح می دهد که با توجه به تجربیاتی که جوامع مختلف در یکصد سال اخیر داشته اند تفکرات و مدل های چپ برای اداره جامعه چیزی جز فقر و نابرابری و توسعه نیافتگی نداشته است. ماندانا که از طرفداران نظریه های چپ است می گوید: پس معتقدی که کاپیتالیسم خوب بوده ها؟ این همه بدبختی و استثمارِ کشورهای مختلف کافی نیست؟ شیرین در جواب می گوید که من کی گفتم کاپیتالیسم خوب بوده؟ من داشتم چیز دیگه ای می گفتم و ...

 

 

چه کسانی سراغ مغالطه پهلوان پنبه می روند؟

من فکر می کنم که همه ما ممکن است در بحث و گفتگو هایمان از این مغالطه استفاده کنیم اما شاید بد نباشد چند دسته از این افراد را به عنوان نمونه توضیح دهم.

به نظرم یک تفکیک اولیه می توان انجام داد. اینکه برخی افراد آگاهانه و تعمدی از این مغالطه استفاده می کنند در مقابلِ برخی افراد دیگر که ناآگاهانه و غیرعمد سراغ مغالطه پهلوان پنبه می روند.

افرادی که ناآگاهانه از این مغالطه استفاده می کنند، معمولاً یا کسانی هستند که دانش یا سواد کافی در موضوع مورد بحث ندارند و خودشان هم می دانند که دانششان ناقص است اما متوجه نیستند که جای اشتباهی را نشانه گرفته اند. فکر می کنم این دسته از افراد، اگر برایشان توضیحات بیشتر و بهتری داده شوند متوجه خطایی که در بحث مرتکب شده اند خواهند شد.

یا کسانی هستند که فکر می کنند همه جوانب بحث یا ادعای مورد نظر را می دانند اما در واقع نمی دانند(یعنی نمی دانند که نمی دانند)

به طور خلاصه می توان گفت که افرادی که ناآگاهانه سمت مغلطه پهلوان پنبه می روند در دام ساده سازی بیش از حدِ بحث گرفتار شده اند.

 

اما افرادی که آگاهانه سراغ این مغالطه می روند صرفاً دنبال پیروزی در بحث هستند(و حیف از وقت و انرژی من و شما که قرار باشد صرف جواب دادن به این افراد شود!) و می خواهند دلایل خودشان را قوی و استدلال های طرف مقابل را ضعیف نشان دهند.

طبیعتاً دلایل و انگیزه های مختلفی را می توان به این دسته از افراد نسبت داد که با وجود اینکه به شدت وسوسه شده ام تا یک لیست جامع از انگیزه هایشان تهیه کنم اما به دلیل اینکه از حوزه بحث ما خارج است از توضیحشان صرف نظر می کنم.

 

۰ نظر ۲۷ مهر ۰۱ ، ۰۱:۲۲
سامان عزیزی