زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۳۶ مطلب با موضوع «دل نوشته ها» ثبت شده است

شنبه, ۸ خرداد ۱۴۰۰، ۰۱:۱۳ ب.ظ

وصف حال نزار...

تکیده،

زبان در کام کشیده،

از خود رمیدگانی در خود خزیده

                                     به خود تپیده،

خسته،

نفس پس نشسته،

                       به کردارِ از راه ماندگان

 

ا.بامداد(شاملو)

پی نوشت: حالم بد است. بدتر و زیرین تر از آنکه در رفتارم عیان شود. بدتر از آنکه بشود با گریه سبکش کرد. بدتر از آنکه با ناله درمان شود. بدتر از آنکه با نعره و عصیان تیمار شود. با مخدر ها و مسکن های روانشناسانه که هرگز.

نمی دانم این توصیف شاملو، وصف حالِ همیشه ی مردمان این سرزمین است یا در طول تاریخمان نفسی هم تازه کرده ایم!

لطفاً از امید صحبت نکنیم. کسی که ناامید نمی شود به امیدش هم اعتباری نیست. همیشه، به همیشه امیدواران مشکوک بوده ام.

 

۰ نظر ۰۸ خرداد ۰۰ ، ۱۳:۱۳
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۱ ب.ظ

صدایی که از دل بر می آمد

دوست ندارم بعد از رفتن بزرگان در وصفشان بنویسم و نمی نویسم.

اما امروز دلم نمی خواهد چیزی نگویم.

به جای آوازها و تصنیف های بی نظیر محمدرضا شجریانِ عزیزم، دلم می خواهد احساسات دلنشینِ دوتارنواز خراسانی را در وصف استاد شجریان اینجا بگذارم که در مقابل دوربین های صدا و سیمای میلی ضبط شدند.

 

چه شب هایی که با "شب سکوت کویر" او به صبح رساندم

و چه سال هایی که با "بوی بارانِ" او به استقبال بهار رفتم.

یادش گرامی.

 

 

۲ نظر ۱۷ مهر ۹۹ ، ۱۹:۱۱
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۵۹ ب.ظ

تعریف ساده "اصیل بودن"

به نظرم مقدمه چینی نمی خواهد!

"اصیل بودن" یعنی "خود بودن".

عاریتی بودن، نقطه مقابل اصیل بودن است.

خود بودن یعنی شکستن همه (یا حداقل اکثر) پوسته های ظاهریِ خودساخته و خانواده ساخته و جامعه ساخته ای که با من و احساسات و افکارم نمی خواند.

خود بودن یعنی شناختن و آگاه شدن به احساسات واقعی ای که زیر لایه هایی از تظاهر(یا دفاع ها) پنهان شده اند.

خود بودن یعنی اول صادق بودن با خود و بعد صادق بودن با دیگران.

خود بودن یعنی ابراز و نمایش احساسات و افکار واقعی ام.

خود بودن یعنی پذیرا بودن و باز بودن نسبت به همه احساسات مثبت و منفی ای که از من و بخش های مختلف وجودم می آیند.

 

عاریتی بودن یعنی در هر موقعیتی همرنگ جماعت شدن.

عاریتی بودن یعنی افکار و باور های دیگران را زندگی کردن.

عاریتی بودن یعنی حتی احساسات دیگران را و نه خود را زیستن.

عاریتی بودن یعنی ارزش های خود را نشناختن و ارزش های دیگران را زیستن(دیگران: جامعه-خانواده-مدرسه-رسانه-گروه-کیش-آئین-مکتب و از این قبیل)

 

اصیل بودن، الزاماً خوب بودن از دید خودم یا از دید ناظر بیرونی نیست(خوب بودن هایی که خودم یا دیگران تعریف کرده ایم و به خودمان قالب کرده ایم)

اصیل بودن مقدمه انسان بودن است.

اصیل بودن و انسان شدن هم مقدمه انسانِ بهتری شدن است.

اصیل بودن سخت است و در جامعه ما هم سخت تر.اما از یکجایی به بعد بعید می دانم این سختی ها دیگر به چشم بیایند یا اهمیت داشته باشند.

 

"به نظرم"، در ابتدای همه جملات، به قرینه ی معنوی حذف شده است :)

 

۱ نظر ۰۱ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۵۹
سامان عزیزی
جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۱۲ ب.ظ

بود و نمودی دیگر

مدتها بود که همدیگر را ندیده بودند.در دوران دانشگاه دوستان نزدیکی بودند و بعد از آن دوران هم گهگاه همدیگر را می دیدند.

بهروز روشنفکرشان بود و در مورد مسائل مختلف می توانست ساعتها به بحث بنشیند.در ملاقات های اخیرشان، توسعه پایدار ورد زبانش بود و از راهکار های مهمی می گفت زمینه ساز توسعه کشور هستند.از وضعیت جامعه نگران بود و می گفت همه مردم در فکر این هستند که یکشبه راه صد ساله را بروند.همه در فکر سود های بادآورده هستند.رانت و دلالی پیشه اکثر مردم شده است. خلاصه یکساعتی بر سر مردم بی سواد و بی مسئولیت مملکت نق زد.همه در بحث شرکت می کردند و در تائید صحبت های همدیگر نق های جدیدی اضافه می کردند.

بهتاش هم چند دقیقه یکبار وسط حرفش می پرید و می گفت "واقعاً راست می گی.اما چاره چیه؟ به نظرت باید چکار کنیم؟". بهروز هم می گفت راهکار کوتاه مدت نداریم و راه درازی در پیش است.

بهزاد از اصلاحات فرهنگی می گفت.از آموزش که پایه این اصلاحات و توسعه است.از نقش رسانه ها و از ضرورت وجود رسانه های آزاد و الی آخر.

بهرام هم که کمتر در بحث شرکت می کرد، بعد از اینکه بحث به سمت بازار ارز و طلا رفت رو به دوستانش گفت: "باهاتون موافقم.یکی از دلایل التهاب بازار هجوم مردمیه که احساس مسئولیت و تعهد ندارن. اتفاقاً یک آشنا دارم که میتونه هر هفته سی هزار دلار برام دلار دولتی بگیره ولی فکر کردم و دیدم توی این اوضاع خیانت بزرگیه اگر این کار رو بکنم".

بحث ها همینطور عالمانه و مسئولانه و بزرگ منشانه و روشنفکرانه به پیش می رفت و همه از داشتن دوستانی به این خوبی، داشتند لذت می بردند.

کم کم موقع خداحافظی نزدیک میشد. بهروز با حالتی صمیمانه دست بهرام را گرفت و به گوشه ای برد و به او گفت: "ببینم این دوستت که گفتی میتونه دلار دولتی برات بگیره هنوز هست؟!.چه جوری میشه باهاش کنار اومد؟"

قبل از خداحافظی دو نفر دیگر از دوستان هم آمدند تا شماره جدید بهرام را که به تازگی عوض کرده بود از او بگیرند و گفتند که کار مهمی هم دارند که بعداً تلفنی با او مطرح خواهند کرد!

 

۵ نظر ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۲
سامان عزیزی

 

 

قطعه ی "هزارگی" یکی از قطعات آلبوم "خون پاش و نغمه ریز" که حاصل همکاری غلامحسین سمندری و ابراهیم شریف زاده (که متاسفانه هر دو این عزیزان از میان ما رفته اند)است.

صدای شریف زاده از آن صداهای وحشی است که این روزها کمتر ظهور می کنند.احساس می کنم صدای زیبایش همچون شغلش، که چرک و کثافت را از تن ما می شست،چرک روحمان را هم می شوید و می برد.

 

 

سایر قطعات را هم می توانید از بیپ تونز خریداری کنید.

امیدوارم لذتش را ببرید(یعنی حظ وافر).

 

 

۳ نظر ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۷
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ

برای آقا معلم

 

۳ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۷
سامان عزیزی
جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۱۱ ق.ظ

توزیع شدگی خیر و شرّ

دن وایس،دانشجوی جوانی بود که چند سالِ پیش در مرکز جان اف.کندی واشنگتن مشغول کار شده بود. او ابتدا انباردار هدیه فروشی های این مرکز بود ولی بعدها به سمت مدیر ارتقا یافت.

این هدیه فروشی ها که آثار هنری را به بازدیدکنندگان می فروختند توسط افراد داوطلب (که اغلب آنها بازنشستگان و شهروندان خوبی بودند که شیفته ی تئاتر و موسیقی بودند) اداره می شدند که حدود سیصد نفر بودند.

کار و بار این هدیه فروشی ها سکه بود.بیش از چهارصد هزار دلار در سال. فروشنده ها پول های دریافتی را داخل یک صندوق می گذاشتند و در پایان هر روز تحویل می دادند.

مشکلی در کار هدیه فروشی ها بروز کرده بود.سالی صد و پنجاه هزار دلار از مبلغ فروش غیب می شد! و مسئولین امر راه های مختلفی را امتحان کرده بودند که دزد نابکار را پیدا کنند اما هر بار تیرشان به سنگ خورده بود.

هنگامی که دَن مدیر می شود وظیفه ی پیدا کردن دزد را بر عهده می گیرد.او کم کم به کارمند جوانی مظنون می شود که کارش بردن پول ها به بانک بود. او با واحد حراست سازمان پارک های ملی آمریکا تماس می گیرد و کارآگاهی به او کمک می کند تا عملیات تعقیب انجام شود. در یکی از شب های فوریه، آنان تله را پهن می کنند. دن اسکناس های نشان دار را در جعبه ی پول ها می گذارد و می رود.سپس او و کارآگاه به انتظار مظنون در پشت بوته ها به کمین می نشینند. هنگامی که کارمند مظنون از کار شبانه اش فارغ می شود،آنان سر وقتش می روند و مقداری از پول های نشان دار را در جیبش پیدا می کنند.

احتمالاً فکر می کنید که گاو پیشانی سفید را گرفتند و پرونده خاتمه پیدا کرد. ولی اینطور نبود.

پولی که آن جوان کِش رفته بود فقط شصت دلار بود و بعد از اخراج او هم دزدی ها همچنان ادامه داشت.

دن کم کم متوجه شد که مسئله نه وجود یک تک دزد که تعداد زیادی داوطلب سالمندِ درستکار،خوش نیت و هنر دوست بود که کالاهایی را برای خودشان بر می داشتند و پول ها را این ور و آن ور گم می کردند!

به زبان ساده تر صد و پنجاه هزار دلار را یک تک دزد نابکار کِش نمی رفت بلکه تعداد زیادی داوطلب فروش هدایای هنری به اتفاق کِش می رفتند.

ظاهراً هر فرد مشغول کار خودش بوده و به کار کسی هم کار نداشته است. در واقع ما با تعداد زیادی آدم درستکارِ با شخصیت طرف بودیم که هر از گاهی که فرصتش دست می داد دزدی های کوچکی می کردند و در نهایت سالی صد و پنجاه هزار دلار را دسته جمعی غیب می کردند.

 

بحث توزیع شدگی در سیستم ها هم به همین مفهوم اشاره دارد.(البته تا جایی که تا امروز آنرا فهم کرده ام)

اگر در جامعه ای بیمار زندگی می کنیم که سطح اعتماد و سرمایه ی اجتماعی بسیار پائینی دارد، هر ساله منابع و پول های هنگفتی غیب می شوند و تقریباً بر هر حوزه ای که انگشت بگذارید از شدت عفونت و کثافت تاول می زند(و الباقی قصه که همه شاهدش هستیم و نیاز به قلم فرسایی ندارد)، بخاطر این نیست که فقط چند دزد نابکار یا تعدادی اوباش یا تعدادی شیطان صفت هستند که نتیجه ی کارشان شده این چیزی که می بینیم.

اگر امروز چنین وضعیتی داریم نتیجه ی تلاش ها و خدمات هشتاد میلیون آدمِ خوش نیت و درستکار است.

البته این به آن معنی نیست که منکر وجود و تاثیر تعدادی دزد و اوباش و شیطان صفت باشم، نه،  آنها هم هستند و بعضی هایشان را همه می شناسیم ولی سهم آنها در حد همان دزد شصت دلاری یا کمی بیشتر است. غیب کردن صد و پنجاه هزار دلار، ثمره ی کار همه ی ما با هم است.

 

وقتی از بیماری های فرهنگی صحبت می کنیم فراموش می کنیم که ما و رفتار های ما مانند ذرات گاز داخل یک محفظه هستیم که جنب و جوشمان در نهایت دمای کلی محفظه را می سازد.

در مورد روی دیگر سکه هم همین است.اگر خیری در جامعه ای وجود دارد نتیجه ی کُپه شدن خیر یک یا چند نفر نیست بلکه نتیجه ی منش و رفتار خیرِ تعداد بسیار زیادی از اعضای آن جامعه است.

بنابراین اگر در صدد بهبود و اصلاح جامعه مان هستیم و منتظر نشسته ایم تا دستی از غیب بیاید و ما را نجات دهد، احتمالاً هنوز مفهوم توزیع شدگی در سیستم ها را درک نکرده ایم و صرفاً یک برخورد فرافکنانه با مسائلمان داریم.

 

فکر می کنم اگر این مفهوم را به درستی درک کنیم، دیگر صرفاً به دنبال گرفتن تعدادی دزد و اوباش و شیطان صفت یا دست هایی از غیب نخواهیم بود و تلاش های شخصی مان برای اصلاح و بهبود را هیچ، نخواهیم پنداشت.بالاخره این حرکت و جنب و جوش ،هر چقدر هم کوچک باشد در دمای محفظه تاثیر خود را خواهد گذاشت.

پی نوشت: مثالی که در ابتدای این مطلب استفاده کردم را از زبان دن اریلی(در کتاب پشت پرده ریاکاری) نقل کردم و ربط دادنش به قضیه ی توزیع شدگی ربطی به ایشان ندارد و مسئولیت آن با من است.

 

۵ نظر ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۱
سامان عزیزی
جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۳۷ ق.ظ

روز مادر،روز زن، یادآوری چه چیزی؟ (بازنشر)

این مطلب را فروردین نود و چهار نوشته بودم و امروز که می خواستم چیزی در این زمینه بنویسم ،دیدم که شاید بد نباشد باز نشرش کنم.هر چند که امروز با برخی قسمتهای آن موافق نیستم ولی ظاهراً با بیشتر قسمتهایش هنوز موافقم(یکی از معانی این جمله اینه که مدل ذهنیم رشدی رو در این زمینه تجربه نکرده!). به هر حال تصمیم گرفتم بازنشرش کنم.

 


اگر اصول و قواعد مکتب روانکاوی و سرآمد این مکتب(زیگموند فروید) را بپذیریم ،احتمالاً باید قبول کنیم که ده سال اول زندگی و بخصوص پنج سال اول آن تاثیر بسزایی بر زندگی روحی و روانی ما خواهد گذاشت.

این موضوع که دوران کودکی نقش موثری بر شکل گیری شخصیت آینده ما و ارزش های ذهنی ما دارد تا حدودی مورد قبول مکاتب و بزرگان دیگری نیز در روانشناسی شخصیت است.

شاید بتوان با درصد خطای بسیار کمی گفت که دوران کودکی و نقش موثر آن در شکل دهی به شخصیت انسان انکار ناپذیر است و چالش اهل علم (روانشناسی) بیشتر بر سر میزان این تاثیر است که موضوع بحث ما نیست.

جدای از اینکه این نقش و تاثیر دوران کودکی در شکل گیری شخصیت انسان و به تبع آن شکل گیری جامعه انسانی دارد،تا چه حد باشد، موضوعی که من میخواهم به اختصار به آن بپردازم نقش والدین و بخصوص مادر در این دوران اولیه زندگی است.

نوع برخورد مادر با نوزاد، طریق محبت و مهر ورزی او، نوع توجه او به نوزاد و کودک،طریقه برآورده کردن نیازهای کودک،نحوه آموزش هنجارها و ارزش ها به کودک، نوع نگاه و نگرش (خودآگاه یا ناخودآگاه) والدین به تربیت کودک،

سبک زندگی و رفتار  والدین با همدیگر، محیط خانواده و سبک و سیاق جاری در آن ،و موارد دیگری از این دست ، تنها قسمتهایی از عوامل دخیل در شکل گیری زندگی و شخصیت کودک در دوران اولیه زندگی هستند ولی به نظر میرسد که از جمله مهمترین عوامل و نیروهای تاثیر گذار بر شکل گیری شخصیت کودک در این دوران هستند.

با این نوع نگاه به این موضوع،میتوان گفت که نقش مادران در شکل گیری جامعه ،اگر تاثیرگذارترین نقش نباشد قطعاً از تاثیرگذارترین نقش هاست.

این دوران برای کودکان و نوزادان که شاید در آسیب پذیرترین دوران زندگیشان به سر میبرند،دورانی است که تاثیرات آن ممکن است در تمام طول زندگی فرد، روی تمام انتخاب هایش،تصمیماتش،سبک زندگیش،رفتارش و احساساتش، پابرجا باقی بماند.

شاید همانگونه که میتوان گفت که شخصیت فرزندان تا حدی فرزند مادران است،بتوان گفت که قسمتی از ساخت و ساختار جامعه هم که متشکل از به هم پیوستن همین فرزندان است،فرزند مادران است.

پس احتمالاً بتوان گفت که با دیدن برخی از هنجارها و ناهنجاریهای جامعه و سبک رفتاری حاکم بر آن،به وضعیت و سبک زندگی و رفتاری مادران آن جامعه پی برد.

طبیعی است که این استدلال به هیچ عنوان نمیتواند مطلق باشد،چه اینکه اگر به گونه ای دیگر بنگریم،خود مادران هم به نوعی محصول همین جامعه اند. شاید بهتر باشد  بگوییم که  تمام عوامل دخیل در این مجموعه،همچون حلقه های زنجیری به هم پیوسته هستند که با هم یک "سیستم" را میسازند.

ولی چه بپذیریم و چه نپذیریم،چه درست بدانیم چه نادرست،چه منطقی و چه غیر منطقی بدانیم، مادران و زنان در قسمت عمده ای از تاریخ بشریت،عهده دار این نقش مهم بوده اند و در جامعه ای هم که ما در آن زندگی میکنیم،همچنان عهده دار این نقش هستند.

پس برای داشتن جامعه ای به مراتب بالغ تر از امروز، نیازمند مادرانی به مراتب بالغ تر و آگاه تر از امروزیم.

به عبارتی برای ساختن جامعه ای بهتر از امروز، باید به نقش مادران توجهی بسیار بیشتر داشته باشیم، باید برای آگاه تر ساختن مادران و زنان فکر کنیم، باید برای خارج کردن مادران از نقش صرفاً سنتی مادر به عنوان سرویس دهنده خدمات! و منبع بی چشمداشت برای فرزندان و همسر، تلاش کنیم.

در شرایط حاضر،به نظر میرسد که این وظیفه بیشتر از همه بر عهده فرزندان و مردان جامعه است که به نوعی محصول مادران جامعه اند و از بسیاری جهات وامدار آنان.

امروز روز مادر است،روز زن، روزی که قرارداد کرده ایم تا بیشتر به این نقش خانوادگی و اجتماعی فکر کنیم. شاید بهتر باشد به جای صرفاً هدیه دادن ها و تبریک گفتن های کلیشه ای همیشگی، برای رشد و ارتقا و تعالی این نقش کمی فکر کنیم و قدم کوچکی برداریم...

 

۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۳۷
سامان عزیزی
شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

شاخص دلالی!

فکر می کنم وقتی که سهم قابل توجهی از سیستم اقتصادی یک کشور را "دلالی" و دلالان تشکیل دهند، می توان فاتحه ی اقتصاد آن کشور را خواند.به عبارتی، هرچه تعداد کسب و کارهای دلالی محور در یک اقتصاد بیشتر باشد، می توان نتیجه گرفت که آن اقتصاد، بیمار تر است.

طبیعتاً نقش ساختار ها و سیستم های اقتصادی در شکل گیری و رشد اقتصاد دلالی چشمگیر است اما بعید می دانم بتوان از نقش افرادی که میل شدیدی به مدل درآمدی دلالی محور دارند،چشم پوشی کرد.

این میل شدید به راحت پول درآوردنِ بدون ارزش آفرینی را در بسیاری از کسب و کارهای اینترنتی هم می توان دید. اگر دقت کرده باشید، ظرف این چند سال وزن کسب و کارهایی که ذات دلالی دارند در فضای دیجیتال بسیار بیشتر از وزن کسب و کارهای ارزش آفرین است.

با خودم فکر می کردم که هجوم وحشتناک مردمِ همیشه در صحنه به سمت کسب و کارهای اینترنتی هم احتمالاً ناشی از همین مدل ذهنی دلالی محور است(البته یکی از دلایلش) که در آرزوی یک شبه پول دار شدن هستند، پولی که برایش زحمت زیادی نکشیده باشند.

بگذریم.

 

چند روز پیش با صحنه ی جالبی مواجهه شدم. در یکی از خیابان های شلوغ تهران، دیدم که یک "داد زن"(یعنی کسی که در خیابان های شلوغ داد می زند و توجه مردم را جلب می کند و به خرید محصول ترغیبشان می کند)، مشغول تبلیغ برای یکی از خودروساز(ببخشید خودروباز!) های اصلی کشور است.

قبلاً دیده بودم که برای کالاهای مختلفی مثل شلوار و مانتو و پیراهن و غیره، دادزن استخدام کنند اما این یکی را دیگر ندیده بودم.

"تحویل فوری همه ی محصولات فلان و فلان با شرایط ویژه و الی آخر".

جلو رفتم و از دادزن پرسیدم : می خواهم فلان ماشین را بخرم باید چکار کنم و به کجا مراجعه کنم؟. گفت برو طبقه بالا ،در عرض چند دقیقه کارت راه می افتد.

گفتم شما نمایندگی رسمی هستید؟ گفت نه.ولی الان نمایندگی ماشین نداره به شما تحویل بده، مال ما آماده تحویله و سریعاً برات سند می زنیم.

خلاصه اینکه تمام خدمات نمایندگی رسمی را عرضه می کردند.

تصمیم گرفتم که نقشم را تا آخر بازی کنم(یعنی تا قبل از خرید) و در نهایت متوجه شدم که شبکه بزرگی در کشور به این حرفه ی شریف مشغول هستند. باقی داستان را احتمالاً خودتان شنیده اید.از اختلاف قیمت کارخانه و بازار تا ایجاد بازار سیاه برای انواع خودرو ها.

 

واقعاً این اقتصاد بیمار ما را چه تیماری است؟ در جایی که اکثریت قریب به اتفاق سلول های جامعه فقط به پیشرفت خودشان فکر می کنند،چقدر می توان به بهبود امید بست؟

آن روز یکبار دیگر به یکی از تفاوت های اساسی ای که فرهنگ های توسعه نیافته با فرهنگ های توسعه یافته دارند ایمان آوردم.

"در فرهنگ های توسعه نیافته، انسان ها به پیشرفت فکر می کنند

و در فرهنگ های توسعه یافته به رشد.

پیشرفت با سنجش موقعیت ما نسبت به دیگران تعریف می شود،

و رشد، به سازنده بودن حضور ما در کنار دیگران.

سلول سرطانی، سلولی است که پیشرفت خود را به رشد در کنار دیگران ترجیح می دهد."

محمد رضا شعبانعلی.

 

آیا تا به حال درصد سرطانی بودن خودمان را در جامعه سنجیده ایم؟

منش و رفتارمان. ماهیت کسب و کارمان. ذات پولی که در می آوریم از چه جنسی است؟و سوالاتی از این دست.

 

۱ نظر ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

گفتگو با یک خر!

نمی دانم چرا ما آدم ها هر چی رفتارهای ناشایست و احمقانه داریم را به خر ها و الاغ ها نسبت می دهیم(یا حیوانات و موجودات دیگر از قبیل گوسفند،گاو،جلبک و الی آخر).

فارغ از بحث های فیلسوف گونه ی پشتِ این نسبت دادن ها، فکر می کنم ما انسان ها احترام زیادی برای خودمان قائل بوده ایم و از زمانی به بعد(مثلاً بعد از انقلاب شناختی در حدود هفتاد هزار پیش) که خودمان را برتر از دیگر جانداران می دانسته ایم، هر رفتاری که باب میل مان نبوده را با بهانه ای به یکی از جانداران دیگر نسبت داده ایم و فقط خصوصیات و رفتارهای خوب را برای خودمان نگه داشته ایم و فرض را بر این گذاشته ایم که این وصله ها به انسان نمی چسبد!

بگذریم.می خواستم برایتان خاطره ای تعریف کنم.

 

سال هشتاد و دو، در یکی از روز های میانی هفته با دو نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم که به دریاچه اِوان در نزدیکی قلعه الموت برویم.برای اولین بار بود که آنجا می رفتم.طبیعت زیبا و فوق العاده ای داشت.

بعد از ظهرِ آن روز، از دوستانم جدا شدم و شروع به قدم زدن دور دریاچه کردم. در میانه ی راه، دیدم که خری را به درختی بسته اند و کسی هم آن اطراف نبود.

 گرمِ صحبت با خر شدم و نزدیک به سه ساعت برایش حرف زدم. تقریباً در تمامِ مدت نگاهم می کرد و گاهی واکنش هایی هم نشان می داد که من را متوجه کند که دارد به حرف هایم گوش می دهد.

خلاصه کنم. آن روز دلم پر از حرف بود و آن خر عزیز لطف کرد و سه ساعت تمام به حرف هایم گوش داد.

تجربه شگفت انگیزی برای من بود. هیچ وقت آنقدر طولانی و پشت سر هم با کسی درد و دل نکرده بودم. هیچ وقت آنقدر رُک و بی پرده برای کسی خود افشایی نکرده بودم.

بعد از مصاحبت با آن خر، آنقدر حالم خوب شده بود که بعید می دانم هیچ کس دیگری می توانست آن حال خوب را به من هدیه کند.

بعد از آنکه آنهمه سرش را درد آوردم، او را بوسیدم و خداحافظی کردم.او هم کمی ابراز احساسات کرد و تا زمانی که از افق دیدش محو میشدم با صداهای مختلفی من را بدرقه می کرد. فقط نمی دانم فحش می داد،نصیحتم می کرد، تبشیر و انذارم می کرد، ابراز دلتنگی می کرد یا هر چیز دیگری که من سر در نمی آوردم. ولی با تمام وجود از او ممنون بودم که سه ساعت به حرفهایم گوش داد بدون اینکه این سر و صداهای بعد از خداحافظی را از خودش دربیاورد. شاید هم میخواست به من بفهماند که در حین صحبت هایم هم می توانست این کار را بکند، ولی نکرد.

 

من، خرها را خیلی دوست دارم!

۲ نظر ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سامان عزیزی