زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۷۰ مطلب با موضوع «مدیریت و کسب و کار» ثبت شده است

چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ق.ظ

بی جنبه ی درون ما

هراری، در کتاب  "انسان خردمند"(با ترجمه خوب نیک گرگین)، آنجا که به بحث ابزارهای سنگیِ اولیه ی ساخت بشر می رسد، بحث جالبی را مطرح می کند. او در مورد یکی از کاربردهای این ابزار های سنگی می گوید:

"یکی از مرسوم ترین کاربردهای ابزار های سنگیِ اولیه، شکستن استخوان برای دستیابی به مغز استخوان بود."

اگر فکر می کنید که بشر صرفاً بخاطر پی بردن به خواص و ارزش غذایی مغز استخوان، دنبالش راه افتاده بود، سخت در اشتباهید!.با عینک امروز نمی شود به تحلیل زندگی آن روزهای نیاکانمان بپردازیم. بهتر است ادامه داستان را از زبان هراری بشنویم:

" برخی محققان بر این باورند که این نخستین جا پای محکم ما بود. همانطور که دارکوب ها متخصصِ شکار حشرات از میان تنه ی درختان هستند، انسان های اولیه هم در بیرون کشیدن مغز استخوان مهارت پیدا کردند. اما چرا مغز استخوان؟

خب، تصور کنید که شاهدید که یک گله شیر، زرافه ای را تکه پاره می کنند و می بلعند. با شکیبایی منتظر می مانید تا کارشان تمام شود. اما هنوز نوبت شما نرسیده است. چون بعد از شیرها، کفتارها و شغال ها می آیند و شما هم جرئت ندارید موقع مرده خوری مزاحم آنها شوید. وقتی که دیگران کارشان تمام شد، تازه شما و دار و دسته تان، در حالی که با احتیاط کامل به چپ و راست نگاه می کنید، به خود اجازه می دهید به سراغ آنچه باقی مانده است بروید.

این کلید فهم تاریخ و روانشناسی ماست. تا همین اواخر، جنس انسان همواره جایگاهی در میانه ی(در ترجمه کتاب قید شده: "جایگاهی مرکزی".ولی به نظرم رسید که "میانه"واژه مناسبتری باشد) زنجیره غذایی را به خود اختصاص می داد. در طول میلیون ها سال، انسان مخلوقات کوچکتر را شکار می کرد و آنچه می توانست برای خود گرد می آورد و در تمام این مدت، طعمه شکارگران بزرگتر می شد. فقط همین 400هزار سال پیش بود که چند گونه ی انسانی به طور منظم شروع به شکار طعمه های بزرگ کردند، و فقط همین صد هزار سال پیش بود که -با ظهور انسان خردمند- بشر ،خود را به راس زنجیره غذایی رساند.

این جهش چشمگیر از میانه به راس، عواقب سنگینی داشت. دیگر جانداران راس هرم، مثل شیر و کوسه، این مسیر را به تدریج ظرف میلیون ها سال طی کردند. این به اکوسیستم اجازه می داد تا با برقراری موازنه، مانع از آن شود که شیرها و کوسه ها اختلال های جدی ایجاد کنند. شیرها که درنده تر شدند، غزال ها نیز سریع تر می دویدند، کفتارها بهتر همکاری می کردند و کرگدن ها تندخو تر می شدند. اما انسان، برعکس، با چنان سرعتی به راس هرم صعود کرد که اکوسیستم فرصت نیافت خود را تطبیق دهد.

علاوه بر این، انسان هم نتوانست خود را سازگار کند. برترین حیوانات شکارگرِ زمین، موجودات با عظمتی هستند. میلیون ها سال برتری موجب شده است سرشار از اعتماد به نفس باشند. در مقابل، انسان خردمند ، بیشتر به دیکتاتوری های پیزُری شبیه است. ما که در گذشته ای نه چندان دور، یکی از آوارگان علفزارهای استوایی بودیم، پر از ترس و نگرانی درباره ی موقعیت خود هستیم و همین ما را دوچندان بی رحم و خطرناک می کند.  انبوه فجایع تاریخی، از جنگ های خونین گرفته تا فجایع زیستبومی، پیامد های این جهش پرشتاب بوده است."

 

احتمالاً وقتی که حدود 32000سال پیش، نیاکانمان در غار اشتادل، این مجسمه عاجی را می تراشیدند و سرِ شیر را بر پیکر نحیف خودشان می گذاشتند، می خواستند تصویری خیالی از خودشان بسازند برای غلبه بر ترس و نگرانی و عقده حقارتِ ناشی از این جهش پرشتاب تطبیق نایافته! (البته این را از خودم درآوردم.شما در حد یک شوخی به این تفسیر نگاه کنید.ولی اگر به هراری دسترسی دارید این تفسیر را به گوشش برسانید شاید در ویرایش بعدی کتابش از آن استفاده کند:) )

 

داشتم فکر می کردم که چه مصادیق فراوانی از این جهش های پرشتابِ تطبیق نیافته را می توانیم در زندگی های شخصی خودمان پیدا کنیم. جهش های پرشتابی که بدون تطبیق با سیستم هایی که درونمان و دور و برمان هستند،رقم می زنیم بدون آنکه اعتماد به نفس(و البته عزت نفس) لازم را برای این جهش ها در خودمان ایجاد کرده باشیم.

شاید مدیرانی را دیده باشید که به اتفاقی(غیر از شایستگی) ، بر راس هرم یک سازمان نشسته اند و برای حفظ این جایگاه ، به هر زور و زری که شده می خواهند لباس آن جایگاه را بر تنشان کنند. به هر تخریب و ویرانگری دست می زنند چون خودشان و اطرافیانشان نتوانسته اند یا فرصت نکرده اند که با این جهش پرشتاب تطبیق پیدا کنند.

 

احتمالاً شوپنهاور هم نگران این جهش های پرشتاب بوده که چنین جمله ای گفته است:

"اگر کسی را که خو و منش گدایی دارد بر اسب بنشانند، حیوان را آنقدر می تازاند تا بمیرد"

 

به نظر میرسد که این جهش های پرشتاب همیشه در مقیاس های مختلف در زندگی بشر حضور داشته اند و دارند.

اصطلاحاتی مثل  بی جنبه، تازه به دوران رسیده، جَو گیر،نو کیسه و غیره،و معادل هایشان در زبان های دیگر،  احتمالاً در مقیاسی کوچکتر برای توصیف همین مسئله به وجود آمده اند.

 

ما چند جهشِ پرشتابِ تطبیق نیافته در زندگی مان داشته ایم؟آیا می توانیم پیامد هایشان را ببینیم؟آیا در زمان این جهش ها، خطرناک تر از قبل نشده بودیم؟

 

پی نوشت: قبلاً هم تحت تاثیر کتاب انسان خردمند ،مطالبی نوشته بودم.(+)، (+)، (+) .

نمی دانم بعد از دوبار خواندن این کتاب ،کی می توانم از این کتاب دل بِکنم . فعلاً که نتوانسته ام!

 

۲ نظر ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۲۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ

سیزده مولفه ی زندگی آگاهانه از دید براندن

زندگی آگاهانه، از نظر ناتانیل براندن(نویسنده کتاب روانشناسی عزت نفس)، اولین رکن از شش رکن اصلی عزت نفس است.

به اعتقاد او "آگاهی" بالاترین تجلی زندگی است و زندگی آگاهانه را اینطور معرفی می کند:

زندگی آگاهانه یعنی داشتن توجه به همه ی آن چیزهایی که روی اعمال،مقاصد، ارزش ها و هدف هایمان اثر می گذارند. یعنی اینکه بر اساس آنچه می بینیم و می دانیم رفتار کنیم.

براندن برای زندگی آگاهانه تعدادی ویژگی در نظر می گیرد که در اینجا لیست آنها را با هم مرور می کنیم:

 

1-داشتن ذهن پویا و به دور از انفعال

2-توجه به زوایای مختلف شادی و نشاط(هم ذهنی و هم جسمی)

3-توجه به لحظه اکنون

4-توجه به واقعیت های زندگی و فرار نکردن از آنها

5-تمیز دادن واقعیت ها از تعابیر و احساسات

6-دانستن اینکه در کجای مسیر اهداف و برنامه هایمان هستیم ،بدانیم کجا موفق و کجا ناموفق هستیم.

7-تشخیص اینکه آیا اعمال و رفتار من با هدفی که دارم همخوانی دارد؟

8-توجه به شاخص ها و بازخوردهای محیطی، و در صورت نیاز توانایی اصلاح مسیر و چگونگی حرکت

9-درک کردن موانع و مشکلاتی که در مسیر مان قرار می گیرند و مواجهه ی فعالانه با آنها

10-متعهد بودن به آموختن به عنوان راه و روش زندگی و آمادگی برای بررسی دوباره فرضیه های کهنه

11-بپذیریم که ما هم اشتباه می کنیم و از اشتباهاتمان فرار نکنیم

12-توجه داشتن به دنیای پیرامون و نیروهای مختلفی که در محیط زندگی ما هستند(مانند محیط اجتماعی-فرهنگی،محیط اقتصادی و غیره)

13-توجه به واقعیت های درونی(مانند احساسات ،آرزوها و انگیزاننده ها)

 

پی نوشت: فکر می کنم اگر نگاهی به این مولفه ها بیندازیم، می توانیم بسیاری از آنها را نه تنها در سطح فردی بلکه در سطح سازمان ها و بزرگتر از آن در سطح حکومت ها هم معتبر بدانیم.

 

۰ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۸
سامان عزیزی
جمعه, ۱۵ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۱۰ ق.ظ

خطای ساندویچ شدن و دوریان و باقی قضایا!

پیش نوشت: تمام نتیجه گیری ها و ربط دادن هایی که در این مطلب خواهید خواند، صرفاً نظر شخصی غیر تخصصی و غیر قابل اتکای بنده است و ممکن است به انواع و اقسام خطاها و اشتباهات شناختی من آلوده باشد. هدفم از نوشتن این مطلب،صرفاً انتقال پیام استعاری آن است.

*

خطای ساندویچ شدن چیست؟

متمم در یکی از درس هایش، با استفاده از یکی از محصولات شرکت کداک این مفهوم را توضیح داده است.

شرکت کداک در شرایطی که با مشکلات متعددی دست به گریبان بود، تصمیم گرفت محصولی متفاوت به بازار عرضه کند : "کداک اکترا".

کداک اکترا، قرار بود بازاری را هدف قرار دهد که دوربین عکاسی موبایل برایش اولویت بالایی داشت.(به قول متمم، قرار بود یک دوربین موبایل دار باشد نه یک موبایل دوربین دار).

اما چیزی که در عمل اتفاق افتاد این بود که اکترا، نه توانست "موبایل بودن" را پوشش دهد و نه "دوربین بودن" را.

این ایده برای کداک، مشکلی شد روی مشکلات قبلی اش که بخاطر آنها دست به چنین کاری زده بود.

 

به این بلایی که سر کداک اکترا آمد می گویند خطای ساندویچ شدن.به عبارتی این محصول، بین موبایل بودن و دوربین بودن ساندویچ شد.

فرض کنید یکی از این دو بیضی(یا نان ساندویچ یا کله قند یا هر چیز دیگری) که کشیده ام حامل مفهوم "موبایل بودن" است و دیگری حامل مفهوم "دوربین بودن".کداک اکترا چیزی است که  ناحیه ی تلاقی نارنجی رنگ را هدف گرفته است.

سه توضیح در مورد شکل بالا:

1-مفهوم موبایل بودن و دوربین بودن را عمداً با بیضی نشان داده ام چون برخلاف تصویر همیشه آشنای دو دایره و ناحیه ی همپوشانی شان،بیضی خنثی نیست و شکل کلی آن جهت گیری دارد. می توانیم اینطور تصور کنیم که داخل این بیضی ها نقطه نیست، بلکه پر از فلش هایی است که با جهت هایشان، موبایل بودن یا دوربین بودن را تعریف می کنند.

2-بنا بر توضیحات مورد اول، در ناحیه ی نارنجی رنگ ،ما ممکن است چند فلشِ تا حدی هم جهت داشته باشیم ولی مسئله این است که وزن این فلش ها در هر یک از بیضی ها چقدر است.یعنی ناحیه ی تلاقی، برای هر یک از بیضی ها چه معنایی دارد.

3-ناحیه ی تلاقی(کداک اکترا)، به دلایل مختلف، آنقدر فلش در داخلش ندارد که بتواند یک بیضی جداگانه با یک جهت گیری متمایز تشکیل دهد و در بهترین حالت تبدیل به یک چهار ضلعی کوچکِ کج شده است.

 

خلاصه ی این سه توضیح را می توانید در شکل زیر ببینید:

اگر مثال های بیشتری از خطای ساندویچ شدن می خواهید، می توانید به برخی از کامنت هایی که دوستان متممی زیر همان درس گذاشته اند مراجعه کنید.

خطای ساندویچ شدن، فقط در کسب و کارها و محصولاتشان اتفاق نمی افتد.این خطا می تواند در بسیاری زمینه های دیگر هم دامن گیر ما بشود.

یکی از این زمینه ها، حوزه ی جهت گیری سیاسی است. چه در جهت گیری یک فرد معمولی در سطح جامعه(به عنوان مقیاس خرد) و چه در جهت گیری یک حزب یا گروه و غیره! (به عنوان مقیاس کلان).

بحثم در مورد سیستم های سیاسی-حکومتی در سطح جهان نیست(مانند دموکراسی(که تفسیر دقیق تر آن از نظرم"حکومت گلّه ای بر گلّه" است) و دیکتاتوری و الی آخر)، بلکه می خواهم کمی نزدیکتر و در لایه ای پائین تر صحبت کنم.

سال نود و دو، در شرایط اقتصادی،اجتماعی و سیاسی ای که ما در آن قرار داشتیم(و نیاز به توضیح ندارد چون احتمالاً همه ما از آن آگاه هستیم)، جریانی با شعار اعتدال(یعنی چیزی بین موبایل بودن و دوربین بودن!) به صحنه قدم گذاشت و به دلایل مختلف توانست دولت را در اختیار بگیرد.نام های مختلفی هم بر آن گذاشته شد، از جمله اصول گرای اصلاح طلب یا اصلاح طلب اصول گرا.

قطعاً تحلیل وضعیتی که در حال حاضر در آن هستیم، وابسته به عوامل متعددی است که شناخت و تحلیل آنها در دانش و تخصص من نیست. صرفاً می خواهم با عینک "ساندویچ شدن" هم نگاهی به آن بیندازم. می توانید فرض کنید که با هم داخل تاکسی یا اتوبوس نشسته ایم و گپ می زنیم!

 

چند نتیجه گیری از شکل بالا:

1-خطای ساندویچ شدن، یک روی سکه است. روی دیگر سکه استراتژی موفق ساندویچ است. به عبارتی ،وقتی مشغول صحبت با عینک خطای ساندویچ شدن هستیم، در مورد نمونه های ناموفق صحبت می کنیم. روی دیگر سکه که داستان موفق هایی است که از استراتژی ساندویچ به خوبی استفاده کرده اند را نباید از یاد ببریم.

به عنوان یک نمونه که تاحدی از فضای محصول و محصولات دور باشد، می توانم به اقتصاددانان رفتار گرا اشاره کنم که بین دو نان ساندویچِ اقتصاددانان و روانشناسان، ساندویچ نشدند و الان بیضیِ تا حدی توسعه یافته ی  خودشان را دارند.

2-آن بیضی نارنجی زمانی شکل می گیرد که مفهوم و معنای خودش را به خوبی تعریف کرده باشد و برای این معنای تازه اش، مشتری ای وجود داشته باشد.

3-اگر آن بیضی نارنجی نتواند اندازه ی خودش را، حداقل به اندازه ی بیضی کوچکتری که قرار است ساندویچش کند برساند، دیر یا زود ساندویچ خواهد شد.و اگر بتواند به این اندازه برسد، می تواند مطمئن باشد که ساندویچ نخواهد شد.بالاخره یکی از نان های ساندویچ، توانایی پوشش دادن محتویات را ندارد!

4-داخل هر بیضی، فلش ها و بردارهایی هستند که ممکن است جهت گیری های مختلفی داشته باشند(که باید هم باشند.در غیر این صورت از بیضی صحبت نمی کردیم و می گفتیم موشک!)،اما نکته ی مهم در تعریف یک "بودن" مستقل برای بیضی داستان ما، برآیند این بردارهاست.

5-قدرت هر کدام از بیضی ها برای رشد و توسعه، به تعداد خریداران "معنای آن بیضی" وابسته است.پس اگر پشت بیضی به خریداران معنایش گرم است می تواند به فکر توسعه سریعترش هم باشد.

 

ظرف چهار سال گذشته(یعنی در دوره اول)، به نظر می رسد که این محصول جدید،بین دو بیضی موجود(که البته در اندازه بیضی ها شک و شبهه فراوان است) مراحلی از ساندویچ شدن را طی کرده است و حدود چهار سال دیگر زمان دارد تا ، یا به ساندویچ شدن خود ادامه دهد و ما مردم مانند یک برش گوجه فرنگی یک لقمه ی چپش کنیم و برای همیشه فراموشش کنیم یا اینکه به فکر توسعه ی چهار ضلعی کوچکش باشد و موجودیتش را به عنوان یک بیضی تقویت کند.بیضی کوچکی که در زمان مفهوم پردازی و معنا سازی اش حداقل بیست و چهار میلیون مشتری داشته است.

*

در متمم درس دیگری هم هست که در آن، ست گادین با روایت کردن یک داستان از میوه "دوریان"، نکته ی مهمی را به ما یادآوری می کند.

میوه ی دوریان، میوه ای در جنوب شرق آسیاست که دو ویژگی اصلی دارد: ارزش غذایی بالا و بوی تهوع آور.

این میوه که مشتریان و طرفداران خودش را دارد، در آزمایش هایی که توسط "سونگ پل سوم سری" انجام شده، نمونه ی بی بوی آن هم تولید شده است.

احتمالاً هدف از تولید این نمونه ی بی بو، هدف قرار دادن مشتریان بالقوه ایست که ممکن است در سراسر جهان منتظر آن باشند.

اما ست گادین می گوید اگر من بودم، روی یک دوریان بد بوتر سرمایه گذاری می کردم.

شاید او احتمال می دهد که یک دوریان بی بو، که یکی از ویژگی های اصلی اش را از دست داده است، بین دوریان بو دار و یک میوه ی دیگر که ارزش غذایی ای نزدیک به دوریان دارد، ساندویچ شود.

به هر حال در برخی موارد(و نه همیشه)، احتمالاً یکی از راه حل های ساندویچ نشدن، پیشنهاد ست گادین باشد.

یعنی سرمایه گذاری روی مشتریانی که هم اکنون، دوریان با بوی تهوع آورش را ترجیح داده اند.

در هر صورت، بو که برود، قسمت زیادی از مزه هم از بین خواهد رفت.(می دانید که گیرنده های بویایی، تاثیر زیادی روی مزه ای که ما احساس می کنیم دارند)

امیدوارم آفرینندگان آن چهار ضلعی کوچک(که هم شامل تولید کنندگان است و هم مشتریان) تلاش کنند که هر چه بهتر و دقیق تر، تعداد بیشتری از نقطه های نارنجی رنگ را به هم وصل کنند تا بیضی این داستان، بیشتر به بیضی شدن نزدیک شود.بیضی بهتر است از راه های درست و اصولی، به فکر مشتریانش باشد و محصولش را برای حال و آینده آنها توسعه دهد و نگذارد به ساندویچی میان دو نان و نام بدل گردد.

 

پی نوشت: کلاً دنیای سیاست با روحیه ام سازگار نیست و همیشه از وارد شدن به این دنیا پرهیز کرده ام.اینکه پرهیز می کنم به این معنی نیست که از نقش و مسئولیت خودم به عنوان یک سلول کوچک در پیکره ی اجتماع غافل باشم و بی تفاوت.از طرفی به یکی از دوستان عزیزم  قول داده ام که هر مزخرفی هم که می نویسم،مزخرف سیاسی ننویسم.به هر حال،از هر طرف که به این مطلب نگاه کردم دیدم انقدرها هم سیاسی نیست که بدقولی حساب شود:) مگر اینکه آن دوستم به زور سیاسی اش کند!

 

۰ نظر ۱۵ دی ۹۶ ، ۰۲:۱۰
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۱ ق.ظ

کلیدی ترین وجه تمایز چیست؟

همانطور که کلیدی ترین وجه تمایز علم در کنار تمام چیزهای دیگری که برای شناخت و درک جهان برای بشر وجود داشته، خود علم(و علوم) نیست بلکه "روش علمی" است، فکر می کنم "مدل ذهنی" هم در کنار تمام چیزهای دیگری که برای ایجاد تمایز وجود داشته و دارند، کلیدی ترین وجه تمایز قابل تصور است.

به نظرم این مسئله نه تنها در زندگی غیر کاری که در زندگی کاری و کسب و کار هم کاملاً مصداق دارد.

با نگاهی به فضای کسب و کار ها و تاریخ آنها می توانیم متوجه شویم که هر وجه تمایزی(حتی جان سخت ترین آنها)، بعد از مدتی قابل تقلید بوده است و بالاخره جایگاه خودش را به عنوان نقطه ی تمایز از دست داده است.

به نظر می رسد چیزی که بسیار پایدار تر از وجوه تمایز موردی که به وجود می آیند ، مدل ذهنی و نوع نگاهی است که پشت این وجوه تمایز وجود دارد.در واقع می خواهم بگویم نگاه و نگرشی که ما به یک کسب و کار داریم است که می تواند وجوه تمایز مختلف را تولید کند.

چند سالی است که مثال زدن از اپل و استیو جابز حالم را به هم می زند(از بس که همه جا همین مثال ها را تکرار می کنیم) و فکر نمی کنم بجز حوزه برندینگ، در حوزه ی دیگری از آنها مثالی به زبان آورده باشم اما با عرض معذرت از همه دوستانی که با شنیدن مثال های آنها، حالشان مانند من به هم می خورد ،باید بگویم که به نظرم در اینجا نمونه مناسبی باشد.

فکر نمی کنم هیچکدام از وجوه تمایزی که از اپل می شناسیم، کلیدی ترین وجه تمایز اپل باشند بلکه نوع نگاه و مدل ذهنی استیو جابز بود که توانست اپل را اپل کند.حتی خود استیو جابز هم نبود بلکه مدل ذهنی او بود.مدلی که می توانست مدل ذهنی هر کس دیگری غیر از او هم باشد.

 

حرفم این نیست که مدل ذهنی به عنوان یک وجه تمایز برای همیشه می ماند یا پایداری آن حتماً و الزاماً از عمر یک انسان(و کسب و کارش) بیشتر است.نه ،همانطور که از نامش پیداست، مدل،مدل است و ممکن است اگر با شرایط و واقعیات جدید خودش را تغییر ندهد مفید بودنش را به سرعت از دست بدهد.حرفم این است که اگر چندین و رودخانه و نهر در دشتی جاری باشند، سرچشمه ی آنهاست که مهمترین نقطه ی این داستان است.

در عین حال که یک مدل ذهنی مفید می تواند کلیدی ترین وجه تمایز (در سر طیف مثبت آن) باشد، می تواند کلیدی ترین وجه تمایز (در سر منفی آن) هم باشد. در واقع مدل ذهنی غیر مفید هم می تواند تمایز(از نوع منفی) یک نفر باشد و دودمانش را به باد دهد!.به عنوان مثال فرض کنید یک نفر با دارا بودن منابع استراتژیک و فراوان ،نگرشی صرفاً سودجویانه و احمقانه به کسب و کار و بازارش داشته باشد.همین مدل ذهنی آفت جانش خواهد بود و در آجر به آجر بنای کسب و کارش خودش را نشان خواهد داد.

 

شاید با خودتان بگوئید که این صحبت هایی که کردی جزو بدیهیات است ولی من با اطمینان بالایی به شما خواهم گفت که اینطور نیست!

وقتی کسانی را می بینم که با دیدن یک آی پد، فکر می کنند اگر کشف آنان بود می توانستند کسب و کاری بزرگتر از اپل هم راه بیندازند،

وقتی یک کارخانه دار را می بینم که فکر می کند کارخانه رقیبش صرفاً به خاطر داشتن پول زیاد(به عنوان وجه تمایزش نسبت به او) موفق است،

وقتی فکر می کنیم که نیوتن فقط به خاطر قوانینش بود که در تاریخ ماندگار شد نه مدل ذهنی کیمیاگرش،

وقتی کسانی را می بینم که فکر می کنند مک لوهان صرفاً به خاطر پیش بینی هایش هنوز هم زنده است و مدل ذهنی پشت پیش بینی هایش را نادیده می گیرند،

و ده ها و صد ها مورد دیگر،

بیشتر مطمئن می شوم که اینطور نیست.

 

به دلایل مختلفی که احتمالاً همه ما می دانیم و در اینجا مجال بحث کردنشان نیست، مدل ذهنی، اگر نگوئیم غیرقابل تقلید، بسیار بسیار سخت التقلید! است.

اگر به فکر پرورش و تغذیه سرچشمه باشیم،می توانیم نهر ها و رود های پر و پیمان تری هم داشته باشیم.

 

پی نوشت برای یکی از دوستان عزیزم: یکی از دلایلی که انقدر روی وقت گذاشتن برای متمم تاکید کرده و می کنم همین است.یعنی کمک به شکل دادن و بهبود یک مدل ذهنی مفید(و البته به تناسب هر شخص، یگانه و منحصر به فرد).

 

۰ نظر ۲۸ آذر ۹۶ ، ۰۱:۵۱
سامان عزیزی
جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ق.ظ

اگر شاغل هستید حتماً این کتاب را بخوانید

 

ابتدا قصد داشتم که خلاصه ای از این کتاب را  در اینجا بگذارم ولی از آنجا که این کتاب ،کتاب حجیمی نیست و نثر خوب و روانی هم دارد،ترجیح دادم که صرفاً به معرفی آن اکتفا کنم و فکر می کنم خلاصه آن هم چندان کاربردی نخواهد بود.

اولین بار که

۰ نظر ۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۲:۲۲
سامان عزیزی
جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۴۴ ب.ظ

مدیر بلااستفاده

اگر به کتاب هایی که تا کنون در مورد مدیریت نوشته شده اند مراجعه کنید، با تعداد زیادی عنوان مواجهه خواهید شد که ویژگی ها و مهارت هایی را که یک مدیر باید داشته باشد، لیست کرده اند. چهل ویژگی مدیر،صفت های بایسته یک رهبر،پنجاه و سه اصل مدیریت و کتاب های مختلف دیگر.

بسیاری از این لیست ها بر پایه مطالعات و تحقیقات مختلف نوشته شده اند و کمک می کنند تا ساده تر از تجربیات مدیران بزرگ بتوانیم استفاده کنیم.

 

یکی از مواردی که در اکثر کتاب هایی که در این زمینه خوانده ام مشترک بوده، بحث تفویض اختیار است که تا حد زیادی یک بحث اولیه و بدیهی به نظر می رسد.هر چند که با وجود بدیهی بودنش،هنوز مدیران زیادی هستند که نتوانسته اند یا نخواسته اند این مورد را جدی بگیرند.

مدت زیادی است که به این باور رسیده ام که یکی از معیار های سنجش موفقیت یک مدیر  این است که تا چه حد توانسته است نیاز به حضور مداومش در بخش های مختلف سازمان را کاهش دهد. منظورم صرفاً حضور فیزیکی نیست و اتفاقاً بیشترین تاکیدم روی حضور غیر فیزیکی است.وقتی که اکثریت کانال های انجام امور شرکت باید از مدیر عبور کنند.

فکر می کنم اگر یک مدیر بخواهد خودش را بعد از مدتی محک بزند (این مدت می تواند مثلاً یکسال یا بسته به شرایط شرکت و مقیاس آن دو یا چند سال باشد)، اینکه تا چه حد توانسته ضرورت حضورش را کم کند، سنگ محک خوبی است. طبیعتاً منظورم این است که مدیری توانسته باشد کاری کند که بدون حضورش هم امورات شرکت به خوبی زمانی که خودش حضور دارد،پیش بروند.

تست کردن آن هم ساده است.اگر مدیری بتواند برای یک ماه یا بیشتر، سازمان را ترک کند و تلفن همراهش هم روشن باشد ولی تماسی برای کسب تکلیف از طرف شرکت نداشته باشد و سازمانش مثل ساعت کار کند!، به نظرم تا حد زیادی در این امر موفق عمل کرده است.

نتیجه اینکه،همانطور که عرض کردم این توانایی صرفاً یکی از توانایی هایی است که یک مدیر باید داشته باشد اما به نظر من اهمیت بسیار بالایی دارد. 

شاید بتوانیم صفت "بلااستفاده" یا "بی مصرف!" را به دو مدل از مدیران اطلاق کنیم. مدیرانی هستند که به معنای واقعی بلااستفاده و بی مصرفند،یعنی بود و نبودشان فرقی نمی کند حتی خیلی اوقات نبودشان بهتر از بودشان است، که تکلیفشان هم مشخص است،هر چه زودتر از سازمان بیرون انداخته شوند بهتر است. اما مدیرانی که بتوانند آگاهانه خودشان را بلااستفاده و بی مصرف کنند، از نظر من مدیران موفقی هستند.

جالب اینجاست که مدیرانی که خودشان را برای جایگاهشان لایق و سزاوار نمی دانند و احتمالاً به زور و زر لباس آن جایگاه را به تنشان کرده اند ، همانهایی هستند که به شدت از بلااستفاده شدنشان در سازمان می ترسند. و فکر میکنم لایق ترین مدیران همانهایی هستند که به شدت برای بلااستفاده کردن خودشان تلاش می کنند .

موفقیت در این کار،فواید زیادی دارد.هم برای شخص مدیر و هم برای سازمان.و می تواند زمینه ساز رشد و توسعه بیشترسازمان باشد.

از چالش ها و مسائل شخصیتی این تصمیم که بگذریم، فکر می کنم قدم اول برای بلااستفاده کردن یک مدیر، فرآیند سازی و سیستم سازی در بخش های مختلف سازمان است.

 

۱ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۷:۴۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

تاکید روی همه چیز

شاید کسانی را دیده باشید که وقتی می خواهند کاری را انجام دهند،تقریباً همه چیز آن کار برایشان به یک اندازه مهم است.روی همه مسائل ریز و درشت تاکید می کنند و اسمش را هم میگذارند تیز بینی.یا اگر بخواهند کمی توجیه را هم چاشنی آن کنند می گویند: هیچ چیز از چشم ما مغفول نمی ماند.

شاید در معدود جاهایی این تاکید بر همه چیز، کمتر ضرر وارد کند(این را هم محض احتیاط می گویم) ولی مدیری را تصور کنید که با این روش سازمانش را اداره می کند. کم نیستند مدیرانی که این سبک را از افتخارات خودشان می دانند غافل از اینکه نتیجه چنین سبک و سیاقی در بهترین حالتش چیزی جز متوسط الحالی نیست.

وقتی روی همه چیز تاکید می کنیم دقیقاً انگار روی هیچ چیز تاکید نکرده ایم.

سالهاست وقتی کسی را می بینم که در کار یا زندگیش روی همه چیز تاکید دارد و همه چیز برایش مهم است، یک نتیجه مهم در موردش در ذهنم ثبت می شود: اینکه اولویت بندی نمی داند.نمی تواند تشخیص دهد چه چیزی مهم تر است(یا اگر تشخیص دهد،نمی تواند کاری برایش بکند چون تقریباً همه چیز را مهم می بیند).خلاصه اینکه فکر می کنم چنین کسی،بویی از استراتژی نبرده است.

این مدیران و این مسائل ،مصداق های ریز تری از آن حقیقت تلخ دوست نداشتنی هستند که قبلاً صحبتش شد (+)

این مسئله مختص مدیران نیست.متاسفانه بسیاری از ما در امور مختلف زندگی به همین صورت عمل می کنیم.

 

 

۰ نظر ۰۳ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی
شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۹ ق.ظ

آیا یادگیری را جزو لاکچری ها می دانید!

 

متمم ،درس های مختلفی برای آموزش و تقویت زبان انگلیسی هم دارد. در یکی از این درس ها، جمله ی نمونه ای نوشته بود در کاربرد کلمه continuous که از این قرار بود :

 

Continuous learning isn’t a luxury. It’s a necessity

یادگیری پیوسته(و مداوم)، یک کار لوکس (و غیر ضروری) نیست،بلکه یک ضرورت است.

 

اول اینکه حیفم آمد برای گفتن مفهومی که در ذهن داشتم،این جمله را اینجا نگذارم که به شیوه ای شفاف و ساده آنرا منتقل می کند.

اما بعد.(یعنی دوم و سوم و الی آخر):

آدم های زیادی را می شناسم که برای یادگیری هیچ وقتی نمی گذارند.هیچ برنامه ای ندارند.و بجز مواردی که زندگی-بالاجبار-به آنها چیزی یاد می دهد، کمتر می توانیم مصداق هایی از یادگیری در زندگی شان پیدا کنیم.

دسته ای از این آدم ها، شاید یادگیری آگاهانه را بسیار کم تجربه کرده باشند.شاید شرایط شان و محیط شان طوری ساختار یافته باشد که نخواهند یا نتوانند آگاهانه به سمت یادگیری بروند.ضرورتی در این کار نبینند. شاید سبک و بستر زندگی شان آنقدر ابتدایی باشد که فکر یادگیری بیشتر به ذهنشان خطور نکند.

من نمی خواهم به این دسته خرده بگیرم.(از فعل نمی خواهم استفاده کردم چون فکر می کنم اگر بخواهم، می توانم و می شود به این دسته هم خرده گرفت).

اما دسته ای دیگر از همین آدم ها هستند که اتفاقاً گاهاً خودشان هم تجربه یادگیری آگاهانه را دارند. محیط و شرایط شان هم به سمت یادگیری سو گیری دارد. اهمیت آنرا هم کم و بیش می دانند. سبک و بستر زندگی شان آنقدر ابتدایی نیست که نیاز به یادگیری بیشتر نداشته باشند. ولی باز هم ضرورتی برای وقت گذاشتن برای یادگیری نمی بینند یا اگر ضرورتی می بینند برایش اقدامی نمی کنند. اینها همان دسته ای هستند که می شود و باید بهشان خرده گرفت.هر چند که خرده گرفتن،دردی را دوا نمی کند و فعلاً ،در اینجا نیتمان صرفاً نق زدن به جانشان است.

 

برخی از ما ذهنیت جالبی داریم. مثلاً فرض کنید من به اتفاقی،کارمند یک سازمان شده ام.احساس می کنم همینکه الان در این سِمت سازمانی هستم به این معناست که همه ی شرایط احراز این پست را دارم و هیچ نیاز ندارم که به خودم زحمت بدهم و برای یادگیری مهارت های بیشتر برای این پست، وقت و انرژی بگذارم. اگر مسئله ای هم پیش بیاید که نیاز به مهارت های بیشتر و بهتری از مهارتهای من داشته باشد، زمین و زمان را به هم میدوزم تا به دیگران بفهمانم که نیازی به یادگیری بیشتر نیست و مشکل از همان مسئله ی پیش آمده، بوده است که شعور نداشته و نفهمیده که چطور باید بروز کند!

گاهی به جای اینکه لباس مهارت های مورد نیاز یک پست را بر تنمان کنیم، به هر زور و زحمتی هست،لباس تنگ مهارت های خودمان را بر تن پست احرازی مان می کنیم.غافل از اینکه با این کار دنیای خودمان را محدود و محدودتر کرده ایم.

در زندگی غیر شغلی هم همین است.چیزهایی که نمی دانیم(و می شود که بدانیم) ،غالباً زندگی بهتر و حال خوبتری را نصیبمان می کنند تا چیزهایی که می دانیم.چون فکر می کنم این مسیری است که کمک می کند ذهن و زندگی مان رشد و توسعه یابد. و بسیاری اوقات، حتی برای استفاده از همان دانسته های قبلی(از نوع غیر آگاهانه)،ناگزیریم همین مسیر را برویم.

هر وقت با آدم هایی که یادگیری برایشان مهم نیست مواجهه می شوم یاد حرف های محمد رضا شعبانعلی می افتم که از توارث عمودی و افقی صحبت می کرد.

بیائید سری به دنیای حیات وحش بزنیم. یک گراز  نورسیده را تصور کنید که چگونه با دنیا مواجهه می شود.چگونه یاد می گیرد زنده بماند.شکار کند.از خودش و بچه هایش مراقبت کند و الی آخر.قسمت زیادی از این آموزه ها را از طریق ژن هایش با خودش به دنیا می آورد و قسمت های دیگری را به تناسب ضرورت از محیط یاد می گیرد(البته اگر جان سالم به در برده باشد).این شیوه ی یادگیری،همان توارث عمودی است.

اما توارث افقی همه ی آن چیزی است که از این راه منتقل نمی شود.از جمله همه ی کتابها و نوشته ها و زبان ها و علوم و مهارتها و ابزار ها و غیره که در دنیای انسان ها موجودیت یافته است.

ما آدم ها، پتانسیل های هر دو نوع توارث را داریم و هر دو آنها لازمه ی زندگی ما هستند.اما خوب است گاهی با خودمان فکر کنیم سهم این توارث ها در زندگی ما چه ترکیبی دارد.آیا از آن دست آدم هایی هستیم که مثل آن گراز عزیز داستانمان، سهم توارث عمودی غلبه دارد یا مثل برخی انسان ها،سهم توارث افقی در زندگیمان چشمگیر است. که این دومی ،اگر آگاهانه سراغش نرویم،هیچگاه رشد نخواهد کرد. به عبارتی این نوع ارث، از آنهایی نیست که به ما برسد، این نوع ارث از آنهایی است که باید دنبالش برویم!.یعنی واکنشی نمی شود آنرا به دست آورد باید برایش "اقدام" کنیم.

این است که به نظرم می رسد، یادگیری پیوسته و مداوم تنها راه بالا بردن سهم توارث افقی در زندگی مان است.

 

۰ نظر ۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۲۹
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۵۸ ق.ظ

چرا باید در مقابل پیشنهادات رایگان محتاط باشیم

پیش نوشت: قبلاً در مورد دن اریلی توضیحاتی داده بودم (اینجا). در این مطلب هر چه می گویم یا از اوست یا از او آموخته ام.

 

آخرین باری که یک چیز رایگان به شما پیشنهاد شد را به یاد دارید؟ یک شربت رایگان در خیابان. یک غذای رایگان در یکی از هیئت های کوچه پائینی خانه تان. یک بلیط رایگان سینما یا تئاتر. یک سفر رایگان تفریحی از طرف شرکت. حضور در یک سمینار رایگان موفقیت. استفاده رایگان از یک شبکه اجتماعی. یک اپلیکیشن رایگان برای نصب روی موبایتان. یک سفر درون شهری رایگان و الی آخر.

بیائید کمی در مورد آخرین تجربه مان در این زمینه فکر کنیم.

اگر این پیشنهاداتی که به رایگان به ما عرضه شدند، با قیمتی به مراتب ارزانتر از قیمت واقعی شان به ما عرضه می شدند، مثلاً برای یک پرس جوجه با مخلفاتش، هزار تومان از ما طلب می کردند یا برای سمینار موفقیت، ده هزار تومان یا برای شبکه اجتماعی ماهی یازده هزار تومان، آیا باز هم آن پیشنهاد را با همان سرعت و ولع قبول می کردیم؟

 

روانشناسان آزمایشی ترتیب دادند که در آن دو گزینه را در مقابل شرکت کنندگان قرار دادند:

1-یک دلار بدهید و در مقابل یک کارت هدیه ده دلاری هدیه بگیرید

2-هشت دلار بدهید و در مقابل یک کارت هدیه بیست دلاری هدیه بگیرید

شما کدام را انتخاب می کنید؟

 

بعد از آن گزینه ها را کمی تغییر دادند:

1-یک کارت هدیه ده دلاری رایگان 

2-هفت دلار بدهید و یک کارت هدیه بیست دلاری هدیه بگیرید

حالا کدام را بر می گزینید؟

 

اما نتیجه آزمایش: در حالت اول اکثریت افراد گزینه دو را انتخاب کردند و در حالت دوم اکثریت گزینه یک را برگزیدند!

خودتان کمی گزینه ها را با هم مقایسه کنید و منفعت های هر گزینه را با گزینه های دیگر ارزیابی کنید و ببینید چرا این نتایج کمی عجیب به نظر می رسند.

 

این آزمایش و آزمایش های متعدد دیگر ،نشان داده اند که پیشنهادات رایگان، بسیاری از معادلات را به هم می ریزند و اثر عجیبی بر مغز ما می گذارند.

به نظر می رسد،ما وقتی که با قیمت صفر (رایگان) مواجهه می شویم عقلمان را از دست می دهیم. دیگر معادله و ارزیابی و سنجش به کارمان نمی آید.

 

بگذارید سه جمله از دن اریلی را که  این وضعیت و وضعیت های مشابه را توصیف می کند با هم مرور کنیم:

- صفر یک قیمت نیست.صفر دگمه داغ عاطفی است! منبعی برای هیجان زندگی نابخردانه.

- چیز هایی که هرگز به فکر خریدشان نیستیم، به محض اینکه رایگان می شوند، به طرزی باور نکردنی خواستنی می شوند!

- عرضه با قیمت صفر دلار و عرضه با قیمت یک دلار، زمین و آسمان فرق می کند!

 

در کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر، مثال جالب دیگری هست که خواندنش خالی از لطف نیست:

سایت آمازون دات کام، طرح فروشی می گذارد که به ازای هر خرید بالای 30دلار، هزینه حمل رایگان است(در صورتی که اگر خرید زیر 30دلار می بود، 3.95 دلار هزینه حمل به آن تعلق می گرفت).

بعد از این طرح، فروش در همه جای دنیا افزایش چشمگیری پیدا می کند بجز فرانسه. این استثنا باعث تعجب مدیران آمازون می شود و شروع به بررسی موضوع می کنند و می بینند که واحد فروش فرانسوی آمازون، این طرح را مقداری تغییر داده است. آنها برای خرید های بالای 30دلار، به جای هزینه حمل رایگان، یک فرانک (عددی ناچیز در مقابل30دلار) از مشتری مطالبه می کردند!. بلافاصله طرح را اصلاح می کنند و هزینه حمل رایگان می شود. افزایش فروش در فرانسه هم استارت می خورد.

 

مثال در این زمینه فراوان است، به عنوان نمونه ما حتی یک نوشیدنی با کالری صفر را به یک نوشیدنی با کالری 3، که تقریباً هیچ تفاوتی با هم ندارند، ترجیح می دهیم و حس می کنیم که نوشیدنی سبکتری نوشیده ایم و سالم تر هستیم!

 

افراد زیادی بوده و هستند که چه در زمینه کسب و کار و چه در سایر زمینه های زندگی، از این دگمه عاطفی انسانها استفاده یا سوء استفاده کرده اند.حتی امروزه بر پایه همین دگمه عاطفی، یک مدل قدرتمند کسب و کار تعریف شده است (فریمیوم). که شرکتهایی مثل گوگل یا اسکایپ یا فیسبوک یا تلگرام و غیره از آن بهره می برند.

نتیجه اینکه، به نظر میرسد ما انسانها، به محض مواجهه شدن با عدد صفر (البته نه در کتاب ریاضی بلکه در زندگی واقعی) و گزینه های رایگان، عقلمان پاره سنگ بر می دارد. بنابراین اگر می خواهیم عقلمان تا حدی سر جایش بماند، از این به بعد که حضور عدد صفر را حس کردیم(یعنی پیشنهادات رایگانی به ما عرضه شد) بهتر است کمی مکث کنیم ،طمأنینه بیشتری به خرج دهیم و ارزیابی مختصری انجام دهیم تا گرفتار این دگمه داغ عاطفی نشویم.(ظاهراً پیشینیان ما هم طور دیگری به این مسئله نظر داشته اند که گفته اند: مفت باشه کوفت باشه!)

این صحبت ها و بحث ها به این معنی نیست که همه گزینه های رایگانی که به ما عرضه می شوند، بد یا بی ارزشند، اتفاقاً برخی از آنها بسیار با ارزش هم هستند. نکته مهم این است که از جو گیری مان نسبت به صفر آگاه باشیم. بدانیم که بسیاری از گزینه های رایگان، واقعاً رایگان نیستند و گاهی با خودمان حساب کنیم که در مقابل به دست آوردن این چیز رایگان، چه چیزی را هزینه می کنیم؟

 

جدای از این بحث، فکر می کنم در این عالم، هیچ چیز رایگان نیست. هر چیزی بهایی دارد حتی اگر ما متوجه آن هزینه کرد مان نشده باشیم.ممکن است برای بدست آوردن چیز رایگانی، نقداً چیزی پرداخت نکرده باشیم ولی ممکن است از وقت مان، از انرژی زندگی مان، از کیسه عزت نفس مان، یا از خیلی جاهای دیگر مان، هزینه ای به مراتب بیشتر پرداخته باشیم.

 

پی نوشت: ربط مستقیمی به مطلب بالا ندارد ولی بی ربط هم نیست.دلم می خواهد این بیت مولانا را هم کنار این مطلب بگذارم:

هر که او ارزان خرد ارزان دهد  //  گوهری،طفلی به قرصی نان دهد

 

۰ نظر ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۸
سامان عزیزی
جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۴۳ ب.ظ

یک کتاب،برای یک سال

وقتی که سالها پیش، برای اولین بار به صورت نظام مند تر با خطاهای بصری(همان خطای دید) آشنا شدم به خودم گفتم "هیچ وقت به سادگی به چیزی که می بینی اعتماد نکن" ولی فکرش را هم نمی کردم  روزی برسد که همین حرف را چندین بار شدید تر و عمیق تر، در مورد "فکرم" (آنچه در ذهن می گذرد) به خودم بگویم. 

وقتی شروع به مطالعه در حوزه روانشناسی شناختی کردم و کمی با نحوه فکر کردنم و تصمیمات و انتخاب هایم آشنا شدم، متوجه شدم آنقدر شناختم از فرآیندهای ذهنم کم بوده است که می توانستم همان مقدار شناخت از ذهنم را هم نادیده بگیرم و بگویم در حد هیچ بوده است!

کسی که این بلا را به سرم آورد یک روانشناس برجسته به نام "دنیل کانمن" بود. برخی از تحقیقات و مطالعاتش را در کتاب های مختلفی خوانده بودم ولی تا قبل از آشنایی با متمم ،به صورت جدی و متمرکز نوشته هایش را نخوانده بودم.

کتابی که قصد دارم معرفی کنم، کتاب "تفکر، سریع و کند" اوست.

 

کانمن متولد 1934 است و چند دهه از عمرش را صرف تحقیق و پژوهش در حوزه روانشناسی شناختی کرده است. او در سال 2002 برنده جایزه نوبل اقتصاد شد .نوبل اقتصاد برای کسی که اقتصاد دان نیست، ولی تحقیقاتش آنقدر بر نظریه های اقتصادی تاثیر گذاشته که رشته جدیدی به نام "اقتصاد رفتاری" را پایه گذاری کرده اند.

این کتاب برنده جایزه بهترین کتاب آکادمی ملی علوم و جایزه کتاب لس آنجلس تایمز و برگزیده منتقدان کتاب نیویورک تایمز به عنوان یکی از ده کتاب سال 2011 شده است.

راستش را بخواهید کتابهای دیگری هم خوانده ام که فهرست جوایزشان بسیار بیشتر از این کتاب بوده است و برخی از آنها را اگر نمی خواندم هم، تغییر خاصی در زندگی و نگرشم ایجاد نمی شد.می خواهم بگویم این فهرست جوایز را صرفاً برای جو گیر کردن خواننده نوشتم.

با اطمینان بالایی می گویم که نگاه شما به خودتان،زندگی تان، زندگی دیگران و آنچه بر شما می گذرد، قبل و بعد از خواندن این کتاب، بسیار متفاوت خواهد بود. البته به شرطها و شروطها.

اگر فکر می کنید این کتاب 681 صفحه ای از آن کتابهایی است که دستتان می گیرید و شروع به خواندن می کنید و در مدت کوتاهی تا آخرش را می روید جلو، باید بگویم که چیز زیادی دستگیرتان نخواهد شد و آنچه را هم که آموخته اید و با خودتان گفته اید "چه جالب"!، بعد از مدت کوتاهی ،بدون اثر خاصی در زندگی تان، به دست فراموشی خواهید سپرد. احتمالاً تنها کابردش هم بشود پُز دادن در جمع کتاب خوانان و غیر کتاب خوانان و به رخ کشیدن چند اصطلاح و واژه و اسم چند خطای شناختی.

فکر میکنم این کتاب از آن کتاب هایی است که حداقل باید یک سال روی میزتان باشد. کمی بخوانید.فکر کنید.فکر کنید.فکر کنید.مصداق پیدا کنید.مصداق پیدا کنید.مصداق پیدا کنید. همه مصداق ها هم از زندگی ذهنی و شخصی خودتان و در مرحله بعد دیگران. باز هم کمی دیگر بخوانید و دوباره همان پروسه.

 

حیف است این کتاب را سریع بخوانید.فست فودی نمی شود از کانمن آموخت. باید آنقدر روی اجاق تان بگذاریدش که حسابی جا بیفتد. باید کند با کانمن جلو رفت. 

 

چند جمله ای هم در مورد محتوای کتاب:

این کتاب در پنج بخش تدوین شده است.37 فصل که به تشریح و توضیح این پنج سر فصل می پردازد.

کانمن برای توضیح فرایند های ذهن ما، در ابتدا آنها را در قالب دو سیستم(سامانه) فرضی خوشه بندی می کند و نحوه کار هر سیستم را به تفصیل بیان می کند.

مزایا و محدودیت های هر سیستم را بیان می کند.آنقدر جنبه های مختلف این دو سیستم فرضی را برایمان نمایان می کند که وجودشان را کاملاً لمس کنیم.طوری که خروجی های این فرایند ها را بتوانیم به خوبی تشخیص دهیم.

بعد از آن تعدادی از خطاهای اساسی ذهن را تشریح می کند. خطاهایی که از شناختنشان کاملاً متعجب خواهیم شد.از حضور همیشگی شان در تمام تصمیم گیری ها و انتخاب هایمان، جا خواهیم خورد. از بدیهی بودن بعضی از آنها و همزمان نادیده گرفتنشان از جانب خودمان شوکه خواهیم شد.

از دور زدن های مغزمان خواهد  گفت. از ناگزیر بودن مغز در دور زدن ها.از کمک هایی که این دور زدن ها در حفظ بقای انسان ها داشته اند.همچنین از بلاهایی که همین دور زدن ها به سرمان آورده و می آورد.

با نحوه تصمیم گیری و کاربردهای آن با هر دو سیستم آشنا خواهیم شد.تحقیقات مختلف این حوزه را مرور خواهیم کرد. راهکارهایی که تا حدی به کمکمان می آیند تا از خطاها کم کنیم،معرفی می شوند.

از اعتماد به نفس بیش از اندازه مغز همه ما سخن خواهد گفت و پیامد های مثبت و منفی  این اعتماد بیش از اندازه را برایمان نمایان خواهد کرد.

از نگاه جالب و متفاوتش به شادی و زندگی شاد چیزهایی خواهیم آموخت که همیشه به کارمان می آید.

و مطالب و موضوعات دیگری که هر کدامشان می تواند فکر ما را ماه ها به خودش مشغول کند و هر کدامشان می تواند دیدگاه و نگرش ما را به بسیاری از موضوعات دگرگون کند.

کانمن این کتاب را بعد از چند دهه تحقیق و بررسی نوشته است.یعنی عصاره نابی است از چندین و چند سال تحقیق و پژوهش و تجربه او و بسیاری از همکارانش. همکاران و شاگردانی که هر کدامشان به تنهایی هم حرف های بسیاری برای گفتن دارند.

 

اگر کتابخوان هستید، پیشنهاد میکنم حتماً این کتاب را بخوانید ولی لطفاً مثل خیلی از کتابهای دیگری که خوانده اید نخوانیدش. اگر هم کتابخوان نیستید باز هم بخوانیدش تا درک بهتری از تجربه هایی که داشته اید و خواهید داشت پیدا کنید.

 

از آنجا که من کمی آدم خودخواه و کم شعوری هستم،انسان های زنده ی معدودی هستند که وقتی دعا می کنم، از خدا بخواهم از عمر من کم کند و به عمر پر برکت آنها بیفزاید، ولی در همین لیست محدودم،کانمن قطعاً یکی از آنهاست.

 

برای شروع می توانید اسمش را در سایت TED بزنید و سخنرانی هایش را گوش کنید و لذت ببرید.

همچنین می توانید با متمم و درس هایش در مورد آموزه های کانمن شروع کنید.که به نظر من بهترین گزینه است.

 
۰ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۳
سامان عزیزی