زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۷۰ مطلب با موضوع «مدیریت و کسب و کار» ثبت شده است

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ق.ظ

عمق استراتژیک و برخی مصداق های غیر تخصصی آن

اصطلاح "عمق استراتژیک" مانند بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات دیگر حوزه "استراتژی"، از دل مباحث نظامی بیرون آمده است.

عمق استراتژیک در ادبیات نظامی، به فاصله ی بین خط مقدم جبهه های جنگ تا مراکز محوری و اصلی مانند پایتخت،مراکز جمعیتی بزرگ، صنایع مهم نظامی و غیر نظامی و غیره، گفته می شود.در واقع ،برخورداری از عمق استراتژیک بالا، باعث می شود که میزان آسیب پذیری کاهش پیدا کند.

 

طبیعتاً در این تعریف، فاصله ی جغرافیایی مد نظر است. مثلاً اگر در مرز های یک کشور که وسعت جغرافیایی زیادی دارد و مراکز اصلی در فاصله ی زیادی از مرزها قرار گرفته باشند، جنگی رخ دهد،این کشور از عمق استراتژیک بالایی برخوردار خواهد بود. در مورد کشوری با مساحت کم و فاصله ی کوتاه مراکز از مرز ها و خط مقدم، این مسئله برعکس خواهد بود.

معمولاً یکی از اهداف دفاعی(یا تهاجمی) فرماندهان نظامی کشورها، افزایش عمق استراتژیک است. مثلاً کشوری مانند آمریکا با برپایی پایگاه های نظامی در نقاط مختلف دنیا که چند ده هزار کیلومتر با مرزهایش فاصله دارد در پی افزایش عمق استراتژیکش است(البته احتمالاً این یکی از اهداف این کار باشد).

مثال در این زمینه فراوان است و با کمی دقت می شود کشور های مختلفی را برای درک این مفهوم پیدا کرد.از دورترین کشورها بگیرید تا همین خاور میانه خودمان. (حتی برخی کشور ها بوده و هستند که توافق می کنند عمق استراتژیک یکدیگر باشند.)

جدای از این توضیحات، فکر میکنم محوریت فاصله جغرافیایی در تعریف عمق استراتژیک، کم کم به سمت کمرنگ شدن خواهد رفت(هر چند که به نظر میرسد هیچگاه نمی توان آنرا نادیده گرفت). دنیای امروز با دنیای پنجاه سال قبل و قبل تر از آن تغییرات اساسی ای را تجربه کرده است و بسیاری از جبهه ها از روی زمین به دنیای سایبری و دیجیتالی تغییر مکان داده است که معادلات بسیار متفاوتی با دنیای قدیمی ما دارد. بگذریم.چون موضوع بحث من این مسئله نیست.

 

همچنانکه بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات استراتژی از دنیای نظامی ها وارد حوزه کسب و کار شده است، به نظر می رسد اصطلاح "عمق استراتژیک" هم از این قضیه مستثنی نیست. هرچند که شاید به اندازه سایر اصطلاحات، در حوزه کسب و کار رایج نشده است. بسیاری از شرکت ها و سازمان ها هستند که مفهوم"عمق استراتژیک" در موردشان مصداق پیدا می کند.طبیعتاً در صحنه نبرد کسب و کار ها و بازارها.

 

داشتم فکر میکردم که این اصطلاح، اگر کمی غیر دقیق باشیم!، می تواند در مورد افراد هم صادق باشد(البته در صحنه نبرد زندگی-به عنوان یک استعاره-نه الزاماً نبرد افراد با یکدیگر، بلکه در مورد نبرد یک فرد با مشکلات و مسائل مختلف زندگی هم همچنین).

به عنوان مثال، اگر ذهن و روحمان را به عنوان یک مرکز محوری و مهم در زندگی مان در نظر بگیریم، برای مواجهه با دنیای بیرون ،عمق استراتژیک مان را چگونه تعریف می کنیم. برای تجدید قوا و پشتیبانی چه گزینه هایی تعریف کرده ایم. مثلاً فردی ممکن است خلوت کردن در خودرو شخصی اش را انتخاب کرده باشد،فرد دیگری دیدار با دوستی صمیمی و همراه را، فرد دیگری کتاب را برگزیده باشد(باز هم به عنوان دوستی صمیمی و همراه)، دیگری رفتن به خانه ای در دنیای دیجیتال را(وبلاگی،وبسایتی یا هر جای دیگری)،آن دیگری رفتن به دل طبیعت را و الی آخر.

فکر می کنم یکی از تفاوت های مهم انسان ها با یکدیگر، در انتخاب عمق استراتژیک شان باشد!

 

پی نوشت: قسمت دوم صحبت هایم در این مطلب را می توانید جزو حرف های بی سر و ته یا شطحیات در نظر بگیرید.

 

۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۶
سامان عزیزی
شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

خلاصه کتاب هنر شفاف اندیشیدن(فایل pdf)

 

مطالبی که در این فایل خواهید دید خلاصه ای است از کتاب "هنر شفاف اندیشیدن" رولف دوبلی که توسط عادل فردوسی پور،بهزاد توکلی و علی شهروز به فارسی ترجمه شده است.

ذکر چند نکته در مورد این خلاصه ضروری به نظر می رسد:

  • فکر میکنم کتاب رولف دوبلی، خودش یک خلاصه است!. در واقع او سعی کرده است که تعداد زیادی از خطاهای شناختی انسان ها را لیست کند و توضیحات مختصری در مورد هرکدامشان بدهد.
  • نقد های زیادی به این کتاب وارد شده است ولی من فکر میکنم این کتاب با وجود همه نقد ها و نواقصش، ارزش خواندن دارد.
  • به نظر میرسد که خواندن این کتاب و به طریق اولی خواندن خلاصه ای از این خلاصه در این مطلب، برای کسانی مفیدتر خواهد بود که حداقل مطالعاتی در حوزه روانشناسی شناختی داشته اند و با مباحث این حوزه آشنایی حداقلی دارند.
  • دسته بندی ای که برای خلاصه کردن این خطاها انجام داده ام(خطاهای مرتبط با دنیای درون-خطاهای مرتبط با دنیای بیرون-خطاهای مرتبط با دنیای بین فردی و ارتباطات) هیچ مبنای علمی ای ندارد و شما صرفاً به عنوان راه حلی برای دسته بندی و جدول بندی آنها در سه ستون روی آن حساب باز کنید!
  • این خلاصه را برای خودم برداشته بودم و ممکن است برای شخص دیگری کاربرد نداشته باشد(در واقع یک خلاصه برداری شخصی است و با نیت انتشار برای دیگران تدوین نشده است) ولی فکر کردم ممکن است برای کسانی که این کتاب را خوانده اند و به حوزه روانشناسی شناختی علاقه مند هستند جهت مرور و یادآوری خطاها  کمی مفید باشد
  • پیشنهاد میکنم قبل از خواندن کتاب هنر شفاف اندیشیدن، کتاب های "تفکر،کند و سریع" اثر دنیل کانمن، "قوی سیاه" اثر نسیم طالب، "نابخردی های پیش بینی پذیر" اثر دن اریلی و "53 اصل تصمیم گیری" اثر روبرت گانتر را مطالعه کنید. در واقع اگر میخواهید لیستی که رولف دوبلی در کتابش معرفی می کند، برایتان معنی داشته باشد و کمک کند که خطاها، تا حدی در خودآگاه تان نفوذ کنند و در خاطرتان بمانند، شاید باید به عنوان پنجمین کتاب سراغ آن بروید!

 

برای دانلود فایل خلاصه کتاب روی این لینک کلیلک کنید: دریافت خلاصه کتاب هنر شفاف اندیشیدن (حجم: 141 کیلوبایت)
 

پیشنهاد مطالعه مطالب مرتبط:

 

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۳
سامان عزیزی

 

ما معمولاً فکر می کنیم اگر دانش مان را افزایش دهیم و مرتب مطالعه کنیم،این دانش و مطالعه در عمل مان هم تجلی خواهد یافت. حتی گاهی افراط می کنیم و چنین می پنداریم که اگر در حوزه ای، دانش و مطالعه ما بیشتر از متوسط رفت، هر صاحب عملی باید از سنگ محک و ارزیابی ما بگذرد تا نمره قبولی بگیرد! 

اما همانطور که قبلاً در مطلب دیگری(نا یادگیری در عمل) نتایج برخی تحقیقات را در این زمینه خدمتتان گزارش کردم، اینطور نیست.

امروز یاد حکایتی افتادم که قبلاً در "فیه ما فیه" مولانا خوانده بودم. احساس کردم این حکایت ،تا حدی نزدیکی مفهومی  با آن بحث دارد و ممکن است در بخاطر سپردن این مفهوم به ما کمک کند.بنابراین حیفم آمد آنرا اینجا نقل نکنم.

تیتری هم برای حکایت در نظر گرفتم(البته امیدوارم جناب مولانا هم راضی باشند) : غربیل شناس

 

می گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم؟

گفت: آنچه داری گِرد است و زرد است و مجوّف است.

گفت: چون نشان های راست دادی، پس حکم کن که آن چه چیز باشد؟

گفت: می باید که غربیل باشد.

گفت آخر این چندین نشان های دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی از قوت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟.


غربیل:  همان "غربال" به معنای "الک" و "خاکبیز" است.(غربیل کردن همان الک کردن است).

شبیه این:

بلادت: کند هوشی-کند ذهنی-کودنی

مجوّف: میان تهی

 

۱ نظر ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۷
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ

ده فرمان برند سازی هیجانی(خلاصه)

برای اینکه بهتر بتوانیم با این ده فرمان ارتباط برقرار کنیم، تصور کردن یک شرکت که برای آن برندسازی هیجانیِ موثری انجام شده است،کمک شایانی می کند. احتمالاً "اپل" نمونه مناسبی باشد.

ده فرمان برند سازی هیجانی:

 

1-تغییر تمرکز سازمان از مصرف کنندگان به مردم

مصرف کنندگان کسانی هستند که محصول را می خرند اما مردم کسانی هستند که با محصول زندگی می کنند.

2-تغییر تمرکز از محصول به تجربه

محصول،تنها نیازها را ارضا می کند اما تجربه،امیال و آرزوها را.

3-تغییر تمرکز از صداقت به اعتماد

صداقت سازمان یکی از ضروریات است و مصرف کننده از سازمان انتظار دارد اما اعتماد حسی درونی است که در بلند مدت ایجاد می شود و مردم را به سازمان نزدیک می کند.

4-تغییر تمرکز از کیفیت به مزیت

کیفیت یک ویژگی مفروض و مسلم است اما این کسب مزیت است که می تواند فروش را افزایش دهد.

5-تغییر تمرکز از سازمانی متمایز به سازمانی ایده آل

6-تغییر تمرکز از هویت به شخصیت

هویت برای برند به معنای شناسایی توسط دیگران است اما شخصیت فراتر از آن بوده و به معنای برخورداری از کاراکتر و گیرایی ذاتی است.

7-تغییر تمرکز از وظیفه به احساس

8-تغییر تمرکز از همه جا بودن به حضور حسی

9-تغییر تمرکز از ارتباط به گفتگو

10-تغییر تمرکز از خدمت به رابطه

ارائه خدمت بر فروش متمرکز است اما ایجاد رابطه،بلند مدت است و احترام و مزیت های دو طرف را در بلند مدت در نظر می گیرد.

 

پی نوشت: خلاصه شده از قسمتی از کتاب "مدیریت استراتژیک برند" اثر "کوین لین کلر" ترجمه عطیه بطحایی (انتشارات سیته)

 

۰ نظر ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۳
سامان عزیزی
سه شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۲۷ ب.ظ

بصیرتی به نام "به من چه"

قبل از هر چیز لازم میدانم که توضیحی در مورد تیتر این مطلب جهت شفاف سازی بیشتر ،خدمتتان ارائه کنم و آن اینکه، "به من چه" ای که در اینجا به عنوان نوعی بصیرت از آن نام برده ام، با "به من چه" ای که در عرف و گفتگوهای روزمره مان از آن استفاده می کنیم، فرق مفهومی زیادی دارد. به عبارت دیگر، منظورم از "به من چه"،در این مطلب،  بی تفاوتی و بی مسئولیتی در مورد انسان های دیگر و مسائل اجتماعی نیست(که اتفاقاً این مسائل، خیلی هم به همه ما مربوط هستند و فکر میکنم کسی که نسبت به زندگی و سرنوشت انسان های دیگر(و سایر جانداران و بی جان های عالم) بی تفاوت است،نه تنها بصیرتی ندارد که  از انسان بودن هم فاصله زیادی دارد)، بلکه در مورد چیز دیگری است که در ادامه توضیح خواهم داد.

 

از شمس نقل شده است: به کسی گفتند: خانچه می برند.(خوانچه: طبق چوبین کوچک که در آن شیرینی ، میوه یا جهاز عروس گذارند و بر روی سر حمل کنند.فرهنگ فارسی معین). گفت: به من چه. گفتند به سوی خانه تو می برند. گفت: به شما چه.

تلقی «به من چه؟»(که یکی از ارکان تفکر شمس است) مبتنی است بر این‌که هیچ چیزی در زندگی من جز کردار و عمل من (چه فعل بیرونی و چه درونی) موثر بر سرشت (وضع نسبتاً ثابت شخصیت) و سرنوشت من (تطورات شخصیت) نیست. و کردار یعنی دگرگونی‌هایی که در جهان درون و بیرون خودم پدید می‌آورم.

"آن‌چه به تو ربطی ندارد فرو بگذار ولو چیز زیبایی باشد." (از پیامبر اسلام(ص))

بنابراین خیلی چیزها را نباید آموخت. خیلی از دانسته‌های ما از مقوله‌ی زهر شیرین است. این‌ها علم ناسودمندند، بلکه زیان هم می‌رسانند. این دانسته‌ها بار خاطرند و حرکت من را به سمت ابتهاج درونی و شادی والا، کند می‌کنند. مزاحمند و آدمی را گران‌بار می‌کنند.

ما در زندگیمان با دانش ها و واقعیت ها و اعمال و اتفاقات زیادی مواجهه می شویم. بسیاری از آنها زیبا و جذاب به نظرمان می رسند. برخی اوقات وقت و انرژی زندگی مان را صرف بسیاری از آنها می کنیم بدون آنکه از خودمان پرسیده باشیم آیا به من (به کردار و عمل من) مربوط هستند، آیا به درد زندگی من می خورند، آیا تاثیری بر سرشت و سرنوشت من می گذارند؟

 

متفکرین زیادی در طول تاریخ بوده اند که توصیه مهم شان به ما این بوده است که : بیشترین تلاشتان را بکنید تا چیزهایی را که واقعاً نمی خواهید تشخیص دهید(به جای تشخیص آنچه می خواهید). اگر همین توصیه را به زبان استراتژیت ها ترجمه کنیم، شاید به هنر "نه" گفتن یا همان "حذف گزینه های نا مطلوب" برسیم.

هم در زندگی و هم در دنیای کسب و کار، ممکن است با گزینه ها و موارد زیادی برخورد کنیم که یا به خاطر تازگی یا جذاب بودن یا مد شدن یا هر دلیل دیگری، تمایل به داشتن شان داشته باشیم اما یکی از مهارت های بزرگی که باید در خودمان تقویت کنیم این است که مربوط بودن این موارد و گزینه ها را به خودمان و زندگیمان تشخیص دهیم.

به نظر میرسد این چالش همواره همراه انسان و زندگیش بوده است ولی بعید میدانم در هیچ دوره ای در طول تاریخ به اندازه دوران ما مهم بوده باشد. دوران بمباران اطلاعاتی. دوران وصل بودن همه چیز و همه کس به همه چیز و همه کس.دوران اوج گیری شبکه های اجتماعی.دوران ثبت و به اشتراک گذاری همه چیز برای همه کس.دوران ما.

 

فکر میکنم باید تمرین کنیم تا تشخیص آنچه نمی خواهیم و به ما مربوط نیست را در اولویت بالاتری نسبت به تشخیص سریع و بی فکر آنچه می خواهیم و احساس می کنیم به ما هم مربوط است، قرار دهیم.

از خداوند متعال تقاضا می کنم که هنر تشخیص آنچه را نباید بخواهیم به ما عطا کند(بخصوص برای نگارنده این سطور).آمین.

پی نوشت: در قسمت هایی از این نوشته، از توضیحات مصطفی ملکیان در یکی از سخنرانی هایش در سال1378 استفاده شده است.

 

۰ نظر ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۲۷
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

ایجاد وجه تمایز با یک "واو"!

 

احتمالاً در تیتراژ برخی فیلم ها دیده اید که وقتی می خواهند یک بازیگر را در میان تعداد زیادی از بازیگران دیگر متمایز کنند، قبل از نام آن بازیگر یک "واو" می گذارند. به عنوان مثال بعد از اسم بردن از بازیگران ستاره و غیر ستاره یک فیلم، می نویسند: "و" رضا کیانیان.

در فضای کسب و کار، بارها دیده ام که یک تولید کننده کالا یا یک عرضه کننده خدمات، به متمایز کردن محصول خود  فکر هم نکرده است. حتی در حد یک "واو". آنوقت از وضعیت بازار و بی توجهی مصرف کنندگان ناله سر می دهد .از مافیای صنعتش می گوید از رانت دولتی می گوید و ده ها مورد دیگر که احتمالاً همه شنیده اید.

نمی گویم همه این موارد واهی هستند یا وجود ندارند، می گویم وقتی من هنوز پی و بنیاد درست و درمانی برای خانه ام مهیا نکرده ام، نباید منتظر مقاومت آن در برابر سیل و صاعقه باشم. احتمالاً آنها که به "واو" هم فکر نکرده اند که با نم بارانی شاهد ویرانی پای بست خانه شان خواهند بود.

خیلی اوقات فکر میکنیم همین که کالایی را تولید کرده ایم که در حد انبوه کالاهای مشابه بازار است ،کافی است و باید منتظر سیل مشتاقان باشیم، در صورتی که بعید به نظر میرسد که در دنیای رقابتی امروز ،بدون ایجاد تمایز بتوان زنده ماند. (یاد این جمله که از محمد رضا شعبانعلی شنیدم بخیر: یا متمایز باش یا بمیر )

ایجاد وجه تمایز پایدار (شاید بهتر باشد بگوئیم دراز مدت) باید ایده آل هر کسب و کاری باشد ولی من فکر میکنم یکی از مشکلات جدی کسب و کارهای کشور ما این است که گاهی به "واو" تمایز هم بی توجه اند چه برسد به ایجاد وجه تمایز پایدار.

 

 

 

۰ نظر ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۴ ب.ظ

مرده سواری

 

" وقتی می فهمید سوار یک اسب مرده اید، بهترین راهبرد پیاده شدن است"

ضرب المثل قبیله داکوتا

 

داشتم فکر میکردم چند اسب مرده در کار و زندگیم هستند که هنوز شجاعت پیاده شدن از آنها را پیدا نکرده ام؟ و اینکه کی شهامت رها کردنشان را خواهم یافت؟

راستی شما هم اسب مرده دارید؟

 

۰ نظر ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۴
سامان عزیزی
دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۲۹ ب.ظ

موتور محرک هر یک از ما

بچه که بودم خیلی به گله گوسفند ها علاقه داشتم! دوران جنگ بود و ما در یک روستا در غرب کشور زندگی می کردیم. تابستان ها برخی از اهالی روستا که گوسفند و بز داشتن، دامهاشون رو به یک چوپان معتمد می سپردند و حدود سه یا چهار ماه، دامها در کوهستان های اطراف زندگی می کردن.

هر روز نزدیک غروب، چوپان روستا ،گلّه رو می آورد روی تپه ای نزدیک رودخانه روستا و صاحبان دامها(اکثراً خانمها) به سمت آن تپه می رفتند تا هم دیداری با دامهایشان تازه کنند و هم شیرشان را بدوشند و اگر رسیدگی ای لازم بود انجام بدهند.

سن و سال کمی داشتم ولی هنوز تصویر آن تپه و گلّه را با وضوح بالایی در خاطر دارم. تقریباً هر روز از پشت بام خانه این منظره فوق العاده رو به تماشا می نشستم. بارها از مادرم خواستم اجازه بدهد نزدیک غروب به آن تپه بروم اما اجازه نداد تا اینکه یکی از دوستان مادرم که چند گوسفند و دو سه تا بزغاله داشت را راضی کردم که اجازه ام را از مادرم بگیرد و من را همراه خودش ببرد.

آن شب از شوق دیدار گوسفندان و بزغاله ها تا نزدیک صبح بیدار بودم و از صبح که بیدار شدم شال و کلاه کرده منتظر رسیدن زمان حرکت!

اولین چیزی که شگفت زده ام کرد این بود که بعضی بزها و گوسفند ها با چه شوقی از میان انبوه گلّه، راهشان را باز میکردند تا به دیدار صاحبانشان برسند و صاحبانشان که از این شوق به وجد آمده بودند چنان آنها را بغل می کردند که انگار فرزنداشان را دیده اند.

بگذریم.هدفم از تعریف این داستان چیز دیگری بود.

یکی از گوسفند ها بعد از ناز و نوازش و دوشیده شدنش، باید به سمت گلّه می رفت که با آن برود ولی چنان لج کرده بود که صاحبش هر چه زور داشت صرف هُل دادنش کرد ولی از جایش جُم نخورد. چوپان را هم صدا کردند و چند ضربه چوپ چوپان هم کارگر نیافتاد. ظاهراً بدجور لج کرده بود! تا اینکه آن دوست مادرم سر گوسفند را نوازش کرد و مشتی علف در دستش گرفت و آنرا جلو دهان گوسفند گرفت و راه افتاد سمت گلّه که کمی آنطرفتر بود. گوسفند هم خرامان خرامان به دنبالش!

 

با اینکه این تصویر را بارها و بارها در زندگیم مرور کرده ام، اما زیاد پیش آمده که درسِ آن داستان را فراموش کرده باشم. 

انگیزه ها و انگیزاننده های هر کس در زندگی موتور محرک اویند. اگر می خواهم خودم یا کس دیگری را راه بیاندازم، باید علف مناسب را تشخیص دهم!.

 

۰ نظر ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۹
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

الکامپ، ویترین خلاقیت یا کپی برداری؟

بخاطر علاقه ای که به حوزه تکنولوژی و کسب و کار های مرتبط با آن دارم(البته از آن شیفتگان دو آتشه ی تکنولوژی نبوده ام و نیستم)،چند سالی است که برای بازدید از این نمایشگاه ،وقت می گذارم.

دیروز فرصتی دست داد و از هفت سالن از سالن های الکامپ بازدید کردم. در مجموع نمایشگاه امسال نظام مند تر و پر رونق تر به نظرم رسید. راستش را بخواهید الکامپ از معدود نمایشگاه هایی است که از بازدید آن به وجد می آیم. شاید یکی از دلایلش حضور پر شور و شوق نوجوانان و جوانان فعال یا علاقه مند به این حوزه باشد که از دیدن تلاش و جنب و جوش شان احساس سرزندگی میکنم. 

سالن استارت آپها از بقیه سالن ها برایم جالب تر و جذاب تر بود و ظاهراً در این موضوع با اکثریت بازدید کنندگان هم نظر بودم، چون شلوغ ترین سالن نمایشگاه هم همین سالن بود.

فکر میکنم برگزاری چنین نمایشگاه هایی بستر مناسبی برای توسعه این حوزه است و به نظر میرسید که تعداد شرکت های حاضر و استقبال آنها هم گویای این باشد.

 

در مسیر برگشت از نمایشگاه، داشتم به این فکر می کردم که چرا حتی یک شرکت فعال این حوزه یا یک استارت آپ هم ندیدم(حداقل از غرفه های زیادی که من بازدید کردم) که کپی برداری از نمونه های خارجی نباشد(با توجه به اینکه اخبار و اتفاقات این حوزه را در خارج از کشور از کانال های مختلفی پیگیری می کنم). تا حد زیادی احساس یاس کردم!. 

معتقدم که تقلید کردن از دیگران کار بدی نیست و اتفاقاً تقلید و بعد فراتر از آن رفتن، یکی از مقدمات و پایه های رشد و توسعه خلاقیت به حساب می آید و اصولاً هر رشد و توسعه ای بدون سوار شدن و فهمیدن آنچه تا به حال اتفاق افتاده است بعید و تاحدی ناممکن است،ولی بعید می دانم ماندن و درجا زدن در همین مرحله سرانجامی برای کشور داشته باشد.

بدیهی است که برخی از کسب و کار هایی که در هر کجای دنیا و بر اساس نیازهای مشترک شکل گرفته باشند، در ایران هم بر اساس همان نیاز ها کپی می شوند و این نه تنها چیز بدی نیست بلکه فکر میکنم اگر این اتفاق نمی افتاد به خطا رفته بودیم. هر چند در همین کپی برداری هم، بحث زیادی می تواند مطرح باشد. اینکه آیا مدل ها و استراتژی ها را به درستی فهم کرده ایم؟ آیا بر اساس جامعه و بازار مقصدمان نیازی به تغییراتی در آن نمی بینیم؟ کپی برداری ما یک کپی برداری سطحی و ناکارآمد نیست؟ و الی آخر.

اما بحث من بیشتر به این سوال مربوط است که آیا در جامعه خودمان و بر اساس تشخیص نیاز های آن (یا حتی تشخیص نیازهای آینده آن) کسب و کاری که کپی برداری صرف نباشد نمی تواند شکل بگیرد؟

البته آنقدر هم ساده لوح نیستم که فکر کنم این ضعف یا کمبود، صرفاً به این کسب و کارها و فعالان آنها مربوط می شود.بستر ها،قوانین، گرایش سرمایه گذاران به کپی کاری و نپذیرفتن ریسک های بیشتر، وضعیت فضای کسب و کار و رتبه نامناسب ایران در دنیا در این زمینه و موارد مختلف دیگر، سهم قابل توجهی دارند.

در فضای غیر دیجیتال هم کسب و کار های زیادی را می توان مثال زد که مصداقی از کپی برداری از نقاط مختلف دنیا هستند.از صنایع غذایی گرفته تا سایر صنایع. ولی فکر می کنم نوع و میزان تلاشی که در گذشته برای تقلید می شد با امروز تفاوت های زیادی کرده است. دنیای دیجیتال و ابزارهایش، مسیر تقلید و کپی برداری را بسیار سهل تر از گذشته کرده است. آیا این سرعت چیز بدی است؟ نه الزاماً. ولی تفاوت مهمی که ایجاد کرده است در این است که در گذشته، همین تقلید و کپی برداری هم مسیر کند تری داشت و این کندی ممکن بود در موارد زیادی(و نه الزاماً همه موارد) آموزه های مختلف و راه های تازه ای را برای انجام همان کار تقلیدی، پیش روی فعالان قرار دهد و کارشان را پخته تر کند. اما امروز و در این حوزه خاص دیگر اینگونه نیست.فاصله ظهور یک ایده در دیگر کشور ها تا کپی کردن سریع و ظاهراً ناپخته آن در کشور خودمان، به میزانی باور نکردنی کوتاه شده است.

شاید یکی از دلایلی که میوه های مرغوب و رسیده ی کمی بر درخت کسب و کارهای این حوزه میبینیم(با توجه نمود بیرونی و نتایج قابل مشاهده) به ناپختگی تقلید مرتبط باشد. 

شاید هم به کل اشتباه به موضوع نگاه کرده باشم و این موارد ،خامی های دوران اولیه شروع و رشد باشد(که امیدوارم اینگونه باشد) و شاید هم اگر به فضای کلی تر کسب و کار و سایر صنایع و فرهنگ و تاریخچه کسب و کار هایمان نگاه کنیم(که نمیتوان این حوزه را از کل مستثنی دانست)، تا حدی به بدبینی من حق بدهید.

 

۱ نظر ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۶
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۰۴ ب.ظ

محک پیش بینی کارشناسان

هر روز کارشناسان با پیش بینی هایشان ما را بمباران می کنند. اما آنها چه قدر قابل اعتمادند؟

تا چند سال قبل کسی به خودش زحمت نمی داد این پیش بینی ها را بررسی کند تا اینکه فیلیپ تت لاک دست به کار شد. او در یک دوره ی ده ساله 28361 پیش بینی را که از 284 نفر، که خود را متخصص و کارشناس می دانستند، ارزیابی کرد.

نتیجه:

متخصصان به لحاظ دقت، فقط اندکی بهتر از کسی که به صورت تصادفی پیش بینی می کند عمل کرده بودند.

به عبارتی اگر به صورت تصادفی یک نفر را در خیابان پیدا می کردید(مثلاً پیرمرد نجار سر کوچه که حتی مدرسه هم نرفته است) و از او می خواستید همان مسائل را پیش بینی کند، تفاوت چندانی در نتیجه پیش بینی او و پیش بینی متخصصان و کارشناسان پیدا نمی کردید.

التماس دعا دارم برای کسانی که در هر حوزه ای، به صورت روزانه نظرات و پیش بینی های ده ها کارشناس را با ولع خاصی می خوانند! (یا بدتر از آن، از طریق تلگرام و سایر شبکه های اجتماعی، به موبایلشان سرازیر می شود)

 

پی نوشت: تحقیق مذکور از کتاب هنر شفاف اندیشیدنِ رولف دوبلی نقل شده است.

۰ نظر ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۴
سامان عزیزی