زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۲۷۱ مطلب با موضوع «از زندگی» ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۱ ب.ظ

صدایی که از دل بر می آمد

دوست ندارم بعد از رفتن بزرگان در وصفشان بنویسم و نمی نویسم.

اما امروز دلم نمی خواهد چیزی نگویم.

به جای آوازها و تصنیف های بی نظیر محمدرضا شجریانِ عزیزم، دلم می خواهد احساسات دلنشینِ دوتارنواز خراسانی را در وصف استاد شجریان اینجا بگذارم که در مقابل دوربین های صدا و سیمای میلی ضبط شدند.

 

چه شب هایی که با "شب سکوت کویر" او به صبح رساندم

و چه سال هایی که با "بوی بارانِ" او به استقبال بهار رفتم.

یادش گرامی.

 

 

۲ نظر ۱۷ مهر ۹۹ ، ۱۹:۱۱
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۹، ۱۲:۲۴ ق.ظ

خود استیو جابز پنداری! (خود نبودن)

* طرف یک وب سایت آبکیِ فروش موبایل و متعلقات هوا کرده(یا داده به این برنامه های وبسایت هوا کن! براش هوا کردن) و بنا بر هزاران اتفاق مختلف که به زور دو یا سه تاش رو میدونه، یه کم فروش کرده حالا استایلِ استیو جابز برداشته برای ملت. با ادا و اطوارش، ژست گرفتنش، نگاه کردنش، حرف زدنش، لباس پوشیدنش، تقلید حالات و حرکاتش از جابز و ده ها مورد دیگه اش، داره زور میزنه که بگه منم استیو جابزِ جدید.

هر جا میشینه طوری صحبت میکنه که انگار دعوتش کردن دانشگاه استنفورد و باید به اندازه اون سخنرانیِ انگیزشیِ جابز، اثر بگذاره روی همه.

 

* طرف دوتا ایده ی کلیشه ایِ دوزاری از یکجا شنیده یا خونده، حالا طوری ژست میگیره و حرف میزنه و تظاهر میکنه که انگار موتور ایده ی همه زمینه هاست. کله ی جنبان و مکث ها و تاکید های کلماتش رو طوری تنظیم میکنه که شبیه روشن شدن و جرقه زدن های مکررِ "لامپ توی مغز" به نظر بیاد.

 

* عامدانه خودشو کمی خنگ و گیج نشون میده و بعضی رفتارهاش رو توی جمع غیرعادی جلوه میده که همه فکر کنن: نه بابا اینم در زمره نوابغ گیجی مثل انشتین قرار میگیره. گاهی چنان بریده بریده و تلگرافی حرف میزنه که همه فکر کنن این در دنیای دیگه ای سیر میکنه و این دنیا انقدر پیچیده و عجیبه که نمیتونه کلمات درست و کافی برای بیان منظورش پیدا کنه.

 

* رفته کلاس کد نویسی و فقط یاد گرفته که: اگه اولی صفر بود و بعد دیدی دومی هم صفره، اونوقت سومی رو یک در نظر بگیر! از کلاس که میاد بیرون یه حسی داره که انگار "سر تیموتی جان برنرز-لی" رو پشت سر گذاشته.

 

* تازه یاد گرفته دوتا فرمول توی اکسل بنویسه و چهارتا جدول و نمودار خروجی بگیره، یه جوری در مورد مهارت های متحول کننده اش صحبت میکنه که پنداری ابر متخصصِ تحلیلِ داده هاست.

 

* یه کتاب از نسیم طالب خونده، حالا با چنان قطعیتی کسب و کار ها و بازارها و سیستم های طبیعی و غیر طبیعی رو تحلیل میکنه و حکم صادر میکنه که نگو و نپرس. همیشه حالات و سکناتش هم جوریه که انگار کچل و چاقه و همه ی روزنامه های معتبر جهان پشت درن و منتظر مصاحبه با ایشون.

 

* با پولای باباش یه ساندویچی باز کرده و سوزوندن یه سمتِ فلافل رو به عنوان مزیت رقابتیش در نظر گرفته و نتیجه ی همه ی کافه گردیهاشو میخواد یکجا روی مشتریان فلافل خورش پیاده کنه، اونوقت چنان توهمِ خود مک دونالد پنداری برش داشته که خدا رو بنده نیست.

 

* یه شعر در حد اتل متل توتوله سروده، اونوقت از فردا یه عینک با شیشه های بزرگ میزنه و موها و تیپش رو طوری تنظیم میکنه که همه یاد شاملو بیفتن.

 

* یه کتاب تالیف یا ترجمه کرده، اونوقت چنان خودشو "در فکر فرو رونده" نشون میده که پنداری الانه که ترشحات! و تشعشعاتِ ذهنیش دنیای فکر و اندیشه رو متحول کنه.

 

* از جیب دیگران یه چند تومن به فقیری کمک کرده، اونوقت چنان ژست خیّر مابانه و اخلاقی ای گرفته که منجی عالم بشریت هم نمیگیره.

 

* یه کتاب در مورد کودک-والد-بالغ خونده، از فرداش چنان ژستِ روانکاوانه ای به خودش میگیره و همه رو از موضع روانکاو برجسته قرن تحلیل و ارزیابی میکنه که به هیچکس مجالی برای تحلیلِ خودِ مشکل دارِ پنهان در پشتِ روانکاو برجسته رو نمیده.

 

* یه استخون شکسته رو با گند زدن به همه اعضا و جوارح اطراف استخون، گذاشته سرجاش(که این پیرمرد پیرزن های شکسته بند هم از عهده اش بر میومدن)، از فرداش با روپوش سفیدش چنان ژستِ سفت و سختی میگیره که مریضاشو فقط با ژستش شفا میده!

 

*طرف هر رو از بر تشخیص نمیده، و به اتفاقی(اغلب اتفاقی عجیب!) گذاشتنش پشت یه میز و صندلی، اونوقت توهمِ خود مدیرِ برجسته پنداری میزنه و تصمیمات و عملکردهای افتضاحش رو طوری تفسیر میکنه که منتظره مخاطبش یادداشت برداره و بره زندگی نامه شو بنویسه و بعداً برای رونمایی از کتاب دعوتش کنه سالن همایش های برج میلاد!

 

پی نوشت یک: لطفاً مواردی که اشاره شد(و ده ها موردی که اشاره نشد) را به خودتان نگیرید. این موارد رو در خودم یا دیگران دیده ام و از نزدیک شاهدشون بودم و ربطی به شما نداره.

پی نوشت دو: اصلاً منظورم این نیست که خودمونو دست کم بگیریم یا کار خودمون رو با ارزش تلقی نکنیم. فقط میخوام بگم بابا جان یواش تر، کمی آدم باشیم. کمی بیشتر، خودمان باشیم(+). اگر نباشیم ضربه ی مهلک اول را خودمان میخوریم.برای کارها و دستاوردهای کوچکمان اسم ها و تفسیرهای پر طمطراق(عینِ ط دسته دار) برنگزینیم.

پی نوشت سه: یه چند وقتی بود پست های موعظه وار براتون نذاشته بودم، میدونستم دلتون تنگ شدهwink

۲ نظر ۱۵ مهر ۹۹ ، ۰۰:۲۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۰۸ ب.ظ

درباره انعطاف پذیری زمان

زمان روزمره، به شهادت ساعت دیواری و ساعت مچی ما، منظم می گذرد. تیک تاک، تیک تاک.

چیزی موجهه تر از عقربه ثانیه شمار سراغ دارید؟ اما با وجود این، کوچک ترین لذت یا کوچک ترین درد کافی ست تا انعطاف پذیری زمان را به ما بیاموزد.

برخی هیجان ها به زمان شتاب می بخشند، بعضی آن را کند می کنند. و گاه نیز زمان گویی غیبش می زند.

جولین بارنز(نقل از کتاب "درک یک پایان" با ترجمه حسن کامشاد)

 

۲ نظر ۱۱ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۰۸
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۵۹ ب.ظ

فرمول خوشبختی :)

اگر در جستجوی خوشبختی بوده باشید و آنقدر بامزه! هم باشید که فرمول خوشبختی را گوگل کرده باشید، احتمالاً می دانید که برخی روانشناسان یا فیلسوفان و گاهاً ریاضی دانان! تلاش کرده اند که فرمولی برای خوشبخت شدن ارائه دهند.

فرمول هایی که من تا به حال دیده ام، بیشترین تمرکزشان روی بحث انتظارات ذهنی است. یک فرمول هم هست که بیشتر با ویژگی های شخصیتی، خوشبخت شدن را توضیح می دهد.

من هم از سرِ بیکاری(و البته به اصرار و تقاضای برخی دوستان) تصمیم گرفتم یک فرمول ارائه کنم ;)

فرمولی که در اینجا خواهید دید حاصل مطالعه برخی از متون روانشناسی است که البته از مطالعه ی آثار برخی متفکران دیگر هم کمک گرفته ام. کمی تجربه شخصی هم به عنوان ادویه به آن اضافه کرده ام. باشد که قبول افتد.

با توجه به اینکه این مطلب را خیلی سریع نوشتم که وبلاگ بروز شود! فرمول ارائه شده دارای نواقصی جزئی است، اما نگران نباشید، می توانم تضمین بدم که خوشبختی ای که با درک عمیق و عمل به این فرمول عایدتان می شود بالای 91.5 درصد خواهد بود. سایر جزئیات را شاید بعداً به فرمول اضافه کردم. البته اگر با این 91.5 درصد خوشبخت نشدید چه انتظاری از 8.5 درصد دیگر دارید؟!

هر کدام از بخش های این فرمول، توضیحات و داستان خودش را دارد. اما اگر کمی در این حوزه ها مطالعه کرده یا تجربه اش کرده باشید بعید می دانم مشکلی در تفسیرش داشته باشید.

 

فرمول خوشبختی:

حداقلی از پول و ثروت و دوستان خوب+

تنظیم انتظارات و توقعات روی درجه ای پائین(مطمئن ترین راه برای اینکه خیلی بدبخت نباشیم این است که انتظار نداشته باشیم خیلی خوشبخت شویم)+

شناخت و پذیرش محدوده و بازه و ظرفیت مغزمان برای تجربه خوشبختی و بدبختی(و آگاهی به اینکه خوشبختی بسیار فراتر از آن را در هیچ شرایطی تجربه نخواهیم کرد و همچنین بدبختی بسیار فروتر از آن را هم در هیچ شرایطی(در دراز مدت) تجربه نخواهیم کرد)+

توهم معنا بزنیم(یافتن معنا در بیرون یا ساختن معنا در درون یا در بهترین حالت رسیدن و پذیرش بصیرت بی معنایی)


برای تنوع(و البته برای بیشتر خوشبخت بودن!) هر چند وقت یکبار مراقبه کنیم.یعنی میل و کشش های درونی و بیرونی مان را برای لحظاتی خاموش کنیم و به سکوت و آرامش ذهنمان گوش کنیم.

 

پی نوشت یک: اگر فکر می کنید که زیادی ساده است، می توانم با زبان ریاضی هم برایتان بنویسمش که احساس کنید فرمول خفنی است.

پی نوشت دو: این فرمول در شرایط غیر مترقبه ای مثل سیل، زلزله، طوفان و حتی در "ایران" هم جوابگوست. کلاً مستقل از جغرافیاست و همبستگی زیادی با شرایط بیرونی ندارد.

پی نوشت سه: دیگر از خدا چه می خواهید؟ الان با درک عمیق این فرمول، دیگر نمی توانید بهانه بیاورید و خوشبخت نشوید. یعنی دیگر چاره ای ندارید، مجبورید خوشبخت شوید مگر اینکه خودتان نخواهید.

پی نوشت چهار: مورینیو هم با شورت ورزشی عکس ندارد :) ولی از مربیان رده اول فوتبال دنیاست. البته من با شورت ورزشی عکس دارم. هم بازی کرده ام و هم مربی بوده ام. ولی دیگر فوتبال دغدغه ام نیست.شاید بشود گفت که آگاهانه از آن گذر کرده ام(واقعاً خودم هم درست نمی دانم). ساده تر بگویم: دیگر در جستجوی خوشبختی نیستم.

پی نوشت پنج: اگر از دریچه ی معنا به زندگی انسانها نگاه کنیم می توانیم آنها را در سه دسته ی کلی قرار دهیم

1-کسانی که از استقلال فکری و فردیت، کمتر بهره برده اند معنایشان را در بیرون می یابند. بیرون به معنای ارزش هایی که جامعه و عامه از آنها ارزیابی مثبتی دارند. از جستجوی معنا در دین و مذهب و مکاتب گرفته تا جستجوی معنا در فرزند آوری و خود را وقف پرورش فرزند کردن.

2-کسانی که از استقلال فکری و فردیت بهره بیشتری برده اند معنایشان را خودشان می سازند.شاید بشود گفت معنا را در درونشان جستجو می کنند(که این درون هم چندان مستقل به نظر نمی رسد و به هر حال متاثر از بیرون خواهد بود از راه های مختلف).این معنا سازی الزاماً با ارزش های عرفی جامعه شان یکی نیست ولی حداقل تا حدی مال خودشان است.

3-کسانی که به بصیرت و بینشی عمیق تر در زندگی رسیده اند، معنایشان همان "بی معنایی" است.احتمالاً تاب آوردنش سخت است ولی این بصیرت کمکشان می کند که به "بازی" زندگی بپردازند.

توضیحات پی نوشت پنج را نوشتم که هم کمی در مورد بخش آخر فرمول شفاف سازی کرده باشم و هم نشان دهم که برخی ویژگی های شخصیتی را در این فرمول مدنظر داشته ام(چون فکر می کنم با معیار معناسازی، بتوانم برخی ویژگی های شخصیتی افراد را حدس بزنم(ویژگی هایی که در خوشبخت شدن موثرند))

 

پی نوشت شش: بسته به اینکه از چه زاویه ای به این نوشته نگاه کنیم، فکر می کنم این پست وبلاگم همزمان می تواند مسخره ترین و جدی ترین پست این وبلاگ تا این لحظه باشد.

۴ نظر ۲۲ مرداد ۹۹ ، ۱۹:۵۹
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۰۱ ب.ظ

زندگی خوب چه چیزی نیست؟

از وقتی که یادم می آید دنبال این بوده ام که "زندگی خوب" یعنی چه زندگی ای؟ کسانی که این وبلاگ را دنبال کرده باشند هم می دانند که این موضوع دغدغه ام بوده و گاهاً از نگاه خودم به جنبه هایی از آن پرداخته ام یا از قول نویسندگان و متفکران مختلفی نقل کرده ام که از نظر آنها زندگی خوب یعنی چه.

مدت زیادی درگیر مطالعه کتاب "هنر انسان شدن" کارل راجرز بودم. راجرز از روانشناسان برجسته و معتبری است که بیشتر از سی سال مستقیماً با کار رواندرمانی درگیر بوده است و تحقیقات مختلفی هم در حوزه های مختلف روانشناسی دارد.

در بخشی از این کتاب که می خواهد توصیفی از زندگی خوب از نظر خودش و با تکیه بر تجربیات خودش و ده ها هزار مراجعی که طی سال های زندگی اش با آنها سر و کار داشته ارائه دهد، ابتدا توضیح می دهد که زندگی خوب چه چیزی نیست.

دلم می خواهد در کنار همه مطالب و نقل قول هایی که در مورد زندگی خوب در اینجا نوشته ام توضیحات راجرز را هم بنویسم.

 

زندگی خوب چه چیزی نیست:

" از آنجا که همواره کوشیده ام با تفاهم هرچه بیشتر تجربه های مراجعانم را همانگونه که آنها درکشان می کنند درک کنم و بفهمم، به تدریج به نتیجه ای منفی در مورد زندگی خوب رسیده ام و آن این است که تصور می کنم زندگی خوب اتخاذ وضع و حالت ثابتی نیست. به گمان من، زندگی خوب، رسیدن به مرحله فضیلت یا رضایت یا نیروانا هم نیست. زندگی خوب وضع ثابتی نیست که فرد در آن به سازگاری و کمال دست یابد و یا شکوفا شدن و تحقق یافتن نیز نیست. حتی به اصطلاح روانشناسان مرحله کاهش سائق یا کاهش تنش یا رسیدن به تعادل حیاتی هم نیست.

به عقیده من همه این لغات و عبارات به طرزی مورد استفاده قرار گرفته است که نشان می دهد اگر ما به یک یا چند مرحله از این مراحل فرضی نائل شویم، به هدف زندگی نیز دست یافته ایم. مسلم آن است که خوشبختی یا سازگاری برای بسیاری از مردم، نوعی از بودن است که آن را مترادف با زندگی خوب می دانند و دانشمندان علوم اجتماعی نیز غالباً از کاهش تنش یا وصول به تعادل و توازن حیاتی چنان سخن گفته اند که گویی این حالات و مراحل با هدف فرآیند زندگی ملازمه دارند.

اما من در نهایت تعجب دریافته ام که تجاربم بر هیچ یک از این تعاریف صحه نمی گذارد. اگر تجربه ی آن گروه از افرادی را که به نظر می رسد در طی رابطه درمانی بیشترین نشانه های حرکت و تغییر را بارز کرده اند، و کسانی را که در سال های پس از پایان درمان در جهت زندگی خوب پیشرفت واقعی کرده و می کنند، ملاک قرار دهیم، در این صورت فکر می کنم وضع این افراد به هیچ وجه با هیچ یک از عباراتی که به وضع ساکن و راکد هستی اشاره می کنند، همانندی ندارد. به عقیده من اگر این افراد را "سازگار" توصیف کنیم، به آنها اهانت کرده ایم، یا اگر آنان را با صفات و عناوینی چون خوشبخت یا خوشنود یا حتی "تحقق یافته" توصیف کنیم، این صفات و عناوین را نادرست تلقی می کنند. با شناختی که من از این افراد دارم، به طور قطع نمی توانم بگویم که همه تنش هایشان کاهش یافته است و یا به تعادل حیاتی دست یافته اند.

بنابراین به ناچار از خود می پرسم که آیا طریقی برای ارائه تعریفی جامع از وضع این افراد وجود دارد؟ آیا می توانم تعریفی از زندگی خوب به دست دهم که با واقعیت هایی که مشاهده کرده ام همخوانی داشته باشد؟"

 

هدفم از نوشتن این مطلب، نقل همین قسمت از صحبت های راجرز بود( که از نظر من مهمترین بخش از حرف های او در زمینه زندگی خوب است). او بعد از بیان این تجربیات تعریف خودش را هم از زندگی خوب و برخی مولفه هایش ارائه می دهد:

اگر بخواهم با عباراتی موجز، حقیقت حال این افراد را به درستی توضیح دهم، این تعریف به دست می آید: زندگی خوب، یک فرآیند است، نه مرحله ای از هستی.

زندگی خوب خط سیر و جهت است و نه مقصد.

 

راجرز در ادامه برخی مولفه های این فرایند و مسیر را هم بیان می کند که جهت رفع کنجکاوی اولیه شما ;) تعدادی از آنها را لیست می کنم اما به نظرم اگر این موضوع برای شما هم دغدغه است، ضرر نمی کنید کتاب هنر انسان شدن راجرز را مطالعه کنید.

-صراحت فزاینده در نحوه تجربه کردن

-تمایل روزافزون به زیستن کامل در هر لحظه و تجربه کردن آن لحظه

-اعتماد روزافزون فرد به تمامی ارگانیزمش(ارگانیسم جسمی و روانی)

 

این کتاب، توسط خانم مهین میلانی ترجمه و به همت نشر نو روانه بازار کتاب شده است.

 

۰ نظر ۰۹ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۰۱
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۵۹ ب.ظ

تعریف ساده "اصیل بودن"

به نظرم مقدمه چینی نمی خواهد!

"اصیل بودن" یعنی "خود بودن".

عاریتی بودن، نقطه مقابل اصیل بودن است.

خود بودن یعنی شکستن همه (یا حداقل اکثر) پوسته های ظاهریِ خودساخته و خانواده ساخته و جامعه ساخته ای که با من و احساسات و افکارم نمی خواند.

خود بودن یعنی شناختن و آگاه شدن به احساسات واقعی ای که زیر لایه هایی از تظاهر(یا دفاع ها) پنهان شده اند.

خود بودن یعنی اول صادق بودن با خود و بعد صادق بودن با دیگران.

خود بودن یعنی ابراز و نمایش احساسات و افکار واقعی ام.

خود بودن یعنی پذیرا بودن و باز بودن نسبت به همه احساسات مثبت و منفی ای که از من و بخش های مختلف وجودم می آیند.

 

عاریتی بودن یعنی در هر موقعیتی همرنگ جماعت شدن.

عاریتی بودن یعنی افکار و باور های دیگران را زندگی کردن.

عاریتی بودن یعنی حتی احساسات دیگران را و نه خود را زیستن.

عاریتی بودن یعنی ارزش های خود را نشناختن و ارزش های دیگران را زیستن(دیگران: جامعه-خانواده-مدرسه-رسانه-گروه-کیش-آئین-مکتب و از این قبیل)

 

اصیل بودن، الزاماً خوب بودن از دید خودم یا از دید ناظر بیرونی نیست(خوب بودن هایی که خودم یا دیگران تعریف کرده ایم و به خودمان قالب کرده ایم)

اصیل بودن مقدمه انسان بودن است.

اصیل بودن و انسان شدن هم مقدمه انسانِ بهتری شدن است.

اصیل بودن سخت است و در جامعه ما هم سخت تر.اما از یکجایی به بعد بعید می دانم این سختی ها دیگر به چشم بیایند یا اهمیت داشته باشند.

 

"به نظرم"، در ابتدای همه جملات، به قرینه ی معنوی حذف شده است :)

 

۱ نظر ۰۱ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۵۹
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۹، ۱۲:۲۵ ق.ظ

واقعیتی دردناک

اگر گدایی را بر اسب بنشانند، حیوان را آنقدر می تازاند تا بمیرد.

شکسپیر

پی نوشت: به جای واژه گدا، "گرسنگی شدید و بیمار گونه به هر چیزی" قرار بگیرد مفهوم بهتر منتقل می شود. حالا این "هر چیزی" می تواند قدرت و حکمرانی، میل شدید به دیده شدن (مثلاً در شبکه های اجتماعی)، تمایل شدید به خدمت(یا همان رایحه خوشِ خدمت!) یا مواردی از این قبیل باشد(اینها را صرفاً جهت شفاف سازی عرض کردم و گرنه مصداق های بسیار ملموس تری در خودمان و دور و بر مان هستند که با کمی دقت قابل مشاهده اند).

 

۱ نظر ۱۸ تیر ۹۹ ، ۰۰:۲۵
سامان عزیزی
جمعه, ۱۳ تیر ۱۳۹۹، ۰۳:۳۰ ب.ظ

سه شرط مهم رابطه من-تو

هر نوع ارتباطی که ما با دنیای خارج از خود برقرار می کنیم و فراتر از آن هر نوع ارتباطی که با خودمان هم برقرار می کنیم نوعی "رابطه" است که یکسر آن "من" هستم.(بدیهیات!)

مارتین بوبر(نویسنده اتریشی) در یک تقسیم بندی کلی، "رابطه" را به سه نوع تقسیم می کند:

من-تو

من-او

من-آن

تقسیم بندی بوبر فراتر از این تعداد است و جنبه های مختلفی دارد اما فهم من از کتابش-که سالها پیش خواندم- این بود که این سه اصلی ترین ها هستند و بقیه را هم پوشش می دهند.

قصد توضیح این سه رابطه را ندارم ولی به طور کلی و با حذف جزئیات و استثناها، رابطه من-آن توصیفی برای رابطه ما با اشیا هست و رابطه های من-او و من-تو به توصیف رابطه ما سایر انسانها می پردازد.

اگر علاقه مند بودید که توضیحات مفصل و جالب مارتین بوبر را بدانید می توانید کتاب "من و تو" او را مطالعه کنید.

بگذریم.

از نظر بوبر عالی ترین و انسانی ترین نوع رابطه، رابطه من-تو است. البته این فقط نظر بوبر نیست و رد توصیفات و ویژگی های این نوع رابطه را می توانیم در نوشته های افراد مختلفی پیدا کنیم.

نظر و در برخی موارد تحقیقات بسیاری از رواندرمانگران هم این موضوع را تائید می کند.

در رواندرمانی، اکثر رواندرمانگران بر نوع رابطه ی درمانگر-مراجع به عنوان یکی از مهمترین عوامل درمان تاکید دارند.

طبیعتاً این تاکید شامل هر دو جنبه مثبت و منفی ماجرا می شود. یعنی به همان اندازه که می تواند روند درمان را به سمت مثبت و سازنده ای ببرد می تواند مخرب هم باشد.

اگر بخواهم با زبان بوبر جمله قبلی را بازنویسی کنم، احتمالاً بشود گفت که هر چه رابطه به سمت "من-تو" نزدیکتر باشد سازنده تر و انسانی تر و مثبت تر خواهد بود و هر چه به سمت "من-او" و از آنهم بدتر به سمت "من-آن" نزدیک تر شود مخرب تر خواهد بود.(گاهی می شود که رابطه ما با سایر انسانها-و حتی خودمان- از جنس رابطه من-آن هست.یعنی مثل یک شیء با دیگران یا خودمان در ارتباطیم)

اما اگر بخواهیم از پیچیده گویی ها و ثقیل گویی ها فاصله بگیریم احتمالاً می شود گفت که رابطه "من-تو" حداقل سه شرط مهم و اساسی دارد:

اول-آگاهی از احساسات واقعی خودم

دوم-پذیرفتن طرف مقابل و احساساتش(فارغ از اینکه چه احساساتی را در من برمی انگیزد)

سوم-آزادی در ابراز این احساسات از کانال این رابطه

 

شرط اول به این معناست که تا آنجا که می توانم از احساسات واقعی خودم آگاه باشم. این یعنی اینکه از احساساتی که در ظاهر به آنها تظاهر می کنم فاصله بگیرم و به احساسات باطنی ام آگاهی پیدا کنم. به زبان ساده تر، یعنی با خودم و دیگران صادق باشم و با گفتار و رفتار خودم، خودم را آنچنان که هستم بنمایانم و احساسات و نگرش های خود را آنطور که در من هست بیان کنم.

کارل راجرز(روانشناس و رواندرمانگر) این شرط اول را "واقعی بودن" می نامد.(اگر نقطه مقابل واقعی بودن را تصور کنیم، شاید درک واقعی بودن برایمان ملموس تر شود)

 

شرط دوم و پذیرفتن طرف مقابل، به این معناست که صمیمانه به او احترام بگذارم و اهمیت و شان انسانی او را بی چون و چرا و بدون توجه به وضع، رفتار یا احساساتش بپذیرم. یعنی برای استقلال او احترام قائل شوم و بپذیرم که او به شیوه ای خودش می خواهد مالک احساسات خودش باشد. این کار باعث می شود که او احساس ایمنی ناشی از مورد علاقه بودن و ارزشمند بودن را حس کند و اینکار خودش کمک می کند تا او هم به سمت رابطه من-تو حرکت کند.

 

شرط سوم هم مشخص است و احتیاج به توضیح بیشتری ندارد.یعنی هر دو طرف این آزادی ابراز احساسات و کاوش عمیقتر آنها را برای هم قائل شوند و خود را از قید هر گونه ارزیابی تشخیصی یا اخلاقی، که همواره مخل چنین رابطه ای است، رها کند.

 

این شروط حتی در رابطه ما با بخش های مختلف خودمان هم صادق است. در واقع اگر این شروط برقرار نباشند نمی توانیم مطمئن باشیم که حتی با خودمان هم رابطه ای من-تویی داریم.

البته اینها ادعاهای من نیستند و در حوزه درمان و رواندرمانی، پژوهش هایی انجام شده اند که وجود این شروط را برای درمان و رابطه ای که منجر به بهبود و رشد شخص می شوند تائید کرده اند.

 

فکر می کنم درک این شروط چندان سخت و برای هر کدام از ما غریبه و ناملموس نباشد، اما واقعاً چند درصد از روابط ما از این جنس هستند؟ (منظورم آن روابطی است که باید اینطور باشند)

فارغ از رابطه هایمان با دیگران، جنس رابطه مان با خودمان چقدر به جنس رابطه من-تویی نزدیک است؟

فکر می کنم که هر چه جنس رابطه ام با خودم به این نوع رابطه نزدیکتر باشد، به "خود بودن" نزدیکتر می شوم و احتمالاً این "خود بودن" کم کم به باقی روابطم هم تسرّی پیدا می کند.

 

۲ نظر ۱۳ تیر ۹۹ ، ۱۵:۳۰
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۳۲ ق.ظ

خاطره نویسی در نوجوانی، گنجی برای بزرگسالی

اواسط چهارده سالگی ام بود که تصمیم جدی! گرفتم یک دفترچه خاطرات داشته باشم. تا قبل از آن گاهی در حد یکی دو صفحه در دفترهای تمرین دروس مختلفی که در دوره راهنمایی داشتم مختصری خاطره می نوشتم. دلیلش را یادم نمی آید که چرا این تصمیم جدی در را در آن سال گرفتم اما دفتر زیبایی خریدم و شروع به نوشتن کردم.

مثل همه ی تصمیمات جدی ای که می گیریم، اوایل کار تاریخ نوشته ها به هم نزدیک بود و کم کم نوشتن ها تبدیل به گاهی نوشتن شدند و بعدها هم کم و کمتر شدند.

در کل این دفترچه شامل نوشته ها و خاطراتم از اواسط چهارده سالگی تا سال اول ورود به دانشگاه می شود.

این دفترچه را لابلای کتاب های کتابخانه ی پدرم که در انبار بسته بندی کرده بودیم گذاشتم و فراموشش کرده بودم.

از دوره دانشگاه به بعد هم یکی دو دفتر دیگر داشته ام که تا چند سال پیش گهگاه چیزهایی در آنها می نوشتم اما الان که مرور می کنم می بینم که بجز یکی دو مقطع کوتاه، واقعاً بعد از آن دفترچه ی اول، هیچ وقت منظم و پیوسته ننوشته ام(پیوسته در حد همان دفترچه!). یکی دو سالی روزانه نویسی کرده ام که درست تَرَش می شود شبانه نویسی. یعنی هر شب می نشستم و روزم را تحلیل می کردم اما این نوع نوشتن با هدف دیگری بود که کمی با نمونه هایی که گفتم تفاوت دارد.

به هر حال.

چند هفته پیش خواهرم آن دفترچه ی اول را لابلای کتابهای انبار خانه ی پدری پیدا کرده بود و بعد از چند دور مطالعه و مرور دقیق نوشته ها:) ، باخبرم کرد که پیدایش کرده.

خلاصه سرتان را درد نیاورم، این چند هفته بارها به آن دفترچه که بیست و یک سال از نوشتنش می گذرد سر زده ام.

حسی که به آن دارم حس عجیب و غریبی است. نمی دانم تجربه اش را داشته اید یا نه، وقتی با فاصله ی زمانی خیلی زیادی(به نسبتِ عمر ما انسانها) نوشته ای را که مدتها فراموشش کرده بودید دوباره بخوانید. در کنار عجیب و غریب بودنش حس بسیار خوبی است به نظرم.

 

فکر کردم ای کاش در همان سالها خیلی بیشتر و منظم تر می نوشتم اما به هر حال همین هم مثل گنج با ارزشی است برایم.

چرا گنج؟!

احتمالاً خودتان هم می دانید که نوشتن شفابخش است و فایده های زیادی برایش ذکر می شوند. نوعی برون ریزی ذهنی است، گاهی باعث شفاف تر شدن افکار می شود و الی آخر.

اما فکر می کنم در کنار همه خاصیت های نوشتن در دوره نوجوانی، خاصیت دیگری که می تواند بسیار با ارزش باشد- بخصوص برای کسانی که روی شناخت بهتر خودشان کار می کنند- برای دوران بزرگسالی است.

اینکه بدانی برخی از رفتارها و الگوهای رفتاری ات در آن دوره چگونه بوده اند، چه احساساتی را تجربه می کردی، چگونه تحلیل می کردی، شور و شوقت سمت چه چیز هایی بوده و خیلی چیزهای دیگر، مطمئناً در شناخت بهترِ چیزی که امروز هستی می تواند بسیار کمک کننده باشد.

 

کاش یه سالن پر از نوجوان در اختیارم می گذاشتند تا قانع و ترغیبشان می کردم که حداقل دو سه سال از نوجوانی شان را برای خودشان ثبت کنند :)

حتی اگر مثل من تنبل و سهل انگار هم باشند باز هم صندوقچه ی کوچکی برایشان باقی خواهد ماند.

۴ نظر ۲۲ خرداد ۹۹ ، ۰۰:۳۲
سامان عزیزی
جمعه, ۹ خرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۰۷ ب.ظ

کالاهای پست سبد زندگی ما - بازنشر

پیش نوشت: این مطلب را مرداد ماه 97 در وبلاگ منتشر کردم. گفتم شاید برای خودم هم بد نباشد دوباره به صفحات بروزترِ وبلاگ بیاید. چون مصداق های بیرونی زیادی برایش می بینم احتمال دادم که راحت تر بتوانم نمونه های درونی هم برایش پیدا کنم. به هر حال در کنار بروز شدن وبلاگ! شاید خاصیت دیگری هم داشت.


 

 

اقتصاد دانان دسته بندی جالبی برای کالاها دارند که گاهی به تناسب موضوع(مثلاً در بحث ترجیحات و مطلوبیت های هر فرد)، در کنار سایر دسته بندی ها و خوشه بندی هایشان از آن استفاده می کنند.

آنها در این دسته بندی، کالاها را به دو دسته تقسیم می کنند. دسته ی اول را کالاهای معمولی(Normal Goods) و دسته ی دیگر را کالاهای پَست(Inferior Goods) می نامند.

کالاهای معمولی کالاهایی هستند که در صورتی که ما با محدودیت بودجه مواجهه نباشیم ،مصرفمان از آنها بیشتر می شود.به عبارتی هرچه محدودیت بودجه کمتر مصرف این کالاها بیشتر.

اکثریت کالاها و خدمات موجود در بازار در این دسته بندی قرار می گیرند(از برنج و گوشت بگیرید تا خدماتی مثل دندانپزشکی و نظافت منزل).

 

 میان نوشت بیربط به اصل موضوع ولی مرتبط با بحث کالاهای معمولی: دسته ی کوچکی از کالاهای معمولی را کالاهای لوکس شامل می شوند.ویژگی کالای لوکس این است که هر چه درآمدها بیشتر می شود تقاضا برای این کالاها هم بیشتر می شود(و برعکس).

 

اما کالاهای پست کالاهایی هستند که انسان ها وقتی درآمد کمی دارند از آنها استفاده می کنند اما وقتی درآمدشان زیاد شد،مصرفشان از آنها کاهش می یابد و کالاهای دیگری را انتخاب می کنند.

ظاهراً مثال کلاسیک اقتصاد دانان برای توضیح کالاهای پست "سیب زمینی" است. وقتی درآمد افراد افت زیادی می کند یکی از غذاهایی که می توانند مصرف کنند سیب زمینی است که هم پرحجم است و هم قیمت آن در همه جای دنیا پائین است.(البته این نمونه مورد نظر اقتصاددانها در مورد من صادق نیست چون متوسط مصرفم از سیب زمینی در همه ی دوران های زندگی ام ثابت بوده:)

طبیعتاً این تعاریف از کالاهای معمولی و پست تعاریفی نسبی است.یعنی ممکن است کالایی که برای یک فرد، معمولی است برای دیگری، پست باشد.

*

اگر مواردی مانند مجموعه دانش های مفید، یادگیری مهارت ها،فکر کردن! ،نگاه نقادانه، مدیریت منابع، مدیریت زمان و چیزهایی از این دست را کالاهای سبد زندگی مان(و کسب و کارمان) در نظر بگیریم، شاید بتوان دسته بندی ای که در بالا ذکر کردم را در مورد سبد کالاهای زندگی هم در نظر گرفت.

با این فرض، احتمال دارد "یادگیری مهارتها" در دسته ی کالاهای پستِ سبد زندگی یکی از ما و در دسته ی کالاهای معمولی سبد زندگی دیگری باشد، یا "مدیریت منابع" در دسته ی کالاهای معمولی یکی  و دسته ی کالاهای پست دیگری باشد.

مثلاً تعبیری منستب به دکتر محسن رنانی هست که می گوید در ایران، علم اقتصاد از نظر مسئولان حکومتی یک کالای پست است!. یعنی وقتی اوضاع به کامشان است و درآمد های نفتی کرور کرور به خزانه هایشان سرازیر می شود، اقتصاد را یک علم غربی می دانند که برای ایران مناسب نیست ولی وقتی اوضاع خراب می شود و کامشان تلخ و درآمد های نفتی چکه چکه به خزانه هایشان می چکد، سراغ اقتصاددانان می روند که بیائید و درستش کنید.

 

حالا بیائید برای دقایقی ایران را بیخیال شویم و ببینیم در سبد کالاهای زندگی ما(یعنی کالاهایی که جنس شان از جنس مواردی است که پیشتر گفتم) چه کالاهایی از نظرمان(آگاهانه یا ناآگاهانه) در دسته ی کالاهای پست قرار گرفته اند؟

ببینیم آیا واقعاً حقشان بوده که در این دسته باشند یا مثل مثال دکتر رنانی، به ناحق در این دسته قرارشان داده ایم؟

هیچ بعید نیست که بسیاری از بحران های زندگی مان به خاطر اشتباه در قرار دادن یک یا چند کالا در دسته ی کالاهای پست باشد.

مثلاً آیا همیشه در زمان بحران به یاد مدیریت منابع مان می افتیم؟ آیا فقط در زمان گرفتاری هایمان به سراغ یادگیری مهارت های همسو با اهدافمان می رویم؟ مثلاً تلاش برای یادگیری زبان انگلیسی ،وقتی دغدغه مان می شود که دوست داریم کتاب درجه یکی را بخوانیم ولی ترجمه ای از آن پیدا نمی شود؟

فکر می کنم بد نباشد اگر گاهی بنشینیم و با این عینک، به دسته بندیِ کالاهای معمولی و پست  سبد زندگی مان نگاهی بیندازیم.شاید جابجایی یکی دو کالا از سبد کالاهای پست به معمولی یا برعکس، مسیر های تازه ای پیش رویمان بگشاید.

 

پی نوشت:تعریف کالاهای پست و معمولی را از دکتر علی سرزعیم در جلد دوم مجموعه "اقتصاد برای همه" آموخته ام و از ایشان نقل کردم.(جلد اول و جلد دوم مجموعه اقتصاد برای همه)

 

۱ نظر ۰۹ خرداد ۹۹ ، ۱۳:۰۷
سامان عزیزی