زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۲۷۱ مطلب با موضوع «از زندگی» ثبت شده است

يكشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۱ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش پنجم(خشم در سایر جانوران)

بخش های قبلی این نوشته: اول و دوم و سوم و چهارم

*

 

داروین در کتاب "ابراز عواطف در انسان و حیوانات" (1872) گفته است: خشم واکنشی است ساده در برابر تهدید ،

و مستلزم آن است که جانور تحریک شود و به دفاع از خویش بر خیزد. در واقع داروین خشم را انگیزه ای برای تلافی تعریف کرده و گفته " اگر جانور تلافی نکند یا قصد تلافی نداشته باشد یا دست کم میل حمله به دشمن در او نباشد، نمی توان گفت که خشمگین شده است."

از آنجا که داروین معتقد بود رفتار اغلب انسان ها شبیه سایر جانوران است، لذا می توان نتیجه گرفت که واکنش خشم، همانطور که در ما هست، در حیوانات دیگر هم وجود دارد. بررسی هایی که داروین در هند، نیوزیلند، چین،استرالیا و اروپا انجام داد، او را مطمئن ساخت که علائم خشم، در همه ی مردم سراسر دنیا یکسان است.

 

در حدود2000 سال پیش، سنکا گفته است: "جانوران، به جز انسان، دچار خشم نمی شوند زیرا خشم همیشه در جایی ظاهر می شود که نیروی تعقل وجود داشته باشد و چون جانوران دارای نیروی تعقل نیستند، لذا خشم نیز در آنها ایجاد نمی گردد."

جیمز آوریل (روانشناسی که کاربرد عواطف در روابط اجتماعی را به طور گسترده مورد مطالعه قرار داده) با این گفته ی سنکا موافق است و عقیده دارد که خشم فقط در انسان ها هست زیرا فقط بشر است که می تواند درباره ی اعمال سایر انسان های دیگر قضاوت کند و مثلاً حکم کند که فلان عمل،آیا با قصد و نیت خاصی انجام گرفته است؟ یا آیا مجاز به انجامش بوده اند؟ یا در انجام فلان کار،آیا کوتاهی و اهمال شده یا نه؟ هر صحنه ی حاوی "خشم"، مجموعه ای است از تصمیماتی که در یکچشم بر هم زدن اتخاذ می شوند: من که مشتم را بلند کرده ام، آیا از فرط خشم این کار را کرده ام یا محض خنده؟ اگر از فرط خشم چنین کرده ام، این خشم آیا خطرناک است یا بی خطر؟ اگر خطرناک است آیا ارزش تلافی دارد یا نه؟ و الی آخر.

آوریل معتقد است "ارتباط متقابل حیوانات با یکدیگر"، ما را به یاد "سخن گفتن" انسان می اندازد. به همان صورت، "پرخاشگری جانوران" نیز "خشم انسان" را تداعی می کند. اما اصطلاح "خشم حیوانات" گمراه کننده است و اگر در کتابی خواندید که "فلان حیوان از دست کسی خشمگین شد یا با صدایی خشمگینانه غرید"، بدانید که نویسنده آن کتاب از "استعاره" استفاده کرده است تا خواننده منظورش را بهتر بفهمد.

غضب جانوارن دیگر، در واقع "خشم یا غضب" نیست بلکه واکنشی است در برابر پرخاش گری سایر حیوانات. جانور هنگامی که غضب می کند، هدفی ندارد جز ایستادگی در برابر پرخاشگری دیگران. اما خشم انسان به مراتب پیچیده تر است و انسان ممکن است به خاطر مقاومت در برابر پرخاشگری دیگران خشمگین نشود بلکه به خاطر رسیدن به هدف خاصی خشمگین گردد یا خود را خشمگین جلوه دهد.

 

در هر صورت ما امروز هم دقیقاً نمی دانیم که آیا خشم به صورتی که در انسان هست در سایر جانوران هم وجود دارد یا نه؟ از طرفی به خاطر خطای ذهنی ما در انسان انگاری(آنتروپومورفیسم)، رفتار و واکنش های سایر جانوران را مانند رفتار و واکنش های خودمان تعبیر می کنیم. 

به هر حال اگر حتی خشم هم در سایر جانوران وجود داشته باشد، بعید می دانم آنقدر پیچیده و با پتانسیل تخریب بالا باشد که در وجود ما انسان ها هست.

خوشبختانه در سال های اخیر توجه به پژوهش و تحقیق در مورد زندگی و رفتار سایر جانوران بیش از پیش شده است و با کمک ابزار ها و تکنولوژی های جدید تر، ممکن است بتوانیم شناخت مان را از آنها بیشتر کنیم.(و خدا را چه دیدید! شاید توانستیم مدیریت خشم را از حیوانات دیگر، بهتر بیاموزیمwink)

 

۰ نظر ۱۲ آذر ۹۶ ، ۰۱:۳۱
سامان عزیزی
جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۳ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش چهارم(خشم و خرد)

بخش های قبلی این نوشته:

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

*

در طول تاریخ، ما انسان ها به خردورزی به عنوان یکی از وجوه تمایزمان با سایر حیوانات نگاه کرده ایم. پیش از آنکه در حدود دو قرن پیش ،داروین، نظریه معروفش را مطرح کند، اعتقاد رایج همین بود.به نظر میرسد از زمان داروین به بعد شاهد شک کردن به این موضوع بوده ایم.

شیوه نگاه کردن ما به "خشم" هم، که آنرا به دنیای حیوانیت نسبت می دادیم، متاثر از همین نگاه بود.

تا پیش از داروین و فراگیر شدن افکار فروید، اعتقاد بر این بود که خشم، غریزه ای ویرانگر است که به هر قیمتی باید سرکوب شود. اما از دو قرن پیش به این طرف، باور دیگری هم شروع به رشد کردن کرد. اینکه خشم غریزه ای سالم است که اگر سرکوب شود برای انسان خیلی گران تمام خواهد شد.

 

از زمان های دور تا کنون، کسی را "فرد سالم" می نامیدند که عصبانی نشود و برده ی عواطف خویش نباشد. در واقع نیاکان ما بیشتر از آنکه از "ابراز عواطف" صحبت کنند "خویشتن داری" را توصیه کرده اند.

بگذارید چند نمونه از این توصیه ها را با هم مرور کنیم:

"تفکر و تامل،بهترین درمان خشم است.نخستین حملات خشم، سخت و شدید است ولی اگر قدری تامل کنید، از قدرت خشم کاسته خواهد شد".  سنکا

 

"در حرکت به سوی حقیقت، بدیهی است که با خشم،خودخواهی،نفرت و غیره برخورد خواهید کرد، در غیر اینصورت نیل به حقیقت میسر نخواهد بود.مردی که اسیر عواطف خویش باشد، شاید به اندازه ی کافی عزم و اراده داشته باشد و شاید در گفتار صادق باشد لیکن هرگز به حقیقت دست نخواهد یافت".  گاندی

 

"رفتار درست مستلزم آنست که تا زمانی که خشمگین هستیم، هرگز دست به روی زیر دستان بلند نکنیم. اگر صبر کنیم تا آرامش خود را بازیابیم، همه چیز واقعاً چهره ی دیگری به خود خواهد گرفت".  مونتنی

 

"خویشتن داری به ما می آموزد چگونه بر عواطف خود چیره شویم، چگونه عواطف را کنترل و مهار کنیم تا پیامد هایشان حتی الامکان قابل تحمل باشد و حتی از همه ی آنها لذت ببریم".   دکارت

 

اما در نتیجه ی پژوهش های چارلز داروین و زیگموند فروید، اعتماد مطلق و کورکورانه به قدرت "تعقل" مورد تردید واقع شد. افلاطون می گفت: "خرد انسان می تواند بدترین انگیزه های ما را کنترل کند" ، اما فروید و پیروانش معتقد بودند که این تمایلات انسان(یا نوسان های غریزه او) است که انگیزه ها را زیر سلطه خود دارد.

افلاطون و پیروانش در پی اثبات این بودند که انسان برتر از جانوران است.داروین می گفت انسان فقط یکی از جانوران است.

عقاید داروین و فروید،تاثیر زیادی بر عقاید امروزی ما درباره ی خشم گذاشته اند. زمانی همه عقیده داشتند که خشم را می توانیم کنترل کنیم و باید کنترل کنیم، اما بعد آنها، این عقیده هم قوت گرفت که ما نمی توانیم خشم مان را کنترل کنیم و شاید نباید کنترل کنیم.

به هر حال اگر این دو دیدگاه رابه صورت دو سرِ طیف در نظر بگیریم، دیدگاه های دیگری هم در این میانه شکل گرفته اند. هر دو طرف این طیف هم از نظر خودشان، برای نظراتشان دلیل و مدرک دارند. هر دو دیدگاه طرفداران خود را دارند و به نظر می رسد هر دو هنوز هم مشغول رشد کردن هستند.

به نظرم تماشای این عکس هم(که به قول یکی از دوستان آنرا از گوگل دزدیده ام) که مناسب این دوگانگی است خالی از لطف نباشد:

 

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۶ ، ۰۱:۰۳
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۴ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش سوم(اشاره ای به سنکا)

اگر بخش اول و دوم این این مطلب را مطالعه نکرده اید، احتمالاً مفید خواهد بود اگر نگاهی به آنها بیندازید:

مدیریت خشم-بخش اول

مدیریت خشم-بخش دوم

 

بعد از اینکه سعی کردم فصل مشترکی از تعاریف خشم که ساده و ملموس باشد را پیدا کنم، یاد نوشته های "سنکا" که اخیراً در کتاب تسلی بخشی های فلسفه خوانده بودم،افتادم.گفتم شاید بد نباشد قسمت هایی از آنرا که با بحث مدیریت خشم مرتبط هستند با هم مرور کنیم.

 

سنکا، اصولاً مواجهه ما انسان ها را با دنیای بیرون از خودمان به این صورت می دید:

در واقع او معتقد بود که زندگی سرشار از ناکامی های مختلف است. هرچند که دامنه ی این ناکامی ها از صدمه دیدن انگشت پا در برخورد با دیوار تا مرگ نابهنگام، پهناور باشد ولی میگفت که در هسته ی هر ناکامی، ساختاری اساسی نهفته است : تضاد خواسته ای با واقعیتی بنیادین.

سنکا می گفت که ما از همان دوران کودکی کم کم به این تضادها پی می بریم و کشف می کنیم که جهان با امیال ما چندان مطابقتی ندارد.

حکمت سنکایی به ما توصیه می کند که یاد بگیریم سر سختی و لجاجت جهان را با واکنش هایی مثل فوران خشم، احساس بدبختی،اضطراب، ترشرویی، خود برحق بینی و بدگمانی، بدتر نسازیم.

او معتقد بود که ما زمانی می توانیم به بهترین صورت این ناکامی ها را تحمل کنیم که خود را برای آنها آماده ساخته و درک کرده باشیم که بیشترین آسیب را از ناکامی هایی می بینیم که انتظارشان را نداشته ایم و نتوانسته ایم آنها را بفهمیم. فلسفه باید ما را با ابعاد حقیقی واقعیت سازگار و از آنها راضی کند، و بتواند ما را، اگر نه از خودِ ناکامی، حداقل از نمایش عواطف ویرانگر همراه با آن حفظ کند.

فکر می کنم وظیفه ای که سنکا برای فلسفه اش قائل بود ، یعنی آماده کردن نرم ترین فرود ممکن آرزوهای ما بر روی دیوار انعطاف ناپذیر واقعیت، می تواند به همه ی ما در بالا بردن مهارت مدیریت خشم مان کمک کند.

 

هر چند که در بخش های دیگر مطالب مدیریت خشم، قرار است به مرور و بررسی چند مورد از راهکار های مواجهه با خشم بپردازیم، ولی فکر می کنم پیشنهاد های سنکا هم می توانند راهنماهای خوبی برای تقویت این مهارت باشند.

سنکا در مورد خشم و عصبانیت چنین می گوید:

راهی سریع تر از این به جنون نمی رسد.بسیاری از افراد خشمگین آرزو می کنند کودکانشان بمیرند،خودشان فقیر شوند، خانه شان خراب شود، و در عین حال انکار می کنند که عصبانی هستند، درست همانطور که دیوانگان جنون خود را انکار می کنند.

ظاهراً سنکا با این دیدگاه که عقل مقوله ای جداگانه است که در معرض حمله ی گاه و بیگاه احساسات آتشینی قرار می گیرد که نه قادر به تشخیص آنهاست و نه مسئول آنها شمرده می شود، مخالف بوده است. او معتقد بود که عصبانیت، نه از فوران مهار نشدنی هیجانات، بلکه از اشتباه اساسی(و مهارشدنی) قوه تعقل ناشی می شود. عقل همواره بر کنش های ما حاکم نیست. سنکا می پذیرفت که اگر بر ما آب سرد بپاشند، بدن ما هیچ راهی ندارد جز اینکه بلرزد، اگر با انگشت به چشم های خود ضربه بزنیم، مجبوریم پلک های خود را به هم بزنیم. ولی عصبانیت به مقوله ی حرکت های جسمانی غیر ارادی تعلق ندارد. عصبانیت تنها ممکن است با تکیه بر برخی عقاید عقلانی ظهور کند. اگر ما بتوانیم عقاید را تغییر دهیم، گرایش خود به عصبانیت را تغییر خواهیم داد.

به نظر سنکا،آنچه ما را عصبانی می کند، برداشت های خوشبینانه ی خطرناکی درباره ی چگونگی جهان و دیگر افراد است. در واقع او معتقد بود نگرش ما در این باره که چه چیزی بهنجار است اساساً تعیین کننده میزان بد بودن واکنش ما به ناکامی است. اینکه بفهمیم از دنیا چه انتظاری می توانیم داشته باشیم و دریابیم که امید چه چیزی را داشتن امری بهنجار است، آنوقت اگر از دستیابی به امر مورد علاقه خود باز بمانیم، عصبانیت ما را فرا نمی گیرد.

بر اساس همین نظرات بود که او نتیجه گرفت : " هر گاه از امیدواری بیش از حد دست برداریم، دیگر عصبانی نخواهیم شد".

در کل به نظر میرسد که نحوه مواجهه سنکا با خشم و راهکار او برای مدیریت آن، از جنس نگرش و مدل ذهنی است.البته شاید همین انتظار هم از او میرفت، او فیلسوف بود و راهکارش از جنس فلسفیدن.

 

۲ نظر ۰۸ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۴
سامان عزیزی

 

هر وقت که مشغول مطالعه ی یک کتاب هستم، اگر در حین خواندنش با خودم بگویم " این مفهوم رو نباید همینطوری ازش عبور کنم، ارزشش رو داره که برای فکر کردن بهش وقت صرف کنم" یا به عبارت ساده تر،آنقدر مفاهیم نابی در آن هست که می ترسم سریع بخوانمشان و به انتهای کتاب برسم، (یعنی دلم نمی خواهد کتاب به انتها برسد) و از طرفی محتوای کتاب آنقدر برایم جالب و لذتبخش باشد که به سختی بتوانم کتاب را زمین بگذارم و وقفه ای در خواندنش ایجاد کنم، غالباً ،آن کتاب ،کتاب خوب و مفیدی برای من است و معمولاً تاثیر ماندگاری روی مدل ذهنی و عملکردم می گذارد.

در واقع هر وقت آن دو شرط (به زبان آمیزاد: هم دلم می خواد سریع بخونمش و هم دلم می خواد کند بخونمش) در زمان مطالعه ی یک کتاب صدق کنند، سعی می کنم با روش مزه مزه  کردن! محتوای آن کتاب را بخوانم تا احتمال هضم و جذبش (و در مواردی دفعش) بالاتر برود. ( عرض کردم "دفع"، چون یاد گرفته ام که محتوا هم مانند غذاست. مراحل هضم در بدن، فقط شامل جذب نیست و تا دفعی صورت نگیرد نمی توانیم بگوئیم جهاز هاضمه کارشان را تمام کرده اند.بنابراین دفع هم مانند جذب، یکی از مراحل هضم است. حالا بسته به نوع محتوا ممکن است مراحل هضم، یک روز، یک ماه، یک سال یا شاید سالها طول بکشد یا ممکن است هیچ وقت نتوانیم هضمش کنیم ،همچنین میزان دفع از ناچیز تا الی آخر باشد)

 

پی نوشت: نتیجه ی اخلاقی ای که می توانیم از مراحل هضم بگیریم این است که ،اگر خواستید ببینید شخصی، یک محتوا را تا چه حد هضم کرده، می توانید بپرسید "چه چیز هایشو دفع کردی؟".البته می شود محترمانه تر هم پرسید "فکر می کنی چه چیزهاییش به دردت نمیخوره؟". چنانکه اطبا و پزشکان هم از قاروره و الباقی دفعیات برای تشخیص بهره می برند.

پی نوشت دو: البته روش های دیگری هم برای تشخیص مفید بودن یک کتاب(برای خودم) دارم که در فرصت مناسبی به تشریح آنها خواهم پرداخت ;) 

 

۱ نظر ۰۵ آذر ۹۶ ، ۰۰:۲۷
سامان عزیزی
جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش دوم(فصل مشترک تعاریف خشم)

 

کبری به تازگی با کامران ازدواج کرده است.یک شب به دعوت یکی از دختر خاله هایش به یک مهمانی زنانه رفته بود و شب را هم همانجا در منزل خاله اش مانده بود.صبح به خانه خودشان بر می گردد، سری به آشپزخانه می زند و می بیند حال و روز آشپزخانه تفاوت چندانی با بازار شام ندارد. کامران برای درست کردن یک املت، کل آشپزخانه را به هم ریخته است. تعداد زیادی ظرف کثیف کرده و در نقاط مختلف آشپزخانه رهایشان کرده. ظاهراً قسمتی از املت هم روی صفحه گاز خودنمایی می کند!. آنقدر زباله در سطل ریخته که درش نیمه باز مانده و آشپزخانه را بوی گند برداشته است.

وضعیت میز غذاخوری هم طوری است که انگار کاری اورژانسی پیش آمده و کامران مجبور شده در همان حالت رهایش کند.

کبری با دیدن این صحنه ها کنترلش را از دست می دهد و چنان جیغ بنفشی می کشد و فریاد می زند "کامران"، که کامران با حالتی آماده ی سکته زدن، بلافاصله خبردار حاضر می شود!

کبری شروع به داد و فریاد می کند و بعد از چند دقیقه در مقابل چشمان متعجب کامران به گریه می افتد.

*

احتمالاً شما هم مثل من، به حالتی که بر کبری عارض شد می گوئید : خشم و عصبانیت.

اما آیا تا به حال به این فکر کرده اید که "خشم" دقیقاً چیست؟

 

از توضیح و تعریف خشم از دیدگاه فیزیولوژیک و فعل و انفعالات شیمیایی مغز که بگذریم، به نظر می رسد که فصل مشترک تعاریف مختلفی که ارائه شده است(در حقیقت آن مواردی که من مطالعه کرده ام)، را می توان به این صورت بیان کرد:

خشم، حالت و واکنشی غریزی است که زمانی بر ما عارض می شود که فاصله ی زیادی (یا حتی گاهاً کمی) بین دنیای موجود واقعی و دنیای مطلوب ما وجود داشته باشد.

به عبارتی، هنگامی که با ناکامی یا ناامیدی از نرسیدن به خواسته ها، امیال، اهداف و آرزوهایمان مواجهه می شویم، به احتمال زیاد به حالتی دچار می شویم که می توانیم نام "خشم" را بر آن بگذاریم. یعنی وقتی به گپ میان رئال و ایده آل بر می خوریم، به تناسب شخص و شرایط و محیطش ممکن است شاهد این حالت باشیم.

همانطور که بخش قبلی اشاره شد، خشم یکی از هیجانات ماست و زمانی که این هیجان را ابراز می کنیم نام "پرخاش" بر آن می گذاریم.

برخی روانشناسان معتقدند برای درک خشم دو راه در پیش داریم: اول، بررسی علت های خشم و دوم، بررسی نتایج خشم.

در پست های بعدی، برخی از دیدگاه هایی که به بررسی علت های خشم پرداخته اند را با هم مرور خواهیم کرد.

 

۰ نظر ۰۳ آذر ۹۶ ، ۰۲:۰۳
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۳ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش اول(مقدمات)

وقتی که داخل جلسه ،یکی از همکاران صحبت هایی را مطرح کرد که از نظرش ربطی به موضوع نداشت و باعث انحراف از موضوع شد، چنان خشمگین شده بود که ادامه دادن جلسه در توانش نبود.همان موقع شروع کرد به تخلیه خشمش و تا می توانست صحبت های همکارش را زیر سوال برد.کم کم داشت از این مرحله هم گذر می کرد و وارد تخریب شخصیت همکارش می شد که هر طور بود سایر همکاران جلسه را جمع کردند و قرار شد در فرصت دیگری به مسئله مورد بحث رسیدگی کنند.

همه صحبت های خوب قبلی فراموش شده بود و ذهن اعضا کاملاً درگیر بحث و جدل آخر شده بود. با بروز خشم او،همکارش هم دنبال فرصتی بود تا عصبانیتش را روی او خالی کند.

*

به همسرش گفته بود وقتی که به مهمانی می روند، در جمع خانواده مسائل شخصی شان را مطرح نکند. یک شب که در جمع چند نفر از اقوام نشسته بودند داشت می شنید که همسرش در مورد اتفاق تازه ای که در زندگی شان رخ داده صحبت می کند. یکباره کنترلش را از دست داد و با لحن بسیار تندی وارد بحث شد. همسرش که متوجه اوضاع شده بود همه ی تلاشش را کرد تا آرامش کند ولی فایده ای نداشت.انگار تلاش های او برای آرام کردنش آتش خشمش را شعله ور تر می کرد.

*

وقتی که داشت به خانه بر می گشت، داخل کوچه پسرش را دید که مشغول بازی کردن با بچه های همسایه است. چندین بار به او گفته بود که قبل از تاریک شدن هوا به خانه بیاید و وسط کوچه شلوغ و پر از ماشین، بازی نکند. آنقدر خسته بود که بدون هیچ فکری از ماشین پیاده شد و یک کشیده آبدار نثار پسر کوچکش کرد...

*

در یک پروژه تیمی،کارها را تقسیم کرده بودند و او که مسئول هماهنگی تیم بود از بی تفاوتی و نرساندن کار یکی از اعضای تیم به شدت دلخور بود. قبل از ورود او او در اتاق نشسته بود و داشت از دست هم تیمی اش حرص می خورد. وقتی که دوستش وارد اتاق شد آنقدر درگیر افکارش بود که بدون مقدمه شروع به بازخواست و بازجویی دوستش کرد. در مقابل جبهه گیری او، دیگر کنترلش را از دست داد و با داد و بیداد خودش را خالی کرد.

*

مرور و یادآوری نمونه های ابراز خشم، که در شبکه های اجتماعی رخ می دهند را بر عهده خودتان می گذارم.

*

ما انسان ها هیجانات مشترک زیادی داریم. ترس، شادی،اندوه،تعجب،عشق و انزجار از جمله آنها هستند.هیجان ها در اصل تکانه هایی برای عمل کردن هستند.برنامه هایی برای حفظ زندگی که تکامل در وجود ما به تدریج به ودیعه نهاده است.

معمولاً فعل و انفعالات یکسانی هم در زمان بروز این هیجانات در بدن و مغز ما اتفاق می افتد.مثلاً در هنگام ترس، خون به سمت عضلات اسکلتی بزرگ مانند عضلات پا جریان می یابد و فرار را آسانتر می کند. در همین زمان صورت چنان سفید می شود که انگار خونی در آن وجود ندارد و این احساس پدید می آید که خون در رگها "ماسیده" است.در همان حال بدن یک لحظه خشکش می زند. مدارهای موجود در مراکز هیجانی مغز، جریانی از هورمون ها را آزاد می کنند که بدن را در حالت آماده باش قرار می دهد و آن را حساس و آماده ی عمل می سازد. توجه فرد بر تهدیدی که پیش روی او قرار دارد متمرکز می شود تا بهترین پاسخ ممکن را ارزیابی کند.

خشم هم یکی از این هیجانات مشترک است.

به گفته پل اکمن (از روانشناسان و محققان برجسته در حوزه هیجانات) ، خشم خطرناک ترین هیجان است. "برخی از عمده ترین مشکلاتی که این روزها جامعه ی ما را به نابودی کشانده اند، از طغیان خشم حاصل شده اند. در حال حاضر خشم از کمترین قدرت انطباق برخوردار است، زیرا ما را برای مبارزه مهیا می سازد. هیجانات ما زمانی ظهور و تحول یافتند که از فن آوری قدرتمندی برای مهار آنها برخوردار نبودیم. در زمان های پیش از تاریخ، زمانی که در آن به خشمی دچار می شدید و ظرف یک دقیقه می خواستید کسی را بکشید، نمی توانستید این کار را به سرعت انجام دهید، اما امروز می توانید."

در هنگام خشم، خون به سمت دست ها جریان می یابد و از این طریق گرفتن سلاح یا حمله به دشمن را آسان تر می سازد. ضربان قلب شدت می یابد و افزایش ترشح هورمون هایی چون آدرنالین، موجی از انرژی تولید می کند که توان لازم برای دست زدن به اعمال شدید را فراهم می آورد.

نمونه هایی که در ابتدای این مطلب ذکر شدند را می توان مثال هایی برای خشمگین شدن دانست.اگر شدت بروز این خشم در ما بیشتر شود به حالتی وخیم تر دچار می شویم که به آن "تسخیر عصبی" (Neural Hijacking) می گویند. مثل فرمانده ای که در یک عملیات جنگی بر علیه یک گروه شورشی، در زمانی که شورشی ها را محاصره کرده اند،خبردار می شود پسرش که همراه او به عملیات آمده توسط شورشی ها به شدت زخمی شده است و بعد از دیدن وضعیت پسرش، فرمان قتل عام شورشی ها را صادر می کند و خودش هم مشغول کشتار می شود.

شواهد نشان می دهند که در آن لحظات، مرکزی در مغز لیمبیک حالت فوق العاده اعلام می کند و بقیه ی قسمت های مغز را در خدمت برنامه ی فوری خود می گیرد.تسخیر عصبی در یک آن انجام می پذیرد، یعنی پیش از آنکه قشر تازه مخ،یعنی مغز متفکر، فرصتی برای بررسی آنچه در حال رخ دادن است داشته باشد، چه برسد به اینکه در مورد خوبی یا بدی آن قضاوتی انجام دهد، و ظرف چند دقیقه واکنش شدید را به راه می اندازد. نشان چنان تسخیری آن است که پس از سپری شدن آن لحظات،کسانی که در چنین حالتی قرار گرفته اند، به یاد نمی آورند که چه بر سرشان آمده است.

این قبیل تسخیر های عصبی را نمی توان رویداد های اتفاقی و هولناک دانست که به جنایات وحشیانه ای مانند جنایت فرمانده می انجامد. این حالت ها به وفور بر ما هم عارض می شوند و اگر چه به چنان نتایج فاجعه باری نمی انجامند، اما از شدت زیادی برخوردارند.

تمام تسخیر های عصبی نوعی کودتای عصبی هستند که از بادامه ی مغز یعنی مرکزی در مغز لیمبیک سرچشمه می گیرند. البته باید بدانیم که همه تسخیر های لیمبیک ناخوشایند نیستند.هنگامی که شنیدن لطیفه ای موجب انفجار خنده در شخص شنونده می شود نیز پاسخی لیمبیک داده شده است.این حالت در شادمانی شدید نیز پیش می آید.

دنیل گلمن،که بخشی از مطالبی که خواندید را از کتاب هوش هیجانی او وام گرفته ام، معتقد است(البته تحت تاثیر تحقیقات روانشناسان این حوزه) که توانایی کنترل تکانه ها(که خشم هم یکی از آنهاست)، مبنای اراده و شخصیت است.

اما به نظر می رسد که نه کنترل کامل و سرکوب خشم، و نه ابراز افسار گسیخته ی آن (که هر دو دیدگاه طرفدارانی برای خود دارند)، شیوه های مناسبی برای مواجهه با خشم مان نیستند.شاید مدیریت این هیجان همه گیر، یکی از چالش های مهم ما در طول زندگی باشد.

پی نوشت: منابعی که در تدوین مطالب مدیریت خشم مورد استفاده ام خواهند بود: کتاب هوش هیجانی-دنیل گلمن، نظریه های شخصیت-شولتز، روانشناسی خشم-کارول تاوریس،ارتباط بدون خشونت-مارشال روزنبرگ، تسلی بخشی های فلسفه-آلن دوباتن، عصبیت و رشد آدمی-کارن هورنای و احتمالاً موارد دیگری در بین یادداشت برداری هایی که کرده ام.

۱ نظر ۰۱ آذر ۹۶ ، ۰۱:۰۳
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ق.ظ

زندگی یک کمدی است یا یک تراژدی؟

 

پی نوشت: از آنجا که ما انسان ها نه می توانیم فقط فکر کنیم و نه می توانیم فقط احساس کنیم، فکر می کنم حالت سومی هم برای ادامه این جمله متصور است. اینکه  زندگی برای ما ملغمه ای از کمدی و تراژدی است.اما اینکه کدام یک در زندگی ما قدرتمندترند به ما و خیلی چیزهای دیگر بستگی دارد.

پی نوشت بعدی: امیدوارم منو ببخشید که چند روزه دارم پشت سر هم جملات قصار براتون می نویسم. راستش چند روزه با اینکه وقت زیادی هم داشتم ولی حال و حوصله نوشتنم نبود. ان شالله در روز های آتی حرف های بیخودیم رو از سر می گیرم.blush

البته به نیچه هم تفال زدم،ولی جواب نداد:)

۱ نظر ۲۹ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۲
سامان عزیزی
شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۰۱ ق.ظ

در باب شباهت های تبلیغ با تولید مثل

 

پی نوشت: شما فکر می کنید که استعاره تبلیغ خوب برای محصول ضعیف را در چه جاهای دیگری هم می شود به کار برد؟

 

۰ نظر ۲۷ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۱
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۲۵ ق.ظ

گپ میان عقل و احساسم

دیشب و امروز مردم استان های غربی کشور حال خوبی را تجربه نکردند. زمین کمی انرژی آزاد کرد و چون مقیاس ما و مقیاس انرژی او با هم همخوانی ندارند، ناچاریم درد و رنج زیادی را تحمل کنیم.

از خداوند متعال برای کسانی که عزیزانشان را از دست داده اند طلب صبر می کنم و امیدوارم کسانی که صدمه دیده اند هرچه زودتر سلامتی شان را بدست بیاورند.

از دیشب که با برخی اقوام و دوستانم در این مناطق صحبت کرده ام، وحشت و ترس و نگرانی شان بیشتر از خسارت خود زلزله نگرانم کرده است. حال کودکی را که دل نگران خانه شان بود و بعد از رفتن پیش مادربزرگش با تعجب به او گفته بود "مامانی خونه مون خرابِ خراب شد"، تصور می کنم و دلم به درد می آید.

هر چه تلاش می کنم تا احساساتی را که عقلم از آنها عقب افتاده کمی کنترل و مدیریت کنم، موفقیت کمی نصیبم می شود و هنوز هم احساساتم جلوتر از عقلم در حرکتند.با این جمله ی مارسل پروست  که طاهره در وبلاگش نقل کرده،به خودم کمی دلگرمی می دهم که "حس های ما از جهانی و اندیشه ها و نام نهادن هایمان از جهانی دیگرند، می توانیم این دو را هماهنگ کنیم اما از میان برداشتن فاصله شان را نمی توانیم".

 

به هر حال، اینطور پیشامد ها را ما انسان ها به حوادث و اتفاقات غیر مترقبه تعبیر می کنیم در صورتی که برای سیستم طبیعت امری عادی و رو به روال اند.

اما چیزی که دلم می خواهد به خودم و دیگران یادآوری کنم این است که مسائل و مشکلات این زلزله(و موارد مشابه دیگر) فقط محدود به دیشب و امروز نیست. کسانی که صدمه و خسارت به آنها وارد شده، فقط برای دو روز نیاز به توجه و کمک ندارند.هر طور شده می توانند دو روز را بگذرانند اما مشکل از روزها و شب های بعدی بیشتر خودش را نمایان می کند.

می دانم که توانایی مدیریت بحران(و کلاً مدیریت) در کشور ضعیف و فقیر است ولی اگر با حاشیه سازی ها و شایعات و اخبار کذب و هیجان انگیز که معمولاً  کفتار صفتان در صفحات و کانال های شبکه های اجتماعی برای جذب مخاطب و فالوور انجام می دهند همراه شویم، وقت همین مدیران و مسئولانی که باید به این بحران رسیدگی کنند، به جای اصل موضوع صرف موضع گیری و تکذیب و دفاع از خودشان و سازمانشان در مقابل این شایعات و حاشیه سازی ها می شود.

اگر کمکی هر چند کوچک از دستمان بر می آید، بهتر است از مجاری و کانال های تعیین شده انجامش دهیم و بگذاریم آنها کارشان را بکنند.و شاید موثرترین کمک، بعد از این یکی دو روز اول، کمک های نقدی به موسسات و سازمان هایی باشد که متولی بازسازی های پس از سانحه هستند و ممکن است بتوانند به روشی اصولی آن را در اختیار مردم حادثه دیده قرار دهند.

به هر حال صرفاً برای درد دل کردن آمده بودم که به نصیحت منتهی شد!.شما همان را هم درد دل در نظر بگیرید.

 

۰ نظر ۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۰:۲۵
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ق.ظ

chooser هستیم یا picker

chooser ها کسانی هستند که به تصمیم ها و انتخاب هایشان فکر می کنند.

 چوزر ها تشخیص می دهند که کجا ضرورت دارد تصمیم بگیرند و کجا درگیر فرآیند تصمیم گیری نشوند.بخصوص در مورادی که پروسه ی انتخاب و تصمیم گیری نتیجه ای جز استهلاک روح و روان شان ندارد.

آنها با تمام قوا دنبال گزینه ی مطلوبشان می گردند و اگر پیدایش نکنند راهی برای افزایش مطلوبیت گزینه هایشان پیدا می کنند.

آنها معمولاً با تصمیم هایشان دنیای بهتری برای خود و اطرافیانشان می سازند.

چوزرها فرصت و روحیه ی این را دارند که اهدافشان را تغییر دهند

چوزرها می دانند که تصمیم خوب گرفتن،احتیاج به زمان و انرژی و توجه دارد و می توانند تشخیص دهند که این منابع محدودِ زمان و توجه و انرژی شان را در کجا صرف کنند .آنها با تکیه بر تجربه کردنش هایشان قوانین و دستورالعمل های ساده ای برای مدیریت این منابعشان پیدا می کنند(مثلاً با کمک تصمیم های مرتبه دو*).

چوزر ها می دانند برای هر تصمیمی ،چقدر وقت و انرژی صرف کنند.می دانند که نباید آنقدر سریع و چشم بسته گزینه ای را انتخاب کنند که مطلوبیت و رضایتشان را قربانی انتخاب سریع کنند و آنقدر برای یک تصمیم ساده وقت صرف نکنند که انرژی و وقت و توجه شان قربانی شود.

آنها یاد می گیرند که گزینه هایشان را محدود کنند(در واقع تعداد زیادی از گزینه های پیش رو را با هوشمندی حذف می کنند) تا بتوانند تصمیم بهتری بگیرند.

picker ها غالباً به انتخاب ها و تصمیم هایشان فکر نمی کنند.

آنها صرفاً می خواهند هر چه سریعتر از بین گزینه های موجود یکی را انتخاب کنند و خودشان را از فرآیندِ دشوار تصمیم گیری که نیازمند فکر کردن و صرف انرژی ذهنی است، خلاص کنند.

پیکر ها معمولاً تصمیمات گله ای می گیرند.به عبارتی بخاطر فکر نکردن به تصمیم ها و انتخاب ها یشان، و ترس از باخت در انتخاب هایشان، سراغ انتخاب های کم ریسک تر می روند که مورد تائید عرف و عامه ی مردم است.(مثل دروازه بان هایی که می دانند احتمال مهار توپ در ضربات پنالتی که به سمتشان می آیند،چه به سمت چپ یا راستشان بپرند و چه در جای خودشان بمانند برابر است، ولی چون در جای خود ماندن و هیچ کاری نکردن، مورد تائید عامه مردم نیست و ممکن است به آنها خرده بگیرند که "چرا هیچ کاری نکردی؟"، باز هم به صورت شانسی به یک سمت دروازه جهش می کنند)

پیکر ها به دلایل مختلفی، توان و فرصت تغییر اهدافشان را ندارند و می خواهند زودتر یک گزینه را بردارند و بروند.

آنها معمولاً رضایت و مطلوبیت انتخاب هایشان را قربانی تصمیم های سریعشان می کنند.

پیکر ها در موارد زیادی دچار "خطای عمل" می شوند و می خواهند فعال به نظر بیایند،حتی اگر به چیزی نرسند.

آنها معمولاً در میان گزینه های مختلف دچار گنگی و گیجی می شوند و مجبور می شوند که بدون فکر یک گزینه را انتخاب کنند.

 

منابع: کتاب paradox of choice نوشته بری شوارتز-کتاب هنر شفاف اندیشیدن رولف دوبلی


* تصمیم مرتبه دو، به تصمیماتی گفته می شود که ما یکبار برای همیشه(یا برای مدت معینی)، شیوه ی مواجهه با آنها را انتخاب می کنیم و هر بار، مجدداً فکر نمی کنیم و خودمان را درگیر پروسه تصمیم گیری برایشان نمی کنیم.مثال معروف آن بستن کمربند ایمنی خودرو است. به عبارتی یک بار تصمیم می گیریم که هر وقت پشت فرمان نشستیم کمربند را ببندیم حتی اگر برای چند دقیقه قرار است رانندگی کنیم، و هر دفعه این چالش را با خودمان نداریم که الان کمربند را ببندم یا نبندم.

۱ نظر ۲۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۷
سامان عزیزی