زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۲۷۱ مطلب با موضوع «از زندگی» ثبت شده است

یکبار توی یه جاده باریک و پر پیچ و خم کوهستانی مشغول رانندگی بودم.جاده نسبتاً شلوغ بود و کامیونهای زیادی هم در حال تردد بودند. من و تعداد زیادی خودرو سواری دیگر،پشت سر یکی از کامیون های هجده چرخ بودیم.وضعیت پیچ و خم جاده طوری بود که نمیشد سبقت گرفت و در جاهایی که خط جاده ممتد نبود و اجازه سبقت داشتیم ،با توجه به محدودیت دید به خاطر بزرگی کامیون و صف بلند خودروهای دیگر،عملاً امکان سبقت گرفتن وجود نداشت.در قسمتی از جاده که شانه خاکی بیشتری داشت، کامیون کنار رفت و متوقف شد تا خودرو های دیگر بتوانند عبور کنند.

طی مدت زیادی که رانندگی کرده ام،چندین بار چنین رفتاری رو از برخی رانندگان خودروهای سنگین دیدم.البته همونطور که میدونید تعداد این رانندگان نسبت به رانندگانی که چنین رفتارهایی ندارند یا کاملاً برعکس رفتار می کنند! بسیار کم است.

در این فقره آخر، بعد از دیدن این رفتار راننده کامیون، من هم به سمت شانه خاکی رفتم و توقف کردم و پیاده شدم و از راننده بخاطر این کارش تشکر کردم.بهش گفتم: مطمئناً شما برای این کار تون نیازی به تشکر من ندارین.میتونستین این کار رو نکنین و بیخیال، به راهتون ادامه بدین.اصلاً به شما چه که ملت باید با سرعت ده کیلومتر پشت سر شما بیان. ولی شما تصمیم گرفتین با چند دقیقه توقف کوتاه به بقیه راه بدین.دمتون گرم" و خلاصه از همین حرفها.

ایشون هم که از این کار خوشحال شده بود کمی منو تحویل گرفت و یکی دوتا از تجربه های دیگه شو در این زمینه برام گفت.یه چایی هم باهم خوردیم و عازم شدیم.

*

مدیر یکی از شرکت هایی که با هم دوستی نزدیکی داریم تعریف میکرد که :

دوتا کارشناس در یکی از بخش های سازمان داشتیم که عملکرد هردوشونم خوب بود.قرار بود در پایان سال حقوق و مزایای هر دوتاشون افزایش پیدا کنه.یکی از اونها چند ماه مونده به پایان سال رفتار های عجیبی از خودش نشون میداد.گاهی گزارش هاشو گنگ و ناقص تنظیم میکرد و کاری میکرد که حتماً نیاز به حضور خودش برای فهم جوانب گزارش وجود داشته باشه. سم پاشی های مختلفی رو در سازمان شروع کرده بود و کارهای مختلفی از این دست. بعد از مدتی حدس زدم که دوتا هدف رو دنبال میکنه.اول اینکه میخواست قدرت چانه زنی شو برای افزایش حقوق بالا ببره.دوم اینکه یه گروه رو دور خودش جمع کنه و بهشون نشون بده که آدم قلدر و مهمیه و حرفش در این سازمان برو داره و الی آخر.

آخر سال شد و هر دو نفر در جلسات جداگانه ای برای بحث افزایش حقوق مراجعه کردن. کارشناس بی حاشیه در کمال احترام درخواستشو مطرح کرد و توضیحات مختصری در مورد عملکرد و میزان ارزش آفرینی ش داد و از نگاه خودش هم وضعیت سازمان رو تحلیل کرد و به من فهموند که شرایط هر دو طرف رو در نظر گرفته و داره این درخواست رو مطرح میکنه.

کارشناس با حاشیه هم اومد و از همون اول شروع کرد به توضیح اینکه من چقدر خوبم و این شرکت بدون من اینجا نبود و از این قصه ها.درخواستش هم که خیلی بیشتر از حد و اندازه های کار و عملکردش بود مطرح کرد و رفت.

نتیجه اینکه افزایش ده درصدی برای حاشیه دار و بیست درصدی برای بی حاشیه.

چند مورد دیگه هم در بحث عملکرد و گزارش ها پیش اومد و با همین پاسخ ها، کم کم کارشناس داستانمون حاشیه هاشو کنار گذاشت و چسبید به کارش و ما هم بیشتر از قبل خوشحالش کردیم.

*

پسر بچه پنج ساله ای یاد گرفته بود که هر وقت چیزی میخواست با داد و فریاد و گریه و زاری و لجبازی،پدر و مادرشو مجبور به اجابت خواسته اش می کرد. هر بار که موفق و کامیاب میشد،دفعه بعدی جسورتر و لجباز تر میشد و حتماً باید به خواسته هاش میرسید.در واقع با این رفتارش،پاداشی رو که میخواست دریافت میکرد.

پدر و مادرش تصمیم گرفتن که هر وقت چیزی درخواست کرد ولی داد و فریاد نکرد، براش تهیه کنن و کم کم شروع کردن به پاسخ منفی دادن به خواسته هایی که با چاشنی داد و لجبازی همراه بود.

بعد از چند ماه بچه یاد گرفته بود که اگر در خواستی داره مسالمت آمیز مطرح کنه و در موردش حرف بزنه.چون فهمیده بود با این روش زودتر و بهتر از روش سابق میتونه به خواسته هاش نزدیک بشه.

*

در یک فامیل نسبتاً پر جمعیت، دو سه نفر بودن که به دلیل ثروت و جایگاهشون ،به شدت و به طرق مختلف مورد توجه و احترام همه فامیل بودن. ظاهراً این احترام و توجه ، بدون توجه به اینکه این ثروت و جایگاه از کجا اومده بود  و صرفاً بخاطر پولدار بودن اون اشخاص ادامه داشت. حدود پانزده سال بعد، اکثر جوان های فامیل در هر جایی که بودند مشغول پول در آوردن از هر راهی بودن تا از مزایای پولدار بودنی که قبلاً دیده و آموخته بودن بهره مند بشن.

*

مثال هایی از این دست فراوانند و با کمی دقت و موشکافی،احتمالاً بتوانیم نمونه های مختلف دیگری را در محیط و شرایط گوناگون پیدا کنیم.

وقتی سیستمی،به رفتار های خاصی پاداش میده،طبیعیه که اون رفتار ها تقویت بشن و احتمال تکرارشون بیشتر و بیشتر بشه.

در اینجا قصد ندارم وارد مباحث علمی روانشناسی رفتاری بشم و بحث "تقویت رفتار" را برای شما که خودتان به راحتی می توانید با مطالعه کتاب ها و منابع روانشناسی رفتارگرا، یاد بگیرید بازگو کنم. همه ما به صورت شهودی و تجربی تاثیر پاداش و تنبیه را تا حدی میفهمیم.

نکته ای که با این مثال ها دنبال آن هستم این است که ما معمولاً آگاهانه به رفتار های خودمون و اطرافیانمون پاداش نمیدیم. متاسفانه بیشترین تمرکز ما در سطح جامعه بر روی رفتار های منفی و زیر ذره بین قرار دادن اونهاست.

نمیگم که این کار بده، ولی باعث میشه که رفتارهای خوب و مثبت رو بدیهی فرض کنیم و با خودمون بگیم "خوب باید همینطوری رفتار میکرد".

بسیاری از اوقات، ما نا آگاهانه به رفتاری پاداش میدیم و اونو تقویت می کنیم که اگر آگاهانه بهش فکر کنیم،بعیده که این کار رو انجام بدیم.

بیاین کمی از تصویر مدینه فاضله ی خیالی ذهنمون فاصله بگیریم و شرایط واقعی زندگی اجتماعی خودمون رو ببینیم. قبول، باید همینطوری می بودیم که تصویر خیالی مون میگه ولی نیستیم.اتفاقاً خیلی وقتها برعکسشم رفتار می کنیم. پس اگر کمی واقعی تر به خودمون و جامعه مون نگاه کنیم، خواهیم دید که رفتارهای خوب و مثبتی که گاهاً در دیگران مشاهده می کنیم، انقدر ها هم که فکر می کنیم (با در نظر گرفتن شرایط امروز جامعه مون) حق مسلم ما نیست!

کاری که می تونیم انجام بدیم تا روز به روز بهتر بشیم و به همون مدینه ی فاضله ی ذهنی مون نزدیکتر بشیم، اینه که به رفتار هایی که در سطح جامعه می بینیم و از نظرمون خوب و مثبته پاداش بدیم.

منظورم از پاداش در اینجا، صرفاً توجه نشون دادن و ابراز محبت و احترامه. نه بیشتر از این.

اتفاقاً تحقیقات روانشناسان در بحث تقویت(تحقیقات مرتبط با اقتصاد ژتونی-فیلیپس،کینتزی،نوبل و آ کاندی،2008-کازدین،1989-دالری،گلن و ریف،2007)، نشون داده که پاداش ها و تقویت کننده هایی مثل لبخند،تحسین، توجه مثبت و چیزهایی از جنس محبت کردن، تاثیر ماندگار تری بر رفتار ها میگذارن و احتمال اینکه این رفتار تقویت شده در محیط های دیگری هم تکرار بشه رو افزایش میدن و تا حدی میتونن جلوی خاموش شدن این رفتارها رو بگیرن.

 

با این کارِمون، حداقل تاثیری که ممکنه روی جامعه بگذاریم اینه که احتمال تکرار این رفتار رو بالاتر می بریم و همین کار باعث میشه که چرخه های مثبتی برای تقویت رفتار های مثبت و خوب، شکل بگیره.

مطمئناً با مطالعه و آشنایی بیشتر با بحث "تقویت" می تونیم راهکارهای علمی تر و دقیق تری رو یاد بگیریم.با تقویت منفی که کاربرد های جالبی داره آشنا بشیم و غیره. ولی برای شروع میتونیم از ساده ترین و در دسترس ترین راهکارها آغاز کنیم.

 

با کمی دقیق تر شدن نسبت به رفتار های مثبت دیگران،و بی تفاوت نبودن نسبت به اون رفتار ها، می تونیم به اندازه وسع خودمون اثر مثبتی روی محیطی که در اون زندگی و کار می کنیم بگذاریم.

برخی اوقات ما برعکس رفتار می کنیم.یعنی صرفاً به رفتار های منفی و نامطلوب دیگران توجه نشون میدیم. بدانید و آگاه باشید! که کسانی هستند که همین توجه و واکنش منفی شما، برایشان نقش پاداش را دارد.پس خیلی از اوقات بی تفاوتی بهترین واکنش به آن رفتارهاست. بنابراین به جای اینکه نسبت به رفتار های مثبت بی تفاوت باشیم و در عوض به رفتارهای منفی توجه نشون بدیم، بهتره این روند رو معکوس کنیم و به رفتارهای مثبت توجه نشون بدیم و منفی ها رو نادیده بگیریم.

و در آخر خواهشی که دارم اینه که مثل شو من ها نپرین وسط و تشکر کنینwink.اگر واقعاً فکر کردین که یک رفتار، مثبت و خوبه، طرف میتونست انجام نده و کسی هم زیاد بهش خرده نمیگرفت، بهش توجه نشون بدین و طوری که صلاح میدونین! به طرف مقابل این پیام رو بدین که متوجه رفتار خوبش شدین.همین.

*

پایان مطلب.

*

لطفاً اگر تا اینجای مطلب قانع شدین یا حداقل با خودتون گفتین که " بد نیست مدتی امتحانش کنم و ببینم در عمل به چه نتیجه ای میرسم " و " ببینیم این بابا چی داره واسه خودش میگه"، دیگه سراغ پی نوشت ها نرین ولی اگه غیر اینه که بفرمائید:

 

 

 

 

پی نوشت: محض رضای خدا دنبال بهانه نگردین.نگین که این کار باعث میشه که دیگران احساس کنند کاری فراتر از وظیفه و مسئولیتشون انجام میدن و عادت میکنن به اینکه اگر رفتار مثبتشون دیده نشه دیگه این کار رو انجام نمیدن.نگین که توقعشون میره بالا(یا به اصطلاع کف بازاری "پر رو میشن") و هزار و یک بهانه دیگه. ما تا رسیدن به این چالش ها فاصله ی زیادی داریم و وقتی که به اونجا رسیدیم راهکار های مختلفی براش وجود داره.بنابراین  تا چندین و چند سال آینده، با خیال راحت دنبال شکار رفتار های مثبت در سطح جامعه و تقویت اونها باشین.اگر مشکلی هم پیش اومد بیاین همینجا و فحش هاشو به من بدین.

پی نوشت بعدی: همونطور که خدمتتون عرض کردم، این پیشنهادات و یادآوری ها در این نوشته، برای زندگی اجتماعی هستند.یعنی در سطح جامعه و برای دیگرانی که کمتر با آنها ارتباط روزمره و همیشگی داریم. از فردا نرین دم به ساعت از کارمنداتون یا همسرتون یا هر کسی که زیاد باهاش حشر و نشر دارین هی تشکر کنین و بهشون محبت کنین و بعد بیاین اینجا بگین حرفهات وضع رو بدتر کرد.هر چند که اگر کمی دقیق تر و علمی تر مباحث رفتاری در روانشناسی رو مطالعه کنین و از اونها استفاده کنین این اتفاقات هم نمیفته و راضی خواهید بود.ان شالله.

پی نوشت بعدی(برای مخاطبان خاص!): بله ،منم از نقد هایی که به رفتارگرایان وارد میشه اطلاع دارم و چشم بسته چنین پیشنهادی رو مطرح نکردم.همین الان هم قسمت زیادی از وقت من و شما در شبکه های اجتماعی با تکیه بر نتایج و دستاوردهای همین علم روانشناسی رفتاری داره تلف میشه.بگذارین از جنبه های مثبتش هم ،هر چند کوچک و اندک، استفاده کنیم.

پی نوشت بعدی: مطمئناً به این مسئله واقف هستین که اگر یک جاهایی از چاشنی طنز و شوخی استفاده کردم، بخاطر این بود که با لبخند مطالعه بفرمائید و حمل بر جسارت بنده نمی گذارید.(فعل و انفعالات شیمیایی مغز رو دست کم نگیرید)

پی نوشت آخر!: اگر شما هم تجربیاتی در این زمینه(یعنی تقویت رفتارهای خوب و مثبت در سطح جامعه) دارید خوشحال میشم که اینجا بازگو کنید تا من و سایر دوستان هم بتونیم از تجربه تون استفاده کنیم

 

 

 

۲ نظر ۱۹ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۱
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

ما و چهار پایه هایمان

رام کنندگان شیر ها وقتی می خواهند وارد قفس یک شیر وحشی بشوند، یک چهار پایه همراه خود می برند .این چهار پایه را روبروی صورت شیر می گیرند و با همین کار ساده، تمرکز شیر را برای حمله و هجوم به هم می ریزند.

ظاهرا شیر بیچاره در مواجهه با این چهار پایه، تقریباً فلج می شود و نمی تواند تمرکز کند و تصمیم گیری برای زدن به هدف برایش دشوار می شود.نمی داند روی کدام یک از پایه ها که جلو صورتش قرار گرفته تمرکز کند.به نظر میرسد با این کار سیستم توجه و تمرکزش مختل می شود.

 

*

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

هین سخن تازه بگو

پیش نوشت: مخاطب این حرفهایم یکی از دوستانم است که مجبور شدم اینجا برایش بنویسم و بعید می دانم چیز به درد بخوری در آن برای خودتان پیدا کنید.ضمناً آنرا در شرایطی نوشته ام که حالت گل و بلبلی نیست.حالتی که سعی ام را کرده ام معمولاً آنطور باشم تا به کسی بر نخورد.هر چند که معتقدم اتفاقاً گاهی باید به ما بر بخورد و کمی دردمان بیاید تا تاثیری بر ما بگذارد.برای خودم که همینطور بوده است.هر وقت دردم آمده خروجی بهتری در زندگیم تجربه کرده ام. پایان پیش نوشتی که در واقع پس نوشت بود.

 

نمی دانم چه مرضی است که ما انسانها همیشه دنبال چیزهای تازه هستیم. 

شاید فکر می کنیم مفهوم "حرکت رو به جلو" دقیقاً مترادف است با حرکت به سمت چیزهای تازه.

درست است که گفته اند از بین دو مذاکره کننده همسطح و هم تراز،آنکه مثلاً مهارت گیتار زدن را هم بلد است در موقعیت بهتری است.ولی نگفته اند که گیتار و کمانچه و ویولن و غواص و کد نویس و معمار و تراشکار و نجار و رقاص و تحلیل گر سیاسی و گاو باز با هم.و همه را هم سطحی و بیربط و بیخودی.

معمولاً چیزهایی که نمی شناسیم یا ندیده و نشنیده ایم و برایمان تازگی دارد جذاب به نظرمان می آیند.خب تا اینجایش طبیعی است اما برخی از ما فکر می کنیم باید با کله خودمان را در چیزهای تازه غرق کنیم.

بعد از مدتی هم که تکلیف مشخص است.هنوز چیز تازه قبلی را فهم نکرده،تازه ی بعدی می آید و آش همان آش کاسه همان کاسه.

اینجا ،بحثم بیشتر در حوزه یادگیری است و شاید در برخی حوزه های دیگر زندگی مصداق نداشته باشد.

 

از خودمان نمی پرسیم که با قبلی ها چه کردیم که آنقدر دنبال یادگیری های تازه می گردیم.

طبیعتاً منظورم این نیست که مثلاً یک کتاب را آنقدر بخوانیم تا پوسیده شود و دانش ما هم چیزی جز فسیل نباشد.ولی حمال کتاب شدن هم،بعید می دانم دردی را از ما دوا کند.

درست است که ممکن است هر مهارت تازه و هر آموخته ی تازه ای دنیای جدید و وسیع تری پیش رویمان باز کند. درست است که قرار نیست هر چیزی که یاد می گیریم را عملی کنیم(که عین نادانی است)،ولی اگر این ورودی ها تاثیر زیادی روی خروجی هایمان نگذارد،احتمالاً راه را خطا رفته ایم.

کسانی را می شناسم که روی موبایل و تبلت و کامپیوترشان ده تا بیست نوع اپلیکیشن نصب کرده اند برای کمک به برنامه ریزی و مدیریت کارها و زمانشان!.جالب این است که باز هم دنبال اَپ های تازه می گردند.کسی نیست بگوید که آخر فلان جان، تو که نصف زمان مفیدت را صرف وارد کردن کارهای بیخودت در این بیست اپلیکیشن می کنی کی وقت می کنی انجام شان دهی؟ نمی گویم از این ابزار ها کمک نگیر. بگیر .ولی حداقل از بیشترِ ظرفیت های یکی دوتایشان استفاده کن اگر باز هم مشکل داشتی برو سراغ اَپ بعدی.گوسفند نگری به منابع اینجا به کارت می آید دیگر.این کارت مثل این می ماند که یک گله گوسفند را سر بریده ای ولی از یک پشمش را برداشته ای،از دیگری رانش را،از دیگری چشم و زبانش را و از آن یکی دنبه اش را. یک گله را لت و پار کرده ای و هنوز نتوانسته ای به اندازه ی یک گوسفند کامل استفاده ببری.

یا کسانی که پنجاه شصت تا زبان برنامه نویسی را یاد گرفته اند و وقتی از آنها می پرسی که "با این همه مهارت های برنامه نویسی که داری تا الان چه کرده ای؟" می گوید به هر حال مهارت آموزی خوب است ،ممکن است روزی به کارم بیایند و هنوز هم دنبال تازه تر هایش می گردد.

دوستی دارم که هر وقت او را میبینم از کشف های تازه اش در فضای وب می گوید.اینکه چطور فلان کار را می توانی از طریق وب بهتر انجام دهی ،چطور این کار را بکنی و چطور آن کار را، خلاصه دایرة المعارفی است در این زمینه. یکبار به او گفتم، اگر روی فلان کشف ات به اندازه کافی وقت میگذاشتی و عمیق تر میشدی، حال و روزت با الانت خیلی متفاوت می بود.اینکه مثل مرغ پر کنده هر روز به اینجا و آنجا سرک می کشی و چهارتا کشف فنی می کنی که فهمیدنشان برای کسی که بهشان احتیاج پیدا کند کار چند دقیقه است و به سهولت و سادگی هم در دسترسند که برایت نان و آب و شعور نمی شود.البته او هم نپذیرفت و هنوز دنبال کشف های تازه و سطحی اش می دود.امیدوارم اشتباه از من باشد و من نفهم باشم نه او.

 

از کسانی که فقط کتاب می خوانند که خوانده باشند،حالم به هم می خورد.حشر و نشر با یک از همه جا بیخبر را که همه توان ذهنی اش را به کار می گیرد و با آزمون و خطا راهش را پیدا می کند به کسانی که همه ی "چگونه فلان غلط را انجام دهیم؟" ها را از بَرَند ولی در عمل همه جای زندگی شان میلنگد و تحلیل هایشان در حد یک ضبط صوت هم نیست(یا طوطی)،ترجیح می دهم.

اینها با حفظ کردن و دانستن چند چیز مختلف از جاهای مختلف و مواجهه شدن با چند چشم گشاد شده و متعجب که تحسینشان می کنند، دچار توهم فهمیدن می شوند.اینها مثل غده سرطانی هستند.در جامعه می گردند و همه ی سلول های دیگر را آلوده می کنند.

اگر رفتی یک کتاب خواندی و بعد از آن ده کتاب دیگر برای بررسی و فهم همان موضوع مطالعه کردی و بعد از آن توانستی آموخته هایت را به زبان ساده برای یک بچه شش ساله توضیح بدهی،آنوقت بیا تا کمی با هم و برای هم تره خرد کنیم.

اگر کتاب خواندن را به عنوان نمادی از یادگیری در نظر بگیریم، مخاطب این حرف ها کسی نیست که در زندگیش چند کتاب محدود خوانده است. مصداق این حرف ها به چیز های زیادی از جمله سطح فکر و نگرش فرد،ظرفیت یادگیریش،توانایی تحلیلش و غیره مربوط است. کسی که حداقل صد یا دویست  کتاب نخوانده یا مثلاً به طور میانگین روزی سه یا چهار ساعت مطالعه برای پنج سال،نداشته است،مصداق این حرف ها نیست.چنین فردی باید حالا حالاها بخواند و یاد بگیرد،تا حداقل در مغزش چیزهایی برای فکر کردن پیدا کند.

 

دوست عزیزم، اول قبلی ها را خوب هضم و سپس دفع کن،بعد برو سراغ خوراک تازه.چون به قول یکی از معلم های خوبم،در غیر اینصورت چیزی جز سوء هاضمه در انتظارت نیست.سوء هاضمه هم درد بدی ست.نمی دانم کشیده ای یا نه.

 

بیخودی نوشت: به نظرم برای نوشتن ادامه این مطلب، بیشتر از آن عصبانی هستم که ادامه اش را بنویسم.بهتر است تا کار به جاهای باریکتر نکشیده تمامش کنم.شاید بعداً ادامه اش را نوشتم.همسرم گفته بود وقتی عصبانی هستی نرو سمت اینترنت و برو در دفترچه ات بنویس ولی کو گوش شنوا.

 

۲ نظر ۱۰ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۰۰ ق.ظ

کالباس خورید یا قورمه خور!

بودن در طبیعت،همیشه یکی از لذت های زندگی ام بوده است.معمولاً هم مکان هایی را برای رفتن ترجیح میدهم که بکر و دست نخورده باشند.مردم به آنجا رفت و آمد زیادی نداشته باشند.کمتر پا خورده باشد و از گندکاری های ما انسانها تا حدی مصون مانده باشد. همیشه هم لازم نیست جای دوری باشد، احتمالاً با کمی تلاش و بررسی می توانیم در اطرافمان چنین جاهایی پیدا کنیم.

یکبار که جای پرت و زیبایی در کنار دریا نشسته بودم و فکر می کردم مسیر کسی به آنجا نخورد(زهی خیال باطل!) برای مدتی نسبتاً طولانی همانجا ماندم (تقریباً به اندازه ای که یک قورمه سبزی خوشمزه جا بیفتد!). در این فاصله حدود ده الی پانزده گروه دو سه نفره آمدند و رفتند و من که کم کم متوجه شده بودم که باید قید تنهایی و لذت بردن از دریا را بزنم، بیشتر توجه ام را متوجه آنها کرده بودم.البته چاره ی دیگری هم نداشتم!

اول چند نفری آمدند و متین و آرام چهار پنج دقیقه ای دریا را نگاه کردند،عکس گرفتند و به سرعت رفتند.

گروه بعدی که صدای آهنگ های گوشخراششان جلوتر از خودشان می آمد سر رسیدند و به محض رسیدن یکی از آنها بیرون پرید و با چنان ذوقی گفت"عجب جای قشنگی" که من فکر کردم این یکی دیگر تا شب ماندگار است. بعد از چند ثانیه چوب دستیِ عکس بیاندازشان را در آوردند و از زوایای مختلف و با ژست های محیرالعقول چند عکسی گرفتند و با همان سرعت و سر و صدا دور شدند.

گروه بعدی آنقدر آرام آمدند که من در ابتدا اصلاً متوجه آمدنشان نشدم.ریش داشتند و جدی به نظر میرسیدند!.با خودم گفتم اینها دیگر اهل سلفی گرفتن نیستند ولی در کمال تعجب دیدم که تعداد سلفی هایشان و البته ژست های محیرالعقولشان از گروه قبلی بیشتر است و حتی با سرعت عمل به مراتب بالاتری کارشان را بلدند.

گروه های بعدی هم تقریباً همین حال و روز را داشتند.

از همان اول،فقط یک مادر با فرزند خردسالش ماندگار بود و به نظر میرسید دارد از دریا لذت می برد. بچه مشغول آب بازی بود و مادر در کنارش نشسته بود. فاصله زیادی با من داشتند و من هم با همین خیال خام پرونده این گروه را بسته بودم تا اینکه کاشف به عمل آمد که بعله مادر در تمام مدت سر در گریبان موبایلش فرو کرده بوده و دریا را صرفاً به عنوان دستیار و پرستار کودکش در نظر گرفته بود که دلبندش را سرگرم کند و مزاحم ایشان نباشد.

۱ نظر ۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۰
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

تاکید روی همه چیز

شاید کسانی را دیده باشید که وقتی می خواهند کاری را انجام دهند،تقریباً همه چیز آن کار برایشان به یک اندازه مهم است.روی همه مسائل ریز و درشت تاکید می کنند و اسمش را هم میگذارند تیز بینی.یا اگر بخواهند کمی توجیه را هم چاشنی آن کنند می گویند: هیچ چیز از چشم ما مغفول نمی ماند.

شاید در معدود جاهایی این تاکید بر همه چیز، کمتر ضرر وارد کند(این را هم محض احتیاط می گویم) ولی مدیری را تصور کنید که با این روش سازمانش را اداره می کند. کم نیستند مدیرانی که این سبک را از افتخارات خودشان می دانند غافل از اینکه نتیجه چنین سبک و سیاقی در بهترین حالتش چیزی جز متوسط الحالی نیست.

وقتی روی همه چیز تاکید می کنیم دقیقاً انگار روی هیچ چیز تاکید نکرده ایم.

سالهاست وقتی کسی را می بینم که در کار یا زندگیش روی همه چیز تاکید دارد و همه چیز برایش مهم است، یک نتیجه مهم در موردش در ذهنم ثبت می شود: اینکه اولویت بندی نمی داند.نمی تواند تشخیص دهد چه چیزی مهم تر است(یا اگر تشخیص دهد،نمی تواند کاری برایش بکند چون تقریباً همه چیز را مهم می بیند).خلاصه اینکه فکر می کنم چنین کسی،بویی از استراتژی نبرده است.

این مدیران و این مسائل ،مصداق های ریز تری از آن حقیقت تلخ دوست نداشتنی هستند که قبلاً صحبتش شد (+)

این مسئله مختص مدیران نیست.متاسفانه بسیاری از ما در امور مختلف زندگی به همین صورت عمل می کنیم.

 

 

۰ نظر ۰۳ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی
دوشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۹ ق.ظ

یک پیشگویی از شوپنهاور

 

 

پی نوشت: نقل از کتاب "در باب حکمت زندگی" از شوپنهاور با ترجمه محمد مبشری

پی نوشت بعدی: در جای دیگری می گوید  "سر دیگران محل فلاکتباری برای یافتن نیک بختی حقیقی است" که به نظرم ارزشش را دارد که هر روز صبح آنرا به خودمان یادآوری کنیم.

 

 

۰ نظر ۰۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۹
سامان عزیزی
جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴ ق.ظ

جهاد اکبر در روزگار ما

منابع آبمان رو به اتمام است و ترس به دلِ همه (و بالاخره مسئولین هم) افتاده که قرار است چه بر سر این سرزمین بیاید.

مصرف انرژی مان آنقدر بالاست که برخی اروپائیان فکر می کنند ما دربهشت زندگی می کنیم که اجازه داریم اینقدر مصرف کنیم.از گاز بگیرید تا بنزین و حتی الکل صنعتی!

آنقدر زباله تولید می کنیم که کسی حریفمان نمی شود.نسبت بازیافت مان به اندازه زباله هایمان هم که به پشه ای می ماند در مقابل کوه دماوند.

آمار تصادفات و وحشی گری در جاده هایمان حرف اول را می زند و اگر کسی ادعایی در این زمینه داشته باشد فوراً زیرش میگیریم.

خلاصه اینکه در هر زمینه ای تا شورش را در نیاوریم دلمان آرام نمیگیرد.

این نق و نوق ها تکراری است و جالب اینجاست که ما در نق و نوق هم شورش را درآورده ایم.همه ما منتقد وضع موجود هستیم و خود را هم بیرون از دایره ی نقد شوندگان می دانیم.درست مانند آن مثال معروف راننده ها که معتقدند هشتاد درصد مردم بد رانندگی می کنند ولی صد در صد راننده ها خودشان را جزو بیست درصد می دانند!

*

در وسط این معرکه ، سوالی که خیلی زیاد به آن پرداخته می شود(البته عده زیادی هم هستند که اصلاً این سوال  برایشان پیش نمی آید) این است که "چه کاری باید انجام دهیم؟"

خب طرح های مختلفی هم ارائه می شود و برنامه و بودجه برایش در نظر میگیرند و الی آخر.

راستش را بخواهید من فکر می کنم اصلاً ما در حدی نیستیم که آن سوال را از خودمان بپرسیم(منظورم "چه کاری باید انجام دهیم؟" است). به نظرم سوال مهم و بزرگ ما باید این باشد که "چه کاری انجام ندهیم؟".

دقیق محاسبه نکرده ام(چون بلد نیستم) ولی با یک حساب سر انگشتی هم می شود فهمید که اگر هر کداممان(منظورم همان هایی است که ادعا داریم و جزو دسته ی منتقدان هستیم) در روز فقط یکی از گند هایی که می زنیم را نزنیم یا کمتر بزنیم، جهشی فوق العاده در گند زدایی خواهیم داشت.

اشتباه نکنید منظورم این نیست که هر روز یکی از گندهایمان را ترک کنیم(که ترک عادت موجب مرض است).منظورم این است که از میان گونه های مختلف گند زدن هایمان،فقط یکی را امروز نزنیم.فردا می توانیم دوباره همان گند را بزنیم ولی فردا باید گند دیگری را برای نزدن انتخاب کنیم!.

فکر می کنم حتی اگر به اندازه ای که برای عوض کردن عکس های احمقانه ی پروفایل هایمان وقت می گذاریم(مخصوصاً برای کمپین کردن های احمقانه تر)، برای گند نزدن هایمان وقت بگذاریم،تغییر عظیمی را تجربه خواهیم کرد.

امروز از بقالی پلاستیک نگیرم.به یک نفر که دارد از فرعی بیرون می آید راه بدم(بدون اعمال شاقه)، شیر آب را کمی زودتر ببندم،یک روز بدون ماشین بروم سرکار،امروز به یک نفر اعتماد کنم، روبروی در باز یخچال درس های تصمیم گیری و انتخاب را مرور نکنم، یکی از چراغ هایی که تاثیر زیادی روی روشنایی خانه ندارد را خاموش کنم(سوزن که نخ نمیکنم!)، وقتی لپ تاپ لعنتی را برای ساعتی لازم ندارم هایبرنیتش کنم،لباس راحت توی خونه الزاماً به معنای زیر شلواری راه راه گشاد و زیر پیرهن دونفره نیست و می تواند کمی کلفت تر ولی باز هم راحت باشد، زیر دوش صدای لعنتی ام را توی سرم نیندازم و با شجریان بر سر اجرای گوشه چهار گاه رقابت نکنم.ادامه اش را خودتان بروید جلو.

به بعضی از این مسخره بازی ها می گویند "اصلاح الگوی مصرف". اصلاح الگوی مصرف نیاز به شق القمر ندارد که با دهان باز، منتظر مسئولین بمانیم تا برایمان طراحی اش کنند. همان مسئولین هم در روز یک گند کمتر بزنند کفایت می کند.

خلاصه اینکه ،عزیزانم بیائید دسته جمعی کمپین "خفه شویم" راه بیندازیم و با خودمان عهد ببندیم که فقط یک از گند های روزانه مان را نزنیم.به این کار می گویند "جهاد اکبر".

 

پی نوشت: لطفاً به خواننده های فرهیخته ی عزیزم بر نخورد،مخاطب این متن خودم بودم و امثال خودم و به شما هیچ ربطی نداشت.

 

۷ نظر ۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۵ ق.ظ

چند مزیت مهارت خندیدن به خود

در مطلبی که در اینجا(+) نوشته بودم کمی در مورد مهارت خندیدن به خود صحبت کردیم.

همانطور که در آن مطلب اشاره شد فکر می کنم این مهارت، مهارت ارزشمندی است.بنا به خواسته یکی از دوستانم،چند مورد از مزایای این مهارت را که به ذهنم میرسد اینجا لیست می کنم:

  • فکر می کنم اولین خاصیت این کار این است که باعث می شود گاهی از دل زندگی در جریانمان خارج شویم و از دور به آن نگاهی بیندازیم. معمولاً وقتی در بطن زندگی روزمره هستیم،به دلایل مختلف، نمی توانیم فاصله بگیریم و از دور به خودمان نگاه کنیم.
  • این کار باعث می شود سنگینی "فشار محوری" زندگی کاهش یابد.فشاری که گاهی خودمان خیلی بیشتر از محیط به آن دامن می زنیم.با قوانین سفت و سخت ذهنمان،که گاهاً از آنها آگاه هم نیستیم.
  • این مهارت کمک می کند که ذهن انعطاف پذیر تری داشته باشیم.وقتی قبلاً تمرین کرده ایم و یاد گرفته ایم به خودمان بخندیم، با دیدن و فهمیدن چیز های تازه ای که با دانسته های قبلیمان در تناقض هستند و می توانند افق تازه ای روبروی چالش هایمان باز کنند، راحت تر هستیم و احتمالاً پذیرنده تر خواهیم بود.
  • غیر از کاهش فشار محوری،و کمی شبیه به آن، این کار باعث می شود که استرس کمتری داشته باشیم.بسیاری از ما ممکن است کمال گرا باشیم که به نظرم استرس زاست.فکر میکنم تجربه ی خندیدن به خود،می تواند در کاهش این استرس ها موثر باشد.
  • به نظرم این کار می تواند تواناییِ برخاستن بعد از باخت را در ما تقویت کند و باعث تسهیل آن شود.
  • این مهارت کمک می کند که در رها کردن هدف هایی که مصداق "کوبیدن دیوار به جای در" هستند توانمند تر شویم.
  • کمک می کند کمتر تعصب کورکورانه داشته باشیم.ربط دادنش با خودتان.
  • و فکر می کنم کمک می کند که انسان تر شویم و به زمین نزدیکتر.

 

پی نوشت: فکر نمی کردم بتوانم انقدر دلیل برایش بتراشم!

 

۰ نظر ۲۶ مهر ۹۶ ، ۰۱:۴۵
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۸ ق.ظ

سوال دان

"سوال دان" چیزی شبیه "نمکدان" است!

فکر میکنم همیشه پرسیدن سوال خوب، از یک جواب خوب مهم تر بوده و هست.

فکر میکنم ارزش یک سوال خوب،بارها بیشتر از چندین  جواب خوب است.

فکر می کنم سوالاتی که از خودمان می پرسیم تاثیر بسیار بیشتری از سوالاتی که از دیگران می پرسیم،روی مدل ذهنی و نگرش ما دارند.

فکر میکنم بوده اند بزرگانی که همه ی زندگی شان را صرف یافتن یک سوال کرده اند. و بزرگان دیگری هم بوده اند که تمام زندگی شان را وقف کار کردن روی پاسخ یا پاسخ های یک سوال کرده اند.

بگذریم.اهمیت سوال پرسیدن و ارزش سوال خوب پرسیدن را احتمالاً همه ما می دانیم.

*

البته به نظرم میرسد شباهت "سوال دان" با "نمک دان" که آن بالا گفتم،چیزی فراتر از وزن و قافیه است.

سوال خوب،اگر در حال پختن آش خوشمزه ای در زندگی مان باشیم،مانند نمک،می تواند طعم و مزه غذا را بهتر یا حتی دگرگون کند. اگر هم زندگی مان مانند زخمی چرکین برایمان باشد،سوال خوب ،باز هم مانند نمک، درد و رنج زیادی را به زخم مان تحمیل خواهد کرد ولی در اکثر مواقع باعث بهبود زخم مان خواهد شد.

با میانمایگان کاری نداریم.آنها نه زخم چرکین دارند و نه در تدارک آش خوشمزه برای زندگی هستند.نمک بیشتر احتمالاً فقط "شور" شان می کند.

*

داشتم فکر می کردم که کار خوبی است اگر در مورد مهمترین سوال هایی که ممکن است  با ارزش ترین سوال های زندگی مان هم باشند،فکر کنم.

طبیعتاً بسیاری از سوال هایی که از خودمان می پرسیم منحصر به زندگی خودمان هستند ولی به نظرم سوال های مهمی هم هستند که در زندگی همه ما معنا دارند.(منظورم سوالات فلسفی ای از قبیل : از کجا آمده ام  و به کجا می روم نیست!)

در این مسیر قطعاً به کمک نیاز دارم.لطفاً اگر می توانید کمک کنید،کمکتان را دریغ نکنید.شاید زیر این مطلب جای مناسبی برای همفکریمان باشد.شاید با کمک هم توانستیم لیستی چند تایی از بهترین سوالاتی که باید از خودمان بپرسیم را استخراج کنیم.استخراج را از آن جهت می گویم که درست مانند استخراج الماس از معادن، ما هم خوب است سوالات مان را از معدن زندگی خودمان استخراج کنیم.یا اگر استخراجش هم از معدن دیگری بوده،ما در زندگی مان تجربه اش کرده باشیم.به عبارتی صیقل خورده خودمان باشد.

 

در کنار صفحه اصلی وبلاگ،یک دسته بندی جدا گانه هم برای این پست در نظر می گیرم که دسترسی و پیدا کردنش در آینده آسان باشد.

اگر در مورد سوالتان هم کمی توضیح بنویسید خیلی بهتر است ولی اگر ننوشتید هم مهم نیست،اصل سوال اهمیت بیشتری دارد.بزرگ و کوچکی سوال هم به نظرم اهمیت ندارد.

 

مدتی صبر می کنم تا اگر دوستانی که به اینجا سر می زنند حوصله داشتند و برای تدوین این سوالات کمک کردند،با همفکری هم این بحث را به جایی برسانیم.شاید به درد همه ما بخورد.شاید هم نخورد.به هر حال فکر میکنم صرفِ قدم گذاشتن در مسیرش  ارزشمند است.

در مطلب قبلی ام سوالی را مطرح کردم که برای شروع آنرا زیر همین پست دوباره می آورم.

 

پی نوشت: در آینده نه چندان دور (اگر عمر و فرصتی بود) می خواهم با کمک مطالبی که از متمم یاد گرفته ام،لیست سوالاتی که در حوزه کسب و کار باید از خودم بپرسم را تدوین کنم.طبیعتاً در نوشتن هر بیزینس پلانی باید به سوالات مهمی در مورد کارمان پاسخ دهیم ولی قرار نیست همه سوالات مهم ما در این قالب جا بگیرند.کار سختی ست و امیدوارم از عهده انجامش بربیام.

۶ نظر ۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۸
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۲ ق.ظ

چرا خودکشی نمی کنید؟

چرا خود کشی نمی کنید؟

سوال عجیبی به نظر می رسد اما من فکر می کنم باید این سوال را  هر چند وقت یکبار از خودمان بپرسیم.

چند وقت یکبارش هم  بستگی به آدمش دارد.

 

از جواب های سطحی که بگذریم، به نظرم جواب دادن به این سوال می تواند تاثیر غیر قابل تصوری روی زندگی و مسیرمان داشته باشد.

با اینکه می دانم که دارم افراط می کنم ولی گاهی فکر میکنم(یا بهتر است بگویم حدس میزنم) همه ی آنهایی که سرشان به تنشان می ارزیده،خود آگاه یا نا خودآگاه ،حتی برای یکبار هم که شده این سوال را از خودشان پرسیده اند.

فکر نمی کنم بتوانیم به سرعت و سادگی به خودمان جواب دهیم. ممکن است جواب های ما در برهه های زمانی مختلف  تغییر کنند و حالات مختلف دیگر.

مطمئن نیستم ولی شاید جوب این سوال بتواند نقش ستاره قطبی را در مسیرمان ایفا کند.(البته اگر فکر می کنید به آن نیاز دارید!)

 

پی نوشت:لطفاً اگر جوابی برایش پیدا نکردید خودکشی نکنید.ممکن است فردا جوابی برایش داشته باشید.

 

۲ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۰۱:۲۲
سامان عزیزی