زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۲۰۵ مطلب با موضوع «نگرش» ثبت شده است

سه شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

سه تفسیر متفاوت از happiness از زبان ملکیان

یکی از معلم های عزیزم(مصطفی ملکیان)، در سخنرانی ای که در رونمایی از کتاب "سیاست شادکامی" داشتند بحثی را در مورد تفسیر های مختلفی که از مفهوم شادی و شادمانی می شود داشت مطرح کردند که در این مطلب سعی میکنم قسمتی از آن بحث را که فکر می کنم برای همه ی ما مفید است به صورت مختصر و با کمی تغییرات(در جهت خلاصه کردن آن) خدمتتان نقل کنم.

 

زندگی کامروایانه یا زندگی آرمانی یا زندگی کمال مطلوب، چیزی است که احتمالاً همه ی ما در پی آن هستیم و آرزویش را داریم.و کسی که زندگی اش کامروایانه است را انسان کامروا می نامیم. در واقع کسی که آرزوهایش را محقق کرده و به خواسته های درونی اش رسیده است را کامروا می نامیم.

در زبان انگلیسی، برای مورد خطاب قرار دادن این انسان کامروا، از ریشه های  Happy استفاده می شود.می گویند که او Happily زندگی می کند یا زندگی اش Happiness دارد.

ایشان توضیح می دهند که کسانی که در مورد کامروایی و انسان کامروا می نویسند، ممکن است از سه نگاه و تصور مختلف به آن بنگرند.لذا برخی مواقع دو نویسنده در مورد Happiness می نویسند و تصور خواننده هم این است که هر دو نویسنده در مورد یک چیز صحبت می کنند، در صورتی که چنین نیست.(درست مثل بحث "شیر" و "شیر".آن یک شیر است اندر بادیه و الی آخر).

بنابراین وقتی که می خواهیم کتابی در مورد کامروایی بخوانیم یا پای صحبت کسی در این زمینه بنشینیم، بهتر است ابتدا تشخیص دهیم که نویسنده یا گوینده، کدام تفسیر از کامروایی را مد نظر دارد.

 

سه تفسیر متفاوت از زندگی کامروایانه وجود دارد:

1- تفسیر تقدیر گرایانه

تفسیر تقدیر گرایانه می گوید که زندگی کامروایانه داشتن به بخت و اقبال آدمی بستگی دارد.اگر انسانی کامرواست به این معنی است که خوش اقبال بوده است. متفکران زیادی از یونان و روم باستان گرفته تا عصر حاضر از این نظریه طرفداری کرده اند. این متفکران معتقدند که خوش اقبالی و بداقبالی تو ،به خود تو بستگی ندارد بلکه وابسته به این است که هستی چه اوضاع و احوالی را برای تو پدید بیاورد.

بنابراین با تفسیر تقدیر گرایانه، کامروایی یا Happiness را باید به خوش بختی ترجمه کرد.چرا که فقط بخت و اقبال انسان است که کامروایی یا نا کامروایی او را رقم می زند.

رابرت سولومون و برنارد ویلیامز از جمله طرفدارن این دیدگاه در عصر حاضر هستند.

 

2- تفسیر لذت جویانه

این تفسیر می گوید که میزان لذتی که عاید هر فرد می شود،عامل تعیین کننده کامروایی اوست و ناکامروایی نیز از میزان الم و رنجی است که نصیب انسان می شود. در واقع کامروا کسی است که بیشترین لذت ممکن را در زندگی برده باشد و ناکامروا کسی است که بیشترین الم ممکن را در زندگی برده باشد.

مطابق این نظریه، بهترین ترجمه برای Happiness ،خوشی است.شخص کامروا کسی است که در زندگی خود، خوش است.

 

3-تفسیر انسان گرایانه

این تفسیر می گوید که انسان کامروا، کسی است که زندگی ای درخور یک انسان داشته باشد. بنا به این تفسیر، اگر به گونه ای زندگی کنیم که سزاوار انسان است، کامروا خواهیم شد. برای کامروایی، آن چیزی را که تنها انسان مستحق آن است را باید وارد زندگی خود کنیم. به عبارت دیگر، اگر موهبت یا مواهبی هست که مختص انسان است، باید آن(ها)را وارد زندگی خود کنیم تا کامروا شویم.

جرمی بنتام، ۹ معیار برای اندازه گیری خوشی(لذت) تعیین کرده بود و آن ها را سنجه ای برای زندگی خوش معرفی کرده بود. جان استورات میل، با اینکه دیدگاه کلی بنتام را پذیرفته بود، اما یک نقد اساسی داشت که راه او را از استاد خود تا حدودی جدا کرد و آن جمله ی معروف را گفت:

“یک سقراط نا شاد، بهتر از یک خوک شاد است.”

اگر سخن بنتام درست باشد، مسلما یک خوک شاد، بر یک سقراط ناشاد ترجیح دارد. چرا که یک خوک شاد، زندگی ای سرشار از لذت دارد، اما یک سقراط نا شاد، زندگی ای خالی از لذت دارد. استورات میل می گوید که یک سقراط اگر نا شاد هم باشد واجد موهبت خاصِّ انسانی است ولی یک خوک، هر چقدر هم که شاد باشد، موهبت خاصِّ انسانی را ندارد، و چون موهبت خاصِّ انسانی به موهبت خاصِّ خوکی رجحان دارد، یک سقراط ناشاد، بهتر از یک خوک شاد است.

بنابراین اگر یک انسانی بتواند مثل سقراط زندگی کند، اما نا شاد باشد و زندگی او کمبود لذت داشته باشد، ترجیح دارد که مثل خوک زندگی کند، اما زندگی او سرتاسر پر از لذت باشد. جان استورات میل می گوید که مسئله ی آدمیان، فقط مسئله ی لذت و الم نیست، بلکه مسئله ی آن ها این است که چقدر انسان اند. البته که اگر بتوان آن انسانیت را با لذت هم همراه کرد که عالی است، اما اگر بین انسانیت و لذت تعارضی ایجاد شد، آدمی باید به دنبال آن انسانیت برود، نه لذت.

این تفسیر، تقدیر و لذت را در کامروایی، بی نقش می داند، بلکه انسانی زیستن را معیاری برای کامروایی می داند.

در این تفسیر، مصطفی ملکیان  Happiness را به بِهروزی ترجمه می کند.

 

اگر مورد اول را به بخت و اقبال بسپاریم!، برخی از تفاوت های دو دیدگاه دیگر را می توانیم اینطور لیست کنیم:

- خوشی، به خوشنودی ما از زندگی بستگی دارد اما بهروزی به لیاقت انسان نامیدن ما بستگی دارد.

- خوشی به خواسته های انسان توجه می کند ولی بهروزی به نیاز های ما توجه می کند.(نیاز چیزی است که اگر یک ارگانیزم(گیاهی،جانوری یا انسانی) از آن محروم شود، بقای کمی و کیفی آن ارگانیزم به خطر می افتد اما در صورت نرسیدن به خواسته چنین نیست و فقط لذت و الم دخیلند یعنی یا لذت نمی برد یا الم می برد اما بقای او به مخاطره نمی افتد)

خواسته، چیزی است که ما از آن باخبریم(یعنی می دانیم چه می خواهیم و از آن آگاهیم) اما نیاز،چیزی است که ممکن است از آن باخبر نباشیم و به آن آگاهی نداشته باشیم.(من دلم بستنی می خواهد(خواسته ای از آن باخبرم). من سرطان خون دارم و علائمی هم مشاهده نکرده ام و به تشخیص و درمان نیاز دارم(نیازی که ممکن است به هر دلیلی از آن آگاهی نداشته باشم))

بنابراین ما در تشخیص خواسته ها نیازی به متخصص نداریم ولی در تشخیص نیاز ها به متخصص نیاز داریم.

در طول تاریخ متفکران و متخصصان زیادی بوده اند که در مورد اینکه ما چه نیاز هایی داریم سخن گفته اند و تا به حال به وفاق کاملی در این زمینه نرسیده ایم. اما برخی از متفکران بر این باورند که ما چهار نیاز اساسی داریم که عبارتند از حقیقت طلبی(راستی)، جمال جویی(زیبایی)، خیر خواهی(خیر) و عشق و دوستی.

 

پی نوشت: برای دسترسی به متن کامل سخنرانی می توانید به این صفحه مراجعه نمائید.

 

۰ نظر ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۱
سامان عزیزی
يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۵۳ ق.ظ

فکر درست در زمان درست

" هیچ چیز به اندازه ی فکری که زمان تحقق آن فرا رسیده باشد قدرتمند نیست."

ویکتور هوگو.

 

۰ نظر ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۵۳
سامان عزیزی

انقلاب علمی انقلابی در دانش نبوده است، بلکه بیش از هرچیز انقلاب در نادانی بوده است. کشف بزرگی که انقلاب علمی را به راه انداخت ،فهم این بود که انسان پاسخ مهم ترین سؤالات خود را نمی داند.

سنت های معرفتیِ پیشامدرن مثل مسیحیت و آیین بودا و آیین کنفوسیوس ادعا می کردند که همه ی چیزهای مهم را درباره ی جهان می دانند.

یووال نوح هراری

 

توضیح: منظور از انقلاب علمی، روندی است در حدود سال های 1500 میلادی آغاز شد و عده ای معتقدند که نه تنها سرنوشت بشر بلکه سرنوشت تمام هستی در کره ی زمین را رقم زد.

 

۰ نظر ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۵
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

دیوارهای زندان

هراری در کتاب انسان خردمند ،پدیده ها را در یک تقسیم بندی سه گانه قرار می دهد.

نوع اول  "پدیده ی عینی" ، که مستقل از درک و آگاهی انسان ها و باورهایشان، وجود دارد. او "رادیواکتیویته" را مثال می زند که یک اسطوره نیست بلکه یک پدیده عینی است. مدتها قبل از اینکه ما به وجودش پی ببریم و کشفش کنیم وجود داشته است.

کسی نمی تواند ادعا کند که "من به رادیواکتیویته باور ندارم". در واقع این حرف یک حرف بی معنی و فاقد اعتبار است.

یا هر نمونه ی عینی دیگری.(مثل اینکه کسی بگوید من به سنگ یا رودخانه یا سیب باور ندارم)

 

نوع دوم "پدیده ی ذهنی" است. چیزی که وجودش وابسته به آگاهی و باورهای هر فرد است. این پدیده ،وقتی می تواند تغییر کند یا از بین برود که باورهای فرد دگرگون شود.

مثلاً فرض کنید که من معتقد باشم که فرد بسیار دانایی هستم و جزو استثنائات عالم به شمار می روم(به عبارتی توهم دانایی زده باشم!). این باور من، ممکن است بعد از مدتها و با سنجش تصمیم ها و رفتار و عملکردم،متزلزل شود و تغییر کند یا سرم در جایی به سنگ بخورد و متوجه شوم که باورم نادرست بوده است. به عبارتی ممکن است سرِ عقل بیایم و از این توهم دست بردارم. در این صورت، می توانم بگویم که  این "پدیده ذهنی" ،دیگر وجود ندارد.

هر باور ذهنی دیگری هم، می تواند مصداقی برای "پدیده ذهنی" باشد به شرطی که فقط در ذهن و باور و اعتقاد شما باشد.

 

نوع سوم "پدیده ی بین الاذهانی" است، که در شبکه ی ارتباطی ای وجود دارد که آگاهیِ ذهنیِ بسیاری از افراد را به هم پیوند می دهد.

در این حالت، اگر کسی عقاید خود را تغییر دهد یا حتی بمیرد، اهمیت چندانی ندارد و پدیده بین الاذهانی به زندگی خود ادامه می دهد، مگر اینکه اکثر افراد حاضر در این شبکه بمیرند یا باورشان را تغییر دهند.

به نظر میرسد پدیده های نوع سوم، حاصل به هم پیوستن انسان ها در حدود هفتاد هزار سال پیش هستند.زمانی که انسان ها شبکه های ارتباطی شان را با کمک تخیلات و خیالپردازی هایشان گسترش دادند.

این پدیده ها می توانند تاثیرات عظیمی بر جهان بگذارند. بسیاری از قدرتمند ترین نیروهای پیش برنده ی تاریخ، بین الاذهانی هستند، مثل قانون،پول، خدایان، ملت ها و فرهنگ ها و ادیان.

 

هراری در ادامه، مثال های جالبی از پدیده های بین الاذهانی مطرح می کند:

" به عنوان مثال، پژو دوست خیالیِ مدیر عامل شرکت پژو نیست(منظورش این است که پژو  به عنوان یک پدیده ذهنی(شرکت سهامی یا مسئولیت محدود یا انواع دیگر شرکتها)، فقط در ذهن و باور یک نفر(مدیرعامل) نیست). این شرکت در تخیل مشترک میلیون ها نفر وجود دارد. مدیر عامل به وجود این شرکت باور دارد، هیئت مدیره نیز به آن باور دارند، همانطور که وکلای شرکت، منشی ها، تحویلداران بانک، کارگزاران بورس،نمایندگان فروش، از فرانسه تا استرالیا، همه به وجود آن باور دارند. اگر مدیرعامل به تنهایی ناگهان اعتقاد خود را به وجود شرکت از دست بدهد، او را به سرعت به نزدیکترین آسایشگاه روانی می برند و شخص دیگری را به جای او می نشانند.

به همین شکل، دلار و حقوق بشر و ایالات متحده ی آمریکا در تخیل مشترک میلیاردها نفر وجود دارند و فرد واحدی نمی تواند وجود آنها را تهدید کند"

 

اما راه تغییر این نظم های خیالیِ بین الاذهانی چیست؟

راه آن این است که همزمان، آگاهیِ میلیارد ها نفر را تغییر دهیم که طبعاً کار ساده ای نخواهد بود. این تغییرات باید همان مسیری را طی کنند که پدیده ی بین الاذهانی قبلی طی کرده است. این نظم های خیالی در طول تاریخ، معمولاً توسط سازمان های پیچیده ای مثل حزب سیاسی، جنبش ایئولوژیک یا فرقه ی دینی شکل گرفته اند. در واقع شکل دادن به این پدیده ها، از باور افراد زیادی به اسطوره هایی مشترک آغاز شده است.

به نظر میرسد که امروز هم، راه همان است ولی ابزار های امروز امکانی را فراهم کرده اند که این پدیده ها با سرعتی شکل بگیرند و رشد کنند که در تاریخ بی سابقه است.

ذات پدیده های بین الاذهانی، از شبکه های ارتباطی میان انسان ها نشأت می گیرد و امروز ،گسترش و توسعه ی شبکه های ارتباطی میان انسان ها، بیشتر از هر زمان دیگری است.

اینکه این امکان،چه بر سر روند شکل گیری و اوج و سقوطِ پدیده های بین الاذهانی می آورد، می تواند بحث پیچیده و البته بسیار جالبی باشد که فکر می کنم فهمش نیازمند درک سیستم های پیچیده باشد (که من سوادی در این زمینه ندارم و البته در تلاش هستم که تا جایی می توانم درکی از آنها پیدا کنم).

 

برگردیم به بحث هراری.

او معتقد است برای برچیدن هر نظم خیالی ای، ناگزیریم چیزی را تصور کنیم که قدرتمند تر باشد(یعنی یک نظم خیالی که قدرتش از نظم خیالی مورد نظر، بیشتر است). مثلاً برای برچیدن پژو (به عنوان یک شخص حقوقی-که خود یک نظم خیالی است) نیازمند چیزی مثل نظام حقوقی فرانسه هستیم.

برای برچیدن نظام حقوقی فرانسه، نیازمند چیزی قدرتمند تر هستیم مثل دولت فرانسه و همینطور تا آخر.

نکته کلیدی در این بحث این است که ما راهی برای خلاصی از نظم خیالی نداریم. وقتی دیوار های زندانمان را فرو می ریزیم و به سمت آزادی می دویم، در حقیقت داریم روانه ی محوطه ی وسیع ترِ زندانی بزرگتر می شویم.

 

یاد تعریفِ کازانتزاکیس از آزادی افتادم در کتاب گزارش به خاک یونان:

در ایستگاه،ایتکا منتظرم ایستاده بود.مرا که دید،خندید: " به دام افتاده ای،ولی نترس.دام بزرگی است. هر چه داخل آن راه بروی،میله هایش را پیدا نمی کنی.معنای آزاد بودن همین است. خوش آمدی!"

 

پی نوشت: مطالب دیگری که تحت تاثیر کتاب انسان خردمند نوشته ام: (+) ،(+) ،(+) ،(+)

 

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سامان عزیزی
جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۴ ق.ظ

تفالی به نیچه (دو)

پیش نوشت: اگر آنقدر بیکار بوده باشید و از سرِ لطف نوشته های قبلی این وبلاگ را خوانده باشید، می دانید که قبلاً در مورد "تفال به نیچه" چیزهایی گفته بودم. این پست را هم ادامه آن فرض کنید.

 

" در خواب بودم که گوسپندی تاجِ گُل ام را جوید. جوید و گفت : زرتشت دیگر دانشور نیست.

این بگفت و پر غرور و گردن افروخته دور شد. کودکی این را با من حکایت کرد.

خوش دارم اینجا بیارمم که کودکان بازی می کنند. زیرِ دیوارِ شکسته، در میان خاربُنان و شقایق های سرخ.

کودکان ام هنوز دانشور می دانند، خاربُنان و شقایق های سرخ نیز. آنان بی گناه اند، حتی آنگاه که بدخواه اند.

اما در چشم گوسپندان، دیگر دانشور نیستم.سرنوشتم چنین می خواهد. خوشا سرنوشت ام!

زیرا حقیقت این است که من خانه ی دانشوران را ترک گفته ام و پشتِ سر در را نیز به هم کوفته ام.

روان ام دیری گرسنه بر خوانِ ایشان نشست. من نه چون ایشان آموخته بودم که دانش جویی کاری ست همچون فندق شکنی.

من عاشقِ آزادی ام و هوایِ فرازِ خاکِ تازه. خفتن بر پوستِ گاو مرا خوشتر است از خفتن بر مقام ها و منزلت های آنان.

از اندیشه ی خویش چنان گرم و تافته ام که بسا دَم به دشواری توانم زد. آن گاه به هوای آزاد پناه باید ام بُرد. دور از همه ی اتاق های غبارآلود.

اما آنان سرد در سایه هایِ سرد می نشینند. در همه کار می خواهند تماشاگر باشند و بس. و می پرهیزند از نشستن بر پله هایی که آفتابِ سوزان بر آن ها نشسته است.

آنان، چون کسانی که در گذر می ایستند و حیران چشم بر ره گُذران می دوزند، چشم به راه اند و حیران بر اندیشیده های دیگران چشم دوخته اند.

چون دست بر ایشان نهی همچون کیسه های آرد، ناخواسته در پیرامون خویش گَرد بر می انگیزند. اما که می داند که گَرد ایشان از خرمنِ گندم و خُرّمی زرینِ کشتزارهایِ تابستان برخاسته است!

آن گاه که فرزانه نمایی می کنند، گفته ها و حقایق کوچک شان مرا چِندِش آور است. فرزانگی شان چنان گندبوی است که گویی از گنداب برآمده است. و به راستی، آوازِ غوک نیز از آن گنداب ها به گوش ام رسیده است!

چالاک اند و انگشتانی ورزیده دارند. یک رویی من کجا و تودرتوییِ ایشان کجا. انگشتانشان در رشتن و گره زدن و بافتن استادند. بدین سان جوراب های جان را می بافند!

ساعت هایی هستند نکو. باید درست کوکِ شان کرد و بس! آنگاه ساعت را درست نشان می دهند و خُردک صدایی نیز می کنند.

چون دَنگ و آسیاسنگ کار می کنند.گندم ات را در آن ها بریز و بس! آنان نیک می دانند که چه گونه گندم را آسیا باید کرد و از آن گردی سفید ساخت.

 

یکدیگر را سخت می پایند و به یکدیگر بدگمانند. با تردستی هایشان در نیرنگ های کوچک، چشم به راه آنان اند که پای دانش شان لنگ است.عنکبوت وار چشم به راهند.

همیشه دیده ام که با چه دقت زهر آماده می کنند و برای این کار همیشه دستکش های شیشه ای به دست دارند!

بازی کردن با تاسِ تقلبی را نیز می دانند و ایشان را چه عرق ریز، گرمِ بازی دیده ام.

ما با یکدیگر بیگانه ایم و فضیلت های ایشان از نیرنگ بازی ها و تاس های تقلبی شان با ذوق من ناسازگار تر است.

و آن گاه که با ایشان می زیستم، بر فرازشان می زیستم.هم از این رو بود که با من دشمن شدند.

آنان نمی خواهند چیزی از این بشنوند که کسی بر فرازشان گام می زند.از این رو میان من و سرِ خویش چوب و خاک و خاشاک نهادند.

این سان صدای گام هایم را خفه کردند. و تا کنون دانشور ترینان از همه کم تر به من گوش فرا داده اند.

همه ی خطاها و ناتوانی های بشری را میان خود و من نهادند، و همان است که "سقفِ کاذبِ" خانه های خویش می نامند.

اما با این همه، من با اندیشه هایم بر فرازِ سر های ایشان گام می زنم. و اگر می خواستم بر خطاهای خویش نیز گام زنم، باز بر فرازِ ایشان و سر هاشان می بودم.

زیرا آدمیان برابر نیستند : عدالت چنین می گوید. و آنان را حقِ آن نیست که همان را بخواهند که من می خواهم!

چنین گفت زرتشت."

 

برگرفته از کتاب"چنین گفت زرتشت" نیچه(درباره ی دانشوران). با ترجمه درجه یکِ داریوش آشوری.

 

۵ نظر ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ق.ظ

بی جنبه ی درون ما

هراری، در کتاب  "انسان خردمند"(با ترجمه خوب نیک گرگین)، آنجا که به بحث ابزارهای سنگیِ اولیه ی ساخت بشر می رسد، بحث جالبی را مطرح می کند. او در مورد یکی از کاربردهای این ابزار های سنگی می گوید:

"یکی از مرسوم ترین کاربردهای ابزار های سنگیِ اولیه، شکستن استخوان برای دستیابی به مغز استخوان بود."

اگر فکر می کنید که بشر صرفاً بخاطر پی بردن به خواص و ارزش غذایی مغز استخوان، دنبالش راه افتاده بود، سخت در اشتباهید!.با عینک امروز نمی شود به تحلیل زندگی آن روزهای نیاکانمان بپردازیم. بهتر است ادامه داستان را از زبان هراری بشنویم:

" برخی محققان بر این باورند که این نخستین جا پای محکم ما بود. همانطور که دارکوب ها متخصصِ شکار حشرات از میان تنه ی درختان هستند، انسان های اولیه هم در بیرون کشیدن مغز استخوان مهارت پیدا کردند. اما چرا مغز استخوان؟

خب، تصور کنید که شاهدید که یک گله شیر، زرافه ای را تکه پاره می کنند و می بلعند. با شکیبایی منتظر می مانید تا کارشان تمام شود. اما هنوز نوبت شما نرسیده است. چون بعد از شیرها، کفتارها و شغال ها می آیند و شما هم جرئت ندارید موقع مرده خوری مزاحم آنها شوید. وقتی که دیگران کارشان تمام شد، تازه شما و دار و دسته تان، در حالی که با احتیاط کامل به چپ و راست نگاه می کنید، به خود اجازه می دهید به سراغ آنچه باقی مانده است بروید.

این کلید فهم تاریخ و روانشناسی ماست. تا همین اواخر، جنس انسان همواره جایگاهی در میانه ی(در ترجمه کتاب قید شده: "جایگاهی مرکزی".ولی به نظرم رسید که "میانه"واژه مناسبتری باشد) زنجیره غذایی را به خود اختصاص می داد. در طول میلیون ها سال، انسان مخلوقات کوچکتر را شکار می کرد و آنچه می توانست برای خود گرد می آورد و در تمام این مدت، طعمه شکارگران بزرگتر می شد. فقط همین 400هزار سال پیش بود که چند گونه ی انسانی به طور منظم شروع به شکار طعمه های بزرگ کردند، و فقط همین صد هزار سال پیش بود که -با ظهور انسان خردمند- بشر ،خود را به راس زنجیره غذایی رساند.

این جهش چشمگیر از میانه به راس، عواقب سنگینی داشت. دیگر جانداران راس هرم، مثل شیر و کوسه، این مسیر را به تدریج ظرف میلیون ها سال طی کردند. این به اکوسیستم اجازه می داد تا با برقراری موازنه، مانع از آن شود که شیرها و کوسه ها اختلال های جدی ایجاد کنند. شیرها که درنده تر شدند، غزال ها نیز سریع تر می دویدند، کفتارها بهتر همکاری می کردند و کرگدن ها تندخو تر می شدند. اما انسان، برعکس، با چنان سرعتی به راس هرم صعود کرد که اکوسیستم فرصت نیافت خود را تطبیق دهد.

علاوه بر این، انسان هم نتوانست خود را سازگار کند. برترین حیوانات شکارگرِ زمین، موجودات با عظمتی هستند. میلیون ها سال برتری موجب شده است سرشار از اعتماد به نفس باشند. در مقابل، انسان خردمند ، بیشتر به دیکتاتوری های پیزُری شبیه است. ما که در گذشته ای نه چندان دور، یکی از آوارگان علفزارهای استوایی بودیم، پر از ترس و نگرانی درباره ی موقعیت خود هستیم و همین ما را دوچندان بی رحم و خطرناک می کند.  انبوه فجایع تاریخی، از جنگ های خونین گرفته تا فجایع زیستبومی، پیامد های این جهش پرشتاب بوده است."

 

احتمالاً وقتی که حدود 32000سال پیش، نیاکانمان در غار اشتادل، این مجسمه عاجی را می تراشیدند و سرِ شیر را بر پیکر نحیف خودشان می گذاشتند، می خواستند تصویری خیالی از خودشان بسازند برای غلبه بر ترس و نگرانی و عقده حقارتِ ناشی از این جهش پرشتاب تطبیق نایافته! (البته این را از خودم درآوردم.شما در حد یک شوخی به این تفسیر نگاه کنید.ولی اگر به هراری دسترسی دارید این تفسیر را به گوشش برسانید شاید در ویرایش بعدی کتابش از آن استفاده کند:) )

 

داشتم فکر می کردم که چه مصادیق فراوانی از این جهش های پرشتابِ تطبیق نیافته را می توانیم در زندگی های شخصی خودمان پیدا کنیم. جهش های پرشتابی که بدون تطبیق با سیستم هایی که درونمان و دور و برمان هستند،رقم می زنیم بدون آنکه اعتماد به نفس(و البته عزت نفس) لازم را برای این جهش ها در خودمان ایجاد کرده باشیم.

شاید مدیرانی را دیده باشید که به اتفاقی(غیر از شایستگی) ، بر راس هرم یک سازمان نشسته اند و برای حفظ این جایگاه ، به هر زور و زری که شده می خواهند لباس آن جایگاه را بر تنشان کنند. به هر تخریب و ویرانگری دست می زنند چون خودشان و اطرافیانشان نتوانسته اند یا فرصت نکرده اند که با این جهش پرشتاب تطبیق پیدا کنند.

 

احتمالاً شوپنهاور هم نگران این جهش های پرشتاب بوده که چنین جمله ای گفته است:

"اگر کسی را که خو و منش گدایی دارد بر اسب بنشانند، حیوان را آنقدر می تازاند تا بمیرد"

 

به نظر میرسد که این جهش های پرشتاب همیشه در مقیاس های مختلف در زندگی بشر حضور داشته اند و دارند.

اصطلاحاتی مثل  بی جنبه، تازه به دوران رسیده، جَو گیر،نو کیسه و غیره،و معادل هایشان در زبان های دیگر،  احتمالاً در مقیاسی کوچکتر برای توصیف همین مسئله به وجود آمده اند.

 

ما چند جهشِ پرشتابِ تطبیق نیافته در زندگی مان داشته ایم؟آیا می توانیم پیامد هایشان را ببینیم؟آیا در زمان این جهش ها، خطرناک تر از قبل نشده بودیم؟

 

پی نوشت: قبلاً هم تحت تاثیر کتاب انسان خردمند ،مطالبی نوشته بودم.(+)، (+)، (+) .

نمی دانم بعد از دوبار خواندن این کتاب ،کی می توانم از این کتاب دل بِکنم . فعلاً که نتوانسته ام!

 

۲ نظر ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۲۴
سامان عزیزی
شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ق.ظ

یک توصیه ی فاندامنتال

این" پست " شاهین کلانتری را خیلی دوست داشتم.

جمله ای در آن پست نوشته(یا نقل کرده) که هر چند ممکن است تبصره های مختلفی در مصداق هایش به آن وارد باشد ولی من فکر می کنم ارزشش را دارد آنرا هر روز با خودمان تکرار کنیم:

"بهترین راه کسب موفقیت در زندگی، عمل کردن به توصیه هایی است که به دیگران می کنیم."

۰ نظر ۳۰ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۲
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ

بود و نمود

یکی از تعاریفی که از آدم "پر مدعا" یا "مدعی" دارم کسی است که فاصله ی زیادی بین "بود" و "نِمود" ش وجود دارد.دقیق تر بگویم، نمودش بسیار بیشتر از بودش است.همان کسانی که در کمین نشسته اند تا فرصتی فراهم شود و بیایند و زبان دراز ادعایشان را در بحث پهن کنند!

 

کسانی هستند که بودشان از نمودشان بیشتر است.

کسانی هستند که نمودشان از بودشان بیشتر است.

و کسانی هم هستند که بود و نمودشان بسیار به هم نزدیک است.

 

دلایل و ریشه های بسیاری را می توان برای توضیح و تحلیل  رابطه ی بین بود و نمود برشمرد.بستگی به این دارد که با چه عینکی به این موضوع نگاه می کنیم.

این دسته بندی مطلق نیست.یعنی فکر نمی کنم کسی پیدا شود که در همه ی زمینه های زندگی اش،نمودش بیشتر از بودش باشد یا برعکس.بیشتر ما در میان این دو دسته بندی نوسان می کنیم.اما باز هم می شود این دسته بندی را برای کلّیت یک فرد معتبر دانست.(حداقل من اینطور فکر می کنم)

تجربه ی کم من در زندگی و ارتباط با انسان ها، باوری را در من تقویت کرده است که  نتیجه آنرا بازگو می کنم و از آنجا که از جنس باور است، ممکن است سرشار از خطا باشد و ممکن است باور و تجربه شما دقیقاً عکس این نتایج را به شما تحویل دهد. اما من فعلاً بر اساس این باورم تصمیم گیری و رفتار می کنم.

 

به دسته اول بیشتر از دو دسته دیگر اعتماد می کنم.از نظرم آدم های معتبری هستند.

به دسته ی دوم اعتماد نمی کنم و اعتباری برایشان قائل نیستم.صادقانه بگویم تا جایی که بتوانم از آنها دوری می کنم.

دسته سوم بر روی کاغذ قابل تصورند ولی در دنیای واقعی(و از نزدیک) به کسی برنخورده ام که مصداقی برای این دسته باشد!. اگر کسی را دیدم که جزو این دسته بود بعد از شناختنش حتماً می آیم و قضاوتم را در موردش خواهم نوشت.

 

به نظرم بد نیست که  تلاشمان را بکنیم تا بیشتر از بودمان مدعی نباشیم.توهم نزنیم.که این نوع توهم زدن از توهم ِبدترین مواد توهم زا هم بد تر است.کمی به خودمان و زندگی مان آگاه تر شویم و بدانیم کجا هستیم. زیرا که اولین و بزرگترین صدمه را به خودمان و زندگی مان خواهیم زد و تا ابد با یک زندگی عاریتی پیش خواهیم رفت.

 

تا به حال به این فکر کرده اید که شما در کدام دسته قرار می گیرید؟ آیا واقعاً می خواستید در همین گروه باشید؟

به تبعات بودن در هر کدام از این دسته ها فکر کرده اید؟
 

۰ نظر ۲۶ دی ۹۶ ، ۰۱:۲۳
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۵۵ ق.ظ

چرا تاریخ بخوانیم؟ -از زبان هراری

تاریخ را نمی توان با تکیه بر علت و معلول توضیح داد و نمی توان پیش گویی اش کرد، زیرا فاقد نظم معین است.

نیروهای بسیار زیادی در کارند و کنش متقابل آنها به قدری پیچیده است که حتی تغییرات ناچیزی در توان این نیروها و شیوه ی کنش متقابلشان می تواند تغییرات عظیمی در نتایج ایجاد کند. و این تمام ماجرا نیست.

تاریخ چیزی است که آن را سیستم آشفته ی "سطح دوم" می نامند(Chaotic System). سیستم آشفته به دو شکل است. آشفتگی سطح اول، آشفتگی است که به پیش بینی هایی که راجع به آن می شود واکنش نشان نمی دهد. مثلاً آب و هوا یک سیستم آشفته ی سطح اول است که اگرچه متاثر از عوامل زیادی است اما می توانیم الگوهای کامپیوتری ای بسازیم که تعداد هر چه بیشتری از این عوامل دخیل را بسنجد و پیش بینی های هواشناسیِ هرچه بهتری به دست بدهد.

آشفتگی سطح دوم آن است که به پیش بینی هایی که درباره اش می شود عکس العمل نشان می دهد و برای همین هیچ وقت نمی توان آن را به طور دقیق پیش بینی کرد.بازار مثالی از سیستم آشفته ی سطح دوم است. اگر یک برنامه ی کامپیوتری تدوین کنیم که قیمت فردایِ نفت را با دقت صد در صد پیش بینی کند چه خواهد شد؟ بهای نفت بلافاصله به این پیش بینی عکس العمل نشان خواهد داد، در نتیجه این پیش بینی تحقق نمی یابد. اگر بهای جاری نفت بشکه ای نود دلار باشد و برنامه ی کامپیوتری دقیق ما پیش بینی کند که قیمت فردا به صد دلار خواهد رسید، تاجران برای خرید نفت هجوم خواهند برد تا بتوانند از این افزایش بهای پیش بینی شده سود ببرند. در نتیجه قیمت نفت به جای فردا همین امروز به بشکه ای صد دلار می رسد.اما فردا چه خواهد شد؟ کسی نمی داند.

سیاست هم مثال دیگری از سیستم آشفته ی سطح دوم است. بسیاری از مردم، شوروی شناسان را به باد انتقاد می گیرند که چرا نتوانستند انقلاب های 1989 را پیش بینی کنند، و کارشناسان امور خاورمیانه را سرزنش می کنند که چرا نتوانستند انقلاب های بهار عربی را در سال 2011 پیش بینی کنند. این انتقاد ها غیر منصفانه است.طبق تعریف، انقلاب پیش بینی ناپذیر است.انقلاب پیش بینی پذیر هرگز رخ نخواهد داد.

چرا نمی تواند رخ دهد؟

تصور کنید که در سال 2010 هستیم و یک کارشناس مجرب علوم سیاسی با همکاری یک نابغه ی کامپیوتر الگوریتم خطا ناپذیری را ایجاد کرده کرده اند که با وصل شدن به یک دستگاه رابط جذاب، می تواند به عنوان "پیشگویی کننده ی انقلاب" به بازار عرضه شود. اینها خدمات خود را به رئیس جمهور مصر، حسنی مبارک، ارائه می کنند و در ازای یک پیش پرداخت سخاوتمندانه، به او می گویند که بر اساس پیش بینی هایشان در طول یک سال آینده انقلابی در مصر به وقوع خواهد پیوست. عکس العمل حسنی مبارک چه خواهد بود؟ او به احتمال زیاد مالیات ها را پائین می آورد، میلیارد ها دلار بین عموم شهروندان بذل و بخشش می کند، و برای محکم کاری نیروهای امنیتی را هم تقویت می کند. اقدامات پیش گیرانه کار خود را می کند. آن سال می آید و می رود و در کمال تعجب انقلابی رخ نمی دهد. مبارک اجرت پرداخت شده را طلب می کند و بر سر دانشمندان فریاد می زند: الگوریتمتان بی ارزش است! من می توانستم به جای اینکه آن همه پول را تلف کنم با آن یک قصر دیگر برای خودم بسازم!.

اما دانشمندان در دفاع از خود می گویند: انقلاب برای این رخ نداد که ما پیش بینی اش کردیم. مبارک، در حالی که به نگهبان اشاره می کند آنها را دستگیر کند می گوید: پیش گویانی که چیزهای را پیش گویی می کنند که رخ نخواهد داد؟ من می توانستم ده جور از اینها را در بازار قاهره با یک مشت پول خرد بخرم!.

 

پس چرا باید تاریخ بخوانیم؟

تاریخ، بر خلاف فیزیک یا اقتصاد، وسیله ی پیش بینی درست حوادث نیست. تاریخ را نه به این دلیل که بتوانیم آینده را پیش بینی کنیم بلکه برای این می خوانیم که افق دیدمان را گسترش دهیم و درک کنیم که وضعیت کنونی ما نه طبیعی است و نه اجتناب ناپذیر، و در نتیجه امکانات بسیار بیشتری از آنچه تصور می کنیم در برابر خود داریم. برای مثال، مطالعه ی اینکه چطور اروپائیان بر آفریقایی ها مسلط شدند ما را قادر می سازد درک کنیم که هیچ چیزِ طبیعی یا اجتناب ناپذیری در سلسله مراتب نژادی وجود ندارد، و این که دنیا ممکن است به گونه ی دیگری سازماندهی شود.

 

پی نوشت: نقل از کتاب "انسان خردمند" نوشته ی یووال نوح هراری با ترجمه نیک گرگین.

 

۰ نظر ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۵
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ

سیزده مولفه ی زندگی آگاهانه از دید براندن

زندگی آگاهانه، از نظر ناتانیل براندن(نویسنده کتاب روانشناسی عزت نفس)، اولین رکن از شش رکن اصلی عزت نفس است.

به اعتقاد او "آگاهی" بالاترین تجلی زندگی است و زندگی آگاهانه را اینطور معرفی می کند:

زندگی آگاهانه یعنی داشتن توجه به همه ی آن چیزهایی که روی اعمال،مقاصد، ارزش ها و هدف هایمان اثر می گذارند. یعنی اینکه بر اساس آنچه می بینیم و می دانیم رفتار کنیم.

براندن برای زندگی آگاهانه تعدادی ویژگی در نظر می گیرد که در اینجا لیست آنها را با هم مرور می کنیم:

 

1-داشتن ذهن پویا و به دور از انفعال

2-توجه به زوایای مختلف شادی و نشاط(هم ذهنی و هم جسمی)

3-توجه به لحظه اکنون

4-توجه به واقعیت های زندگی و فرار نکردن از آنها

5-تمیز دادن واقعیت ها از تعابیر و احساسات

6-دانستن اینکه در کجای مسیر اهداف و برنامه هایمان هستیم ،بدانیم کجا موفق و کجا ناموفق هستیم.

7-تشخیص اینکه آیا اعمال و رفتار من با هدفی که دارم همخوانی دارد؟

8-توجه به شاخص ها و بازخوردهای محیطی، و در صورت نیاز توانایی اصلاح مسیر و چگونگی حرکت

9-درک کردن موانع و مشکلاتی که در مسیر مان قرار می گیرند و مواجهه ی فعالانه با آنها

10-متعهد بودن به آموختن به عنوان راه و روش زندگی و آمادگی برای بررسی دوباره فرضیه های کهنه

11-بپذیریم که ما هم اشتباه می کنیم و از اشتباهاتمان فرار نکنیم

12-توجه داشتن به دنیای پیرامون و نیروهای مختلفی که در محیط زندگی ما هستند(مانند محیط اجتماعی-فرهنگی،محیط اقتصادی و غیره)

13-توجه به واقعیت های درونی(مانند احساسات ،آرزوها و انگیزاننده ها)

 

پی نوشت: فکر می کنم اگر نگاهی به این مولفه ها بیندازیم، می توانیم بسیاری از آنها را نه تنها در سطح فردی بلکه در سطح سازمان ها و بزرگتر از آن در سطح حکومت ها هم معتبر بدانیم.

 

۰ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۸
سامان عزیزی