زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۹۵ مطلب با موضوع «روانشناسی» ثبت شده است

 

احتمالاً شما هم مثل من، کسانی را دیده اید که چند ماه یا چند سال از وسیله ای مانند موبایلشان استفاده می کنند که تقریباً تمام تنظیمات آن هنوز روی "تنظیمات کارخانه" است. همان حالت Default یا پیش فرض.

مثلاً زنگ موبایلشان هنوز همانی است که از روز اول بوده، کیفیت عکس ها همان کیفیتی است که شرکت سازنده به عنوان پیش فرض قرار داده و مثال هایی از این دست. اینها همان هایی هستند که هیچ گاه گزینه ی Personalize را از منوی تنظیمات موبایلشان انتخاب نکرده اند.

در مقابل این دسته از افراد، کسانی هم هستند که بدون مطالعه دفترچه راهنما یا هر توضیح دیگری، مستقیماً سراغ دل و روده موبایشان می روند و آنقدر تنظیماتش را دستکاری می کنند که مجبور به ریست فکتوری می شوند! .اینجا با این دسته کاری نداریم تا در زمان مناسب سراغشان برویم. فعلاً با دسته اول کار داریم که در مطلبی که قرار است در موردش صحبت کنیم شباهت زیادی با بسیاری از ما انسان ها دارند.

 

*

 

 

کمی به دو تصویر بالا نگاه کنید.

وقتی به تصویر سمت چپ نگاه می کنید ضربان قلبتان افزایش می یابد.حتی پیش از آنکه متوجه شوید چه چیز موجود در این عکس ترسناک است،ضربان قلبتان سریع تر شده بود.پس از چند دقیقه ممکن است تشخیص داده باشید که اینها چشمان فردی دچار ترس است.چشمان سمت راست با لبخندی مختصر کشیده شده اند و خوشحالی را نشان می دهند و هیچ حس هیجانی ای به وجود نمی آورند.(البته کیفیت عکس ها چندان مناسب نیست-این تصویر را از کتاب تفکر،سریع و کند کانمن برداشته ام).

در یک آزمایش ،این تصاویر به افرادی که در حال انجام دادن اسکن مغز بودند نشان داده شد.هر تصویر به مدت کمتر از 0.02 ثانیه نشان داده شده و هیچ یک از افراد به صورت خودآگاه نمی دانستند که تصاویر چشم را دیده اند اما یک قسمت از مغزشان بدون تردید می دانست: آمیگدالا (amygdala) که نقش محوری به عنوان "مرکز تهدید" مغز را به عهده دارد. تصاویر مغز،واکنش های شدید را در مورد تصویر تهدید کننده ای که بیننده متوجه آن نشده است نشان داد.

اتفاق مشابهی سبب می شود چهره های خشمگین(تهدید بالقوه) سریع تر و کارآمد تر از چهره های خوشحال مورد پردازش قرار گیرند. برخی پژوهش ها نشان داده اند که چهره ای خشمگین در میان انبوهی از چهره های خوشحال به سرعت مشخص می شود اما چهره ای خوشحال در جمع چهره های خشمگین شناسایی کردنی نیست.

به نظر میرسد که مغز ما (و دیگر حیوانات) طوری طراحی شده است که اخبار بد را در اولویت قرار می دهد. این به آن معنا نیست که ما نشانه های غذا یا دوستی را تشخیص نمی دهیم، به این معنی است که تهدیدات جایگاه بالاتر و اولویت بیشتری دارند و باید هم چنین باشد(جهت زنده ماندن و بقا).

این اولویت به حدی است که مغز، حتی به تهدیدات نمادین هم بسیار سریع واکنش نشان می دهد. کلمات دارای بار احساسی به سرعت توجه را جلب می کند و کلمات بد(جنگ، جرم) سریع تر از کلمات خوب(صلح، عشق) سبب جلب توجه می شوند.

روانشناسی به نام پل رازین نشان داده است که یک سوسک می تواند گیرایی خواستن یک کاسه ی توت را به طور کامل از  بین ببرد اما یک توت نمی تواند با یک کاسه سوسک هیچ کاری انجام دهد!

خلاصه ی پژوهش ها در این حوزه نشان می دهد که برای مغز ما "بد قوی تر از خوب است".

شاید بتوان اینطور گفت که : ما ژنتیکاً بد بین هستیم. توجه ما بیشتر به سمت بد ها جلب می شود. بد ها را سریع تر و دقیق تر پردازش می کنیم.تخصص ما در دیدن نیمه ی خالی لیوان است.

*

برگردیم به مثال موبایل. 

به نظر میرسد که "تنظیمات کارخانه" ما انسان ها بر روی بدبینی تنظیم شده است(که لازمه بقا و حیاتمان بوده اند)، اما با توجه اینکه روند تغییر "تنظیمات کارخانه" ی مغزمان، نسبت به تغییرات شرایط و محیط زندگی مان، بسیار کندتر است، فکر میکنم لازم داشته باشیم تا خودمان هم کمی روی تسریع این روند تاثیر بگذاریم و به اصطلاح ،تا جایی که امکان دارد این تنظیمات را دستکاری کنیم.

با توجه به اینکه ما دقیقاً شبیه موبایل ها نیستیم! و داخل تنظیماتمان بخشی به نام personalize تعبیه نشده است که به سادگی بتوانیم تنظیماتمان را دستکاری کنیم، نیاز داریم تا با صرف تلاش و تمرین و ممارست، تا جایی که می توانیم روی تنظیمات اولیه خودمان تاثیر بگذاریم. 

طبیعتاً فعلاً نمی توانیم در بسیاری از تنظیماتمان دست ببریم(فعلاً را از آن جهت می گویم که پیشرفت های علم ژنتیک آنقدر سرعت پیدا کرده اند که هیچ بعید نیست در سال های نه چندان دور،بتوانیم در منوی تنظیماتمان، دسترسی آسانی به بخش personalize داشته باشیم) و شاید در موارد زیادی اصلاً لزومی هم نداشته باشد و همان تنظیمات برایمان بهترین گزینه باشند، ولی برای زندگی در دنیای امروز، احتمالاً لازم است روی تعدادی از این تنظیمات کار کنیم. 

فکر میکنم با توجه به این توضیحات و توان کم ما برای اثر گذاری روی این کد های ژنتیکی، اولین قدم برای شروع فرآیند کندِ اصلاح، آگاه شدنمان از این تنظیمات است.

آگاه بودن به این مسئله، حداقل تاثیری که دارد این است خواهیم دانست که مغز مان، توجه و اولویتش با سرعت بسیار بالایی به سمت مسائل منفی سوگیری دارد، بنابراین لازم است در برخی ارزیابی ها و قضاوت ها و تصمیم گیری هایمان، در مقابل این سرعت مقاومت کنیم و مسیر کند تری را برای ارزیابی و قضاوت و تصمیم گیری در این حوزه ها در پیش بگیریم.

فکر می کنم، یکی از اصلی ترین تفاوت هایی که انسان ها را از همدیگر متمایز می کند، میزان تلاش و تاثیرگذاری شان، در دستکاری کردن این تنظیمات اولیه خودشان است.

 

پی نوشت: در تدوین این مطلب، از کتاب "تفکر،سریع و کند" دنیل کانمن کمک گرفته ام.

پی نوشت بعدی(برای دوستان متاهل): جان گاتمن که دانشمندی شناخته شده در زمینه روابط زناشویی است، متوجه شده است که موفقیت بلند مدت یک رابطه، بیشتر به اجتناب از جنبه های منفی بستگی دارد تا به دنبال جنبه های مثبت بودن.(او تخمین می زند که رابطه ای با ثبات نیاز دارد که رفتار خوب از رفتار بد، دست کم به نسبت پنج به یک بیشتر باشد- به عنوان مثال، احتمالاً بسیاری از ما تجربه روابط دوستانه ای را داشته ایم که سالها زمان برده است ولی با یک حرکت بد نابود شده باشد)

 

۲ نظر ۲۰ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۲
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۲۲ ق.ظ

ویلیام بی.اروین و کتاب فلسفه ای برای زندگی

فکر می کنم یکی از روز های سال 94 بود که طبق عادت معمولم که چند وقت یکبار سری به کتاب فروشی های خیابان انقلاب میزنم و گشت و گذاری روح افزا! نصیبم می شود، به یکی از کتابفروشی هایی که اغلب از آنجا خرید می کنم رفتم. یکی از فروشنده های آنجا که چند سالی است به واسطه ی مراجعات مکرر من،همدیگر را می شناسیم،هر بار که سری به او می زنم یکی دو کتاب معرفی می کند(احتمالاً دستش آمده که در چه حوزه هایی مطالعه می کنم). کتابی که آنروز به من معرفی کرد تیتر جذابی داشت (و به همین دلیل هم، نزدیک بود که آنرا نخرم!).

آن گشت و گذار هایم در کتابفروشی های انقلاب، صرفاً از روی علاقه و حال خوبی است که برایم به ارمغان می آورد و الا لیست بلند بالایی از کتابهای نخوانده همیشه همراهم است.این لیست را به مرور و به توصیه معلمانم ،دوستان اهل مطالعه ام، یا نویسندگانی که در کتابهای خودشان کتاب دیگری را پیشنهاد کرده اند تهیه می کنم و معمولاً پیشنهادات فروشنده ها را که اغلب اوقات بر اساس پر فروش بودن یک کتاب مطرح می شود،جدی نمی گیرم. به هر حال، به پیشنهاد ایشان، کتاب "فلسفه ای برای زندگی" اثر ویلیام بی.اروین را خریدم که زحمت ترجمه آنرا آقای محمد یوسفی کشیده اند(که ترجمه ایشان، به نظرم ترجمه بسیار شیوا و روانی آمد) و نشر ققنوس آنرا منتشر کرده است.

 

ویلیام اروین که مطالعات گسترده ای در زمینه فلسفه داشته است اعتراف می کند که تا میانسالی تقریباً هیچ آشنایی ای با فلسفه و فیلسوفان رواقی نداشته است اما بعد از چند اتفاق در زندگی اش به سمت مطالعه و تحقیق در فلسفه رواقیان کشیده می شود. پس از آنکه می بیند این مکتب فلسفی چه پند ها و توصیه های عملی و کاربردی ای برای زندگی خودش دارد، سعی در پیاده کردنشان می کند و بعد از تجربه این آموزه ها، شروع به نوشتن این کتاب می کند.

تیتر دوم کتاب، خود به خود گویای محتوای آن است: روش های کهن رواقی برای زندگی امروز

فکر میکنم کتاب خیلی خوبی است که  حتماً ارزش خواندن را دارد. برخی توصیه ها و آموزه هایش هنوز هم کاربرد زیادی برای زندگی ما دارد.توصیه هایی ساده اما تاثیر گذار.

 

این کتاب 326 صفحه ای از چهار بخش تشکیل شده که در بخش اول آن به روند پیدایش تفکر رواقی پرداخته است.

در بخش دوم به فنون روانشناختی مکتب رواقی می پردازد که نکات خواندنی ای را به خصوص برای علاقه مندان روانشناسی در خود جا داده است.

بخش سوم به بیان یازده مورد از اندرزهای فلسفه رواقی می پردازد که در زندگی به کارمان می آیند.

و در بخش آخر به بیان دیدگاه هایش از مکتب رواقی برای زندگی امروز پرداخته است.

 

اگر می خواهید چیزی دستگیرتان شود که به کارتان بیاید،خوب است که کتاب را کامل مطالعه کنید،اما شاید بد نباشد چند جمله ای از این کتاب را اینجا هم نقل کنم:

ویلیام اروین با پرسش مهمی کتابش را آغاز میکند که شاید برای بسیاری از ما هم دغدغه باشد: از زندگی چه می خواهید؟

  • رواقیان از هر چیزخوبی که در دسترسشان بود بهره می بردند اما در عین حال،آمادگی آنرا هم داشتند که همان چیزها را رها کنند.
  • فلسفه رواقی مانند دشت حاصلخیزی است که ، منطق به مثابه ی حصاری است که آنرا فرا گرفته ، اخلاق به مثابه محصول (منظور از اخلاق،روش زندگی سعادتمندانه و شادی آفرین است نه تعبیر امروزی اخلاق)، و فیزیک به مثابه خاک آن.
  • شکرگزاری، خود نمودی است از تجسم منفی (خلاصه تجسم منفی: بدترین اتفاقی که ممکن است رخ دهد)
  • هدف نهایی تجسم منفی لذت بردن از داشته هایمان است.
  • درونی کردن اهداف و رهاندن آنها از قید نتایج بیرونی،آرامش و سکینه بیشتری را نصیب ما می کند.
  • دیدگاه رواقیان و دو گانگی کنترل- یا به تعبیر ویلیام اروین،سه گانگی کنترل- :1-اموری که روی آن کنترل داریم2-اموری که روی آنها تا حدی کنترل داریم 3-اموری که روی آنها هیچ کنترلی نداریم. رواقیان معتقدند عاقلانه این است که دغدغه آن قسمتی را داشته باشیم روی آن کنترل و تا حدی کنترل داریم (همپوشانی با بحث اختیار حداقلی + و + )
  • اپیکتتوس: هنگامی که تنهائیم، خو و الگویی خاص برای خود سامان دهیم، بعد هنگام مصاحبت با دیگران بر همان خو و الگو باقی بمانیم
  • سنکا: معایب مسری اند.پس مواظب هم نشینانمان باشیم
  • سنکا: از کسانی که دائم در حال ناله کردن هستند بپرهیزید. کسی که همیشه ناراحت است و در حال مویه کردن از هر چیز، دشمن آرامش است.
  • اگر در خود خشم و نفرت یافتیم و به فکر انتقام افتادیم، یکی از بهترین شکل های انتقام این است که مانند آنها نشویم!
  • مواجهه متقابل با توهین: بهترین راه پاسخ به توهین، پاسخ دادن با شوخی است(مثل شوخی هایی که متضمن انتقاد از خودند)
  • رواقیان معتقدند که هزینه کسب شهرت بسیار بیشتر از منافعش است(آنها برای آزادی و استقلال خود ارزش زیادی قائلند و از این رو مایل نبودند کاری کنند که دیگران بتوانند بر آنها سلطه یابند-اگر به دنبال شهرت باشیم به دیگران این امکان را می دهیم که بر ما تسلط داشته باشند-)
  • داشتن زندگی مجلل با خطری همراه است و آن اینکه توانایی خود را در لذت بردن از چیزهای ساده از دست می دهیم
  • آیا زندگی ای که در آن هیچ چیز ارزش مردن نداشته باشد،ارزش زیستن دارد؟
  • سنکا: انسان به همان اندازه که خود را بدبخت می داند،بدبخت است.
  • فلسفه های زندگی شامل دو مولفه هستند: اول. به ما می گویند چه چیزی ارزش پیگیری دارد. دوم .چگونه می توان به آن چیزهای ارزشمند دست یافت

 

 

۲ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۲
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۵۸ ق.ظ

چرا باید در مقابل پیشنهادات رایگان محتاط باشیم

پیش نوشت: قبلاً در مورد دن اریلی توضیحاتی داده بودم (اینجا). در این مطلب هر چه می گویم یا از اوست یا از او آموخته ام.

 

آخرین باری که یک چیز رایگان به شما پیشنهاد شد را به یاد دارید؟ یک شربت رایگان در خیابان. یک غذای رایگان در یکی از هیئت های کوچه پائینی خانه تان. یک بلیط رایگان سینما یا تئاتر. یک سفر رایگان تفریحی از طرف شرکت. حضور در یک سمینار رایگان موفقیت. استفاده رایگان از یک شبکه اجتماعی. یک اپلیکیشن رایگان برای نصب روی موبایتان. یک سفر درون شهری رایگان و الی آخر.

بیائید کمی در مورد آخرین تجربه مان در این زمینه فکر کنیم.

اگر این پیشنهاداتی که به رایگان به ما عرضه شدند، با قیمتی به مراتب ارزانتر از قیمت واقعی شان به ما عرضه می شدند، مثلاً برای یک پرس جوجه با مخلفاتش، هزار تومان از ما طلب می کردند یا برای سمینار موفقیت، ده هزار تومان یا برای شبکه اجتماعی ماهی یازده هزار تومان، آیا باز هم آن پیشنهاد را با همان سرعت و ولع قبول می کردیم؟

 

روانشناسان آزمایشی ترتیب دادند که در آن دو گزینه را در مقابل شرکت کنندگان قرار دادند:

1-یک دلار بدهید و در مقابل یک کارت هدیه ده دلاری هدیه بگیرید

2-هشت دلار بدهید و در مقابل یک کارت هدیه بیست دلاری هدیه بگیرید

شما کدام را انتخاب می کنید؟

 

بعد از آن گزینه ها را کمی تغییر دادند:

1-یک کارت هدیه ده دلاری رایگان 

2-هفت دلار بدهید و یک کارت هدیه بیست دلاری هدیه بگیرید

حالا کدام را بر می گزینید؟

 

اما نتیجه آزمایش: در حالت اول اکثریت افراد گزینه دو را انتخاب کردند و در حالت دوم اکثریت گزینه یک را برگزیدند!

خودتان کمی گزینه ها را با هم مقایسه کنید و منفعت های هر گزینه را با گزینه های دیگر ارزیابی کنید و ببینید چرا این نتایج کمی عجیب به نظر می رسند.

 

این آزمایش و آزمایش های متعدد دیگر ،نشان داده اند که پیشنهادات رایگان، بسیاری از معادلات را به هم می ریزند و اثر عجیبی بر مغز ما می گذارند.

به نظر می رسد،ما وقتی که با قیمت صفر (رایگان) مواجهه می شویم عقلمان را از دست می دهیم. دیگر معادله و ارزیابی و سنجش به کارمان نمی آید.

 

بگذارید سه جمله از دن اریلی را که  این وضعیت و وضعیت های مشابه را توصیف می کند با هم مرور کنیم:

- صفر یک قیمت نیست.صفر دگمه داغ عاطفی است! منبعی برای هیجان زندگی نابخردانه.

- چیز هایی که هرگز به فکر خریدشان نیستیم، به محض اینکه رایگان می شوند، به طرزی باور نکردنی خواستنی می شوند!

- عرضه با قیمت صفر دلار و عرضه با قیمت یک دلار، زمین و آسمان فرق می کند!

 

در کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر، مثال جالب دیگری هست که خواندنش خالی از لطف نیست:

سایت آمازون دات کام، طرح فروشی می گذارد که به ازای هر خرید بالای 30دلار، هزینه حمل رایگان است(در صورتی که اگر خرید زیر 30دلار می بود، 3.95 دلار هزینه حمل به آن تعلق می گرفت).

بعد از این طرح، فروش در همه جای دنیا افزایش چشمگیری پیدا می کند بجز فرانسه. این استثنا باعث تعجب مدیران آمازون می شود و شروع به بررسی موضوع می کنند و می بینند که واحد فروش فرانسوی آمازون، این طرح را مقداری تغییر داده است. آنها برای خرید های بالای 30دلار، به جای هزینه حمل رایگان، یک فرانک (عددی ناچیز در مقابل30دلار) از مشتری مطالبه می کردند!. بلافاصله طرح را اصلاح می کنند و هزینه حمل رایگان می شود. افزایش فروش در فرانسه هم استارت می خورد.

 

مثال در این زمینه فراوان است، به عنوان نمونه ما حتی یک نوشیدنی با کالری صفر را به یک نوشیدنی با کالری 3، که تقریباً هیچ تفاوتی با هم ندارند، ترجیح می دهیم و حس می کنیم که نوشیدنی سبکتری نوشیده ایم و سالم تر هستیم!

 

افراد زیادی بوده و هستند که چه در زمینه کسب و کار و چه در سایر زمینه های زندگی، از این دگمه عاطفی انسانها استفاده یا سوء استفاده کرده اند.حتی امروزه بر پایه همین دگمه عاطفی، یک مدل قدرتمند کسب و کار تعریف شده است (فریمیوم). که شرکتهایی مثل گوگل یا اسکایپ یا فیسبوک یا تلگرام و غیره از آن بهره می برند.

نتیجه اینکه، به نظر میرسد ما انسانها، به محض مواجهه شدن با عدد صفر (البته نه در کتاب ریاضی بلکه در زندگی واقعی) و گزینه های رایگان، عقلمان پاره سنگ بر می دارد. بنابراین اگر می خواهیم عقلمان تا حدی سر جایش بماند، از این به بعد که حضور عدد صفر را حس کردیم(یعنی پیشنهادات رایگانی به ما عرضه شد) بهتر است کمی مکث کنیم ،طمأنینه بیشتری به خرج دهیم و ارزیابی مختصری انجام دهیم تا گرفتار این دگمه داغ عاطفی نشویم.(ظاهراً پیشینیان ما هم طور دیگری به این مسئله نظر داشته اند که گفته اند: مفت باشه کوفت باشه!)

این صحبت ها و بحث ها به این معنی نیست که همه گزینه های رایگانی که به ما عرضه می شوند، بد یا بی ارزشند، اتفاقاً برخی از آنها بسیار با ارزش هم هستند. نکته مهم این است که از جو گیری مان نسبت به صفر آگاه باشیم. بدانیم که بسیاری از گزینه های رایگان، واقعاً رایگان نیستند و گاهی با خودمان حساب کنیم که در مقابل به دست آوردن این چیز رایگان، چه چیزی را هزینه می کنیم؟

 

جدای از این بحث، فکر می کنم در این عالم، هیچ چیز رایگان نیست. هر چیزی بهایی دارد حتی اگر ما متوجه آن هزینه کرد مان نشده باشیم.ممکن است برای بدست آوردن چیز رایگانی، نقداً چیزی پرداخت نکرده باشیم ولی ممکن است از وقت مان، از انرژی زندگی مان، از کیسه عزت نفس مان، یا از خیلی جاهای دیگر مان، هزینه ای به مراتب بیشتر پرداخته باشیم.

 

پی نوشت: ربط مستقیمی به مطلب بالا ندارد ولی بی ربط هم نیست.دلم می خواهد این بیت مولانا را هم کنار این مطلب بگذارم:

هر که او ارزان خرد ارزان دهد  //  گوهری،طفلی به قرصی نان دهد

 

۰ نظر ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۸
سامان عزیزی
شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ

دعایی پیشنهادی از دنیل کانمن برای فرزندانمان

اگر هنوز دنیل کانمن را نمی شناسید، می توانید به این مطلب و لینک هایش مراجعه کنید تا شناختی اولیه از او پیدا کنید.

زمانی که کتاب تفکر،سریع و کند کانمن را می خواندم، چند خط از یکی فصولش برایم جالب بود. جایی که پیشنهاد می کند که اگر می خواهید برای فرزندتان دعایی(آرزویی) بکنید، آرزو کنید که او فردی خوشبین باشد.

پیشنهاد می کنم این توصیه کانمن را خیلی جدی بگیرید. در شرح دلایلش می توانید کتاب "خوشبینی آموخته شده" مارتین سلیگمن را که به فارسی هم ترجمه شده مطالعه کنید که کتابی ساده و روان و دلنشین است. اما می خواهم بگویم اگر تنها دلیل موجود برای این آرزو، توصیه کانمن هم می بود، باید آنرا جدی می گرفتیم.فقط بخاطر اینکه او گفته است! (البته من کسی نیستم که فقط بخاطر اعتبار گوینده، بدون اعتبار سنجی گفته، گفته ای را تائید کنم.حداقل، تلاشم را کرده ام که اینگونه نباشم.ولی می توانم گاهی استثنا هم قائل شوم!. چنانکه مولانا گفته است: عقل چندان خوب است و مطلوب است که ترا بر در پادشاه آورد.چون بر در او رسیدی عقل را طلاق ده که این ساعت عقل زیان توست و راهزن است.همچنانکه بیمار، عقل او چندان نیک است که او را بر طبیب آرد. چون بر طبیبش آورد بعد از آن عقل او در کار نیست و خویشتن را به طبیب تسلیم کردن.)

 

دلم می خواهد عین جمله ی خودش را اینجا نقل کنم:

اگر اجازه داشته باشید، تنها یک آرزو برای فرزندتان بکنید، جداً آرزوی خوشبین بودن را در نظر بگیرید.

 

پی نوشت: و اگر می خواهید در کنار دعا کردن، کاری هم برای فرزندتان کرده باشید، می توانید آن کتاب مارتین سلیگمن را مطالعه کنید و وقتی فرزندتان بزرگتر شد، به او هم هدیه اش بدهید.

پی نوشت بعدی: عذر میخواهم که در پی نوشت قبلی، شبیه واعظان و نصیحت کنندگان با شما حرف زدم.قصد بدی نداشتم.

 

۰ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۳
سامان عزیزی
جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۴۳ ب.ظ

یک کتاب،برای یک سال

وقتی که سالها پیش، برای اولین بار به صورت نظام مند تر با خطاهای بصری(همان خطای دید) آشنا شدم به خودم گفتم "هیچ وقت به سادگی به چیزی که می بینی اعتماد نکن" ولی فکرش را هم نمی کردم  روزی برسد که همین حرف را چندین بار شدید تر و عمیق تر، در مورد "فکرم" (آنچه در ذهن می گذرد) به خودم بگویم. 

وقتی شروع به مطالعه در حوزه روانشناسی شناختی کردم و کمی با نحوه فکر کردنم و تصمیمات و انتخاب هایم آشنا شدم، متوجه شدم آنقدر شناختم از فرآیندهای ذهنم کم بوده است که می توانستم همان مقدار شناخت از ذهنم را هم نادیده بگیرم و بگویم در حد هیچ بوده است!

کسی که این بلا را به سرم آورد یک روانشناس برجسته به نام "دنیل کانمن" بود. برخی از تحقیقات و مطالعاتش را در کتاب های مختلفی خوانده بودم ولی تا قبل از آشنایی با متمم ،به صورت جدی و متمرکز نوشته هایش را نخوانده بودم.

کتابی که قصد دارم معرفی کنم، کتاب "تفکر، سریع و کند" اوست.

 

کانمن متولد 1934 است و چند دهه از عمرش را صرف تحقیق و پژوهش در حوزه روانشناسی شناختی کرده است. او در سال 2002 برنده جایزه نوبل اقتصاد شد .نوبل اقتصاد برای کسی که اقتصاد دان نیست، ولی تحقیقاتش آنقدر بر نظریه های اقتصادی تاثیر گذاشته که رشته جدیدی به نام "اقتصاد رفتاری" را پایه گذاری کرده اند.

این کتاب برنده جایزه بهترین کتاب آکادمی ملی علوم و جایزه کتاب لس آنجلس تایمز و برگزیده منتقدان کتاب نیویورک تایمز به عنوان یکی از ده کتاب سال 2011 شده است.

راستش را بخواهید کتابهای دیگری هم خوانده ام که فهرست جوایزشان بسیار بیشتر از این کتاب بوده است و برخی از آنها را اگر نمی خواندم هم، تغییر خاصی در زندگی و نگرشم ایجاد نمی شد.می خواهم بگویم این فهرست جوایز را صرفاً برای جو گیر کردن خواننده نوشتم.

با اطمینان بالایی می گویم که نگاه شما به خودتان،زندگی تان، زندگی دیگران و آنچه بر شما می گذرد، قبل و بعد از خواندن این کتاب، بسیار متفاوت خواهد بود. البته به شرطها و شروطها.

اگر فکر می کنید این کتاب 681 صفحه ای از آن کتابهایی است که دستتان می گیرید و شروع به خواندن می کنید و در مدت کوتاهی تا آخرش را می روید جلو، باید بگویم که چیز زیادی دستگیرتان نخواهد شد و آنچه را هم که آموخته اید و با خودتان گفته اید "چه جالب"!، بعد از مدت کوتاهی ،بدون اثر خاصی در زندگی تان، به دست فراموشی خواهید سپرد. احتمالاً تنها کابردش هم بشود پُز دادن در جمع کتاب خوانان و غیر کتاب خوانان و به رخ کشیدن چند اصطلاح و واژه و اسم چند خطای شناختی.

فکر میکنم این کتاب از آن کتاب هایی است که حداقل باید یک سال روی میزتان باشد. کمی بخوانید.فکر کنید.فکر کنید.فکر کنید.مصداق پیدا کنید.مصداق پیدا کنید.مصداق پیدا کنید. همه مصداق ها هم از زندگی ذهنی و شخصی خودتان و در مرحله بعد دیگران. باز هم کمی دیگر بخوانید و دوباره همان پروسه.

 

حیف است این کتاب را سریع بخوانید.فست فودی نمی شود از کانمن آموخت. باید آنقدر روی اجاق تان بگذاریدش که حسابی جا بیفتد. باید کند با کانمن جلو رفت. 

 

چند جمله ای هم در مورد محتوای کتاب:

این کتاب در پنج بخش تدوین شده است.37 فصل که به تشریح و توضیح این پنج سر فصل می پردازد.

کانمن برای توضیح فرایند های ذهن ما، در ابتدا آنها را در قالب دو سیستم(سامانه) فرضی خوشه بندی می کند و نحوه کار هر سیستم را به تفصیل بیان می کند.

مزایا و محدودیت های هر سیستم را بیان می کند.آنقدر جنبه های مختلف این دو سیستم فرضی را برایمان نمایان می کند که وجودشان را کاملاً لمس کنیم.طوری که خروجی های این فرایند ها را بتوانیم به خوبی تشخیص دهیم.

بعد از آن تعدادی از خطاهای اساسی ذهن را تشریح می کند. خطاهایی که از شناختنشان کاملاً متعجب خواهیم شد.از حضور همیشگی شان در تمام تصمیم گیری ها و انتخاب هایمان، جا خواهیم خورد. از بدیهی بودن بعضی از آنها و همزمان نادیده گرفتنشان از جانب خودمان شوکه خواهیم شد.

از دور زدن های مغزمان خواهد  گفت. از ناگزیر بودن مغز در دور زدن ها.از کمک هایی که این دور زدن ها در حفظ بقای انسان ها داشته اند.همچنین از بلاهایی که همین دور زدن ها به سرمان آورده و می آورد.

با نحوه تصمیم گیری و کاربردهای آن با هر دو سیستم آشنا خواهیم شد.تحقیقات مختلف این حوزه را مرور خواهیم کرد. راهکارهایی که تا حدی به کمکمان می آیند تا از خطاها کم کنیم،معرفی می شوند.

از اعتماد به نفس بیش از اندازه مغز همه ما سخن خواهد گفت و پیامد های مثبت و منفی  این اعتماد بیش از اندازه را برایمان نمایان خواهد کرد.

از نگاه جالب و متفاوتش به شادی و زندگی شاد چیزهایی خواهیم آموخت که همیشه به کارمان می آید.

و مطالب و موضوعات دیگری که هر کدامشان می تواند فکر ما را ماه ها به خودش مشغول کند و هر کدامشان می تواند دیدگاه و نگرش ما را به بسیاری از موضوعات دگرگون کند.

کانمن این کتاب را بعد از چند دهه تحقیق و بررسی نوشته است.یعنی عصاره نابی است از چندین و چند سال تحقیق و پژوهش و تجربه او و بسیاری از همکارانش. همکاران و شاگردانی که هر کدامشان به تنهایی هم حرف های بسیاری برای گفتن دارند.

 

اگر کتابخوان هستید، پیشنهاد میکنم حتماً این کتاب را بخوانید ولی لطفاً مثل خیلی از کتابهای دیگری که خوانده اید نخوانیدش. اگر هم کتابخوان نیستید باز هم بخوانیدش تا درک بهتری از تجربه هایی که داشته اید و خواهید داشت پیدا کنید.

 

از آنجا که من کمی آدم خودخواه و کم شعوری هستم،انسان های زنده ی معدودی هستند که وقتی دعا می کنم، از خدا بخواهم از عمر من کم کند و به عمر پر برکت آنها بیفزاید، ولی در همین لیست محدودم،کانمن قطعاً یکی از آنهاست.

 

برای شروع می توانید اسمش را در سایت TED بزنید و سخنرانی هایش را گوش کنید و لذت ببرید.

همچنین می توانید با متمم و درس هایش در مورد آموزه های کانمن شروع کنید.که به نظر من بهترین گزینه است.

 
۰ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۳
سامان عزیزی
شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

خلاصه کتاب هنر شفاف اندیشیدن(فایل pdf)

 

مطالبی که در این فایل خواهید دید خلاصه ای است از کتاب "هنر شفاف اندیشیدن" رولف دوبلی که توسط عادل فردوسی پور،بهزاد توکلی و علی شهروز به فارسی ترجمه شده است.

ذکر چند نکته در مورد این خلاصه ضروری به نظر می رسد:

  • فکر میکنم کتاب رولف دوبلی، خودش یک خلاصه است!. در واقع او سعی کرده است که تعداد زیادی از خطاهای شناختی انسان ها را لیست کند و توضیحات مختصری در مورد هرکدامشان بدهد.
  • نقد های زیادی به این کتاب وارد شده است ولی من فکر میکنم این کتاب با وجود همه نقد ها و نواقصش، ارزش خواندن دارد.
  • به نظر میرسد که خواندن این کتاب و به طریق اولی خواندن خلاصه ای از این خلاصه در این مطلب، برای کسانی مفیدتر خواهد بود که حداقل مطالعاتی در حوزه روانشناسی شناختی داشته اند و با مباحث این حوزه آشنایی حداقلی دارند.
  • دسته بندی ای که برای خلاصه کردن این خطاها انجام داده ام(خطاهای مرتبط با دنیای درون-خطاهای مرتبط با دنیای بیرون-خطاهای مرتبط با دنیای بین فردی و ارتباطات) هیچ مبنای علمی ای ندارد و شما صرفاً به عنوان راه حلی برای دسته بندی و جدول بندی آنها در سه ستون روی آن حساب باز کنید!
  • این خلاصه را برای خودم برداشته بودم و ممکن است برای شخص دیگری کاربرد نداشته باشد(در واقع یک خلاصه برداری شخصی است و با نیت انتشار برای دیگران تدوین نشده است) ولی فکر کردم ممکن است برای کسانی که این کتاب را خوانده اند و به حوزه روانشناسی شناختی علاقه مند هستند جهت مرور و یادآوری خطاها  کمی مفید باشد
  • پیشنهاد میکنم قبل از خواندن کتاب هنر شفاف اندیشیدن، کتاب های "تفکر،کند و سریع" اثر دنیل کانمن، "قوی سیاه" اثر نسیم طالب، "نابخردی های پیش بینی پذیر" اثر دن اریلی و "53 اصل تصمیم گیری" اثر روبرت گانتر را مطالعه کنید. در واقع اگر میخواهید لیستی که رولف دوبلی در کتابش معرفی می کند، برایتان معنی داشته باشد و کمک کند که خطاها، تا حدی در خودآگاه تان نفوذ کنند و در خاطرتان بمانند، شاید باید به عنوان پنجمین کتاب سراغ آن بروید!

 

برای دانلود فایل خلاصه کتاب روی این لینک کلیلک کنید: دریافت خلاصه کتاب هنر شفاف اندیشیدن (حجم: 141 کیلوبایت)
 

پیشنهاد مطالعه مطالب مرتبط:

 

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۳
سامان عزیزی

 

ما معمولاً فکر می کنیم اگر دانش مان را افزایش دهیم و مرتب مطالعه کنیم،این دانش و مطالعه در عمل مان هم تجلی خواهد یافت. حتی گاهی افراط می کنیم و چنین می پنداریم که اگر در حوزه ای، دانش و مطالعه ما بیشتر از متوسط رفت، هر صاحب عملی باید از سنگ محک و ارزیابی ما بگذرد تا نمره قبولی بگیرد! 

اما همانطور که قبلاً در مطلب دیگری(نا یادگیری در عمل) نتایج برخی تحقیقات را در این زمینه خدمتتان گزارش کردم، اینطور نیست.

امروز یاد حکایتی افتادم که قبلاً در "فیه ما فیه" مولانا خوانده بودم. احساس کردم این حکایت ،تا حدی نزدیکی مفهومی  با آن بحث دارد و ممکن است در بخاطر سپردن این مفهوم به ما کمک کند.بنابراین حیفم آمد آنرا اینجا نقل نکنم.

تیتری هم برای حکایت در نظر گرفتم(البته امیدوارم جناب مولانا هم راضی باشند) : غربیل شناس

 

می گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم؟

گفت: آنچه داری گِرد است و زرد است و مجوّف است.

گفت: چون نشان های راست دادی، پس حکم کن که آن چه چیز باشد؟

گفت: می باید که غربیل باشد.

گفت آخر این چندین نشان های دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی از قوت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟.


غربیل:  همان "غربال" به معنای "الک" و "خاکبیز" است.(غربیل کردن همان الک کردن است).

شبیه این:

بلادت: کند هوشی-کند ذهنی-کودنی

مجوّف: میان تهی

 

۱ نظر ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۷
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۲ ق.ظ

ما و فیل های درمانده

می گویند تعلیم دهندگان فیل ها ، فیل به آن بزرگی را با طناب کوچکی می بندند و با همین طناب کوچک ،آن فیل از جایش تکان نمی خورد! .همان فیلی که با کمی تلاش می تواند یک درخت را از جا برکند در مقابل طناب تعلیم دهنده اش، تسلیم و مطیع است.

می گویند که دلیلش این است که فیل را از دورانی که خیلی کوچکتر است با طناب می بندند و او هم که جوان است و جویای نام! تلاش زیادی برای رهایی می کند ولی از آنجا که هنوز بزرگ و قوی نشده، تلاشش ناکام می ماند و بعد از مدتی تسلیم می شود و دیگر تلاشی نمی کند.بچه فیل ما این ذهنیت را با خودش تا دوران بلوغ و بزرگسالی می برد و اینطور می شود که ما از دیدن فیلی به آن عظمت که با طنابی کوچک بسته شده است آنقدر تعجب می کنیم.

بگذریم.احتمالاً این داستان را بارها شنیده باشید و من فقط برایتان مرورش کردم.

از این داستان در حوزه های مختلفی استفاده شده است:

مثبت اندیشان بازاری با کمی پیاز داغ بیشتر در همایش هایشان تعریفش می کنند و بعد بر سر ما فریاد می زنند که "ذهنیتت را تغییر بده تا آزادی را تجربه کنی" (البته دیگر از این جلوتر نمی روند،چون بجز برانگیختن هیجانات ما،چیز بیشتری برای گفتن ندارند)

متخصصان حوزه پرورش عادت ها هم(به درستی) به عنوان داستانی از شکل گیری عادت از آن بهره می برند.(بند عادتها)

و الی آخر.

داشتم فکر میکردم که این داستان چقدر برای فهم مفهوم "درماندگی آموخته شده" که روانشناس برجسته آمریکایی -مارتین سلیگمن-مطرح کرد، مناسب و گویاست.

قبلاً به بهانه داستان زندگی ویکتور فرانکل و بحثِ داشتن احساس کنترل ،کمی درباره سلیگمن توضیح دادم و اینجا تکرارش نمی کنم. 

نکته قابل تامل برای من در این داستان این است که همه ما از شنیدن داستان فیل (درمانده شده) تعجب می کنیم ولی فراموش می کنیم که خودمان در زندگی مان چند تا از این طناب های فیل بند! داریم.تحت تاثیر محیط و جامعه و تربیتمان، و مهمتر از آنها تحت تاثیر تجربیات و افکار آگاهانه و ناآگاهانه خودمان.

به هر حال اگر من هم نخواهم مثل مثبت اندیشان بازاری این داستان را تمام کنم، فکر می کنم مناسب باشد اگر پیشنهاد کنم که کتاب معتبر و معروف "خوشبینی آموخته شده" را مطالعه کنید.بعید می دانم هیچ وقت از خواندنش پشیمان شوید.

این کتاب توسط فروزنده داورپناه و میترا محمدی به فارسی ترجمه شده و انتشارات رشد آنرا به چاپ رسانده است.

 

۰ نظر ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۲
سامان عزیزی
شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۵ ب.ظ

آیا شما هم با موبایلتان رابطه عاطفی دارید؟

صبح که بیدار می شوید، اولین کاری که می کنید چیست؟ احتمالاً ساعت را نگاه می کنید، از روی صفحه موبایلتان.

اگر فشار دستگاه گوارش،شما را وادار به بلند شدن نکند احتمالاً ایمیلتان،تلگرامتان،اینستایتان،فیسبوکتان و یا هر کانال ارتباطی دیگرتان را چک می کنید تا ببینید کسی برایتان پیغامی نگذاشته ،و این کار را کجا انجام می دهید، از روی صفحه موبایلتان.

وقتی می خواهید جایی بروید،اولین چیزی که بر میدارید،احتمالاً موبایلتان است،فقط به خاطر گُل روی صفحه موبایلتان.

وقتی سر سفره غذا می نشینید، اول از همه غذا را از کجا نگاه می کنید؟ احتمالاً از روی صفحه موبایلتان.

اول صبح و بعد از شروع روزتان، بخاطر اینکه ببینید وقتی شما خواب بودید ولی دنیا خواب نبود! چه اتفاقاتی افتاده،از کجا شروع می کنید؟احتمالاً از روی صفحه موبایلتان.

وقتی بیکار نشسته اید، بیشتر از هر چیز کجا را نگاه می کنید؟ احتمالاً روی صفحه موبایلتان.

اگر تعداد دفعات نگاه کردن به یک شخص یا چیز را در طول زمان بیداریتان حساب کنید،چه چیزی رکورد دار خواهد بود؟ احتمالاً روی صفحه موبایلتان.

بیزحمت خودتان فهرست را ادامه دهید، من روی صفحه موبایلم چشمک می زند!

 

خوب عزیز من، من اگر این همه به روی زشت ترین موجود دنیا هم خیره می شدم، تا الان عاشقش شده بودم! و دوری اش برایم مشکل می شد!. حالا خوبرویی این چنین،که آنچه همه خوبان دارند او یکجا دارد، که دیگر جای خود دارد.

 

روانشناسان به این مشکل شدنِ دوری از موبایل می گویند "نوموفوبیا" یا همون "No Mobile Phobia"

 

آمار و ارقام در این زمینه فراوان است.انگار ما به طور متوسط نزدیک به صد بار در روز(خواسته و ناخواسته) روی ماه موبایلمان را چک می کنیم(برخی منابع برای سنین هجده تا بیست و چهار سال رقم پانصد تا نه صد بار را ذکر کرده اند)، یا می گویند اگر موبایلمان در فاصله ای بیش از 1.5 متری ما قرار داشته باشد دچار نگرانی و اضطراب می شویم.  و آمارهای مختلف دیگر،که با یک سرچ ساده می توانید به همه آنها دسترسی پیدا کنید.

می فرمائید "خوب که چی؟"

عرض میکنم: هیچی.فقط خواستم بدانید.همین.

نه قصد نصیحت دارم(که دیگ به دیگ نمیگه روت سیاه) و نه قصد لیست کردن n تکنیک کم کردن وابستگی به موبایل.

می دانید "توجه" و "تمرکز" این روزها گوهر کمیابی شده است و من هم اسمی برای این خوبرو انتخاب کرده ام که گفتم اینجا هم بنویسمش:

قاتل التوجه فی کل امور.

 

خارج از این بحث ها شاید بد نباشد اگر چند روزی (در خانه و محل و کار و مترو و اتوبوس و تاکسی و مهمانی و ...) آمار تعداد و نوع استفاده و مدت زمان استفاده دیگران را (و نه خودتان را) از موبایلشان بگیرید(آخر شاعر میفرماید: خوشتر آن باشد که سرّ دلبران، گفته آید در حدیث دیگران) شاید کمی در مورد رابطه تان با خوبروی خودتان هم به فکر فرو رفتید.(شاید هم نرفتید و بعد از آن بخاطر دو به هم زنی من در رابطه شما و خوبرویتان فحشی چند نثارم کردید)

 

۰ نظر ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۵
سامان عزیزی

پیش نوشت: منظور از کلید در عنوان این پست، کلید روشن و خاموش کردن است نه کلید باز و بسته کردن در!

ویکتور فرانکل، روانشناسی یهودی بود که در خلال جنگ  جهانی دوم به اسارت نازی ها در آمد و راهی اردوگاه های کار اجباری شد. طی سه سالی که زندانی بود بدترین و فجیع ترین شکنجه ها را تحمل کرد، دوستان و نزدیکانش جلو چشمش عذاب می کشیدند، یا از فرط درد و شکنجه می مردند یا از فرط رنج های غیر قابل تحمل، خودکشی می کردند و جان می دادند. اما او زنده ماند و پس از آزادی، حاصل تجربیاتش در اردوگاه را در قالب یک کتاب که پایه ای برای نظریه تجربه شده اش بود منتشر کرد. کتاب انسان در جستجوی معنا.

او که پایه گذار مکتب لوگوتراپی در روانشناسی است، معتقد بود که معنا بخشیدن به زندگی اش، راه نجاتش را فراهم کرده بود.

اما به نظر میرسد چیزی که بیشتر از همه چیز در قدرت بخشیدن به اراده او نقش داشته است، احساس کنترل بر افکارش بوده است. چنانچه خودش در کتاب انسان در جستجوی معنا هم اشاره می کند :

همه چیز را می توان از انسان گرفت مگر یک چیز را. آخرین آزادی بشر را در گزینش رفتار خود در هر شرایطی و گزینش راه خود.

 

سالها پیش محققان آزمایشی را ترتیب دادند که هدف آن سنجش ارتباط حساسیت شنوایی با درد بود. در مرحله ای از آزمایش ،آنها برخی افراد را در اتاقک های صوتی قرار می دادند و صدا را تا جایی زیاد می کردند که افراد علامت بدهند تا کار بلند تر کردن صدا متوقف شود.

آزمایشگران دو اتاق کاملاً مشابه داشتند که تنها در یک مورد تفاوتی بین شان بود. یکی از اتاق ها یک دکمه ی قرمز اضطراری روی دیوارش نصب شده بود تا شرکت کننده گان در صورت تمایل بتوانند خودشان صدا را قطع کنند (در اصل آن دکمه جنبه نمایشی داشت ولی شرکت کننده گان از نمایشی بودن آن آگاهی نداشتند).

نتایج بسیار هیجان انگیز بود. افرادی که در اتاق دکمه دار قرار می گرفتند به خاطر احساس کنترل ناشی از وجود دکمه قرمز، صداهای بسیار بیشتری را تحمل می کردند.

آزمایش های مشابهی توسط مارتین سلیگمن نیز انجام شده است . او با الهام از آزمایش های ریچارد سولومون از دانشگاه پنسیلوانیا روی سگ ها، و تکمیل و توسعه این سلسله آزمایشات، موفق به مطرح کردن مفهوم" درماندگی آموخته شده" شد که بر پایه احساس عدم کنترل بر خود و شرایط  شکل می گیرد.

 

از همه اینها می خواهم نتیجه بگیرم که، امید، بدون داشتن احساس کنترل ،شکل نخواهد گرفت. اگر شکل هم بگیرد سمت و سوی آن به طرف تقدیر و نیروهای ماورایی و برخی خرافه ها و توهمات خواهد رفت.

با وجود اینکه روانشناسان شناختی، داشتن احساس کنترل بیش از اندازه را جزء خطاهای شناختی ما انسانها طبقه بندی می کنند، ولی همزمان باید بدانیم که انگیزاننده بسیاری از رشد و پیشرفت های انسان، بر پایه همین خطا بنا شده است!

از طرفی، و بنابر گفته برخی روانشناسان دیگر، بخشی از احساس کنترل ما(نسبت به زندگی و محیط مان) در سال های کودکی مان شکل می گیرد، بنابراین نیاز است که والدین با نحوه رفتار و گفتارشان بتوانند در شکل دهی منطقی به این احساس نقش ایفا کنند. چنانکه همین احساس در بزرگسالی این کودکان، می تواند زمینه ساز باور آنها به "اختیار حداقلی" باشد که به نظر میرسد این باور می تواند دنیای متفاوتی را برای آنها رقم بزند. 

پی نوشت: مطالب مرتبط پیشنهادی

1-مطلب محمد رضا شعبانلی(معلم من) در مورد اختیار حداقلی

2-داستانی از اختیار حداقلی

 

۰ نظر ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۸
سامان عزیزی