زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۲۰۵ مطلب با موضوع «نگرش» ثبت شده است

يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۷ ق.ظ

مدل ذهنی لعنتی!

گفت: می خوام ماشینم رو بفروشم

گفتم: چرا؟

گفت: از همون اول که خریدمش،گفتم تا گارانتیش تموم شد می فروشمش.الان تموم شده

گفتم: مشکل پیدا کرده و میخوای مشکل رو بندازی روی دوش نفر بعدی؟

- نه مشکل خاصی نداره. ولی بالاخره که دچار مشکل میشه در آینده.پس الان بفروشمش بهتره.نمیدونم شایدم نفروختمش.

- باشه.

سه ماه بعد:

گفت: میخوام یه ماشین مدل بالا بخرم.

گفتم: چرا؟

- تا n تومن.(الان این جوابِ چرا بود!)

- خوبه.چی میخوای بخری؟

- چندتا گزینه خوب دارم. ولی اگه 4n تومن داشته باشی بهم قرض بدی ماشین دلخواهمو میخرم.

- فکر نمیکنی برای اشل من و تو کمی لقمه بزرگیه. لقمه بزرگ هم میدونی چکار میکنه!

- تا باهاش نرونی نمیدونی چی میگم. وقتی روندیش خودت هم بعید نیست بری سراغش.

- اگه انقدر احمقی که داری جدی میگی و میخوای 4n تومن قرض کنی برای خریدش، باشه 

- تا روزی بتونم و از عهده اش بربیام سوارش میشم.روزیم که نتونم برام مهم نیست چی سوار شم.

- باشه.

- چی باشه؟

- هیچی داشتم با خودم فکر میکردم (در واقع داشتم فکر میکردم، من اگه الان 4n  میلیون داشتم که همینجوری عاطل و باطل افتاده بود، ترجیح میدادم بدمش به یک اکیپ جراح مغز که مغزت رو بشکافن و ببینن توش چیه و عکسشو برام بفرستن تا اون لعنتی رو ببینم)

- به چی فکر میکردی؟

- هیچی.ولش کن. حالا بگو با این ماشین چه چیزی به زندگیت اضافه میشه؟

- ... (ببخشید دیگه حوصله ندارم چرندیاتشو براتون بگم!)

گفت: بالاخره چکار میکنی؟

گفتم: تو برو بخرش. اگه تا سه ماه بخاطر پس دادن بدهیت برای خریدش، ماشین رو نفروخته بودی بیا پیش من،هر جور شده برات جورش میکنم.

-راست میگی؟

-آره.

 

پی نوشت: حد اعتبار هر آدمی برای من، مغزشه (بخوانید: نگرش یا مدل ذهنی یا هرچی دلتون میخواد) نه میزان n ی که داره.

توضیح: منظور از "مدل ذهنی لعنتی" در تیتر این مطلب این نیست که مدل ذهنی یکی از طرفین این مکالمه، شایسته ی صفت "لعنتی" است، بلکه منظور این است که :لعنتی! این مدل ذهنی چقدر مهمه که در آجر آجر زندگی ما خودشو نشون میده.

 

۰ نظر ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۷
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۴ ق.ظ

دوباره اول و آخر انسان!

پیش نوشت: میدونم. اخیراً بند کردم به اول و آخرِ انسان!.اول و آخری که آنقدر مهم نیست، و آنچه مهم تر است وسط اوست! یعنی بین اول و آخرش.

 

معمولاً اولِ به دنیا اومدنمون ما گریه می کنیم(احتمالاً از غم به دنیا اومدنمون. یا شاید فقط می خوایم گلومون رو صاف کنیم!نمیدونم.) و دیگران خنده می کنند(احتمالاً از خوشحالی دیدن محصول بقا) اما آخرِ از دنیا رفتنمون میتونه خیلی متفاوت باشه  با دلایل متفاوت:

ممکنه ما خنده کنیم و دیگران گریه

که شاید بهترین حالت باشه.

 

ممکنه ما خنده کنیم و دیگران هم خنده

ممکنه ما گریه کنیم و دیگران هم گریه

 

ولی احتمالاً بدترین حالت اینه که

ما گریه کنیم و دیگران خنده.

 

۰ نظر ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۲ ق.ظ

درباره سیاست خارجی-از دکتر محمود سریع القلم

برای آنکه یک کشور روابط خارجی داشته باشد، ابتدا باید استراتژی سیاست خارجی طراحی کند. روابط خارجی ما نیز مانند اقتصاد، در حالت رکود است زیراکه سیاست خارجی فعلی با فرمول‌های ۲۵ سال پیش عمل می کند. ابتدا باید به روز شد تا بتوان روابط خارجی داشت. روابط ما با اروپا و ژاپن در وضعیت Standby است. به جز شامات و عمان، تقریباً روابط ما با کل جهان عرب، قطع است. آسیای مرکزی و قفقاز باب احتیاط را با ما پیش گرفته اند. پاکستان خیلی با ما کاری ندارد. معلوم نیست با ترکیه در سیاست‌ گذاری بتوان به ثبات رسید. آسیایی ها هم در این شرایط اضطراری، در پی روابط پایاپای اقتصادی و افزایش کارمزد هستند.

پر واضح است ما دارای استراتژی امنیت ملی هستیم. در عمارت حکمرانی، امنیت ملی حکم فونداسیون را دارد ولی آیا نباید به فکر ساخت چند طبقه در این عمارت برای سکونت، آرامش و رشد باشیم؟ اینجاست که به استراتژی توأمان سیاست خارجی و توسعه اقتصادی نیاز داریم. در شرایط فعلی، سیاست خارجی ما همان امنیت ملی ما شده است. آخرین باری که یک گزارش یا سخنرانی که یکجا کلیّت روابط خارجی ما در منطقه و جهان را توضیح دهد چه موقع بود؟

 

سیاست خارجی فعلی ما در دو موضوع خلاصه می شود:

 

۱-تکذیب روزانه آنچه دیگران ما را بدان محکوم می‌کنند؛

 

۲-اتخاذ یک حالت تدافعی نسبت به نیات و اهداف کشور.

 

این راهبرد ما را به تعامل سازنده و سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی هدایت نمی‌کند. نظام بین‌الملل فعلی اولاً ماهیت تجاری، اقتصادی و تولیدی دارد و ثانیاً پر از فرصت است. دولت‌ها و بنگاه‌ها برای سرمایه‌گذاری در کشورهایی که ثبات در سیاست خارجی، سیاست‌ گذاری‌ها و نظام اداری نداشته باشند، ریسک نمی‌کنند. در سال گذشته میلادی، ۱٫۶۲۵ تریلیون دلار درجهان سرمایه گذاری شده است که ۷۳ درصد آن در کشورهای G20 بود. نکته حائز اهمیت اینست که تنها ۴ درصد از این سرمایه‌گذاری در سطح جهان در صنایع استخراجی مانند نفت، گاز و فلزات بوده است. عمدۀ سرمایه گذاری در IT، ارتباطات، خدمات و ساختار عمرانی بوده است. کشوری مانند سنگاپور که از شهر تهران کوچک تر است به تنهایی ۶۵ میلیارد دلار، سرمایه خارجی جذب کرده است. ظاهراً آمار دقیقی از میزان سرمایه‌گذاری خارجی در ایران در سال ۲۰۱۶ موجود نیست اما آمار ۲۰۱۵ عددی در حدود ۸۷۴ میلیون دلار را نشان می دهد.

با توجه به حساسیت‌های تاریخی و سیاسی، بهترین شرکای تجاری، اقتصادی و سرمایه‌ای برای ما، کشورهای غرب اروپا و ژاپن هستند زیرا که توان سیاسی و نظامی آن‌ها بسیار محدود است. اما برای اینکه این امر تحقق پیدا کند، بنظر می‌رسد کشور نیاز به فاصله گرفتن از کانون مدارهای حساسیت‌ آمریکا را دارد. در داخل کانون مدارهای حساسیت آمریکا بودن، کشور را در سطح حفظ امنیت ملی نگه می‌دارد؛ وضعیتی که بسیاری از کشورهای منطقه را خوشحال می‌کند زیرا فرصت پرداختن به اقتصاد ملی، تعامل سازنده و افزایش ثروت ملی را از ما می‌گیرد. بدون سرمایه و امکانات، فرهنگ و تمدن نیز رو به افول می روند. آحاد جامعه هم مجبور می‌شوند در حد بقا زندگی کنند.

یکی از نارسایی‌های جدی در راهرو‌های قدرت، کم بودن فوق العادۀ "متخصصین اقتصاد بین‌الملل" است؛ کسانی که پیچیدگی‌های مالی، تولیدی، بانکی، سرمایه‌گذاری و حتی تا اندازه‌ای سیاسی و حقوقی مسائل اقتصاد بین‌المللی را دقیق بدانند. فقدان این‌گونه افراد در سیاست گذاری باعث می‌شود دیالوگ‌ها در حد سیاست و امنیت متوقف شود و ما نتوانیم امنیت، اقتصاد و سیاست را همزمان و به صورت یک مجموعه حکمرانی (Synoptic) ببینیم.

آنقدر این نظام بین‌الملل متنوع و متکثر شده است که نیازی نداریم خود را به لحاظ سیاسی و امنیتی به قدرتهای بزرگ قفل کنیم. اتفاقاً با توجه به حساسیت‌ها، نظام بین‌الملل فعلی بهترین ساختار را برای رشد و توسعه اقتصادی کشور عرضه می‌کند. چهارپنجم دستگاه دیپلماسی کشور را باید متخصصین مالی، بانکی، سرمایه‌گذاری و اقتصادِ بین‌الملل دربر گیرد. سیاست خارجی مانند غلطک آسفالت کاری است تا بعد از اینکه سطح زمین هموار شد، آسفالت (اقتصاد) ریخته شود. سیاست خارجی مبتنی بر لحن تدافعی و گفتار درمانی ره به جایی نمی‌برد.

 

عمارت حکمرانی

 

طبقه دوم: اقتصاد بین‌الملل

طبقه اول: اقتصاد ملی (و سیاست خارجی که صرفا تسهیل می‌کند)

فونداسیون: امنیت ملی

 

حکمرانی نوین مقرر می‌کند که رشد اقتصادی یک کشور به اقتصاد بین‌الملل که در آن صدها کشور و هزاران شرکت حضور دارند قفل شود تا منافع دیگران به سرمایه گذاری گره بخورد. این قفل شدن باعث می‌شود تا دولت‌ها در نوع تعامل سیاسی و امنیتی با یکدیگر، ملاحظات چشم گیری داشته باشند. سیاسیونِ جامعه ما، اقتصاد بین‌الملل را در قالب کشورها می‌بینند در حالی که یک بنگاه آلمانی مستقر در هامبورگ ممکن است از ۵۰ کشور و ملیت صاحب سهام داشته باشد. نگاه ما به پیچیدگی‌های جهانی بسیار قدیمی است. جایی باید بزرگ بنویسیم: مهم‌ترین هدف مخالفین ایران، نگه داشتن کشور در فقر و انزواست. روش این کار نیز جلوگیری از فعالیت‌های اقتصادی و سرمایه‌گذاری است. در جایی دیگر نیز بزرگ بنویسیم: حکمرانی باید امنیت و اقتصاد را با هم ببیند و نه در دو ریل مستقل از هم. برای اینکه این راهبرد تحقق پیدا کند باید ذهن‌های خود را Format کنیم.

 

پی نوشت: این مطلب را از وبسایت دکتر محمود سریع القلم برداشته ام و حیفم آمد آنرا اینجا هم بازنشر نکنم.

 

۰ نظر ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۲
سامان عزیزی
دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۲۹ ب.ظ

موتور محرک هر یک از ما

بچه که بودم خیلی به گله گوسفند ها علاقه داشتم! دوران جنگ بود و ما در یک روستا در غرب کشور زندگی می کردیم. تابستان ها برخی از اهالی روستا که گوسفند و بز داشتن، دامهاشون رو به یک چوپان معتمد می سپردند و حدود سه یا چهار ماه، دامها در کوهستان های اطراف زندگی می کردن.

هر روز نزدیک غروب، چوپان روستا ،گلّه رو می آورد روی تپه ای نزدیک رودخانه روستا و صاحبان دامها(اکثراً خانمها) به سمت آن تپه می رفتند تا هم دیداری با دامهایشان تازه کنند و هم شیرشان را بدوشند و اگر رسیدگی ای لازم بود انجام بدهند.

سن و سال کمی داشتم ولی هنوز تصویر آن تپه و گلّه را با وضوح بالایی در خاطر دارم. تقریباً هر روز از پشت بام خانه این منظره فوق العاده رو به تماشا می نشستم. بارها از مادرم خواستم اجازه بدهد نزدیک غروب به آن تپه بروم اما اجازه نداد تا اینکه یکی از دوستان مادرم که چند گوسفند و دو سه تا بزغاله داشت را راضی کردم که اجازه ام را از مادرم بگیرد و من را همراه خودش ببرد.

آن شب از شوق دیدار گوسفندان و بزغاله ها تا نزدیک صبح بیدار بودم و از صبح که بیدار شدم شال و کلاه کرده منتظر رسیدن زمان حرکت!

اولین چیزی که شگفت زده ام کرد این بود که بعضی بزها و گوسفند ها با چه شوقی از میان انبوه گلّه، راهشان را باز میکردند تا به دیدار صاحبانشان برسند و صاحبانشان که از این شوق به وجد آمده بودند چنان آنها را بغل می کردند که انگار فرزنداشان را دیده اند.

بگذریم.هدفم از تعریف این داستان چیز دیگری بود.

یکی از گوسفند ها بعد از ناز و نوازش و دوشیده شدنش، باید به سمت گلّه می رفت که با آن برود ولی چنان لج کرده بود که صاحبش هر چه زور داشت صرف هُل دادنش کرد ولی از جایش جُم نخورد. چوپان را هم صدا کردند و چند ضربه چوپ چوپان هم کارگر نیافتاد. ظاهراً بدجور لج کرده بود! تا اینکه آن دوست مادرم سر گوسفند را نوازش کرد و مشتی علف در دستش گرفت و آنرا جلو دهان گوسفند گرفت و راه افتاد سمت گلّه که کمی آنطرفتر بود. گوسفند هم خرامان خرامان به دنبالش!

 

با اینکه این تصویر را بارها و بارها در زندگیم مرور کرده ام، اما زیاد پیش آمده که درسِ آن داستان را فراموش کرده باشم. 

انگیزه ها و انگیزاننده های هر کس در زندگی موتور محرک اویند. اگر می خواهم خودم یا کس دیگری را راه بیاندازم، باید علف مناسب را تشخیص دهم!.

 

۰ نظر ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۹
سامان عزیزی
دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۳۶ ق.ظ

هنر تشخیص اولویت ها

این روزها بحث تشکیل کابینه دولت، داغ است و به لطف (یا قهر!) شبکه های اجتماعی، این بحث به لایه های مختلف جامعه هم کشیده است.

بحثی که از چهار سال پیش به قبل، تقریباً برای اکثریت مردم بحثی نامأنوس بود. اینکه آیا کشیده شدن این بحث ها به سطح جامعه، مناسب یا نامناسب است موضوع الان ما نیست و فکر می کنم نمی توان به سادگی در مورد آن نظر داد.

دوستی دارم که با شور و هیجان خاصی مشغول تحلیل سن کابینه دولت بود. میگفت میانگین سنی دولتها از 41 سال در دوره آقای هاشمی به 45 سال در دوره آقای خاتمی و 49 سال در دولت بعدی و در نهایت به 57 سال در دولت آقای روحانی رسیده است. میگفت من و بسیاری از تحلیل گران و درصد قابل توجهی از رأی دهندگان (حالا نحوه محاسبه این درصد ها بماند!) از آقای روحانی کابینه جوانتری را مطالبه می کنیم. و توضیحاتی در مورد خوبی های جوان گرایی در مدیریت کشور.

 

داشتم فکر میکردم که ما وقتی از شدت تشنگی صدایمان در نمی آید، اگر به آبادانی ای برسیم،اولین چیزی که سراغش می رویم چیست؟ احتمالاً آب!

جالب است وقتی پای نیازهای طبیعی و غریزی مان وسط است، همان غریزه مان اولویت ها را تشخیص می دهد ولی نمی دانم چرا وقتی به امور غیر غریزی می رسیم، این قوه تشخیص مان سرش را به ناکجا میچرخاند.

فکر می کنم همه ما به تمرین بسیار بیشتری برای کسب هنر تشخیص اولویت ها نیاز داشته باشیم و به نظرم برای رسیدن به حالت هایی بهینه از تشخیص اولویت ها، ناگزیریم سیستمی فکر کنیم (یعنی تفکر سیستمی را بفهمیم)

جوان گرایی خوب است(با همه مزایایش برای حال و آینده کشور) ولی اولویت آن از کارآمدی بالاتر نیست.از شایسته سالاری و تخصص بالاتر نیست.از کاردرستی بالاتر نیست و الی آخر.

هر چند که جوان گرایی با هیچکدام از موارد بالا منافاتی ندارد یعنی می توان جوانی کارآمد،شایسته،متخصص و کاردرست را هم تصور کرد ولی بحث من در مورد موضع و مطالبه ماست. اینکه صدای کدام اولویت مان را بلند تر می کنیم.

 

پی نوشت:البته آن دوستم در تحلیلش فراموش کرده بود به این مسئله فکر کند که نسل اول انقلاب که میانگین سنی شان در کابینه اول 41 سال بود با گذر زمان پیر می شوند و کم کم میانگین سنی شان بالاتر می آید! 

پی نوشت بعدی: شاید لازم باشد در برخی مسائل کمی از داغی مان کم کنیم و سرد فکر کنیم.

 

 

۰ نظر ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۶
سامان عزیزی
جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

این روزها...(شایدم شب ها!)

این روزها به هر جا سر میزنم(از بقالی سر کوچه گرفته تا جلسات کاری، از کانال های خبری گرفته تا وبلاگ های دوست و آشنا) صحبت از ریا و زندگی رو زمینی و زیر زمینی است. صحبت از فردی است که من شناختی از او ندارم.

 

عده ای موضع گرفته اند که آی ایهاالناس، چرا حریم خصوصی دیگران برایتان قابل احترام نیست؟

در مقابل عده ای هم فریاد برآورده اند که حریم خصوصی برایمان مهم است ولی طرف ادای واعظان زهد در می آورده و اکنون که صدای طبل رسوایی اش بلند است، باید درسی به او و همکیشانش بدهیم.

عده ای همیشه علاف هم این وسط هستند که تکلیفشان روشن است.اصل ماجرا و درس ماجرا کوچکترین اهمیتی برایشان ندارد.آنها فقط علاف بودن را می فهمند.

به قول معروف اما، نظر بنده به نظر گروه دوم نزدیکتر است.

ولی راستش را بخواهید در دلم ،هم به خودم و هم همگروهی هایم میخندم. چرا؟

زیرا تبی است زودگذر.می آید و بی آنکه درسی برای ما مردم دیر فهم و پر شور(شما بخوانید جَو گیر) داشته باشد،می رود و ما سراغ خبر داغ و بی اهمیت یا کم اهمیت بعدی می رویم...

مردمی که همیشه دو نوع ارزش و فضیلت داشته اند.یکی برای جلوت و دیگری برای خلوت. این فرهنگ چنان در گوشت و پوست و خونشان رسوخ کرده که همین ژست های روشنفکری هم از دسته جلوتشان است. دوستی میگفت در دنیای شیشه ای امروز، دیگر باید خود بود و بی ریا.زیرا که هر دورانی را فضیلتی است و فضیلت امروز خود بودن .

حرف آن دوستم را میفهمم، ولی این را هم می دانم که هیچ فضیلتی نمی تواند از بیرون به ما تحمیل شود اگر در گوشت و پوست و خونمان پرورشش نداده باشیم. اگر هم شد نتیجه ای جز نسخه ای پیشرفته تر  و پیچیده تر از خلوت و جلوت سابق نخواهد بود.

می خواهم بگویم که ظاهراً ما در هر دورانی باید بین نوع فضیلت تمایز قائل شویم: فضلیت های خلوت و فضیلت های جلوت!

 

اما این روزها فکر می کنم یک موضع بی سر و صدا را بیشتر از همه می پسندم که از جنس پرورش است برای گوشت و پوست و خونمان:

اینکه تنها راه شروع این پرورش ،از خودِ خودمان می گذرد.اینکه من برای بهبود این وضعیتی که به آن معترضم و با شور و هیجان خاصی دارم در موردش موضع میگیرم و اظهار فضل می کنم چه کار می توانم بکنم؟

 

پی نوشت کمی نامربوط و کمی مربوط:

از همه اینها گذشته یاد داستان عیسی و مریم مجدلیه افتادم که در آستانه سنگسار مریم، عیسی گفت: اولین سنگ را کسی بزند که گناهی مرتکب نشده است.

ترجمه آن می شود: اولین سنگ را کسی بزند که تا به حال در هیج جا خود را به چیزی غیر از آنچه هست نمایش نداده!

 

۰ نظر ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۳
سامان عزیزی

پیش نوشت: منظور از کلید در عنوان این پست، کلید روشن و خاموش کردن است نه کلید باز و بسته کردن در!

ویکتور فرانکل، روانشناسی یهودی بود که در خلال جنگ  جهانی دوم به اسارت نازی ها در آمد و راهی اردوگاه های کار اجباری شد. طی سه سالی که زندانی بود بدترین و فجیع ترین شکنجه ها را تحمل کرد، دوستان و نزدیکانش جلو چشمش عذاب می کشیدند، یا از فرط درد و شکنجه می مردند یا از فرط رنج های غیر قابل تحمل، خودکشی می کردند و جان می دادند. اما او زنده ماند و پس از آزادی، حاصل تجربیاتش در اردوگاه را در قالب یک کتاب که پایه ای برای نظریه تجربه شده اش بود منتشر کرد. کتاب انسان در جستجوی معنا.

او که پایه گذار مکتب لوگوتراپی در روانشناسی است، معتقد بود که معنا بخشیدن به زندگی اش، راه نجاتش را فراهم کرده بود.

اما به نظر میرسد چیزی که بیشتر از همه چیز در قدرت بخشیدن به اراده او نقش داشته است، احساس کنترل بر افکارش بوده است. چنانچه خودش در کتاب انسان در جستجوی معنا هم اشاره می کند :

همه چیز را می توان از انسان گرفت مگر یک چیز را. آخرین آزادی بشر را در گزینش رفتار خود در هر شرایطی و گزینش راه خود.

 

سالها پیش محققان آزمایشی را ترتیب دادند که هدف آن سنجش ارتباط حساسیت شنوایی با درد بود. در مرحله ای از آزمایش ،آنها برخی افراد را در اتاقک های صوتی قرار می دادند و صدا را تا جایی زیاد می کردند که افراد علامت بدهند تا کار بلند تر کردن صدا متوقف شود.

آزمایشگران دو اتاق کاملاً مشابه داشتند که تنها در یک مورد تفاوتی بین شان بود. یکی از اتاق ها یک دکمه ی قرمز اضطراری روی دیوارش نصب شده بود تا شرکت کننده گان در صورت تمایل بتوانند خودشان صدا را قطع کنند (در اصل آن دکمه جنبه نمایشی داشت ولی شرکت کننده گان از نمایشی بودن آن آگاهی نداشتند).

نتایج بسیار هیجان انگیز بود. افرادی که در اتاق دکمه دار قرار می گرفتند به خاطر احساس کنترل ناشی از وجود دکمه قرمز، صداهای بسیار بیشتری را تحمل می کردند.

آزمایش های مشابهی توسط مارتین سلیگمن نیز انجام شده است . او با الهام از آزمایش های ریچارد سولومون از دانشگاه پنسیلوانیا روی سگ ها، و تکمیل و توسعه این سلسله آزمایشات، موفق به مطرح کردن مفهوم" درماندگی آموخته شده" شد که بر پایه احساس عدم کنترل بر خود و شرایط  شکل می گیرد.

 

از همه اینها می خواهم نتیجه بگیرم که، امید، بدون داشتن احساس کنترل ،شکل نخواهد گرفت. اگر شکل هم بگیرد سمت و سوی آن به طرف تقدیر و نیروهای ماورایی و برخی خرافه ها و توهمات خواهد رفت.

با وجود اینکه روانشناسان شناختی، داشتن احساس کنترل بیش از اندازه را جزء خطاهای شناختی ما انسانها طبقه بندی می کنند، ولی همزمان باید بدانیم که انگیزاننده بسیاری از رشد و پیشرفت های انسان، بر پایه همین خطا بنا شده است!

از طرفی، و بنابر گفته برخی روانشناسان دیگر، بخشی از احساس کنترل ما(نسبت به زندگی و محیط مان) در سال های کودکی مان شکل می گیرد، بنابراین نیاز است که والدین با نحوه رفتار و گفتارشان بتوانند در شکل دهی منطقی به این احساس نقش ایفا کنند. چنانکه همین احساس در بزرگسالی این کودکان، می تواند زمینه ساز باور آنها به "اختیار حداقلی" باشد که به نظر میرسد این باور می تواند دنیای متفاوتی را برای آنها رقم بزند. 

پی نوشت: مطالب مرتبط پیشنهادی

1-مطلب محمد رضا شعبانلی(معلم من) در مورد اختیار حداقلی

2-داستانی از اختیار حداقلی

 

۰ نظر ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۸
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۵۰ ب.ظ

مرگ

در پست قبلی کمی در مورد روان درمانی اگزیستانسیال و کسی که آنرا مدل کرد،یعنی اروین یالوم، صحبت کردیم. قرار شد که قسمتهایی از کتاب یالوم را اینجا با هم مرور کنیم . در این پست کمی در مورد مرگ و نحوه مواجهه با آن از دید مدل اگزیستانسیالی نقل هایی خواهم آورد.

 

-زندگی و مرگ به یکدیگر وابسته اند.همزمان وجود دارند، نه اینکه یکی پس از دیگری بیاید، مرگ مدام زیر پوسته ی زندگی در جنبش است و بر تجربه و رفتار آدمی تاثیر فراوان دارد.

-مرگ ،سرچشمه اصلی و آغازین اضطراب است و در نتیجه منشا اصلی ناهنجاری روانی است.

-وقتی بیاموزی خوب بمیری ،می آموزی خوب زندگی کنی.

-سنکا گفته: فقط کسی از طعم واقعی زندگی لذت می برد که مشتاق و آماده دست کشیدن از آن باشد.

-آگوستین میگفت: تنها در رویارویی با مرگ است که خودِ انسان متولد می شود.

-اگر چه نفس مرگ، زندگی را نابود می کند، اندیشه ی مرگ نجاتش می دهد.

 

-وحشت مرگ، همه جایی است و چنان عظمتی دارد که بخش قابل توجهی ازانرژی زندگی صرف انکار مرگ می شود.

-ارنست بِکر گفته : طنز بشری در این است که ژرف ترین نیاز، رهایی از اضطراب مرگ و نابودی است، ولی چون خود زندگی برانگیزاننده ی این اضطراب است ناچاریم از به تمامی زیستن ابا کنیم!

-کیرکگور میگفت: وقتی خود را از زیستنی پرشور بر حذر می داریم، به دلیل هستی در خواب مانده و به عبارت دیگر زندگی نازیسته درونمان، احساس گناه می کنیم.

-ترس از مرگ با اینکه منشا اصلی اضطراب است و ممکن است به دفاع هایی از جمله انکار و جابجایی و ... بیانجامد، ولی همزمان می تواند رهایی بخش هم باشد.

-هرچه رضایت از زندگی کمتر، اضطراب مرگ بیشتر.

 

-زندگی ای که وقف کتمان واقعیت و انکار مرگ شود تجربه را محدود می کند و در نهایت در خود فرو میریزد.

-دانستن اینکه من هم بالاخره روزی میمیرم با واقعاً دانستن آن بسیار متفاوت است.

یالوم معتقد است یکی از راه هایی که به صورت اتفاقی! ما را به اضطراب مرگمان مواجه می کند، شکستن باور ما به مستثنی بودن است، مثلاً زمانی که با مرگ یکی از نزدیکانمان مواجهه می شویم و این باور مستثنی بودن ما فرو میریزد.

 

حدس میزنم از این چند خط چیزی دست گیرتان نشده باشد (اگر بگوئید که نه، چیزی دستگیرمان شده، باز هم میگویم آقا جان! چیزی دستگیرتان نشده است).ما معمولاً با خواندن چند جمله کوتاه ،فکر میکنیم که موضوع را متوجه شده ایم ولی حداقل در این یک مورد می توانم با اطمینان زیادی بگویم که بدون مطالعه دقیق کتاب –روان درمانی اگزیستانسیال- چیزی دستگیرتان نخواهد شد. والسلام

۱ نظر ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۰
سامان عزیزی
شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۲۱ ب.ظ

مدلی اگزیستانسیالیستی در تحلیل روان

حدود ده سال پیش، عنوان یک کتاب توجه ام را به خود جلب کرد.عنوان کتاب "وقتی نیچه گریست" بود. بخاطر علاقه زیادی که به نیچه داشتم و دارم تصمیم به مطالعه آن کتاب گرفتم. بعد از خواندن چند صفحه از کتاب، دیگر نتوانستم رهایش کنم. دکتر اروین یالوم، نویسنده کتاب ،تلاش کرده بود در قالب یک داستان جذاب، مدل روان درمانی خود را توضیح دهد. به عبارتی، شاید بتوان گفت که با رمانی علمی طرف هستیم. قدرت قلم یالوم و زیبایی آن آنقدر هست که حتی می تواند کسانی را که صرفاً طرفدار جنبه داستانی کتابها هستند نیز راضی کند.

طی این سالها تمام آثار یالوم را مطالعه کرده ام.برخی از کتابهایش را دوبار خوانده ام و یکی از کتابهایش را چهار بار. فکر میکنم مدلی که یالوم ارائه می کند تاثیر عمیقی بر زندگی و مدل ذهنی من گذاشته باشد.

شاید یکی از دلایلی که آنقدر جذب این مدل شده ام این باشد که بنای این مدل روی اسکلت فلسفه اگزیستانسیال بنا شده است. از اسپینوزا و شوپنهاور گرفته تا نیچه.

از آنجا که دغدغه این فلسفه، متمرکز بر مسائل اساسی زندگی (مرگ-آزادی و مسئولیت-تنهایی-پوچی) است ،به نظر میرسد که این مدل توانسته باشد تا حد زیادی لباسی مناسب از جنس روانشناسی بر تن این مسائل کرده باشد و در نهایت ابزاری برای تحلیل ذهن و روان (خودمان و بعد دیگران!) به دست داده باشد.

همه ما روزی با این مسائل اساسی دست به گربان خواهیم شد، بنابراین فکر میکنم آشنایی با این مدل می تواند در مواقع بسیاری برایمان راهگشا و مفید باشد.

خواندن کتابهای یالوم برای کسانی که با روانشناسی و روانکاوی آشنایی ندارند نیز می تواند ساده و قابل فهم باشد. او تقریباً همه کتابهایش را در قالب رمان و داستان نوشته است.حتی کتاب اصلی او "روان درمانی اگزیستاسیال" نیز با اینکه چارچوب علمی و آکادمیک دارد و سعی کرده مدلش را در این قالب مفهوم پردازی کند، سرشار از داستان ها و نمونه های موردی است که به فهم مطالب و ساده کردن آنها کمک شایانی کرده است.

قسمتی از خلاصه هایی را که از کتابهای یالوم برداشته ام به مرور روی این وبلاگ خواهم داد تا بتوانیم با هم مرورشان کنیم. برای شروع شاید این چند خط مناسب باشد:

 

-شالوده جهت گیری اگزیستانسیال متکی بر تجربه نیست بلکه عمیقاً شهودی است.

-روان درمانی اگزیستاسیال، رویکردی پویا و پویه نگر است و بر دلواپسی هایی تمرکز می کند که در هستی انسان ریشه دارند.

-روان پویه شناسی هر فرد، شامل نیروها،انگیزه ها و ترس های ناخودآگاه و خود آگاهی است که در درونش به کنش مشغولند.

-دلواپسی های اساسی در ژرفا مدفونند، در پوسته ای از لایه های تو در توی واپس زنی،انکار،جابجایی و نماد سازی.

 

در پست بعدی با مرگ شروع میکنیم!

۰ نظر ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۱
سامان عزیزی
جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۱۸ ب.ظ

اختیار حداقلی

در جمعی نشسته بودیم و مشغول تماشای بازی تخته نرد دو نفر بودم.

آنکه حرفه ای تر بود، آرام نشسته بود و تاس ها را با بی تفاوتی در زمین بازی می ریخت.

آنکه مبتدی بود، چنان با هیجان تاس ها را در مشتش می گرداند و بر مشتهایش ورد می خواند که گویی در انتظار معجزه ای بود.

آنکه حرفه ای تر بود، بعد از ریختن تاس ها ،نگاهش متمرکز بر زمین بازی بود.

آنکه مبتدی بود، توجهی به زمین بازی نداشت و منتظر رسیدن نوبتش برای ریختن تاس بعدی بود.

 

آنکه حرفه ای تر بود، بازی را برد و آنکه مبتدی بود باخت!

آنکه حرفه ای تر بود،گفت: اگر از مهره هایت بهتر استفاده میکردی، احتمال بردت زیاد بود.

آنکه مبتدی بود گفت: اگر مثل تو تاس های بهتری نصیبم میشد حتماً میبردمت.

 

حین تماشای بازی آنها، داشتم به این فکر میکردم که در بازی زندگی ، شور ریختن تاس را بیشتر دارم یا شعور تمرکز بر زمین بازی را. 

 

پی نوشت : عنوان این مطلب را از نوشته های معلمم -محمد رضا شعبانعلی- وام گرفته ام.

مطلب مرتبط: کلید باور به اختیار حداقلی در داشتن احساس کنترل است

 

۰ نظر ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۸
سامان عزیزی