زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۹۵ مطلب با موضوع «روانشناسی» ثبت شده است

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۴۰۲، ۰۳:۳۷ ب.ظ

تردید

یک متر و بیست در یک متر و نیم. این ابعادِ انبار اجاره ایه که وقتی کارمون رو شروع کردیم اجناس مون رو اونجا میگذاشتیم.

انبارِ واحد مسکونی ای بود که یکی از شریک هامون اجاره کرده بود توی غربی ترین نقطه تهران. جایی که حتی زیر پونزِ نقشه هم نبود. جایی که اتوبان همت تبدیل به جاده خاکی میشد.

اولین سفارش هامون رو که گرفتیم(از سوپرمارکت ها) مجبور بودیم همه ی بارها رو قبل از رسیدن تنها اتوبوس شرکت واحد، برسونیم ایستگاه و با اتوبوس ببریم. یه نقطه مرکزی بین سوپرمارکت هایی که ازشون سفارش گرفته بودیم انتخاب می کردیم و بارها رو اونجا پیاده میکردیم. یکی مون نگهبانی بارها رو میداد و بقیه مون هم دونه دونه سفارش ها رو میبردیم به فروشگاه ها. بدبختیش اونجایی بود که بعضی از فروشگاه ها میزدن زیر قرارشون و میگفتن ما سفارش ندادیم! مجبور بودیم بارها رو توی مسیر معکوس تا انبارِ یک و هشت دهمِ متریمون برگردونیم.

بین کسب و کارها مد شده که هرجور شده شروع کارشونو ربط بدن به زیرپله ای چیزی! کسب و کارهای دیجیتال هم که خوراک شون گاراژه! و اگه خودشونو به یه گاراژی ربط ندن انگار توی مسیر موفقیتشون یه چیزی کمه.

ما دو سال و نیم طول کشید تا به مرحله ی زیرپله برسیم. قبل از این مرحله با هر بدبختی ای بود پول یک وانت پیکان قدیمی رو جور کردیم و تمام کسب و کارمون پشت این وانت بود. بگذریم از اینکه چون بی تجربه بودیم یه وانت تصادفی بهمون انداختن که وقتی سوارش میشدی از زیر آتیش میداد بالا. یه چیزی شبیه کوره آجرپزی. وقتی فهمیدیم طرف کلاه سرمون گذاشته آدرسشو پیدا کردیم رفتیم در خونه اش. میگفت من دیگه فروختم بهتون و پولشم خرج کردم الانم هر کاری میتونین بکنین. ما هم دیدیم هیچ کاری نمیتونیم بکنیم و با همون وانته به کارمون ادامه دادیم ;)

به هر حال بگذریم. داستان مفصل ترِش رو میگذارم به وقتش براتون تعریف میکنم.

اما طیِ هفده سالی که از اون زمان میگذره سختی و بدبختی و مشقت تا دلتون بخواد داشتیم توی مسیر کارمون. امروز با معیارهای روتینِ سنجشِ کسب و کارها، احتمالاً تا حدی موفق به حساب بیائیم. حداقل هنوز سرپائیم!

طی این سالها ده ها موقعیت شغلی مستقیم و صدها موقعیت شغلی غیرمستقیم به واسطه کارمون ایجاد کردیم.

احتمالاً خودتون بتونین چرخه ها و گردش کارها و مسائل و مشکلات مختلفی که وجود داشتن و دارن رو تصور کنین.

فشارهای مختلفی که از همه طرف وارد میشد رو فاکتور میگیرم!(از فشارهای مالی تا فشارهای اجتماعی از سمت خانواده و نزدیکان تا دوست و آشنا. از فشارهایی که به واسطه اقتصاد بیمارمون بهمون تحمیل میشد تا فشارهایی که از سمت بازیگران بازارمون بهمون وارد میشد از نوع ناجوانمردانه اش)

خلاصه اگه بخوام همه چیز رو لیست کنم مثنوی هفتاد من میشه(فکر میکنم همه ی کسانی که تجربه ساختن یک کسب و کار رو از صفر دارن بتونن این حرفم رو تائید کنن).

خب فعلاً اینها رو گوشه ذهنتون نگه دارین.

*

یکی از آشناهام که سالهاست میشناسمش و دورادور و گاهی هم از نزدیک در جریان کارهاش بودم چند ماه پیش برای کاری باهام تماس گرفت و همدیگه رو دیدیم.

حالا کارشون چیه؟ خیلی خودمونی و سرراست بخوام بگم: دلالی.

قبلترها به شغل شریفِ "کار چاق کنی" مشغول بود ولی چند سالی هست که کارش رو به دلالی ارتقا داده.(هم "کار چاق کنی" و هم "دلالی" رو به معنای عرفی اش در نظر دارم و بار معنایی منفی هم داره. و گرنه با تعریف دقیق این دوتا واژه که توی علم اقتصاد مطرح میشه مشکلی ندارم و به نظرم در هر اقتصادی هم وجود دارن و نقش های سازنده ای هم ایفا میکنن و الی آخر)

کارهایی که تا الان انجام داده، طوری نبودن که با قوانین جاری کشور بشه اتهامی بهش زد(حداقل اونهایی که من خبر دارم ازشون. البته قوانین زیادی تو راهن که جمعیت بیشتری رو پوشش خواهند داد!). این توضیح رو دادم که کارش رو از دلالی هایی که از نظرم "دزدی" و "کلاهبرداری" هستن تفکیک کنم. در واقع فکر می کنم اگر از مردم بپرسن که آیا میخوان جای ایشون باشن؟ شاید خیلی ها جوابشون مثبت باشه (عده ای هم هستن که شاید در ظاهر نه بگن ولی احتمالاً اگر در خلوت ازشون بپرسن نه نمیگن!)

چندباری که همدیگه رو دیدیم متوجه شدم که سه تا جوجه دلال هم تربیت کرده که کارهای چیپ تر و کارهایی که شاید خیلی تمیز نباشن رو براش انجام بدن.

از وقتی که یادم میاد نه دفتر و دستکی داشته نه دردسر و مشقت هایی که دائمی باشن و بخوان آرامش ذهنی اش رو به هم بزنن.

نه از چرخه ها و گردش کارهای سخت و پیچیده خبری بوده نه از سایر رنج ها و بدبختی هایی که توی کسب و کارها هست.

چندتا مهارت توی کارش ضروریه ولی مهارت های خاص و ویژه ای نیستن و فکر می کنم خیلی ها میتونن این مهارتها رو کسب کنن.

خلاصه کنم. این موارد رو گفتم که یه سرنخ هایی بهتون بدم که یک تصویر از کسب و کار ایشون توی ذهنتون بسازین.

 

یکی دوماه پیش بود که در جریان دو معامله ی آخرش قرار گرفتم و جزئیاتش رو برام توضیح داد.

بدون دردسر های رایج کسب و کارهایی از جنس کار ما، سود خالص این دوتا معامله اش از کل سود خالصِ هفده سال کسب و کار ما بیشتر بود!

لطفاً ساده نگذرین از کنار جمله ی قبلی.

هفده سال کاره.

نه فقط کار من، نتیجه کار و تلاشِ خیل آدمهایی که بالاتر گفتم.

 

واقعیتش رو بخواین تا دو سه روز حالم خراب بود. یعنی کارد میزدین خونم در نمیومد.

این اولین بارم نبود که با چنین چیزهایی مواجهه میشدم. بارها پیش اومده که با چنین مقایسه هایی روبرو بشم.

نمیدونم دلیلش سختی ها و بلاهای چند سال اخیر بود یا بخاطر شرایطی که یکی دو سال گذشته خودم درگیرش بودم یا دلایل دیگه، که انقدر برام سنگین بود این مقایسه.

به هرحال جای زخمِ این اتفاق گوشه ی ذهنم مونده!

 

بعد از اون چند روز اول که احساساتم کمی از غلیان افتادن، موتور توجیه مغزم تازه روشن شد! و شروع کرد به توجیه کردن. که آقا این مقایسه کلاً غلطه و ارزش کار ما خیلی بالاتره و بابا اینا خیلی درب و داغونن و آخه اینم شد ارزش آفرینی و قس علی هذا.

خلاصه این موتور هم چند روزی روشن بود ولی نتونست چندان که باید و شاید کمکی بهم بکنه.

راستش بعد از این افت و خیز های ذهنی، فقط یه سوال بود که کمکم کرد. همون سوالی که طی این سالها بارها کمک کرده که راهم رو گم نکنم.

اینکه سودی رو که بدست میارم از نقطه صفر تا صدش رو بررسی کنم و از خودم بپرسم آیا حاضرم یک ریال از این پول رو وارد زندگیم کنم یا نه؟

وقتی جواب این سوال رو میدم ارزش هایی که برام اولویت دارن بهتر به چشمم میان. اونجاست که دیگه ملاکم فقط قانونی بودن سودی که بدست میارم نیست. فقط مولد بودن یا ارزش آفرین بودن نیست.

این سوال خیلی ساده و کلی به نظر میاد ولی من سوالات جزئی تر رو هم امتحان کردم و فکر می کنم در این زمینه ی خاص، وقتی سوال جزئی تر و دایره شمولش کوچکتر میشه راه برای دور زدن و توجیه کردن هموارتر میشه. ساده تر بگم، اگه با خودمون صادق باشیم به نظرم همین سوال کفایت میکنه.

بالاتر گفتم که وقتی این سوال رو از خودم میپرسم اولویتبندی ارزش ها بهتر به چشمم میاد. وقتی صحبت از سلسله مراتب ارزش ها میشه انگار کار کمی سخت و ثقیل میشه ولی در این زمینه راحت تر اینه که بگیم ممنوعیت ها و خط قرمزها راحت تر به چشم میان. مثل اینکه : من پول غیرقانونی توی زندگیم نمیارم. پولی که ناشی از خلق ارزش نباشه نمیارم. پولی که حقی رو از دیگری ضایع کرده باشه نمیارم. پولی که با اجبار یا نارضایتیِ کسی به دست اومده باشه نمیارم. پولی که غیر اخلاقی به دست اومده باشه نمیارم(با اصول اخلاقی در تضاد باشه). پولی که گردشش شبهه داشته باشه نمیارم(حتی گردشیش که مستقیماً به من ربط نداره و توی مراحل قبلی اتفاق افتاده).پولی که به طریقی به اقتصاد کشور لطمه بزنه نمیارم. ادامه شو خودتون برین.

فکر می کنم تاحدی منظورم رو رسوندم که چرا اون سوال ساده و کلی بیشتر به کارمون میاد. شاید عصاره ای از همه ی چیزهایی که برام ارزش به حساب میان بهم کمک کنن که تصمیم بگیرم. یا شاید اونجایی که توی خلوت خودم  حساب میکنم که با این سود راحت هستم یا نه.

 

به هر حال تا اینجای کارم همین سوال کمکم کرده. شاید اشتباهات مختلفی مرتکب شده باشم یا وقتهایی بوده که وسوسه شدم و دنبال کلاه شرعی برای توجیه گشتم ولی مطمئنم که این سوال نگذاشته که اون بند پاره بشه. به قول نادر ابراهیمی در کتاب ابوالمشاغل:

"ابن مشغله میگفت: باید ایستاد؛ بدون تزلزل، بدون شک، و بدون اضطراب ...

ابوالمشاغل میگوید: باید ایستاد؛ حتی اگر زانوها قدری بلرزد، شک قدری نفوذ کرده باشد، و اضطراب نیز، ناگزیر، قدری ..."

 

پی نوشت: این مطلب رو برای دوست عزیزی که چند وقت پیش سوالی در این زمینه پرسیده بود نوشتم. امیدوارم تا حدی به سوالش جواب داده باشم یا حداقل سرنخی داده باشم که خودش به جواب برسه.

پی نوشت بعدی: امیدوارم این سوال به شما هم کمک کنه ولی اگر سوال بهتری داشتید دونستنش رو از ما دریغ نکنین. شاید در آینده لازممون شد ;)

نکته ی بدیهی: طبیعتاً وقتی داشتم این مطلب رو می نوشتم، حالات حدی رو نادیده گرفتم. مثل کسی که در شرایط اضطرار گیر کرده و دغدغه اش وعده ی غذایی بعدی خانواده اشه.

 

۱ نظر ۱۲ خرداد ۰۲ ، ۱۵:۳۷
سامان عزیزی

" دوصد گفته چون نیم کردار نیست "

برای من و در حوزه قضاوت در مورد خودم و آدم های اطرافم و افرادی که توی زندگیم به اونها برمیخورم، حرف ها و ادعاهاشون مصداق نویز و رفتار و عملکردشون مصداق سیگنال است.

تمام چیزی که میخواستم بگم همین بود و چند پاراگراف بعدی صرفاً جنبه ی تزئینی و دورچین دارد!

 

احتمالاً همه ما در مورد فاصله و گپی که بین گفته ها و عملکرد انسان ها وجود دارد چیزهایی میدانیم یا در خودمان و دیگران با آن مواجهه شده ایم. اگر شما مصداق جمله ی قبلی نیستید به نظرم مطالعه این درس متمم (+) خالی از فایده نخواهد بود.

مشاهده این فاصله و گپ میان گفتار و رفتار ما انسان ها طبیعی است. طبیعی بودن این مسئله به معنای درست بودن یا ایده آل بودن نیست بلکه صرفاً به این موضوع اشاره دارد که اکثریت قریب به اتفاق انسان ها اینطورند.حالا هر دلیلی می خواهد داشته باشد، از مشکل طراحی و برنامه نویسی مغز گرفته تا محدودیت های ما انسان ها و اینکه نمی توانیم عوامل مختلف محیطی را در کنترل خود داشته باشیم تا هر دلیل کوچک و بزرگ دیگری که بتواند بخشی از این موضوع را توضیح دهد.

پس بسیار بعید است که بتوانیم کسی را پیدا کنیم که گفتار و عملش کاملاً برهم منطبق باشند حتی اگر تمام انرژی و توانش را صرف آن کرده باشد.

 

اما مشکل من(که شاید مشکل شما نباشد) از جایی شروع می شود که این فاصله و گپ نه به خاطر محدودیت ها و سایر عواملی که مانع کم شدن این گپ می شوند بلکه به خاطر عواملی غیر از این محدودیت ها ظاهر می شود. اندازه این گپ هم نه در محدوده ی قابل قبول به خاطر محدودیت ها(به تناسب هر فرد و شرایط خاصی که پیش می آید) بلکه بسیار بیشتر است. در حدی که وقتی در دو سکانس کاملاً جداگانه، فردی را در حال گفتن ادعاها یا باورهایش در مورد موضوع خاصی با مشاهده همان فرد در حال عمل در همان موضوع خاص، با هم مقایسه می کنیم انگار با دو فرد کاملاً متفاوت و بیگانه از هم طرفیم.

مثال های فراوانی در ذهن دارم، هم در گفتار و عملکرد خودم و هم در مشاهده ی گفتار و رفتار دیگران، اما بعید می دانم نیازی به مثال زدن من باشد. حوزه مثال ها هم بسیار گسترده است از زندگی شخصی و امور روزمره بگیرید تا حوزه زندگی اجتماعی.در محیط کسب و کار(و بخصوص در جلسات!) که به وفور قابل مشاهده اند.

گفتم مثال نمیزنم اما چه کنم که شیطان رجیم ول کن نیست! از نظرم چند ماه اخیر، ویترین تمام عیاری برای دیدنِ این موضوع بود. حداقل در دایره ی آدم هایی که من میشناختم و گفتار و رفتارشان را دیده بودم که اینطور بود. چه سنگ محک تلخ و دردآوری بود. کاش میتوانستم نادیده اش بگیرم اما هر کاری کردم نتوانستم.

طرف با یقه ی سفید و بی لکه اش کل زندگی و کسب و کارش در کثافت و رانت غرق بوده و هست ولی موقع ادعا و شعار دادن هایش چنان با خشمی آتشفشانی از عدالت اجتماعی و سایر شعارهای همه پسند دفاع می کند که آدم از هرچه عدالت و چیزهای پسندیده هست حالش به هم میخورد.

و طرفی که نه به خاطر اینکه نخواسته، بلکه چون دستش به دزدی و رانت و کثاف نرسیده و نمی تونسته برسه، کمی در این حوزه ها تمیزتر به نظر می رسد چنان ژستِ خود برتر بینانه ای گرفته که بیا و ببین. حالا اوج کنشگری اش این بود که با یک اکانت فیک، پُستی بیخودی از مدعیان فیک تر از خودش را لایک کرده است.

یا کسانی که حتی در جمع های خصوصی، چیزی را که مد شده بود و فراگیر، می گفتند و جرات بیان نظر و تحلیل شخصی خودشان را نداشتند، نکند به اعتبار نداشته شان خدشه ای وارد شود! یا کسی به اشتباه برداشت دیگری بکند.

یادمه وقتی نوجوان بودم گاهی در مدرسه دعواهای گروهی اتفاق میافتاد. یعنی مثلاً هفت هشت نفر با هفت هشت نفر دیگر دعوا میکردیم!

بعد از تجربه ی چند دعوای گروهی، یه چیزی توجه ام رو جلب کرده بود. اغلب اوقات اون عضو گروه که کُری بیشتری میخوند یا داد و بیدادش از همه بیشتر بود، وقتی که دعوای عملی(یعنی فیزیکی) شروع میشد از همه ترسو تر و بزدل تر بود. معمولاً پشت بقیه قایم میشد یا وسط شلوغیِ دعوا یه جوری خودشو سرگرم میکرد و کارهایی از این دست.

چند ماه اخیر که فضای شبکه های اجتماعی رو میدیدم اون خاطره برام زیاد تداعی میشد.

یعنی اونایی که تندترین مواضع رو میگرفتن یا به وحشیانه ترین حالت ممکن به این و اون حمله میکردن و میکنن،اغلب شون همون هایی هستن که فقط پشت صندلی های گرم و نرمشون نشستن و زل زدن به صفحه نمایش! اگه در شرایط عادی تا بقالی سر کوچه شون میرفتن در چند ماه اخیر اونم نمیرفتن.

یه دوستی دارم که از این چپی های دوآتیشه ست(این دوست با اون دوستی که در مطلب قبلی اشاره کردم یکی نیست ها. از بد روزگار چپا زیاد شدن دوباره!). توی شرایط عادی چنان موضع میگیره و حرف میزنه و به همه حمله ور میشه که ما که دوستاشیم جرات نداریم چپ بهش نگاه کنیم. من فکر میکردم اگه اعتراضی چیزی شکل بگیره این توی صف اوله و زمین و زمان رو بهم میدوزه! توی یکماه از ماه های پائیز شده بود ستاره سهیل و هر روز بهم زنگ میزد که امروز چه خبره؟!

حتی عکس پروفایل هاشم به سبزه و درخت و گل تغییر داد ;)

خلاصه این شیرهای ژیانی که توی شبکه های اجتماعی به همه حمله ور میشن و هر کس کوچکترین چیزی بگه که شبیه تفکرات دگم و وحشیانه شون نباشه خونش رو به صورت مجازی میریزن! خیییلی بامزه هستن ;)

حالا بگذریم. اصلاً اصل مطلبی که میخواستم بگویم ربطی به این ماجراها ندارد و اینها صرفاً یک مصداق کوچک از آنند. همش تقصیر شیطان رجیمه!

 

آیا نویز و سیگنال در نظر گرفتنِ گفتار و رفتار، ما را دچار خطای قضاوت نمی کند؟

فکر می کنم در موارد مختلفی می تواند ما را دچار خطای قضاوت کند، اما واقعیت این است که به عنوان یک راهکارِ سرانگشتی(مانند میانبر های ذهنی) و قابل اتکا، من روشی بهتر از این سراغ ندارم و تا این لحظه هم در جایی ندیده ام که کسی روش بهتری(با همین میزان از سرانگشتی بودن و کم هزینه بودن) ارائه کرده باشد.(اگر شما روش بهتری می شناسید یا جایی دیده اید، لطف بزرگی می کنید که به من هم یاد بدهید)

به نظر میرسد که ابتدایی ترین و رایج ترین خطایی که رخ می دهد همان است که در پاراگراف بالا توضیح دادم. یعنی این گپ را  در مورد خودمان یا دیگران معیار قضاوتی قرار دهیم بدون اینکه به محدودیت های انسانی و محیطی توجه کنیم.

خطای دیگری که ممکن است بروز کند می تواند ناشی از تفسیر غلط رفتار دیگران باشد. به عنوان مثال فرض کنید من گفته ها و باورهای فردی را در موضوع خاصی می دانم و بعداً با رفتار خاصی از آن فرد در همان موضوع مواجهه می شوم و به هر دلیلی(از کم سوادی در آن حوزه خاص تا ندیدن جوانب موضوع یا نداشتن اطلاعات کافی و الی آخر) آن رفتار را در مغایرت کامل با گفته هایش تفسیر کنم، در صورتی که در واقعیت آنطور نیست و من دچار خطای تفسیر رفتار شده ام.

همین اتفاق در مورد تفسیر گفته ها هم می تواند رخ دهد.یعنی ...

خطاهای مختلف دیگری هم می تواند رخ دهد ولی مسئله این است که این خطاها در همه ی روش های هم سطح دیگر هم رخ می دهد.(امیدوارم فحشم ندهید که پس چرا داری از این روش دفاع میکنی؟ چون مشغول مقایسه هستیم)

 

پند اخلاقی!

من فکر می کنم اگر بخواهیم در گفتار و رفتارمان از دایره اخلاق(یا تفکر سیستمی) خارج نشویم، احتمالاً و ان شالله! بهتر است تا جایی که در توانمان است کمتر نویز تولید کنیم و نویز ِ بیشتری به زندگی خودمان و دیگران تزریق نکنیم.

حالا فکر نکنین که نویز تولید کردن فقط با گفته ها و ادعاهای بی پشتوانه و پوچ و مغایر با عملکرد اتفاق می افتد، سکوت هایی هم هستند که می توانند کاملاً مصداق تولید نویز باشند(مثل سکوت های تعمدی ای که مانع شفاف سازی می شوند)

 

پی نوشت: میدانم که قبلا هم در همین وبلاگ در مورد این مفهوم مطالب مختلفی نوشته ام(مثل این). اما پرداختن به یک مفهوم واحد با کلمات متفاوت و از زوایای مختلف، می تواند در درک آن مفهوم کمک کننده باشد. برای خودم که اینطور بوده است. و اگر این توضیح را قبول ندارید می توانم مانند شهردار انقلابی تهران خدمتتان عرض کنم که "خب می خواستین نخونین!". به دل نگیرید که شوخی کردم.

و در پایان دلم می خواهد این را هم بگویم که پرداختن چندباره به این مفهوم ناشی از این است که دغدغه ی خودم است برای گفتار و رفتار خودم. و اینکه همیشه دلم میخواسته که این گپ در گفتار و رفتارم کم باشد. نمی دانم چقدر موفق بوده ام یا شاید بهتر باشد بگویم که می دانم چندان موفق هم نبوده ام اما مرور چندباره آن برای خودم شاید بتواند اهمیت این موضوع را در خودآگاهم حفظ کند یا باعث شود که کمتر نادیده اش بگیرم به بهانه های مختلف!

 

پی نوشت بعدی: اینکه از تعریف نویز و سیگنال گذشتم و تفاوت هایشان را توضیح ندادم به این دلیل بود که تعاریفشان را بدیهی فرض کردم. اگر بدیهی هم فرض نگیریم، با یک جستجوی ساده تعاریف و تفاوتهایشان در دسترس همه ماست. همچنین در مورد اینکه در حوزه های مختلف هم چگونه مصداق پیدا می کنند مقالات فراوانی در دسترس است.

۰ نظر ۲۸ بهمن ۰۱ ، ۱۵:۲۱
سامان عزیزی
جمعه, ۱۳ آبان ۱۴۰۱، ۰۷:۳۳ ب.ظ

The Social Dilemma

 

The Social Dilemma نام فیلم مستندی است که در سال 2020 و به کارگردانی جف اورلووسکی ساخته شده است.

این مستند 94 دقیقه ای، بر شبکه های اجتماعی و تاثیرات منفیِ آنها بر افراد و جامعه تمرکز کرده است.

بعید می دانم که اکثر دوستانی که به این وبلاگ سر می زنند(که بیشترشان متممی هستند) از مباحثی که در این مستند مطرح می شود بی اطلاع باشند اما با وجود این فکر می کنم نکات تازه و جالبی لابلای این مستند باشد که برای این دوستان هم به دردبخور باشد.

قصد ندارم در مورد محتوای این مستند صحبت کنم ولی به همه پیشنهاد می کنم که اگر وقت و حوصله اش را دارید حتماً تماشایش کنید. به نظرم ارزشش را دارد. بخصوص که اغلب صحبت هایی که در این مستند مطرح می شود توسط کسانی ارائه می شود که خودشان از طراحان و توسعه دهندگان شبکه های اجتماعی معروف هستند(از فیسبوک و توئیتر تا ایستاگرام و پینترست). شاید شنیدن این صحبت ها از زبان توسعه دهندگانشان، هم سرنخ های بیشتری برای مطالعه و بررسی به ما بدهد و هم اثرگذار تر باشد.

یا شاید حداقل دستاوردش این باشد که کمی بیشتر به روح و روانِ خودمان رحم کنیم و با هوشمندی بیشتری سراغ این فضاها برویم.

 

مدتی قبل، چندین نقد در مورد این مستند می خواندم و به نظرم بعضی از نقدها بسیار بجا بودند از جمله پایان بندیِ سرسری فیلم یا این نقد که تمام مصداق ها از جامعه آمریکا انتخاب شده اند و یا سوگیری حزبیِ فیلم. اما فکر می کنم هیچکدام از این نقد ها باعث نمی شوند که بتوانیم بر حقایقی که در این فیلم و از زبان متخصصان این حوزه بیان می شوند خط بطلان بکشیم و نادیده شان بگیریم بخصوص که نگاه منصفانه ی فیلم به نقش شبکه های اجتماعی و پدیدآورندگانشان غیرقابل انکار است.

 

معرفی این فیلم را با جمله ای از تریستان هریس(از کارکنان سابق و ارشد گوگل) که با توجه به الگوریتم ها و آمارهایی که بررسی شده اند بیان می کند به پایان می برم:

              اخبار جعلی در توئیتر، شش برابر بیشتر از بقیه ی خبرها گسترش پیدا می کند!

 

پی نوشت: نسخه ی زیرنویس شده و نسخه ی دوبله ی این مستند هم در فضای وب موجود است.

۱ نظر ۱۳ آبان ۰۱ ، ۱۹:۳۳
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۷ مهر ۱۴۰۱، ۰۱:۲۲ ق.ظ

مغالطه پهلوان پنبه

مغالطه پهلوان پنبه یکی از انواع مغالطه هایی است که در بحث ها و نقد ها مورد استفاده قرار می گیرد.

این روزها در فضای وب و بخصوص در شبکه های اجتماعی مختلف به اندازه ای با این مغالطه مواجهه شده ام که برایم عجیب و غریب بود. البته تا حدی هم طبیعی است چون احساسات و هیجانات در حد بالایی است طوری که عقل و منطق را تا حد زیادی به حاشیه می برد. باز هم طبیعی است به این دلیل که طیف وسیعی از عامه مردم مخاطب بحث ها هستند که شاید به اندازه کافی دانش نقادانه یا مطالعات تاریخی و اجتماعی و ... ندارند. فضای دو قطبی و سیاه و سفید هم مزید بر علت شده و بر وخامت اوضاع افزوده است.

احساس کردم بد نیست کمی در مورد این مغالطه و طیف استفاده کنندگانش بنویسم.

 

مغالطه پهلوان پنبه چیست؟

مغالطه پهلوان پنبه زمانی اتفاق می افتد که شخص با ادعایی مخالف است ولی به جای پرداختن به آن ادعا و نقد مستقیم آن، ادعا یا مفهوم دیگری را به شخص مقابلش نسبت می دهد و شروع به حمله به این ادعای دوم می کند.

در واقع شخص به جای روبرو شدن با ادعای اصلی و شفاف کردن آن و نقد پیش فرض ها و اهداف آن ادعا (به معنای نمادین: پهلوان اصلی)، ادعای پوشالی دوم را که شاید به ظاهر مرتبط با ادعای اصلی هم باشد (به معنای نمادین: پهلوان پنبه) مورد نقد قرار می دهد.

معمولاً هدف از حمله به ادعای پوشالیِ نسبت داده شده، کسب پیروزی ظاهری در بحث است.

اغلب اوقات وقتی کسی سراغ مغالطه پهلوان پنبه می رود مجبور می شود از مغالطه های دیگری هم برای پیروزی در بحث استفاده کند(مثل "استفاده از کلمات گمراه کننده" یا "بدیهی جلوه دادن موضوع" یا "ظاهر علمی بخشیدن به صحبتها" و غیره).

ذکر این توضیح هم لازم است که مغالطه پهلوان پنبه بر اساس نظر نویسندگان و محققانی که در زمینه تفکر نقادانه کار کرده اند، جزو مغالطه های پر تکرار طبقه بندی می شود.

 

خلاصه ریاضی وار مغالطه پهلوان پنبه:

شخص الف ادعای A را مطرح می کند.

شخص ب با ادعای A مخالف است ولی به هر دلیلی سراغ شفاف سازی و نقد مستقیم آن نمی رود.

شخص ب ادعای B را که ممکن است به ادعای A مرتبط باشد(یا حتی نباشد) را به شخص الف نسبت می دهد و به آن حمله می کند یا نقدش می کند و دلایلی در رد ادعای B ارائه می کند.

همین!

 

چند مثال:

 شیدا در میانه بحث هایش مدعی می شود که مطالعه تاریخ برای فهم روندها و اتفاقات حال و آینده مفید و موثر است.

فرداد که با مطالعه تاریخ(یا شاید به طور کلی با مطالعه) مخالف است به جای پاسخ به ادعای شیدا، می گوید که "نظریه تکرار تاریخ یک نظریه ی نخ نما شده و نظریه پوچی است که در همه جای دنیا رد شده است." و شروع به تکرار طوطی وارِ دلایلی می کند که مخالفان نظریه تکرار تاریخ بیان کرده اند. و احتمالاً با این حملات احساس پیروزی هم می کند!

*

سارا همراه عده ی زیادی از دانشجویان دانشگاهش در یک تجمع اعتراضی شرکت کرده است و همگی با در دست گرفتن یک دستمال بنفش رنگ! در محوطه اصلی جمع شده اند. پس از چند ساعت مسئولین دانشگاه! می آیند و می گویند که یک نماینده از بین خودتان انتخاب کنید که با هم گفتگو کنیم. سارا به عنوان نماینده انتخاب می شود و خواسته های معترضین را مطرح می کند. مسئول مربوطه بعد از تمام شدن صحبت های سارا، و بدون پاسخ دادن به آن خواسته ها شروع می کند به صحبت در مورد اینکه این حرکت شما نوعی از انقلاب های رنگین! است و انقلاب های رنگی ساخته و پرداخته ی دشمنان دانشگاه است و شما با بی ملاحضگی امنیت دانشگاه را به هم زده اید و باعث اخلال در نظم عمومی شدید! و در ادامه به بر شمردنِ خساراتی می پردازد که ناشی از به هم خوردن نظم و امنیت دانشگاه است، طوری که سارا را وادار به دفاع از خودش و سایر دانشجویان می کند و الی آخر.

*

علیرضا در قسمتی از بحثش مدعی می شود که بهترین روش قابل اتکایی که برای توضیح پدیده ها می شناسد روش علمی است. ابراهیم که ادعای علیرضا به مذاقش خوش نیامده می گوید که علمی که امروز یک چیز می گوید و فردا عکس همان چیز را درست می داند اصلا روش قابل اتکایی نیست. علیرضا در پاسخ توضیح می دهد که منظورش استفاده از روش و فرایند علمی است و منظورش این نیست که علم همه پدیده ها را توضیح می دهد و الی آخر. اما ابراهیم همچنان از غیرقابل اتکا بودن علم می گوید و شروع می کند به ارائه تحقیقات مختلفی که نتایجشان نقیض هم هستند!

*

کاظم که مقداری تاریخ معاصر خوانده پس از صحبت های مانی می گوید که با توجه به مستندات تاریخی، ظاهراً در دوران پهلوی دوم هم تبعیض آشکاری برای استخدام در موقعیت های شغلیِ دولتی وجود داشته است، به عنوان مثال تقریباً تمام کارشناسانی که در سازمان مدیریت و برنامه دولت استخدام شده بودند از میان افراد غیر مذهبی و کسانی بودند که حداقل در ظواهر زندگی شان شبیه به کارمندان غربی بودند.البته با توجه به آمار استخدامی ها، ظاهراً در سایر سازمان های دولتی هم چنین تبعیضی وجود داشته است. مانی که با کاظم مخالف است در جواب می گوید که به هیچ وجه! در آن دوران به آزادی های فردی احترام می گذاشتند و اصلاً کاری به پوشش و ظاهر افراد نداشتند. این حرفت به معنای طرفداری از روایت رسمی دولت حاضر از دولت شاه است!

*

شیرین توضیح می دهد که با توجه به تجربیاتی که جوامع مختلف در یکصد سال اخیر داشته اند تفکرات و مدل های چپ برای اداره جامعه چیزی جز فقر و نابرابری و توسعه نیافتگی نداشته است. ماندانا که از طرفداران نظریه های چپ است می گوید: پس معتقدی که کاپیتالیسم خوب بوده ها؟ این همه بدبختی و استثمارِ کشورهای مختلف کافی نیست؟ شیرین در جواب می گوید که من کی گفتم کاپیتالیسم خوب بوده؟ من داشتم چیز دیگه ای می گفتم و ...

 

 

چه کسانی سراغ مغالطه پهلوان پنبه می روند؟

من فکر می کنم که همه ما ممکن است در بحث و گفتگو هایمان از این مغالطه استفاده کنیم اما شاید بد نباشد چند دسته از این افراد را به عنوان نمونه توضیح دهم.

به نظرم یک تفکیک اولیه می توان انجام داد. اینکه برخی افراد آگاهانه و تعمدی از این مغالطه استفاده می کنند در مقابلِ برخی افراد دیگر که ناآگاهانه و غیرعمد سراغ مغالطه پهلوان پنبه می روند.

افرادی که ناآگاهانه از این مغالطه استفاده می کنند، معمولاً یا کسانی هستند که دانش یا سواد کافی در موضوع مورد بحث ندارند و خودشان هم می دانند که دانششان ناقص است اما متوجه نیستند که جای اشتباهی را نشانه گرفته اند. فکر می کنم این دسته از افراد، اگر برایشان توضیحات بیشتر و بهتری داده شوند متوجه خطایی که در بحث مرتکب شده اند خواهند شد.

یا کسانی هستند که فکر می کنند همه جوانب بحث یا ادعای مورد نظر را می دانند اما در واقع نمی دانند(یعنی نمی دانند که نمی دانند)

به طور خلاصه می توان گفت که افرادی که ناآگاهانه سمت مغلطه پهلوان پنبه می روند در دام ساده سازی بیش از حدِ بحث گرفتار شده اند.

 

اما افرادی که آگاهانه سراغ این مغالطه می روند صرفاً دنبال پیروزی در بحث هستند(و حیف از وقت و انرژی من و شما که قرار باشد صرف جواب دادن به این افراد شود!) و می خواهند دلایل خودشان را قوی و استدلال های طرف مقابل را ضعیف نشان دهند.

طبیعتاً دلایل و انگیزه های مختلفی را می توان به این دسته از افراد نسبت داد که با وجود اینکه به شدت وسوسه شده ام تا یک لیست جامع از انگیزه هایشان تهیه کنم اما به دلیل اینکه از حوزه بحث ما خارج است از توضیحشان صرف نظر می کنم.

 

۰ نظر ۲۷ مهر ۰۱ ، ۰۱:۲۲
سامان عزیزی

سال گذشته که کتاب جدید کانمن و همکارانش را می خواندم برخی قسمتها را برای خودم ترجمه می کردم و از بعضی مطالب آن یادداشت برداشتم.

در بخش پایانی کتاب "نویز" چک لیستی ارائه شده که به نظر میرسد برای کاهش برخی خطاهای شایع و شاید کم کردن دامنه ی نویز در فرایند های تصمیم گیری موثر باشد.

ترجمه من ترجمه ی دقیقی نیست و صرفاً برای خودم انجام شده اما احساس کردم منتشر کردن آن در اینجا برای دوستانی که کتاب ها و منابع حوزه تصمیم گیری و مباحث میانبرها و خطاها را مطالعه کرده اند بتواند مفید باشد.

فکر می کنم این چک لیست بیشتر برای کسانی مفید است که یک آشنایی حداقلی، با این مباحث داشته اند، چون به نظرم مطالعه یک چک لیست تاثیری روی کیفیت تصمیمات ما نمی گذارد.

با توجه به نحوه نگارش این چک لیست توسط کانمن و همکارانش، به نظر میرسد که فرضشان بر این بوده که تصمیمات توسط یک گروه تصمیم گیری اتخاذ می شوند و این چک لیست برای کسی است که ناظرِ این فرایند است اما بیشتر صحبت هایشان قابل تعمیم به فضای تصمیم گیری فردی هم هست.

 

این چک لیست از چهار سرتیتر تشکیل شده که هر کدام چند تیتر فرعی دارند:

 

1-رویکرد ما به قضاوتها

1-1-جایگزینی

آیا شواهد و تمرکز گروه تصمیم گیری اینطور نشان نمی دهد که به جای پاسخ به سوال دشوارتر، به سراغ پاسخ به سوال ساده تر رفته اند و آنرا جایگزین کرده اند؟

آیا گروه یک عامل مهم را نادیده نگرفته است؟ (یا اینکه آیا به عامل نامربوطی، وزن بیش از حد نداده است؟)

2-1-نگاه به درون

آیا گروه در گفتگوها و مشورت های خودش نگاه به بیرون دارد و به جای ارزیابی کامل(درونی و بیرونی) سعی در اعمالِ ارزیابیِ مقایسه ای و رقابتی دارد؟ 

3-1-تنوع دیدگاه ها

آیا دلیلی وجود دارد که گمان کنیم که اعضای گروه دارای خطاها و تعصبات مشترکی هستند که می تواند باعث همبستگیِ خطاهای آنها شود؟ در مقابل، آیا می توانید به دیدگاه یا تخصص مرتبطی فکر کنید که در گروه وجود نداشته باشد؟(و باید باشد)

 

2-پیش داوریها و خاتمه دادن های زودتر از موعد

1-2-پیش داوریهای اولیه

آیا هیچ یک از تصمیم گیرندگان، نفع بیشتری از یک خروجی و نتیجه گیری خاص نسبت به خروجی و نتیجه گیری دیگری نمی برد؟

آیا کسی از قبل الزام و تعهدی برای به نتیجه رسیدن ندارد؟ آیا دلیلی برای مشکوک شدن به تعصب ورزیِ فرد خاصی وجود دارد؟

آیا مخالفان نظراتشان را بیان کردند؟

آیا ریسک تشدید تعهدات در صورت از دست دادنِ زمان و دوره ی اقدامات عملیاتی وجود دارد؟(به عبارتی، اگر زمان مناسب اقدامات اجرایی رو از دست بدیم، آیا تعهداتمان مضاعف می شود؟)

2-2-خاتمه دادن های زودتر از موعد (بخصوص در انسجام بیش از حد گروه)

آیا سوگیریِ تصادفی ای در انتخاب ملاحظاتی که در ابتدا مطرح شدند وجود داشته است؟

آیا گزینه های جایگزین(آلترناتیوها) به طور کامل در نظر گرفته شده اند؟ و آیا برای یافتنِ حمایت فعالانه از این گزینه ها تحقیق شده است؟

آیا داده ها یا نظرات ناراحت کننده، سرکوب یا نادیده گرفته نشده اند؟

 

3-پردازش اطلاعات

1-3-در دسترس بودن یا برجسته بودن اطلاعات

آیا مشارکت کنندگان در مورد یک رویداد خاص، به دلیل اینکه تازه اتفاق افتاده یا دراماتیک بوده یا داشتن ارتباط شخصی با آن رویداد، اغراق نمی کنند حتی اگر در ظاهر قابل تشخیص نباشد؟

2-3-بی توجهی به کیفیت اطلاعات

آیا قضاوتها بیش از حد بر روایت ها، داستان ها و آنالوژی ها تکیه نداشته است؟ آیا داده ها این داستانها و آنولوژی ها را تائید می کنند؟

3-3-اثر لنگر

آیا اعدادی که از صحت یا مرتبط بودن آنها مطمئن نیستیم در قضاوت نهایی نقش مهمی ایفا نکرده اند؟

4-3-پیش بینی بازگشت ناپذیر

آیا مشارکت کنندگان، برونیابی یا تخمین یا پیش بینی های بازگشت ناپذیر انجام نداده اند؟

 

4-تصمیم

1-4-خطا(مغالطه) برنامه ریزی

وقتی از پیش بینی ها استفاده می شد، آیا مشارکت کنندگان  درباره منابع و اعتبار این پیش بینی ها سوال کردند؟ آیا از دید یک ناظر بیرونی، این بیش بینی ها به چالش کشیده شدند؟

آیا برای اعدادی که از درستی شان مطمئن نیستیم از بازه های اطمینان بخش(confidence intervals) استفاده شد؟ آیا این بازه به اندازه کافی وسیع در نظر گرفته شد؟

2-4-ترس از دست دادن

آیا ریسک پذیری تصمیم گیرندگان با ریسک پذیری سازمان همسو است؟ آیا تیم تصمیم گیری بیش از حد محتاط است؟

3-4-خطای تمرکز بر زمان حال(دید کوتاه مدت)

آیا محاسبات (از جمله نرخ تنزیل مورد استفاده) منعکس کننده تعادلِ اولویت های کوتاه مدت و بلند مدت سازمان است؟

 

۱ نظر ۱۹ خرداد ۰۱ ، ۱۱:۵۰
سامان عزیزی
جمعه, ۱۶ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۲:۳۹ ب.ظ

تو قیاس از خویش می گیری و لیک ...

چند ماه پیش توی یه جمعی نشسته بودم که چند نفرشون از دوستانی بودند که سالهاست می شناسم. مثل همه ی صحبت های جمعیِ اغلبِ جمع هایِ چند سال اخیر که بحث هزینه های زندگی پایِ ثابت بحث هاست، بحث به هزینه های زندگی کشیده شد.

یکی از دوستان داشت می گفت که من سعی کردم سبک زندگیم رو طوری تنظیم کنم که بتونم با پنج میلیون تومن هم ماه رو بگذرونم و مشکل حادی برام پیش نیاد.

بحثها پیش رفت و کمی بعد، این دوستم کاری براش پیش اومد و رفت.

یکی دیگه از دوستان تا دید این دوستمون رفت گفت: "بدبختِ خسیس رو نگاه کنین که با این همه درآمدی که داره دلش نمیاد بیشتر از پنج میلیون در ماه خرج کنه. این بیچاره ها بلد نیستن خوب زندگی کنن و خرج کنن. خدا پول رو به کی داده! "

راستش من اون دوستمون رو که رفت چندین ساله میشناسم. کسب و کار خوب و درآمد  بالایی داره و خبر دارم که سالهاست سهم زیادی از درآمدش رو(تا جایی که من میدونم بیشترش رو) صرف رسیدگی به کودکان بدسرپرست یا بی سرپرست، بیماران و کودکان کار میکنه. به عبارتی میخوام بگم که پولی که این در یک ماه صرف کمک به دیگران میکنه از پولی که اون یکی دوستمون در تمام طول عمرش و با گرفتنِ ژستِ منجی عالم بشریت، صرف کمک کرده بیشتره(البته صورت مسئله مون کمک کردن نیست اینجا.صرفاً منظورم مقایسه میزان پولیه که توسط این دو نفر توزیع میشه، حالا هرجا که باشه). منظورش از اون حرفش هم این بود که من تلاش کردم سبک زندگیم طوری باشه که برای اون حالت هم آماده باشم نه اینکه فقط پنج میلیون هزینه می کنم برای گذران زندگیم.

می خواستم چیزی بگم که از حرفهایی که زد خجالت بکشه اما خیلی وقته دارم تمرین می کنم که حرف هایی که میدونم هیچ تاثیری نداره رو نزنم. حساب کردم دیدم این آدم ارزش خراب شدن تمرینم رو نداره بنابراین فقط به گفتن این بسنده کردم که : برادر! ما خیلی وقتها رفتار دیگران رو با مدل ذهنی خودمون تفسیر می کنیم و این یعنی اینکه بیشتر داریم در مورد خودمون اطلاعات میدیم نه نگرش و مدل ذهنی دیگران. البته مطمئنم که اون اصلاً متوجه نشد چی گفتم اما به هر حال دل خودم کمی خنک شد بدون اینکه تمرینم رو خراب کرده باشم ;)

*

فکر می کنم چند هفته پیش بود که ایلان ماسک گفته بود که من از خودم خونه ای ندارم و به معنای واقعی کلمه دارم تو خونه ی دوستام زندگی می کنم.

چند روز بعد از این قضیه یکی از دوستانم که چند وقتیه یک شرکت استارت آپی راه انداخته داشت اینو برام نقل میکرد و میگفت منم میخوام خونه مو بفروشم و صرف برنامه های شرکتم کنم.

کاری به درستی و غلطیِ تصمیمش ندارم چون خودش بهتر از جزئیاتش خبر داره اما حسی که ازش گرفتم این بود که در جهان خودش (یعنی در بستر و دایره ارتباطاش)فقط دوست داره شبیه ایلان! به نظر بیاد. درست مثل خیل عظیمی از استارتاپ های کشورمون که فقط رفتارهای سیلیکون ولی رو کپی کردن و مدل ذهنی رو یاد نگرفتن و به محض کوچکترین تغییری در فضای کسب و کارشون، همه چیزشون به هم میریزه.

*

چند وقت پیش اتفاق جالبی برای من و یکی از دوستان که اون هم به فایل گفتگوی معلم مون(محمد رضا شعبانعلی) گوش داده بود افتاد.

محمد رضا در جایی از بحثش داشت در مورد قوانین مرتبه دو زندگیش صحبت می کرد و به عنوان یه مثال ساده(از ده ها مثال دیگه) به این اشاره کرد که من مطلقاً به هیچ تماس یا پیغام ناشناسی جواب نمیدم و توضیحاتی هم در این مورد داد.

این دوست ما به نوعی فریلنسر حساب میشه. کارهای فنی کامپیوتری برای افراد و شرکت های مختلف انجام میده. در واقع کلی کارت ویزیت فیزیکی و دیجیتال پخش کرده که یه روزی یکی کارش بهش بیفته و باهاش تماس بگیره.

در گذشته منم هر وقت کسی کاری داشت که این دوستم میتونست کارش رو راه بندازه رو بهش معرفی میکردم(در واقع شماره یا کارت ویزیتش رو میدادم که باهاش تماس بگیرن).

خلاصه اینکه طبق روال سابق شماره شو به یه نفر دادم که باهاش تماس بگیره. اتفاقاً پروژه خیلی مناسبی هم برای این دوستم داشت.

بعد از چند روز اون فرد باهام تماس گرفت و گفت چند روزه هرچی تماس میگیرم با اون دوستت جواب نمیده، میشه خودتم یه پیگیری بکنی؟

بهش زنگ زدم و بلافاصله گوشی رو برداشت. گفتم مشکلی برات پیش اومده که تماس هاتو جواب نمیدی؟ گفت نه چطور مگه. ماجرا رو براش گفتم. ایشونم در کمال ناباوری گفت که از وقتی توضیحات محمدرضا رو گوش دادم و بهشون فکر کردم(دقت کنین گفت فکر کردم!) دیگه تماس های ناشناس رو جواب نمیدم. چون هر کاری هم بخواد بهم معرفی بشه معرفش باید باهام هماهنگ کنه طبیعتاً. گفتم تا حالا چند هزار کارت ویزیت چاپ کردی؟ توی چندتا سایت آگهی کردی شمارتو؟ گفت خودت که میدونی خیلی زیاد.

گفتم ای عزیزِ دل برادر! با توجه به سبک تو برای گرفتن پروژه هات و روشی که از اون طریق کار جذب میکنی، تو نه تنها باید تماس های ناشناس رو جواب بدی بلکه باید صدای زنگ موبایلت رو تا ته زیاد کنی و بذاری ویبره هم بزنه و با یه بند محکمی موبایلت رو از گردنت آویزون کنی که کوچکترین تماس یا پیام ناشناسی از دستت نره.

اگه صرفاً کسب و کاری هم به این مسئله نگاه کنی، جواب دادن به همه ی تماس های ناشناس برای تو به همون اندازه درست و مفیده که جواب ندادن به تماس های ناشناس برای محمدرضا. منطق هر دو کار هم یکیه تقریباً!

چطور کپی رفتار رو انقدر سریع گرفتی ولی اونجا که میگه مدل های ذهنی رو یاد بگیرم رو نگرفتی.

پس از آن از نقشِ نصیحت کننده طلبکار به در آمده و باقی گفتگو را همچون آدمیزاد ادامه دادم ;)

*

به نظرم هر کدوم از ما میتونیم با یک دقت ساده به زندگی روزمره و تصمیم گیری ها و رفتارهای خودمون و دیگران، ده ها مثال از این جنس پیدا کنیم. بنابراین از ردیف کردن مثال های دیگه صرف نظر می کنم.

مثال اول، نمونه ای از تفسیر رفتار دیگران با مدل ذهنی خودمون بود و دو مثال دیگه نمونه هایی از کپی کردنِ صرفِ رفتار دیگران بدون فهم مدل ذهنیِ پشت اون رفتار بود.

 

خب منظورت چیه؟یعنی میگی اصلاً نباید از رفتار هایی که میبینیم یاد بگیریم و یکراست بریم مدل ذهنی رو پیدا کنیم؟

تا جایی من میفهمم اصلاً منظور این نیست.

در واقع یکی از راه هایی که انسان ها میتونن یاد بگیرن از طریق توجه به رفتار هاست(اگر عینک علم شناختی(کاگنتیو) در مورد یادگیری (از طریق مشاهده) رو به چشم زده باشیم که برخی پرچمداران این رشته معتقدند که تنها راهه).

ما ناگزیریم که جهان رو از دریچه ی نگاه محدود خودمون ببینیم(شما راه دیگه ای سراغ دارین؟) و

از طرفی حدس زدنِ مدل ذهنی و یاد گرفتن مدل ذهنی دیگران در خلا نمیتونه اتفاق بیفته و باید خروجی های این مدل تحلیل بشن(که همون رفتارها هستن) تا به مرکز پردازش برسیم(که همون مدل ذهنی باشه).

اما به نظر میرسه ما انسانها طوری طراحی شدیم که در این زمینه به شدت مستعدِ خطا کردن و بیراهه رفتنیم. برای راحتی کار صورت مسئله رو انقدر تنزل میدیم و ساده سازیش میکنیم که اصلاً وادار به فکر کردن نشیم و یه نتیجه گیری سطحی می کنیم و به ادامه زندگی مشغول میشیم.

مثلاً بالاتر گفتم که خروجی ها باید تحلیل بشن. طبیعتاً تحلیل خروجی ها با تحلیل یک خروجی زمین تا آسمون فرق میکنه ولی ما برای راحتی کار "یک خروجی" رو عزیزتر میشماریم و همچنان در جهل مرکب به حیات نباتی مون ادامه میدیم.(البته امیدوارم اینطور حرف زدن به کسی برنخوره چون خودم انقدر از این خطاها داشتم و دارم که مخاطب اول و آخر حرفم خودمم)

درست مثل این بی سوادهایی که عاشق تفسیر زبان بدن هستن! یک حرکت رو میگیرن و داستانشونو میسازن.

 

به هر حال از این همه داستان سرایی میخواستم به دو جمله برسم که:

- با تقلید صرف از رفتار یک فرد دیگر به هیچ عنوان شبیه او نخواهیم شد و حتی اگر برای مقطع کوتاهی بتونیم خودمون و دیگران رو فریب بدیم که شبیه او به نظر برسیم.

- با تقلید صرف از رفتار یک کسب و کار دیگر به هیچ عنوان شبیه آن کسب و کار نخواهیم شد حتی اگر برای مقطع کوتاهی بتونیم خودمون و دیگران رو فریب بدیم که شبیه اون کسب و کار به نظر برسیم.

 

با این جمله میشه بازی کرد و جمله های دیگه ای هم تولید کرد! مثل :

- با تقلید صرف از رفتار های یک مدیر دیگر به هیچ عنوان به مدیری شبیه او تبدیل نخواهیم شد حتی اگر ...

- با تقلید صرف از رفتار های یک سخنران خوب به هیچ عنوان به سخنرانی شبیه او تبدیل تخواهیم شد حتی اگر ...

- با تقلید صرف از رفتار های یک روانشناس موفق به هیچ عنوان به روانشناسی سبیه او تبدیل نخواهیم شد حتی اگر ...

- با تقلید صرف از رفتار های یک نویسنده موفق به هیچ عنوان به نویسنده ای شبیه او تبدیل نخواهیم شد حتی اگر ...

- با تقلید صرف از رفتار های یک پزشک خوب به هیچ عنوان به پزشکی شبیه او تبدیل نخواهیم شد حتی اگر ...

- با تقلید صرف از رفتار های یک حکمران خوب به هیچ عنوان به حکمرانی شبیه او تبدیل نخواهیم شد حتی اگر ...

- و الی آخر

با این راه و روش، بیشتر یک مدیرنما، سخنران نما(یا همون شو من)، روانشناس نما، نویسنده نما و پزشک نما خواهیم بود.

 

اما موضوع دیگه ای که فکر می کنم خیلی مهمه اینه که سعی کنیم از مثال های مشابه نمونه اول این مطلب تا جای ممکن پرهیز کنیم. یعنی تفسیر رفتار دیگران با مدل ذهنی خودمون. قطعاً نمیشه کلاً کنارش گذاشت(نه ممکنه و نه مفید) چون فرایند اتوماتیکِ ذهن ماست که خروجی چندصدهزار سال تکامله. اما به نظرم هر جا دیدیم که داریم با یک یا تعداد معدودی رفتار، نتیجه گیری میکنیم و مدل ذهنی و نگرش اون شخص رو سهل الوصول فرض میگیریم باید مراقب باشیم. به نظرم این حداقل کاریه که ازمون برمیاد.

شاید این مشکل و خطا(تفسیر رفتار دیگران با مدل ذهنی خودمون) مادر خطای دوم هم باشه(تقلید صرف رفتار بدون فهم مدل ذهنی).

 

پی نوشت: و در اینجا شما رو به خوندن دو بیت از دو داستان مجزا در مثنوی مولانا دعوت میکنم(با جستجوی این دو بیت به اون دو داستان هم میرسین.از ارجاع به سایر داستان های تابلوتر خودداری کردم مثل "خر برفت و خر برفت آغاز کرد";) ).

 

تو قیاس از خویش می گیری و لیک // دورِ دور افتاده ای بنگر تو نیک

 

از چه ای کل با کلان آمیختی // مر تو هم از شیشه روغن ریختی

 

پی نوشت بعدی: انگار دوباره رفتم رو مود نصیحت الملوک :) امیدوارم زودتر از این مود خارج شم.

۲ نظر ۱۶ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۴:۳۹
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۴۰۰، ۰۸:۳۸ ب.ظ

حقارتِ پنهان در اتوریته ی ناشی از سانسور اطلاعات

چندین سال پیش برای کاری به ملاقات یکی از دوستانم رفته بودم که مدیر یک شرکت خصوصی بود. صحبت های کاریِ مان تمام شده بود و مشغول گپ زدن بودیم که یکی از کارکنانِ شرکتشان در زد و برای پرسیدن سوالی از دوستم وارد اتاق شد.

اجازه گرفتم که از اتاق خارج بشم تا مزاحمشان نباشم اما به اصرار دوستم ماندم.

سوالی که آن کارمند از مدیرش پرسید در مورد بخشی از پروسه ی انجام پروژه ای بود که در شرکت مشغولش بودند. با توجه به اینکه من هم با چنین پروژه هایی و پروسه های انجام دادنش آشنا بودم، از نحوه جواب دادنِ دوستم و شیوه ی راهنمایی کردنش بسیار تعجب کردم.

بعد از تمام شدن کارشان و توضیحات دوستم، کارمندِ بیچاره گیج تر از لحظه ی ورود به اتاق مدیرش، اتاق را ترک کرد و رفت که دستورات را اجرا کند!

به دوستم گفتم چرا اینطوری براش توضیح دادی؟ پروسه و فرایند انجام این کار که برات روشن و شفافه و خیلی راحت تر میتونستی مراحل رو بهش بگی. این بنده خدا رو که گیج تر از قبل فرستادی بیرون.

جوابی بهم داد که هنوزم که هنوزه وقتی یادش میافتم حالم گرفته میشه.

گفت: اگه همه چیز رو ساده و شفاف بهش بگم دیگه نیازی به من نخواهد داشت و کم کم ادعای پیامبری میکنه!

اینطوری همیشه محتاج من باقی می مونه و دیگه یادش نمیره که "کت تنِ کیه".

*

لازم به توضیح است که اطلاعاتی که مدیر باید به کارمندش میداد هیچ کدام از موارد زیر نبود:

نه اطلاعات محرمانه ای بود که به دلیل یا ملاحظه ای نباید گفته می شد

نه جزو اطلاعاتی بود که معمولاً در شرکتها باید بین واحد خاصی باقی می موند و برای واحدهای دیگه ی سازمان غیر مفید(و گاهاً مشکل ساز) بود

نه کارمند مورد نظر انقدر کندفهم بود که بخاطر گیج تر نشدنش با اطلاعات زیاد، لازم باشه که مرحله به مرحله، پروسه انجام کار رو بهش دیکته کرد

و نه سایر موقعیت هایی که برای ندادن اطلاعات، منطق محکمی پشت شون وجود داره.

این نمونه ها رو ذکر کردم که بگم این تیپ موقعیت ها رو هم تا حدی میشناسم و برام قابل درک هستند اما جنس آن مورد جنس کاملاً متفاوتی بود.

 

الگوی مشابه به این نوع مدل ذهنی و رفتار رو در موقعیت های مختلف دیگری هم دیدم و تجربه کردم. چه در ادارات و سازمان های دولتی و چه خصوصی ها. چه در روابط بین مدیران و کارمندان و چه در بین خودِ کارمندان. چه در فضای کسب و کار و چه در فضای زندگی. در فضای حکمرانی هم که گفتن ندارد!

فکر می کنم اتوریته، اقتدار، کاریزما یا هر کوفتِ دیگه ای که اسمش رو بذاریم(بخصوص در فضای کسب و کارها)، که بخواد از این راه حاصل بشه به شدت ناپایدار و سخیف است.

بجز جنبه های شخصیتی ای که میتوان به فردی که چنین مدل ذهنی ای دارد نسبت داد(مثل حقارت یا کمبود شدیدِ اعتماد به نفس و عزت نفس)، به گمان من آسیب ها و هزینه های بسیار زیادی هم به کسب و کار وارد می شود.

به نظر میرسد که چنین مدل ذهنی و رفتاری، فضای "بی اعتمادی" را میان کارکنان سازمان به شدت تقویت می کند.

باعث مسموم شدنِ فرهنگ سازمانی می شود.

زمان انجام کارها را چند برابر می کند.

جلو یادگیری سازمانی و یادگیری افراد در سازمان را می گیرد.

و هزینه های پیدا و پنهان دیگری که چه درسطح فردی و چه در سطح جمعی و چه به کسب و کار و مسیر رسیدن به اهدافش تحمیل می شوند.

خیلی وقتها این نوع سانسور اطلاعات مانند رها کردن فرد با یک چراغ قوه کوچک در یک اتاق تاریکِ بزرگ است، در صورتی که در بسیاری از موقعیت های از این جنس، به سادگی می شود چراغ اتاق را روشن کرد.

ای کاش همگی ما انقدر بلوغ عقلی داشتیم که انقدر حقیر نباشیم.

تا به حال بزرگیِ ماندگاری ندیده ام که از گذرگاه های حقیر به بزرگی رسیده باشد.

 

۱ نظر ۲۰ بهمن ۰۰ ، ۲۰:۳۸
سامان عزیزی
جمعه, ۷ آبان ۱۴۰۰، ۱۲:۴۴ ب.ظ

وعده بهشت

" آنهایی که بهشت را روی زمین وعده می دهند، هرگز چیزی بجز جهنم نساخته اند." کارل پوپر

پی نوشت: فکر می کنم بتوانم چندین صفحه برای توضیح و تفسیر این جمله بنویسم، اما مصداق هایش در بستر های مختلف و حوزه های گوناگون آنقدر زیادند در اطرافمان، که کمی به همان ها فکر کنیم کافی است. آنقدر آشنا و تکراری هستند که آدم نمی داند چطور هنوز هم خریدار دارند. با وجود این خودم هم گاهی که به خودم می آیم، می بینم در حال گوش دادن به همین وعده، در لباسی تازه هستم!

 

۰ نظر ۰۷ آبان ۰۰ ، ۱۲:۴۴
سامان عزیزی
جمعه, ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ۰۳:۱۴ ب.ظ

وطن درد

وطن درد، یکی از انواع درد هایی است که ممکن است در زندگی بِکشیم. چیزی شبیه سر درد یا دل درد.

اگر بخواهم دقیقتر بگویم، یکی از انواع "رنج" هایی است که ممکن است بکشیم.

 

در مورد مفهوم پردازیِ واژه "وطن درد"، امیدوارم فرصت و حوصله اش را داشته باشم که بعداً آنرا به سرانجامی برسانم و کاملاً تشریح کنم که وقتی از وطن درد صحبت می کنم دقیقاً از چه چیزی صحبت می کنم.فقط این را بگویم که معنای وطن درد برای من بسیار گسترده است و با ژست گرفتن های سیاسی ای که می بینیم بسیار متفاوت است. اینها را هم شامل می شود اما بسیار گسترده تر از اینهاست. به هر حال، هر چند مفهوم پردازیِ آن لازم است ولی بعید میدانم که آنقدر واژه بیگانه ای باشد که نتوانید با آن ارتباط برقرار کنید.

کاری که امروز می خواهم انجام  دهم، بررسی پراکندگی و انواع وطن درد در سطح جامعه است. یعنی خوشه بندی و دسته بندی آن. طبیعتاً این دسته بندی ها همگی از نوع تحلیل و بررسی ذهنی هستند و هیچ ادعایی مبنی بر دقیق بودن یا قابل استناد بودن شان ندارم، ولی خودم در تحلیل و ارزیابی خودم و دیگران از آنها استفاده می کنم و آنرا دسته بندی مفیدی می دانم، مگر آنکه شواهد جدیدی مبنی بر غلط بودنشان پیدا کنم.

 

وطن درد، همانطور که از نامش پیداست درد کشیدن برای وطن است. در واقع ریشه های این درد را باید در وطن دوستی، انسان دوستی، مردم دوستی، جامعه دوستی و زمین دوستی(از حیوان دوستی تا محیط زیست دوستی)(و البته خود دوستی!) جستجو کرد.

همینجا می خواهم دوتا نتیجه بگیرم: اول اینکه، من وطن درد(از نوع واقعی اش را. پائین تر توضیح می دم که چرا می گویم"واقعی") را دردِ ارزشمند و مفیدی می دانم و برای همه کسانی که از این درد، رنج می کشند احترام زیادی قائلم. دومین نتیجه اینکه،  از زاویه ی این بحث مردم دو دسته می شوند، یا وطن درد دارند یا ندارند. کاری به شدت دردش ندارم، چون طبیعتاً شدت این درد هم یک طیف از وطن درد کم تا زیاد خواهد بود. حتی می شود یه وطن درد حاد و مزمن هم فکر کرد. که فعلاً این بحث ها از حوزه مطلب امروز خارجند.

البته فکر می کنم در شرایط خاصی، تقریباً همه مردم به این درد مبتلا می شوند که احتمال میدهم ریشه ی این مورد به همان خود دوستی(حب ذات) بر می گردد. اما این حالت و وضعیت خاص، استثناست و از دایره ی بحث امروز خارج.

 

وطن درد از آن دردهایی است که اکثراً دوست دارند به نمایشش بگذارند(حتی فارغ از اینکه که این درد را دارند یا نه!) و تبدیل به مد روز هم شده است. در واقع به نوعی به نمایش دهنده اش اعتبار می بخشد(چه صریح باشد چه ضمنی). قطعاً همیشه اعتبارِ مانا و ماندگاری نیست چون در طول زمان و بر اساس واکنش ها و اقداماتِ نمایش دهنده، این اعتبار بالا و پائین می شود.

فکر می کنم با ظهور شبکه های اجتماعی، این جنبه ی وطن درد(اعتبار بخشی) بسیار پر رنگ تر از سابق شده است.

نتیجه ی بعدی را هم بگیریم: پس هر وطن دردی که مشاهده کردیم وطن درد واقعی نیست. به همان دلیل ساده ای که عرض کردم، چون نمایش این درد منافعی برای نمایش دهنده اش دارد.

این مقدمات را گوشه ذهنتان داشته باشید تا برویم سراغ دسته بندی:

 

* دسته اول: کسانی که وطن دردشان را به صورت صریح جار (و اغلب با جنجال) می زنند(و البته باهوشتر هایشان به صورت ضمنی) و هدف شان از این نمایش، هموار تر کردن راهشان برای رسیدن به پست و مقام در سازمان های داخلی و حکومتی و یا کسب منافع از راه های پیچیده ای است که کمتر به ذهن آدمها خطور می کند! شاید دادن نامِ "رزومه سازان داخلی" چندان از ماهیت این دسته دور نباشد. اگر بخواهیم کمتر سختگیری کنیم، ویژگی های شخصیتی و تیپ و ظاهرشان هم قابل دسته بندی است. اغلب اوقات از دو حالت خارج نیستند! ولی فکر کردن به این دو حالت را برای خودتان می گذارم.

 

* دسته دوم: کسانی که وطن دردشان را به صورت صریح جار (و اغلب با جنجال) می زنند(و البته باهوشتر هایشان به صورت ضمنی) و هدف شان از این نمایش، هموار تر کردن راهشان برای رسیدن به موقعیت های گوناگون و کسب منافع در خارج از کشور است. برای این دسته هم نامِ "رزومه سازان خارجی" مناسب به نظر می رسد. راه ساده ی تشخیص این دسته(اغلب و نه همیشه) این است که اینها دائماً در حال تکرارِ طوطی وارِ شعار ها و تحلیل های اپوزوسیونِ خارج نشین هستند(مثلاً تحلیلگران بی بی سی و اینترنشنال!). بارها در زندگی ام کسانی را دیده ام که قصد مهاجرت داشته اند و به دنبال جایگاهی در میان اپوزسیونِ کشورهای ایرانی نشین بوده اند و با یکسری اقدامات، طوری که باعث حبس طولانی مدت و بدبخت شدنشان در داخل نشود! رزومه ای برای خودشان ساخته و راهی سرزمین آرزوهایشان شده اند.

لطفاً دقت بفرمائید که جملات بالا به این معنی نیست که همه ی اپوزوسیون های خارج نشین یا تحلیلگرانِ محترمشان اینطوری یا اونطوری هستند. برخی از این افراد، جزو سه دسته ی آخر این تقسیم بندی قرار می گیرند که در ادامه خواهم گفت. پس هدفم از اشاره به این موارد، برای کمک به تشخیصِ دسته ی دوم بود و نه قرار دادنِ همگی اپوزوسیون یا تحلیلگرانشان در این دسته.

تعدادی از این عزیزان هستند که بالاترین فداکاری ها را برای وطن و مردمشان کرده اند و مجبور به مهاجرت شده اند.

 

* دسته سوم: اگر دو دسته اول هدفی را نشان کرده بودند و از نمایش وطن درد به عنوان یکی از ابزارهای دستیابی به هدفشان استفاده می کردند، این دسته هدف ِ چندان واضحی را دنبال نمی کنند. شاید بشود "رزومه سازان همینطوری" صدایشان کرد. با توجه به اینکه وطن درد را می توان در دسته ی "فضیلت ها" جا داد، شاید بهترین توصیف از این دسته "فضیلت نمایی" باشد. شبکه های اجتماعی و ابزارهای دیجیتال هم کمک کرده اند که شاهد حضور پر رنگِ این دسته در سطح جامعه باشیم.

 

پس این سه دسته از آنهایی هستند که وطن درد، از راه های مختلفی منافع شان را تامین می کند. و تاکید بر این نکته لازم است که منافع این افراد غالبا با منافع جمعی همسو و همراستا نیست.

اگر کمی در زندگی این سه دسته دقیق شوید خواهید دید که به صورت بسیار شیک و مجلسی! از هر فرصتی و از روش های مختلفی(رشوه-پارتی بازی-رانت-باند بازی-و غیره) برای چپاول مردم و افزودن بر پول هایشان بهره می برند. (این مورد را صرفاً جهت راهنمایی عرض کردم!)

 

 

سه دسته ی بعدی کسانی هستند که به نظر من وطن درد واقعی دارند. در واقع ریشه ی وطن دردشان اغلب ریشه در آن ریشه هایی دارد که بالاتر اشاره کردم.

تشخیص این دسته ها سخت است اما حداقل دو روش برای تشخیصشان هست:

اول: اگر بخواهم خیلی عامیانه و سرراست بگویم، اینها برای وطن دردشان هزینه می دهند(از کم تا زیاد) و انواع هزینه کرد ها(از همه منابعشان، از وقت و مال و انرژی و جان).

دوم: مشاهده رفتار و اقدامات و واکنش هایشان در طول زمان.

فکر می کنم این دو روش تشخیص اولیه را باید توامان اعمال کنیم. چون سه دسته اول هم هزینه می کنند. هرچند نه در راستای وطن دردشان!

 

* دسته چهارم: همانطور که اشاره کردم این دسته، وطن دردشان واقعی است ولی بخاطر بی سوادی یا کم سوادی، اقدامات و رفتار و واکنش هایشان چندان برای وطن شان مفید یا سازنده نیست. در واقع به همان دلیلی که گفتم نمی توانند درک و تحلیل و شناخت درستی از شرایط داشته باشند و اغلب تحت تاثیر احساساتشان موضع گیری و تصمیم گیری می کنند یا اینکه از طریق دیگران(این دیگران ممکن است هر کدام از این دسته ها باشند ولی متاسفانه اغلب شامل سه دسته ی اول هستند) احساساتشان هدایت می شود. خلاصه کنم: سنگفرش جهنم و نیّات خیر!

 

* دسته پنجم: این دسته هم وطن دردشان واقعی است و هم سواد و دانشِ کافی برای موضع گیری و تصمیم گیری در این زمینه را دارند. متاسفانه اغلبِ این افراد کم سر و صدا و بی سر و صدا هستند و سایر دسته ها کمتر از وجود و حضورشان بهره مند می شوند. بیائید فرض کنیم که "وطن درد"، اهداف توسعه ای را دنبال می کند. مطمئناً می دانید که توسعه، فقط توسعه سیاسی نیست و جنبه های مختلفی دارد(اقتصادی و فرهنگی و ...).درست است که جنبه های مختلف توسعه را نمی شود به طور کامل از هم تفکیک کرد اما قطعاً نمی شود همه را هم یکی فرض کرد. یکی از بزرگترین حماقت هایی که ما و گاهی خودشان، در حقِ این دسته انجام می دهیم این است که  از اینها انتظار داریم یا آنها را ترغیب می کنیم که حتماً به سمت موضع گیری ها و ژست گرفتن های سیاسی بروند و صرفاً مطالبه گرِ توسعه سیاسی باشند.

از نظر من اغلب افراد این دسته، مثل سرمایه ها و منابع این مملکت هستند که نباید هدرشان بدهیم(مثل همه ی منابعی که دسته جمعی مشغول هدر دادنشان هستیم). مثلاً فردی که دانش و سواد اقتصادیِ فوق العاده ای دارد و می تواند نقش بسیار مفیدی در توسعه اقتصادی این کشور داشته باشد یا با آموزش های مفید و ساده، سواد اقتصادی مردم را بالا ببرد که بدانند چه چیزی را در این حوزه مطالبه کنند و گول نخورند، چرا باید حتماً به سمت موضع گیری و ژست های سیاسی هدایت کنیم؟ به نظرم در اینجا آن اصطلاحِ "واجب کفایی" می تواند راهگشا باشد. توسعه سیاسی هم یکی از پایه های توسعه است اما همه ی آن نیست. خوشبختانه یا بدبختانه، به تعداد کافی و حتی بسیار بیشتر از کافی، آدم در این زمینه داریم، لطفاً حواسمان باشد که برای پایه های دیگرِ توسعه هم آدم لازم داریم. خیلی مراقب باشیم که آدم های شایسته و با سوادی که دردِ وطن هم دارند را خواسته یا ناخواسته به کدام سمت هل می دهیم.

صادقانه بگویم، از سه دسته اول حالم به هم می خورد(از دسته سوم هم بیشتر!) ولی از کسانی که افراد دسته پنجم را از روی بیشعوری و شور و هیجان و بی سوادی، به سمتِ شعاردادن ها و ژست گرفتن های صرفاً سیاسی سوق می دهند، خیلی بیشتر حالم به هم می خورد.

البته از این دسته(پنجم)، بخاطر دانش و سواد و درایتشان انتظار می رود که تحت تاثیر این تهیج کردنها قرار نگیرند اما بارها به چشم خودم دیدم که این اتفاق افتاده است. اینها هم انسانند و ممکن است بخاطر حماقت های ما و لجاجت بر حماقت هایمان تحت تاثیر قرار بگیرند.

 

* دسته ششم: این دسته حد نهاییِ وطن دردند. در حدی که به مرحله ی "ایثار" می رسند. اشتباه نکنید! ما در مورد میدان جنگ صحبت نمی کنیم. کسی که بخاطر عقیده اش حاضر است خون دیگران را بریزد منظورم نیست. منظورم کسی است که حاضر نیست جان هیچ کسی را بخاطر عقیده اش بگیرد اما از جان خودش مایه میگذارد.

به هرحال از نظرم تعداد افراد این دسته آنقدر کم است که سهم ناچیزی در پراکندگی دسته های ششگانه ما دارد. در واقع فکر می کنم در تاریخ معاصرمان تعداد انگشت شماری از این افراد داشته ایم.

 

سه دسته اخیر را می توانیم به بی سر و صدا و با سر و صدا هم تفکیک کنیم اما جهت طولانی نشدن دسته بندی ها از خیرش می گذرم. در اصل موضوع هم تفاوتی ایجاد نمی کند. همچنین می توانستیم بر اساس میزانِ هزینه ای که هر دسته متقبل می شود دسته بندی متفاوتی انجام دهیم. اما در نهایت فکر می کنم این نوع دسته بندی ای که انجام دادم برای شناختن و تفکیک اولیه مفید است. خودتان می توانید بعد از این مرحله، دسته بندی های گوناگونی انجام دهید.

 

اما پراکندگی ای که حدس می زنم این دسته ها در سطح جامعه داشته باشند:

دسته اول: ده درصد

دسته دوم: ده درصد

دسته سوم: پنجاه و پنج درصد

دسته چهارم: بیست درصد

دسته پنجم: 4.99 درصد!

دسته ششم: یک صدم درصد

همانطور که ابتدای بحث گفتم طیف بزرگی هستند که به این درد مبتلا نمی شوند، پس سهمی که اینجا به هر کدام از این دسته ها اختصاص داده ام مختص جامعه ی آماریِ آنهایی است که چنین دردی را دارند و یا به داشتنش تمارض می کنند!

 

پی نوشت یک: لطفاً به این مسئله بسیار بسیار مهم توجه داشته باشید که اینجا از پیامد های مثبت یا منفیِ حضور و رفتارهای این دسته ها به عنوان سلول هایی از پیکره ی اجتماع صحبت نکردیم و صرفاً در مورد وطن درد و انواع آن در سطح فردی حرف زدیم.

پی نوشت دو: در اینجا شما را به تفکر و تعقل بیشتر در این دسته بندی ها دعوت می کنم چنانکه خداوند متعال می فرماید "در آن نشانه هایی است برای آنها که تفکر می کنند"!

پی نوشت سه: فکر می کنم با کمی تغییرات، می توان این دسته بندی ها را برای انواع "فضیلت های محبوب خلق" انجام داد.

 

۰ نظر ۲۲ مرداد ۰۰ ، ۱۵:۱۴
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۴۰۰، ۰۱:۴۰ ب.ظ

بزم رنگ ها

نمی دانم تا به حال رنگ ها را با هم ترکیب کرده اید؟ مثلاً ترکیب کردن رنگها روی کاغذ نقاشی یا ترکیب کردنشان برای نقاشی دیوارها.

داشتم فکر می کردم که

هر کدام از ما با یک رنگ (یا ترکیبی از رنگها که یک رنگ را به وجود آورده) به دنیا می آئیم. یکی سبز سیر است و دیگری آبی آسمانی و هزاران رنگ دیگر که من چندان اسمشان را نمیدانم(البته اینکه کمی کور رنگی دارم هم بی تاثیر نیست)

در واقع مجموعه عواملی که ساختار ژنتیکی هر یک از ما می سازد می شود رنگی که ما با آن به دنیا می آئیم.

محیط خانواده که خود ترکیبی از رنگهاست با رنگی که تهِ سطلی است که با آن به دنیا آمده ایم ترکیب می شود و رنگ تازه ای متولد می شود.

وقتی با همسالانمان و همبازی هایمان وقت می گذرانیم از رنگ های آنها هم داخل سطل مان چکه می کند و رنگ سطل مان ترکیب تازه ای پیدا می کند.

وارد مدرسه می شویم و این داستان همچنان ادامه پیدا می کند.

 

فکر می کنم هر چیزی و هر محیطی در این جهان رنگ خاص خودش را دارد.

شهری که در آن زندگی می کنیم رنگ خودش را دارد و طبیعتاً از این رنگ در سطل ما هم می چکد.

کشوری که در آن زندگی می کنیم هم همچنین.

شبکه اجتماعی ای که در آن حضور داریم و وقت می گذرانیم هم همینطور.

کتاب ها و نویسندگانی که با آنها سر و کار داریم

و ده ها و صدها مورد دیگر.

 

به نظر می رسد که جنس رنگ داخل سطل مان طوری است که رطوبتش در طول زمان تغییر می کند. به عبارتی با گذشت زمان از تَریِ رنگ سطل مان کم می شود و به مرور زمان خشک تر می شود(نمود بیرونی اش هم می شود خشک مغزی!). در واقع رنگ سطل مان در سه سالگی مرطوب تر از رنگ سطلمان در پنجاه سالگی است.

 

وقتی که سال ها با کسی حشر و نشر داریم، چه بخواهیم چه نخواهیم، چه بدانیم و چه ندانیم، از رنگ(و رنگ های) او بیشتر در سطل مان خواهید چکید.

 

رنگی که با نگاه کردن به سطل مان می بینیم دایماً در حال تغییر است. شاید برای چشم ما محسوس نباشد اما همیشه در حال فعل و انفعال است.

رنگِ چند دقیقه ی پیشِ سطل من با رنگ الانش متفاوت است. فکری که داشتم رنگی دارد، هوای اتاقم با هوای چند دقیقه پیشش رنگ متفاوتی در سطلم می چکاند.

از خانه که بیرون می زنم تا وقتی برمی گردم رنگ سطلم تغییر کرده است. از کوچه رنگی می گیرم از بقال سر کوچه رنگی دیگر. از آسمانِ امروز و آفتابش. از درخت ها و از رهگذران.

پس هر لحظه در بازی ای از رنگها مشغول بازی هستم. تفاوتی اگر در تاثیر هر رنگی بر رنگ سطلم هست در غلظت آن رنگ و زمانی است که در معرضش هستم.

 

خب که چی؟

نمی دانم.

فقط خواستم قسمتی از سفر ذهنی ام را بنویسم. فقط قسمتی.چون اگر غرقش شوید می بینید که چه سفر عجیب و پیچیده ای با بازی رنگها پیش چشمتان قرار خواهد گرفت.(نگران نباشید!چیزی نزده ام)

 

آیا می توانیم رنگ سطل مان را کنترل کنیم؟چقدر؟

آیا می شود درِ سطل را بست و ایزوله اش کرد؟

چطور رنگ هر چیز یا هر کس را در آن لحظه تشخیص دهیم؟

آیا "بودن" ای در کار است یا همواره در حال "شدن" ایم؟

آیا هر چیز و هر کسی سیستمی پویا از رنگهاست که در عین قابل تشخیص بودن مرزهایش، سیال است و در حال تغییر؟

آیا رنگ های من و شما مثلِ ذرات کوچک گاز در یک محفظه ی بسته هستند که فعل و انفعالشان در نهایت رنگِ جامعه مان را عیان می کند(Emerge می کند)؟

و ده ها سوال دیگر.

پی نوشت: میخواستم سطلی از رنگهای متنوع اینجا بگذارم اما دیدم این تصویر(جشن رنگ در هند) برای سفر ذهنی رنگی ما الهامبخش تر و انگیزاننده تر است و البته به واقعیت این استعاره نزدیکتر.

پی نوشت دو: به نظرم از این بدتر نمی شد این استعاره را بیان کرد و در موردش نوشت! به هر حال بضاعت امروزم در همین حد بود ;)

پی نوشت نامربوط: بعد از انتشار پست قبلی، تعدادی از دوستان عزیزم کامنت گذاشتند یا به روش های مختلف پیغام دادند. خواستم اینجا از لطف و محبتشان تشکر کنم و بگویم که قدردان توجه و همدلی شان هستم. امیدوارم پاسخ ندادن و سکوتم را حملِ بر بی احترامی یا بی توجهی ام نگذارند.

 

۰ نظر ۲۳ خرداد ۰۰ ، ۱۳:۴۰
سامان عزیزی