زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۱۰۶ مطلب با موضوع «توسعه مهارت های فردی» ثبت شده است

 

هر وقت که مشغول مطالعه ی یک کتاب هستم، اگر در حین خواندنش با خودم بگویم " این مفهوم رو نباید همینطوری ازش عبور کنم، ارزشش رو داره که برای فکر کردن بهش وقت صرف کنم" یا به عبارت ساده تر،آنقدر مفاهیم نابی در آن هست که می ترسم سریع بخوانمشان و به انتهای کتاب برسم، (یعنی دلم نمی خواهد کتاب به انتها برسد) و از طرفی محتوای کتاب آنقدر برایم جالب و لذتبخش باشد که به سختی بتوانم کتاب را زمین بگذارم و وقفه ای در خواندنش ایجاد کنم، غالباً ،آن کتاب ،کتاب خوب و مفیدی برای من است و معمولاً تاثیر ماندگاری روی مدل ذهنی و عملکردم می گذارد.

در واقع هر وقت آن دو شرط (به زبان آمیزاد: هم دلم می خواد سریع بخونمش و هم دلم می خواد کند بخونمش) در زمان مطالعه ی یک کتاب صدق کنند، سعی می کنم با روش مزه مزه  کردن! محتوای آن کتاب را بخوانم تا احتمال هضم و جذبش (و در مواردی دفعش) بالاتر برود. ( عرض کردم "دفع"، چون یاد گرفته ام که محتوا هم مانند غذاست. مراحل هضم در بدن، فقط شامل جذب نیست و تا دفعی صورت نگیرد نمی توانیم بگوئیم جهاز هاضمه کارشان را تمام کرده اند.بنابراین دفع هم مانند جذب، یکی از مراحل هضم است. حالا بسته به نوع محتوا ممکن است مراحل هضم، یک روز، یک ماه، یک سال یا شاید سالها طول بکشد یا ممکن است هیچ وقت نتوانیم هضمش کنیم ،همچنین میزان دفع از ناچیز تا الی آخر باشد)

 

پی نوشت: نتیجه ی اخلاقی ای که می توانیم از مراحل هضم بگیریم این است که ،اگر خواستید ببینید شخصی، یک محتوا را تا چه حد هضم کرده، می توانید بپرسید "چه چیز هایشو دفع کردی؟".البته می شود محترمانه تر هم پرسید "فکر می کنی چه چیزهاییش به دردت نمیخوره؟". چنانکه اطبا و پزشکان هم از قاروره و الباقی دفعیات برای تشخیص بهره می برند.

پی نوشت دو: البته روش های دیگری هم برای تشخیص مفید بودن یک کتاب(برای خودم) دارم که در فرصت مناسبی به تشریح آنها خواهم پرداخت ;) 

 

۱ نظر ۰۵ آذر ۹۶ ، ۰۰:۲۷
سامان عزیزی
جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش دوم(فصل مشترک تعاریف خشم)

 

کبری به تازگی با کامران ازدواج کرده است.یک شب به دعوت یکی از دختر خاله هایش به یک مهمانی زنانه رفته بود و شب را هم همانجا در منزل خاله اش مانده بود.صبح به خانه خودشان بر می گردد، سری به آشپزخانه می زند و می بیند حال و روز آشپزخانه تفاوت چندانی با بازار شام ندارد. کامران برای درست کردن یک املت، کل آشپزخانه را به هم ریخته است. تعداد زیادی ظرف کثیف کرده و در نقاط مختلف آشپزخانه رهایشان کرده. ظاهراً قسمتی از املت هم روی صفحه گاز خودنمایی می کند!. آنقدر زباله در سطل ریخته که درش نیمه باز مانده و آشپزخانه را بوی گند برداشته است.

وضعیت میز غذاخوری هم طوری است که انگار کاری اورژانسی پیش آمده و کامران مجبور شده در همان حالت رهایش کند.

کبری با دیدن این صحنه ها کنترلش را از دست می دهد و چنان جیغ بنفشی می کشد و فریاد می زند "کامران"، که کامران با حالتی آماده ی سکته زدن، بلافاصله خبردار حاضر می شود!

کبری شروع به داد و فریاد می کند و بعد از چند دقیقه در مقابل چشمان متعجب کامران به گریه می افتد.

*

احتمالاً شما هم مثل من، به حالتی که بر کبری عارض شد می گوئید : خشم و عصبانیت.

اما آیا تا به حال به این فکر کرده اید که "خشم" دقیقاً چیست؟

 

از توضیح و تعریف خشم از دیدگاه فیزیولوژیک و فعل و انفعالات شیمیایی مغز که بگذریم، به نظر می رسد که فصل مشترک تعاریف مختلفی که ارائه شده است(در حقیقت آن مواردی که من مطالعه کرده ام)، را می توان به این صورت بیان کرد:

خشم، حالت و واکنشی غریزی است که زمانی بر ما عارض می شود که فاصله ی زیادی (یا حتی گاهاً کمی) بین دنیای موجود واقعی و دنیای مطلوب ما وجود داشته باشد.

به عبارتی، هنگامی که با ناکامی یا ناامیدی از نرسیدن به خواسته ها، امیال، اهداف و آرزوهایمان مواجهه می شویم، به احتمال زیاد به حالتی دچار می شویم که می توانیم نام "خشم" را بر آن بگذاریم. یعنی وقتی به گپ میان رئال و ایده آل بر می خوریم، به تناسب شخص و شرایط و محیطش ممکن است شاهد این حالت باشیم.

همانطور که بخش قبلی اشاره شد، خشم یکی از هیجانات ماست و زمانی که این هیجان را ابراز می کنیم نام "پرخاش" بر آن می گذاریم.

برخی روانشناسان معتقدند برای درک خشم دو راه در پیش داریم: اول، بررسی علت های خشم و دوم، بررسی نتایج خشم.

در پست های بعدی، برخی از دیدگاه هایی که به بررسی علت های خشم پرداخته اند را با هم مرور خواهیم کرد.

 

۰ نظر ۰۳ آذر ۹۶ ، ۰۲:۰۳
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۳ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش اول(مقدمات)

وقتی که داخل جلسه ،یکی از همکاران صحبت هایی را مطرح کرد که از نظرش ربطی به موضوع نداشت و باعث انحراف از موضوع شد، چنان خشمگین شده بود که ادامه دادن جلسه در توانش نبود.همان موقع شروع کرد به تخلیه خشمش و تا می توانست صحبت های همکارش را زیر سوال برد.کم کم داشت از این مرحله هم گذر می کرد و وارد تخریب شخصیت همکارش می شد که هر طور بود سایر همکاران جلسه را جمع کردند و قرار شد در فرصت دیگری به مسئله مورد بحث رسیدگی کنند.

همه صحبت های خوب قبلی فراموش شده بود و ذهن اعضا کاملاً درگیر بحث و جدل آخر شده بود. با بروز خشم او،همکارش هم دنبال فرصتی بود تا عصبانیتش را روی او خالی کند.

*

به همسرش گفته بود وقتی که به مهمانی می روند، در جمع خانواده مسائل شخصی شان را مطرح نکند. یک شب که در جمع چند نفر از اقوام نشسته بودند داشت می شنید که همسرش در مورد اتفاق تازه ای که در زندگی شان رخ داده صحبت می کند. یکباره کنترلش را از دست داد و با لحن بسیار تندی وارد بحث شد. همسرش که متوجه اوضاع شده بود همه ی تلاشش را کرد تا آرامش کند ولی فایده ای نداشت.انگار تلاش های او برای آرام کردنش آتش خشمش را شعله ور تر می کرد.

*

وقتی که داشت به خانه بر می گشت، داخل کوچه پسرش را دید که مشغول بازی کردن با بچه های همسایه است. چندین بار به او گفته بود که قبل از تاریک شدن هوا به خانه بیاید و وسط کوچه شلوغ و پر از ماشین، بازی نکند. آنقدر خسته بود که بدون هیچ فکری از ماشین پیاده شد و یک کشیده آبدار نثار پسر کوچکش کرد...

*

در یک پروژه تیمی،کارها را تقسیم کرده بودند و او که مسئول هماهنگی تیم بود از بی تفاوتی و نرساندن کار یکی از اعضای تیم به شدت دلخور بود. قبل از ورود او او در اتاق نشسته بود و داشت از دست هم تیمی اش حرص می خورد. وقتی که دوستش وارد اتاق شد آنقدر درگیر افکارش بود که بدون مقدمه شروع به بازخواست و بازجویی دوستش کرد. در مقابل جبهه گیری او، دیگر کنترلش را از دست داد و با داد و بیداد خودش را خالی کرد.

*

مرور و یادآوری نمونه های ابراز خشم، که در شبکه های اجتماعی رخ می دهند را بر عهده خودتان می گذارم.

*

ما انسان ها هیجانات مشترک زیادی داریم. ترس، شادی،اندوه،تعجب،عشق و انزجار از جمله آنها هستند.هیجان ها در اصل تکانه هایی برای عمل کردن هستند.برنامه هایی برای حفظ زندگی که تکامل در وجود ما به تدریج به ودیعه نهاده است.

معمولاً فعل و انفعالات یکسانی هم در زمان بروز این هیجانات در بدن و مغز ما اتفاق می افتد.مثلاً در هنگام ترس، خون به سمت عضلات اسکلتی بزرگ مانند عضلات پا جریان می یابد و فرار را آسانتر می کند. در همین زمان صورت چنان سفید می شود که انگار خونی در آن وجود ندارد و این احساس پدید می آید که خون در رگها "ماسیده" است.در همان حال بدن یک لحظه خشکش می زند. مدارهای موجود در مراکز هیجانی مغز، جریانی از هورمون ها را آزاد می کنند که بدن را در حالت آماده باش قرار می دهد و آن را حساس و آماده ی عمل می سازد. توجه فرد بر تهدیدی که پیش روی او قرار دارد متمرکز می شود تا بهترین پاسخ ممکن را ارزیابی کند.

خشم هم یکی از این هیجانات مشترک است.

به گفته پل اکمن (از روانشناسان و محققان برجسته در حوزه هیجانات) ، خشم خطرناک ترین هیجان است. "برخی از عمده ترین مشکلاتی که این روزها جامعه ی ما را به نابودی کشانده اند، از طغیان خشم حاصل شده اند. در حال حاضر خشم از کمترین قدرت انطباق برخوردار است، زیرا ما را برای مبارزه مهیا می سازد. هیجانات ما زمانی ظهور و تحول یافتند که از فن آوری قدرتمندی برای مهار آنها برخوردار نبودیم. در زمان های پیش از تاریخ، زمانی که در آن به خشمی دچار می شدید و ظرف یک دقیقه می خواستید کسی را بکشید، نمی توانستید این کار را به سرعت انجام دهید، اما امروز می توانید."

در هنگام خشم، خون به سمت دست ها جریان می یابد و از این طریق گرفتن سلاح یا حمله به دشمن را آسان تر می سازد. ضربان قلب شدت می یابد و افزایش ترشح هورمون هایی چون آدرنالین، موجی از انرژی تولید می کند که توان لازم برای دست زدن به اعمال شدید را فراهم می آورد.

نمونه هایی که در ابتدای این مطلب ذکر شدند را می توان مثال هایی برای خشمگین شدن دانست.اگر شدت بروز این خشم در ما بیشتر شود به حالتی وخیم تر دچار می شویم که به آن "تسخیر عصبی" (Neural Hijacking) می گویند. مثل فرمانده ای که در یک عملیات جنگی بر علیه یک گروه شورشی، در زمانی که شورشی ها را محاصره کرده اند،خبردار می شود پسرش که همراه او به عملیات آمده توسط شورشی ها به شدت زخمی شده است و بعد از دیدن وضعیت پسرش، فرمان قتل عام شورشی ها را صادر می کند و خودش هم مشغول کشتار می شود.

شواهد نشان می دهند که در آن لحظات، مرکزی در مغز لیمبیک حالت فوق العاده اعلام می کند و بقیه ی قسمت های مغز را در خدمت برنامه ی فوری خود می گیرد.تسخیر عصبی در یک آن انجام می پذیرد، یعنی پیش از آنکه قشر تازه مخ،یعنی مغز متفکر، فرصتی برای بررسی آنچه در حال رخ دادن است داشته باشد، چه برسد به اینکه در مورد خوبی یا بدی آن قضاوتی انجام دهد، و ظرف چند دقیقه واکنش شدید را به راه می اندازد. نشان چنان تسخیری آن است که پس از سپری شدن آن لحظات،کسانی که در چنین حالتی قرار گرفته اند، به یاد نمی آورند که چه بر سرشان آمده است.

این قبیل تسخیر های عصبی را نمی توان رویداد های اتفاقی و هولناک دانست که به جنایات وحشیانه ای مانند جنایت فرمانده می انجامد. این حالت ها به وفور بر ما هم عارض می شوند و اگر چه به چنان نتایج فاجعه باری نمی انجامند، اما از شدت زیادی برخوردارند.

تمام تسخیر های عصبی نوعی کودتای عصبی هستند که از بادامه ی مغز یعنی مرکزی در مغز لیمبیک سرچشمه می گیرند. البته باید بدانیم که همه تسخیر های لیمبیک ناخوشایند نیستند.هنگامی که شنیدن لطیفه ای موجب انفجار خنده در شخص شنونده می شود نیز پاسخی لیمبیک داده شده است.این حالت در شادمانی شدید نیز پیش می آید.

دنیل گلمن،که بخشی از مطالبی که خواندید را از کتاب هوش هیجانی او وام گرفته ام، معتقد است(البته تحت تاثیر تحقیقات روانشناسان این حوزه) که توانایی کنترل تکانه ها(که خشم هم یکی از آنهاست)، مبنای اراده و شخصیت است.

اما به نظر می رسد که نه کنترل کامل و سرکوب خشم، و نه ابراز افسار گسیخته ی آن (که هر دو دیدگاه طرفدارانی برای خود دارند)، شیوه های مناسبی برای مواجهه با خشم مان نیستند.شاید مدیریت این هیجان همه گیر، یکی از چالش های مهم ما در طول زندگی باشد.

پی نوشت: منابعی که در تدوین مطالب مدیریت خشم مورد استفاده ام خواهند بود: کتاب هوش هیجانی-دنیل گلمن، نظریه های شخصیت-شولتز، روانشناسی خشم-کارول تاوریس،ارتباط بدون خشونت-مارشال روزنبرگ، تسلی بخشی های فلسفه-آلن دوباتن، عصبیت و رشد آدمی-کارن هورنای و احتمالاً موارد دیگری در بین یادداشت برداری هایی که کرده ام.

۱ نظر ۰۱ آذر ۹۶ ، ۰۱:۰۳
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ

تسلی بخشی های فلسفه-مختصر و مفید

تا به حال از آلن دوباتن هیچ کتابی نخوانده بودم.حدود یکی دو سال پیش بود که متمم کتاب "تسلی بخشی های فلسفه " را معرفی کرد. بر اساس لیستی که برای کتاب خواندنم تدوین کردم، به تازگی به این کتاب رسیدم و مطالعه اش کردم.

محتوای این کتاب را می شود از عنوان آن حدس زد. در واقع آقای دوباتن تلاش کرده از میان فیلسوفان مختلف در طول تاریخ، افرادی را انتخاب کند که بخشی از فلسفه ی آنها می تواند تسلی بخشِ بخش هایی از مسائل و رنج های زندگی ما باشد.

او شش فیلسوف را انتخاب کرده و در شش فصل این کتاب به تشریح آن بخش از فلسفه ی آنها پرداخته که می تواند کمک کننده باشد.

با وجود اینکه با نظرات و تفکرات این فیلسوفان(بجز سنکا) ،ظرف سال های گذشته تا حدی آشنایی پیدا کرده ام و کل آثار برخی آنها و برخی از آثار برخی دیگر از آنها! را مطالعه کرده ام ولی باز هم نگاه دوباتن به این فلسفه ها را دوست داشتم و برایم نکات تازه ای هم داشت. نکاتی که کمک می کنند شناختم از این فیلسوفان کمی بهتر و بیشتر شود.

جالب اینجاست که در انتخاب این فیلسوفان به نگاه اپیکور وفادار مانده(البته به نظر من) که می گفت: " فلسفه ای که دردی را از انسان دوا نکند پوچ است".

به هر حال اگر بخواهم این کتاب را در چند کلمه توصیف کنم ،همان تیتری را که برای این مطلب برگزیدم انتخاب می کنمتسلی بخشی های فلسفه-مختصر و مفید.

 

در این کتاب :

از سقراط می آموزیم که در ارزیابی از خودمان به جای اهمیت دادن به نظر و حمایت دیگران از افکار و اعمالمان، به معقول و منطقی بودن آنها بها بدهیم. به ما یاد می دهد از روشی منطقی و قابل اتکا تر نسبت به سایر روش های رایج عامیانه، درستی یا نادرستی عقایدمان را محک بزنیم.

"حقیقت تا جایی که برای انسان قابل دسترس است، در گزاره ای نهفته است که ابطال آن ناممکن به نظر می رسد. اگر بفهمیم چیزی چه نیست، می توانیم تا بیشترین حد ممکن به درک چیستی آن نزدیک شویم"

 

از اپیکور یاد  می گیریم که اگر پول داشته باشیم ولی از نعمت دوستان، آزادی عمل، و زندگی تحلیل شده(تفکر) محروم باشیم، هرگز خوشبخت نخواهیم بود و اگر از این سه نعمت برخوردار باشیم ولی پول نداشته باشیم، هرگز بد بخت نخواهیم بود.

 

سنکا راهی برای مواجهه با گپ و فاصله ی میان خواسته ها و مطلوب هایمان با واقعیت زندگی و جهان را نشان می دهد

و مونتنی ،این فیلسوف دوست داشتنی، ما را با محدودیت های فیزیولوژیکمان آشتی می دهد و کمک می کند تا خودمان را با تمامیت وجودمان بپذیریم.و البته مونتنی آموزه های زیاد دیگری هم برای ما دارد که دوباتن برخی از آنها را برایمان تعریف می کند.مثل تشریح و بسط این گفته که "من انسانم و هیچ چیز انسانی برای من بیگانه نیست"

 

از شوپنهاور تسلی بخشیدن به خودمان را وقتی که شکست عشقی! می خوریم یاد می گیریم.

و در نهایت در فصل پایانی کتاب(که به نظر من مفیدترین بخش آن است)، از نیچه می آموزیم که چطور با سختی ها و درد و رنج زندگی مواجهه شویم.چطور از آن به عنوان موهبتی برای صعود و تعالی مان استفاده کنیم.

 

این کتاب را انتشارات ققنوس  با ترجمه عرفان ثابتی منتشر کرده است.

۲ نظر ۲۵ آبان ۹۶ ، ۰۰:۳۸
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ق.ظ

chooser هستیم یا picker

chooser ها کسانی هستند که به تصمیم ها و انتخاب هایشان فکر می کنند.

 چوزر ها تشخیص می دهند که کجا ضرورت دارد تصمیم بگیرند و کجا درگیر فرآیند تصمیم گیری نشوند.بخصوص در مورادی که پروسه ی انتخاب و تصمیم گیری نتیجه ای جز استهلاک روح و روان شان ندارد.

آنها با تمام قوا دنبال گزینه ی مطلوبشان می گردند و اگر پیدایش نکنند راهی برای افزایش مطلوبیت گزینه هایشان پیدا می کنند.

آنها معمولاً با تصمیم هایشان دنیای بهتری برای خود و اطرافیانشان می سازند.

چوزرها فرصت و روحیه ی این را دارند که اهدافشان را تغییر دهند

چوزرها می دانند که تصمیم خوب گرفتن،احتیاج به زمان و انرژی و توجه دارد و می توانند تشخیص دهند که این منابع محدودِ زمان و توجه و انرژی شان را در کجا صرف کنند .آنها با تکیه بر تجربه کردنش هایشان قوانین و دستورالعمل های ساده ای برای مدیریت این منابعشان پیدا می کنند(مثلاً با کمک تصمیم های مرتبه دو*).

چوزر ها می دانند برای هر تصمیمی ،چقدر وقت و انرژی صرف کنند.می دانند که نباید آنقدر سریع و چشم بسته گزینه ای را انتخاب کنند که مطلوبیت و رضایتشان را قربانی انتخاب سریع کنند و آنقدر برای یک تصمیم ساده وقت صرف نکنند که انرژی و وقت و توجه شان قربانی شود.

آنها یاد می گیرند که گزینه هایشان را محدود کنند(در واقع تعداد زیادی از گزینه های پیش رو را با هوشمندی حذف می کنند) تا بتوانند تصمیم بهتری بگیرند.

picker ها غالباً به انتخاب ها و تصمیم هایشان فکر نمی کنند.

آنها صرفاً می خواهند هر چه سریعتر از بین گزینه های موجود یکی را انتخاب کنند و خودشان را از فرآیندِ دشوار تصمیم گیری که نیازمند فکر کردن و صرف انرژی ذهنی است، خلاص کنند.

پیکر ها معمولاً تصمیمات گله ای می گیرند.به عبارتی بخاطر فکر نکردن به تصمیم ها و انتخاب ها یشان، و ترس از باخت در انتخاب هایشان، سراغ انتخاب های کم ریسک تر می روند که مورد تائید عرف و عامه ی مردم است.(مثل دروازه بان هایی که می دانند احتمال مهار توپ در ضربات پنالتی که به سمتشان می آیند،چه به سمت چپ یا راستشان بپرند و چه در جای خودشان بمانند برابر است، ولی چون در جای خود ماندن و هیچ کاری نکردن، مورد تائید عامه مردم نیست و ممکن است به آنها خرده بگیرند که "چرا هیچ کاری نکردی؟"، باز هم به صورت شانسی به یک سمت دروازه جهش می کنند)

پیکر ها به دلایل مختلفی، توان و فرصت تغییر اهدافشان را ندارند و می خواهند زودتر یک گزینه را بردارند و بروند.

آنها معمولاً رضایت و مطلوبیت انتخاب هایشان را قربانی تصمیم های سریعشان می کنند.

پیکر ها در موارد زیادی دچار "خطای عمل" می شوند و می خواهند فعال به نظر بیایند،حتی اگر به چیزی نرسند.

آنها معمولاً در میان گزینه های مختلف دچار گنگی و گیجی می شوند و مجبور می شوند که بدون فکر یک گزینه را انتخاب کنند.

 

منابع: کتاب paradox of choice نوشته بری شوارتز-کتاب هنر شفاف اندیشیدن رولف دوبلی


* تصمیم مرتبه دو، به تصمیماتی گفته می شود که ما یکبار برای همیشه(یا برای مدت معینی)، شیوه ی مواجهه با آنها را انتخاب می کنیم و هر بار، مجدداً فکر نمی کنیم و خودمان را درگیر پروسه تصمیم گیری برایشان نمی کنیم.مثال معروف آن بستن کمربند ایمنی خودرو است. به عبارتی یک بار تصمیم می گیریم که هر وقت پشت فرمان نشستیم کمربند را ببندیم حتی اگر برای چند دقیقه قرار است رانندگی کنیم، و هر دفعه این چالش را با خودمان نداریم که الان کمربند را ببندم یا نبندم.

۱ نظر ۲۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۷
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

ما و چهار پایه هایمان

رام کنندگان شیر ها وقتی می خواهند وارد قفس یک شیر وحشی بشوند، یک چهار پایه همراه خود می برند .این چهار پایه را روبروی صورت شیر می گیرند و با همین کار ساده، تمرکز شیر را برای حمله و هجوم به هم می ریزند.

ظاهرا شیر بیچاره در مواجهه با این چهار پایه، تقریباً فلج می شود و نمی تواند تمرکز کند و تصمیم گیری برای زدن به هدف برایش دشوار می شود.نمی داند روی کدام یک از پایه ها که جلو صورتش قرار گرفته تمرکز کند.به نظر میرسد با این کار سیستم توجه و تمرکزش مختل می شود.

 

*

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

تاکید روی همه چیز

شاید کسانی را دیده باشید که وقتی می خواهند کاری را انجام دهند،تقریباً همه چیز آن کار برایشان به یک اندازه مهم است.روی همه مسائل ریز و درشت تاکید می کنند و اسمش را هم میگذارند تیز بینی.یا اگر بخواهند کمی توجیه را هم چاشنی آن کنند می گویند: هیچ چیز از چشم ما مغفول نمی ماند.

شاید در معدود جاهایی این تاکید بر همه چیز، کمتر ضرر وارد کند(این را هم محض احتیاط می گویم) ولی مدیری را تصور کنید که با این روش سازمانش را اداره می کند. کم نیستند مدیرانی که این سبک را از افتخارات خودشان می دانند غافل از اینکه نتیجه چنین سبک و سیاقی در بهترین حالتش چیزی جز متوسط الحالی نیست.

وقتی روی همه چیز تاکید می کنیم دقیقاً انگار روی هیچ چیز تاکید نکرده ایم.

سالهاست وقتی کسی را می بینم که در کار یا زندگیش روی همه چیز تاکید دارد و همه چیز برایش مهم است، یک نتیجه مهم در موردش در ذهنم ثبت می شود: اینکه اولویت بندی نمی داند.نمی تواند تشخیص دهد چه چیزی مهم تر است(یا اگر تشخیص دهد،نمی تواند کاری برایش بکند چون تقریباً همه چیز را مهم می بیند).خلاصه اینکه فکر می کنم چنین کسی،بویی از استراتژی نبرده است.

این مدیران و این مسائل ،مصداق های ریز تری از آن حقیقت تلخ دوست نداشتنی هستند که قبلاً صحبتش شد (+)

این مسئله مختص مدیران نیست.متاسفانه بسیاری از ما در امور مختلف زندگی به همین صورت عمل می کنیم.

 

 

۰ نظر ۰۳ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۵ ق.ظ

چند مزیت مهارت خندیدن به خود

در مطلبی که در اینجا(+) نوشته بودم کمی در مورد مهارت خندیدن به خود صحبت کردیم.

همانطور که در آن مطلب اشاره شد فکر می کنم این مهارت، مهارت ارزشمندی است.بنا به خواسته یکی از دوستانم،چند مورد از مزایای این مهارت را که به ذهنم میرسد اینجا لیست می کنم:

  • فکر می کنم اولین خاصیت این کار این است که باعث می شود گاهی از دل زندگی در جریانمان خارج شویم و از دور به آن نگاهی بیندازیم. معمولاً وقتی در بطن زندگی روزمره هستیم،به دلایل مختلف، نمی توانیم فاصله بگیریم و از دور به خودمان نگاه کنیم.
  • این کار باعث می شود سنگینی "فشار محوری" زندگی کاهش یابد.فشاری که گاهی خودمان خیلی بیشتر از محیط به آن دامن می زنیم.با قوانین سفت و سخت ذهنمان،که گاهاً از آنها آگاه هم نیستیم.
  • این مهارت کمک می کند که ذهن انعطاف پذیر تری داشته باشیم.وقتی قبلاً تمرین کرده ایم و یاد گرفته ایم به خودمان بخندیم، با دیدن و فهمیدن چیز های تازه ای که با دانسته های قبلیمان در تناقض هستند و می توانند افق تازه ای روبروی چالش هایمان باز کنند، راحت تر هستیم و احتمالاً پذیرنده تر خواهیم بود.
  • غیر از کاهش فشار محوری،و کمی شبیه به آن، این کار باعث می شود که استرس کمتری داشته باشیم.بسیاری از ما ممکن است کمال گرا باشیم که به نظرم استرس زاست.فکر میکنم تجربه ی خندیدن به خود،می تواند در کاهش این استرس ها موثر باشد.
  • به نظرم این کار می تواند تواناییِ برخاستن بعد از باخت را در ما تقویت کند و باعث تسهیل آن شود.
  • این مهارت کمک می کند که در رها کردن هدف هایی که مصداق "کوبیدن دیوار به جای در" هستند توانمند تر شویم.
  • کمک می کند کمتر تعصب کورکورانه داشته باشیم.ربط دادنش با خودتان.
  • و فکر می کنم کمک می کند که انسان تر شویم و به زمین نزدیکتر.

 

پی نوشت: فکر نمی کردم بتوانم انقدر دلیل برایش بتراشم!

 

۰ نظر ۲۶ مهر ۹۶ ، ۰۱:۴۵
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۸ ق.ظ

سوال دان

"سوال دان" چیزی شبیه "نمکدان" است!

فکر میکنم همیشه پرسیدن سوال خوب، از یک جواب خوب مهم تر بوده و هست.

فکر میکنم ارزش یک سوال خوب،بارها بیشتر از چندین  جواب خوب است.

فکر می کنم سوالاتی که از خودمان می پرسیم تاثیر بسیار بیشتری از سوالاتی که از دیگران می پرسیم،روی مدل ذهنی و نگرش ما دارند.

فکر میکنم بوده اند بزرگانی که همه ی زندگی شان را صرف یافتن یک سوال کرده اند. و بزرگان دیگری هم بوده اند که تمام زندگی شان را وقف کار کردن روی پاسخ یا پاسخ های یک سوال کرده اند.

بگذریم.اهمیت سوال پرسیدن و ارزش سوال خوب پرسیدن را احتمالاً همه ما می دانیم.

*

البته به نظرم میرسد شباهت "سوال دان" با "نمک دان" که آن بالا گفتم،چیزی فراتر از وزن و قافیه است.

سوال خوب،اگر در حال پختن آش خوشمزه ای در زندگی مان باشیم،مانند نمک،می تواند طعم و مزه غذا را بهتر یا حتی دگرگون کند. اگر هم زندگی مان مانند زخمی چرکین برایمان باشد،سوال خوب ،باز هم مانند نمک، درد و رنج زیادی را به زخم مان تحمیل خواهد کرد ولی در اکثر مواقع باعث بهبود زخم مان خواهد شد.

با میانمایگان کاری نداریم.آنها نه زخم چرکین دارند و نه در تدارک آش خوشمزه برای زندگی هستند.نمک بیشتر احتمالاً فقط "شور" شان می کند.

*

داشتم فکر می کردم که کار خوبی است اگر در مورد مهمترین سوال هایی که ممکن است  با ارزش ترین سوال های زندگی مان هم باشند،فکر کنم.

طبیعتاً بسیاری از سوال هایی که از خودمان می پرسیم منحصر به زندگی خودمان هستند ولی به نظرم سوال های مهمی هم هستند که در زندگی همه ما معنا دارند.(منظورم سوالات فلسفی ای از قبیل : از کجا آمده ام  و به کجا می روم نیست!)

در این مسیر قطعاً به کمک نیاز دارم.لطفاً اگر می توانید کمک کنید،کمکتان را دریغ نکنید.شاید زیر این مطلب جای مناسبی برای همفکریمان باشد.شاید با کمک هم توانستیم لیستی چند تایی از بهترین سوالاتی که باید از خودمان بپرسیم را استخراج کنیم.استخراج را از آن جهت می گویم که درست مانند استخراج الماس از معادن، ما هم خوب است سوالات مان را از معدن زندگی خودمان استخراج کنیم.یا اگر استخراجش هم از معدن دیگری بوده،ما در زندگی مان تجربه اش کرده باشیم.به عبارتی صیقل خورده خودمان باشد.

 

در کنار صفحه اصلی وبلاگ،یک دسته بندی جدا گانه هم برای این پست در نظر می گیرم که دسترسی و پیدا کردنش در آینده آسان باشد.

اگر در مورد سوالتان هم کمی توضیح بنویسید خیلی بهتر است ولی اگر ننوشتید هم مهم نیست،اصل سوال اهمیت بیشتری دارد.بزرگ و کوچکی سوال هم به نظرم اهمیت ندارد.

 

مدتی صبر می کنم تا اگر دوستانی که به اینجا سر می زنند حوصله داشتند و برای تدوین این سوالات کمک کردند،با همفکری هم این بحث را به جایی برسانیم.شاید به درد همه ما بخورد.شاید هم نخورد.به هر حال فکر میکنم صرفِ قدم گذاشتن در مسیرش  ارزشمند است.

در مطلب قبلی ام سوالی را مطرح کردم که برای شروع آنرا زیر همین پست دوباره می آورم.

 

پی نوشت: در آینده نه چندان دور (اگر عمر و فرصتی بود) می خواهم با کمک مطالبی که از متمم یاد گرفته ام،لیست سوالاتی که در حوزه کسب و کار باید از خودم بپرسم را تدوین کنم.طبیعتاً در نوشتن هر بیزینس پلانی باید به سوالات مهمی در مورد کارمان پاسخ دهیم ولی قرار نیست همه سوالات مهم ما در این قالب جا بگیرند.کار سختی ست و امیدوارم از عهده انجامش بربیام.

۶ نظر ۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۸
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۲ ق.ظ

چرا خودکشی نمی کنید؟

چرا خود کشی نمی کنید؟

سوال عجیبی به نظر می رسد اما من فکر می کنم باید این سوال را  هر چند وقت یکبار از خودمان بپرسیم.

چند وقت یکبارش هم  بستگی به آدمش دارد.

 

از جواب های سطحی که بگذریم، به نظرم جواب دادن به این سوال می تواند تاثیر غیر قابل تصوری روی زندگی و مسیرمان داشته باشد.

با اینکه می دانم که دارم افراط می کنم ولی گاهی فکر میکنم(یا بهتر است بگویم حدس میزنم) همه ی آنهایی که سرشان به تنشان می ارزیده،خود آگاه یا نا خودآگاه ،حتی برای یکبار هم که شده این سوال را از خودشان پرسیده اند.

فکر نمی کنم بتوانیم به سرعت و سادگی به خودمان جواب دهیم. ممکن است جواب های ما در برهه های زمانی مختلف  تغییر کنند و حالات مختلف دیگر.

مطمئن نیستم ولی شاید جوب این سوال بتواند نقش ستاره قطبی را در مسیرمان ایفا کند.(البته اگر فکر می کنید به آن نیاز دارید!)

 

پی نوشت:لطفاً اگر جوابی برایش پیدا نکردید خودکشی نکنید.ممکن است فردا جوابی برایش داشته باشید.

 

۲ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۰۱:۲۲
سامان عزیزی