از گلستان (بخش دوم)
در مطلب قبلی توضیحات مختصری در مورد مواجههام با گلستان سعدی و اینکه گزیدههایی از آن را نقل کنم نوشته بودم، این مطلب در ادامه آن است.
*
در مقدمهای که محمدعلی فروغی بر گلستان نوشته، اشارهای به این موضوع دارد که بسیاری از خوانندگان گلستان، تعجب میکنند از اینکه سعدی هفتصد سال پیش(و الان حدود هشتصد سال پیش) به زبان امروزی ما سخن میگفته، "ولی حق این است که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن نگفته است بلکه ما پس از هفتصد سال به زبانی که از سعدی آموختهایم سخن میگوئیم. یعنی سعدی شیوه نثر فارسی را چنان دلنشین ساخته که ربان او زبان رایج فارسی شده است"
شعرا و نویسندگان بسیاری بعد از سعدی بودهاند که خود معترفند که در نویسندگی هرچه دارند از سعدی دارند.
بگذریم برگردیم به نقل چند بخش خواندنی دیگر از گلستان:
درویشی مستجابالدعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعای خیری بر من بکن.
گفت: خدایا جانش بستان.
گفت: از بهر خدای این چه دعاست؟
گفت: این دعای خیر است تو را و جمله مسلمانان را.
ای زبردستِ زیردست آزار // گرم تا کی بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهانداری؟ // مردنت به، که مردم آزاری
*
احتمالاً همه ما تجربه کردهایم که گاهی دلمان میخواهد در هر کاری دخالت کنیم و انگار نمیتوانیم در مقابل این میل مقاومت کنیم(این رفتار میتواند دلایل مختلفی داشته باشد. از احساس "همه چیز دانی" و "دانای کل" بودن تا فخر فروختن و کمال طلبی افراطی). مصداقهایش فراوانند از زندگی شخصی و خانوادگیمان بگیرید تا مدیریت ذرهبینیِ یک مدیر کسب و کار.
بنابراین این بیت را حفظ کردهام که هر وقت خودم را در چنین موقعیتی دیدم یکبار در ذهنم مرورش کنم. یا حداقل ذهنم مشغول این بیت شود و کمتر دخالت کنم!
چو کاری بی فضول من برآید // مرا در وی سخن گفتن نشاید
*
یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخنها گفتهاند؟
گفت: بر ظاهرش عیب نمیبینم و در باطنش غیب نمیدانم.
هر که را جامه پارسا بینی // پارسا دان و نیکمرد انگار
ور ندانی که در نهانش چیست // محتسب را درون خانه چهکار؟
*
دبیری(ببخشید زاهدی!) مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخواستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی // کاین ره که تو میروی به ترکستان است
چون به مقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت، گفت: ای پدر، باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.
ای هنرها گرفته بر کف دست // عیبها برگرفته زیرِ بغل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور // روز درماندگی به سیم دغل
*
فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنانِ رنگینِ دلاویزِ متکلمان در من اثر نمیکند به حکم آنکه نمیبینم مر ایشان را فعلی موافقِ گفتار.
البته سعدی از زبان پدر این فقیه، توضیحاتی داده که پسرم بهتر است بخاطر این چیزها خودت را از کسب علم و حکمت این متکلمان و حکما و کوچ و منتورها محروم نکنی. ولی چون قبول و موافقِ طبعم نبود نقلش نکردم;)
پی نوشت: بخاطر اینکه ممکنه حوصلهتون سر بره، باقی رو میگذارم برای پست بعدی.