زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۸۱ مطلب با موضوع «معرفی کتابها و نویسندگان» ثبت شده است

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۴ ق.ظ

تفالی به نیچه (دو)

پیش نوشت: اگر آنقدر بیکار بوده باشید و از سرِ لطف نوشته های قبلی این وبلاگ را خوانده باشید، می دانید که قبلاً در مورد "تفال به نیچه" چیزهایی گفته بودم. این پست را هم ادامه آن فرض کنید.

 

" در خواب بودم که گوسپندی تاجِ گُل ام را جوید. جوید و گفت : زرتشت دیگر دانشور نیست.

این بگفت و پر غرور و گردن افروخته دور شد. کودکی این را با من حکایت کرد.

خوش دارم اینجا بیارمم که کودکان بازی می کنند. زیرِ دیوارِ شکسته، در میان خاربُنان و شقایق های سرخ.

کودکان ام هنوز دانشور می دانند، خاربُنان و شقایق های سرخ نیز. آنان بی گناه اند، حتی آنگاه که بدخواه اند.

اما در چشم گوسپندان، دیگر دانشور نیستم.سرنوشتم چنین می خواهد. خوشا سرنوشت ام!

زیرا حقیقت این است که من خانه ی دانشوران را ترک گفته ام و پشتِ سر در را نیز به هم کوفته ام.

روان ام دیری گرسنه بر خوانِ ایشان نشست. من نه چون ایشان آموخته بودم که دانش جویی کاری ست همچون فندق شکنی.

من عاشقِ آزادی ام و هوایِ فرازِ خاکِ تازه. خفتن بر پوستِ گاو مرا خوشتر است از خفتن بر مقام ها و منزلت های آنان.

از اندیشه ی خویش چنان گرم و تافته ام که بسا دَم به دشواری توانم زد. آن گاه به هوای آزاد پناه باید ام بُرد. دور از همه ی اتاق های غبارآلود.

اما آنان سرد در سایه هایِ سرد می نشینند. در همه کار می خواهند تماشاگر باشند و بس. و می پرهیزند از نشستن بر پله هایی که آفتابِ سوزان بر آن ها نشسته است.

آنان، چون کسانی که در گذر می ایستند و حیران چشم بر ره گُذران می دوزند، چشم به راه اند و حیران بر اندیشیده های دیگران چشم دوخته اند.

چون دست بر ایشان نهی همچون کیسه های آرد، ناخواسته در پیرامون خویش گَرد بر می انگیزند. اما که می داند که گَرد ایشان از خرمنِ گندم و خُرّمی زرینِ کشتزارهایِ تابستان برخاسته است!

آن گاه که فرزانه نمایی می کنند، گفته ها و حقایق کوچک شان مرا چِندِش آور است. فرزانگی شان چنان گندبوی است که گویی از گنداب برآمده است. و به راستی، آوازِ غوک نیز از آن گنداب ها به گوش ام رسیده است!

چالاک اند و انگشتانی ورزیده دارند. یک رویی من کجا و تودرتوییِ ایشان کجا. انگشتانشان در رشتن و گره زدن و بافتن استادند. بدین سان جوراب های جان را می بافند!

ساعت هایی هستند نکو. باید درست کوکِ شان کرد و بس! آنگاه ساعت را درست نشان می دهند و خُردک صدایی نیز می کنند.

چون دَنگ و آسیاسنگ کار می کنند.گندم ات را در آن ها بریز و بس! آنان نیک می دانند که چه گونه گندم را آسیا باید کرد و از آن گردی سفید ساخت.

 

یکدیگر را سخت می پایند و به یکدیگر بدگمانند. با تردستی هایشان در نیرنگ های کوچک، چشم به راه آنان اند که پای دانش شان لنگ است.عنکبوت وار چشم به راهند.

همیشه دیده ام که با چه دقت زهر آماده می کنند و برای این کار همیشه دستکش های شیشه ای به دست دارند!

بازی کردن با تاسِ تقلبی را نیز می دانند و ایشان را چه عرق ریز، گرمِ بازی دیده ام.

ما با یکدیگر بیگانه ایم و فضیلت های ایشان از نیرنگ بازی ها و تاس های تقلبی شان با ذوق من ناسازگار تر است.

و آن گاه که با ایشان می زیستم، بر فرازشان می زیستم.هم از این رو بود که با من دشمن شدند.

آنان نمی خواهند چیزی از این بشنوند که کسی بر فرازشان گام می زند.از این رو میان من و سرِ خویش چوب و خاک و خاشاک نهادند.

این سان صدای گام هایم را خفه کردند. و تا کنون دانشور ترینان از همه کم تر به من گوش فرا داده اند.

همه ی خطاها و ناتوانی های بشری را میان خود و من نهادند، و همان است که "سقفِ کاذبِ" خانه های خویش می نامند.

اما با این همه، من با اندیشه هایم بر فرازِ سر های ایشان گام می زنم. و اگر می خواستم بر خطاهای خویش نیز گام زنم، باز بر فرازِ ایشان و سر هاشان می بودم.

زیرا آدمیان برابر نیستند : عدالت چنین می گوید. و آنان را حقِ آن نیست که همان را بخواهند که من می خواهم!

چنین گفت زرتشت."

 

برگرفته از کتاب"چنین گفت زرتشت" نیچه(درباره ی دانشوران). با ترجمه درجه یکِ داریوش آشوری.

 

۵ نظر ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ق.ظ

بی جنبه ی درون ما

هراری، در کتاب  "انسان خردمند"(با ترجمه خوب نیک گرگین)، آنجا که به بحث ابزارهای سنگیِ اولیه ی ساخت بشر می رسد، بحث جالبی را مطرح می کند. او در مورد یکی از کاربردهای این ابزار های سنگی می گوید:

"یکی از مرسوم ترین کاربردهای ابزار های سنگیِ اولیه، شکستن استخوان برای دستیابی به مغز استخوان بود."

اگر فکر می کنید که بشر صرفاً بخاطر پی بردن به خواص و ارزش غذایی مغز استخوان، دنبالش راه افتاده بود، سخت در اشتباهید!.با عینک امروز نمی شود به تحلیل زندگی آن روزهای نیاکانمان بپردازیم. بهتر است ادامه داستان را از زبان هراری بشنویم:

" برخی محققان بر این باورند که این نخستین جا پای محکم ما بود. همانطور که دارکوب ها متخصصِ شکار حشرات از میان تنه ی درختان هستند، انسان های اولیه هم در بیرون کشیدن مغز استخوان مهارت پیدا کردند. اما چرا مغز استخوان؟

خب، تصور کنید که شاهدید که یک گله شیر، زرافه ای را تکه پاره می کنند و می بلعند. با شکیبایی منتظر می مانید تا کارشان تمام شود. اما هنوز نوبت شما نرسیده است. چون بعد از شیرها، کفتارها و شغال ها می آیند و شما هم جرئت ندارید موقع مرده خوری مزاحم آنها شوید. وقتی که دیگران کارشان تمام شد، تازه شما و دار و دسته تان، در حالی که با احتیاط کامل به چپ و راست نگاه می کنید، به خود اجازه می دهید به سراغ آنچه باقی مانده است بروید.

این کلید فهم تاریخ و روانشناسی ماست. تا همین اواخر، جنس انسان همواره جایگاهی در میانه ی(در ترجمه کتاب قید شده: "جایگاهی مرکزی".ولی به نظرم رسید که "میانه"واژه مناسبتری باشد) زنجیره غذایی را به خود اختصاص می داد. در طول میلیون ها سال، انسان مخلوقات کوچکتر را شکار می کرد و آنچه می توانست برای خود گرد می آورد و در تمام این مدت، طعمه شکارگران بزرگتر می شد. فقط همین 400هزار سال پیش بود که چند گونه ی انسانی به طور منظم شروع به شکار طعمه های بزرگ کردند، و فقط همین صد هزار سال پیش بود که -با ظهور انسان خردمند- بشر ،خود را به راس زنجیره غذایی رساند.

این جهش چشمگیر از میانه به راس، عواقب سنگینی داشت. دیگر جانداران راس هرم، مثل شیر و کوسه، این مسیر را به تدریج ظرف میلیون ها سال طی کردند. این به اکوسیستم اجازه می داد تا با برقراری موازنه، مانع از آن شود که شیرها و کوسه ها اختلال های جدی ایجاد کنند. شیرها که درنده تر شدند، غزال ها نیز سریع تر می دویدند، کفتارها بهتر همکاری می کردند و کرگدن ها تندخو تر می شدند. اما انسان، برعکس، با چنان سرعتی به راس هرم صعود کرد که اکوسیستم فرصت نیافت خود را تطبیق دهد.

علاوه بر این، انسان هم نتوانست خود را سازگار کند. برترین حیوانات شکارگرِ زمین، موجودات با عظمتی هستند. میلیون ها سال برتری موجب شده است سرشار از اعتماد به نفس باشند. در مقابل، انسان خردمند ، بیشتر به دیکتاتوری های پیزُری شبیه است. ما که در گذشته ای نه چندان دور، یکی از آوارگان علفزارهای استوایی بودیم، پر از ترس و نگرانی درباره ی موقعیت خود هستیم و همین ما را دوچندان بی رحم و خطرناک می کند.  انبوه فجایع تاریخی، از جنگ های خونین گرفته تا فجایع زیستبومی، پیامد های این جهش پرشتاب بوده است."

 

احتمالاً وقتی که حدود 32000سال پیش، نیاکانمان در غار اشتادل، این مجسمه عاجی را می تراشیدند و سرِ شیر را بر پیکر نحیف خودشان می گذاشتند، می خواستند تصویری خیالی از خودشان بسازند برای غلبه بر ترس و نگرانی و عقده حقارتِ ناشی از این جهش پرشتاب تطبیق نایافته! (البته این را از خودم درآوردم.شما در حد یک شوخی به این تفسیر نگاه کنید.ولی اگر به هراری دسترسی دارید این تفسیر را به گوشش برسانید شاید در ویرایش بعدی کتابش از آن استفاده کند:) )

 

داشتم فکر می کردم که چه مصادیق فراوانی از این جهش های پرشتابِ تطبیق نیافته را می توانیم در زندگی های شخصی خودمان پیدا کنیم. جهش های پرشتابی که بدون تطبیق با سیستم هایی که درونمان و دور و برمان هستند،رقم می زنیم بدون آنکه اعتماد به نفس(و البته عزت نفس) لازم را برای این جهش ها در خودمان ایجاد کرده باشیم.

شاید مدیرانی را دیده باشید که به اتفاقی(غیر از شایستگی) ، بر راس هرم یک سازمان نشسته اند و برای حفظ این جایگاه ، به هر زور و زری که شده می خواهند لباس آن جایگاه را بر تنشان کنند. به هر تخریب و ویرانگری دست می زنند چون خودشان و اطرافیانشان نتوانسته اند یا فرصت نکرده اند که با این جهش پرشتاب تطبیق پیدا کنند.

 

احتمالاً شوپنهاور هم نگران این جهش های پرشتاب بوده که چنین جمله ای گفته است:

"اگر کسی را که خو و منش گدایی دارد بر اسب بنشانند، حیوان را آنقدر می تازاند تا بمیرد"

 

به نظر میرسد که این جهش های پرشتاب همیشه در مقیاس های مختلف در زندگی بشر حضور داشته اند و دارند.

اصطلاحاتی مثل  بی جنبه، تازه به دوران رسیده، جَو گیر،نو کیسه و غیره،و معادل هایشان در زبان های دیگر،  احتمالاً در مقیاسی کوچکتر برای توصیف همین مسئله به وجود آمده اند.

 

ما چند جهشِ پرشتابِ تطبیق نیافته در زندگی مان داشته ایم؟آیا می توانیم پیامد هایشان را ببینیم؟آیا در زمان این جهش ها، خطرناک تر از قبل نشده بودیم؟

 

پی نوشت: قبلاً هم تحت تاثیر کتاب انسان خردمند ،مطالبی نوشته بودم.(+)، (+)، (+) .

نمی دانم بعد از دوبار خواندن این کتاب ،کی می توانم از این کتاب دل بِکنم . فعلاً که نتوانسته ام!

 

۲ نظر ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۲۴
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۵۵ ق.ظ

چرا تاریخ بخوانیم؟ -از زبان هراری

تاریخ را نمی توان با تکیه بر علت و معلول توضیح داد و نمی توان پیش گویی اش کرد، زیرا فاقد نظم معین است.

نیروهای بسیار زیادی در کارند و کنش متقابل آنها به قدری پیچیده است که حتی تغییرات ناچیزی در توان این نیروها و شیوه ی کنش متقابلشان می تواند تغییرات عظیمی در نتایج ایجاد کند. و این تمام ماجرا نیست.

تاریخ چیزی است که آن را سیستم آشفته ی "سطح دوم" می نامند(Chaotic System). سیستم آشفته به دو شکل است. آشفتگی سطح اول، آشفتگی است که به پیش بینی هایی که راجع به آن می شود واکنش نشان نمی دهد. مثلاً آب و هوا یک سیستم آشفته ی سطح اول است که اگرچه متاثر از عوامل زیادی است اما می توانیم الگوهای کامپیوتری ای بسازیم که تعداد هر چه بیشتری از این عوامل دخیل را بسنجد و پیش بینی های هواشناسیِ هرچه بهتری به دست بدهد.

آشفتگی سطح دوم آن است که به پیش بینی هایی که درباره اش می شود عکس العمل نشان می دهد و برای همین هیچ وقت نمی توان آن را به طور دقیق پیش بینی کرد.بازار مثالی از سیستم آشفته ی سطح دوم است. اگر یک برنامه ی کامپیوتری تدوین کنیم که قیمت فردایِ نفت را با دقت صد در صد پیش بینی کند چه خواهد شد؟ بهای نفت بلافاصله به این پیش بینی عکس العمل نشان خواهد داد، در نتیجه این پیش بینی تحقق نمی یابد. اگر بهای جاری نفت بشکه ای نود دلار باشد و برنامه ی کامپیوتری دقیق ما پیش بینی کند که قیمت فردا به صد دلار خواهد رسید، تاجران برای خرید نفت هجوم خواهند برد تا بتوانند از این افزایش بهای پیش بینی شده سود ببرند. در نتیجه قیمت نفت به جای فردا همین امروز به بشکه ای صد دلار می رسد.اما فردا چه خواهد شد؟ کسی نمی داند.

سیاست هم مثال دیگری از سیستم آشفته ی سطح دوم است. بسیاری از مردم، شوروی شناسان را به باد انتقاد می گیرند که چرا نتوانستند انقلاب های 1989 را پیش بینی کنند، و کارشناسان امور خاورمیانه را سرزنش می کنند که چرا نتوانستند انقلاب های بهار عربی را در سال 2011 پیش بینی کنند. این انتقاد ها غیر منصفانه است.طبق تعریف، انقلاب پیش بینی ناپذیر است.انقلاب پیش بینی پذیر هرگز رخ نخواهد داد.

چرا نمی تواند رخ دهد؟

تصور کنید که در سال 2010 هستیم و یک کارشناس مجرب علوم سیاسی با همکاری یک نابغه ی کامپیوتر الگوریتم خطا ناپذیری را ایجاد کرده کرده اند که با وصل شدن به یک دستگاه رابط جذاب، می تواند به عنوان "پیشگویی کننده ی انقلاب" به بازار عرضه شود. اینها خدمات خود را به رئیس جمهور مصر، حسنی مبارک، ارائه می کنند و در ازای یک پیش پرداخت سخاوتمندانه، به او می گویند که بر اساس پیش بینی هایشان در طول یک سال آینده انقلابی در مصر به وقوع خواهد پیوست. عکس العمل حسنی مبارک چه خواهد بود؟ او به احتمال زیاد مالیات ها را پائین می آورد، میلیارد ها دلار بین عموم شهروندان بذل و بخشش می کند، و برای محکم کاری نیروهای امنیتی را هم تقویت می کند. اقدامات پیش گیرانه کار خود را می کند. آن سال می آید و می رود و در کمال تعجب انقلابی رخ نمی دهد. مبارک اجرت پرداخت شده را طلب می کند و بر سر دانشمندان فریاد می زند: الگوریتمتان بی ارزش است! من می توانستم به جای اینکه آن همه پول را تلف کنم با آن یک قصر دیگر برای خودم بسازم!.

اما دانشمندان در دفاع از خود می گویند: انقلاب برای این رخ نداد که ما پیش بینی اش کردیم. مبارک، در حالی که به نگهبان اشاره می کند آنها را دستگیر کند می گوید: پیش گویانی که چیزهای را پیش گویی می کنند که رخ نخواهد داد؟ من می توانستم ده جور از اینها را در بازار قاهره با یک مشت پول خرد بخرم!.

 

پس چرا باید تاریخ بخوانیم؟

تاریخ، بر خلاف فیزیک یا اقتصاد، وسیله ی پیش بینی درست حوادث نیست. تاریخ را نه به این دلیل که بتوانیم آینده را پیش بینی کنیم بلکه برای این می خوانیم که افق دیدمان را گسترش دهیم و درک کنیم که وضعیت کنونی ما نه طبیعی است و نه اجتناب ناپذیر، و در نتیجه امکانات بسیار بیشتری از آنچه تصور می کنیم در برابر خود داریم. برای مثال، مطالعه ی اینکه چطور اروپائیان بر آفریقایی ها مسلط شدند ما را قادر می سازد درک کنیم که هیچ چیزِ طبیعی یا اجتناب ناپذیری در سلسله مراتب نژادی وجود ندارد، و این که دنیا ممکن است به گونه ی دیگری سازماندهی شود.

 

پی نوشت: نقل از کتاب "انسان خردمند" نوشته ی یووال نوح هراری با ترجمه نیک گرگین.

 

۰ نظر ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۵
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

دومینوی تهران

فکر می کنم یکی دو روز بعد از زلزله اول تهران بود که یکی از دوستانم کتاب "دومینوی تهران فرو ریخت" را برایم فرستاد.

این داستان کوتاه را "فرورتیش رضوانیه" در سال نود و یک نوشته است.رضوانیه را نمی شناختم.او را به نویسندگی و روزنامه نگاری و طنزپردازی می شناسند.

داستان در مورد زلزله ای است که در تهران اتفاق افتاده است و نویسنده سعی کرده گوشه ای از اتفاقاتی را که ممکن است رخ دهند به تصویر بکشد.

به نظرم رضوانیه توانسته است  تصویری ترسیم کند که ریشه در واقعیات موجود تهران دارد.قطعاً پیش بینی اینکه تهران بعد از یک زلزله با قدرت بالا چه حال و روزی پیدا می کند،اگر ممکن هم باشد بسیار دشوار است و احتمالاً می توان حالات مختلفی را برای آن متصور شد.

اگر تا کنون این داستان کوتاه را مطالعه نکرده اید، فکر می کنم ارزشش را دارد که نگاهی به آن بیندازید.

فکر می کنم خواندن این داستان از خواندن تعداد زیادی از پیام ها و توصیه هایی که در روزهای بعد از زلزله دست به دست می شد مفید تر باشد. رضوانیه توانسته است از قالب داستان برای انتقال پیامش به خوبی بهره ببرد.ما که عدد و رقم و نمودار و بخصوص علم آمار و احتمالات،تاثیر خاصی روی تحلیل و رفتارمان ندارد،شاید "داستان" برایمان کارساز تر باشد.

 

راستش را بخواهید مردد بودم که این داستان را اینجا بگذارم یا نه. وسواس نسبتاً بالایی برای بازنشر چنین محتواهایی دارم اما به هر حال ،الان که داغی وضعیت فروکش کرده تصمیم گرفتم که فایلش را اینجا بگذارم.

دریافت کتاب دومینوی تهران فرو ریخت
حجم: 775 کیلوبایت

طول داستان: شانزده صفحه

 

۰ نظر ۱۷ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۱
سامان عزیزی
شنبه, ۹ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

بشر، این موجود دو پای عوضی

به تازگی مطالعه ی کتاب "انسان خردمند" نوشته ی یووال نوح هراری را شروع کرده ام.

این کتاب را دوستان خوبم طاهره خباری و معصومه خزاعی،لطف کردند و برایم ارسال کردند و همین لطف آنها رغبتم برای مطالعه ی این کتاب را دوچندان کرده است.

از آن کتاب هایی است که وصفشان را در این مطلب گفته بودم (+).

*

دوستان قدیمی ترم می دانند که از سالها پیش هر وقت بحثی از تاریخ بشر بین مان پیش می آمد به شوخی و گاهی به جدی، می گفتم حتماً در آینده کتابی خواهم نوشت به نام "تاریخ، دروغ بزرگ"!. فکری که پشت این شوخی و جدی ها داشتم این بود که با توجه به شناختی که از انسان ها پیدا کرده بودم هیچ وقت نتوانستم به تفسیر ها و داستان هایی که ما برای گذشته مان سرهم کرده ایم اعتماد زیادی پیدا کنم.

از مطالعه ی تاریخ بدم نمی آید و کتاب هایی هم در این زمینه خوانده ام. یکی از تصاویری که از نیاکانمان در ذهنم ساخته بودم موجودی منفعت طلب بود که به هر قیمتی، حتی ویرانگری و نابودی، در پی تامین امنیت و منافعش بوده و هست. اما باید اعتراف کنم تصویری که هراری از گذشتگان مان ترسیم کرده از تصویری که من برای خودم ساخته بودم خیلی وحشتناک تر است.

در فصلی که تحت عنوان "انقلاب شناختی" در این کتاب وجود دارد، با تکیه بر شواهد و مدارکی که تا الان به آن دست پیدا کرده ایم، هراری به ترسیم تاریخی می پردازد که روایتش تا حد زیادی متفاوت از سایر روایاتی است که به ما قالب کرده اند.

به اعتقاد او ،بیشتر این تاریخ تاسف بار از یک چیز آب می خورد: توانایی تصویر کردن و باور کردن چیزی که وجود ندارد.(خیالپردازی و وراجی).

مقایسه ی ساده ای که هراری با تکیه به این توانایی میان ما و حیوانات دیگر انجام داده شنیدنی است: حیوانات دیگر می توانستند بگویند: "مواظب باش!شیر!" اما بشر خردورز به مدد این توانایی می توانست بگوید: "شیر روح نگهبان قبیله ماست".

یا آن مثال زیبایی که از گول نخوردن میمون با وعده ی موزهای بیشماری که در آن دنیا نصیبش می شوند اگر موز موجود را به شما بدهد!

طبعاً این توانایی وجوه مثبت و منفی زیادی داشته و دارد. بشر برای فتح زمین و تبدیل شدن به اشرف مخلوقات! ،تکیه بر این ویژگی و وجوه آن زده است  ولی به نظرم قیمتی که زمین و زمینیان برای این جهش بشر پرداخته اند، قیمت بسیار گزافی است.

این موجود دوپایی که در مقایسه با سایر موجودات، "نارِس" متولد می شود و آنقدر نحیف و ذلیل است که به سالها مراقبت نیاز دارد تا کمی رسیده تر شود، حتی به گونه های مشابه خودش هم رحم نکرد و همه شان را به نابودی کشاند(همه Homoها).

نیاکان حریص ما، با تکیه به آن توانایی و ساختن چند ابزار و با استفاده از آتش، اکثریت پستانداران درشت جثه ی روی خشکی ها را در زمان نسبتاً کوتاهی به خاک و خون کشید، بعضی هایشان را به نیش کشید و بالاخره باعث انقراض نسل شان شد.

بعد از فتح استرالیا از 24گونه ی جانوری که درشت تر بودند،23 گونه منقرض شدند.

بعد از فتح آمریکای شمالی، 34 نوع از 47نوع پستاندار عظیم الجثه نابود شدند.

بعد از ورود به آمریکای جنوبی 50 نوع از 60 نوع موجودش را به نابودی کشاند.

و الی آخر.

به قول هراری ،این موجودات عظیم الجثه که سرگرم زندگی شان بودند و بعد از دیدن این دوپای ریزنقش  برای اولین بار،نگاهی گذرا به هیکل نحیفش انداختند و به برگ جویدنشان ادامه دادند، نمی دانستند که باید از او بترسند و همین نترسیدنشان باعث انقراض شان شد.

تازه این موج اول انقراض بود که با پراکنده شدن اجداد شکارگر-خوراک جوی ما اتفاق افتاد و موج های دیگری هم در راه بودند و شاید هنوز هم باشند.

این است که هراری نتیجه می گیرد که مدال "ویرانگر ترین گونه در تاریخ زیست شناسی" بر گردن ماست.

و احتمالاً تا جایی پیش خواهیم رفت که چیزی غیر از خودمان برای ویران کردن نماند.

 

پی نوشت: برخی اوقات که اصطلاح "موجودات بیگانه" را می شنوم، به این فکر می کنم که تنها موجود بیگانه برای زمین و زمینیان، انسان است و بس.

 

۱ نظر ۰۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی
يكشنبه, ۳ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۱۲ ق.ظ

مدیریت خشم-بخش یازدهم(معرفی یک کتاب)

اگر بخش های قبلی این نوشته را مطالعه نکرده اید فکر می کنم بد نباشد قبل از مطالعه این مطلب نگاهی به آنها بیندازید (در سمت چپ این صفحه و در بخش طبقه بندی موضوعی می توانید به آنها دسترسی داشته باشید)

*

کتابی که قصد دارم خدمتتان معرفی کنم کتاب "ارتباط بدون خشونت" نوشته ی مارشال روزنبرگ است که با ترجمه (خوب) آقای کامران رحیمیان در بازار موجود است.

هر چند که این کتاب به طور کامل بر روی مدیریت خشم تمرکز ندارد و ارتباط ما با خودمان و دیگران را هدف قرار داده است ولی فکر می کنم برای کسانی که مدیریت خشم جزو دغدغه های آنهاست می تواند بسیار مفید و موثر باشد.

روزنبرگ در این کتاب به معرفی و تشریح یک فرآیند چهار مرحله ای که آنرا فرآیند NVC می نامد می پردازد (Non Violent Communication).

این چهار مرحله عبارتند از:

1-مشاهده بدون ارزیابی

2-تشخیص و بیان احساس ما از مشاهده

3-تشخیص اینکه این احساس با کدام یک از نیاز های ما مرتبط است

4-مطرح کردن تقاضا ی مشخص مان.

نمونه ای از کاربرد این چهار مرحله را در یک مثال ساده که از خود کتاب انتخاب کرده ام می توانید ببینید:

" فلیکس، وقتی من دو جفت جوراب مچاله شده زیر میز و سه تای دیگر کنار تلویزیون می بینم خیلی عصبانی می شوم. این اتاق متعلق به همه است و من به نظم بیشتری نیاز دارم. ممکن است جوراب هایت را در اتاق خودت یا سبد لباس های کثیف بذاری؟"

البته این فقط یک مثال ساده است و برای به کار بردن این فرآیند در موقعیت های پیچیده تر نیازمند آشنایی بیشتر با این چهار مرحله هستیم.مثلاً ممکن است  در برخی موقعیت ها تشخیص "احساس" مان به این سادگی نباشد یا در بعضی شرایط به سختی بتوانیم بفهمیم که احساسی که داریم به کدام نیاز ما مرتبط است.

علاوه بر بررسی دقیق این چهار مرحله، روزنبرگ مواردی را که به نظر او، مانع اجرایی شدن این فرآیند می شوند را توضیح می دهد.مواردی مانند: قضاوت های اخلاقی، مقایسه کردن های مختلف، و انکار مسئولیت.

در یکی از فصول کتاب،بحث بسیار جالب و خواندنی ای در مورد "همدلی" وجود دارد که در آن با کلیشه هایی که ما در مورد همدلی آموخته ایم متفاوت است و کمک مان می کند تا بتوانیم بهتر و سازنده تر با خودمان و دیگران همدلی کنیم.

یکی از مزایای بزرگ این کتاب این است که صرفاً روی ارتباط ما با دیگران صحبت نمی کند بلکه بخش قابل توجهی از مطالب و آموزه های آن در مورد ارتباط ما با خودمان است.

*

اما مطالبی که در اینجا موضوع بحث ماست در فصل دهم کتاب به آن پرداخته شده است با عنوان "ابراز کامل خشم".

با وجود اینکه نمی توان این فصل را از سایر فصول کتاب جدا کرد و به طور مستقل به آن پرداخت ولی سعی می کنم قسمتهایی از این فصل را که با بحث مدیریت خشم مرتبط است در اینجا نقل کنم و امیدوارم این سرنخ ها مقدمه ای شوند برای مطالعه ی این کتاب.

- رفتار دیگران ممکن است تحریکی برای احساس ما باشد اما دلیل آن نیست(تمایز محرک ها از علت)

- ما غالباً رفتار دیگران را به عنوان دلیل خشم خود می دانیم، در فرهنگی که از گناه به عنوان وسیله ای برای کنترل مردم استفاده می کنند چنین عادتی به سادگی شکل می گیرد.

- آنچه دیگران می کنند هرگز علت چگونگی احساس ما نیست.

 

- خشم نتیجه ی تفکر بیگانه ساز از زندگی است که از نیاز ها جدا افتاده است و نشان می دهد به جای آنکه بر نیاز های تحقق نیافته تمرکز کنیم برای تحلیل و قضاوت افراد، به ذهن مان مراجعه کرده ایم.

- ابراز کامل خشم، آگاهی کامل بر نیاز را می طلبد.

-از خشم به عنوان ندایی بیدار کننده استفاده کنیم.

- علت خشونت این اعتقاد است که دیگران منشا رنج و عذاب ما هستند و لایق تنبیه اند.

- مردم هرچه بیشتر سرزنش و قضاوت بشنوند بیشتر حالت دفاعی و پرخاشگری می گیرند و به نیاز های بعدی ما کمتر توجه خواهند کرد.

و در نهایت مراحل ابراز خشم را در چهار قدم به این صورت تشریح می کند:

1-صبر کردن و نفس کشیدن

2-شناسایی قضاوت های ذهنی خودمان

3-شناسایی نیاز های خود

4-ابراز احساسات و نیاز های محقق نشده

البیته روزنبرگ پیشنهاد می کند قبل از مرحله چهارم با خودمان "همدلی" کنیم(که همانطور که در بالا اشاره شد در بخش جداگانه ای شیوه ی انجام آنرا توضیح می دهد)

در هر صورت فکر می کنم اگر به فکر مدیریت خشم تان هستید حیف است که خواندن این کتاب را از دست بدهید.مخصوصاً به نظرم میرسد که خواندن این کتاب برای کسانی که سبک غالب شان در مواجهه با خشم به سمت سرکوب سوگیری دارد می تواند بسیار مفید باشد.

*

مطلب پیشنهادی برای مطالعه:

صفحه معرفی این کتاب در متمم

 

۲ نظر ۰۳ دی ۹۶ ، ۰۲:۱۲
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ

تسلی بخشی های فلسفه-مختصر و مفید

تا به حال از آلن دوباتن هیچ کتابی نخوانده بودم.حدود یکی دو سال پیش بود که متمم کتاب "تسلی بخشی های فلسفه " را معرفی کرد. بر اساس لیستی که برای کتاب خواندنم تدوین کردم، به تازگی به این کتاب رسیدم و مطالعه اش کردم.

محتوای این کتاب را می شود از عنوان آن حدس زد. در واقع آقای دوباتن تلاش کرده از میان فیلسوفان مختلف در طول تاریخ، افرادی را انتخاب کند که بخشی از فلسفه ی آنها می تواند تسلی بخشِ بخش هایی از مسائل و رنج های زندگی ما باشد.

او شش فیلسوف را انتخاب کرده و در شش فصل این کتاب به تشریح آن بخش از فلسفه ی آنها پرداخته که می تواند کمک کننده باشد.

با وجود اینکه با نظرات و تفکرات این فیلسوفان(بجز سنکا) ،ظرف سال های گذشته تا حدی آشنایی پیدا کرده ام و کل آثار برخی آنها و برخی از آثار برخی دیگر از آنها! را مطالعه کرده ام ولی باز هم نگاه دوباتن به این فلسفه ها را دوست داشتم و برایم نکات تازه ای هم داشت. نکاتی که کمک می کنند شناختم از این فیلسوفان کمی بهتر و بیشتر شود.

جالب اینجاست که در انتخاب این فیلسوفان به نگاه اپیکور وفادار مانده(البته به نظر من) که می گفت: " فلسفه ای که دردی را از انسان دوا نکند پوچ است".

به هر حال اگر بخواهم این کتاب را در چند کلمه توصیف کنم ،همان تیتری را که برای این مطلب برگزیدم انتخاب می کنمتسلی بخشی های فلسفه-مختصر و مفید.

 

در این کتاب :

از سقراط می آموزیم که در ارزیابی از خودمان به جای اهمیت دادن به نظر و حمایت دیگران از افکار و اعمالمان، به معقول و منطقی بودن آنها بها بدهیم. به ما یاد می دهد از روشی منطقی و قابل اتکا تر نسبت به سایر روش های رایج عامیانه، درستی یا نادرستی عقایدمان را محک بزنیم.

"حقیقت تا جایی که برای انسان قابل دسترس است، در گزاره ای نهفته است که ابطال آن ناممکن به نظر می رسد. اگر بفهمیم چیزی چه نیست، می توانیم تا بیشترین حد ممکن به درک چیستی آن نزدیک شویم"

 

از اپیکور یاد  می گیریم که اگر پول داشته باشیم ولی از نعمت دوستان، آزادی عمل، و زندگی تحلیل شده(تفکر) محروم باشیم، هرگز خوشبخت نخواهیم بود و اگر از این سه نعمت برخوردار باشیم ولی پول نداشته باشیم، هرگز بد بخت نخواهیم بود.

 

سنکا راهی برای مواجهه با گپ و فاصله ی میان خواسته ها و مطلوب هایمان با واقعیت زندگی و جهان را نشان می دهد

و مونتنی ،این فیلسوف دوست داشتنی، ما را با محدودیت های فیزیولوژیکمان آشتی می دهد و کمک می کند تا خودمان را با تمامیت وجودمان بپذیریم.و البته مونتنی آموزه های زیاد دیگری هم برای ما دارد که دوباتن برخی از آنها را برایمان تعریف می کند.مثل تشریح و بسط این گفته که "من انسانم و هیچ چیز انسانی برای من بیگانه نیست"

 

از شوپنهاور تسلی بخشیدن به خودمان را وقتی که شکست عشقی! می خوریم یاد می گیریم.

و در نهایت در فصل پایانی کتاب(که به نظر من مفیدترین بخش آن است)، از نیچه می آموزیم که چطور با سختی ها و درد و رنج زندگی مواجهه شویم.چطور از آن به عنوان موهبتی برای صعود و تعالی مان استفاده کنیم.

 

این کتاب را انتشارات ققنوس  با ترجمه عرفان ثابتی منتشر کرده است.

۲ نظر ۲۵ آبان ۹۶ ، ۰۰:۳۸
سامان عزیزی
جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ق.ظ

اگر شاغل هستید حتماً این کتاب را بخوانید

 

ابتدا قصد داشتم که خلاصه ای از این کتاب را  در اینجا بگذارم ولی از آنجا که این کتاب ،کتاب حجیمی نیست و نثر خوب و روانی هم دارد،ترجیح دادم که صرفاً به معرفی آن اکتفا کنم و فکر می کنم خلاصه آن هم چندان کاربردی نخواهد بود.

اولین بار که

۰ نظر ۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۲:۲۲
سامان عزیزی
جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۸ ق.ظ

تهوع سارتر

معمولاً سعی می کنم بعد از خواندن هر کتابی، اگر امکان پذیر باشد، یک صفحه در مورد آن بنویسم. این کار را به این صورتی که گفتم از محمد رضا شعبانعلی یاد گرفته ام. قبل از اینکه از این روش استفاده کنم، کتاب هایی را که می خواندم خلاصه می کردم یا از بخش هایی از آن یادداشت برداری می کردم. 

هنوز عادت یادداشت برداری ام را حفظ کرده ام اما نوشتن یک صفحه در مورد یک کتاب، فواید زیادی برایم داشته است. فوایدش را نمی گویم و امیدوارم خودتان این کار را انجام دهید و نتایجش را ببینید.

*

کتاب "تهوع" ژان پل سارتر را چند سال پیش برای دومین بار خواندم. یک صفحه ای را که در موردش نوشتم اینجا می گذارم.

 

 

 

- توصیفی موشکافانه و دقیق از واقعیات و اتفاقاتی که برای آنتوان روکانتن رخ می دهد. گفتگوهای درونی، خیالات و توهمات او که گاه مرزی میان آنها و واقعیات، قابل تشخیص نیست.

- توصیفات و توضیحات بی هدف، بی سر و ته، فقط توصیف! .برای عریان کردن زندگی.

- بیان تفاوت "ماجرا" و "واقعیات" از نظر سارتر جالب است:

ماجرایی در زندگی ندارم، ماجرا ها هیچ گاه اتفاق نمی افتند. آنچه اتفاق می افتد(واقعیات) اتفاق افتاده است و وقتی که ما نقل شان می کنیم،آنها را تبدیل به ماجرا می کنیم (ماجرایی که آغاز و انجامی دارد، در حالی که واقعیاتی که اتفاق می افتند،آغاز و انجامی ندارند و لحظات، پی در پی می آیند و بدون وقفه می روند)

 

-روکانتن به دنبال نظمی قابل اتکا می گردد (زندگی قابل پیش بینی!)

- بحث وجود (بود) و جوهر (ماهیت) از دید سارتر : ما اول فقط "وجود" داریم و با گذشت زمان است که دارای "جوهر" (ماهیت) می شویم.

-روکانتن،انگیزه ادامه زندگی را در هنر می یابد...

*

پی نوشت: نمی دانم صفحه ام کوچک بوده که انقدر کم نوشتم! یا اینکه سارتر،در این رمان، چیز زیادی برای گفتن به من نداشته است.

 

۲ نظر ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۱:۳۸
سامان عزیزی
دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۰ ق.ظ

زوربای یونانی

"زوربای یونانی" نام فیلمی به کارگردانی مایکل کوکوپانیس است.آنتونی کوئین (حمزه خودمان!) هم در آن بازی می کند.

 

 

نیکوس کازانتزاکیس، رمانی به همین نام دارد که این فیلم برگرفته از آن کتاب است.

اگر رمان  زوربای یونانی را خوانده باشید، احتمالاً مانند اکثر فیلم هایی که بر اساس رمان ها ساخته می شوند، کمتر از خواندن رمان،از دیدن فیلم لذت خواهید برد.

با اینکه به نظر من هم این فیلم،فیلم خوش ساختی نیست، ولی فکر می کنم توانسته تا حدی در انتقال مفهومی که کازانتزاکیس مد نظر داشته،موفق عمل کند.

 

اگر کتاب "گزارش به خاک یونان" را که قبلاً با هم مرور کردیم (+)، خواندید، فکر میکنم تماشای این فیلم، بعد از آشنایی با کازانتزاکیس، خالی از لطف نباشد.

در ضمن این فیلم محصول سال 1964 است.

رمان" زوربای یونانی" توسط چندین مترجم(از جمله محمد قاضی و محمود مصاحب) به فارسی هم ترجمه شده است.

 

 

۲ نظر ۱۷ مهر ۹۶ ، ۰۰:۳۰
سامان عزیزی