زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

بایگانی
آخرین نظرات

۱۰۱ مطلب با موضوع «اجتماعیات» ثبت شده است

فکر میکنم اکثر انسانها خط قرمزهایی برای خودشان دارند یا حداقل می‌شود گفت که دوست دارند اینطور به نظر بیایند که خط قرمزهایی برای خودشان دارند.

با ادبیات دیگری هم می‌شود گفت:

فکر میکنم اکثر انسانها ارزش‌هایی برای خودشان دارند که سعی در حفظ این ارزش‌ها دارند یا حداقل می‌شود گفت که دوست دارند اینطور به نظر بیایند.

این خط قرمزها(یا ارزش‌ها) ممکن است از راه‌های مختلفی در ذهن و باور ما شکل گرفته باشند. از تربیت و خانواده بگیرید تا جامعه و رسانه و الی آخر.

همچنین این ارزش‌ها ممکن است "آگاهانه" یا "ناآگاهانه و ناخودآگاه" در ذهن و باور ما جا خوش کرده باشند.

در این مطلب کوتاه کاری به این بحث‌ها نداریم! حتی کاری به این هم نداریم که این خط قرمزها و ارزش‌ها درست و عقلانی و ارزشمندند یا نه. فرض‌مان این است که بله درست و عقلانی و ارزشمندند.

*

دو دسته آدم هستند که از رفتارشان آزار زیادی می‌بینم. 

یادم هست که سالها پیش که چنین رفتارهایی میدیدم آزارش را کاملاً حس میکردم ولی نمی‌دانستم چرا انقدر آزار میبینم! (دیدین رفتار کسی آزارتون میده و نمیدونین چرا؟ فقط میدونین یه مشکلی داره ولی هنوز خوب متوجهش نشدین. اون سالها چنین حالی داشتم!)

دسته اول کسانی هستند که به صورت سفت! به برخی خط قرمز‌های ریز و کم هزینه پایبند هستند ولی وقتی موضوع بزرگتری پیش می‌آید که از همان جنس است و منطبق بر خط قرمزی که در موضوعات کم هزینه به آن سفتی رعایتش می‌کردند، انگار نه انگار! به نرمی و لطافت خاصی از کنارش رد می‌شوند و اگر لازم هم شد توجیه زیبایی برایش می‌تراشند. به هر حال از منافع گل‌درشت نمی‌شود گذشت، خط قرمز چه کشکی‌ست! 

با دیدن این نوع رفتارها دوباره! قانع می‌شوم که زور منافع در هدایت رفتار انسانها از زور هر چیز دیگری بیشتر است. حالا ویترینش هرچه می‌خواهد باشد.

 

طبیعتاً نمیتوانم از نزدیکان خودم مثال بزنم اما برای خالی نبودن عریضه مثالی از یکی از دوستانم میزنم که وقتی این موضوع را برایش توضیح میدادم برایم نقل کرد.

دوستم تعریف میکرد که چند سال قبل یکنفر را به عنوان مدیر پروژه در یکی از پروژه‌های حدوداً سه یا چهار ساله شرکتشان منصوب کرده بودند. روال کار اینطور بوده که از مرحله‌ای به بعد بخش زیادی از بودجه پروژه را به حساب مدیر پروژه واریز میکردند و در نهایت هم گزارش میگرفتند. دریافتی اصلی مدیر پروژه و سایر کارکنان دخیل در آن بر اساس ساعت کاری‌ای بوده که قرار بوده خودشان و تحت نظار مدیرشان ارائه کنند. 

دوستم میگفت که این جناب مدیر عادت جالبی داشت که خیلی هم رویش اصرار داشته و به بخاطرش کلی هم به خودش افتخار میکرده و آن اینکه ساعت کاری خودش را به دقیقه می‌نوشت و برای شرکت میفرستاد. گفته نمی‌خواهد حتی یک دقیقه هم مدیون شرکت شود.

خلاصه در همین مدت زمانی که پروژه ران بوده جناب مدیر پروژه یک ماشین قسطی خرید می‌کنند که معلوم می‌شود کل اقساط سه ساله خودرو را از نقدینگی و بودجه پروژه پرداخت می‌کرده! نه اینکه دزدی کرده باشد، نه! صرفاً برداشته و بعدها هر وقت پول داشته دوباره گذاشته سر جایش. به صورت اتفاقی پروژه را هم طوری پیش برده که نیازی به آن پول‌ها نباشد البته با اعمال شاقه.

مثال‌های زیادی در ذهنم هست که برای نوشتنشان معذوریت دارم ولی به نظرم موضوع بحث واضح‌تر و عینی‌تر از آن است که نیاز به نمونه و مثال داشته باشد.

 

دسته دوم کسانی هستند که هر وقت احساس کنند رفتارشان در معرض دید دیگران قرار دارد به صورت سفت! خط قرمزها و ارزش‌های ریز و کم هزینه‌شان را گاهی به صورت ضمنی و گاهی به صورت عریان فریاد می‌زنند.

خب این دسته که اصلاً نیاز به مثال زدن ندارند:)

لطفاً دقت بفرمائید که منظورم از رفتارهای دسته دوم ریاکاری‌های گل‌درشت نیست. نوع دیگری است که فکر میکنم حداقل یک لایه پیچیده‌تر از ریاکاری‌های گل‌درشت اجرا می شود.

 

می‌دانم که هستند کسانی که آنچه این دو دسته دارند را یکجا دارند! اما فکر می‌کنم همه ما کم‌و‌بیش رفتارهایی از جنس دسته دوم داشته‌ایم. به عبارتی رفتار عام‌تری است و گاهی قابل درک هم هست.

*

پی نوشت: یادم نیست این جمله را اولین بار از چه کسی شنیدم یا خواندم ولی بد نیست شما هم اگر نشنیده‌اید بشنوید. "از کسی که هیچ پنچری ریزی نداره بترس"

به نظرم آنقدر جمله حکیمانه‌ای ست که به سادگی در منطق سیستم‌های زنده و طبیعی قابل توضیح است. حتی در سیستم‌های مکانیکی هم مصداق دارد!

۰ نظر ۱۷ آذر ۰۴ ، ۲۰:۴۳
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲۰ آبان ۱۴۰۴، ۰۷:۴۰ ب.ظ

از گلستان (بخش دوم)

در مطلب قبلی توضیحات مختصری در مورد مواجهه‌ام با گلستان سعدی و اینکه گزیده‌هایی از آن را نقل کنم نوشته بودم، این مطلب در ادامه آن است.

*

در مقدمه‌ای که محمدعلی فروغی بر گلستان نوشته، اشاره‌ای به این موضوع دارد که بسیاری از خوانندگان گلستان، تعجب می‌کنند از اینکه سعدی هفتصد سال پیش(و الان حدود هشتصد سال پیش) به زبان امروزی ما سخن می‌گفته، "ولی حق این است که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن نگفته است بلکه ما پس از هفتصد سال به زبانی که از سعدی آموخته‌ایم سخن می‌گوئیم. یعنی سعدی شیوه نثر فارسی را چنان دلنشین ساخته که ربان او زبان رایج فارسی شده است"

شعرا و نویسندگان بسیاری بعد از سعدی بوده‌اند که خود معترفند که در نویسندگی هرچه دارند از سعدی دارند.

بگذریم برگردیم به نقل چند بخش خواندنی دیگر از گلستان:

 

درویشی مستجاب‌الدعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعای خیری بر من بکن.

گفت: خدایا جانش بستان.

گفت: از بهر خدای این چه دعاست؟

گفت: این دعای خیر است تو را و جمله مسلمانان را.

ای زبردستِ زیردست آزار // گرم تا کی بماند این بازار؟

به چه کار آیدت جهانداری؟ // مردنت به، که مردم آزاری

*

احتمالاً همه ما تجربه کرده‌ایم که گاهی دلمان می‌خواهد در هر کاری دخالت کنیم و انگار نمی‌توانیم در مقابل این میل مقاومت کنیم(این رفتار می‌تواند دلایل مختلفی داشته باشد. از احساس "همه چیز دانی" و "دانای کل" بودن تا فخر فروختن و کمال طلبی افراطی). مصداق‌هایش فراوانند از زندگی شخصی و خانوادگی‌مان بگیرید تا مدیریت ذره‌بینیِ یک مدیر کسب و کار.

بنابراین این بیت را حفظ کرده‌ام که هر وقت خودم را در چنین موقعیتی دیدم یکبار در ذهنم مرورش کنم. یا حداقل ذهنم مشغول این بیت شود و کمتر دخالت کنم!

چو کاری بی فضول من برآید // مرا در وی سخن گفتن نشاید

*

یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن‌ها گفته‌اند؟ 

گفت: بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم.

هر که را جامه پارسا بینی // پارسا دان و نیکمرد انگار

ور ندانی که در نهانش چیست // محتسب را درون خانه چه‌کار؟

*

دبیری(ببخشید زاهدی!) مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخواستند بیش از آن کرد که عادت او  تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی // کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است

چون به مقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت، گفت: ای پدر، باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.

ای هنرها گرفته بر کف دست // عیب‌ها برگرفته زیرِ بغل

تا چه خواهی خریدن ای مغرور // روز درماندگی به سیم دغل

*

فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنانِ رنگینِ دلاویزِ متکلمان در من اثر نمی‌کند به حکم آنکه نمی‌بینم مر ایشان را فعلی موافقِ گفتار.

البته سعدی از زبان پدر این فقیه، توضیحاتی داده که پسرم بهتر است بخاطر این چیزها خودت را از کسب علم و حکمت این متکلمان و حکما و کوچ و منتورها محروم نکنی. ولی چون قبول و موافقِ طبعم نبود نقلش نکردم;)

 

پی نوشت: بخاطر اینکه ممکنه حوصله‌تون سر بره، باقی رو میگذارم برای پست بعدی.

 

 

۰ نظر ۲۰ آبان ۰۴ ، ۱۹:۴۰
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ۱۲:۱۰ ب.ظ

چرا سرخ نمی‌شویم؟

" از دیدن انسان فاسد تعجب نمی‌کنم،

اما شرمنده نبودن فاسدان مرا شگفت‌زده می‌کند"

 

از وقتی که این جمله جاناتان سوئیفت را خوانده‌ام(در متمم) از ذهنم خارج نمی‌شود، نه به این خاطر که جمله تکان‌دهنده‌ای! گفته، یا اینکه آنرا درست یا غلط بدانم، بلکه دقیقاً به این خاطر که هنوزم که هنوز است من هم درست همینطورم.

بخش اول جمله که بدیهی است و جاناتان سوئیفت را هم شگفت‌زده نکرده.

موضوع مهمتر بخش دوم جمله است.

اگر بخواهم منطقی به بخش دوم نگاه کنم، واقعیت این است که بخش دوم هم شگفت‌زده شدن ندارد!

از آنجا که مغز همه ما "ماشین توجیه" است، ما مفسد فی الارض هم باشیم، مغزمان بالاخره از پس توجیه آن برخواهد آمد و به خوبی و خوشی و در صلح و صفا روزگار خواهیم گذراند. 

مغز ما "تعارض شناختی" را برنمی‌تابد. اگر باور یا مدل ذهنی ما در مورد موضوعی، با رفتار و عملکرد ما در آن موضوع در تضاد و تعارض باشد، غالباً این "باور و مدل ذهنی" ماست که تغییر می‌کند(آگاهانه یا ناآگاهانه) تا از شرّ آن تعارض شناختی راحت شویم و به راحت قلب و آرامش روان برسیم.

یادم می‌آید سالها پیش، یکی از دوستانم که تازه دوسه سالی بود کارش را شروع کرده بود، با هزار پیچ‌وتاب و سختی و سرخ شدن از دو راهی‌ای که با آن مواجه شده بود برایم گفت. می‌خواست بداند که در فلان پروژه که در آن مشغول به کار است، اگر کسی با او تماس بگیرد و چند سوال بپرسد و او هم جواب دهد و آن طرف هم حق المشاوره‌اش! را جبران کند یا اینکه کسی تماس بگیرد و درخواست کند که یکی دو خط از نقشه را کمی جابجا کند!، آیا کار بدی مرتکب شده است یا نه؟

اما امروز بدون هیچ پیچ‌وتاب و سختی و سرخ شدنی، آش را با جاش جابجا می‌کند. شیرینی‌های طلایی می‌دهد تا پروژه های بیشتری سرازیر شوند و شیرینی‌های طلایی می‌گیرد تا به سوالات مختصری جواب دهد یا خطوط مختلفی را جابجا کند. طرح توجیهی هم برایش می‌نویسد!

بگذریم این فقط یک نمونه بود وگرنه ده ها نمونه خیلی خیلی بزرگتر هست که مثال بزنم فقط حیف که اسلام دست و بالمان را بسته است!

 

برگردیم به جمله جناب سوئیفت.

پس بخش دوم هم واقعاً جای شگفتی ندارد. ولی باز هم یک جایی در اعماق ذهنم زخمی و شگفت‌زده می‌شود وقتی کسی با طی کردن پله‌های ترقی در کثافت و فساد هیچ شرمندگی و سرخ شدنی را تجربه نمی‌کند. طبیعتاً می‌دانید که بسیاری از مفاسد و کثافات! اصلاً شبیه این کلمات به نظر نمیرسند و بسیار تمیز و شیک و مجلسی اجرا می‌شوند، طوری که مرتکبشان آب در دلش هم تکان نمی‌خورد.

خلاصه کنم: به نظرم مغز عزیزمان در مسیر تکاملش راه‌هایی را یافته که بسیار کارامد هستند اما ظاهراً همگی نیمه‌ی تاریکی هم دارند که بسیار ترسناک است.

والسلام العلیکم و رحمه‌الله.

 

۱ نظر ۲۸ شهریور ۰۴ ، ۱۲:۱۰
سامان عزیزی

از آشنایی ام با نسیم طالب بیش از ده سال می گذرد. احتمالاً خوانندگان این وبلاگ می دانند که بانی این آشنایی محمدرضا شعبانعلی و متمم هستند.

اولین جرقه هایی که انگیزه ای شدند برای نزدیک شدن بیشترم به طالب، چند مطلب از روزنوشته های محمدرضا بودند که با استفاده از آموزه های طالب نوشته شده بودند. شاید کمی اغراق آمیز به نظرتان بیاید ولی بعضی از این مفاهیم بودند که از نظرم آنقدر عمیق و جالب بودند که تا دو سه ماه ذهنم مشغول شان بود. به معنای واقعی کلمه غرق آن مفاهیم شده بودم و هر روز مشغول تعمیق و مصداق یابی برایشان بودم. 

گذشت و متمم شروع کرد به ارائه درس هایی که با استفاده از کتاب های طالب تدوین می شدند.

و داستان من با آموزه های طالب کماکان با همان شور و اشتیاق پیش میرفت. بارها و بارها آن مفاهیم را مرور میکردم، تمرین درس ها را انجام میدادم و بیرون از فضای متمم هم همچنان مشغول مصداق یابی بودم.

شاید در کنار برخی سرفصل های دیگر متمم(مثل تفکر سیستمی و چند مورد دیگر)، سرفصل های مربوط به طالب، یکی از ناب ترین و لذتبخش ترین دوران های مطالعه من در متمم بوده اند. حتی هنوز هم که به آن دوران فکر میکنم همان میزان لذت و غرقگی را حس میکنم.

مدتی گذشت و سراغ کتابهایش رفتم. اولین کتاب "قوی سیاه" بود که تنها کتاب ترجمه شده اش بود. چندبار کتاب را خواندم(در عرض یکی دو سال). با توجه به اینکه با کمک محمدرضا و متمم با بسیاری از پایه های تفکر طالب آشنا شده بودم از بار دوم مطالعه قوی سیاه به بعد بهتر حرف های طالب را میفهمیدم.

لطفاً تعجب نکنید! کتاب های طالب جزو سخت خوان و سخت فهم ترین کتاب هایی هستند که من خوانده ام. احتمالاً میدانید که من کتاب زیاد خوانده ام، کتاب های سخت هم زیاد خوانده ام، در ادامه توضیح خواهم داد که چرا در مورد کتاب های طالب چنین نظری دارم.

بقیه کتاب هایش ترجمه نشده بودند هنوز، این بود که با هر زحمت و بدبختی بود شروع کردم به مطالعه نسخه انگلیسی "فریب خورده تصادف" و بعدتر کتاب "پادشکننده".

خاطره:)

به نظرم خواندن نسخه های انگلیسی کتاب های طالب مثل خوردن تلخ ترین داروهاست. میدانی به بهبودی ات کمک میکند ولی مثل زهرمار است خوردنش.

خلاصه که خبر دار شده بودم که نشر آریاناقلم کتاب فریب خورده تصادف را در برنامه ترجمه گذاشته است(قرار بود آقای محجوب-مترجم توانای قوی سیاه- ترجمه اش کند اما چند سال بعد آریاناقلم با مترجمی دیگر روانه بازارش کرد). هر روز موقع خواندن کتاب آنقدر عذاب میکشیدم که بلافاصله به وبسایت آریانا قلم میرفتم و به هر طریقی بود تحریکشان میکردم که زودتر کار ترجمه کتاب را تمام کنند! چقدر هم گوششان بدهکار بود! سالها گذشت. محتوای فریب خورده تصادف بیات شد و بعدش تازه کتاب به بازار اومد. البته از حق نگذریم ترجمه خوبی بود. 

حرف ترجمه کتاب های طالب شد، نظرم را دوباره اینجا تکرار کنم.

فکر میکنم بهترین ترجمه از کتاب های طالب مربوط به ترجمه آقای محجوب از قوی سیاه باشد. واقعاً ترجمه سخت خوانیست. چندان روان نیست ولی با بررسی دقیق می گویم که دقیق ترین ترجمه است. بدانید و آگاه باشید که در مورد طالب و ترجمه کتابهایش، مهمترین مسئله، دقیق بودن است.

آنقدر استعاره و کنایه و پیچیده گویی و پیچیدگی و (کثافت!) در کتابهایش فراوان است که اگر دقیق نفهمید مطمئنم برعکس میفهمید(و با کمی اغماض، اشتباه و ناقص میفهمید).چنانچه من هم بارها دچارش شده ام.

بگذریم.

*

ظرف این سالها آن پنج کتاب(اینسرتو) طالب را بارها خوانده ام. سرجمع شاید بیشتر از سی بار(مجموعشان را).

هنوز هم هر وقت حوصله خواندن هیچ کتابی را ندارم، کتاب پادشکننده در کنار چهار کتاب دیگر(از نویسندگان دیگر) یکی از کتابهایی است که همیشه مرا سر ذوق می آورد و شوق خواندنم را بیدار میکند.

فکر میکنم بهترین کتاب طالب، با اختلاف بسیار زیاد(واقعاً بسیار زیاد، اصلا خیلی خیلی زیاد!) کتاب پادشکننده است.

به نظرم هر چیزی که طالب خواسته بگوید، نقل کند، آموزش دهد و بلند بلند فریادش بزند را می توانید در پادشکننده پیدا کنید.

رتبه های بعدی به نظرم اینها هستند:

فریب خورده تصادف

قوی سیاه

پوست در بازی(باید پای خودت در بازی گیر باشه)

تخت پروکروستس

 

پادشکننده کم اشتباه ترین، معتبرترین و با اصل و نسب ترین کتاب از بین آثار طالب است. میدانم گفتم! دوباره گفتنش ضرری ندارد.

*

احتمالاً تا اینجای مطلب، مطمئن شده اید که با یک "طالبی" طرف هستید.(طالبی: یعنی طرفدار بی چون و چرای طالب! غلیظ ترش کنیم: مرید طالب)

ولی اصلاً اینطور نیست.

واقعیت این است که از همان سال های اولیه آشنایی ام با طالب، اگر نگویم حالم از طالبی ها به هم میخورد حداقل می توانم بگویم که تمام تلاشم را کردم که حداکثر فاصله را با طالبی ها حفظ کنم.

دلیلش ساده است. بارها و بارها دیده ام که سطحی ترین فهم را از مفاهیم طالب، طالبی ها دارند. و کلاً از کسانی که متفکر یا نویسنده ای را پیامبر وار دنبال میکنند فاصله ایمن و مطمئنی را حفظ میکنم. 

معمولاً دو اتفاق برای این نوع افراد میفتد. یا در همان سطح سطحی فهم از مفاهیم می مانند تا آخر عمرشان و یا بعد از مدتی و پس از پی بردن به برخی باگ ها در تفکر متفکر مطبوعشان، بدون برداشتن تحفه ای، از آن ور بام میفتند.

بیشتر بازش نمیکنم و شما هم بیشتر بازش نکنید.

فقط یک موضوع در این زمینه سر دلم مانده که بد نیست بازگو کنم:

یکی از اولین کسانی که(و بر اساس بررسی های من اولین کسی که) طالب را به فارسی زبانان معرفی کرد محمدرضا شعبانعلی بود. البته این را بگویم که این مسئله اصلاً در ذهن من بار ارزشی ندارد، ساده تر بگویم: اصلاً برام مهم نیست که کی اول بوده. در همه زمینه ها همین باور را دارم. این موضوع را صرفاً به عنوان یک واقعیتی که اتفاق افتاده گفتم. اما از اولین بودن مهمتر و اتفاقاً در ذهن من هم با ارزشی بسیار زیاد، کسی که مفاهیم و آموزه های طالب و کسانی که طالب هم از آنها یاد گرفته بود را هم عمیق و هم با مصداق و تحلیل به فارسی زبانان ارائه کرد باز هم او بود.

حالا درسی که از محمدرضا گرفتم را بگویم.

طی این سالها بارها و بارها پیش آمد که طالبی ها با سر و صدای زیاد و حس مالکیت عجیب نسبت به طالب! هرجایی که تصورش را بکنید مثل مور و ملخ میریختند و برداشت های سطحی شان را جار میزدند. و القصه.

حتی یکبار ندیدم که محمدرضا واکنشی نشان بدهد یا حرفی بزند. 

دلایلش را به خوبی میفهمم اما باز هم رفتارش را ستایش می کنم. حتی بیشتر از وقتی که دلالیش را نمیفهمیدم.

و می بینید که درسی که از محمدرضا گرفتم چندان کارساز نبوده و دم خروسم اینجا زد بیرون! 

مدتی قبل محمدرضا مطلبی نوشته بود تحت عنوان"نسیم طالب، شام خوب صبحانه بد". در آن مطلب نکات مهمی را از رویه و سبک سیاق طالب گفته بود(و کمتر در مورد محتوای کتابهای طالب) و این رویه و سبک و سیاق را نقد کرده بود. فعلاً کاری به محتوای صحبت های محمدرضا ندارم که با بیشتر نقدهایش موافقم(شاگرد کم سواد فقط می تواند از استادش بیاموزد) و اینجا هم هر حرفی که میزنم صرفاً بیان تجربه شخصی خودم در مواجهه با طالب است.

اما بعد از آن مطلب، دیدم در شبکه های اجتماعی عده ای خر ذوق شده اند که بیا و ببین شعبانعلی چیز! برای طالب نگذاشته.

من هیچوقت ادعا نکرده ام که حافظه خوبی دارم ولی آدم های "رو مخ" و رفتارهای "رو مخ" را خوب یادم میماند. برخی از این دوستان را یادم هست که درست در همان زمانی که طالب داشت شناسانده میشد بهشان! چطور "طالبی وار" مدح بی چون و چرا و مطلق میگفتند. آخه شما چقدر داغونید ;)

از این هم بگذریم.

*

در مورد نقدهای وارد شده به طالب:

واقعیت این است که اشتباهات طالب در کتابهایش کم نیستند. همه میدانیم که او آدم نسبتاً پر شور و شوق و پر سر و صدایی است(محترمانه گفتم) و میل شدیدی در نوشته هایش هست که هر چیزی را با هیجان بسیار زیادی بیان کند(که البته من مشکلی با این بخش دوم ندارم چون میارزد). همینها برای توضیح اشتباهات ریز و درشت کتابهایش کفایت می کند.

اما از اشتباهات ریز و بعضاً مثالها و مصداق هایی که انطباق کاملی با مفهوم ارائه شده اش ندارند که بگذریم برخی از اشتباهات واقعاً بزرگند و شایسته توجه ویژه.

از معدود کتابهایی که در چند سال اخیر به شدت حاشیه نویسی کرده ام کتابهای طالبند. دقیق نشمرده ام ولی بیشتر از سی یا چهل مورد تناقض گویی و اشتباه از کتابهایش در آورده ام. چهار پنج مورد از آنها را بعدها فهمیدم که اشتباه از فهم من بوده و تصحیح کردم. تناقض گویی در کار هر نویسنده ای ممکن است پیش بیاید اما برخی از تناقض ها، تناقض در پایه های اصلی مفاهیم ارائه شده هستند. مثلاً در فاصله سی یا چهل صفحه، دو آموزه متناقض را مطرح کرده که هیج جوره نمی توانند در کنار هم بنشینند.

شاید بیشترین موارد هم مربوط به کتاب پوست در بازی باشند.

 

نقد دیگری که به طالب وارد می شود(باز هم بیشتر برای مفهوم پوست در بازی) این است که در نظر و عمل، سطوح خرد و کلان را یکسان فرض میکند و نسخه های یکسانی برای هر سطح ارائه میدهد.

به نظرم نقد کاملاً بجایی است. اشتباهی که من هم با کمک طالب بارها مرتکبش شده ام.

 

و نقد دیگری هم این است که طالب و کتابهایش نوعی بن بست هستند. کوچه ای که بن بست است و تو را به کوچه ها و خیابان های دیگر(و بهتر) هدایت نمی کند.

واقعیت این است که من در حدی نیستم که بتوانم در مورد این نقد نظر بدهم تنها چیزی که می توانم بگویم این است که برای من چطور پیش رفته است. برای من طالب بن بست نبود. از اولین کتابش مرا به سمت مندلبرو فرستاد. وادارم کرد خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم، می توانم از سنکا یاد بگیرم. چندین و چند کوچه و خیایان دیگر نشانم داد. با اینکه بحث های فنی پشت مفاهیم هم برایم دشوار بود و هم دوست نداشتنی، ولی تعداد ارجاع هایش برایم کم نبوده اند.

 

بسیاری از نقدها در حوزه آموزه های اقتصادی طالب مطرح می شوند. منطق بسیاری از این نقدها را درک می کنم. اما نکته جالبی که در مواجهه من با طالب پیش آمده این است که بجز چند توصیه ساده، تقریباً هیچ آموزه اقتصادی ای از طالب برایم جالب نبوده و به نظرم بهترین و ارزشمندترین آموزه های طالب در حوزه اقتصادی نیستند.

من نه معامله گر بوده ام و نه دلال سهام که بنشینم و با ادعاهای طالب ارضا شوم! 

تذکر مهم: لطفاً هر جا که گفته ام "آموزه های طالب"، شما دقیقاً اینطور بخوانیدش: "آموزه هایی که از زبان طالب و با صورت بندی ای که طالب به آنها داده بیان شده اند. گاهی این آموزه ها از آن خود اویند و بیشتر اوقات از دیگران هستند که در صورت بندی ای به سبک طالب بیان می شوند".

 

و چندین و چند نقد دیگر که هم از حوصله این مطلب و هم احتمالاً از حوصله شما خارج است.

طبیعتاً بررسی جز به جز کتابها و مفاهیمی که طالب مطرح میکند و همچنین آن تناقض هایی که گفتم نیازمند وقت و انرژی زیادی است که به نظرم از حوصله ام خارج است و فکر میکنم این وظیفه برعهده هر خواننده ی جدی ای ست که میخواهد از طالب بیاموزد که این کار را برای خودش انجام دهد.

*

در مورد آموزه های طالب:

قبل از هر چیز موضوعی را تکرار کنم که قبلاً هم بارها در این وبلاگ گفته ام. بجز برخی از علوم محض مثل فیزیک و ریاضی، در مورد هر دانش و علم و فلسفه ای-بخصوص در علوم انسانی و علوم اجتماعی- اگر آن دانش و علم و فلسفه به کار زندگی انسان ها نیاید و به فهمشان از جهان و چگونگی کار کردنش کمک نکند از نظرم وقت صرف کردن برایش وقت تلف کردن است. منظورم از "به کار آمدن"، به کار آمدن در همه ساحت های زندگی ذهنی و عملی است. ممکن است علم و دانش و فلسفه ای به شکل دادن مدل ذهنی ما کمک کند و مستقیماً عملی یا کاربردی محض نباشد اما غیر مستقیم این کار را بکند. میدانم که در این باورم باگ های زیادی وجود دارد ولی ترجیح میدهم همینطوری بمانم.

بسیاری از نوشته ها و آموزه های طالب از همین جنس اند برای من. یعنی به کار می آیند.

بگذارید با قصه ای که خود طالب تعریف میکند منظورم را بهتر برسانم:

حیف که پیروان متجدد نظریه تصمیم، جاده یکطرفه ای را از نظریه به عمل طی می کنند. آنها مشخصاً جذب پیچیده ترین اما به دردنخورترین مسائل می شوند و اسم این فرایند را میگذارند "کار علمی". حکایتی هست درباره استادی به نام تریفات(که من اسمش را عوض میکنم چون این داستان شاید جعلی باشد، هرچند از آنچه من شاهدش بوده ام خیلی هم متداول است). او یکی از دانشگاهیان بسیار مورد استناد و مرجع در زمینه نظریه تصمیم گیری است. ایشان کتاب درسی اصلی این رشته را نوشت و به ایجاد و بسط چیزی پرجلوه و بی فایده به نام "تصمیم گیری منطقی" کمک کرد که سرشار است از بدیهیات مدیهیات پر جلوه و بیفایده. احتمالات محتمالات و حتی از آن هم بیفایده تر.

آنوقت ها تریفات در دانشگاه کلمبیا، برای تصمیم گیری درباره پذیرفتن منصبی در دانشگاه هاروارد با خودش در کلنجار بود- خیلی از افرادی که درباره ریسک حرف میزنند ممکن است عمرشان را طوری سپری کنند که حتی با ریسک پذیری ای سختتر از این نوع تصمیم گیری هم مواجه نشوند. یکی از همکاران به او پیشنهاد می کند که چندتا از تکنیک های دانشگاهی بسیار مورد توجه و مورد احترام و نشاندار خودش را برای این مسئله استفاده کند، مثل چیزی شبیه تکنیک "حداکثر سود مورد انتظار" چون همانطور که آن همکار به او گفت: "شما همیشه درباره اش می نویسید". تریفات با عصبانیت جواب میدهد: "بیخیال، این قضیه جدیه!"

برعکس او، سنکا در حرف و عمل چیزی نیست جز "این قضیه جدیه".

در حالی که آثار آن دانشمند هارواردی را فقط آنهایی میخوانند که سعی دارند مقاله بنویسند و مقاله هایشان را کسانی میخوانند که می خواهند مقاله بنویسند و خوشبختانه توسط چرندیاب بی رحم تاریخ کنار گذاشته خواهند شد، آثار سنکا را مردم واقعی همچنان دو هزار سال بعد از مرگ او میخوانند.

 

من با کمک آموزه های طالب، سه مسئله بزرگ و مهم کسب و کارم را که بسیار پرتکرار هم بودند(یعنی هر ماه تکرار میشدند) حل کردم. چندین و چند مورد را در زندگی غیرکاری ام حل کردم. و تازه اینها فقط موضوعات و مسائل بزرگترند، مسائل ریزتر را که به وفور. 

از اینها مهمتر، تاثیر طالب و آموزه هایش در جرح و تعدیل مدل ذهنی و اصول و ارزش هایم است که معدود نویسنده و متفکری را سراغ دارم که انقدر برای من تاثیرگذار بوده باشد.

در این حرفی که میخواهم بزنم هیچ اغراقی نیست. بجز نیچه هیچ متفکر و نویسنده ای را سراغ ندارم که با او آشنا شده باشم و به اندازه طالب نکات و آموزه های پرمغز و به دردبخور برای زندگی واقعی و روزمره و روی زمین برایم داشته باشد. منظورم به تنهایی است! وگرنه اگر آماری و تعدادی مقایسه کنم مثلاً در حوزه روانشناسی شناختی و اقتصاد رفتاری، شاید حدود ده متفکر و نویسنده با هم به اندازه طالب آموزه داشته باشند برای زندگی من.

موارد زیادی پیش آمده که آموزه ای از طالب را از قبل می دانستم و با آن آشنا بودم اما صورت بندی طالب، بسیار بهتر و کاربردی تر بوده و استفاده از آن آموزه را برایم چارچوب مند و ساده تر کرده است.

*

احتمالاً این را همه ما می دانیم که بسیاری از نکته ها و آموزه های طالب مال خود او نیست. از اعماق تاریخ تا همین امروز منظومه ای را جمع کرده که با چند ایده محوری ای که روی آنها تاکید دارد همخوانی و انسجام درونی دارند. من هیچ مشکلی با این قضیه ندارم. 

بگذارید مثال بزنم.

در حوزه "هوش هیجانی"، احتمالاً دنیل گلمن را می شناسید. گلمن به هیچ وجه جزو دانشمندان تراز اول این حوزه نیست. حتی شاید دانشمند هم نباشد! ولی به نظرم بیشتر از همه دانشمندان تراز اول این حوزه به توضیح و شناساندن آموزه های این حوزه به مردم اثرگذار بوده است. توضیح و شناساندنی معتبر و علمی و قابل اتکا.

ایده ها و نکته ها و آموزه ها زیادی در کتاب های طالب هست(واقعاً زیاد)، ولی در برخی حوزه ها می شود نقشی مثل گلمن در حوزه هوش هیجانی را برای طالب هم قائل شد. ضمن اینکه طالب یک نیمچه نقشی به عنوان فیلسوف برای خودش قائل است که نظرم کاملاً برازنده او هم هست.

واقعیت این است که من بخش هایی از کتاب ماندلبرو را هم خواندم. حقا که دانشمند تراز اولی است. ولی فکر نمیکنم اگر طالبی نبود امروز ما مندلبرویی را هم میشناختیم. منظورم از "ما"، ما مردم عادی ای ست که درگیر مشکلات و مسائل عادی و واقعی زندگی مان هستیم و نه محققان و دانشمندان این حوزه.

باز هم خاطره:

دوره دبیرستان وقتی برای اولین بار با فیزیک مکانیک آشنا شدم واقعاً فیزیک مکانیک را نمیفهمیدم. میگفتند بهترین معلم مکانیک را برایتان آورده ایم که خیلی باسواد و معروف هم بود. هرچه بیشتر پیش میرفتیم من گیج تر میشدم و بیشتر حالم به هم میخورد. تا اینکه با یک معلم مکانیک دیگر آشنا شدم. چند کتاب معرفی کرد و خودش هم با روش همان کتابها برایم توضیح داد. جنس توضیح دادنش فرمولی نبود. دقیقاً روی زمین برایم توضیح داد. احتمالاً همانطوری که فیزیکدانان قبل از اینکه فرموله کردن مکانیک را شروع کنند میفهمیدند! مکانیک را طوری یاد گرفتم که بدون نیاز به فرمول های کنکوری! با ذوق و شوق تمام هر مسئله ای را حل میکردم.

نمی گویم در همه آموزه های طالب، اما در برخی از آنها دقیقاً همین نقش را برایم داشته است. مثلاً میدانم فلان داشنمند فلان حوزه، غولی است که طالب مورچه هم نیست پیش او، ولی در آن حوزه خاص، طالب برای من بهتر کار کرده است.

*

به هر حال بگذریم و جمع کنیم برویم پی کارمان! چون اگر بخواهم این مطلب را ادامه دهم باید چندین برابر این مطلب، کاغذ سیاه کنم.

طالب آدم تمیزی نیست. مثلاً مثل دنیل کانمن نیست. عاشق دشمن تراشی است. علاوه بر چند نقد مختصر بالا نقدهای دیگری هم به او و نوشته هایش وارد شده و می شود. در برخی حوزه ها بیش از حد پرمدعاست، اهل هوچی گری و جار و جنجال هم هست و جمع این ویزگی ها خاصیتی به او میدهد که نباید از نظر دور بداریم!

اما در پایان میخواهم بگویم که طالب هم مثل هر نویسنده دیگری انسان است. سیاه و سفید دیدنش بیشتر از اینکه به حال او بد باشد به حال خودمان بد است. به نظرم او متفکر و نویسنده ای ست که ارزش خوانده شدن و حتی بارها خوانده شدن را دارد.

پس طالب عزیزم، با وجود همه نواقص انسانی ات و تناقض گویی هایت و اشتباهات بزرگ و کوچکت و هوچی گری هایت، به احترام همه ی آموزه های ارزشمندی که برایم داشته ای، می ایستم و کلاه از سر برمیدارم و تا عمر دارم خود را مدیون تو و آموزه هایت می دانم.

 

۰ نظر ۲۴ مرداد ۰۴ ، ۱۰:۲۳
سامان عزیزی

دکتر محسن رنانی در بخشی از سخنرانی رونمایی از کتاب روایت مسعود صحبت‌هایی در مورد نقش کورتکس مغز در توسعه‌یافتگی اروپائیان بیان کردند.

ایشان تلویحاً مخاطب را به این نکته ارجاع دادند که یکی از عوامل توسعه نیافتن ایران ضخامت کمتر کورتکس مغز ایرانیان است.

در توضیح این ضخامت کمتر هم عواملی مثل فرهنگ چند همسری و ازدواج‌های فامیلی و غیره را برشمردند.

 

واقعیت این است که من طی سال‌های گذشته از دکتر رنانی چیز‌های زیادی آموخته‌ام هرچند که هیچگاه این رغبت را در خودم ندیدم که تمام آثارشان را مطالعه کنم.

در مجموع انتظار اینکه یک روشنفکر همیشه و در همه زمینه‌ها حرف درست و معتبری بزند انتظار کودکانه و دور از واقعیتی است. نه تنها در مورد روشنفکران بلکه در مورد هر فرد دیگری هم، انتظار کامل بودن نشانه نابالغ بودن ماست. روشنفکر قرار است در زمینه تخصصی‌اش حرف درست و معتبر برای مخاطبش بزند. همین.

می‌دانم بدیهیات را بازگو کردم ولی نگرانم که این بدیهیات را فراموش کنیم.

 

اما بعد.

دو روز است که تا جایی که توانسته‌ام همه تحقیقات معتبر و علمی‌ای که در مورد ضخامت کورتکس مغزی در جمعیت‌های مختلف انجام شده است را مرور کنم.

برخی از خرده‌گزاره‌های ایشان که در این سخنرانی بیان کردند را می‌شود قبول کرد که منطبق یا نزدیک به نتایج این تحقیقات است اما من که نتوانستم هیچ تحقیقی پیدا کنم که ادعای کلی ایشان را تائید کند.

توضیح واضحات است که تفاوت در ضخامت کورتکس باعث تفاوت در توانایی‌های شناختی و روانی می‌شود. توانایی‌هایی مثل تصمیم گیری، استدلال منطقی، تحلیل عقلانی و غیره.

تحقیقاتی در مورد تفاوت ضخامت کورتکس میان جمعیت‌های مختلف انجام شده که بسیار محدود هستند و قابل اتکا نیستند. هرچند همین تحقیقات هم تفاوت معناداری را در تفاوت ضخامت کورتکس در بین مثلاً جمعیت انگلستان با جمعیت عراق نشان نمی‌دهد.

تفاوت ضخامت کورتکس در تحقیقات میان جمعیتی امری پذیرفته شده برای دانشمندان است. مثلاً اگر در بین جمعیت انگلستان یا بین جمعیت عراقی‌ها دست به تحقیق بزنید مطمئناً به تفاوتهای معناداری در ضخامت کورتکس می‌رسید اما این مسئله خیلی ربطی به انگلیسی بودن یا عراقی بودن ندارد.

حالا از این مسئله می‌گذرم و بررسی بیشتر را برای علاقه‌مندانش می‌گذارم.

اما فکر می‌کنم چنین تحلیل‌هایی از توسعه‌نیافتگی حداقل از دو عامل سرچشمه می‌گیرد که مختص فقط جناب رنانی نیست و آفتی برای ذهن و تحلیل و مدل ذهنی بسیاری از روشنفکرانمان تبدیل شده است.

تا جایی که به عقل ناقص من رسیده که در این سالها توسعه ایران دغدغه‌ام بوده و پای صحبت و نوشته‌های اساتید مختلفی نشسته‌ام، صورت مسئله‌ی توسعه‌نیافتگیِ اقتصادی ما یک صورت مسئله‌ی نسبتاً واضح و بدیهی در جهان است.

دقت بفرمائید که گفتم توسعه اقتصادی  و نه همه  وجوه توسعه. قطعا وجوه توسعه را نمیتوان به صورت مطلق تفکیک کرد اما حتماً میتوان اولویتهایی برای حرکت در مسیر توسعه قائل شد.

در واقع منظورم این است که برای توسعه اقتصادی یک کشور، موانعی وجود دارد که باید برداشته شوند و کارهایی باید انجام شوند که یک کشور در مسیر توسعه اقتصادی قرار بگیرد. این موانع و این راهکارها و راهبردها، چیزی نیستند که پنهان باشند و در دنیا تجربه نشده باشند. تقریباً همه اقتصاددانان و ان شالله روشنفکران ما هم از آن آگاهند و می‌دانند که باید چه کنیم و چه نکنیم.

بنابراین تا حد زیادی صورت مسئله امروز ما ایرانیان این نیست که نمیدانیم چطور می‌شود توسعه پیدا کرد بلکه صورت مسئله این است که چرا انجامش نمیدهیم یا چرا نمیتوانیم انجامش دهیم؟

مختصات نقطه‌ای که ما امروز در آن ایستاده‌ایم، مختصات بی سابقه‌ای در جهان نیست. مسئله نداستن نیست مسئله اراده و خواستن است برای عملی کردنش.

امیدوارم به ساده سازی و ساده انگاری متهمم نکنید! داریم در مورد وضعیتی صحبت میکنیم که یک فرد تشنه است و می داند باید آب بخورد و نه در مورد فردی که میخواهد بداند چطور آب مصرف کند که روی هملکرد نورون های مغزی‌اش سه درصد اثر مثبت بگذارد.

از این هم بگذریم!

 

آن دو آفتی که گفتم به نظرم اینها هستند:

1-استیصال

استیصال از اینکه سالهاست راه‌حل ها را می‌دانند ولی سالهاست اسیر بی‌عملی و آشفته بازار تصمیم‌گیران و تصمیم‌سازانمان هستیم و هی درجا می‌زنیم و گاهاً پس رفت هم می کنیم. بنابراین روشنفکران عزیزمان! خسته از این استیصال، مشغول هم زدنِ مختصات نقطه وضع موجودمان می‌شوند و گاهی حرفهای عجیب و غریبی از آنان می‌شنویم.

به نظرم خیلی جا دارد که بیشتر این بحث باز شود ولی احساس میکنم همین سرنخ کافی است برای الان.

2-عطش حرف تازه زدن برای شنیده شدن

همانطور که گفتم بسیاری از مسائل حوزه توسعه اقتصادی امروز ایران روشن و واضحند برای قشر الیت و تصمیم گیران. روشنفکرانمان مجبورند! اینجا وآنجا هی حرف بزنند و تحلیل ارائه کنند. حرف و تحلیل و راهکار تکراری‌ای که بارها گفته شده هم خریدار ندارد این است که برخی از آنها تصمیم میگیرند حرف و تحلیل تازه از خود در کنند! نتیجه را هم که همه می دانیم.

مثلاً این صحبت دکتر رنانی در مورد نقش ضخامت کورتکس، مثل این است که در دستورالعمل پختن املت، شروع به فلسفه‌بافی و تاکید روی اضافه کردن کمی فلفل سیاه به املت کنیم. غافل از اینکه برای پختن املت اول باید در مورد تخم‌مرغ و گوجه و روغن صحبت کنیم. فلفل سیاه هم اگر نزدیم نزدیم! حتی به اندازه اضافه کردن نمک هم مهم نیست.

 

پی نوشت: لطفاً آشفتگی و پراکندگی این نوشته را بر من ببخشید. با حالی عصبی و کثیف! نوشتمش و دگمه ارسال را زدم ;)

۱ نظر ۱۵ خرداد ۰۴ ، ۱۴:۰۲
سامان عزیزی

پویا ناظران یکی از کارشناسان و صاجب‌نظرانی است که چندین سال است دنبال می‌کنم. اخیراً با مشارکت پادکست سکه، در چهار اپیزود روایت خودش را از وضعیت ایران، مسئله‌هایی که با آنها درگیریم و راه‌های برون‌رفت از شرایط کنونی و قرار گرفتن در مسیر توسعه را تشریح کرد. از همان زمانِ انتشار اپیزود اول و با توجه به شناختی که از ایشان داشتم(که مطمئن بودم چیزهای زیادی برای آموختن خواهد داشت) قصد داشتم اینجا در موردش صحبت کنم اما واقعیت این است که احساس کردم اگر قرار باشد در نهایت همان حرف های قبلی‌شان یا حرف‌هایِ تکراری‌ای که دیگر کارشناسان و صاحبنظران می‌زنند مجدداً بازگو شود بهتر است از حرف زدن در موردش پرهیز کنم.

دیروز اپیزود چهارم و نهاییِ این پروژه و روایت منتشر شد و به دلایلی که در ادامه خواهم گفت، فکر می‌کنم برای همه ما مردم ایران لازم و مفید باشد اگر حداقل یکبار این صحبت‌های دکتر ناظران را گوش کنیم. اگر به این چهار اپیزود گوش دادید و با من موافق بودید، به نظرم تا می‌توانید به دیگران هم معرفی‌اش کنید که هرچه بیشتر شنیده شود.

 

* اول اینکه ناظران آدم باسوادی است، علمی و با پشتوانه شواهد حرف می‌زند. به زبان ساده‌تر و خودمانی، چرت‌وپرت نمی‌گوید، پوپولیستی و شعارگونه حرف نمی‌زند، اهل خود‌شیرینیِ توده‌پسند(هرچه تندتر نقدهای پوپولیستی بکنی محبوبتری!) و توهم‌زدن و رویافروشی و ساده‌انگاری تحقق مدینه فاضله! نیست و اهل قلمبه‌گویی به قصدِ ژرف‌نمایی نیست. تک‌تک این توصیفات را با دقت انتخاب کردم با توجه به وجود مصداق‌های پرسروصدایشان در جامعه روشنفکری! خودمان.

 

* علیرغم نکته اولی که درباره او گفتم، به نظرم کاملاً آگاهانه و تعمدی تلاش کرد در این صحبت‌هایش تا جای ممکن از واژه‌ها و اصطلاحات تخصصی و پیچیده پرهیز کند و ساده و قابل فهم برای عموم صحبت کند.

 

* فکر می‌کنم واقعیت روی زمینِ ایران، یا به قولِ ایشان، "صفحه شطرنج قدرت" در ایران، که حدود دو ساعت از زمان این برنامه به توصیف و توضیح آن گذشت، یکی از موضوعاتی است که همه ما مردم ایران آنرا از نزدیک لمس کرده‌ایم اما به نظرم صورت‌بندی‌ای که ناظران از این موضوع ارائه کرد صورت‌بندی مفیدتری است که احساس می‌کنم در مقاطع مختلف و در تصمیم‌گیری‌ها و موضع‌گیری‌های سرنوشت‌ساز خیلی به دردمان خواهد خورد.

 

* به نظرم توصیه و تجویزهایی که ناظران در این گفتگو ارائه کرد یک تفاوت اساسی با بسیاری از توصیه و تجویزهایی که تا کنون گفته شده و شنیده‌ایم دارد. راهی که به نظر میاد بسیاری(نه همه) از کارسناسان و صاحبنظران ما طی کرده‌اند این است که پس از مطالعه برخی مدل‌ها و تئوری‌ها، به هر دلیلی، از مدلی خوششان می‌آید، همان را درسته برمی‌دارند و با تمام توصیه و تجویزهایش می‌آورند و در بوق و کرنا می‌کنند که ایهالناس بیائید که راه‌حل را یافتم!

در واقع اینها راه را برعکس طی می‌کنند. از بررسی و شناخت مسئله به راه‌حل یا راه‌حلها نمی‌رسند بلکه ابتدا عاشق راه‌حلی می‌شوند و بعد برای تطابق آن راه‌حل با شرایط موجود، دنبال شواهد تائیدکننده می‌گردند و همانطور که بارها گفته‌ام در آش شله‌قلم‌کار وضع موجود هرچه بخواهید یافتنی است! سوگیری‌ها و خطاهای شناختی‌ای ذهن هم آتش‌بیار معرکه خواهند شد و هرچه که دلشان بخواهد ببینند را خواهند دید.

به نظرم رسید که توصیه‌های ناظران از این جنس نبودند. حالا قضاوتش بر عهده خودتان.

 

* ممکن است با توصیه‌هایی که ناظران در نهایت ارائه می‌کند موافق یا مخالف باشید. طبیعی است که قابل نقدند و نقد هم خواهند شد اما به نظرم کارشناس یا صاحبنظری که هر دو سوی بایدها و بخصوص نبایدها را به خوبی بررسی و کارشناسی کرده باشد قابل اتکاتر است(یعنی هم وجوه ایجابی و هم وجوه سلبی را)

 

* فکر می‌کنم کمتر تبیین و توصیفی از شرایط ایران شنیده یا خوانده باشم که یک تصویر کلی، بدون باگ‌های بزرگ، ارائه دهد که هم توان توصیف و هم توان تحلیل و هم توان کنش و البته پیش‌بینی به مخاطبش بدهد.

اصلاً منظورم این نیست که از صفر تا صدِ تصویر و تبیین ناظران درست است و خوب است آنرا بپذیریم. بلکه منظورم این است که برای شرایط امروز ما، مدلی که بتواند این چهار ابزار را در اختیار مخاطبش قرار دهد کمیاب است و فارغ از درستی یا نادرستی برخی زوایا و جوانبش، حتماً کمک ذهنی و کاربردیِ مفیدی برای مخاطبش خواهد داشت. خواه این مدل را بپذیرد خواه مدل دیگری را. حتی اگر آشنایی با این مدل، تنها یک دستاورد برای مخاطبش داشته باشد به نظرم همان کافی است. چه دستاوردی: کمک به شکل‌گیری یک سیستم و دستگاه چرندیاب در مواجهه با سایر مدل‌هایی که این روزها از همه طرف بر سرمان آوار می‌شوند.

 

* آیا هیچ مدل یا تبیینی از صاحبنظران دیگری وجود ندارد که اینهمه به شنیدن این مدل اصرار داری؟ چرا اتفاقاً هست(مثل مدل تحلیل سیستمی یا مدل نظم‌های دسترسی محدود) اما به نظرم مدل ناظران هم مدلی غیرسیستمی نیست. حتی در توصیه و تجویزهایش هم به نظرم کاملاً سیستمی به موضوعات نگاه می‌کند. خارج از این موضوع، همانطور که در توضیح اول و دوم گفتم، به نظرم ادبیات و چارچوبی که ناظران به کار می‌گیرد برای عموم مردم قابل‌فهمتر و ملموس‌تر خواهد بود بخصوص که مخاطب اصلی صحبتهای او عموم مردمند و نه قشر الیت جامعه.

 

* حرف‌های ناظران در این مدل، همانطور که خودش هم توضیح می‌دهد از جنس سیاستگذاری نسیتند و به همین دلیل فکر می‌کنم به واقعیت روی زمینِ ما در شرایط امروز ایران نزدیکترند.

 

دلایل دیگری هم هست ولی به نظرم همین چند مورد برای برای قانع شدنمان کفایت می‌کنند ;)

 

پی‌نوشت یک: فکر می‌کنم اگر صحبت‌های ناظران توسط تعداد بیشتری از مردم شنیده شوند نیاز باشد که چند پیوست به توضیحات این چهار اپیزود اضافه شود مخصوصاً پیوست‌هایی برای تشریح و توضیح بیشترِ چند موضوعی که در اپیزود چهارم بیان شدند.

پی‌نوشت دو: همتی(رئیس اسبق بانک مرکزی در دوره اول ترامپ و وزیر اقتصاد دولت چهاردهم تا امروز!) در کنار همه عیب‌هایی که داشت به نظرم یک ویژگی خوب داشت و آن اینکه در برخی موضوعات به نظرات کارشناسان و صاحبنظران توجه میکرد(مثل هشدار ونزوئلایی شدن در دوره اول ترامپ). فکر میکنم دلیل اصلی استیضاح شدنش این بود که در یک زمینه خاص، و البته بسیار محدود، داشت منافعِ الیگارشی که ناظران توضیحش میداد را کمی محدود میکرد(حتی به اندازه اپسیلونی!). به فوریت حذف شد تا درسی شود برای دیگرانی که حتی فکر قدم گذاشتن در آن مسیر به ذهنشان خطور کرده است!

پی نوشت سه: کانال تلگرامی پویا ناظران(t.me/Economics_and_Finance) و کانال پادکست سکه در تلگرام(t.me/Sekke_Podcast). پادکست سکه روی پادگیرها هم هست(کست باکس و شنوتو و گوگل پادکست و ...)

پی نوشت چهار: اگر هنوز حوصله‌تون سر نرفته، یه نگاهی هم به این مطلب بندازین، شاید کمتر فحشم دادین(+)

۱ نظر ۱۲ اسفند ۰۳ ، ۲۰:۰۷
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۱ بهمن ۱۴۰۳، ۱۰:۱۴ ب.ظ

روزگار تلخ‌تر از زهر

سلام میرزا‌آقا
حالت چطور است؟ زنده‌ای؟ سؤالم احوال‌پرسی ساده یا فقط از روی ادب و نزاکت نیست. واقعا زنده‌ای؟ با این اوضاع اقتصادی می‌توانی زنده بمانی؟ روزگارت چطور می‌گذرد؟
میرزا آقا، سال 96 دل خیلی‌ها برای تو سوخت. در آن عکس، در صورتت اندوه خاصی نشسته بود که بر هر آدمی واقعا اثر می‌کرد. اشک، هراس، امید، بیم. همه اینها در صورت رنج‌کشیده‌ات احساس می شد. یادت هست عکسی را در دست گرفته بودی؟ امیدوار بودی که زندگی‌مان بهتر می‌شود. نه؟ آن روزها خط و خطوط صورت‌های ما کمتر از تو بود. شغلی ثابت داشتیم و با درآمدش زندگی‌مان به هر حال پیش می‌رفت. آن زمان به ما می‌گفتند طبقه متوسط. حالا صورت ما مانند صورت آن روزهای تو شده با این فرق که دل هیچ کس برای ما نمی سوزد شاید چون همه مثل هم شده ایم. نمی دانم چه هستیم ولی اطمینان دارم که دیگر جزو طبقه متوسط نیستیم. برای همین حال تو را پرسیدم. تو الأن جزو کدام طبقه هستی؟ اصلا جزو طبقه‌ای به حساب می‌آیی؟ ما همه میرزاآقا شده ایم تو حالا چه شدی پدرجان؟ از خودت خبر بده.
قربانت

 

پی نوشت: نقل از کانال تلگرامی(@fardinalikhah) دکتر فردین علیخواه(جامعه شناس)
 

۰ نظر ۲۱ بهمن ۰۳ ، ۲۲:۱۴
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۸ شهریور ۱۴۰۳، ۰۷:۱۳ ب.ظ

اثر توجیه اضافی و نقش آن در انگیزش درونی و بیرونی

چند روز پیش اتفاقی مقاله‌ای را در روزنامه دنیای اقتصاد می‌خواندم که به بحث تاثیر انگیزه‌های درونی ما روی فعالیت‌ها و کارهایی که انجام می دهیم می‌پرداخت.

این مقاله با تکیه بر آزمایش معروف گرین،استرنبرگ و لپر در سال 1976 نتیجه گرفته بود که انگیزاننده‌های بیرونی باعث از بین رفتن علاقه و انگیزه درونی ما می‌شود. البته این آزمایش روی کودکان انجام شده است ولی نویسنده مقاله بدون توجه کافی به این مسئله، این نتایج را یکراست به محیط کار بسط داده بود. جملاتی از دنیل پینگ عزیز-سلطان به بیراهه کشاندن مطالعات و مخاطبان- هم چاشنی کار کرده بود.

بجز تعمیم دادن بدون توجه به جوانب مختلف این نتایج، موضوع دیگری هم هست و آن اینکه این آزمایش فقط شامل این بخش‌هایی که این مقاله توضیح داده نیست و بخش های دیگری هم دارد که نتایج آن بخش از آزمایش ها به نوعی مکمل این بخش نقل شده هستند.

به هر حال خواندن آن مقاله بهانه‌ای شد که هم مطالب دیگری که در منابع مختلف خوانده بودم یادآوری شود و هم نوشتن‌شان به بروزرسانی وبلاگ کمک کند!

لطفاً قبل از ادامه، مقاله دنیای اقتصاد را بخوانید(+) چون فرضم بر این است که ابتدا آنرا خوانده اید بعد ادامه این مطلب را می خوانید.

 

انگیزه‌های درونی و بیرونی: کدام مهم‌تر است؟

انگیزه‌های درونی همان احساسات و اشتیاقی است که از درون ما می‌جوشد؛ مثلاً زمانی که یک کودک از نقاشی کشیدن لذت می‌برد، این لذت منبعی از انگیزه‌ی درونی است. از سوی دیگر، انگیزه‌های بیرونی معمولاً از پاداش‌ها و تأییدات خارجی ناشی می‌شوند؛ مثلاً وقتی به کودکی برای نقاشی خوبش شکلات می‌دهیم.

تعریف دقیق‌تری از انگیزش درونی و بیرونی برای درک بهتر لازم است:

انگیزش درونی: عبارت است از تمایل به سرگرم شدن در یک فعالیت به علت لذت بردن یا جالب یافتن آن، نه به علت پاداش‌ها یا فشارهای بیرونی.

انگیزش بیرونی: عبارت است از تمایل به سرگرم شدن در یک فعالیت به علت پاداش‌ها یا فشار‌های بیرونی، نه به علت لذت بردن یا جالب یافتن آن.

این دو تعریف را از کتاب روانشناسی اجتماعی نوشته آرونسون و همکارانش نقل کردم.

البته برای فهم بهتر موضوع تعریف دیگری هم لازم است که گوشه ذهنتان داشته باشید:

اثر توجیه اضافی: عبارت است از تمایل افراد به اینکه رفتار خود را حاصل علل بیرونی و ناگزیر ببینند و سبب می‌شود که علل درونی رفتار را دست‌کم بگیرند.

 

مقاله‌ی «روزی که بازی را فراموش کردیم»  توضیح می‌دهد که پاداش‌های بیرونی می‌توانند انگیزه‌های درونی کودکان را تضعیف کنند. اگر به کودکی بگوییم «اگر تکالیفت را انجام دهی، به تو جایزه می‌دهم»، ممکن است او به جای علاقه به یادگیری، صرفاً برای دریافت جایزه کار کند. اینجاست که انگیزه‌ی درونی رنگ می‌بازد و جای آن را پاداش‌های بیرونی می‌گیرد.

 

از کودکان تا کارکنان: آیا این بسط منطقی است؟

این مقاله نتایج مطالعات مربوط به کودکان را به محیط کار و انگیزه‌های کارکنان تعمیم می‌دهد. به نظر نویسندگان مقاله، همان‌طور که پاداش‌های بیرونی می‌تواند انگیزه‌های درونی کودکان را کاهش دهد، در محیط کار هم ممکن است پاداش‌های بیرونی مثل پول یا رتبه‌بندی باعث کاهش انگیزه‌های درونی کارکنان شود.

در نگاه اول، این بسط جذاب به نظر می‌رسد؛ اما اگر عمیق‌تر به موضوع نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که شرایط کودکان و بزرگسالان متفاوت است. تفاوت‌های روان‌شناختی و اجتماعی بین این دو گروه باعث می‌شود که نتوانیم به سادگی نتایج یک گروه را به دیگری تعمیم دهیم.

چرا این بسط‌دهی مشکل‌ساز است؟

۱. تفاوت‌های بنیادی بین کودکان و بزرگسالان: کودکان و بزرگسالان از لحاظ روان‌شناختی و تجربی بسیار متفاوت‌اند. کودکان هنوز در مراحل رشد و تکامل شخصیت خود هستند و انگیزه‌هایشان به شدت تحت تأثیر محیط اطرافشان قرار می‌گیرد. در حالی که بزرگسالان، با تجربه‌های زندگی‌شان، انگیزه‌های درونی و بیرونی‌شان را بهتر مدیریت می‌کنند. یک بزرگسال ممکن است بتواند از پاداش‌های بیرونی به عنوان یک انگیزه‌ی مکمل استفاده کند، بدون اینکه انگیزه‌های درونی‌اش تحت‌الشعاع قرار گیرد.

۲. پویایی‌های متفاوت انگیزش در محیط کار: در محیط کار، انگیزه‌های بیرونی مانند حقوق و ارتقاء شغلی، می‌توانند به افزایش انگیزه‌های درونی منجر شوند. برای مثال، یک کارمند ممکن است به خاطر پاداشی که دریافت می‌کند، احساس رضایت و موفقیت کند، و این احساس، انگیزه‌ی درونی او برای کار بهتر را تقویت کند. بنابراین، بر خلاف آنچه که مقاله «دنیای اقتصاد» بیان می‌کند، پاداش‌های بیرونی می‌توانند به شکل مثبتی بر انگیزه‌های درونی تأثیر بگذارند.

۳. نظریه‌ی خودتعیین‌گری: دسی و ریان، دو روان‌شناس برجسته، نظریه‌ای به نام «نظریه خودتعیین‌گری» را مطرح کرده‌اند که به بررسی انگیزه‌های درونی و بیرونی می‌پردازد. بر اساس این نظریه، اگر در محیط کار، سه نیاز اساسی انسان‌ها شامل خودمختاری، شایستگی، و ارتباط اجتماعی تأمین شود، پاداش‌های بیرونی می‌توانند انگیزه‌های درونی را تقویت کنند. این یعنی اگر افراد احساس کنند که در کارشان خودمختارند، در آن شایستگی دارند، و با دیگران در ارتباط مثبت‌اند، پاداش‌های بیرونی نه تنها به انگیزه‌های درونی آنها آسیب نمی‌زند، بلکه آنها را تقویت می‌کند.

چند مثال:

 فرض کنید یک شرکت نرم‌افزاری به کارکنانش برای هر پروژه‌ی موفقیت‌آمیز، پاداش مالی می‌دهد. اگر این پاداش‌ها با حس ارزشمند بودن کار و استقلال در انجام آن همراه باشد، احتمالاً کارکنان انگیزه‌ی بیشتری برای انجام پروژه‌های آینده خواهند داشت. اما اگر این پاداش‌ها تنها به عنوان یک ابزار فشار برای انجام کارها مورد استفاده قرار گیرد، ممکن است نتیجه‌ی عکس دهد و انگیزه‌های درونی کارکنان کاهش یابد.

یا در یک مدرسه، اگر معلم‌ها به دانش‌آموزان فقط به خاطر نمرات خوبشان جایزه دهند، ممکن است دانش‌آموزان به جای یادگیری، صرفاً به دنبال نمرات باشند. اما اگر این جوایز به عنوان تشویقی برای تلاش و یادگیری همراه با فراهم کردن محیطی مثبت و حمایت‌گر ارائه شوند، می‌توانند انگیزه‌های درونی دانش‌آموزان را تقویت کنند.

 

ترکیب صحیح انگیزه‌های درونی و بیرونی

به نظر می‌رسد که مقاله «روزی که بازی را فراموش کردیم» در نقد سیستم‌های پاداش‌دهی به درستی به نکات منفی این سیستم‌ها اشاره کرده، اما در بسط نتایج به محیط کار، از تفاوت‌های مهم روان‌شناختی و اجتماعی بین کودکان و بزرگسالان غفلت کرده است. انگیزش در محیط کار نیاز به درک عمیق‌تری از عوامل اجتماعی، فرهنگی و روان‌شناختی دارد.

به جای رد کامل پاداش‌های بیرونی، بهتر است به ترکیب صحیح آنها با انگیزه‌های درونی فکر کنیم. وقتی که پاداش‌های بیرونی به درستی طراحی و اجرا شوند و با نیازهای اساسی انسانی همخوانی داشته باشند، می‌توانند به تقویت انگیزه‌های درونی کمک کنند.

به طور کلی به نظر میرسد که نگاه کردن صرف با این عینک به بحث انگیزش درونی و بیرونی، بدون توجه به مطالعات "رفتارگرایان" که انواع پاداش‌ها را برای "تقویت" یا "خاموشی" یک رفتار در نظر میگیرند و پژوهش‌های زیادی هم هستند که مؤید نظر رفتارگرایان است، نگاه تک بعدی و ناقصی باشد.

در نهایت فکر می کنم نسخه‌پیچی برای "انسان‌ها" بدون توجه به عوامل مختلف و در نظر گرفتن جوانب گوناگون، همواره ابتر خواهد بود و به نتایجی که دنبال آن هستیم منتهی نخواهد شد.

در پایان نقل یک پاراگراف از کتاب روانشناسی اجتماعی(آرونسون و همکاران) خالی از لطف نیست و کمک می کند نگاه عمیق تر و چندجانبه‌تری به بحث انگیزش درونی و بیرونی و بخصوص بحث اثر توجیه اضافی داشته باشیم:

برای محافظت از انگیزش درونی در مقابل خطرات ناشی از نظام پاداش جامعه چه می‌توانیم بکنیم؟ خوشبختانه تحت شرایطی می‌توان از اثرات توجیه اضافی اجتناب نمود. چنانچه علاقه از ابتدا زیاد باشد، پاداشها آن را تضعیف خواهند کرد(کالدر و استاو،1975). اگر کودک به مطالعه علاقه‌ای نداشته باشد، ارائه پاداش برای علاقه‌مند کردن او، روش بدی نیست، زیرا از ابتدا علاقه‌ای نداشته که تضعیف شود.

نوع پاداش هم تفاوت ایجاد می‌کند.(توضیح داخل پرانتز از من است: اینکه پاداش وابسته به تکلیف باشد یا پاداش وابسته به عملکرد. پاداش وابسته به تکلیف به این معناست که پاداش به صرف انجام تکلیف داده شود بدون توجه به کیفیت عملکرد)

پاداش وابسته به عملکرد احتمالاً از علاقه‌مندی به تکلیف کمتر می‌کاهد و حتی ممکن است آن را افزایش دهد، چرا که دریافت پاداش به این معنی است که شما تکلیف را به خوبی انجام داده‌اید(دسی و رایان.1985). بنابراین بهتر است به جای ارائه پاداش به کودکان برای انجام بازی‌های ریاضی(پاداش وابسته به تکلیف)، برای عملکرد خوبشان در ریاضی به آنها پاداش بدهیم(پاداش وابسته به عملکرد). با این حال، پاداش‌های وابسته به عملکرد باید با دقت و احتیاط مورد استفاده قرار گیرند، چرا که می‌توانند نتیجه عکس داشته باشند. با اینکه این نوع پاداش‌ها بازخورد مثبتی را ارائه می‌دهند، اما به خاطر ارزیابی کردن افراد می‌توانند آنها را تحت فشار قرار دهند، عملکرد خوب آنها را تضعیف کنند و علاقه درونی‌شان به یک فعالیت را کاهش دهند(هاراکیوز،1989). یک راهکار این است که بدون آنکه افراد را به خاطر ارزیابی شدن، عصبی و ناراحت کنیم و فشار زیادی را بر آنان وارد کنیم، بازخورد مثبت را ارائه دهیم.

 

۰ نظر ۰۸ شهریور ۰۳ ، ۱۹:۱۳
سامان عزیزی
جمعه, ۲۲ تیر ۱۴۰۳، ۰۲:۲۲ ب.ظ

تلاش بیش از حد برای اثبات

چه در اتفاقات روزمره زندگی و چه در مسائل بزرگتر، گاهی پیش می آید که با کسانی مواجهه می شوم که تلاش افراط گونه ای برای اثبات ادعا، حرف یا موضعگیری شان می کنند.

قصدم این نیست که بگویم همیشه چیز مشکوکی در مورد این افراد وجود دارد، اما واقعیت این است که بسیار پیش آمده که با بررسی دقیقترِ رفتار این افراد شواهدی آشکار شده است که موید آن شک اولیه ام بوده است.

 

حداقل دو فرضیه برای اینگونه افراد قابل تشخیص است:

1-قضیه چکش و میخ! فکر می کنم نیاز به توضیح بیشتری نباشد اما اشاره ای کوتاه هم خالی از فایده نخواهد بود. چنین افرادی وقتی درباره یک موضوعی ادعایی مطرح می کنند یا موضعگیری ای انجام می دهند، معمولاً از دیدن و فهمیدن جنبه های دیگرِ موضوع ناتوانند و بالاجبار تمام تمرکزشان وقف تنها ابزارشان برای دیدن موضوع می شود(یعنی چکش) و هرچه اصرار کنی که عزیز من ماهیت این موضوع واقعاً ارتباط معناداری با "میخ بودن" ندارد نمی توانند درک کنند و تلاششان را برای اثبات میخ بودن موضوع چند برابر می کنند.

2-حل ناهماهنگی(تعارض) شناختی شان. گاهی هم پیش می آید که این افراد خودشان می دانند(و بیشتر اوقات هم نمی دانند) که در موضوع مورد نظر دچار تعارض و تناقض بزرگی هستند(که شاید از بیرون به چشم همه نیاید)، و برای خلاص شدن از شر این "ناهماهنگی شناختی" به طرز عجیبی به هر چیز با ربط و بیربطی چنگ می زنند که کمی از بار سنگین این ناهماهنگی کم شود.

چندین فرضیه دیگر هم قابل تصور است، اما برای بحث ما همین دو مورد کفایت می کنند.

 

مثلاً در انتخابات اخیر، شخصاً صاحبنظران زیادی را دنبال کردم. صرف اینهمه وقت برای این عزیزان، صرفاً برای کمک به تصمیم گیری ام نبود و دلایل دیگری هم داشتم.

احساس میکنم زمان مناسب و سنگ محک قابل توجه ای بود که به بررسی نگاه و مدل ذهنی این افراد بپردازم و رفتارها و موضعگیری هایشان را ببینم. در این موضوع خاص، یک "بزنگاه تاریخی" بود. فرصتی مغتنم برای شناخت. منظورم این نیست که برای شناختن یک فرد همین نقطه و بزنگاه کافی است اما اگر یک روند طولانی را برای شناخت در نظر بگیریم به نظرم این برهه حساس کنونی! نقطه مهم و قابل توجهی در این روند است.

قبلاً هم توضیح داده ام که اصلاً منظورم شهروندان معمولی ای مثل خودم نیست، بلکه منظورم کسانی است که کم و بیش روی جامعه تاثیر می گذارند و به اصطلاح جزو روشنفکران جامعه طبقه بندی می شوند(روشنفکر با عام ترین تعریف آن. اگر واقعاً قابل تعریف و مفهوم پردازی باشد! می دانم می فهمید منظورم چه کسانی است پس به اصل موضوع فکر کنید و زیاد سخت نگیرید).

 

چرا اینها را زیر ذره بین گذاشتم؟ چون اینها هم مدعی اند که بینش اجتماعی و سیاسی بهتری دارند و هم مدعی اند که مدل و چارچوبی دارند که طبق آن دارند به ما معمولی ها توصیه می کنند. و البته بسیاری چیزهای دیگر.

برخی از این افراد هستند که در فلان حوزه خاص صاحب نظرند و آموزه های قابل اعتنایی در آن حوزه دارند اما نمی دانم چرا این نکته بدیهی را فراموش می کنند که قرار نیست همه ما در همه حوزه ها صاحب نظر باشیم و احساس کنیم که حتماً از همه بیشتر می فهمیم.

مثلاً برخی ها را از قبل می شناختم و با شناختی که از مدل ذهنی شان داشتم حدس ام این بود که فلان تصمیم را در هر دو دور می گیرند. یا مثلاً در فلان موضوع و بر اساس مدلشان، فلان موضع را خواهند گرفت.

اصلاً کاری با درست و غلط تصمیم ها و مواضع شان ندارم چون مسائل و شرایطی که که در آن هستیم آنقدر پیچیده و جندوجهی است که درست و غلط بی معناست و فقط باید منتظر بمانیم تا زمان بگذرد، فقط یک چیز توجهم را جلب کرده!

اینکه کسانی که احساس کردم تناقض و تعارضی در مدلی که همیشه از آن دفاع می کردند و رفتاری که نشان دادند وجود دارد، در این سه هفته چقدر زور زدند! برای اثبات درستی رفتارشان و کم کردن از فشار آن ناهماهنگی شناختی. به چه چیزهایی که متوسل نشدند برای آرام گرفتنِ ذهنشان! چه دخیل ها که نبستند ;)

ما مردم داشتیم پرونده انتخابات را می بستیم که بریم به بدبختی هامون برسیم! ولی برخی از این دوستان ول کن نبودند و هنوز در پیِ اثبات ادعاهاشون یا اثبات نادرست نبودنِ تحلیل هاشون بودند.

طوری که ما سمت شمال میرفتیم سر راهمان کمین کرده بودند، سمت جنوب میرفتیم به هر بهانه ای کنار جاده ظاهر می شدند، سمت شرق و غرب هم به همین ترتیب! (البته اگر برخی دوستان فوراً متهممان نمی کنند که ای کوته بین! بینهایت جهت وجود دارد و توِ نابینا چرا فقط همین چهار جهت را می گویی!)

به نظرم رسید که اصطلاح دیگری لازم است برای توصیف برخی از این عزیزان که به جای شفاف کردن مدل خودشان و هماهنگ بودنِ موضع شان با آن، فقط مشغول ایراد گرفتن از دیگران بودند: "بدیهی گویی".(لطفاً با "بداهه گویی" اشتباه نگیرید ;) ). دقیقاً به همین اندازه بدیهی گو!

واقعاً متاسفم که نمی توانم بیشتر از این بحث بدیهی گویی را باز کنم. برخی ملاحظات(خودخواسته) دست و بالم را بسته اند.

 

خب خلاصه کنم. پند امروز :))

فکر می کنم هرجا دیدید که کسی تلاش مفرط و بیش از حدی برای اثبات خودش و ادعایش و پیش بینی اش و غیره! انجام می دهد، حتماً دنبال نشانه ها بگردید. اصلاً اسیر هیبت و نام و نشان کسی نشوید. بگردید و مطمئن باشید در بسیاری موارد چیزهای خوبی برای شناخت بیشتر گیرتان خواهد آمد.

 

پی نوشت: بله عزیزان! می دانم و خوب می فهمم که میشد زاویه دید و چشم انداز بزرگتری انتخاب کرد که این مسائل در آن آنقدر کوچک باشند که شایسته توجه نباشد. یا اینکه در این شرایط این موضوع ریز و بیخودی چیست که از آن می نویسی، این مورد اصلاً در کنار سایر موضوعاتی که ما با آن درگیریم به حساب نمی آید. خودتان جوابم به این عزیزان را حدس بزنید.

 

راهنمایی: اگر خواستید نمونه شفاف تری برای "تلاش بیش از حد برای اثبات" را ببینید، به طرفداران این مدل های رواندرمانی و بخصوص روانکاوی دقت کنید، مخصوصاً آنهایی که نان و نامی از این مدل ها کاسب می شوند.

 

۰ نظر ۲۲ تیر ۰۳ ، ۱۴:۲۲
سامان عزیزی
جمعه, ۱ تیر ۱۴۰۳، ۰۲:۴۳ ب.ظ

وقاحت ؛ چیزی که در هوا میچرخد!

دوره های مختلفی در طول زندگی ام بوده اند که به دلایل مختلفی، یک واژه یا اصطلاح روزها و شب های زیادی در ذهنم میچرخیده است. مثل یک وضعیت جوّی.

اگر این حال را تجربه کرده باشید که نیاز به توضیح بیشتری وجود ندارد اما اگر تجربه اش نکرده اید با تشبیه این حال به چیزی مشابه "روح زمانه" احتمالاً کمی به چیزی که میخواهم بگویم نزدیکتر می شوید. در واقع چیزی شبیه روح زمانه(Zeitgeist) اما در قالب یک ذهن.

 

چند روزی است دوباره دچار این حال شده ام.

این بار، واژه "وقیح" و هم خانواده هایش مدام در ذهنم می چرخند.

گفتم شاید بد نباشد باهم مروری داشته باشیم بر معانی "وقیح" در فرهنگ های لغت. شاید این واژه در این روزهای نامبارک چند روزی ذهن شما را هم تسخیر کرد!

 

فرهنگ دهخدا:

سخت روی یا کم شرم-بی شرم-شوخ روی

یکی از مثال های دهخدا را برای کلمه وقیح هم اینجا نقل می کنم:

آن خدایی که تو را بدبخت کرد // روی زشتت را وقیح و سخت کرد

 

فرهنگ معین:

بی شرم و حیا

مترادف های وقیح: بی ادب- بی چشم و رو-بی حیا- پررو- دریده-گستاخ- هتاک

 

فرهنگ فارسی:

بی شرم-شوخ چشم-گستاخ

 

فرهنگ عمید:

در فرهنگ عمید علاوه بر معانی قبلی به "زشت" و "ناپسند" هم اشاره شده است.

 

تعمداً روی کلمه "وقیح" تاکید کردم که بتوانید (به عنوان یک صفتِ هرچند نارسا که کاملاً نمی تواند دلتان را خنک کند) به کَس یا کسانی نسبتش بدهید، وگرنه بهتر بود تاکیدم را روی کلمه "وقاحت" می گذاشتم که تا حدی با مفهوم روح زمانه هم که در ابتدای مطلب گفتم قرابت پیدا کند.

 

پی نوشت یک: اگر دقت کنید در تمامی فرهنگ ها روی "بی شرم" به عنوان یکی از معانی وقیح تاکید شده است. شرم تقریباً همیشه با "سرخ شدن" همراه است. با یکی از دوستان در این زمینه صحبت می کردیم که نوشته ی فردین علیخواه(پژوهشگر جامعه شناسی) را برایم فرستاد که نکته جالبی در آن بود. آقای علیخواه جمله ای از روتخر برخمان(متفکر و تاریخ نگار هلندی) را در کتاب "آدمی: یک تاریخ نویدبخش" نقل کرده بود که می گفت: در میان همه گونه های موجودات زنده، ما انسان ها یکی از معدود گونه هایی هستیم که سرخ می شویم.

در ادامه آقای علیخواه هم به این نتیجه رسیده بود که این روزها با گونه های جدیدی مواجهه هستیم که اصلاً و ابداً سرخ نمی شوند!

 

پی نوشت دو: اگر حوصله داشتید آن شعر مولانا را که دهخدا هم یک بیتش را نقل کرده بود بخوانید. به نظرم وصف حال است!

اینجا می توانید بخوانیدش: جواب گفتن خر روباه را

۰ نظر ۰۱ تیر ۰۳ ، ۱۴:۴۳
سامان عزیزی