زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یووال نوح هراری» ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ

من و جدِ خوراک جویم

حدود هفتاد هزار سال پیش است. خروس خوان بود که با برادر و پدرم از مخفی گاه مان بیرون زدیم. داشتیم مثل موش ترسو آرام و بی سر و صدا در پناه درختان بزرگ جنگل میرفتیم پیِ شکار که از دور شیرِ تنومندی را دیدیم که یک قوچِ سیاه را شکار کرده و با بچه هایش مشغول به دندان کشیدن آن است. ذوق مرگ شده بودیم که امروز از ته مانده ی این قوچ چیزی نصیبمان خواهد شد و به همین خاطر تمام تلاشمان را کردیم که مثلِ سنگ، ثابت و بی حرکت بمانیم تا شیر و خانواده اش یک دلِ سیر بخورند و بروند که نوبت به ما برسد.خوردند و رفتند. تا آمدیم به خودمان بجنبیم دیدیم که یک دسته کفتارِ از خدا بی خبر سر و کله شان پیدا شد. بی انصاف ها همه ی ته مانده را خوردند و برای ما چیزی جز چند استخوان باقی نماند. به هر حال این هم غنیمتی بود. بدو بدو رفتیم سراغ استخوان ها و مثلِ فاتحان بر سرِ استخوان های بیچاره خراب شدیم. به لطف چند ابزاری که داشتیم استخوان ها را خرد کردیم و مغزشان را بیرون کشیدیم. عجب مزه ای داشت.میخوردیم و ته دلمان به شیر ها و کفتارها میخندیدیم که عقلشان نمی رسد این مغزها بیرون بکشند و لذتش را ببرند!. قسمتی از مغز ها را هم لای برگها پیچیدیم تا برای اهل و عیال ببریم. البته من شاخ های این قوچ ها را هم خیلی دوست داشتم و برشان داشتم تا برای پسر چهارمم ببرم که در اوقات فراغتش با آنها بازی کند.

حساب کردیم دیدیم که این مغزها شکم اهل و عیال را برای چند ساعت بیشتر سیر نمی کند این بود که تصمیم گرفتیم کمی میوه جنگلی هم جمع کنیم.مشغول گشتن بودیم که دیدیم یک خرگوش چاق و چله در گوشه ای تک و تنها افتاده و ظاهراً پایش هم زخمی است و نمی تواند آنچنان که باید و شاید بدود. برادرم که از دیدن این خرگوش نزدیک بود از خوشحالی سکته کند را آرام کردم و گفتم :"ببین برادر الان وقت سکته کردن نیست.می دانی که خدمات درمانی کافی نداریم و برای درمان تو مجبوریم چندین روز دنیال سنبل الطیب وحشی بگردیم. بهتر است انرژی ات را برای گرفتن خرگوش بگذاری و فعلاً سکته نکنی".او هم قانع شد و بالاخره خرگوش را گرفتیم و خوشحال و خندان از اینکه با این آذوقه ها یکی دو روزی می توانیم بیکار و علاف بچرخیم به سمت مخفی گاه راه افتادیم. داشتیم سلانه سلانه راه میرفتیم که صدای خش خشی از چند متر آنطرف تر باعث شد مثل فشفشه فرار کنیم و خودمان را به مخفی گاه برسانیم.

همسرم با دیدن ما به استقبالمان آمد ولی غمِ عجیبی در چشمانش بود.گفتم چه شده؟ گفت که آن دخترمان بود که سه سال پیش به دنیا آمد.گفتم خب؟ گفت امروز رفته بود این اطراف بازی کند که همان خرسی که چند روز پیش از دور دیدیم خوردش!. خیلی ناراحت شدم ولی چه کار میشد بکنیم زندگی همین است دیگر. برای فراموش کردن این موضوع سعی کردم همسرم را هم درگیر کباب کردن خرگوش کنم که غممان را فراموش کند و ظاهراً موثر بود. بعد از غذا کمی با بقیه بچه ها بازی کردیم و نزدیک غروب بود که تازه بر شاخه ی تنومندی لم داده بودم که فیلسوفِ خانوادگی مان بر من ظاهر شد و پرسشنامه ای در دست داشت که میگفت میخواهم سطح رضایتت را از زندگی بسنجم!

گفت اوضاع چطوره، همه چی روبراهه؟

گفتم: ای بد نیست. امروز شکار خوبی نصیبمان شد و یک دلِ سیر غذا خوردیم. فقط کمی ناراحتِ این بچه شدیم که سه سالی تر و خشکش کردیم آخرش هم خرسِ بی انصاف یک لقمه ی چپش کرد.

گفت: فقط امروز را نمی گویم.کمی در مورد کلیات زندگی ات صحبت کن ببینم چقدر راضی هستی از آن؟

گفتم: در کل خوبه. از وقتی که در شکار حرفه ای تر شده ام و بعضی روزها که درگیر شکار می شوم گذر زمان را احساس نمی کنم و انگار غرق آن لحظات می شوم(فیلسوفِ خانوادگی تذکر داد که به این حالت می گویند فلو یا جاری شدن!).گاهی هم که چیزی گیرمان نمی آید احساس ناامیدی می کنم و نگران بچه ها می شوم که نکند قبل از من از گرسنگی بمیرند. گاهی که تفریح و بازی می کنیم احساس سرزندگی خاصی دارم و گاهی هم هوا خیلی سرد می شود و نمی توانیم زیاد بیرون برویم احساس ملال و افسردگی می کنم. خلاصه اوضاع تقریباً همینطوریه ولی در مجموع خوب بوده و تقریباً راضی ام.برعکسِ برادرم که معمولاً ناراضی است و چندان خوشحال نیست با اینکه شرایطمان کم و بیش یکی است.

فیلسوفِ قبیله بعداً به من گفت که نتیجه ی پرسشنامه ام از ده نزدیک شش و نیم شده است و مالِ برادرم چهار. گفتم بالاترین نمره ای که ثبت کردی چند بوده گفت نزدیک هشت و هفتاد و پنج.

*

برگردیم به زمان حال.

ساعت شش صبح بود که صدای زنگ ساعتم بیدارم کرد و طبق معمول پنج دقیقه اسنوزش کردم چون آن پنج دقیقه خیلی میچسبد.بعد از مراسم صبحگاه(یعنی همان روتین های صبحگاهی) با همسرم صبحانه ای متشکل از چند نوع پنیر ،مخلوطی از آبمیوه های فرح بخش، گردو و کمی شیره انگور،تخم مرغ و مخلفات دیگر خوردیم.چون راننده ام قرار بود ساعت هفت و نیم بیاید دنبالم فرصتی داشتیم و کمی با هم گپ زدیم. بحثمان در مورد ایده هایی بود که از کتاب انسان خردمندِ هراری یاد گرفته بودیم.

داخل لیموزینم لم داده بودم و داشتم برنامه ی امروزم را که منشی برایم ایمیل کرده بود چک می کردم که موبایلم زنگ خورد.برادرم بود که چند سالی است در نروژ زندگی می کند. تماس گرفته بود که بگوید فرصتی برای یک سرمایه گذاری سودآور در بازار سهام لندن پیدا کرده و می خواست بداند که من هم مشارکت می کنم یا نه.گفتم دو سه روزی فرصت بدهد که عملکرد مالی آن شرکت را در چند سال گذشته بررسی کنم و بعداً تصمیم بگیرم که قبول کرد.

وقت پیاده شدن، به راننده تاکید کردم که فراموش نکند  دخترم راکه پنج سال پیش به دنیا آمده بود به کلاس تقویتِ خلاقیت برساند و منتظر بماند تا کلاسش تمام شود و او را تحویل منشی همسرم بدهد که تا وقتی مادرش از کلاس یوگا بر می گردد تنها نماند.

ساعت نه نیم با نماینده یکی از شرکت های بزرگ تولید کننده قهوه های آماده جلسه داشتم و بر سر شرایط اخذ نمایندگی شان در خاورمیانه مذاکره کردیم.چندان رضایتبخش نبود.متوجه شدم که یکی از رقبای ما پیشنهادات اغوا کننده ای به آنها داده است و ظاهراً رقیب ما را لقمه ی چرب تری حساب کرده اند. جلسه را با یک غرش و نشان دادن دندان هایم(ببخشید، منظورم این است که خط قرمز های شرکتمان را برایشان تشریح کردم) ترک کردم. تا ببینیم چه نتیجه ای خواهد داد.

برای صرف ناهار به شرکت برگشتم و آشپز شرکت خرگوش گریل شده تدارک دیده بود.البته ناهار کاری بود و همزمان با به دندان کشیدن خرگوش بیچاره که نمی دانم پایش زخمی بوده یا نه، همراه با مدیر فروش و سرپرستان فروش مشغول بحث در مورد آمارهای ماه قبل شدیم.

بعد از ظهر مشغول مطالعه در سایت متمم بودم که همسرم تماس گرفت و گفت که برای شام دعوت داریم و باید کمی زودتر برگردم. به هر حال هر طور که بود تمرین آن درس متمم را انجام دادم و با راننده تماس گرفتم که زودتر بیاید.

داشتم از آسمانخراشِ شرکت پائین می آمدم که صدای گوشخراشی توجه ام را جلب کرد.جرثقیل بزرگی که روبروی ساختمان شرکت مشغول کار بود سقوط کرده بود و چند ماشین را له کرده بود.مثل فشفشه خودم را به ماشینم رساندم و به راننده گفتم که هرچه سریعتر راه بیفتد. هنوز ضربان قلبم آرام نگرفته بود که صدای موبایلم دوباره درآمد. فیلسوفِ بزرگ معاصر، درخواست تماس اسکایپی داشت. از آمریکا صحبت می کرد و می گفت که پرسشنامه ای برای سنجش رضایت از زندگی طراحی کرده و می خواست من هم تکمیلش کنم.

گفت اوضاع چطوره، همه چی روبراهه؟

گفتم: ای بد نیست. امروز یک فرصت سرمایه گذاری جدید بهم پیشنهاد شد که احتمالاً سود خوبی داشته باشه. فقط این قرارداد نمایندگی یه کم نگرانم کرده ...

گفت: فقط امروز را نمی گویم.کمی در مورد کلیات زندگی ات صحبت کن ببینم چقدر راضی هستی از آن؟

گفتم: در کل خوبه. از وقتی که مشغول کار مورد علاقه ام شده ام  گذر زمان را احساس نمی کنم و انگار غرق آن لحظات می شوم(فیلسوفِ معاصر تذکر داد که به این حالت می گویند فلو یا جاری شدن!).گاهی هم که برنامه هایم به خوبی عملی نمی شوند احساس ناامیدی می کنم و نگران آینده دخترم می شوم که نکند به یکی از تاثیرگذارترین زنان جهان تبدیل نشود. گاهی که تفریح و بازی می کنیم احساس سرزندگی خاصی دارم و گاهی هم هوا خیلی سرد می شود و نمی توانیم زیاد بیرون برویم احساس ملال و افسردگی می کنم. خلاصه اوضاع تقریباً همینطوریه ولی در مجموع خوب بوده و تقریباً راضی ام.برعکسِ برادرم که معمولاً ناراضی است و چندان خوشحال نیست با اینکه شرایطمان کم و بیش یکی است.

فیلسوفِ قبیله بعداً به من گفت که نتیجه ی پرسشنامه ام از ده نزدیک شش و نیم شده است و مالِ برادرم چهار. گفتم بالاترین نمره ای که ثبت کردی چند بوده گفت نزدیک هشت و هفتاد و پنج.

*

ببینید! در مثل مناقشه نیست.پس لطفاً خیلی به جزئیاتش گیر ندهید.

اما بعد.

*

سال گذشته بعد از مطالعه ی کتاب هراری(انسان خردمند) ذهنم درگیر بحث های زیادی شد و هنوز هم هست.به نظرم این کتاب،آنقدر جا برای فکر کردن و تحقیق کردن دارد که در حساب نگنجد!. یکی از موضوعاتی که تحت تاثیر هراری زیاد به آن فکر کردم بحث پیشرفت بشر امروز نسبت به گذشتگان و نیاکان شکارگر-خوراک جوی مان هست. در موردش می شود ساعتها بحث و صحبت کرد.

فکر می کنم قطعاً بشر امروز نسبت به تمام نیاکانمان پیشرفت فوق العاده ای داشته است.پیشرفت واقعی ای که غیر قابل انکار است.

از حوزه ی آزادی های فردی بگیرید تا حوزه  پیشرفت های مختلف در ابزارها.

ولی به نظرم می رسد که گاهی بحثِ مقایسه ی پیشرفت امروز و گذشته را با بحث مقایسه رضایت و خوشبختی امروز و گذشته یکی می گیریم و این موضوع می تواند گمراه کننده باشد.

فکر می کنم در این نوع مقایسه ها حداقل دو موضوع را نباید فراموش کنیم. یکی مسئله "عادت کردن و عادی شدن شرایط" و دیگری مسئله "ظرفیت های محدود انسان در برخورداری از رضایت و خوشبختی".

اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، من و جدِ خوراک جویم در شرایط کاملاً متفاوتی زندگی کردیم با تفاوت هایی فاحش. ولی همانطور که همه میدانیم هم من و هم جدم به این شرایط عادت کرده ایم و نمی توانیم این دو کانتکست زندگی و این دو فرد را با شرایط زندگی آن دیگری مقایسه کنیم. مثلاً من به این فکر کنم که :خدایا من چقدر نسبت به جدم خوشبخت ترم که قرار نیست مثل او پسماند شکار بخورم و یا اینکه خرس دخترم را بخورد. قطعاً جدم که در حال تجربه ی آن سبک زندگی بوده از تصورات و افکار من فرسنگ ها فاصله داشته است و اصلاً با نگاه من به این مسائل نگاه نمی کرده است.

قطعاً پورشه نسبت به پراید پیشرفت بسیار بیشتری داشته است ولی برای من و بعد از مدت کوتاهی، تفاوت این پیشرفت، شاید در کمی راحتی و ایمنی بیشتر باشد. تازه برای کسی که هر دو ماشین را تجربه کرده باشد.

 

در مورد "ظرفیت های محدود ما" هم شاید بشود اینطور مثال زد که : اگر احساس رضایت و خوشبختی را میزان آبی که من می توانم از یک چشمه ی زلال و بزرگ بنوشم در نظر بگیریم، حد نهایتی برای آب نوشیدن من وجود دارد(مثلاً چند لیوان) و این احساس رضایت و خوشبختی چندان به بزرگی و وسعت چشمه ربط پیدا نخواهد کرد.

از طرفی به نظر می رسد که احساس رضایت و خوشبختی ما، بعد از ارضای نیاز های مهم که به بقایمان مربوط می شوند، به فاصله ی وضعیت موجود از وضعیت مطلوب مورد نظرمان بستگی دارد که این دو وضعیت هم نمی توانند مستقل از کانتکست و شرایطی که در آن هستیم تعریف شوند.به عبارتی با توجه به کانتکستی که جدم در آن زندگی می کرد، شاید بشود تصور کرد که با داشتن چند خرگوش چاق و چله و امنیت جانی برای خودش و خانواده اش و بعضی چیزهای دیگر، سطح بالایی از رضایت و خوشبختی را تجربه کرده باشد که برای من رسیدن به چنان سطحی از رضایت با توجه به کانتسکت زندگی ام، بسیار سخت تر از او باشد.

 

پی نوشت: این پست در واقع قرار بود کامنتی زیر این پست محمد رضا و در کنار کامنت سایر دوستانم باشد که به دلیل طولانی بودن و البته بیخودی و بیفایده بودنش، ترجیح دادم اینجا باشد.

۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۵
سامان عزیزی

انقلاب علمی انقلابی در دانش نبوده است، بلکه بیش از هرچیز انقلاب در نادانی بوده است. کشف بزرگی که انقلاب علمی را به راه انداخت ،فهم این بود که انسان پاسخ مهم ترین سؤالات خود را نمی داند.

سنت های معرفتیِ پیشامدرن مثل مسیحیت و آیین بودا و آیین کنفوسیوس ادعا می کردند که همه ی چیزهای مهم را درباره ی جهان می دانند.

یووال نوح هراری

 

توضیح: منظور از انقلاب علمی، روندی است در حدود سال های 1500 میلادی آغاز شد و عده ای معتقدند که نه تنها سرنوشت بشر بلکه سرنوشت تمام هستی در کره ی زمین را رقم زد.

 

۰ نظر ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۵
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

دیوارهای زندان

هراری در کتاب انسان خردمند ،پدیده ها را در یک تقسیم بندی سه گانه قرار می دهد.

نوع اول  "پدیده ی عینی" ، که مستقل از درک و آگاهی انسان ها و باورهایشان، وجود دارد. او "رادیواکتیویته" را مثال می زند که یک اسطوره نیست بلکه یک پدیده عینی است. مدتها قبل از اینکه ما به وجودش پی ببریم و کشفش کنیم وجود داشته است.

کسی نمی تواند ادعا کند که "من به رادیواکتیویته باور ندارم". در واقع این حرف یک حرف بی معنی و فاقد اعتبار است.

یا هر نمونه ی عینی دیگری.(مثل اینکه کسی بگوید من به سنگ یا رودخانه یا سیب باور ندارم)

 

نوع دوم "پدیده ی ذهنی" است. چیزی که وجودش وابسته به آگاهی و باورهای هر فرد است. این پدیده ،وقتی می تواند تغییر کند یا از بین برود که باورهای فرد دگرگون شود.

مثلاً فرض کنید که من معتقد باشم که فرد بسیار دانایی هستم و جزو استثنائات عالم به شمار می روم(به عبارتی توهم دانایی زده باشم!). این باور من، ممکن است بعد از مدتها و با سنجش تصمیم ها و رفتار و عملکردم،متزلزل شود و تغییر کند یا سرم در جایی به سنگ بخورد و متوجه شوم که باورم نادرست بوده است. به عبارتی ممکن است سرِ عقل بیایم و از این توهم دست بردارم. در این صورت، می توانم بگویم که  این "پدیده ذهنی" ،دیگر وجود ندارد.

هر باور ذهنی دیگری هم، می تواند مصداقی برای "پدیده ذهنی" باشد به شرطی که فقط در ذهن و باور و اعتقاد شما باشد.

 

نوع سوم "پدیده ی بین الاذهانی" است، که در شبکه ی ارتباطی ای وجود دارد که آگاهیِ ذهنیِ بسیاری از افراد را به هم پیوند می دهد.

در این حالت، اگر کسی عقاید خود را تغییر دهد یا حتی بمیرد، اهمیت چندانی ندارد و پدیده بین الاذهانی به زندگی خود ادامه می دهد، مگر اینکه اکثر افراد حاضر در این شبکه بمیرند یا باورشان را تغییر دهند.

به نظر میرسد پدیده های نوع سوم، حاصل به هم پیوستن انسان ها در حدود هفتاد هزار سال پیش هستند.زمانی که انسان ها شبکه های ارتباطی شان را با کمک تخیلات و خیالپردازی هایشان گسترش دادند.

این پدیده ها می توانند تاثیرات عظیمی بر جهان بگذارند. بسیاری از قدرتمند ترین نیروهای پیش برنده ی تاریخ، بین الاذهانی هستند، مثل قانون،پول، خدایان، ملت ها و فرهنگ ها و ادیان.

 

هراری در ادامه، مثال های جالبی از پدیده های بین الاذهانی مطرح می کند:

" به عنوان مثال، پژو دوست خیالیِ مدیر عامل شرکت پژو نیست(منظورش این است که پژو  به عنوان یک پدیده ذهنی(شرکت سهامی یا مسئولیت محدود یا انواع دیگر شرکتها)، فقط در ذهن و باور یک نفر(مدیرعامل) نیست). این شرکت در تخیل مشترک میلیون ها نفر وجود دارد. مدیر عامل به وجود این شرکت باور دارد، هیئت مدیره نیز به آن باور دارند، همانطور که وکلای شرکت، منشی ها، تحویلداران بانک، کارگزاران بورس،نمایندگان فروش، از فرانسه تا استرالیا، همه به وجود آن باور دارند. اگر مدیرعامل به تنهایی ناگهان اعتقاد خود را به وجود شرکت از دست بدهد، او را به سرعت به نزدیکترین آسایشگاه روانی می برند و شخص دیگری را به جای او می نشانند.

به همین شکل، دلار و حقوق بشر و ایالات متحده ی آمریکا در تخیل مشترک میلیاردها نفر وجود دارند و فرد واحدی نمی تواند وجود آنها را تهدید کند"

 

اما راه تغییر این نظم های خیالیِ بین الاذهانی چیست؟

راه آن این است که همزمان، آگاهیِ میلیارد ها نفر را تغییر دهیم که طبعاً کار ساده ای نخواهد بود. این تغییرات باید همان مسیری را طی کنند که پدیده ی بین الاذهانی قبلی طی کرده است. این نظم های خیالی در طول تاریخ، معمولاً توسط سازمان های پیچیده ای مثل حزب سیاسی، جنبش ایئولوژیک یا فرقه ی دینی شکل گرفته اند. در واقع شکل دادن به این پدیده ها، از باور افراد زیادی به اسطوره هایی مشترک آغاز شده است.

به نظر میرسد که امروز هم، راه همان است ولی ابزار های امروز امکانی را فراهم کرده اند که این پدیده ها با سرعتی شکل بگیرند و رشد کنند که در تاریخ بی سابقه است.

ذات پدیده های بین الاذهانی، از شبکه های ارتباطی میان انسان ها نشأت می گیرد و امروز ،گسترش و توسعه ی شبکه های ارتباطی میان انسان ها، بیشتر از هر زمان دیگری است.

اینکه این امکان،چه بر سر روند شکل گیری و اوج و سقوطِ پدیده های بین الاذهانی می آورد، می تواند بحث پیچیده و البته بسیار جالبی باشد که فکر می کنم فهمش نیازمند درک سیستم های پیچیده باشد (که من سوادی در این زمینه ندارم و البته در تلاش هستم که تا جایی می توانم درکی از آنها پیدا کنم).

 

برگردیم به بحث هراری.

او معتقد است برای برچیدن هر نظم خیالی ای، ناگزیریم چیزی را تصور کنیم که قدرتمند تر باشد(یعنی یک نظم خیالی که قدرتش از نظم خیالی مورد نظر، بیشتر است). مثلاً برای برچیدن پژو (به عنوان یک شخص حقوقی-که خود یک نظم خیالی است) نیازمند چیزی مثل نظام حقوقی فرانسه هستیم.

برای برچیدن نظام حقوقی فرانسه، نیازمند چیزی قدرتمند تر هستیم مثل دولت فرانسه و همینطور تا آخر.

نکته کلیدی در این بحث این است که ما راهی برای خلاصی از نظم خیالی نداریم. وقتی دیوار های زندانمان را فرو می ریزیم و به سمت آزادی می دویم، در حقیقت داریم روانه ی محوطه ی وسیع ترِ زندانی بزرگتر می شویم.

 

یاد تعریفِ کازانتزاکیس از آزادی افتادم در کتاب گزارش به خاک یونان:

در ایستگاه،ایتکا منتظرم ایستاده بود.مرا که دید،خندید: " به دام افتاده ای،ولی نترس.دام بزرگی است. هر چه داخل آن راه بروی،میله هایش را پیدا نمی کنی.معنای آزاد بودن همین است. خوش آمدی!"

 

پی نوشت: مطالب دیگری که تحت تاثیر کتاب انسان خردمند نوشته ام: (+) ،(+) ،(+) ،(+)

 

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ق.ظ

بی جنبه ی درون ما

هراری، در کتاب  "انسان خردمند"(با ترجمه خوب نیک گرگین)، آنجا که به بحث ابزارهای سنگیِ اولیه ی ساخت بشر می رسد، بحث جالبی را مطرح می کند. او در مورد یکی از کاربردهای این ابزار های سنگی می گوید:

"یکی از مرسوم ترین کاربردهای ابزار های سنگیِ اولیه، شکستن استخوان برای دستیابی به مغز استخوان بود."

اگر فکر می کنید که بشر صرفاً بخاطر پی بردن به خواص و ارزش غذایی مغز استخوان، دنبالش راه افتاده بود، سخت در اشتباهید!.با عینک امروز نمی شود به تحلیل زندگی آن روزهای نیاکانمان بپردازیم. بهتر است ادامه داستان را از زبان هراری بشنویم:

" برخی محققان بر این باورند که این نخستین جا پای محکم ما بود. همانطور که دارکوب ها متخصصِ شکار حشرات از میان تنه ی درختان هستند، انسان های اولیه هم در بیرون کشیدن مغز استخوان مهارت پیدا کردند. اما چرا مغز استخوان؟

خب، تصور کنید که شاهدید که یک گله شیر، زرافه ای را تکه پاره می کنند و می بلعند. با شکیبایی منتظر می مانید تا کارشان تمام شود. اما هنوز نوبت شما نرسیده است. چون بعد از شیرها، کفتارها و شغال ها می آیند و شما هم جرئت ندارید موقع مرده خوری مزاحم آنها شوید. وقتی که دیگران کارشان تمام شد، تازه شما و دار و دسته تان، در حالی که با احتیاط کامل به چپ و راست نگاه می کنید، به خود اجازه می دهید به سراغ آنچه باقی مانده است بروید.

این کلید فهم تاریخ و روانشناسی ماست. تا همین اواخر، جنس انسان همواره جایگاهی در میانه ی(در ترجمه کتاب قید شده: "جایگاهی مرکزی".ولی به نظرم رسید که "میانه"واژه مناسبتری باشد) زنجیره غذایی را به خود اختصاص می داد. در طول میلیون ها سال، انسان مخلوقات کوچکتر را شکار می کرد و آنچه می توانست برای خود گرد می آورد و در تمام این مدت، طعمه شکارگران بزرگتر می شد. فقط همین 400هزار سال پیش بود که چند گونه ی انسانی به طور منظم شروع به شکار طعمه های بزرگ کردند، و فقط همین صد هزار سال پیش بود که -با ظهور انسان خردمند- بشر ،خود را به راس زنجیره غذایی رساند.

این جهش چشمگیر از میانه به راس، عواقب سنگینی داشت. دیگر جانداران راس هرم، مثل شیر و کوسه، این مسیر را به تدریج ظرف میلیون ها سال طی کردند. این به اکوسیستم اجازه می داد تا با برقراری موازنه، مانع از آن شود که شیرها و کوسه ها اختلال های جدی ایجاد کنند. شیرها که درنده تر شدند، غزال ها نیز سریع تر می دویدند، کفتارها بهتر همکاری می کردند و کرگدن ها تندخو تر می شدند. اما انسان، برعکس، با چنان سرعتی به راس هرم صعود کرد که اکوسیستم فرصت نیافت خود را تطبیق دهد.

علاوه بر این، انسان هم نتوانست خود را سازگار کند. برترین حیوانات شکارگرِ زمین، موجودات با عظمتی هستند. میلیون ها سال برتری موجب شده است سرشار از اعتماد به نفس باشند. در مقابل، انسان خردمند ، بیشتر به دیکتاتوری های پیزُری شبیه است. ما که در گذشته ای نه چندان دور، یکی از آوارگان علفزارهای استوایی بودیم، پر از ترس و نگرانی درباره ی موقعیت خود هستیم و همین ما را دوچندان بی رحم و خطرناک می کند.  انبوه فجایع تاریخی، از جنگ های خونین گرفته تا فجایع زیستبومی، پیامد های این جهش پرشتاب بوده است."

 

احتمالاً وقتی که حدود 32000سال پیش، نیاکانمان در غار اشتادل، این مجسمه عاجی را می تراشیدند و سرِ شیر را بر پیکر نحیف خودشان می گذاشتند، می خواستند تصویری خیالی از خودشان بسازند برای غلبه بر ترس و نگرانی و عقده حقارتِ ناشی از این جهش پرشتاب تطبیق نایافته! (البته این را از خودم درآوردم.شما در حد یک شوخی به این تفسیر نگاه کنید.ولی اگر به هراری دسترسی دارید این تفسیر را به گوشش برسانید شاید در ویرایش بعدی کتابش از آن استفاده کند:) )

 

داشتم فکر می کردم که چه مصادیق فراوانی از این جهش های پرشتابِ تطبیق نیافته را می توانیم در زندگی های شخصی خودمان پیدا کنیم. جهش های پرشتابی که بدون تطبیق با سیستم هایی که درونمان و دور و برمان هستند،رقم می زنیم بدون آنکه اعتماد به نفس(و البته عزت نفس) لازم را برای این جهش ها در خودمان ایجاد کرده باشیم.

شاید مدیرانی را دیده باشید که به اتفاقی(غیر از شایستگی) ، بر راس هرم یک سازمان نشسته اند و برای حفظ این جایگاه ، به هر زور و زری که شده می خواهند لباس آن جایگاه را بر تنشان کنند. به هر تخریب و ویرانگری دست می زنند چون خودشان و اطرافیانشان نتوانسته اند یا فرصت نکرده اند که با این جهش پرشتاب تطبیق پیدا کنند.

 

احتمالاً شوپنهاور هم نگران این جهش های پرشتاب بوده که چنین جمله ای گفته است:

"اگر کسی را که خو و منش گدایی دارد بر اسب بنشانند، حیوان را آنقدر می تازاند تا بمیرد"

 

به نظر میرسد که این جهش های پرشتاب همیشه در مقیاس های مختلف در زندگی بشر حضور داشته اند و دارند.

اصطلاحاتی مثل  بی جنبه، تازه به دوران رسیده، جَو گیر،نو کیسه و غیره،و معادل هایشان در زبان های دیگر،  احتمالاً در مقیاسی کوچکتر برای توصیف همین مسئله به وجود آمده اند.

 

ما چند جهشِ پرشتابِ تطبیق نیافته در زندگی مان داشته ایم؟آیا می توانیم پیامد هایشان را ببینیم؟آیا در زمان این جهش ها، خطرناک تر از قبل نشده بودیم؟

 

پی نوشت: قبلاً هم تحت تاثیر کتاب انسان خردمند ،مطالبی نوشته بودم.(+)، (+)، (+) .

نمی دانم بعد از دوبار خواندن این کتاب ،کی می توانم از این کتاب دل بِکنم . فعلاً که نتوانسته ام!

 

۲ نظر ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۲۴
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۵۵ ق.ظ

چرا تاریخ بخوانیم؟ -از زبان هراری

تاریخ را نمی توان با تکیه بر علت و معلول توضیح داد و نمی توان پیش گویی اش کرد، زیرا فاقد نظم معین است.

نیروهای بسیار زیادی در کارند و کنش متقابل آنها به قدری پیچیده است که حتی تغییرات ناچیزی در توان این نیروها و شیوه ی کنش متقابلشان می تواند تغییرات عظیمی در نتایج ایجاد کند. و این تمام ماجرا نیست.

تاریخ چیزی است که آن را سیستم آشفته ی "سطح دوم" می نامند(Chaotic System). سیستم آشفته به دو شکل است. آشفتگی سطح اول، آشفتگی است که به پیش بینی هایی که راجع به آن می شود واکنش نشان نمی دهد. مثلاً آب و هوا یک سیستم آشفته ی سطح اول است که اگرچه متاثر از عوامل زیادی است اما می توانیم الگوهای کامپیوتری ای بسازیم که تعداد هر چه بیشتری از این عوامل دخیل را بسنجد و پیش بینی های هواشناسیِ هرچه بهتری به دست بدهد.

آشفتگی سطح دوم آن است که به پیش بینی هایی که درباره اش می شود عکس العمل نشان می دهد و برای همین هیچ وقت نمی توان آن را به طور دقیق پیش بینی کرد.بازار مثالی از سیستم آشفته ی سطح دوم است. اگر یک برنامه ی کامپیوتری تدوین کنیم که قیمت فردایِ نفت را با دقت صد در صد پیش بینی کند چه خواهد شد؟ بهای نفت بلافاصله به این پیش بینی عکس العمل نشان خواهد داد، در نتیجه این پیش بینی تحقق نمی یابد. اگر بهای جاری نفت بشکه ای نود دلار باشد و برنامه ی کامپیوتری دقیق ما پیش بینی کند که قیمت فردا به صد دلار خواهد رسید، تاجران برای خرید نفت هجوم خواهند برد تا بتوانند از این افزایش بهای پیش بینی شده سود ببرند. در نتیجه قیمت نفت به جای فردا همین امروز به بشکه ای صد دلار می رسد.اما فردا چه خواهد شد؟ کسی نمی داند.

سیاست هم مثال دیگری از سیستم آشفته ی سطح دوم است. بسیاری از مردم، شوروی شناسان را به باد انتقاد می گیرند که چرا نتوانستند انقلاب های 1989 را پیش بینی کنند، و کارشناسان امور خاورمیانه را سرزنش می کنند که چرا نتوانستند انقلاب های بهار عربی را در سال 2011 پیش بینی کنند. این انتقاد ها غیر منصفانه است.طبق تعریف، انقلاب پیش بینی ناپذیر است.انقلاب پیش بینی پذیر هرگز رخ نخواهد داد.

چرا نمی تواند رخ دهد؟

تصور کنید که در سال 2010 هستیم و یک کارشناس مجرب علوم سیاسی با همکاری یک نابغه ی کامپیوتر الگوریتم خطا ناپذیری را ایجاد کرده کرده اند که با وصل شدن به یک دستگاه رابط جذاب، می تواند به عنوان "پیشگویی کننده ی انقلاب" به بازار عرضه شود. اینها خدمات خود را به رئیس جمهور مصر، حسنی مبارک، ارائه می کنند و در ازای یک پیش پرداخت سخاوتمندانه، به او می گویند که بر اساس پیش بینی هایشان در طول یک سال آینده انقلابی در مصر به وقوع خواهد پیوست. عکس العمل حسنی مبارک چه خواهد بود؟ او به احتمال زیاد مالیات ها را پائین می آورد، میلیارد ها دلار بین عموم شهروندان بذل و بخشش می کند، و برای محکم کاری نیروهای امنیتی را هم تقویت می کند. اقدامات پیش گیرانه کار خود را می کند. آن سال می آید و می رود و در کمال تعجب انقلابی رخ نمی دهد. مبارک اجرت پرداخت شده را طلب می کند و بر سر دانشمندان فریاد می زند: الگوریتمتان بی ارزش است! من می توانستم به جای اینکه آن همه پول را تلف کنم با آن یک قصر دیگر برای خودم بسازم!.

اما دانشمندان در دفاع از خود می گویند: انقلاب برای این رخ نداد که ما پیش بینی اش کردیم. مبارک، در حالی که به نگهبان اشاره می کند آنها را دستگیر کند می گوید: پیش گویانی که چیزهای را پیش گویی می کنند که رخ نخواهد داد؟ من می توانستم ده جور از اینها را در بازار قاهره با یک مشت پول خرد بخرم!.

 

پس چرا باید تاریخ بخوانیم؟

تاریخ، بر خلاف فیزیک یا اقتصاد، وسیله ی پیش بینی درست حوادث نیست. تاریخ را نه به این دلیل که بتوانیم آینده را پیش بینی کنیم بلکه برای این می خوانیم که افق دیدمان را گسترش دهیم و درک کنیم که وضعیت کنونی ما نه طبیعی است و نه اجتناب ناپذیر، و در نتیجه امکانات بسیار بیشتری از آنچه تصور می کنیم در برابر خود داریم. برای مثال، مطالعه ی اینکه چطور اروپائیان بر آفریقایی ها مسلط شدند ما را قادر می سازد درک کنیم که هیچ چیزِ طبیعی یا اجتناب ناپذیری در سلسله مراتب نژادی وجود ندارد، و این که دنیا ممکن است به گونه ی دیگری سازماندهی شود.

 

پی نوشت: نقل از کتاب "انسان خردمند" نوشته ی یووال نوح هراری با ترجمه نیک گرگین.

 

۰ نظر ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۵
سامان عزیزی
شنبه, ۹ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

بشر، این موجود دو پای عوضی

به تازگی مطالعه ی کتاب "انسان خردمند" نوشته ی یووال نوح هراری را شروع کرده ام.

این کتاب را دوستان خوبم طاهره خباری و معصومه خزاعی،لطف کردند و برایم ارسال کردند و همین لطف آنها رغبتم برای مطالعه ی این کتاب را دوچندان کرده است.

از آن کتاب هایی است که وصفشان را در این مطلب گفته بودم (+).

*

دوستان قدیمی ترم می دانند که از سالها پیش هر وقت بحثی از تاریخ بشر بین مان پیش می آمد به شوخی و گاهی به جدی، می گفتم حتماً در آینده کتابی خواهم نوشت به نام "تاریخ، دروغ بزرگ"!. فکری که پشت این شوخی و جدی ها داشتم این بود که با توجه به شناختی که از انسان ها پیدا کرده بودم هیچ وقت نتوانستم به تفسیر ها و داستان هایی که ما برای گذشته مان سرهم کرده ایم اعتماد زیادی پیدا کنم.

از مطالعه ی تاریخ بدم نمی آید و کتاب هایی هم در این زمینه خوانده ام. یکی از تصاویری که از نیاکانمان در ذهنم ساخته بودم موجودی منفعت طلب بود که به هر قیمتی، حتی ویرانگری و نابودی، در پی تامین امنیت و منافعش بوده و هست. اما باید اعتراف کنم تصویری که هراری از گذشتگان مان ترسیم کرده از تصویری که من برای خودم ساخته بودم خیلی وحشتناک تر است.

در فصلی که تحت عنوان "انقلاب شناختی" در این کتاب وجود دارد، با تکیه بر شواهد و مدارکی که تا الان به آن دست پیدا کرده ایم، هراری به ترسیم تاریخی می پردازد که روایتش تا حد زیادی متفاوت از سایر روایاتی است که به ما قالب کرده اند.

به اعتقاد او ،بیشتر این تاریخ تاسف بار از یک چیز آب می خورد: توانایی تصویر کردن و باور کردن چیزی که وجود ندارد.(خیالپردازی و وراجی).

مقایسه ی ساده ای که هراری با تکیه به این توانایی میان ما و حیوانات دیگر انجام داده شنیدنی است: حیوانات دیگر می توانستند بگویند: "مواظب باش!شیر!" اما بشر خردورز به مدد این توانایی می توانست بگوید: "شیر روح نگهبان قبیله ماست".

یا آن مثال زیبایی که از گول نخوردن میمون با وعده ی موزهای بیشماری که در آن دنیا نصیبش می شوند اگر موز موجود را به شما بدهد!

طبعاً این توانایی وجوه مثبت و منفی زیادی داشته و دارد. بشر برای فتح زمین و تبدیل شدن به اشرف مخلوقات! ،تکیه بر این ویژگی و وجوه آن زده است  ولی به نظرم قیمتی که زمین و زمینیان برای این جهش بشر پرداخته اند، قیمت بسیار گزافی است.

این موجود دوپایی که در مقایسه با سایر موجودات، "نارِس" متولد می شود و آنقدر نحیف و ذلیل است که به سالها مراقبت نیاز دارد تا کمی رسیده تر شود، حتی به گونه های مشابه خودش هم رحم نکرد و همه شان را به نابودی کشاند(همه Homoها).

نیاکان حریص ما، با تکیه به آن توانایی و ساختن چند ابزار و با استفاده از آتش، اکثریت پستانداران درشت جثه ی روی خشکی ها را در زمان نسبتاً کوتاهی به خاک و خون کشید، بعضی هایشان را به نیش کشید و بالاخره باعث انقراض نسل شان شد.

بعد از فتح استرالیا از 24گونه ی جانوری که درشت تر بودند،23 گونه منقرض شدند.

بعد از فتح آمریکای شمالی، 34 نوع از 47نوع پستاندار عظیم الجثه نابود شدند.

بعد از ورود به آمریکای جنوبی 50 نوع از 60 نوع موجودش را به نابودی کشاند.

و الی آخر.

به قول هراری ،این موجودات عظیم الجثه که سرگرم زندگی شان بودند و بعد از دیدن این دوپای ریزنقش  برای اولین بار،نگاهی گذرا به هیکل نحیفش انداختند و به برگ جویدنشان ادامه دادند، نمی دانستند که باید از او بترسند و همین نترسیدنشان باعث انقراض شان شد.

تازه این موج اول انقراض بود که با پراکنده شدن اجداد شکارگر-خوراک جوی ما اتفاق افتاد و موج های دیگری هم در راه بودند و شاید هنوز هم باشند.

این است که هراری نتیجه می گیرد که مدال "ویرانگر ترین گونه در تاریخ زیست شناسی" بر گردن ماست.

و احتمالاً تا جایی پیش خواهیم رفت که چیزی غیر از خودمان برای ویران کردن نماند.

 

پی نوشت: برخی اوقات که اصطلاح "موجودات بیگانه" را می شنوم، به این فکر می کنم که تنها موجود بیگانه برای زمین و زمینیان، انسان است و بس.

 

۱ نظر ۰۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سامان عزیزی