زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ

من و جدِ خوراک جویم

حدود هفتاد هزار سال پیش است. خروس خوان بود که با برادر و پدرم از مخفی گاه مان بیرون زدیم. داشتیم مثل موش ترسو آرام و بی سر و صدا در پناه درختان بزرگ جنگل میرفتیم پیِ شکار که از دور شیرِ تنومندی را دیدیم که یک قوچِ سیاه را شکار کرده و با بچه هایش مشغول به دندان کشیدن آن است. ذوق مرگ شده بودیم که امروز از ته مانده ی این قوچ چیزی نصیبمان خواهد شد و به همین خاطر تمام تلاشمان را کردیم که مثلِ سنگ، ثابت و بی حرکت بمانیم تا شیر و خانواده اش یک دلِ سیر بخورند و بروند که نوبت به ما برسد.خوردند و رفتند. تا آمدیم به خودمان بجنبیم دیدیم که یک دسته کفتارِ از خدا بی خبر سر و کله شان پیدا شد. بی انصاف ها همه ی ته مانده را خوردند و برای ما چیزی جز چند استخوان باقی نماند. به هر حال این هم غنیمتی بود. بدو بدو رفتیم سراغ استخوان ها و مثلِ فاتحان بر سرِ استخوان های بیچاره خراب شدیم. به لطف چند ابزاری که داشتیم استخوان ها را خرد کردیم و مغزشان را بیرون کشیدیم. عجب مزه ای داشت.میخوردیم و ته دلمان به شیر ها و کفتارها میخندیدیم که عقلشان نمی رسد این مغزها بیرون بکشند و لذتش را ببرند!. قسمتی از مغز ها را هم لای برگها پیچیدیم تا برای اهل و عیال ببریم. البته من شاخ های این قوچ ها را هم خیلی دوست داشتم و برشان داشتم تا برای پسر چهارمم ببرم که در اوقات فراغتش با آنها بازی کند.

حساب کردیم دیدیم که این مغزها شکم اهل و عیال را برای چند ساعت بیشتر سیر نمی کند این بود که تصمیم گرفتیم کمی میوه جنگلی هم جمع کنیم.مشغول گشتن بودیم که دیدیم یک خرگوش چاق و چله در گوشه ای تک و تنها افتاده و ظاهراً پایش هم زخمی است و نمی تواند آنچنان که باید و شاید بدود. برادرم که از دیدن این خرگوش نزدیک بود از خوشحالی سکته کند را آرام کردم و گفتم :"ببین برادر الان وقت سکته کردن نیست.می دانی که خدمات درمانی کافی نداریم و برای درمان تو مجبوریم چندین روز دنیال سنبل الطیب وحشی بگردیم. بهتر است انرژی ات را برای گرفتن خرگوش بگذاری و فعلاً سکته نکنی".او هم قانع شد و بالاخره خرگوش را گرفتیم و خوشحال و خندان از اینکه با این آذوقه ها یکی دو روزی می توانیم بیکار و علاف بچرخیم به سمت مخفی گاه راه افتادیم. داشتیم سلانه سلانه راه میرفتیم که صدای خش خشی از چند متر آنطرف تر باعث شد مثل فشفشه فرار کنیم و خودمان را به مخفی گاه برسانیم.

همسرم با دیدن ما به استقبالمان آمد ولی غمِ عجیبی در چشمانش بود.گفتم چه شده؟ گفت که آن دخترمان بود که سه سال پیش به دنیا آمد.گفتم خب؟ گفت امروز رفته بود این اطراف بازی کند که همان خرسی که چند روز پیش از دور دیدیم خوردش!. خیلی ناراحت شدم ولی چه کار میشد بکنیم زندگی همین است دیگر. برای فراموش کردن این موضوع سعی کردم همسرم را هم درگیر کباب کردن خرگوش کنم که غممان را فراموش کند و ظاهراً موثر بود. بعد از غذا کمی با بقیه بچه ها بازی کردیم و نزدیک غروب بود که تازه بر شاخه ی تنومندی لم داده بودم که فیلسوفِ خانوادگی مان بر من ظاهر شد و پرسشنامه ای در دست داشت که میگفت میخواهم سطح رضایتت را از زندگی بسنجم!

گفت اوضاع چطوره، همه چی روبراهه؟

گفتم: ای بد نیست. امروز شکار خوبی نصیبمان شد و یک دلِ سیر غذا خوردیم. فقط کمی ناراحتِ این بچه شدیم که سه سالی تر و خشکش کردیم آخرش هم خرسِ بی انصاف یک لقمه ی چپش کرد.

گفت: فقط امروز را نمی گویم.کمی در مورد کلیات زندگی ات صحبت کن ببینم چقدر راضی هستی از آن؟

گفتم: در کل خوبه. از وقتی که در شکار حرفه ای تر شده ام و بعضی روزها که درگیر شکار می شوم گذر زمان را احساس نمی کنم و انگار غرق آن لحظات می شوم(فیلسوفِ خانوادگی تذکر داد که به این حالت می گویند فلو یا جاری شدن!).گاهی هم که چیزی گیرمان نمی آید احساس ناامیدی می کنم و نگران بچه ها می شوم که نکند قبل از من از گرسنگی بمیرند. گاهی که تفریح و بازی می کنیم احساس سرزندگی خاصی دارم و گاهی هم هوا خیلی سرد می شود و نمی توانیم زیاد بیرون برویم احساس ملال و افسردگی می کنم. خلاصه اوضاع تقریباً همینطوریه ولی در مجموع خوب بوده و تقریباً راضی ام.برعکسِ برادرم که معمولاً ناراضی است و چندان خوشحال نیست با اینکه شرایطمان کم و بیش یکی است.

فیلسوفِ قبیله بعداً به من گفت که نتیجه ی پرسشنامه ام از ده نزدیک شش و نیم شده است و مالِ برادرم چهار. گفتم بالاترین نمره ای که ثبت کردی چند بوده گفت نزدیک هشت و هفتاد و پنج.

*

برگردیم به زمان حال.

ساعت شش صبح بود که صدای زنگ ساعتم بیدارم کرد و طبق معمول پنج دقیقه اسنوزش کردم چون آن پنج دقیقه خیلی میچسبد.بعد از مراسم صبحگاه(یعنی همان روتین های صبحگاهی) با همسرم صبحانه ای متشکل از چند نوع پنیر ،مخلوطی از آبمیوه های فرح بخش، گردو و کمی شیره انگور،تخم مرغ و مخلفات دیگر خوردیم.چون راننده ام قرار بود ساعت هفت و نیم بیاید دنبالم فرصتی داشتیم و کمی با هم گپ زدیم. بحثمان در مورد ایده هایی بود که از کتاب انسان خردمندِ هراری یاد گرفته بودیم.

داخل لیموزینم لم داده بودم و داشتم برنامه ی امروزم را که منشی برایم ایمیل کرده بود چک می کردم که موبایلم زنگ خورد.برادرم بود که چند سالی است در نروژ زندگی می کند. تماس گرفته بود که بگوید فرصتی برای یک سرمایه گذاری سودآور در بازار سهام لندن پیدا کرده و می خواست بداند که من هم مشارکت می کنم یا نه.گفتم دو سه روزی فرصت بدهد که عملکرد مالی آن شرکت را در چند سال گذشته بررسی کنم و بعداً تصمیم بگیرم که قبول کرد.

وقت پیاده شدن، به راننده تاکید کردم که فراموش نکند  دخترم راکه پنج سال پیش به دنیا آمده بود به کلاس تقویتِ خلاقیت برساند و منتظر بماند تا کلاسش تمام شود و او را تحویل منشی همسرم بدهد که تا وقتی مادرش از کلاس یوگا بر می گردد تنها نماند.

ساعت نه نیم با نماینده یکی از شرکت های بزرگ تولید کننده قهوه های آماده جلسه داشتم و بر سر شرایط اخذ نمایندگی شان در خاورمیانه مذاکره کردیم.چندان رضایتبخش نبود.متوجه شدم که یکی از رقبای ما پیشنهادات اغوا کننده ای به آنها داده است و ظاهراً رقیب ما را لقمه ی چرب تری حساب کرده اند. جلسه را با یک غرش و نشان دادن دندان هایم(ببخشید، منظورم این است که خط قرمز های شرکتمان را برایشان تشریح کردم) ترک کردم. تا ببینیم چه نتیجه ای خواهد داد.

برای صرف ناهار به شرکت برگشتم و آشپز شرکت خرگوش گریل شده تدارک دیده بود.البته ناهار کاری بود و همزمان با به دندان کشیدن خرگوش بیچاره که نمی دانم پایش زخمی بوده یا نه، همراه با مدیر فروش و سرپرستان فروش مشغول بحث در مورد آمارهای ماه قبل شدیم.

بعد از ظهر مشغول مطالعه در سایت متمم بودم که همسرم تماس گرفت و گفت که برای شام دعوت داریم و باید کمی زودتر برگردم. به هر حال هر طور که بود تمرین آن درس متمم را انجام دادم و با راننده تماس گرفتم که زودتر بیاید.

داشتم از آسمانخراشِ شرکت پائین می آمدم که صدای گوشخراشی توجه ام را جلب کرد.جرثقیل بزرگی که روبروی ساختمان شرکت مشغول کار بود سقوط کرده بود و چند ماشین را له کرده بود.مثل فشفشه خودم را به ماشینم رساندم و به راننده گفتم که هرچه سریعتر راه بیفتد. هنوز ضربان قلبم آرام نگرفته بود که صدای موبایلم دوباره درآمد. فیلسوفِ بزرگ معاصر، درخواست تماس اسکایپی داشت. از آمریکا صحبت می کرد و می گفت که پرسشنامه ای برای سنجش رضایت از زندگی طراحی کرده و می خواست من هم تکمیلش کنم.

گفت اوضاع چطوره، همه چی روبراهه؟

گفتم: ای بد نیست. امروز یک فرصت سرمایه گذاری جدید بهم پیشنهاد شد که احتمالاً سود خوبی داشته باشه. فقط این قرارداد نمایندگی یه کم نگرانم کرده ...

گفت: فقط امروز را نمی گویم.کمی در مورد کلیات زندگی ات صحبت کن ببینم چقدر راضی هستی از آن؟

گفتم: در کل خوبه. از وقتی که مشغول کار مورد علاقه ام شده ام  گذر زمان را احساس نمی کنم و انگار غرق آن لحظات می شوم(فیلسوفِ معاصر تذکر داد که به این حالت می گویند فلو یا جاری شدن!).گاهی هم که برنامه هایم به خوبی عملی نمی شوند احساس ناامیدی می کنم و نگران آینده دخترم می شوم که نکند به یکی از تاثیرگذارترین زنان جهان تبدیل نشود. گاهی که تفریح و بازی می کنیم احساس سرزندگی خاصی دارم و گاهی هم هوا خیلی سرد می شود و نمی توانیم زیاد بیرون برویم احساس ملال و افسردگی می کنم. خلاصه اوضاع تقریباً همینطوریه ولی در مجموع خوب بوده و تقریباً راضی ام.برعکسِ برادرم که معمولاً ناراضی است و چندان خوشحال نیست با اینکه شرایطمان کم و بیش یکی است.

فیلسوفِ قبیله بعداً به من گفت که نتیجه ی پرسشنامه ام از ده نزدیک شش و نیم شده است و مالِ برادرم چهار. گفتم بالاترین نمره ای که ثبت کردی چند بوده گفت نزدیک هشت و هفتاد و پنج.

*

ببینید! در مثل مناقشه نیست.پس لطفاً خیلی به جزئیاتش گیر ندهید.

اما بعد.

*

سال گذشته بعد از مطالعه ی کتاب هراری(انسان خردمند) ذهنم درگیر بحث های زیادی شد و هنوز هم هست.به نظرم این کتاب،آنقدر جا برای فکر کردن و تحقیق کردن دارد که در حساب نگنجد!. یکی از موضوعاتی که تحت تاثیر هراری زیاد به آن فکر کردم بحث پیشرفت بشر امروز نسبت به گذشتگان و نیاکان شکارگر-خوراک جوی مان هست. در موردش می شود ساعتها بحث و صحبت کرد.

فکر می کنم قطعاً بشر امروز نسبت به تمام نیاکانمان پیشرفت فوق العاده ای داشته است.پیشرفت واقعی ای که غیر قابل انکار است.

از حوزه ی آزادی های فردی بگیرید تا حوزه  پیشرفت های مختلف در ابزارها.

ولی به نظرم می رسد که گاهی بحثِ مقایسه ی پیشرفت امروز و گذشته را با بحث مقایسه رضایت و خوشبختی امروز و گذشته یکی می گیریم و این موضوع می تواند گمراه کننده باشد.

فکر می کنم در این نوع مقایسه ها حداقل دو موضوع را نباید فراموش کنیم. یکی مسئله "عادت کردن و عادی شدن شرایط" و دیگری مسئله "ظرفیت های محدود انسان در برخورداری از رضایت و خوشبختی".

اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، من و جدِ خوراک جویم در شرایط کاملاً متفاوتی زندگی کردیم با تفاوت هایی فاحش. ولی همانطور که همه میدانیم هم من و هم جدم به این شرایط عادت کرده ایم و نمی توانیم این دو کانتکست زندگی و این دو فرد را با شرایط زندگی آن دیگری مقایسه کنیم. مثلاً من به این فکر کنم که :خدایا من چقدر نسبت به جدم خوشبخت ترم که قرار نیست مثل او پسماند شکار بخورم و یا اینکه خرس دخترم را بخورد. قطعاً جدم که در حال تجربه ی آن سبک زندگی بوده از تصورات و افکار من فرسنگ ها فاصله داشته است و اصلاً با نگاه من به این مسائل نگاه نمی کرده است.

قطعاً پورشه نسبت به پراید پیشرفت بسیار بیشتری داشته است ولی برای من و بعد از مدت کوتاهی، تفاوت این پیشرفت، شاید در کمی راحتی و ایمنی بیشتر باشد. تازه برای کسی که هر دو ماشین را تجربه کرده باشد.

 

در مورد "ظرفیت های محدود ما" هم شاید بشود اینطور مثال زد که : اگر احساس رضایت و خوشبختی را میزان آبی که من می توانم از یک چشمه ی زلال و بزرگ بنوشم در نظر بگیریم، حد نهایتی برای آب نوشیدن من وجود دارد(مثلاً چند لیوان) و این احساس رضایت و خوشبختی چندان به بزرگی و وسعت چشمه ربط پیدا نخواهد کرد.

از طرفی به نظر می رسد که احساس رضایت و خوشبختی ما، بعد از ارضای نیاز های مهم که به بقایمان مربوط می شوند، به فاصله ی وضعیت موجود از وضعیت مطلوب مورد نظرمان بستگی دارد که این دو وضعیت هم نمی توانند مستقل از کانتکست و شرایطی که در آن هستیم تعریف شوند.به عبارتی با توجه به کانتکستی که جدم در آن زندگی می کرد، شاید بشود تصور کرد که با داشتن چند خرگوش چاق و چله و امنیت جانی برای خودش و خانواده اش و بعضی چیزهای دیگر، سطح بالایی از رضایت و خوشبختی را تجربه کرده باشد که برای من رسیدن به چنان سطحی از رضایت با توجه به کانتسکت زندگی ام، بسیار سخت تر از او باشد.

 

پی نوشت: این پست در واقع قرار بود کامنتی زیر این پست محمد رضا و در کنار کامنت سایر دوستانم باشد که به دلیل طولانی بودن و البته بیخودی و بیفایده بودنش، ترجیح دادم اینجا باشد.

نظرات  (۴)

۳۰ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۰ دانشجوی همیشگی مدیریت
واقعا طولانی بود و نامفهوم
پاسخ:
سلام.باهاتون موافقم.
البته من تاکید کرده بودم که این یک کامنت زیر اون نوشته ایه که لینک دادم. و فرض من بر این بود که کسی که این مطلب رو میخونه، کمی تاریخ و روانشناسی خونده،کتاب هراری رو خونده و لون لینک و کامنت هاشم خونده که البته برای یک پست وبلاگی فرض غلطیه.
هفتاد هزار سال پیش رو چقدر خوب نوشتید، عالی بود(نمی‌دونستم به خوندن ادامه بدم یا بخندم). یعنی اگر یه کتاب ننویسید در حق خودتون و بقیه خیانت کردید، از من گفتن. (کتاب هم تقدیم بشه به من بخاطر پیشنهادم : P )

صبحی داشتم تو دفترم زباله‌های فکریم رو خالی می‌کرد(گاهی توش چیزای خوبی هم پیدا می‌شه‌ها) ، در این مورد می‌نوشتم که چرا وقتی ما به چیزی که آرزوش رو داریم می‌رسیم دیگه مثل قبل برامون دوست‌داشتنی نیست، احساس لذت و هیجان نمی‌کنیم، چرا ذوقمون رو از دست می‌دیم، چرا تا وقتی به دستش نیاوردیم نسبت بهش کنجکاویم و همش گوشه ذهنمونه و وقتی بهش برسیم حتی ممکنه از چشممون هم بیفته. چرا ما انقدر زود عادت می‌کنیم، که بتونیم زندگی کنیم و همیشه رو مد هیجان نباشیم، نمی‌دونم.
نوشته شما رو خوندم مجدد یاد حرفام افتادم.

پی‌نوشت: از همون هفتاد هزار سال پیش درگیر شاخ قوچ بودینا : )
پاسخ:
از تعریفت ممنونم.
میگم لیلا، تو صبحها به چه چیزهای خوب و جالبی فکر می کنی.اکثر آدمایی که دیدم صبها بیشتر به اینکه چی بخورن و چی بخرن و دلار امروز چنده و از این چیزا فکر می کنن.(به نظرم پیشرفت زندگیشون نسبت به جد خوراک جوشون تاثیر خاصی روی سبکشون نداشته:)
اما این "چرا" هایی که از خودت پرسیدی،خیلی سختن. فکر می کنم این موضوع عادت کردن هم مثل خیلی چیزای دیگه حداقل دو جنبه داره.منظورم اینه که غیر از این نیمه ی تاریکش، نیمه ی روشن و مثبتی هم داره.

پی نوشت: :)))

۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۴۸ طاهره خباری
سامان عزیز.
از خوندن این متن هم خندیدم و هم لذت بردم و هم یه نکته رو پُررنگ‌تر از قبل به ذهنم سپردم.
به نظرم وقتی ما می‌خواهیم دو مورد رو با هم مقایسه کنیم، باید سعی کنیم تا جای ممکن دست از کلی‌گویی برداریم. خصوصاً در این مورد که بخواهیم زندگی امروز رو با زندگی صدها یا هزاران سال پیش مقایسه کنیم.
مشخصاً زندگی ابعاد متعددی داره و وقتی من می‌گم زندگی بهتر شده، باید بگم منظورم از بهتر شدن در کدوم جنبه یا بخش یا بُعد هست.

از طرفی رضایت و خوشبختی کلمات ذهنی هستن که برداشت‌های متفاوتی از اون میشه و من تا به حال مفهوم‌پردازی دقیقی راجع بهشون ندیدم. علاوه بر این چجوری میشه این دو مفهوم رو اندازه‌گیری کرد. آیا میشه این دو مفهوم رو به شکل فردی اندازه‌گیری کرد یا اینکه اگه اندازه‌گیری برای اونها وجود داره بیشتر جنبه‌ی جمعی داره؟

با این حرفت هم موافقم که بالاخره انسان‌ها (و در واقع ذهنِ انسان‌ها) یه ظرفیت محدودی برای درک خوشبختی داره.
جالب اینکه هراری توی کتاب انسان‌ خداگونه می‌گه که در آینده اگه ما بخواهیم احساس خوشبختی رو در انسان‌ها زیاد کنیم یکی از راه‌هاش اینه که مغزشون رو دست کاری کنیم. چون احساس خوشبختی از یه طرف ریشه در روان داره و وابسته به انتظارات ما هست و از طرف دیگه منشأ زیستی داره و در گرو ژن‌های ما هست.

در ادامه‌ی کامنتم در روزنوشته‌ها، می‌خواستم این نکته رو اشاره کنم که پیشرفتی که در اونجا مد نظرم بود به این شکل بود که انسان‌ها از طریق زندگی اجتماعی و ساختن ابزار‌آلات و هرچه بیشتر تخصصی شدن کارها و وظایف، تونستنن ظرفیت زیادی برای انجام کارهای جدیدتر ایجاد کنن.
مسلماً در حال حاضر هم برای به دست آوردن آب و غذا باید پول پرداخت بشه و ما برخلاف اجداد خوراک‌جوی خودمون به جای جستجوی مستقیم آب و غذا، باید وقت‌ و انرژی‌مون رو صرف پیدا کردن پول کنیم. ولی به هرجهت اون خطراتی که اجداد منو تهدید می‌کرد، الان دیگه منو تهدید نمی‌کنه. اما در عوض ممکنه خطراتی مثل انفجار یا سقوط هواپیما یا تصادف مرگبار در جاده یا اتفاقاتی از این دست باعث مرگم بشه.

یه موضوع دیگه هم که الان یادم افتاد و باز هم از هراری شنیدم اینه که انسان خوراک‌جو- شکارگر می‌تونست به تنهایی گلیم خودش رو برای زنده موندن از آب بیرون بکشه ولی انسان‌های امروزی نمی‌تونن. چون از بس که کارها تخصصی شده و ما دقیقاً نمی‌دون این محصولات یا خدماتی که شبانه‌روز در حال استفاده از اون‌ها هستیم چجوری و به چه شکل تهیه می‌شه.
اما در کنار این دیدگاه به نظرم میاد که همین تخصصی شدن یکی از مزیت‌هاش این بوده که انسان‌ها تونستن وقت‌شون رو صرف کارهای دیگه‌ای بکنن. کارهایی مثل تولید علم و دانش. این مورد به نظرم خیلی مهمه. اگه این تغییرات در وضع زندگی انسان‌ها نبود آیا انسان می‌تونست داشته‌های علمی خودش و فهمش رو از این جهان افزایش بده؟

دیگه بهتره به پُرحرفی‌های خودم خاتمه بدم و بیشتر از این وقتت رو نگیرم. اگرچه این موضوع برام جذابیت داره ولی باید خیلی بیشتر از اینها بهش فکر کنم. اگه به نتیجه‌ای یا جمع‌بندی رسیدم حتماً توی وبلاگم می‌نویسم.
پاسخ:
طاهره، تقریباً با همه حرفهات موافقم. و چیزی برای اضافه کردن بهشون ندارم. هر چند که در یک بستر و فضای دیگه شاید بتونیم خیلی بیشتر در موردش حرف بزنیم.

در مورد مفهوم پردازی خوشبختی هم میفهمم چی میگی.با اینکه به نظر میاد که خوشبختی یکی از مواردیه که شاید در طول تاریخ بیشتر از هر واژه ی دیگه ای برای مفهوم پردازیش تلاش شده ولی همچنان گنگه. اصولاً به خاطر همین گنگیشه که یکی مثل من میتونه در اینجا انقدر باهاش بازی کنه :)
در مورد سنجشش هم با توجه به این وضع مفهوم پردازیش نمیشه انتظار زیادی داشت. در عین گنگی تلاش هایی شده که راهی برای سنجشش پیدا کنن و هم در حوزه فردی و هم در حوزه جمعی شاخص هایی براش استخراج شده(مثلاً میزان خوشبختی جوامع مختلف رو با یکسری شاخص با هم مقایسه میکنن).اگه درست یادم باشه متمم هم به برخی جنبه های این موضوع پرداخته.

حرفهایی که توی کامنتت در روزنوشته ها هم زدی برام قابل درک هستن(البته فکر می کنم برام قابل درکن).
راستی از کتاب انسان خداگونه گفتی.یه مدتیه خریدمش و لاشو باز نکردم ولی به زودی شروع میکنم.امیدوارم به خوبی انسان خردمند باشه.

و در آخر: صحبت هات خیلی هم خوب بود و اگر به نتیجه و جمع بندی هم نرسن بازم منتظر می مونم تا در وبلاگت بخونمشون(البته اگه روزی خواستی بنویسیشون)
۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۹ سارا درهمی
سلام
خخ چه حالب بود :)
گاهی فکر میکنم قدیمترا مردم خیلی خوشبخت تر بودن چون اصلا فکر نمیکردن که خوشبخت هستن یا نه‌ :)
 تنها قیاسی هم که میتونستن انجام بدن قیاس با گذشته خودشون بوده. مامان بزرگم میگفت بچه که بودن یه کاسه ارده میذاشتن وسط و هفت هشت تا بچه با پدر و مادر همه میخوردن. میگفت تازه بابام میگفته خیلی باید خدا رو شکر کنید. ما بچه که بودیم شبا که از سر کار برمیگشتیم با شلغم پخته خودمونو سیر میکردیم! 
یا مثلا نسل مامان باباهای ما کتکم میخوردن و بازم خوش بودن چون اصلا فکر نمیکردن که حالتی غیر از این وجود داشته باشه. اون وقت نسل من میاد پست تو وبلاگش مینویسه که "دیگه خستم از این زندگی. چرا معلم سر کلاس اینقد ملال آور حرف میزنه؟ حالا اگه فنلاند بود...!"
همین "شما" که نگران این هستید که دخترتون یکی از بزرگترین زنان دنیا نشه، یه موقعی اصلا فکر نمیکردین که دنیا چیزی بیشتر از نجاه شصت نفر قبیله‌تون باشه. اون موقع بزرگترین هنرتون زنده موندن بود. ولی حالا به این فکر میکنید که چطور "زندگی" کنید. یعنی به یک چیز تازه ای به نام روند فکر میکنید.
بعله... این بود اکتشافات خیلی جدید و بدیع من. 
با تشکر از مطلب به فکرفروبرنده‌ی شما.

پ.ن: چرا شما متممیا همش میزنین تو سر خودتون؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی