زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
شنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۵۹ ق.ظ

حسادت شریعتی


توی نوشته قبلیم از دکتر شریعتی مثال زده بودم.ولی این چند روز همش با خودم فکر میکردم که من چقدر شریعتی رو میشناسم.

سالها پیش به توصیه پدرم شروع به خوندن بعضی از کتابهاش کردم.چندتا از سخنرانی هاشم گوش دادم.

راستش جسته گریخته ازش خوندم و نوشته هاش نتونست خیلی جذبم کنه،شایدم من نمیفهمیدم و شاید های دیگه.

از اون زمان خیلی میگذره و من هیچ وقت سمت شریعتی برنگشتم،تا اینکه به توصیه دو تا آدمی که هم خیلی دوستشون دارم و هم خیلی از نظر فکری قبولشون دارم تصمیم گرفتم این بار دقیقتر و منسجم تر برم سراغ نوشته های شریعتی.

رفتم و چند تا از کتابهاشو خریدم. بعد از کلی مزمزه کردن کتابها تصمیم گرفتم با "گفتگوهای تنهایی" شروع کنم.

نوشته اولشو خوندم تقریباً چیزی دستگیرم نشد،دوباره خوندم بازم همونطور بود،رفتم جلوتر چندتا از نوشته های دیگه رو خوندم اونها هم همینطور بودن برام. تا اینکه رسیدم به یکی از نوشته هاش که از اتفاقی که براش افتاده بود صحبت میکرد.

اتفاقی که باعث شده بود شریعتی و یکی از دوستان خیلی نزدیکش رو بازداشت کنن و به زندان ببرن.فارغ از تعریف این ماجرا، شریعتی از حسادتی که توی این ماجرا نسبت به دوستش پیدا میکنه حرف میزنه...

نمیگم هیچ وقت حسادت نکردم یا اینکه با این حس بیگانه م ولی تا جایی که یادم میاد اگر هم این حس بهم دست باشه خیلی کوتاه و مقطعی بوده و خیلی سریع تونستم ازش به سلامت عبور کنم، یادم نمیاد هیچ وقت آرزو کرده باشم جای کسی باشم حتی موفق ترین و برجسته ترین آدمهایی که قبولشون داشتم.

وقتی این نوشته ی شریعتی رو میخوندم به درک عمیقش از این حس درونیش حسودیم شد.به حسادتش حسودیم شد!


۹۳/۱۲/۲۳
سامان عزیزی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی