زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات

۶ مطلب با موضوع «حرف های بی سر و ته» ثبت شده است

چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ

هین سخن تازه بگو

پیش نوشت: مخاطب این حرفهایم یکی از دوستانم است که مجبور شدم اینجا برایش بنویسم و بعید می دانم چیز به درد بخوری در آن برای خودتان پیدا کنید.ضمناً آنرا در شرایطی نوشته ام که حالت گل و بلبلی نیست.حالتی که سعی ام را کرده ام معمولاً آنطور باشم تا به کسی بر نخورد.هر چند که معتقدم اتفاقاً گاهی باید به ما بر بخورد و کمی دردمان بیاید تا تاثیری بر ما بگذارد.برای خودم که همینطور بوده است.هر وقت دردم آمده خروجی بهتری در زندگیم تجربه کرده ام. پایان پیش نوشتی که در واقع پس نوشت بود.

 

نمی دانم چه مرضی است که ما انسانها همیشه دنبال چیزهای تازه هستیم. 

شاید فکر می کنیم مفهوم "حرکت رو به جلو" دقیقاً مترادف است با حرکت به سمت چیزهای تازه.

درست است که گفته اند از بین دو مذاکره کننده همسطح و هم تراز،آنکه مثلاً مهارت گیتار زدن را هم بلد است در موقعیت بهتری است.ولی نگفته اند که گیتار و کمانچه و ویولن و غواص و کد نویس و معمار و تراشکار و نجار و رقاص و تحلیل گر سیاسی و گاو باز با هم.و همه را هم سطحی و بیربط و بیخودی.

معمولاً چیزهایی که نمی شناسیم یا ندیده و نشنیده ایم و برایمان تازگی دارد جذاب به نظرمان می آیند.خب تا اینجایش طبیعی است اما برخی از ما فکر می کنیم باید با کله خودمان را در چیزهای تازه غرق کنیم.

بعد از مدتی هم که تکلیف مشخص است.هنوز چیز تازه قبلی را فهم نکرده،تازه ی بعدی می آید و آش همان آش کاسه همان کاسه.

اینجا ،بحثم بیشتر در حوزه یادگیری است و شاید در برخی حوزه های دیگر زندگی مصداق نداشته باشد.

 

از خودمان نمی پرسیم که با قبلی ها چه کردیم که آنقدر دنبال یادگیری های تازه می گردیم.

طبیعتاً منظورم این نیست که مثلاً یک کتاب را آنقدر بخوانیم تا پوسیده شود و دانش ما هم چیزی جز فسیل نباشد.ولی حمال کتاب شدن هم،بعید می دانم دردی را از ما دوا کند.

درست است که ممکن است هر مهارت تازه و هر آموخته ی تازه ای دنیای جدید و وسیع تری پیش رویمان باز کند. درست است که قرار نیست هر چیزی که یاد می گیریم را عملی کنیم(که عین نادانی است)،ولی اگر این ورودی ها تاثیر زیادی روی خروجی هایمان نگذارد،احتمالاً راه را خطا رفته ایم.

کسانی را می شناسم که روی موبایل و تبلت و کامپیوترشان ده تا بیست نوع اپلیکیشن نصب کرده اند برای کمک به برنامه ریزی و مدیریت کارها و زمانشان!.جالب این است که باز هم دنبال اَپ های تازه می گردند.کسی نیست بگوید که آخر فلان جان، تو که نصف زمان مفیدت را صرف وارد کردن کارهای بیخودت در این بیست اپلیکیشن می کنی کی وقت می کنی انجام شان دهی؟ نمی گویم از این ابزار ها کمک نگیر. بگیر .ولی حداقل از بیشترِ ظرفیت های یکی دوتایشان استفاده کن اگر باز هم مشکل داشتی برو سراغ اَپ بعدی.گوسفند نگری به منابع اینجا به کارت می آید دیگر.این کارت مثل این می ماند که یک گله گوسفند را سر بریده ای ولی از یک پشمش را برداشته ای،از دیگری رانش را،از دیگری چشم و زبانش را و از آن یکی دنبه اش را. یک گله را لت و پار کرده ای و هنوز نتوانسته ای به اندازه ی یک گوسفند کامل استفاده ببری.

یا کسانی که پنجاه شصت تا زبان برنامه نویسی را یاد گرفته اند و وقتی از آنها می پرسی که "با این همه مهارت های برنامه نویسی که داری تا الان چه کرده ای؟" می گوید به هر حال مهارت آموزی خوب است ،ممکن است روزی به کارم بیایند و هنوز هم دنبال تازه تر هایش می گردد.

دوستی دارم که هر وقت او را میبینم از کشف های تازه اش در فضای وب می گوید.اینکه چطور فلان کار را می توانی از طریق وب بهتر انجام دهی ،چطور این کار را بکنی و چطور آن کار را، خلاصه دایرة المعارفی است در این زمینه. یکبار به او گفتم، اگر روی فلان کشف ات به اندازه کافی وقت میگذاشتی و عمیق تر میشدی، حال و روزت با الانت خیلی متفاوت می بود.اینکه مثل مرغ پر کنده هر روز به اینجا و آنجا سرک می کشی و چهارتا کشف فنی می کنی که فهمیدنشان برای کسی که بهشان احتیاج پیدا کند کار چند دقیقه است و به سهولت و سادگی هم در دسترسند که برایت نان و آب و شعور نمی شود.البته او هم نپذیرفت و هنوز دنبال کشف های تازه و سطحی اش می دود.امیدوارم اشتباه از من باشد و من نفهم باشم نه او.

 

از کسانی که فقط کتاب می خوانند که خوانده باشند،حالم به هم می خورد.حشر و نشر با یک از همه جا بیخبر را که همه توان ذهنی اش را به کار می گیرد و با آزمون و خطا راهش را پیدا می کند به کسانی که همه ی "چگونه فلان غلط را انجام دهیم؟" ها را از بَرَند ولی در عمل همه جای زندگی شان میلنگد و تحلیل هایشان در حد یک ضبط صوت هم نیست(یا طوطی)،ترجیح می دهم.

اینها با حفظ کردن و دانستن چند چیز مختلف از جاهای مختلف و مواجهه شدن با چند چشم گشاد شده و متعجب که تحسینشان می کنند، دچار توهم فهمیدن می شوند.اینها مثل غده سرطانی هستند.در جامعه می گردند و همه ی سلول های دیگر را آلوده می کنند.

اگر رفتی یک کتاب خواندی و بعد از آن ده کتاب دیگر برای بررسی و فهم همان موضوع مطالعه کردی و بعد از آن توانستی آموخته هایت را به زبان ساده برای یک بچه شش ساله توضیح بدهی،آنوقت بیا تا کمی با هم و برای هم تره خرد کنیم.

اگر کتاب خواندن را به عنوان نمادی از یادگیری در نظر بگیریم، مخاطب این حرف ها کسی نیست که در زندگیش چند کتاب محدود خوانده است. مصداق این حرف ها به چیز های زیادی از جمله سطح فکر و نگرش فرد،ظرفیت یادگیریش،توانایی تحلیلش و غیره مربوط است. کسی که حداقل صد یا دویست  کتاب نخوانده یا مثلاً به طور میانگین روزی سه یا چهار ساعت مطالعه برای پنج سال،نداشته است،مصداق این حرف ها نیست.چنین فردی باید حالا حالاها بخواند و یاد بگیرد،تا حداقل در مغزش چیزهایی برای فکر کردن پیدا کند.

 

دوست عزیزم، اول قبلی ها را خوب هضم و سپس دفع کن،بعد برو سراغ خوراک تازه.چون به قول یکی از معلم های خوبم،در غیر اینصورت چیزی جز سوء هاضمه در انتظارت نیست.سوء هاضمه هم درد بدی ست.نمی دانم کشیده ای یا نه.

 

بیخودی نوشت: به نظرم برای نوشتن ادامه این مطلب، بیشتر از آن عصبانی هستم که ادامه اش را بنویسم.بهتر است تا کار به جاهای باریکتر نکشیده تمامش کنم.شاید بعداً ادامه اش را نوشتم.همسرم گفته بود وقتی عصبانی هستی نرو سمت اینترنت و برو در دفترچه ات بنویس ولی کو گوش شنوا.

 

۲ نظر ۱۰ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ق.ظ

عمق استراتژیک و برخی مصداق های غیر تخصصی آن

اصطلاح "عمق استراتژیک" مانند بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات دیگر حوزه "استراتژی"، از دل مباحث نظامی بیرون آمده است.

عمق استراتژیک در ادبیات نظامی، به فاصله ی بین خط مقدم جبهه های جنگ تا مراکز محوری و اصلی مانند پایتخت،مراکز جمعیتی بزرگ، صنایع مهم نظامی و غیر نظامی و غیره، گفته می شود.در واقع ،برخورداری از عمق استراتژیک بالا، باعث می شود که میزان آسیب پذیری کاهش پیدا کند.

 

طبیعتاً در این تعریف، فاصله ی جغرافیایی مد نظر است. مثلاً اگر در مرز های یک کشور که وسعت جغرافیایی زیادی دارد و مراکز اصلی در فاصله ی زیادی از مرزها قرار گرفته باشند، جنگی رخ دهد،این کشور از عمق استراتژیک بالایی برخوردار خواهد بود. در مورد کشوری با مساحت کم و فاصله ی کوتاه مراکز از مرز ها و خط مقدم، این مسئله برعکس خواهد بود.

معمولاً یکی از اهداف دفاعی(یا تهاجمی) فرماندهان نظامی کشورها، افزایش عمق استراتژیک است. مثلاً کشوری مانند آمریکا با برپایی پایگاه های نظامی در نقاط مختلف دنیا که چند ده هزار کیلومتر با مرزهایش فاصله دارد در پی افزایش عمق استراتژیکش است(البته احتمالاً این یکی از اهداف این کار باشد).

مثال در این زمینه فراوان است و با کمی دقت می شود کشور های مختلفی را برای درک این مفهوم پیدا کرد.از دورترین کشورها بگیرید تا همین خاور میانه خودمان. (حتی برخی کشور ها بوده و هستند که توافق می کنند عمق استراتژیک یکدیگر باشند.)

جدای از این توضیحات، فکر میکنم محوریت فاصله جغرافیایی در تعریف عمق استراتژیک، کم کم به سمت کمرنگ شدن خواهد رفت(هر چند که به نظر میرسد هیچگاه نمی توان آنرا نادیده گرفت). دنیای امروز با دنیای پنجاه سال قبل و قبل تر از آن تغییرات اساسی ای را تجربه کرده است و بسیاری از جبهه ها از روی زمین به دنیای سایبری و دیجیتالی تغییر مکان داده است که معادلات بسیار متفاوتی با دنیای قدیمی ما دارد. بگذریم.چون موضوع بحث من این مسئله نیست.

 

همچنانکه بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات استراتژی از دنیای نظامی ها وارد حوزه کسب و کار شده است، به نظر می رسد اصطلاح "عمق استراتژیک" هم از این قضیه مستثنی نیست. هرچند که شاید به اندازه سایر اصطلاحات، در حوزه کسب و کار رایج نشده است. بسیاری از شرکت ها و سازمان ها هستند که مفهوم"عمق استراتژیک" در موردشان مصداق پیدا می کند.طبیعتاً در صحنه نبرد کسب و کار ها و بازارها.

 

داشتم فکر میکردم که این اصطلاح، اگر کمی غیر دقیق باشیم!، می تواند در مورد افراد هم صادق باشد(البته در صحنه نبرد زندگی-به عنوان یک استعاره-نه الزاماً نبرد افراد با یکدیگر، بلکه در مورد نبرد یک فرد با مشکلات و مسائل مختلف زندگی هم همچنین).

به عنوان مثال، اگر ذهن و روحمان را به عنوان یک مرکز محوری و مهم در زندگی مان در نظر بگیریم، برای مواجهه با دنیای بیرون ،عمق استراتژیک مان را چگونه تعریف می کنیم. برای تجدید قوا و پشتیبانی چه گزینه هایی تعریف کرده ایم. مثلاً فردی ممکن است خلوت کردن در خودرو شخصی اش را انتخاب کرده باشد،فرد دیگری دیدار با دوستی صمیمی و همراه را، فرد دیگری کتاب را برگزیده باشد(باز هم به عنوان دوستی صمیمی و همراه)، دیگری رفتن به خانه ای در دنیای دیجیتال را(وبلاگی،وبسایتی یا هر جای دیگری)،آن دیگری رفتن به دل طبیعت را و الی آخر.

فکر می کنم یکی از تفاوت های مهم انسان ها با یکدیگر، در انتخاب عمق استراتژیک شان باشد!

 

پی نوشت: قسمت دوم صحبت هایم در این مطلب را می توانید جزو حرف های بی سر و ته یا شطحیات در نظر بگیرید.

 

۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۶
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۷ ق.ظ

مدل ذهنی لعنتی!

گفت: می خوام ماشینم رو بفروشم

گفتم: چرا؟

گفت: از همون اول که خریدمش،گفتم تا گارانتیش تموم شد می فروشمش.الان تموم شده

گفتم: مشکل پیدا کرده و میخوای مشکل رو بندازی روی دوش نفر بعدی؟

- نه مشکل خاصی نداره. ولی بالاخره که دچار مشکل میشه در آینده.پس الان بفروشمش بهتره.نمیدونم شایدم نفروختمش.

- باشه.

سه ماه بعد:

گفت: میخوام یه ماشین مدل بالا بخرم.

گفتم: چرا؟

- تا n تومن.(الان این جوابِ چرا بود!)

- خوبه.چی میخوای بخری؟

- چندتا گزینه خوب دارم. ولی اگه 4n تومن داشته باشی بهم قرض بدی ماشین دلخواهمو میخرم.

- فکر نمیکنی برای اشل من و تو کمی لقمه بزرگیه. لقمه بزرگ هم میدونی چکار میکنه!

- تا باهاش نرونی نمیدونی چی میگم. وقتی روندیش خودت هم بعید نیست بری سراغش.

- اگه انقدر احمقی که داری جدی میگی و میخوای 4n تومن قرض کنی برای خریدش، باشه 

- تا روزی بتونم و از عهده اش بربیام سوارش میشم.روزیم که نتونم برام مهم نیست چی سوار شم.

- باشه.

- چی باشه؟

- هیچی داشتم با خودم فکر میکردم (در واقع داشتم فکر میکردم، من اگه الان 4n  میلیون داشتم که همینجوری عاطل و باطل افتاده بود، ترجیح میدادم بدمش به یک اکیپ جراح مغز که مغزت رو بشکافن و ببینن توش چیه و عکسشو برام بفرستن تا اون لعنتی رو ببینم)

- به چی فکر میکردی؟

- هیچی.ولش کن. حالا بگو با این ماشین چه چیزی به زندگیت اضافه میشه؟

- ... (ببخشید دیگه حوصله ندارم چرندیاتشو براتون بگم!)

گفت: بالاخره چکار میکنی؟

گفتم: تو برو بخرش. اگه تا سه ماه بخاطر پس دادن بدهیت برای خریدش، ماشین رو نفروخته بودی بیا پیش من،هر جور شده برات جورش میکنم.

-راست میگی؟

-آره.

 

پی نوشت: حد اعتبار هر آدمی برای من، مغزشه (بخوانید: نگرش یا مدل ذهنی یا هرچی دلتون میخواد) نه میزان n ی که داره.

توضیح: منظور از "مدل ذهنی لعنتی" در تیتر این مطلب این نیست که مدل ذهنی یکی از طرفین این مکالمه، شایسته ی صفت "لعنتی" است، بلکه منظور این است که :لعنتی! این مدل ذهنی چقدر مهمه که در آجر آجر زندگی ما خودشو نشون میده.

 

۰ نظر ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۷
سامان عزیزی
جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

به بهانه نمایشگاه کتاب تهران

تا چهار سال پیش، یکی از برنامه های هرساله م در اردبیهشت ماه، سر زدن به نمایشگاه کتاب تهران بود. نمایشگاهی که نام بین المللی رو یدک می کشید و می کشد.

سال های اولی که سر می زدم، کلی ذوق می کردم و تمام تلاشم این بود که همه غرفه ها رو حتماً بازدید کنم!. از دوره نوجوانی انقدر به کتاب و کتاب خوندن علاقه داشتم که هر جا و در هر خونه ای که کتابی پیدا میکردم،دوست داشتم بخونمش. مثل اینکه در اون سالهای اولی که به نمایشگاه سر میزدم، همین حسم همراهم بود که دلم میخواست همه کتابهای نمایشگاه مال من باشن و بتونم همه شونو بخونم. اون اوایل بودجه محدودی برای خرید کتاب داشتم و نمیتونستم بیشتر از اون هزینه کنم. حالا تصور کنید با این محدودیت بودجه و اون حس عجیب به داشتن همه کتابها، حین گشت زدن بین کتابهای مختلف چه وضع و حالی داشتم. فکر میکنم همون موقع ها بود که فهمیدم دشواری انتخاب یعنی چی. چیز سخت تری رو هم همون موقع ها بود که درک کردم. محدودیت منابع.

حال "الاغ بوریدان" رو داشتم که با بودجه محدود بین انتخاب کتابهایی که به یک اندازه دوست داشتم بخرم و بخونم، گیر کرده بودم. بعضی سالها هم ازدحام جمعیت زیاد میشد و هوا هم زودتراز موعد گرم میشد و من که هر وقت فشار ذهنی زیادی بهم میاد شروع به عرق ریختن میکنم، در این شرایط ازدحام و گرما به مرحله ای نزدیک به تبخیر شدن کامل می رسیدم ! (یعنی قبلش روند ذوب شدن رو طی کرده بودم در واقع تصعید مستقیم صورت نگرفته بود!)

سالهای بعد فکری به ذهنم رسید. فهمیدم اون سالن هایی که انقدر شلوغ میشه و منو به تبخیر شدن نزدیک میکنه، همون سالن هاییه که اکثراً کتابهای بازاری و کمتر به درد بخور! رو عرضه میکنه، بنابراین خوشحال از این کشف تازه روند "میعانی" خودمو شروع کردم و از سه مسئله ای که باهاش درگیر بودم دوتاشو با این فکر بکرم! حل کردم.یعنی ازدحام و گرما رو. اما همچنان مسئله الاغ بوریدان به قوت خودش باقی بود.

بعد ها با خوندن همون کتابهایی که میخردیم فهمیدم که مسئله الاغ بوریدان رو هم با راه حل های مختلفی از جمله پرتاب سکه! (همون شیر یا خط خودمون) میشه حل کرد:)

خلاصه با این کشفیات تازه م یکی دو سالی به نمایشگاه گردیم ادامه دادم، هر چند با ذوق کمتر از سالهای اول. کلاً چیز عجیبی رو در خودم کشف کرده بودم و اون اینکه اگر ذوق سال اول بازدید رو صد واحد بگیریم، به طور متوسط هر سال ده واحد از ذوقم کم میشد و از اونجا که دوست نداشتم این ذوقم صفر بشه، قبل از ته کشیدن ذوقم ترک نمایشگاه رفتن گفتمی.

البته یواشکی باید چیزی رو خدمتتون عرض کنم که فکر نکنید همه دلایل ترک نمایشگاه گفتنم منطقی بودند. یکی دو سال بعد از اون کشفیاتی که شرحش رفت، مکان برگزاری نمایشگاه به مصلای تهران تغییر کرد. در این جای جدید، سالن بسیار بزرگی برای غرفه های مختلف در نظر گرفتن و با این کارشون کشفیات فوق العاده منو بی اثر کردند. خواستم بگم غم این شکست هم در ترک نمایشگاه بی اثر نبود.

به هر حال. با اینکه دیگه نمایشگاه نمی رفتم ولی پیگیر اخبارش بودم و از اونجا که در این مملکت همه چیز پتانسیل اینو داره که سیاسی بشه، بحث مکان نمایشگاه کتاب هم بر سر اینکه  بره شهر آفتاب یا نه به جولانگاه سیاسیون تبدیل شد و چه حکایتهای شگفت که در این باب نشنیدیم!

امروز ،با اینکه خوشحال میشم اگه این نمایشگاه به عمر خودش ادامه بده ولی معتقدم این نمایشگاه در کمک به کتابخوان (تر) شدن مردم ما تقریباً بی اثره. (توضیح: اون "تر" که داخل پرانتز گذاشتمش به این معناست که میتونین بدون خوندن اون، جمله رو بخونین و عین خیالتون هم نباشه!)

چند وقت پیش معلم خوبم(محمد رضا شعبانعلی) میگفت که :من موافق این نیستم که مردم ما کتابخون نیستن، کتاب خوب نداریم که بخونن.

با اینکه میفهمم چرا این حرف رو زد ولی هرچی سعی کردم خودمو قانع کنم که این حرف رو قبول کنم نتونستم. 

فکر میکنم کتاب نخون بودن ما دلایل زیادی داره که مطمئنم یکیش اینه که کتاب خوندن در سبک زندگی خانواده های ما جایی نداشته. در مدل ذهنی جامعه ما (همون فرهنگ ما) ازش حمایت نمی شده (البته به قول گریس آرگریس، شاید در نظریه مورد حمایتمون جایی داشته-یعنی در ادعا کردنمون!- ولی در عمل مورد حمایتمون نبوده) و الی آخر.

امروز به این فکر میکردم که اصولاً نمایشگاه کتاب چیز بیخودیه. اونها که کتابخون حرفه ای هستن، نمایشگاه نمیرن یا اگه میرن دنبال کتابی که نتونستن گیر بیارن و به امید تجدید چاپ یا پیدا کردن سرنخی ازش میرن. اونها که کتابخون نیستن هم کلاً نمایشگاه نمیرن. می مونه یه عده آدم دودل! که نمیدونن کتابخونن یا نه. اینها هم خودشون چند دسته میشن که حداقل دو دسته اصلی قابل تفکیکن. عده ای میرن نمایشگاه و وقتی با حجم کتابها و شلوغی روبرو میشن، راهشونو به سمت بوفه های غذایی که در گوشه های خلوت قرار گرفتن کج میکنن.غذاشونو میخورن و کمی استراحت میکنن و میرن. دسته اصلی بعدی دودل ها اتفاقاً از شلوغی و بزرگی فضا و غیره! لذت میبرن و با شوقی دوچندان تر از ورود اولیه شون، به گشت زنی در جایجای نمایشگاه رو میارن. این وسط دسته های دیگه ای هم هستن مثل اقلیتی که بالاخره چرخ کوچیکی میزنن و تعدادی کتاب که ممکنه خوششون اومده باشه میخرن و میرن.عده ای هم به خاطر ضایع نشدن از اینکه دست خالی برگشتن خونه یا به خاطر کلاس گذاشتن! برای جمعیت نمایشگاهی و البته منتظرانشون در منزل، به صورت فله ای تعدادی کتاب حمل میکنند.

البته من و شما، قطعاً جزو این دسته هایی که عرض کردم و عرض نکردم قرار نمیگیریم.(میگن اگه راننده های ایرانی رو به بیست درصد راننده خوب و هشتاد درصد راننده بد و افتضاح تقسیم بندی کنید، همه رانندگان ایرانی خودشونو جزو اون بیست درصد میدونن.حالا از نظر ریاضی چطور امکانپذیره؟. ما خودمون میدونیم نمیخواد شما بپرسی)

از هر دری گفتم و چیزی رو که بخاطرش اومدم اینجا بنویسم هنوز نگفتم. میخواستم صفحه ای رو که دوستان خوبم در سایت متمم به معرفی ده کتاب خوبی که خوندن اختصاص دادن معرفی کنم:

کتابهای پیشنهادی متممی ها

و این هم کتابهای پیشنهادی من در اون لیست.

۰ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۰۳
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۴، ۱۱:۱۱ ب.ظ

مومن و ملا!

حکایت کرده اند که :

یک روستایی بود که مدتها از نعمت باران بی بهره بود. خشکسالی سختی اتفاق افتاده بود و مردم روستا در رنج و سختی زیادی بودند.

مرد ساده دل و پاکدلی در روستا بود که به تمام مطالبی که ملای مسلمان روستا درباره دین و خداوند به او گفته بود باور و ایمان داشت. مرد قصه ما تصمیم گرفت نزد ملای مسجد برود و از او بخواهد که مردم روستا را جمع کند تا به اتفاق به صحرا بروند برای خواندن نماز باران....

ملا قبول کرد و مردم را جمع کرد و برای رفتن به صحرا آماده کرد، در این حین مرد ساده دل خواست از آنان جدا شود که ملا از او پرسید ،کجا می روی؟

پاسخ داد: می روم تا چترم را بیاورم

ملا گفت: حالا بیا بریم صحرا ، ایشالا بارون نمیاد و خیس نمیشیم !

پایان حکایت!

فکر میکنم، امید و ایمان (نه صرفاً ایمان دینی!) برادران تنی اند ولی انگار بعضی ها به این باور ندارند...

۰ نظر ۲۵ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۱۱
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۳، ۰۹:۱۹ ب.ظ

سرآغاز

مدتهاست که میخواهم بنویسم ،نه به خاطر اینکه فکر میکنم خیلی میفهمم و باید دیگران را مورد لطف قرار دهم!

نه به خاطر اینکه بنویسم تا بماند

و نه به خاطر اینکه فکر کنم نویسنده خوبی هستم!

می نویسم، گاهی برای فراموش کردن

گاهی برای به خاطر آوردن

گاهی برای آموختن

گاهی برای آنکه مرا می خواند

و گاهی برای تخلیه آنچه در ذهن و روحم میگذرد.

نوشته ام چه زیبا باشد چه زشت، چه سبک باشد چه فاخر!،چه ادبی باشد چه عامیانه،چه علمی باشد چه کوچه بازاری،چه درست باشد چه غلط،

هرچه که باشد،آنرا دوست خواهم داشت

نه به خاطر آنکه درست یا علمی یا ادبی یا فاخر یا زیبا ست، فقط بخاطر آنکه از آن من است و از من می آید حتی اگر غلط و کوچه بازاری و عامیانه و سبک و زشت باشد.

و این قطعا به این معنی نیست که ممکن است روزی به این نوشته ها نخندم.به این معنی نیست که نظرم و دیدگاهم تغییر نخواهد کرد که اگر اینگونه باشد به این معناست که نگرشم هیچ رشدی را تجربه نکرده است.


پی نوشت: این وبلاگ حاصل توصیه ی دوست بسیار عزیزی است. امیدوارم اگر روزی گذرش به این کوچه افتاد از توصیه اش پشیمان نشود.


۰ نظر ۱۷ اسفند ۹۳ ، ۲۱:۱۹
سامان عزیزی