زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۰۹ ب.ظ

دن اریلی کیست؟

حدود سه سال از زمانی که برای اولین بار اسم دن اریلی را شنیدم می گذرد. نعمت آشنایی با دن اریلی را مدیون گروه عزیز متمم هستم . از آن زمان تا کنون بخش هایی از نوشته های او را که تیم متمم انتخاب می کرد می خواندم و با علاقه زیادی آنها را دنبال می کردم.

سال گذشته که لیست کتابهایی که باید بخوانم را چک می کردم دیدم اگر به ترتیب لیستم جلو بروم شاید دو یا سه سال دیگر باید منتظر بمانم تا به کتابهای اریلی برسم. این بود که تصمیم گرفتم مستقیماً سراغ کتابهای او بروم!

سه کتاب "نابخردی های پیش بینی پذیر" ، "پشت پرده ریاکاری" و "جنبه مثبت بی منطق بودن" را که به فارسی ترجمه شده بودند خریدم و شروع به خواندن کردم.

با وجود اینکه از نظر من ترجمه این کتابها ترجمه خوب و روانی نبود ولی چنان از محتوای کتابها به وجد آمده بودم که دلم نمیخواست تمامشان کنم. از آن کتابهایی هستند که باید مزه مزه شان کنی و جلو بروی مبادا از فرط پرخوری به سوء هاضمه دچار شوی!. بعد از تمام کردنشان نتوانستم در مقابل وسوسه دوباره خواندشان مقاومت کنم و بلافاصله خواندن دوباره شان را شروع کردم. فکر می کنم مطالب بینظیری از او آموخته ام که می تواند هم در زندگی و هم در کسب و کار به کمکم بیاید.

 

دن اریلی متولد 29 آوریل 1967 است و هنوز هم به مطالعه و تحقیق و تدریس ادامه می دهد.(او یکی از آن آدمهایی است که بر خودم واجب می دانم هر روز برای سلامتی و طول عمرش به درگاه خدا دعا کنم!)

او از فیزیک و ریاضی شروع کرده و بعد از آن سراغ فلسفه و روانشناسی رفته است. دکترای خود را در رشته روانشناسی شناختی گرفته است و بعدها دکترای مدیریت کسب و کار را هم به کارنامه خود افزوده است.

سابقه تدریس در دانشگاه MIT را دارد و هم اکنون هم در دانشگاه Duke مشغول تدریس است. اما عمده شهرت او مربوط به آزمایش های معروفش در حوزه اقتصاد رفتاری است (رشته ای که حاصل ازدواج روانشناسی با اقتصاد است!)

دن اریلی وبلاگ بسیار پرطرفداری دارد، همچنین از محبوب ترین سخنرانان سایت TED به شمار می رود.

آزمایش های او به سوالات بسیار جالب و جذابی می پردازند مثل:

-چرا وقتی مُسکن یک سنتی می خوریم باز هم سردرد راحتمان نمی گذارد ولی با خوردن مسکن 50 سنتی همان سردرد از بین می رود؟

-چرا ما اغلب با خودمان عهد می بندیم که رژیم غذایی مان را رعایت کنیم، ولی با دیدن شیرینی های خوشمزه دامن از کف می دهیم و زیر قول مان می زنیم؟

-چرا گاهی با شور و ولع خاصی چیزهایی را می خریم که اصلاً به هیچ دردمان نمی خورند؟

-چرا وقتی ماشینمان را می فروشیم، اغلب اوقات قیمتی بالاتر را برای آن در نظر می گیریم؟

-چرا وقتی غذای رایگان (یا هر چیز رایگانی) میبینیم با اینکه تا خرخره مان هم خورده ایم و سیریم ولی باز هم دست و دلمان میلرزد و به صف دراز تحویل غذا می پیوندیم؟

و سوالات دیگری از این دست.

دن اریلی برای پاسخ دادن به این سوالاتش ،آزمایش های مختلفی انجام داده است و در کتابهایش تعدادی از این آزمایشات را توضیح داده است. 

کتابهای او سرشار از مثال های مختلفی است که اکثر آنها در زندگی روزمره بسیاری از ما اتفاق می افتند و به نظر من بیان همین مثال ها جذابیت کتابهای او را دو چندان کرده است.

داستان زندگی خود او هم جالب و خواندنی است. در سن هجده سالگی بر اثر انفجار خمپاره منیزیمی دچار سوختگی هفتاد درصد می شود و سه سال آزگار را روی تخت بیمارستان می گذراند. این اتفاق دردناک که هنوز هم دردهای آن بر زندگی روزمره او باقیست ،نقطه آغازی می شود برای سوالات او و مسیری که بعدها پیمود.

 

امیدوارم عمر و فرصتی باشد تا از چیزهایی که  از او آموخته ام بیشتر بنویسم.

۰ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۹
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۰۷ ق.ظ

دیوانگی

دیوانگی از نظر من یعنی ساختار شکن بودن. همین.

ساختار شکن بودن یعنی کمتر و کمتر در قالب های انسان ساز قرار گرفتن.(به جای انسان ساز می شود کلمات دیگری از جمله "اجتماع ساز" ، "گله ساز" و غیره هم گذاشت)

قالب های انسان ساز شامل خیلی چیز هاست. از سنت ها گرفته تا ایدئولوژی ها.از افکار دُگم خودمان گرفته تا ترس هایمان.

دیوانه در قالب های انسان ساز نمی گنجد اما این به معنای آن نیست که عاقل نیست. در تعریف قالبِ انسان سازِ عاقلی نمی گنجد نه در عاقلی.

دیوانه بودن شهامت می خواهد و مداومت. تلاشم را کرده ام و خواهم کرد تا این شهامت را داشته باشم و در راه دیوانه شدن قدم بگذارم.

سقراط ،دیوانه بود که می گفت : زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد

نیازمودن زندگی حماقت است نه دیوانگی.

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو    "    و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 

۰ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۰۷
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ب.ظ

نبود تفکر نقادانه، یکی از آفتهای جامعه توسعه نیافته ما

پیش نوشت:

تعریف تفکر نقادانه(Critical Thinking):یعنی درست اندیشیدن در تلاش برای یافتن آگاهی قابل اعتماد در جهان. این روش شامل فرایندهای ذهنی تشخیص، تحلیل و ارزیابی داده‌ها است. به بیانی دیگر، هنر اندیشیدن پیرامون اندیشیدن خودتان درحالی‌که شما می‌خواهید اندیشه‌تان را بهتر، روشن‌تر، دقیق‌تر، یا قابل دفاع‌تر بنمایید (از ویکی پدیا)

توضیح بیشتر : (منبع)

"در کل واژه نقد کردن و صفت نقادانه را می توان در مورد نگرش،گفتار و تفکری به کار برد که نگاه ارزیابانه دارد و می کوشد در یک استدلال یا محصول یا اندیشه یا دیدگاه یا مدل ذهنی، 

بخش های ارزشمند و بی ارزش

یا بخش های درست و محکم

و بخش های نادرست و سست را از یکدیگر تفکیک کند.

همچنین وقتی از تفکر نقادانه صحبت می کنیم،از کسی حرف میزنیم که این کار را قبل از همه، در مورد ذهنیت خودش به کار می برد."

 

 

احتمالاً این جملات برای شما هم آشنا باشند:

- ما می توانیم

- بنده با وصل کردن بیکاران جامعه به صنایع کشور، بیکاری را ریشه کن خواهم کرد

- من به هر ایرانی در ماه 250 هزار تومان یارانه پرداخت می کنم. عده ای می گویند نمی شود ولی من می گویم با همین امکانات حاضر هم می شود

- بنده درآمد ارزی کشور را دو و نیم برابر می کنم

- بازنشستگان ،دیگر نگران پر نبودن یخچال هایشان نباشند

- و ده ها و صد ها جمله ی دیگر از این دست

 

داشتم فکر میکردم که چرا در جامعه ما چنین ادعا هایی همیشه جذابیت داشته اند؟ جدای از بحث هایی که این مسئله را به وضعیت اقتصادی و اجتماعی مردم ما مربوط می دانند، من فکر می کنم یکی از دلایل دیگری که این ادعاها برای ما جذابیت دارند، مسلح نبودن ما به مهارت تفکر ارزیابانه و انتقادی است.همچانکه سازمان بهداشت جهانی در لیست مهارتهای زندگی(life skills) ،تفکر نقادانه را جزو مهارتهای کلیدی طبقه بندی کرده است.

در حاشیه : البته من فکر می کنم قبل از فقدان تفکر انتقادی، بسیاری از ما به آفت بزرگتری هم دچاریم و اون اینکه اصولاً ما حتی  فکر  هم نمی کنیم!

در بحث تفکر انتقادی، مهارتی وجود دارد به نام "ادعا شناسی" که به نظرم میاد جای خالی این مهارت در تصمیم گیری های سیاسی جامعه ما به شدت احساس می شود.

تفکر انتقادی، مهارتی است که در بسیاری از حوزه های زندگی ما موثر و کمک کننده خواهد بود. از حرف زدن و فکر کردن گرفته تا تصمیم گیری (از تلگرام گردی گرفته تا کاندیدا گردی!)

شاید بتوان گفت که یکی از شاخصه های توسعه نیافتگی جوامع ، کمرنگ بودن تفکر نقادانه در سطح آن جوامع است. 

فکر می کنم معنای دیگری برای "شور" و "شعور" یافته ام! 

از این به بعد "شور" را در ذهن خودم با "کمرنگ و بی رمق بودن تفکر نقادانه

و "شعور" را با "پر رنگ و تنومند بودن تفکر نقادانه" در جامعه ام، هم معنا و معادل خواهم گرفت.

امیدوارم و تلاشم را هم خواهم کرد تا در این برهه زمانی(و ان شا الله در آینده هم) شعور ما بر شور ما پیشی بگیرد.

 

پی نوشت از جنس پیشنهاد : درس های آموزش مهارت تفکر نقادانه در متمم

۰ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۵
سامان عزیزی
جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

به بهانه نمایشگاه کتاب تهران

تا چهار سال پیش، یکی از برنامه های هرساله م در اردبیهشت ماه، سر زدن به نمایشگاه کتاب تهران بود. نمایشگاهی که نام بین المللی رو یدک می کشید و می کشد.

سال های اولی که سر می زدم، کلی ذوق می کردم و تمام تلاشم این بود که همه غرفه ها رو حتماً بازدید کنم!. از دوره نوجوانی انقدر به کتاب و کتاب خوندن علاقه داشتم که هر جا و در هر خونه ای که کتابی پیدا میکردم،دوست داشتم بخونمش. مثل اینکه در اون سالهای اولی که به نمایشگاه سر میزدم، همین حسم همراهم بود که دلم میخواست همه کتابهای نمایشگاه مال من باشن و بتونم همه شونو بخونم. اون اوایل بودجه محدودی برای خرید کتاب داشتم و نمیتونستم بیشتر از اون هزینه کنم. حالا تصور کنید با این محدودیت بودجه و اون حس عجیب به داشتن همه کتابها، حین گشت زدن بین کتابهای مختلف چه وضع و حالی داشتم. فکر میکنم همون موقع ها بود که فهمیدم دشواری انتخاب یعنی چی. چیز سخت تری رو هم همون موقع ها بود که درک کردم. محدودیت منابع.

حال "الاغ بوریدان" رو داشتم که با بودجه محدود بین انتخاب کتابهایی که به یک اندازه دوست داشتم بخرم و بخونم، گیر کرده بودم. بعضی سالها هم ازدحام جمعیت زیاد میشد و هوا هم زودتراز موعد گرم میشد و من که هر وقت فشار ذهنی زیادی بهم میاد شروع به عرق ریختن میکنم، در این شرایط ازدحام و گرما به مرحله ای نزدیک به تبخیر شدن کامل می رسیدم ! (یعنی قبلش روند ذوب شدن رو طی کرده بودم در واقع تصعید مستقیم صورت نگرفته بود!)

سالهای بعد فکری به ذهنم رسید. فهمیدم اون سالن هایی که انقدر شلوغ میشه و منو به تبخیر شدن نزدیک میکنه، همون سالن هاییه که اکثراً کتابهای بازاری و کمتر به درد بخور! رو عرضه میکنه، بنابراین خوشحال از این کشف تازه روند "میعانی" خودمو شروع کردم و از سه مسئله ای که باهاش درگیر بودم دوتاشو با این فکر بکرم! حل کردم.یعنی ازدحام و گرما رو. اما همچنان مسئله الاغ بوریدان به قوت خودش باقی بود.

بعد ها با خوندن همون کتابهایی که میخردیم فهمیدم که مسئله الاغ بوریدان رو هم با راه حل های مختلفی از جمله پرتاب سکه! (همون شیر یا خط خودمون) میشه حل کرد:)

خلاصه با این کشفیات تازه م یکی دو سالی به نمایشگاه گردیم ادامه دادم، هر چند با ذوق کمتر از سالهای اول. کلاً چیز عجیبی رو در خودم کشف کرده بودم و اون اینکه اگر ذوق سال اول بازدید رو صد واحد بگیریم، به طور متوسط هر سال ده واحد از ذوقم کم میشد و از اونجا که دوست نداشتم این ذوقم صفر بشه، قبل از ته کشیدن ذوقم ترک نمایشگاه رفتن گفتمی.

البته یواشکی باید چیزی رو خدمتتون عرض کنم که فکر نکنید همه دلایل ترک نمایشگاه گفتنم منطقی بودند. یکی دو سال بعد از اون کشفیاتی که شرحش رفت، مکان برگزاری نمایشگاه به مصلای تهران تغییر کرد. در این جای جدید، سالن بسیار بزرگی برای غرفه های مختلف در نظر گرفتن و با این کارشون کشفیات فوق العاده منو بی اثر کردند. خواستم بگم غم این شکست هم در ترک نمایشگاه بی اثر نبود.

به هر حال. با اینکه دیگه نمایشگاه نمی رفتم ولی پیگیر اخبارش بودم و از اونجا که در این مملکت همه چیز پتانسیل اینو داره که سیاسی بشه، بحث مکان نمایشگاه کتاب هم بر سر اینکه  بره شهر آفتاب یا نه به جولانگاه سیاسیون تبدیل شد و چه حکایتهای شگفت که در این باب نشنیدیم!

امروز ،با اینکه خوشحال میشم اگه این نمایشگاه به عمر خودش ادامه بده ولی معتقدم این نمایشگاه در کمک به کتابخوان (تر) شدن مردم ما تقریباً بی اثره. (توضیح: اون "تر" که داخل پرانتز گذاشتمش به این معناست که میتونین بدون خوندن اون، جمله رو بخونین و عین خیالتون هم نباشه!)

چند وقت پیش معلم خوبم(محمد رضا شعبانعلی) میگفت که :من موافق این نیستم که مردم ما کتابخون نیستن، کتاب خوب نداریم که بخونن.

با اینکه میفهمم چرا این حرف رو زد ولی هرچی سعی کردم خودمو قانع کنم که این حرف رو قبول کنم نتونستم. 

فکر میکنم کتاب نخون بودن ما دلایل زیادی داره که مطمئنم یکیش اینه که کتاب خوندن در سبک زندگی خانواده های ما جایی نداشته. در مدل ذهنی جامعه ما (همون فرهنگ ما) ازش حمایت نمی شده (البته به قول گریس آرگریس، شاید در نظریه مورد حمایتمون جایی داشته-یعنی در ادعا کردنمون!- ولی در عمل مورد حمایتمون نبوده) و الی آخر.

امروز به این فکر میکردم که اصولاً نمایشگاه کتاب چیز بیخودیه. اونها که کتابخون حرفه ای هستن، نمایشگاه نمیرن یا اگه میرن دنبال کتابی که نتونستن گیر بیارن و به امید تجدید چاپ یا پیدا کردن سرنخی ازش میرن. اونها که کتابخون نیستن هم کلاً نمایشگاه نمیرن. می مونه یه عده آدم دودل! که نمیدونن کتابخونن یا نه. اینها هم خودشون چند دسته میشن که حداقل دو دسته اصلی قابل تفکیکن. عده ای میرن نمایشگاه و وقتی با حجم کتابها و شلوغی روبرو میشن، راهشونو به سمت بوفه های غذایی که در گوشه های خلوت قرار گرفتن کج میکنن.غذاشونو میخورن و کمی استراحت میکنن و میرن. دسته اصلی بعدی دودل ها اتفاقاً از شلوغی و بزرگی فضا و غیره! لذت میبرن و با شوقی دوچندان تر از ورود اولیه شون، به گشت زنی در جایجای نمایشگاه رو میارن. این وسط دسته های دیگه ای هم هستن مثل اقلیتی که بالاخره چرخ کوچیکی میزنن و تعدادی کتاب که ممکنه خوششون اومده باشه میخرن و میرن.عده ای هم به خاطر ضایع نشدن از اینکه دست خالی برگشتن خونه یا به خاطر کلاس گذاشتن! برای جمعیت نمایشگاهی و البته منتظرانشون در منزل، به صورت فله ای تعدادی کتاب حمل میکنند.

البته من و شما، قطعاً جزو این دسته هایی که عرض کردم و عرض نکردم قرار نمیگیریم.(میگن اگه راننده های ایرانی رو به بیست درصد راننده خوب و هشتاد درصد راننده بد و افتضاح تقسیم بندی کنید، همه رانندگان ایرانی خودشونو جزو اون بیست درصد میدونن.حالا از نظر ریاضی چطور امکانپذیره؟. ما خودمون میدونیم نمیخواد شما بپرسی)

از هر دری گفتم و چیزی رو که بخاطرش اومدم اینجا بنویسم هنوز نگفتم. میخواستم صفحه ای رو که دوستان خوبم در سایت متمم به معرفی ده کتاب خوبی که خوندن اختصاص دادن معرفی کنم:

کتابهای پیشنهادی متممی ها

و این هم کتابهای پیشنهادی من در اون لیست.

۰ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۰۳
سامان عزیزی
جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۰۱ ق.ظ

برای ساخت بخشیدن به زمانمان چه کرده ایم؟

اریک برن میگفت " مسئله ابدی آدمیزاد این است که اوقات بیداریش را چگونه بسازد و شکل دهد".

او معتقد بود انسان تنها از دو راه می تواند به زمانش ساخت ببخشد: 1- فعالیت 2- خیال

اریک برن برای ساخت بخشیدن به جنبه اجتماعی زندگی انسانها پنج تقسیم بندی ارائه کرده است. او معتقد بود ما در زمانهایی که در جمع دو نفری یا بیشتر قرار میگیریم از این راه ها برای ساخت زمانمان استفاده می کنیم:

1- مناسک 2- وقت گذرانی 3-بازی 4-صمیمیت 5- فعالیت (که فعالیت ممکن است زمینه ای برای چهار مورد دیگر باشد)

منبع: کتاب بازی ها نوشته اریک برن با ترجمه اسماعیل فصیح

 

به نظر میرسد جوامع مختلف انسانی از زمان شکل گرفتنشان تا کنون به مسئله ساخت زمان برای افراد این جوامع توجه ویژه ای داشته اند. از مراسم و مناسک قبایل باستان گرفته تا نهاد های مختلفی که امروز در تلاش برای حل چالش ساخت زمان هستند.

اگر این فرض را بپذیریم، خواهیم دید که از این منظر همه ما هم ساخت قسمت بزرگی از زمانمان را به جامعه سپرده ایم. فارغ از اجتناب ناپذیر بودن این مسیر برای ما، آیا تا کنون به نحوه ساخت زمانمان فکر کرده ایم؟ آیا به مناسک و وقت گذرانی ها و بازی هایی که بسیاری از اوقات، بدون فکر کردن و ناخودآگاه در آنها شرکت کرده ایم توجه کرده ایم؟

فکر میکنم قدم اول برای اینکه بتوانیم در ساخت زمانمان بازنگری آگاهانه ای داشته باشیم این است که روش های ساخت زمانمان را در حال حاضرِ زندگیمان بشناسیم.

بعد از شناختن، باید دنبال چرایی آنها در درونمان بگردیم. اینکه در پاسخ به چه نیازی این روش ها را برای ساخت زمانمان ترجیح داده ایم (که بیشتر ناآگاهانه بوده اند).

شاید یکی از دلایلی که بسیاری از اوقات "برنامه ریزی" های ما پیش نمی رود، نشناختن این مسیرها و چرایی آنهاست. 

۰ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۰۱
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۵۹ ب.ظ

پهلو های تصمیم گیری

داشتم فکر می کردم اگر در هر تصمیمی که می گیریم به دو تا سوال جواب بدهیم، جلوی درصد قابل توجهی از تصمیم گیری های اشتباهمان را خواهیم گرفت:

1-این تصمیم را برای چه افق زمانی ای می گیرم؟

برای حل همین مسئله امروزم؟ برای یک ماه؟یک سال؟ 

2-زمانی را که صرف عملی کردن این تصمیمیم میکنم، صرف چه تصمیم و کار دیگری میتوانم بکنم که از این کارم بهتر باشد؟

 

 

دوست داشتم که بیشتر بنویسم در توضیح و بسط این دو سوال اما چه کنم الان نوشتنم نمی آید! 

۰ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۵۹
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ب.ظ

دگردیسی

پیش نوشت: این نوشته برداشت های شخصی من از یکسری آموخته هاست که ممکن است کاملاً اشتباه باشند. هرچند که من این معنا دهی به این آموخته ها را ترجیح داده ام.

 

نیچه معتقد بود  باید باورهایمان را که از کودکی تا بزرگسالی در ما شکل گرفته و نهادینه شده، بشکنیم و دوباره همچون کودکی تازه متولد شده شروع به ساختن باورهایمان کنیم.

و در این مسیر ناگزیریم از سه دگردیسی: شتر و شیر و کودک

شتر نماد مطیع و بودن و مقلد بودن است (که اکثریت قریب به اتفاق گونه ما انسانها تا دوران نوجوانی و جوانی زیر همین نامگذاری قرار میگیریم)

شیر نماد شهامت و جسارت است (که درصد بسیار کمی از ما انسانها زیر این نامگذاری قرار خواهیم گرفت و درصد قابل توجهی تا پایان عمر شتر باقی خواهیم ماند)

کودک نماد کنجکاوی و تازه گی و شروع است. کودک شدن برای ساخت دوباره باورهایمان پس از شکستنشان لازم خواهد بود.

شتر بودن بد نیست،  که همه ما ناگزیریم از شتر بودن زیرا لازمه انسان شدن است. این شتر ماندن است که بد است که افتضاح است که راه انسان شدنمان را مسدود می کند. کور خواهیم و کر. زندگی خواهیم کرد بدون فکر کردن. مانند برخی از جانداران هموطنمان در کره زمین. بزرگ میشویم و به بلوغ جسمی میرسیم ،ازدواج میکنیم و بعد از آن تولید مثل! بعد از آن مانند سایر حیوانات از بچه هایمان مراقبت میکنیم تا بزرگ شوند و آنها هم مثل ما تولید مثل کنند. و بدین ترتیب به بقای نسلمان که زیر مجموعه ایست از بقای چرخه طبیعت، کمک می کنیم. اما باز هم شتر خواهیم بود و شتر خواهیم مرد.

معتقدم در پاراگراف بالا کمی در حق حیوانات دیگر ظلم کرده ام. زیرا که حیوانات بر اساس غریزه بکر خود این چرخه را طی میکنند ولی ما بجز غریزه در یوغ فرهنگ و تربیت خانواده و جامعه هم گرفتاریم که اگر نه همه آموزه ها و رسوماتش ،ولی درصد قابل توجهی از آنها در جهت زیان رساندن به طبیعت و چرخه بقاست. پس اگر معیار ارزیابی مان را در این قسمت، طبیعی بودن و بر اساس غریزه زیستن بگیریم، فکر میکنم گونه شتر صفت ما انسانها در رده ای پائین تر از سایر حیوانات قرار خواهد گرفت.(معنی گونه شتر صفت، بر اساس نامگذاری نیچه و توضیحات بالاست)

 

به شیران بازگردیم. شیران آزادی را تجربه خواهند کرد. آزادی از بند باورهای کهنه . تجربه آزادی، تحمل می خواهد. آزادی اراده واقعاً شیر می خواهد. "آزادی"  همیشه با "مسئولیت" همسفر بوده است. کسی که خود را از بند باورهایش آزاد می کند باید تاب تحمل اراده کردن را داشته باشد و بار مسئولیت انتخاب ها و تصمیماتش را به دوش بکشد. دیگر باورهای کهنه و رسومات و قوانین خانواده و جامعه نیستند که او بار مسئولیت تصمیماتش را به دوششان بیندازد و خود در گوشه ای بنشیند و با فراغت بال زندگیش را بکند! شاید خیل زیادی از شترانی که جرأت نزدیک شدن به شیر بودن را ندارند از ترس همین آزادی اراده و بار مسئولیتی که همراهش است به این مسیر کشیده نمی شوند.

شیر بودن زیباست و سخت. خودت را در همه ی هستی تنها احساس میکنی. یکباره زیر پایت خالی شده و وسط زمین و آسمان معلقی. جایی برای چنگ زدنت نیست. در ادامه مسیرت روشنایی احساس نمیکنی ولی میدانی که پشت سرت را هم نمی خواهی.از آن گذشته ای و اکنون رهای رهایی.

کودک بودن از جنس ساختن است. همین را میدانم! کاش میتوانستم شرح مفصلی بر کودک بودن بنویسم. از ساختن بنای جدیدم. از دانه دانه ی آجرهایی که بعضی از آنها را با مشقت زیاد قالب گرفته ام که مهیای ساختن دیوارهای بنایم باشند. اما هنوز خیلی زود است.هنوز راه درازی دارم. نمی شود با چند آجر ساخته شده طرح بنا را توصیف کرد.

شاید از این پس دیگر معماری نیز نباشد که طرح بنا را بیفکند یعنی شاید دیگر اصلاً نیاز نباشد. شاید باید آجر به آجر پیش رفت تا راه بر ما نمایان شود.

آرزو می کنم همه ما انسانها قبل از آنکه جان به جان آفرین تسلیم کنیم کودک شدن دوباره را تجربه کنیم. می دانم آرزوی محالیست ولی آرزو هم برای همین محالات است!

۰ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۵۷
سامان عزیزی

بعضی روزها ذهنم آنقدر درگیر افکار مختلف می شود که دلم میخواهد با مشت ضربه ای محکم نثارش کنم به امید آنکه ناک اوت شود.

گاهی دنبال دگمه ای در اطراف سرم میگردم!  شاید با زدن آن مغزم آرام بگیرد مثل زمان رفتن برقها در اتاقمان که یکباره غرق تاریکی و سکوت میشویم.

مشغول فکر کردن به مسئله ای هستم ناگهان موضوع دیگری یادم می آید ،در حال کاویدن موضوع اخیرم که میبینم دارم به مسئله ی سومی می اندیشم، هنوز سومی به جایی نرسیده، چهارمی از راه میرسد، چهارمی را نصفه نیمه رها می کنم چون یاد خاطره ای مرتبط با این موضوع افتادم، هنوز در خاطره غوطه ورم که یکباره احساس شدیدی را که در زمان آن خاطره داشتم زنده می شود، خونم به غلیان می افتد، کمی به خودم می آیم و می گویم، اغتشاش بس است، برگرد سراغ مسئله ی اول.

برمیگردم. چند ثانیه ای نگذشته که ریمایندر موبایلم صدایش در می آید و اعلام می کند وقت رسیدگی به موضوعی است که از قبل قولش را داده بودی. نگاهی به ریمایندرم می اندازم و با خودم می گویم بگذار تا نیم ساعت دیگر سراغش خواهم رفت، فعلاً مسئله قبلی را به سرانجامی برسانم. برمیگردم سر مسئله اول و سعی میکنم تمرکز کنم که اینبار ذهنم منحرف نشود. در میانه ی این تمرکز رضایتبخش تصویر صفحه موبایلم که موضوعی را یاد آوری میکرد از ذهنم محو نمی شود، تلاشم را میکنم تا نادیده اش بگیرم ولی انگار دست بردار نیست. وسط این تمرکز فکرم مشغول این شده که واقعاً کدامشان اولویت بیشتری دارد! نکند اینکه تصویر موضوع صفحه موبایلم که قصد محو شدن ندارد نشانه این است که مهمتر است؟ کمی با خودم کلنجارمی روم انگار پشت گردنم در این فاصله غیرعادی میخارد. کمی پشت گردنم را میخارانم. در همین حال به ذهنم خطور میکند که نکند این موضوعات وبال گردنم هستند که پشت گردنم میخارد! بعد با خودم می گویم احتمالاً برخی از این نویسندگان آبکی زبان بدن که کتابهای بازاری می نویسند هم در همین حال من بودند که باور کردند خاریدن پشت گردن به معنای وبال گردن بودن است. بعد با خودم می اندیشم که نباید در تحلیل این موضوعاتی که در ذهنم است مانند این نویسندگان آبکی فکر کنم.باید دقیقتر و علمی تر و مستندتر به این موضوعات بپردازم. بعد کمی خوشحال می شوم که فکر میکنم مانند آنها نیستم و قبراق تر از یک دقیقه پیش باز هم سراغ موضوع ذهنیم بر میگردم.

این بار با خودم می گویم که چون چند دقیقه پیش تمرکز کافی نداشتم بهتر است از اول موضوع را بررسی کنم. به اول داستان بر میگردم .کمی جلوتر که می روم به دلیل اینکه مسائل برای مغزم تکراری هستند، مغزم بی سر و صدا سراغ میانبرها می رود، گناهی ندارد میخواهد کمی انرژی ذخیره کند!. سعی میکنم جلویش را بگیرم، تا حدی موفق می شوم ولی احساس میکنم خسته تر از آنم که تمرکز لازم را  داشته باشم.

می روم کمی استراحت کنم. صفحه لپ تاپم را باز میکنم و برای استراحت ذهنی سری به وبلاگ یکی از دوستان خوبم میزنم. مطلب کوتاهی نوشته که میخوانم. میانه ی نوشته به سندی لینک داده است که آنرا باز میکنم.درگیر بررسی سند میشوم که در پائین صفحه لینک جذابی در مورد همین موضوع میبینم. ناخودآگاه وارد لینک جدید می شوم و میبینم اتفاقاً موضوع مفیدی است و رابطه زیادی با موضوع پست وبلاگ دوستم دارد. تا انتها میخوانم. به واژه ای تخصصی بر میخورم که هنوز معنای شفافی برایم ندارد.گوگل را باز میکنم و دنبال معنی آن میگردم. بر حسب اتفاق وبسایتی میبینم که نه تنها این واژه بلکه مفهوم کلی تر آنرا به طرز جالبی توضیح داده است.از خواندن این صفحه به وجد آمده ام که با خودم میگویم بهتر است مطلب بعدی آنرا هم بخوانم چون من که دیگر به این سایت بر نمیگردم و آنقدر تعداد بوک مارکهایم هم زیاد شده که اگر این را هم اضافه کنم احتمالاً هرگز آنرا نخواهم خواند. با این استدلال سراغ مطلب جذاب بعدی این سایت می روم و آنرا هم میخوانم. ساعتم را نگاه میکنم میبینم زمان زیادی گذشته و بهتر است دیگر ادامه ندهم. به وبلاگ دوستم بر میگردم تا کامنتی برایش بگذارم.

مشغول نوشتن کامنت می شوم و در قسمتی از آن میخواهم منبعی را که قسمتی از حرفم بر پایه آن است لینک کنم. وبسایت منبعم را گوگل میکنم و به صفحه اول میروم و خیلی اتفاقی میبینم که مطلب جدید و مرتبطی با موضوع مورد نظر من نوشته شده. حیفم می آید که نخوانم چون الان درگیر نوشتن کامنت در مورد همین موضوعم، بدون معطلی شروع به خواندنش میکنم. در نهایت باز میگردم و کامنتم را تمام میکنم.با خودم میگویم دیگر بس است باید برگردم سر مسئله خودم. و در گوشه ای از ذهنم ماشین توجیه م به کار افتاده و به من می گوید زیاد سخت نگیر، یادگیری کریستالی یعنی همین!

با خستگی ای بیشتر از قبل به فکر کردن در مورد موضوعم میپردازم ولی فکر دیگری به فکرهای قبلیم اضافه شده و آن اینکه واکنش دوستم به کامنت من چه خواهد بود. با خودم می گویم به واکنشش فکر نکن، بعد از تمام کردن این موضوع به وبلاگش سری خواهی زد و واکنشش را خواهی دید. با زحمت و دردسر موضوع را تمام میکنم.

یادم می آیدکه موضوعی را که ریماندرم یادآوری کرد تمام نکرده ام و وقت کمی برای اتمامش دارم. سراغش می روم و همزمان برنامه فردا یادم می آید که باید در مورد این موضوع در جلسه ای که دارم صحبت کنم. ذهنم درگیر فکر کردن به مسائلی که در جلسه باید مطرح کنم می شود.سعی می کنم انسجامی به افکارم بدهم. یکساعتی طول میکشد تا موضوع را تمام کنم. 

کمی بعد می خواهم سری به وبلاگ دوستم بزنم که صدای زنگ در افکارم را قیچی می کند. از پشت لپ تاپم بلند می شوم و با احساس سرگیجه عجیبی به سمت در می روم...

 

داشتن تمرکز و مدیریت کردن توجه ، گنج های دنیای امروز ما هستند. امیدوارم به خودمان،زندگی مان و ذهنمان رحم کنیم و فکری برای کسب این نعمات کنیم که نداشتنشان غیر از له کردن آرامش ذهنیمان ،جلوی موفقیت و رشدمان را هم خواهد گرفت.

۰ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۵۷
سامان عزیزی
جمعه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۵۵ ب.ظ

خطاهای حافظه و استفاده آنها در تبلیغات

پیش نوشت: احتمالاً شما هم در چنین موقعیتی قرار گرفته اید که با یک نفر از دوستان دوران کودکی تان بر سر اتفاقی که در همان دوران برایتان پیش آمده بحث کنید. شما داستان را طوری به خاطر می آورید و او داستان را طور دیگری.

شما از حافظه تان مطمئنید و مثل روز برایتان روشن است که دارید درست می گوئید و دوستان هم با همین اطمینان از صحت وقایعی که به خاطر می آورد می گوید. 

غالباً در این نوع گفتگوها، نظر هیچکدام از طرفین تغییری نمیکند و هر دو از تصاویری که به یاد می آورند اطمینان دارند.

پایان پیش نوشت.

 

چند وقت پیش، داشتم کتاب روانشناسی شناختی نوشته رابرت استرنبرگ رو مطالعه میکردم که با تحقیقات روانشناسی به نام "الیزابت لافتوس" (Elizabeth Loftous) آشنا شدم که در زمینه حافظه سرکوب شده و به خصوص در مورد شاهدان عینی در دادگاه ها تحقیق می کند.

بر اساس آمارهایی که دادستانیهای ایالات متحده در سال1995 ارائه کرده ،در هر سال 77000 متهم بر اساس شناسایی شاهدان عینی دستگیر می شوند.

مطالعات روی 1000 مورد محکومیتی که اشتباه شناخته شده است،به اشتباه بودن تشخیص شاهدان عینی به عنوان "بزرگترین عامل احکام اشتباه" اشاره دارد (ولز،1993)

در سال 1986 مردی به نام تیموتی به عنوان متهم قتل وحشیانه مادر و دختری جوان دستگیر شد. با وجود اینکه شواهد فیزیکی زیادی بر علیه تیموتی وجود نداشت ولی شهادت شاهدان عینی حاکی از این بود که او هنگام وقوع قتل در نزدیکیهای صحنه جنایت بوده است. او دو سال و چهار ماه در زندان در انتظار مرگ بود که سرانجام مشخص شد که مردی که به تیموتی شباهت داشته مکرراً به محله قربانیان جنایت سر می زده است و مجدداً تیموتی را محاکمه و سپس تبرئه کردند.

داستانهایی مانند داستان تیموتی فراوانند و تحقیقات مختلفی اشتباه بودن تشخیص شاهدان عینی را نشان داده است. تخمین زده شده است که در ایالات متحده سالانه تا 10000 نفر ممکن است به اشتباه بر اساس شهادت عینی نادرست محکوم شوند(کاتلر و پنراد،1995. لافتوس و کچام،1991)

مطالعات مختلف نشان میدهد که ما به سادگی ممکن است به سمت ساختن حافظه ای هدایت شویم که با آنچه واقعاً اتفاق افتاده متفاوت باشد.

 

حال بیایید کمی از جرم و جنایت و شاهدان عینی دور شویم و ببینیم این خطای حافظه ما انسانها، در چه موقعیت های دیگری ممکن است ما را دچار خطا کند.

موضوع یکی از تحقیقات الیزابت لافتوس در مورد اثر این خطای حافظه و ارتباط آن با تبلیغات شرح حال نگاری است که ممکن است هر یک از ما در معرض آن قرار بگیریم.

لافتوس گزارش تحقیقش را با این سوال شروع می کند: (تحقیقی با همکاری کتی براون و ریانون الیس انجام شد)

آیا زمانی را که کوچک بودید و خانواده شما به دیسنی لند رفت به یاد می آورید؟ نقطه برجسته سفر شما دیدار با میکی موس بود که با شما دست داد. آیا شما آنرا به یاد می آورید؟

بازاریابها از تبلیغات شرح حال نگاری برای ایجاد حسرت گذشته (نوستالژی) در مورد محصولاتشان استفاده می کنند.

لافتوس و همکارانش به بررسی این موضوع پرداختند که آیا چنین ارجاعی می تواند افراد را به این باور برساند که در کودکی تجربه ای مانند آنچه در چنین تبلیغی آمده است،داشته اند؟

آزمودنی ها ابتدا در معرض تبلیغی قرار گرفتند که می گفت آنها در کودکی با میکی موس دست داده اند. بعداً آنها به سوالاتی درباره تجارب دوران کودکی خود در دیسنی پاسخ دادند. در مقایسه با گروه گواه، تبلیغ اعتماد آنها به اینکه در کودکی شخصاً در والت دیسنی با میکی موس دست داده اند را افزایش داد.

آنها بعد از بررسی به این نتیجه رسیدند که افزایش اعتماد می تواند ناشی از 1- زنده شدن یک حافظه واقعی یا 2- خلق یک حافظه جدید و کاذب باشد. پس ممکن بود که آنها واقعاً در کودکی میکی موس را ملاقات کرده باشند و اینکه هر دو حالت ممکن بود محتمل باشند. بنابراین آنها آزمایش دومی را انجام دادند که آزمودنی ها تبلیغات دروغینی را درباره دیسنی مشاهده می کردند که نشان میداد آنها با یک شخصیت غیر ممکن به اسم "باگزبانی" دست داده اند.  مجدداً در مقایسه با گروه گواه، تبلیغات موجب افزایش اعتماد آنها به این مسئله شد که شخصاً با باگزبانی دست داده اند!

اگر چه احتمال چنین اتفاقی غیرممکن بود چون "باگزبانی" یک شخصیت وارنر برادرز  بود که مرده ی آن هم نمیتوانست در سرزمین دیسنی پیدا شود ولی حدود 16درصدآزمودنی ها بعداً گفتند که به یاد دارند که چنین اتفاقی واقعاً برایشان رخ داده است.

گروه تحقیق بعدها این تبلیغات را با هدف مقایسه دو نوع تبلیغ تصویری و متنی تکرار کردند و نتیجه گرفتند که تبلیغات تصویری موجب تقویت اساسی اثر حافظه کاذب می شود. (48درصد در مقابل 17درصد)

این یافته ها نشان میدهند که تبلیغاتی که در بر گیرنده ارجاعات شرح حال نگاری است می تواند در حافظه شخصی دوران کودکی مداخله کند. تبلیغ کنندگان احتمالاً جزئیات کاذبی را ذکر نمی کنند بلکه آنها جزئیاتی را که می تواند درست باشد ذکر می کنند. البته در مورد همه درست نیست.ممکن است وقتی در دیسنی بودید تصویر میکی موس را دیده باشید ولی هیچ وقت با او ملاقات نکرده باشید یا با او دست نداده باشید. تبلیغ ممکن است شما را به این فکر وادار کند که چنین کرده اید.

از آنجا که ما هزاران تبلیغ را هرماه مشاهده میکنیم، آیا همگی ما می توانیم مصداق ناخواسته تجربه تحریف حافظه باشیم؟

در ایران نیز ما در معرض تبلیغات مختلفی از این دست قرار گرفته و خواهیم گرفت، بنابراین باید بیشتر از قبل مواظب نوستالژی هامون باشیم!

در مورد خطاهای شناختی، دانشمندان مختلفی مشغول تحقیق هستند که تا کنون نتایج این تحقیقات نشان داده است که ما دچار خطاهای فراوانی هستیم. فکر میکنم حداقل کاری که ما می توانیم انجام دهیم شناختن این خطاهاست. همین شناخت شاید به ما کمک کند تا گاهی به برخی از این خطاها آگاه شویم و بدانیم که مشغول خطا کردن هستیم! (چون در بسیاری از موارد جلوگیری از این خطاها بسیار سخت یا ناممکن است) و یاد بگیریم که در موارد مختلف آنقدر با سماجت و یقین فکر نکنیم که حتماً درست میگوییم و آنچه می گوییم مبتنی بر واقعیاتیست که اتفاق افتاده است.

اگر عمر و فرصتی باقی بود قصد دارم تا در آینده از برخی از این خطاها و تحقیقات مرتبط با آنها بنویسم. فکر میکنم مرور و نوشتن از این خطاها حداقل برای خودم مفید خواهد بود.

۰ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۵۵
سامان عزیزی
شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۴ ب.ظ

مین ها، این بذرهای مرگ

چهارم آوریل روز جهانی مبارزه با مین های زمینی بود.

 

حدود بیست سال پیش یکی از عزیزانم  که هم سن و سال خودم بود قربانی مین شد و داغش برای همیشه در قلبم موند. یادمه که تا چند روز تکه تکه های تنش رو از همون اطراف جمع میکردیم و جمع میکردن. شاید از همون زمان احساس بدی نسبت به این سلاح وحشیانه پیدا کردم.

این چند روز داشتم فکر میکردم که چرا ما انسانها نسبت به جنایت هایی که برامون ملموس تره حساسیت بیشتری داریم. مثلاً کسی رو که جلو چشممون گردن بزنن یا در فیلمی ببینیم، تاثیر خیلی بیشتری روی ما باقی میگذاره تا زمانی که یک جنگنده بمب افکن رو میبینیم که با فشار یک دکمه هزاران نفر رو به خاک و خون میکشه.

ظاهراً ذهن ما تصویر کردن اون یک نفر و احساس نزدیکی با اون رو بهتر از چندین هزار نفر میتونه درک و تحلیل کنه. شاید به همین خاطره که گروه های افراطی هم بیشترین تمرکزشون روی جنایاتی از این دست که رعب و وحشت بیشتر و ملموستری برای ما انسانها ایجاد میکنه گذاشتن.

یاد این جمله ژان روستان افتادم که میگه : وقتی یک نفر را میکشید،قاتلید، وقتی یک میلیون نفر ، فاتحید و وقتی همه را میکشید خدائید.

 

به هر صورت با وجود اینکه تا حدی با این خطای ذهنی انسانها (و از جمله خودم) آگاهم و سعی کردم و میکنم که در موضع گیری هام کمی جلو این خطا رو بگیرم بازهم نفرت عجیبی از مین های ضد نفر دارم.

 

از تعداد دقیق این مین های زمینی آمار مشخصی در دست نیست ولی تخمین سازمان ملل تا سال 1997 یعنی زمانی که به کار گیری این مین ها ممنوع شد، حدود 110 میلیون مین بود که در 70کشور دنیا کار گذاشته شده اند.

کشور ما هم جزو سه کشور اول لیسته که بیشترین اراضی مین گذاری شده  رو در خودش جا داده. و استانی که من از اون میام یعنی کردستان هم جزو چهار استانیه که بیشترین اراضی مین گذاری شده در اون وجود داره.

 

به چشم خودم خانواده های زیادی رو دیدم که قربانی این بذرهای مرگ شدن و شاهد رنج کشیدن اونها بودم. امیدوارم تلاش بیشتری برای پاکسازی این مناطق در همه دنیا انجام بشه. و فکر میکنم باید قدردان از خود گذشتگی و معرفت کسانی باشیم که بی هیاهو و بی چشمداشت زندگیشونو وقف این پاکسازی ها کردن و میکنن. 

۰ نظر ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۴
سامان عزیزی