زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

گفتگو با یک خر!

نمی دانم چرا ما آدم ها هر چی رفتارهای ناشایست و احمقانه داریم را به خر ها و الاغ ها نسبت می دهیم(یا حیوانات و موجودات دیگر از قبیل گوسفند،گاو،جلبک و الی آخر).

فارغ از بحث های فیلسوف گونه ی پشتِ این نسبت دادن ها، فکر می کنم ما انسان ها احترام زیادی برای خودمان قائل بوده ایم و از زمانی به بعد(مثلاً بعد از انقلاب شناختی در حدود هفتاد هزار پیش) که خودمان را برتر از دیگر جانداران می دانسته ایم، هر رفتاری که باب میل مان نبوده را با بهانه ای به یکی از جانداران دیگر نسبت داده ایم و فقط خصوصیات و رفتارهای خوب را برای خودمان نگه داشته ایم و فرض را بر این گذاشته ایم که این وصله ها به انسان نمی چسبد!

بگذریم.می خواستم برایتان خاطره ای تعریف کنم.

 

سال هشتاد و دو، در یکی از روز های میانی هفته با دو نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم که به دریاچه اِوان در نزدیکی قلعه الموت برویم.برای اولین بار بود که آنجا می رفتم.طبیعت زیبا و فوق العاده ای داشت.

بعد از ظهرِ آن روز، از دوستانم جدا شدم و شروع به قدم زدن دور دریاچه کردم. در میانه ی راه، دیدم که خری را به درختی بسته اند و کسی هم آن اطراف نبود.

 گرمِ صحبت با خر شدم و نزدیک به سه ساعت برایش حرف زدم. تقریباً در تمامِ مدت نگاهم می کرد و گاهی واکنش هایی هم نشان می داد که من را متوجه کند که دارد به حرف هایم گوش می دهد.

خلاصه کنم. آن روز دلم پر از حرف بود و آن خر عزیز لطف کرد و سه ساعت تمام به حرف هایم گوش داد.

تجربه شگفت انگیزی برای من بود. هیچ وقت آنقدر طولانی و پشت سر هم با کسی درد و دل نکرده بودم. هیچ وقت آنقدر رُک و بی پرده برای کسی خود افشایی نکرده بودم.

بعد از مصاحبت با آن خر، آنقدر حالم خوب شده بود که بعید می دانم هیچ کس دیگری می توانست آن حال خوب را به من هدیه کند.

بعد از آنکه آنهمه سرش را درد آوردم، او را بوسیدم و خداحافظی کردم.او هم کمی ابراز احساسات کرد و تا زمانی که از افق دیدش محو میشدم با صداهای مختلفی من را بدرقه می کرد. فقط نمی دانم فحش می داد،نصیحتم می کرد، تبشیر و انذارم می کرد، ابراز دلتنگی می کرد یا هر چیز دیگری که من سر در نمی آوردم. ولی با تمام وجود از او ممنون بودم که سه ساعت به حرفهایم گوش داد بدون اینکه این سر و صداهای بعد از خداحافظی را از خودش دربیاورد. شاید هم میخواست به من بفهماند که در حین صحبت هایم هم می توانست این کار را بکند، ولی نکرد.

 

من، خرها را خیلی دوست دارم!

۲ نظر ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۷ ق.ظ

از توانایی های کلمات

 

کلمه، کلمه می آورد.

این جمله را برای اولین بار، در کامنتِ خوب علی امینی در متمم خواندم.(اینجا).

ترکیب گیرا و جالبی که احتمالاً با الهام از جمله ی "پول،پول می آورد" به وجود آمده است.

فکر می کنم تا اندازه ای این جمله را فهمیده باشم.شاید هم فقط فکر می کنم که فهمیده ام!

به نظرم امتحان کردنش برای کسانی مثل من که تمرینِ نوشتن می کنند،می تواند مفید باشد.

 

۰ نظر ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۷
سامان عزیزی
جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۱۷ ق.ظ

وارونگی و چند فیلم دیگر

چند ماه پیش، برای انجام کاری به یکی از نقاط شهر رفته بودم.پیش بینی ام از میزان ترافیک اشتباه درآمد و  زودتر از ساعت مقرر رسیدم.کمی اطراف را نگاه کردم تا شاید برای این وقت اضافه ام کاری دست و پا کنم. همینطور که می چرخیدم به یک مرکز توزیع فیلم رسیدم.

وارد سالن فروشگاه شدم که سالن نسبتاً بزرگی بود .در نگاه اول از آن همه فیلم ساخته شده ی سینمای ایران حیرت کردم.

راستش را بخواهید اصلاً تصور نمی کردم که سینمای ایران اینهمه خروجی داشته باشد(فارغ از اینکه کیفیت این خروجی ها چگونه است).

من در کل آدم فیلم بازی نیستم!.فیلم های زیادی ندیده ام.اهالی سینما را خیلی کم می شناسم.فقط اسم چند کارگردان محدود را به خاطر سپرده ام،آنهم با کمک تکنیک های تقویت حافظه:) . بجز محتوای فیلم، تقریباً در هیچ جنبه ی فنی و غیر فنی فیلم ها چیزی نمی فهمم.

در زمینه ی فیلم دیدن، آنقدر دُگم بوده ام که بجز فیلم هایی که به توصیه ی برخی معلم ها یا دوستانی که سلیقه ام را می دانستند، در لیست فیلم هایی که باید می دیدم وارد کرده بودم،تقریباً هیچ فیلمی را به تماشا ننشسته بودم.

تنها استثنا مربوط به چند سال قبل است که برنامه ای ریختم تا فیلم هایی که در رتبه بندی IMDB در بالای لیست بودند را ببینم. فکر می کنم حدود صد و پنجاه فیلم اول(رده بندی همان سالی که شروع کردم) را تماشا کرده ام.

بعد از آن دوره، به دلایلی لیست IMDB را هم کنار گذاشتم.

 بی انصافی است اگر بگویم فیلم های خوبی در این لیست نبودند. بعضی از فیلم ها خیلی خوب بودند.حتی چند مورد محدود، از نظرم فوق العاده بودند.

همه اینها را گفتم که ثابت کنم در بحث فیلم و فیلم بازی،آدم تعطیلی هستم.

بگذریم.

 

سراغ مدیر فروشگاه رفتم و از ایشان خواستم تا تعدادی فیلم خوب معرفی کنند.

از ژانر مورد علاقه و چیزهای اینچنینی پرسید.

من هم گفتم "بجز ژانر چرت و پرت، هر چی دوست دارین معرفی کنین".

به نظرم از نوع جوابم به تعطیل بودن من در این زمینه پی برد که گفت از بین اینهمه فیلم چطور بفهمم که کدامشان را معرفی کنم.

من هم چند تا از فیلم هایی که دیده بودم و دوست داشتم را گفتم تا کمی متوجه ژانر! مورد علاقه ام بشود.

 

به هر حال با هر بدبختی ای که بود به یکسری توافقات برای معرفی فیلم ها رسیدیم.در نهایت نه تا فیلم از آنها خریدم و خودشان هم لطف کردند و یک فیلم دیگر را به عنوان هدیه در بسته ام گذاشتند.

 

در این عکس شش فیلم از آن ده فیلم را می توانید ببینید.

با این سبک انتخاب فیلمی که من در پیش گرفته بودم، نتیجه چندان هم بد نبود. می خواهم بگویم از خرید آن روزم پشیمان نیستم.

فیلم های کمی از سینمای ایران دیده ام و آنهایی هم که دیده ام بیشتر بخاطر معروفیت کارگردان هایشان بوده است.

از بین این فیلم ها، "وارونگی" و "برادرم خسرو" را بیشتر از بقیه دوست داشتم.

اگر فیلم "نفس" را هم به بخش های ریز تر تقسیم کنیم، به نظرم بعضی از بخش هایش فوق العاده بودند ولی کلیّت فیلم چندان برای من دندان گیر نبود.

برایم جالب بود که سینمای ایران سراغ ساختن فیلم هایی رفته که مسائل اجتماعی و فرهنگی ای در لایه های مختلف جامعه وجود دارند را به نمایش می گذارد.

مثلاً "وارونگی"، سراغ  نقش و انتظارات از فرزند آخر(بخصوص دختر) و بحث ارث و میراث بین فرزندان دختر و پسر رفته که به نظرم موضوعی است که در سینما، خیلی کم به آن پرداخته شده است و فکر می کنم تا حد قابل قبولی توانسته وجوه مختلف آن را به نمایش بگذارد.موضوعی که در بسیاری از خانواده ها شاهدش هستیم.

 

راستش را بخواهید علاقه مند شدم تا فیلم های بیشتری از سینمای ایران ببیینم.مخصوصاً آنهایی که حرفی برای گفتن دارند ولی نامشان در میان هیاهوی فیلم های بازاری گم می شود.

فقط فعلاً نمی دانم که چطور این فیلم ها را پیدا کنم!

بنابراین خواستم از دوستانی که به اینجا سر می زنند خواهش کنم که اگر فیلم هایی از سینمای ایران را می شناسند که از نظرشان ارزش دیدن دارند، ما را هم از دانستن نامشان بی نصیب نگذارند.ممنونم

 

۷ نظر ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۱۷
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

در شباهت برخی افراد با خبرگزاری ها

دوستی دارم که هر وقت با مشکلی در کارهایش مواجهه می شود سراغم می آید و موضوع مورد نظر را با توضیحات و جزئیات کامل برایم تشریح می کند. با وجود اینکه بعد از رفع مشکلات یا فراموش کردنشان، بارها همدیگر را می بینیم صحبتی در مورد سایر جنبه های مثبت زندگیش نمی کند. حتی اگر مشکلاتی که قبلاً صحبتشان بوده، رفع شده باشند، حرفی از آنها هم به میان نمی آورد.

یکبار به خودش هم گفتم که حس خبرگزاری ها را به من می دهد. انگار همه جا سیاه و تیره و تار است و فقط اتفاقات ناگوار در دنیا می افتند. شاید برای خبرگزاری ها قابل توجیه باشد که اینگونه رفتار کنند. به هر حال،از نظر آنها اتفاقات مثبت نمی تواند توجه مخاطب را جلب کند و نام و نان آنها وابسته به گزارش اتفاقات منفی است.

 

نمی دانم چرا برخی از ما، فقط یک نیمه از زندگی مان را در معرض تماشای دیگران(غالباً دوستان و نزدیکان) قرار می دهیم.

و در بسیاری از موارد(لطفاً صفحات شخصی در شبکه های اجتماعی را از این آمار حذف کنید!.بحث من در دنیای غیر دیجیتال است)، آن نیمه، نیمه ی منفی ماجراست.

البته افرادی هم هستند که در سرِ دیگرِ طیف قرار می گیرند(یعنی فقط اتفاقات مثبت را در معرض تماشا می گذارند).آنها هم حس خبرگزاری به من می دهند(از نوع خبرگزاری های داخلی در بخش اخبار درون مرزی. علی الخصوص در دوره دولت ا.ن!)

 

آیا تا به حال به این فکر کرده اید که - آگاهانه یا ناآگاهانه - چه چیزهایی را به دوستان خود می گوئید؟

سهم اتفاقات مثبت(خوب) و منفی(بد) در خبرگزاری شما چگونه است؟

اگر جواب این سوال را در مورد خودتان می دانید، شاید بد نباشد به "چرایی" آن هم فکر کنید.

امشب داشتم به جواب این سوالات در مورد خودم فکر می کردم.گفتم با شما هم در میان بگذارم.

 

۳ نظر ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سامان عزیزی
يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ق.ظ

یکی از بدترین اشتباهات در شروع کسب و کار

فکر می کنم یکی از بدترین اشتباهاتی که در شروع یک کسب و کار ممکن است مرتکب شویم این است که

فکر کنیم آن صنعت و بازارش را در مقام و موقعیتِ یک تصمیم گیرنده برای کسب و کارمان می شناسیم.

 

اغلب اوقات که می خواهیم کسب و کاری را شروع کنیم، بیرون از گود به کسب و کار مربوطه نگاه می کنیم.یعنی از بیرون نگاه می کنیم و می بینیم که دیگران فلان کار را انجام می دهند و بعد فلان و فلان کار. و بعد هم محاسبه سود!

به نظرم این اشتباه، حتی ممکن است گریبان کسانی را هم بگیرد که سالها در همان صنعت به عنوان کارمند کار کرده اند.چون در مقام تصمیم گیر نبوده اند، احتمال اینکه تحلیل کاملاً متفاوتی نسبت به صنعت و بازارش داشته باشند زیاد است.

گاهی قبل از شروع، با دیگرانی  که در این صنعت هستند مشورت می کنیم و تحقیقات مختلفی هم انجام می دهیم.در این حالت هم، باز احتمال بروز خطاهای شناختی بالاست. ممکن است طرف مشورت ما، جمله ای را به عنوان توصیه بگوید که ما برداشت و درک بسیار متفاوتی از منظور او مصداق هایش در ذهنمان نقش ببندد.

 

آیا این به این معناست که نباید دست به هیچ کاری بزنیم. نه به این معنا نیست.

به این معناست که در شروع کار و سال های اولش، باید به شدت ذهنمان را آماده تجربه کردن نگه داریم.ظرفیت تجربه پذیری مان را بالا ببریم.

اگر فکر کنیم که از آن صنعت شناخت کافی داریم، مغزمان هم بدون اطلاع ما! پرونده را می بندد(مغزه دیگه.نمیفهمه.فقط به فکر راحتی خودشه) و اطلاعاتی را که ناقضِ این برداشت باشند فیلتر می کند.مگر اینکه تناقض بسیار بزرگی پیش بیاید که مغزمان به خودش بیاید که ممکن است دیر شده باشد.

 

پرهیز از این اشتباه، به این معناست که تمام تلاش مان را بکنیم که ذهنمان آماده ی دیدن و پذیرفتن و یاد گرفتن از نادانسته ها و تجربه نشده هایمان در کسب و کار مان باشد.

ممکن است تصور کنید که این توصیه که بدیهی است و نیاز به تاکید ندارد ولی من اینطور فکر نمی کنم.(دیدم که میگم:) )

در کسب و کار خودمان، تقریباً هر وقت فرض را بر این گذاشته ایم که ما می دانیم و از بیرون به تحلیل وضعیت پرداخته ایم، چیزی جز یک پروژه شکست خورده نصیبمان نشده است.

در بسیاری از موارد، بهترین کار به نظر من این است که یک قدم برداریم، بررسی کنیم و تحلیلش کنیم،متغیر ها را بسنجیم،برآورد کنیم،سپس قدم بعدی و باز همان پروسه تا قدم آخر.

در غیر این صورت اگر در قدم های اولمان به مشکل خاصی بر نخوریم، دیگر فکر می کنیم که راه همین است و یکراست چشم به قدم آخر می دوزیم!. (یاد گلوله های برفی در تفکر سیستمی بخیر)

راهش یاد گرفتن تصمیم گیری با "سیستم دو" است، آنهم قدم به قدم.

 

پی نوشت: البته فکر نمی کنم که در سال های بعدی کسب و کارمان، نیازمند این نوع نگاه نیستیم ولی به نظرم در شروع و گام های اول، به شدت به آن نیاز داریم.

 

۱ نظر ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۰۸
سامان عزیزی
جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۵۴ ق.ظ

تفالی به نیچه (دو)

پیش نوشت: اگر آنقدر بیکار بوده باشید و از سرِ لطف نوشته های قبلی این وبلاگ را خوانده باشید، می دانید که قبلاً در مورد "تفال به نیچه" چیزهایی گفته بودم. این پست را هم ادامه آن فرض کنید.

 

" در خواب بودم که گوسپندی تاجِ گُل ام را جوید. جوید و گفت : زرتشت دیگر دانشور نیست.

این بگفت و پر غرور و گردن افروخته دور شد. کودکی این را با من حکایت کرد.

خوش دارم اینجا بیارمم که کودکان بازی می کنند. زیرِ دیوارِ شکسته، در میان خاربُنان و شقایق های سرخ.

کودکان ام هنوز دانشور می دانند، خاربُنان و شقایق های سرخ نیز. آنان بی گناه اند، حتی آنگاه که بدخواه اند.

اما در چشم گوسپندان، دیگر دانشور نیستم.سرنوشتم چنین می خواهد. خوشا سرنوشت ام!

زیرا حقیقت این است که من خانه ی دانشوران را ترک گفته ام و پشتِ سر در را نیز به هم کوفته ام.

روان ام دیری گرسنه بر خوانِ ایشان نشست. من نه چون ایشان آموخته بودم که دانش جویی کاری ست همچون فندق شکنی.

من عاشقِ آزادی ام و هوایِ فرازِ خاکِ تازه. خفتن بر پوستِ گاو مرا خوشتر است از خفتن بر مقام ها و منزلت های آنان.

از اندیشه ی خویش چنان گرم و تافته ام که بسا دَم به دشواری توانم زد. آن گاه به هوای آزاد پناه باید ام بُرد. دور از همه ی اتاق های غبارآلود.

اما آنان سرد در سایه هایِ سرد می نشینند. در همه کار می خواهند تماشاگر باشند و بس. و می پرهیزند از نشستن بر پله هایی که آفتابِ سوزان بر آن ها نشسته است.

آنان، چون کسانی که در گذر می ایستند و حیران چشم بر ره گُذران می دوزند، چشم به راه اند و حیران بر اندیشیده های دیگران چشم دوخته اند.

چون دست بر ایشان نهی همچون کیسه های آرد، ناخواسته در پیرامون خویش گَرد بر می انگیزند. اما که می داند که گَرد ایشان از خرمنِ گندم و خُرّمی زرینِ کشتزارهایِ تابستان برخاسته است!

آن گاه که فرزانه نمایی می کنند، گفته ها و حقایق کوچک شان مرا چِندِش آور است. فرزانگی شان چنان گندبوی است که گویی از گنداب برآمده است. و به راستی، آوازِ غوک نیز از آن گنداب ها به گوش ام رسیده است!

چالاک اند و انگشتانی ورزیده دارند. یک رویی من کجا و تودرتوییِ ایشان کجا. انگشتانشان در رشتن و گره زدن و بافتن استادند. بدین سان جوراب های جان را می بافند!

ساعت هایی هستند نکو. باید درست کوکِ شان کرد و بس! آنگاه ساعت را درست نشان می دهند و خُردک صدایی نیز می کنند.

چون دَنگ و آسیاسنگ کار می کنند.گندم ات را در آن ها بریز و بس! آنان نیک می دانند که چه گونه گندم را آسیا باید کرد و از آن گردی سفید ساخت.

 

یکدیگر را سخت می پایند و به یکدیگر بدگمانند. با تردستی هایشان در نیرنگ های کوچک، چشم به راه آنان اند که پای دانش شان لنگ است.عنکبوت وار چشم به راهند.

همیشه دیده ام که با چه دقت زهر آماده می کنند و برای این کار همیشه دستکش های شیشه ای به دست دارند!

بازی کردن با تاسِ تقلبی را نیز می دانند و ایشان را چه عرق ریز، گرمِ بازی دیده ام.

ما با یکدیگر بیگانه ایم و فضیلت های ایشان از نیرنگ بازی ها و تاس های تقلبی شان با ذوق من ناسازگار تر است.

و آن گاه که با ایشان می زیستم، بر فرازشان می زیستم.هم از این رو بود که با من دشمن شدند.

آنان نمی خواهند چیزی از این بشنوند که کسی بر فرازشان گام می زند.از این رو میان من و سرِ خویش چوب و خاک و خاشاک نهادند.

این سان صدای گام هایم را خفه کردند. و تا کنون دانشور ترینان از همه کم تر به من گوش فرا داده اند.

همه ی خطاها و ناتوانی های بشری را میان خود و من نهادند، و همان است که "سقفِ کاذبِ" خانه های خویش می نامند.

اما با این همه، من با اندیشه هایم بر فرازِ سر های ایشان گام می زنم. و اگر می خواستم بر خطاهای خویش نیز گام زنم، باز بر فرازِ ایشان و سر هاشان می بودم.

زیرا آدمیان برابر نیستند : عدالت چنین می گوید. و آنان را حقِ آن نیست که همان را بخواهند که من می خواهم!

چنین گفت زرتشت."

 

برگرفته از کتاب"چنین گفت زرتشت" نیچه(درباره ی دانشوران). با ترجمه درجه یکِ داریوش آشوری.

 

۵ نظر ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۴
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ق.ظ

بی جنبه ی درون ما

هراری، در کتاب  "انسان خردمند"(با ترجمه خوب نیک گرگین)، آنجا که به بحث ابزارهای سنگیِ اولیه ی ساخت بشر می رسد، بحث جالبی را مطرح می کند. او در مورد یکی از کاربردهای این ابزار های سنگی می گوید:

"یکی از مرسوم ترین کاربردهای ابزار های سنگیِ اولیه، شکستن استخوان برای دستیابی به مغز استخوان بود."

اگر فکر می کنید که بشر صرفاً بخاطر پی بردن به خواص و ارزش غذایی مغز استخوان، دنبالش راه افتاده بود، سخت در اشتباهید!.با عینک امروز نمی شود به تحلیل زندگی آن روزهای نیاکانمان بپردازیم. بهتر است ادامه داستان را از زبان هراری بشنویم:

" برخی محققان بر این باورند که این نخستین جا پای محکم ما بود. همانطور که دارکوب ها متخصصِ شکار حشرات از میان تنه ی درختان هستند، انسان های اولیه هم در بیرون کشیدن مغز استخوان مهارت پیدا کردند. اما چرا مغز استخوان؟

خب، تصور کنید که شاهدید که یک گله شیر، زرافه ای را تکه پاره می کنند و می بلعند. با شکیبایی منتظر می مانید تا کارشان تمام شود. اما هنوز نوبت شما نرسیده است. چون بعد از شیرها، کفتارها و شغال ها می آیند و شما هم جرئت ندارید موقع مرده خوری مزاحم آنها شوید. وقتی که دیگران کارشان تمام شد، تازه شما و دار و دسته تان، در حالی که با احتیاط کامل به چپ و راست نگاه می کنید، به خود اجازه می دهید به سراغ آنچه باقی مانده است بروید.

این کلید فهم تاریخ و روانشناسی ماست. تا همین اواخر، جنس انسان همواره جایگاهی در میانه ی(در ترجمه کتاب قید شده: "جایگاهی مرکزی".ولی به نظرم رسید که "میانه"واژه مناسبتری باشد) زنجیره غذایی را به خود اختصاص می داد. در طول میلیون ها سال، انسان مخلوقات کوچکتر را شکار می کرد و آنچه می توانست برای خود گرد می آورد و در تمام این مدت، طعمه شکارگران بزرگتر می شد. فقط همین 400هزار سال پیش بود که چند گونه ی انسانی به طور منظم شروع به شکار طعمه های بزرگ کردند، و فقط همین صد هزار سال پیش بود که -با ظهور انسان خردمند- بشر ،خود را به راس زنجیره غذایی رساند.

این جهش چشمگیر از میانه به راس، عواقب سنگینی داشت. دیگر جانداران راس هرم، مثل شیر و کوسه، این مسیر را به تدریج ظرف میلیون ها سال طی کردند. این به اکوسیستم اجازه می داد تا با برقراری موازنه، مانع از آن شود که شیرها و کوسه ها اختلال های جدی ایجاد کنند. شیرها که درنده تر شدند، غزال ها نیز سریع تر می دویدند، کفتارها بهتر همکاری می کردند و کرگدن ها تندخو تر می شدند. اما انسان، برعکس، با چنان سرعتی به راس هرم صعود کرد که اکوسیستم فرصت نیافت خود را تطبیق دهد.

علاوه بر این، انسان هم نتوانست خود را سازگار کند. برترین حیوانات شکارگرِ زمین، موجودات با عظمتی هستند. میلیون ها سال برتری موجب شده است سرشار از اعتماد به نفس باشند. در مقابل، انسان خردمند ، بیشتر به دیکتاتوری های پیزُری شبیه است. ما که در گذشته ای نه چندان دور، یکی از آوارگان علفزارهای استوایی بودیم، پر از ترس و نگرانی درباره ی موقعیت خود هستیم و همین ما را دوچندان بی رحم و خطرناک می کند.  انبوه فجایع تاریخی، از جنگ های خونین گرفته تا فجایع زیستبومی، پیامد های این جهش پرشتاب بوده است."

 

احتمالاً وقتی که حدود 32000سال پیش، نیاکانمان در غار اشتادل، این مجسمه عاجی را می تراشیدند و سرِ شیر را بر پیکر نحیف خودشان می گذاشتند، می خواستند تصویری خیالی از خودشان بسازند برای غلبه بر ترس و نگرانی و عقده حقارتِ ناشی از این جهش پرشتاب تطبیق نایافته! (البته این را از خودم درآوردم.شما در حد یک شوخی به این تفسیر نگاه کنید.ولی اگر به هراری دسترسی دارید این تفسیر را به گوشش برسانید شاید در ویرایش بعدی کتابش از آن استفاده کند:) )

 

داشتم فکر می کردم که چه مصادیق فراوانی از این جهش های پرشتابِ تطبیق نیافته را می توانیم در زندگی های شخصی خودمان پیدا کنیم. جهش های پرشتابی که بدون تطبیق با سیستم هایی که درونمان و دور و برمان هستند،رقم می زنیم بدون آنکه اعتماد به نفس(و البته عزت نفس) لازم را برای این جهش ها در خودمان ایجاد کرده باشیم.

شاید مدیرانی را دیده باشید که به اتفاقی(غیر از شایستگی) ، بر راس هرم یک سازمان نشسته اند و برای حفظ این جایگاه ، به هر زور و زری که شده می خواهند لباس آن جایگاه را بر تنشان کنند. به هر تخریب و ویرانگری دست می زنند چون خودشان و اطرافیانشان نتوانسته اند یا فرصت نکرده اند که با این جهش پرشتاب تطبیق پیدا کنند.

 

احتمالاً شوپنهاور هم نگران این جهش های پرشتاب بوده که چنین جمله ای گفته است:

"اگر کسی را که خو و منش گدایی دارد بر اسب بنشانند، حیوان را آنقدر می تازاند تا بمیرد"

 

به نظر میرسد که این جهش های پرشتاب همیشه در مقیاس های مختلف در زندگی بشر حضور داشته اند و دارند.

اصطلاحاتی مثل  بی جنبه، تازه به دوران رسیده، جَو گیر،نو کیسه و غیره،و معادل هایشان در زبان های دیگر،  احتمالاً در مقیاسی کوچکتر برای توصیف همین مسئله به وجود آمده اند.

 

ما چند جهشِ پرشتابِ تطبیق نیافته در زندگی مان داشته ایم؟آیا می توانیم پیامد هایشان را ببینیم؟آیا در زمان این جهش ها، خطرناک تر از قبل نشده بودیم؟

 

پی نوشت: قبلاً هم تحت تاثیر کتاب انسان خردمند ،مطالبی نوشته بودم.(+)، (+)، (+) .

نمی دانم بعد از دوبار خواندن این کتاب ،کی می توانم از این کتاب دل بِکنم . فعلاً که نتوانسته ام!

 

۲ نظر ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۲۴
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۳۳ ق.ظ

گوشه ای از داستان من و متمم


پیش نیاز مطالعه ی این پست:

  • عضو  قبیله ی متمم باشید و حداقل پنج مورد از سرفصل های درسی متمم را به طور کامل خوانده باشید.(مهم و ضروری)
  • حداقل یکصد مطلب از مطالب روزنوشته های محمد رضا شعبانعلی را مطالعه کرده باشید.(مهم و ضروری)
  • از دانشگاه متنفر باشید و در عمل تا جایی که امکان داشته از آن فاصله گرفته باشید.(ضروری نیست ولی توصیه می شود)
  • در تلاش برای یادگیری، به هر دری زده باشید.در هایی مثل:  کتاب و کلاس و دوره و سمینار و مشاور کسب و کار و الی آخر.(ضروری)
  • یادگیری را به عنوان قسمتی از سبک زندگی تان انتخاب کرده باشید و ضرورت این انتخاب را درک کرده باشید.(ضروری نیست ولی بسیار مهم است)
  • بنده حقیر را هم کمی شناخته باشید! (به عبارتی،کمی با مدل ذهنی من هم آشنایی داشته باشید).(ضروری نیست ولی توصیه می شود)

 

از دوستان عزیز انتظار می رود که بعد از مطالعه ی این مطلب:

  • اگر هنوز عضو فعال متمم نیستند، سریعاً فکری به حال خودشان بکنند.
  • اگر عضو متمم هستند ولی تمرین هایش را(حتی در خلوت خودشان) حل نمی کنند، کمی برای خودشان متاسف شوند.
  • اگر به بهانه اینکه "نمی خواهند اسیر گیمیفیکیشن متمم شوند"، تمرین حل نمی کنند و درس ها را ادامه نمی دهند، کمی به الباقی گیمیفیکیشن هایی که آگاهانه و ناآگاهانه زندگی شان را در بر گرفته فکر کنند و به خودشان بیایند:)
  • متمم را با همه ی نقاط قوت و ضعفش، به عنوان یک سیستم آموزشی درک کنند و قدرش را بدانند(ارجاع مجدد به فایل های مدیریت منابع!).

 

توضیح: می دانم که می دانید قسمتی از این صحبت ها و شیوه ی گفتنشان(به سبک متمم)، شوخی است.اما امیدوارم همزمان این را هم بدانید که قسمت هایی از هر شوخی ای ،می تواند خیلی هم جدی باشد!


 

متمم امروز چهار ساله می شود.(مبارکِ متمم و متممی ها).هر چند که فکر می کنم از نقطه شروع آن،سالهاست که می گذرد.از "شبی" که یک "معلم" نشست و با نگاهی به وضعیت "آموزش" کشور ،عمیقاً متاثر شد. آنقدر به آن نقد داشت که نمی دانست از کجا شروع به گفتنشان کند.اما این معلم بر خلاف بسیاری از ما مردم، منتقد و گشاده دهن و منتظر (لطفاً کسی به خودش نگیرد با خودِ خودم هستم) نبود، اهل ساختن بود.اهل عمل .دنبال ساختن آینده ای بهتر برای خودش و  دیگران. منتظر ننشست که مسئولین کاری بکنند!،خودش را مسئول می دانست و به اندازه ای که در توانش بود مسئولیت قبول کرد. تلاش کرد و تلاش کرد تا بالاخره عده ای را با خودش همراه کرد و قبیله ای ساخت که در کنار هم رشد کنند و این تلاش و این مسیر هنوز هم ادامه دارد به امید ساختن دنیایی بهتر از امروز برای همه ما(بهتر،حتی به اندازه ی یک ذره).

بگذریم.آمده بودم داستان خودم را بگویم.

 

قبل از هر چیز می خواهم یک چیز را در مورد من بدانید و آن اینکه من در کل، آدم نسبتاً خوشبینی هستم.این، هم برداشت خودم است و هم اطرافیانم . نتیجه ی پرسش نامه های سلیگمن هم همین را می گویند. اما با توجه به تجربیاتی که با در معرضِ آموزش های مختلف قرار گرفتن، به دست آورده ام، در حوزه آموزش و سیستم های آموزشی و دوره های آموزشی و کلاس های آموزشی، شدیداً بدبین هستم.

حدود چهار سال و نیمِ پیش هم که با محمد رضا شعبانعلی آشنا شدم، ذهنیتم همین بود.

تقریباً همیشه دنبال آموزش های مختلف و موثر در حوزه کسب و کارم و توسعه فردی بوده ام. آن روزها، رادیو اقتصاد ،ساعت چهار تا پنج بعد از ظهر، از افرادی که در زمینه آموزش و مشاوره به کسب و کار ها فعال بودند یا تجربه ای داشتند دعوت می کرد و این مدرسان، مباحثی را مطرح می کردند.شعبانعلی را نمی شناختم و فقط چند باری صحبت هایش را در این برنامه شنیده بودم.

ساعت پخش این برنامه ساعت خستگی من بود. از صبح خروس خوان می رفتم دنبال کارهایم و آن برنامه را هم هر وقت فرصت می شد داخل ماشینم گوش میدادم. چون خسته بودم، اگر می دیدم مُدرسی حرف های قلمبه و تو خالی می زند، بعد از نثار چند بد و بیراه خاموشش می کردم. ولی شعبانعلی تنها کسی بود که دلم می خواست حرف بزند. آنقدر حرف هایش با تجربه ها و دغدغه ها و مسائل و مشکلاتم نزدیکی داشت که احساس میکردم مشغول مشاوره اختصاصی به من و شرکت ماست.

اعتراف می کنم که یکی دوبار با خودم گفتم:" ای کلک، خوب بلدی چه جوری مخ کسب و کارها رو بزنی که سرازیر بشن توی کلاس ها و دوره هات".(معذرت می خوام معلم جان)

بعد از چند هفته گفتم خوبه این بار هم یه امتحانی بکنم و ببینم این پیرمرد چی میگه.(خوب ندیده بودمش! نمیدونم چرا احساس میکردم یه پیرمرد سرحالِ بامزه است).این بود که رفتم سراغ وبلاگش.برای مدت های مدیدی ،خیمه زده بودم روی وبلاگش.

انگار برای اکثر بدبینی های من جواب داشت. می شناختشان. کم کم توانست اعتمادم را "تا حدی" جلب کند.

"تا حدی" را از آن جهت می گویم که وقتی متمم استارت خورد، اولین اکانتم را یک ماهه گرفتم(درست یادم نیست شاید هم سه ماهه). هنوز رگه هایی از بی اعتمادی در وجودم مانده بود. اینهمه سابقه ی بدبینی در حوزه آموزش را نمی شد چند ماهه شُست و رُفت.

ولی مدت زیادی نگذشته بود که دیدم شعبانعلی خیلی فرق می کند.می توانستم اهدافش را ببینم.استراتژی ها و عملکردش را می دیدم. می دیدم چیزهایی را که قبلاً خدا تومن! پول داده بودم که نیمه ناقص و با خساست برایم بگویند، چطور با بخشندگی در دسترس همه می گذارد.دیدم که هدف او از آموزش، پول نیست.می خواهد کمک کند که همه باهم رشد کنیم و بسازیم.

به هر حال، متمم متولد شد و شروع به رشد کرد. دیگر آنقدر به شعبانعلی و اهداف ارزشمندش اعتماد داشتم که مهمترین مسئولیتم را در کنار یادگیری ام در ماه های اول متمم، تشویق و انرژی دادن و بازخورد دادن می دانستم(می ترسیدم متمم بیخیالِ ادامه دادنش بشود). می دانم که در  پروسه رشد متمم، تقریباً بی تاثیر بودم ولی خودم حال خوبی داشتم.

امروز می توانم با افتخار بگویم که "متمم، جزئی از زندگی من است". و امیدوارم و تلاش می کنم که روزی برسد که این افتخار کردن صرفاً یک طرفه نباشد و بتوانم به مسئولیتی  که "متممی بودن" بر عهده ام گذاشته به خوبی عمل کنم.

 

چند روز پیش یازدهمین سالگرد تاسیس شرکتمان را جشن گرفتیم.بدیهی است که شعبانعلی و متمم فقط در بخشی از این مسیر به ما کمک کرده اند ولی بدون اغراق می گویم که نقش شان آنقدر بزرگ و ارزشمند بوده که آنها را به عنوان یکی از مهمترین اهرم هایمان برای رشد می دانم.

نمی خواهم از متمم بتی آموزشی بسازم.اتفاقاً اگر قرار باشد زبان دراز ادعا و نقدم را پهن کنم ،خوب بلدم از نقطه به نقطه اش ایراد بگیرم. قطعاً متمم بدون نقص نیست.اما آنقدر بهتر از همه ی آموزش هایی است که من دیده ام که حتی نمی خواهم متمم را در کنار آنها بگذارم و مقایسه شان کنم.

این را وقتی درک می کنید که ده ها کتاب و دوره و کلاس آموزشی رفته باشید تا کمک حالتان باشند برای رشد کسب و کارتان(یا رشد فردی تان)، آنوقت که به متمم برسید می فهمید چه می گویم.مثلاً ده ها کتاب در حوزه فروش و سیستم های فروش خوانده باشید، دوره های مختلف رفته باشید، سمینار های لاکچری که پول خون می گیرند تا جرعه ای آب به تو بدهند(از نوع مسمومش) رفته باشی، بعد که درس های فروش و طراحی سیستم های فروش متمم را می خوانی تازه می فهمی که متمم یعنی چه. ده ها کتاب بازاری در حوزه استراتژی و تصمیم گیری و مدیریت فردی بخوانی، دوره بروی و الی آخر، بعد که درس های استراتژی و تصمیم گیری متمم را می خوانی ،تازه می فهمی که چه کلاه گشادی سرت رفته و از چه منابع اصلی و معتبر و دست اولی محرومت کرده بودند.عمداً بیراهه را نشانت می دادند چون اگر بیراه نمی رفتی دیگر به آنها نیازی نداشتی.و ده ها مثال دیگر.

اینها را کسی می گوید که در شروع کسب و کارش بارها سرش به سنگ خورده، نه سرمایه داشت نه تخصص و تجربه و نه شعورِ کسب و کار. به هر دری میزد. همیشه دلش می خواست دنیای اطرافش را بهتر بشناسد و درک کند، برای توسعه دانسته هایش و رشد فردی و شخصیتی اش تلاش می کرد.  امروز، وقتی به این مسیر نگاه می کند(البته تا اینجایش را)، به نظرش میرسد که هرچند اندک،اما دستاوردهای نسبتاً خوبی در مقیاس خودش داشته است و  احساس می کند که قسمتی از این داشته ها( و بسیاری چیزهای دیگر) را مدیون متمم و بانی متمم است.

بهتر است بیشتر از این روده درازی نکنم.


 

از اینجا به بعد را برای یکی از دوستانم می نویسم که چند بارِ اخیر که همدیگر را دیده ایم و پیگیر متمم خوانی اش شده ام، در جواب می گفت که : متمم خوب است ولی من چون نمی خواهم اسیر گیمیفیکیشنش شوم، خیلی نزدیکش نمی شوم.از چند نفر دیگر از دوستانم هم شنیده بودم. گفتم شاید یکبار اینجا هم جوابش را بدهم بد نباشد! (البته جواب حضوری ام آنقدر طولانی بود که در این مقال نمیگنجد.شاید بعداً چیزهای بیشتری در موردش نوشتم).

فکر می کنم برخی از دوستانم که مدتی با متمم همراه می شوند انتظار معجزه دارند.برادر من خواهر من، شکافتن دریا با یک عصا کار پیامبران بود.در زندگی واقعی، نقطه ی موفقیت ،حاصل یک اتفاق یا یک معجزه نیست بلکه حاصل روند ها و فرآیند های بسیاری است که لازمه اش تلاش کردن است.گاهی ما فقط نقطه ی موفقیت ها را می بینیم و گول می خوریم. یادگیری یک سبک زندگی است نه صرفاً یک دوره معجزه گر.

می ترسی اسیر گیمیفیکیشن متمم شوی!. خوب بشوی. اصلاً لازمه ی آموزش، گیمیفیکیشن است. اگر همینطوری با سیل درس ها و تمرین ها مواجهه می شدی خوب بود؟ ادامه میدادی؟ انرژی و انگیزه داشتی؟تمرین حل می کردی؟ مغزت را برای پیدا کردن یک مصداق در زندگیت سوراخ می کردی؟اصلاً تو می فهمی دوپامین چیه و چکار می کنه؟!. گیمیفیکیشن متمم صرفاً یک ابزار کمکی است.ابزاری برای کمک به خود ما. برای غلبه بر اینرسی ذاتی مان. بعد از مدتی می توانی مسیر خودت را در متمم پیدا کنی. دنبال اولویت هایت می روی. نیاز های آموزشی ات را پیدا می کنی. خودت می فهمی که  فلان درس ها را برای چه می خوانی .بسته به اینکه چه می خواهی، می توانی مسیرت را پیدا کنی.تلاش کن و جلو برو.اگر دغدغه ات فقط گیمیفیکیشن متمم است، بالاخره تو سوار گیمیفیکیشن متمم خواهی شد و نه او سوار تو. گاهی برای سوار شدن بد نیست مدتی سواری هم بدهیم.

من هم به گیمیفیکیشن متمم سواری داده ام.هنوز هم سواری میدهم.ولی دیگر مثل سابق نیست.دیگر همیشه او سوار نیست.من هم یاد گرفته ام سوار شوم.بعد از مدتی میفهمی که کی باید سواری بدهی و کی سوار باشی و این یعنی به استفاده بهینه از گیمیفیکیشن متمم رسیده ای.

اصلاً بیا فرض کنیم گیمیفیکیشن متمم بد است.مزخرف است.  به تو چه؟. اگر معتقدی که متمم به دردت می خورد و برای ادامه دادن مسیرت نیازی به این چیزها نداری،پس چرا راه خودت را بی توجه به این بازی ها جلو نمی روی؟

حیف است با بهانه های مختلف، خودمان را توجیه کنیم و از مسیر یادگیری مان عقب بیفتیم. قرار نیست از متمم انتظار داشته باشیم که همه ی ما را علامه کند.قرار نیست مَش سامان تحویل بگیرد و ایلان ماسک بیرون بدهد.متمم در بهترین حالتش قرار است به عنوان یک همراه به من کمک کند تا امروزم کمی بهتر از دیروزم باشد.تا خودم و کسب و کارم کمی از دیروزمان بهتر باشیم.همین.

همین!. بله همین. فکر می کنی چیز کمی است؟.اگر فکر می کنی کم است، از همینجا راهت را کج کن و برو سراغ فرمول های جادویی و راه های میانبر موفقیت. شاید تو بتوانی فضاهای آموزشی ای بهتر و موثر تر از متمم هم پیدا کنی(که طبیعتاً هستند و خواهند بود) ولی اگر باز هم فکر می کنی که بهتر بودن امروزت نسبت به دیروزت چیز کمی است، بعید می دانم به درد تو بخورند.(البته می دانم که تو واقعاً اینطور فکر نمی کنی و راهت را پیدا می کنی)

 

پی نوشت: ببخشید.طولانی و پراکنده نوشتم و غیر منسجم و بدون طبقه بندی. گاهی حرف دلم را نمی توانم پیوسته و منسجم و طبقه بندی شده بگویم.بنابراین شما صرفاً به عنوان یک دلنوشته(که باید می نوشتم) به آن نگاه کنید.

 

۳ نظر ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۳۳
سامان عزیزی
شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ق.ظ

یک توصیه ی فاندامنتال

این" پست " شاهین کلانتری را خیلی دوست داشتم.

جمله ای در آن پست نوشته(یا نقل کرده) که هر چند ممکن است تبصره های مختلفی در مصداق هایش به آن وارد باشد ولی من فکر می کنم ارزشش را دارد آنرا هر روز با خودمان تکرار کنیم:

"بهترین راه کسب موفقیت در زندگی، عمل کردن به توصیه هایی است که به دیگران می کنیم."

۰ نظر ۳۰ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۲
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۴۰ ق.ظ

سن و توهم دانایی

بچه که بودم، فکر می کردم هر چه سن آدم ها بالاتر برود دانا تر می شوند. مثلاً وقتی یک پیرمرد یا پیرزن می دیدم(البته از نوع شیرین سخن شان) فکر می کردم دنیا را از همه ی آدم های دیگر بهتر می فهمد.

هر چه بزرگتر شدم این فکر نقطه ضعف های خودش را بیشتر نشان داد. کم کم یاد گرفتم که سن و دانایی الزاماً با هم ارتباطی ندارند. سال هاست که باور دارم این "ظرفیت تجربه پذیری" و "ظرفیت یادگیری" است که ممکن است فردی را در مسیر دانایی قرار دهد.

به هر حال، هنوز هم کم نیستند کسانی که مانند دوران کودکی من فکر می کنند.هم در مورد دیگران و هم در مورد خودشان. یعنی هرچه سن شان بالاتر می رود احساس دانایی بیشتری می کنند.به عبارتی توهم دانایی می زنند!

 

چند سالی است که "سن" دیگری هم پیدا شده که اثر آن در توهم دانایی زدن، بسیار قوی تر از "سن" قبلی است. شاید بشود شدت توهم این دو "سن" را با خوردن یک استامینوفن کدئین در مقابل تزریق دوز بالایی از مورفین مقایسه کرد.هر دو توهم خوب شدن به ما می دهند و احساس می کنیم دردمان رفته و حالمان بهتر شده است.

آدم های زیادی را در زندگی ام دیده ام که بعد از اینکه روی سن رفته اند و چند بار سخنرانی کرده اند، دچار توهم دانایی شده اند.بگذریم.احتمالاً شما هم نمونه های زیادی دیده باشید.

اما این روزها، رسانه و مخاطب داشتن، در دسترس همه ماست. از منی که دارم وبلاگ می نویسم بگیرید تا جمعیت کثیری که هر کدام صفحاتی در شبکه های اجتماعی دارند، کانال ها و گروه های مختلف دارند و الی آخر.

در کنار تمام مزایای این نوع جدید از "سن" ها، احساس می کنم آفت بزرگی هم دارد در وجود اکثریت ما رخنه می کند و آنهم "توهم دانایی" است.

یک توهم فراگیر. توهمی چند میلیون نفری.توهمی که با توجه به بستر های موجود، به شدت در حال رشد و تقویت خودش است.حلقه ها و چرخه های مثبتی که مدام در حال تقویتند.

در هر صورت، به نظرم این دو "سن" هر دو زنده اند و هر دو در حال تقویت توهم دانایی ما. احتمالاً کم کم هم افزایی و سینرژی هم ایجاد خواهند کرد. یعنی سیل متوهمین "سن" جدید، کم کم پیر تر می شوند و توهم "سن" قدیم را هم بر توهم قبلی خواهند افزود.

 

۰ نظر ۲۸ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۰
سامان عزیزی